خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٤/٢٩

مگر کسی که خاطراتش را در  800 صفحه (آن هم با فونت ریز!) منتشر کرده است هنوز حرف نزده‌ای دارد؟ بقیه را نمی دانم اما حمید داوودآبادی حتما دارد. یک ساعتی در دفتر سایت ساجد مهمانش بودیم و گفتیم و شنیدیم. داوودآبادی بی تعارف و خیلی صمیمانه گفت که از خدا خواسته شهید نشود تا چیزهایی را که دیده است روایت کند. می گفت حالا که به سایت و وبلاگ و کتاب‌هایم نگاه می‌کنم انگار خدا می گوید بیا، شهیدت نکردم، حالا ببینم چه می کنی. مهمان دومین «باشگاه چانه زنی» رجا نیوز خیلی دوست داشتنی بود. تا از نزدیک نبینیدش باور نمی‌کنید!

 

- چرا شهید نشدید؟
داودآبادی: چون هنرش را نداشتم. امام می گفتند شهادت هنر مردان خداست و من هم واقعا هنرش را نداشتم. اما به غیر از این باید بگم که شاید دلیل شهید نشدنم این بود که خودم هم نمی خواستم شهید بشم.

- چرا؟
داودآبادی: با آینده کار داشتم!

 

- جایی بود که احساس کنید به شهادت خیلی نزدیک هستید؟
داودآبادی: 25 اسفند 64 تو جاده ام القصر یه خمپاره 82 نشست پیش پای من. حالا خمپاره هشتاد و دوای که از بیست متری شهید میکند. من فکر کردم رفتم رو مین. با خودم گفتم که دیگه تموم شد. یه آن دیدم رفتم و لذت و شیرینی خاصی زیر زبونم آمد. تو همون حال یه لحظه از ذهنم گذشت که خدایا قرار نبود من شهید شم! تا این از ذهنم گذشت یه دفعه انگار من رو کوبیدند رو زمین! خیلی درب و داغون شده بودم. مددکار بیچاره نمی دونست کجام رو ببنده. با این حال تو آمبولانس شوخی می کردم و جوک می گفتم. راننده آمبولانس می گفت تو رو موج گرفته یا ترکش خوردی؟!

- پس خیلی اهل بگو بخند تو جبهه بودید.
داودآبادی: بله، یه دوشکا روی جاده ام القصر مستقر بود که 40 تا گردان زده بودند به خط اما نتوانسته بودند رد شوند. ما گردان چهل و یکم بودیم. هشت نفر شدیم و رفتیم تا دوشکا رو خفه کنیم. شهید ابراهیم احمدی نژاد بود، شهید یوسف محمدی بود، شهید حمید کرمانشاهی بود. از بغل جاده تو باتلاق رفتیم جلو. چهار دست و پا روی جنازه ها رفتیم تا رسیدیم پای دوشکا. دوشکاچی یکی دو متر بالاسر ما بود ولی ما رو نمی دید و پشت سری‌های ما رو میزد. آنجا یوسف محمدی دو زانو نشسته بود و قاه قاه می خندید. من التماسش می کردم که دراز بکش الان می بینتمون. یوسف می گفت نه بابا این یارو انگار کوره، «و جعلناهایی که خوندیم کار خودش رو کرده!» خلاصه خیلی که التماس کردم بهم گفت دو تا از اون جوکها که تو دو کوهه تعریف می کردی باید تعریف کنی تا بنشینم. هیچ جوری هم کوتاه نمی اومد. خلاصه ما زیر پای دوشکا دو تا جوک براش تعریف کردیم تا نشست!

- کدام تصویر از دفاع مقدس جلوی چشماتونه؟
داودآبادی: تو سه راه مرگ شلمچه داشتیم نفربر رو از مجروح پر می کردیم که بفرستیم عقب. راننده هی داد می‌زد که دیگه بسه جا نیست اما ما هی مجروح ها رو هر جوری بود هل می دادیم تو تا برن عقب. تا نفر بر راه افتاد من خودم گلوله تانک عراقی رو دیدم که اومد نشست تو پهلوی نفربر! من فقط گفتم یا زهرا... نمی دونم چند تا بودند. تو زندگیم یک بار آن هم آنجا جیغ مرگ رو شنیدم. شب که رفتیم درِ نفر بر رو باز کردیم هیچ چیزی جز یه مشت پودر استخوان پیدا نکردیم. من اونجا کفر گفتم؛ داد زدم خدایا اگر شهیدم کنی خیلی نامردی! اون دنیا به همه شهدا میگم خدا من رو به زور شهید کرد، من نمی خواستم شهید شم! به خدا گفتم من رو برگردون تهران، یه تیکه کاغذ دستم بده تا به همه بگم تو سه راه مرگ چی به سر بچه ها اومد. این یکی از دلایلی بود که نمی خواستم شهید بشم.

- تفاوت بچه های 10، 12 ساله دوران انقلاب با بچه های الان چیه؟
داودآبادی: خاصیت انقلاب این بود که بچه ها زود بزرگ می شدند. طبیعی هم بود که در آن زد و خوردها و... اینطوری بشه. این اتفاق هم تو فتنه 88 افتاد و نتیجه اش شد 9 دی. این نشون داد که نسل امروز هم اگر پاش بیفته صحنه رو خالی نمی کنه.

- اگر پسرتان در زمان جنگ بدون اجازه فرار می کرد و می رفت جبهه چه برخوردی می کردید؟
داودآبادی: خیلی سوال سختیه. جواب نمی دم چون واقعا نمی خوام شعار بدم. آدم باید در آن شرایط قرار بگیره. واقعا برای پدر مادرها خیلی سخته.

- موقع قطعنامه کجا بودید و چه حالی داشتید؟
داودآبادی: وقتی جنگ شروع شد من گریه می کردم که بگذارند برم جبهه. جالبه که وقتی جنگ تمام شد هم باز من داشتم گریه می کردم که بذارن برم جبهه! قطعنامه که پذیرفته شد چند روز بعدش عروسی من بود و برنامه ها را هم چیده بودیم. پیام قطعنامه که آمد من از سپاه خواستم من رو اعزام کنند اما به بهونه همین عروسی نمی گذاشتند. ناچار شدم مرخصی بدون حقوق بگیرم و بعنوان بسیجی برم جنوب.

- حسرت چه چیزهایی را می خورید؟
داودآبادی: الان که کتابم رو میخونم  و می بینم که مثلا سه روز مرخصی گرفتم و اومدم تهران خیلی حسرت می خورم. به خودم میگم بدبخت اون سه روز رو هم می‌موندی دوکوهه هوای اونجا رو تنفس می کردی. یکی هم نبودن در عملیات مرصاد و والفجر مقدماتی. زمان مرصاد که ما رو جنوب نگه داشتند و زمان والفجر مقدماتی هم پام تو گچ بود. ولی می تونستم برم... حیف شد!

- با پای تو گچ می تونستید برید؟!
داودآبادی: آره، اگر می خواستم می شد رفت. ما کم گذاشتیم. مثلا در کربلای هشت جایی که فاصله ما با عراقی ها سه، چهار متر بود، شهید غلام رزاق که تو کربلای 5 پاش داغون شده بود با همون پای داغون اومده بود خط، لی‌لی میکرد و راه می رفت. اومد با من شروع کرد سلام علیک. گفتم غلام، دیوونه اگر الان عراقی ها بریزند تو خاکریز چی کار می کنی؟ گفت به اونجا ها نمیکشه. همین رو که گفت یه خمپاره 120 اومد و شهید شد.

- از بین فیلمهای دفاع مقدسی به نظر شما کدام یک توانسته فضای جبهه ها رو بخوبی نشان بدهد؟
داودآبادی: یکی پرواز در شب مرحوم ملاقلی پور که کانال کمیل رو در والفجر مقدماتی رو نشون می داد.

- همون فیلم که آقای سلحشور نقش نریمان رو بازی میکنه؟
داودآبادی: بله، هرچند خیلی ها میگن این فیلم یه کار سفارشی و شعاریه اما چیزهایی که بچه ها تعریف میکردند همینها بود. و یکی هم اخراجی ها یک.

 

- شما امثال مجید سوزوکی رو تو جبهه دیده بودید؟
داودآبادی: یک هفته قبل از شهادت آوینی بر حسب اتفاق با ایشون تو نماز جمعه کنار هم نشستیم. شروع کردیم به گپ زدن که یه پیر مرد اومد. به آوینی گفتم سید این بنده خدا رو نگاه کن. یه پیرمرد خمیده، کج و کوله، با کت چروک و دستهای خالکوبی شده و... سلام علیک کردیم و گپ زدیم و رفت. بعد به آوینی گفتم این زمان شاه قاچاقچی بود و جنس بین ایران و عراق رد می کرد. حتی تو شناسایی «بمو» راهنمای بچه ها بود. تو جزیره مجنون بچه های اطلاعات عملیات رو می گرفت و تحویل قاچاقچی های عراقی می‌داد و اونها سه چهار روز بچه ها رو می گردوندند تو عراق و بر می گردونند. از این دست افراد زیاد بودند.

- دیگه کی؟
داودآبادی: یکی از بچه های اطلاعات عملیات بود که ما باهاش شوخی می‌کردیم و تو سر وکله‌ش می زدیم. یه بار یکی ما رو دید گفت این بابا گنده لات چهار راه مولویه، اونجا اسمش بیاد تن و بدن همه می‌لرزه شما دارید اینجور تو سرش می زنید!

- از میان کتابها چی؟
داودآبادی: کتاب ستاره شلمچه احمد دهقان و حماسه یاسین انجوی نژاد.

- بازی در قلاده های طلا چطور بود؟
داودآبادی: خیلی اتفاقی بود. واقعا زحمت کشیده بود آقای طالبی. عباس شوقی، مسئول جلوه های ویژه تو اون صحنه ای که پشت بام پایگاه بسیج هستیم به کسانی که به پایگاه حمله می کردند می گفت با آجر واقعا بزنیدشون تا ترسشون تو فیلم واقعی بشه! حالا اونجا که اصلا پشت بام نبود، روی زمین صحنه رو درست کرده بودند. از روبرو سنگ می زدند. ما واقعا جمع شده بودیم و پشت کولر پناه گرفته بودیم تا این آجرها بهمون نخوره. واقعا با پاره آجر ما رو نشونه می گرفتند و می زدند!

- اگر به خودتان واگذار می کردند، دوست داشتید در کدوم مقطع تاریخی بدنیا بیاید؟
داودآبادی: فکر می‌کنم همین زمانی که بدنیا اومدم. چون هم امام رو درک کردیم، هم انقلاب رو هم دفاع مقدس رو. واقعا اینها بهترین زمان بود.

 

- کدوم اتفاقی که بعدا افتاد رو حتی فکرش رو هم در زمان جنگ نمی کردید؟
داودآبادی: من امروز رو می‌دیدم که ارزشها شاید یک کم کمرنگ بشه اما فتنه 88 رو هیچ وقت فکر نمی کردم. شوکه شدم.

- از چی شوکه شدید؟
داودآبادی: بی حیایی. از بی حیایی دوست نماها. هیچ وقت فکر نمی کردم فرمانده خود من بیاد دنبال کروبی راه بیفته و به نظام فحش بده. یه فرمانده گروهان داشتیم که سال 63 قبل از اینکه بیایم تهران، ماها رو جمع کرد و یه حبه قند نشونمون داد. گفت بچه ها مثل این حبه قند نباشید که با همه شیرینیش وقتی میفته تو آب حل میشه. مثل اون یه لیوان آب باشید که وقتی برگشتید شهر حل نشید بلکه بقیه رو تو خودتون حل کنید. همین آقا تو فتنه 88 شده بود مخالف نظام. از این بی حیایی‌ها شوکه شدم. یه فرمانده داشتیم که وقتی صبحگاه نمی رفتیم خودش رو با سلسله مراتب به ولی فقیه می رسوند و ما رو میکرد ضد ولایت فقیه، بعد همین آقا اومد تو روی آقا وایساد.
 
- اگر الان با یکی از دوستان شهیدتون تلفنی صحبت می کردید چی بهش می گفتید؟
داودآبادی: می گفتم دعا کنه عاقبت بخیر شم. همین.
29/4/1391
سایت خبری رجانیوز




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٤/۱۳

گفت وگوی شاهد یاران با حمید داودآبادی
* از چه زمانی علاقه مند شدید شخصا در مورد چهار دیپلمات تحقیق کنید؟
داودآبادی: در زمان جنگ می‌شنیدم فرمانده‌ای بوده، رفته لبنان و اسیر شده، که این یک خبر عادی بود و شاید یکی از دلایلی که کسی هم موضوع را پی گیری نکرد، این بود که چون آن زمان جنگ بود و هزاران اسیر در دست دشمن داشتیم که حالا چهار نفر هم اینها هستند که اضافه شدند! کلیه اسرا در عراق بودند و چهار دیپلمات هم در لبنان.
سال 71- 72 بود که در هفته نامه "فرهنگ آفرینش" - که متعلق دانشگاه آزاد اسلامی بود - مشغول کار شدم. در آن جا، صفحه ای به نام "از معراج برگشتگان" ویژه دفاع مقدس داشتم. بعضی از دوستان مانند "حسین بهزاد" و "محمدعلی صمدی" هم آن زمان در عرصه مطبوعات حضور داشتند که ارادت و حساسیت خاصی نسبت به "حاج احمد متوسلیان" داشتند و همین باعث شد کم کم بحث پی گیری چهار دیپلمات را بیاوریم در نشریه. هر هفته مطلبی داشتیم و خاطره‌ای را به یک بهانه در آن کار می کردیم.
یواش یواش به ذهنم رسید که بپرسیم آنها کجا هستند و چه شدند؟ آن زمان، لبنان هم تقریبا به یک ثباتی رسیده، جنگ هم تمام شده و تکلیف اسراء هم معلوم شده بود؛ پس آنها چه شدند؟ این بود که در قالب مصاحبه و خبر پی گیری را شروع کردم؛ تا این که در سال 75 برای دومین بار رفتم لبنان.

* مرتبه اول چه زمانی به لبنان رفتید؟
داودآبادی: سال 62 با نیروهایی که برای کارهای تبلیغی و فرهنگی به لبنان رفتند. در سال 75 پرسان پرسان رفتم دنبال این که آنها چه شدند و از بچه‌هایی که می‌شناختم پرس و جو کردم. آن جا تصمیم گرفتم محکم دنبال این داستان را بگیرم. از همان جا شروع کردم هرچه مطلب و مقاله راجع به این موضوع در نشریات آن موقع لبنان بود، جمع‌آوری کردم و سراغ آدم‌ها هم می‌رفتم و از آنها می‌پرسیدم. از کسانی مثل "سیدحسن نصرالله" - دبیر کل حزب الله - "ابوهشام" - رئیس سازمان امل اسلامی - و شخصیت‌های دیگری که احتمال می‌دادم از آنها مطلبی شنیده و یا دیده باشند، پی گیری می‌کردم و انصافا هم به مطالب خوبی دست پیدا کردم. آن موقع وقتی این کتاب (کمین جولای 82) جمع شد؛ من هیچ تحلیلی از خود نداشتم و همه تحلیل‌های خودم را طی این سال ها، در قالب مقاله در نشریات مختلف منتشر کردم.
این کتاب حاوی اطلاعاتی است از افرادی که آخرین بار حاج احمد را دیدند. مثل کسی که حاج احمد و دوستانش را آخرین بار در منزل "سیدعباس موسوی" در بعلبک دیده بود. این مسئله برای خود من خیلی جالب بود. چون تا قبل از آن، همه فکر می‌کردند چهار دیپلمات، مستقیم از سوریه به لبنان رفته و اسیر شده اند؛ درحالی که خاطره این فرد مسیر را عوض کرد.
آنها از سوریه رفته بودند بعلبک، آن جا جاده بسته بوده، به همین دلیل برمی گردند سوریه و از شمال لبنان، از مسیر طرابلس وارد این کشور شدند. بعدا که با حاج "محسن رفیق دوست" صحبت کردم، او هم از این موضوع اطلاع نداشت و اولین بار بود که می‌شنید و برایش جالب بود. همه فکر می‌کردند آنها از دمشق که وارد شدند، اسیر شدند؛ حتی محتشمی‌پور - که آن زمان سفیر ایران در سوریه بوده - این گونه فکر می‌کرد.
با همه دوستانه صحبت می‌کردم و بحث صرفا پی گیری مطبوعاتی نبود که بگویم خب با فلانی مصاحبه کردم و جریان تمام شد. یک علاقه شخصی بود. بعضی‌ها مطالبی می‌گفتند که شرط می‌کردند از قول ما منتشر نکن و من خودم بدون نام، در قالب مقاله بیان می‌کردم.

*چرا با نشر مقالات و مطالب در این زمینه مخالفت می شد؟
داودآبادی: بیشترین بحث آنها این بود که نظام، دیپلمات ها را زنده می‌خواهد.

* یعنی در مطالب و مقالات نوشته شده از طرف شما عنوان می شد که چهار دیپلمات شهید شده اند؟
داودآبادی: بحث بیشتر همین بود که آنها کشته شده اند. این بده بستان سیاسی و قضیه "ران آراد" که با پرونده دیپلمات ها گره خورده بود، باعث شده بود که ایران هم آنها را زنده بخواهد و در تبلیغات هم آنها را زنده می‌خواست، اما تقریبا تحقیقات ما نشان می‌داد که آنها شهید شده اند.

*زنده بودن آنها هیچ وقت به اثبات رسیده؟
داودآبادی: من هیچ سند موثقی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردم.

*یعنی سندی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردید؟
داودآبادی: اظهاراتی مبنی بر زنده بودن آنها توسط برخی افراد گفته می‌شد که دنبالش رفتم اما به نتیجه‌ای نرسیدم.
دو گروه با این پرونده بازی کردند: یک گروه خارجی که اسرائیلی‌ها بودند. آنها پرونده چهار دیپلمات را گره زدند به پرونده ران آراد، خلبان اسرائیلی که سال 64 هواپیمایش را فلسطینی‌ها زدند و توسط سازمان امل دستگیر شد و دست "مصطفی دیرانی" افتاد. اسرائیل می‌گفت ایران اگر اطلاعاتی از گروگان هایش می‌خواهد، باید از آراد اطلاعات بدهد؛ که این مسئله هیچ ربطی به ایران نداشت؛ اما آنها ادعا کردند او دست ایران است. حتی عکس ها و دست نوشته‌‌های آراد که به اسرائیل منتقل شده بود، نه از جانب حزب الله بود و نه ایران، که از جانب سازمان امل بود.
یک گروه هم در داخل کشور بودند که سعی داشتند این پرونده را به پرونده آراد گره بزنند. کسانی بودند که قریب20 سال این پرونده دست آنها بود. مثل "سیدحسین موسوی" - برادر سیدمحسن موسوی - که 18 سال پرونده دیپلمات ها دست او بود و هیچ کس نمی دانست.

*این افراد چه نفعی از این کار می‌بردند؟
داودآبادی: برای به دست آوردن اطلاعات در مورد چهار دیپلمات، هزینه‌های مادی سنگینی شده است. چون لبنان مرکز خرید و فروش اطلاعات است؛ در کارهای امنیتی و اطلاعاتی هم کسی سراغ فاکتور را نمی‌گیرد، وگر نه خیلی راحت می‌شد تکلیف آنها را روشن کرد.
این پرونده به هیچ وجه به جریان ران آراد ربط ندارد؛ چون حدود سال 83-84 که تبادلی بین حزب الله و اسرائیل انجام شد، شارون رسما اعلام کرد: "من با چشمان اشک آلود اعلام می‌کنم که آراد کشته شده است." خب وقتی خودشان پذیرفتند و اعلام می‌کنند کشته شده، چرا ما به کار گره می‌زنیم؟ حتی مصطفی دیرانی که او را از داخل خانه اش در لبنان ربودند، به اسرائیل بردند و محاکمه و زندانی کردند، هیچ مدرکی ارائه نداد که آراد دست ایران باشد؛ مهم ترین اصل همین جاست؛ مصطفی دیرانی و شیخ "عبدالکریم عبید" که ربوده و زندانی شدند، هیچ مدرکی ارائه ندادند که آراد دست ایران باشد. آنها را که اسرائیل به تلافی آراد از خانه شان دزدید، در تبادل آزاد شدند و اسرائیل پرونده آراد را بست.
آنها هر کدام به چند صد سال زندان محکوم شده بودند، اما به خاطر تبادلی که با حزب الله می‌خواست انجام شود، اسرائیل مجبور شد در قانون قضایی اش یک سری استثناء بگذارد و مجبور شد به آنها عفو بدهد تا این دو را آزاد کنند و کردند. وقتی اسرائیل کسانی را که در دستگیری خلبان متجاوزش مستقیم دست داشتند آزاد کرد، چرا ما این وسط گیر هستیم؟! آنها که نقش مستقیم در پرونده آراد داشتند آزاد شدند، پس قضیه تمام شده؛ پس چرا ما در بده بستان سیاسی این کارها را می‌کنیم؟

*جواب این سؤال را خود شما دارید؟
داودآبادی: من یک بار با دبیر کمیته پی گیری ای که در دولت آقای احمدی نژاد تشکیل شد، دیدار کردم. او پرسید نظراتت چیه؟ من گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را بست. گفتم شما همین کتاب کمین جولای 82 را بگیرید دست تان، تمام دلایل زنده بودن و شهادت آنها را می‌شود از این کتاب درآورد. ببینید کدام می‌چربد؟ من ده تا اسم به ایشان دادم و گفتم شما سراغ این ده نفر بروید و بعد کسان دیگر، و اطلاعات در مورد شخصیت آنها را در بیاورید تا متوجه شوید تکلیف آنها چیست؟ همه اینها می‌روند سراغ "سمیر جعجع" که اصلا در این پرونده هیچ کاره است. برای چی شما سراغ جعجع می‌روید؟ بروید سراغ "جونی عبدو"، چون هم آن جا بوده و هم در قضیه دست داشته‌ است. سراغ "نادر سکر" بروید و کسان دیگری که اسم شان هست و مستقیم دست داشتند. بروید سراغ "روبیر حاتم" که تا به حال هیچ ایرانی سراغ او نرفته. او ادعا می‌کند من نوار کاست صحبت ها قبل از کشته شدن حاج احمد را دارم. حداقل یک ایرانی باید برود با او صحبت کند و بگوید حرفت چیست؟

* شاید این کار را کرده اند؟
داودآبادی: نه این کار نشده. چون من زمانی یک ادعایی شنیدم که مستند بود، مبنی بر زنده بودن دیپلمات ها. حدود 7-8 سال پیش بود. روزی که اینها اسیر می‌شوند بعد از ظهر همان روز سه ایرانی دیگر هم اسیر می‌شوند و جالب است که در وزارت خارجه می‌خواستند این قضیه را بپوشانند. علت آن هم این بود که یکی از آنها به اسم "شیخ توسلی" وقتی گیر می‌افتد، شروع می‌کند به گنده گویی کردن که می‌دانید من کی هستم؟! عربی هم بلد بوده و آنها هم فکر می‌کنند او آدم گنده‌ای است. به همین دلیل فالانژها آنها را مستقیم تحویل اسرائیل می‌دهند و این سه نفر زندان بودند و هر وقت اسرائیل خبری درباره سه گروگان ایرانی می داد، منظورشان این سه نفر بوده نه کسان دیگر. وقتی از زبان هم می‌گفتند سه ایرانی به همراه راننده خود در زندان اسرائیلی ها هستند، همین‌ها بودند و من نامه مستقیم آن را دیده بودم.

* قضیه نامه چیست؟
 داودآبادی: سال 80 در منزل خانم "صدیقه وسمقی" برای مصاحبه رفته بودم، چون ایشان لبنان رفته و برگشته بود. می‌خواستم از هر کس ولو اطلاعات کمی هم که از آنها دارد، مطلب بگیرم. وقتی با او صحبت کردم نامه‌ای نشانم داد که نامه محرمانه وزارت خارجه بود و اسامی آن سه ایرانی در آن قید شده بود. من اولین بار فهمیدم ما سه ایرانی آن جا داریم غیر از این 4 نفر که در بیروت اسیر شده اند . جریان را دنبال کردم، فهمیدم سفارت ایران همان روز بیانیه داده که بله سه ایرانی دیگر هم در لبنان اسیر شده اند و در پایان آن هم نوشته بودند با این حساب تعداد اسراء به 7 نفر می‌رسد.
جالب بود که کمیته پی گیری حرف من را تکذیب می‌کرد و می‌گفت "این سه نفر وجود خارجی ندارند." کتاب را آوردم و گفتم فلان خبر سفارت را سال 67 منتشر کردند که مال من نیست. گفتند این خبر دروغ است. گفتم همه روزنامه‌های مملکت چاپ کردند چه نیازی بوده روزنامه‌ها از قول سفارت ایران دروغ چاپ کنند؟! گفتند این خبر وجود خارجی ندارد. گفتم فلان نامه محرمانه وزارت خارچه چی؟ یک دفعه گیر کردند. یکی گفت اگر محرمانه بوده پس نباید منتشر می‌شده. اما مجبور شدند قبول کنند. می‌گفت نباید بگوییم سه تا بودند، به چه علت؟ چون این سه تا که زندان بودند بعد از 7-8 سال که محکومیت شان تمام می‌شود و آزاد می‌شوند، در اسرائیل مستقر می شوند و زندگی می‌کنند.

* این سه نفر به عنوان رزمنده رفته بودند؟
 داودآبادی: نه. ظاهرا تاجر بودند اما ظاهرا "شیخ توسلی" کارمند بنیاد شهید بوده و آن دو نفر دیگر را دقیقا نمی‌دانم که سر چی گیر می‌افتند.

* اسم شان را نمی‌دانید؟
 داودآبادی: در آن نامه بود اما الان از یاد برده ام. الان دارند در اسرائیل زندگی می‌کنند و یکی اسمش را یعقوب گذاشته است و در شهر "عکا" – در فلسطین اشغالی - مغازه جوراب فروشی دارد. جالب است که او می‌گوید من تا یک سال قبل از این که آزاد شوم، با سه تا از آنها حضوری در زندان صحبت می‌کردم.
من به طریقی این اطلاع را به دست آوردم که توسلی مدعی است با حاج احمد، تقی رستگار و موسوی در زندان صحبت ‌کرده ولی می گوید کاظم اخوان را من ندیدم اما صدایش را می‌شنیدم. آن سه نفر می‌گفتند رفیق ما (کاظم اخوان) حالش خوب نیست و همیشه در سلول است.

* چه سالی این صحبت مطرح شده؟
داودآبادی: شاید سال 80 باشد یعنی یازده سال پیش.

* به نظر شما صحبت های این فرد صحت دارد؟
داودآبادی: هر ادعایی را باید رفت سراغش. من اگر می‌توانستم می‌رفتم سراغ آنها. من حتی رد این فرد را هم زدم تا به طریقی با او مصاحبه بگیرم، به کمیته پی گیری هم گفتم که شما اگر نمی‌توانید، من می‌توانم کسی را پیدا کنم تا از طریق یک کشور ثالث برود و با شیخ توسلی مصاحبه کند و بیاورد. دیگر از این مستند‌تر؟ اما آنها قبول نکردند. حتی گفتم می توانم کسی را پیدا کنم که برود با روبیر حاتم صحبت کند. چون او دو ادعای بزرگ دارد 1- می‌گوید من نوار بازجویی ابتدایی حاج احمد را دارم اما نمی گوید بعدش چه اتفاقی افتاده است 2- یک داستانی هست که بگذارید همه حرف ها را بزنم و عیبی هم ندارد که منتشر شود.
سال 75 که من در لبنان بودم، در بعلبک یکی از نیروهای سازمان امل را دیدم که از سال 62 با هم آشنا بودیم. شب خانه آنها در بعلبک بودیم. او یک دفعه موقع بحث حاج احمد گفت: حمید، یکی از نیروهایی که در گرفتن دیپلمات ها بوده و در جریان هم دست داشته‌، الان در بیروت تعمیرگاه دارد. یک نفر هم آدرس دقیق او را دارد اما 2 میلیون تومان پول می‌خواهد و آدرس دقیق را می دهد.
این فرد کسی است که ماشین آنها را گرفته و حتی از آنها نگه داری کرده. من صبح رفتم بیروت سراغ یکی از ایرانی ها که با حاج احمد رفیق بوده و گفتم فلانی قضیه این طوری است، اما او گفت ولش کن بی خیال باش. تعجب کردم هر چی گفتم، او بی خیال از آن گذشت. این قضیه تمام شد و من آمدم تهران رفتم سراغ یکی از مسئولین مملکتی.

* دلیل این که چرا باید بی خیال باشید را از او نپرسیدید؟
*داودآبادی: نه؛ اما تعجب کردم بعد از آن همه صحبت گفت حالا ناهار چی می‌خوری؟ گفتم بابا کسی که حاج احمد را گرفته، کنار خودمونه! از این جریان گذشت و یک سال بعد در تهران با یکی از مسئولین مملکتی در مورد حاج احمد مصاحبه‌ای داشتم، جلسه هم خصوصی بود. آن قضیه را تعریف کردم که او خندید و گفت من با آن فالانژ صحبت کرده ام؛ و گفت همان زمان بچه‌ها او را گرفتند و وقتی من در لبنان بودم آوردنش پیش من و با او صحبت کردم. او گفت وقتی ماشین را نگه داشتیم جر و بحث کردیم و بعد حاج احمد پایین می‌آید. او حتی اسم حاج احمد را هم نمی‌دانست و گفته آن کسی که پیراهن سفید تن داشت و دماغش هم شکسته بود، آمد جلو و با من درگیر شد و من با کلت زدم به صورتش. او این را برای ما گفت ولی تاکید کرد که منتشر نکنیم.

* این موضوعی که الان مطرح شد را برای اولین بار است می گویید؟
داودآبادی: بله. لبنان را باید اول بشناسی. می‌گویند هیچ اطلاعات سری در لبنان بیشتر از یک ساعت دوام نمی‌آورد و آن جا بزرگراه تجارت سه چیز است. 1- مواد مخدر 2- اسلحه 3- اطلاعات. و بیشتر هم اطلاعات است.
کسانی که در کارهای سیاسی می‌افتند مثل فالانژها، کاسب‌های عجیبی هستند. یعنی یک اطلاعات را تکه تکه می‌کنند و ده نوع می‌فروشند و اگر زرنگ نباشی سرت کلاه می‌گذارند. آنها زندگی‌شان با فروش اطلاعات می‌گذرد. مثلا امروز این آمده یک ادعا کرده و بعد می‌گوید من نوار بازجویی حاج احمد را دارم. حالا یک نفر نباید برود تکلیف این ادعا را معلوم کند؟ "روبیر مارون حاتم" معروف به "کبرا "، چی از دیپلمات ها دارد و می‌داند؟ اصلا خاطرات او که چاپ شده است را تهیه کنید. کتاب "از دمشق تا تل آویو" او هنوز در لبنان ممنوع است اما من در سایت 4 دیپلمات متن آن را زدم. هم نسخه عربی و هم انگلیسی آن را پیدا کردم. یک فصل آن را چون در رابطه با گرفتن دیپلمات های ایرانی بود، گذاشتم در این سایت.
هر ادعایی که در مورد آنها شده، درکتاب کمین جولای82 جمع شده است. من نمی‌خواهم قضاوت کنم، اما کمیته پی گیری یا هر جای دیگری که می‌خواهد دنبال کند، باید این کتاب را بررسی کند و به نتیجه برسد و ببیند مارون حاتم چقدر راست می‌گوید. سمیر جعجع چقدر نقش داشته. "ایلی حبیقه" چقدر نقش داشته. من دیدم اطلاعاتی را که جمع کردم می‌تواند کمک کند. جالب است که بعد از چاپ این کتاب، در مجلس شورای اسلامی کمیته پی گیری که شکل گرفته بود و نماینده وزارت اطلاعات، سپاه، وزارت خارجه، خانواده‌ها و کمیسیون امنیت ملی مجلس در آن حضور داشتند، جلساتی که تشکیل می‌دادند برای این چهار دیپلمات، همه بدون استثناء این کتاب دست شان بود و استناد همه شان به این کتاب بود. چون هیچ منبع دیگری وجود ندارد. ولی وزارت خارجه تیمی را تعیین کرده و این کتاب را بررسی کرده بودند و نتیجه گیری این شد که این کتاب نباید چاپ می‌شد. چرا؟ چون در این کتاب عنوان شده که حاج احمد متوسلیان عضو سپاه بوده است. حالا سوال من این جاست مگر شما کنگره سرداران برای او نگرفتید؟
این خبر را نماینده یکی از خانواده‌های دیپلمات ها به من گفت که وزارت خارجه از این کتاب شاکی بوده که مثلا در این کتاب گفته شده "تقی رستگار" بسیجی بوده. شما این همه برنامه برگزار کردید و در کتاب‌های دیگر هم نام او هست. من سفارش دادم دو کتاب از آمریکا آوردند که در آن زندگی حاج احمد نوشته شده بود که حاج احمد کی بود؟ او فرمانده نیروهایی بود که رفتند سوریه.

* عنوان کتاب چه بود؟
داودآبادی: "ریشه‌های تشکیل سپاه پاسداران" که پرداخته به نیروهای ایرانی در لبنان و یا کتاب "الحصاد" نوشته جان کوولی که ریز نوشته حاج احمد چه کسی بود.
بحث دیگری که دارم این است که 14 تیر ماه حاج احمد و دوستانش دستگیر می‌شوند. 14 تیر 61 کتاب روزشمار جنگی که سپاه منتشر می‌کند، در این روز یک کلمه در مورد آنها نوشته نشده است فقط ده روز که می‌گذرد در این کتاب می‌خوانید سفارت ایران در اطلاعیه‌ای از نخست وزیر لبنان خواست که چهار دیپلمات را آزاد کنند، همین! اسم هم نمی‌آورد. آنها کی بودند و چرا رفتند آن جا؟
در خاطرات آقای "هاشمی رفسنجانی" هم در این روز مطلبی پیرامون دیپلمات ها نمی‌بینید. انواع خاطرات در این کتاب وجود دارد حتی خبر ترور یکی از فرماندهان نیروهای فلسطینی در لبنان که اشاره می کند خبر بسیار مهمی است؛ اما در مورد اسارت 4 نیروی ما، یک کلمه نیست و مثلا می‌خواهند بپوشانند و از لحاظ امنیتی حفظ کنند.
14تیر آنها اسیر می‌شوند و 5 روز بعد از اسارت آنها، روز 19 تیر، مجله "پیام انقلاب" سپاه چاپ می‌شود که مصاحبه اختصاصی با حاج احمد دارد و عکس او را هم زده و زیرش نوشته "برادر احمد فرمانده نیروهای سپاه در سوریه و لبنان". اینها با هم در تضاد نیست؟!
امروز بگویند کتاب کمین جولای82 آورده که حاج احمد عضو سپاه بوده و لو داده! مگر چقدر این موضوع پوشیده است؟! من بزرگ ترین بحثی که در مورد این کتاب دارم، این است که ما چرا هراس داریم از این که بگوییم ما نیرو فرستادیم به لبنان؟ مگر کار خطایی کردیم؟! اسرائیل به لبنان حمله کرد، همه کشورهای عربی این وسط یک ادعایی کردند که ایران اگر راست می‌گوید جنگ خود را رها کند و به لبنان برسد. حتی عراق اعلام کرد من حاضرم از وسط کشورم راه بدهم که ایران نیروهایش را به لبنان ببرد. اما هیچ کدام به ادعای خود عمل نکردند و هیچ کشور عربی وسط کار نیامد و فقط ایران عمل کرد.
اعتقاد من این است که اعزام نیرو به لبنان، مثل یک عملیات ما در جنگ بود. ما عملیات "فتح المبین" و "بیت المقدس" را داشتیم، بعد یک ماه و نیم فاصله و بعد ببینیم در این یک ماه و نیم چه گذشت؟ در روزشمار سپاه و خاطرات آقای هاشمی نمی‌بینید چه گذشت، در هیچ کتابی مطلبی نمی بینید. یک ماه و نیم جنگ بوده. دو تیپ بزرگ ما در لبنان هم درحال جنگ بوده، تیپ حضرت "محمد رسول الله (ص)" سپاه و "ذوالفقار" ارتش، بزرگ ترین تیپ‌های ما بوده که رفته لبنان.

*همین 45 روز خلاء باعث نشده ما در عملیات رمضان شکست بخوریم؟
داودآبادی: بله.

*پس این کار اشتباه بوده؟
داودآبادی: وقتی ما نپردازیم به این که در لبنان چه شد، آن موقع نمی‌توانیم شکست رمضان را توجیه کنیم و این که چرا ما در بیت المقدس و فتح المبین این قدر خوب جلو رفتیم، اما در رمضان گیر کردیم.

*پس می توان گفت شکست عملیات رمضان دقیقا رابطه مستقیم دارد با جنگ لبنان؟
داودآبادی: صد درصد. بروید اخبار و اطلاعات شروع عملیات بیت المقدس به بعد را ببینید که من در کتاب پاره های پولاد آورده ام. تمام کارشناس‌های اسرائیل و آمریکا بر این نظر هستند که اگر ایران پیروز شود، پدر همه ما را در می‌آورد. خرمشهر که گرفته می‌شود، صدام درجمع فرماندهانش می گوید: "وقتی ایران خرمشهر را گرفت، من آن قدر ترسیدم که گارد ریاست جمهوری را مامور کردم دور بغداد یک دیوار دفاعی تشکیل دهند و گفتم الان است که ایران بغدادم را بگیرد".
این قدر در هراس بودند و صدام این قدر ترسیده! طرح عملیات هم این بود که بعد از فتح خرمشهر بصره را بگیریم که نشد و ماندیم در خرمشهر. آنها دنبال فرصت می‌گشتند برای کمک به صدام و جلوگیری از پیروزی ایران. این بحث کذب "آتش بس" را که مطرح می‌کنند که عربستان گفت من هم خسارت جنگ را جبران می‌کنم، اینها بی اعتبار است. چون اولا اگر بنا باشد چنین کاری انجام دهند، باید ابتدا دو نامه سیاسی رسمی به هر دو کشور می دادند یا حداقل و به صورت دیپلماتیک بگویند، پس کو؟ کدام نامه را دادند؟
اگر هم مسئولین آنها چنین ادعایی شفاهی کردند، در حد ادعا بوده و آن زمان آتش بس به درد ما نمی‌خورد. آنها دنبال زمان بودند و آتش بس یعنی الان نجنگید و هر وقت عراق دوباره جنگ کرد شما هم بجنگید! آتش بس یعنی 30 -40 سال از آتش بس بین سوریه و اسرائیل می‌گذرد، اسرائیل اطراف دمشق را بمباران می‌کند اما سوریه هیچ کاری نمی‌کند. آتش بس یعنی این! یعنی خفت و خاری را زیر سایه دشمن بپذیرید. و آنها دنبال آتش بس بودند برای کمک به صدام و نیاز به زمان که نتوانستند این کار را بکنند و چکار کردند؟ "ابونضال" که مزدور صدام و یک عضو جدا شده از سازمان "الفتح" فلسطین بود، یک گروه تروریستی داشت و بیشتر هم برای حزب بعث عراق کار می‌کرد. این تیم تروریستی رفتند در لندن، "شلومو آرگوف" سفیر اسرائیل در انگلستان را ترور کردند که زخمی شد. همین را اسرائیل بهانه قرار داد برای حمله به لبنان. چند سال بعد آن تیم تروریستی که در لندن محاکمه شدند، "نایف روزان" که رئیس آن تیم تروریستی بود، آن جا گفت ما وظیفه داشتیم جنگ ایران را منحرف کنیم و طرحی بین اسرائیل و عراق ریخته شد برای این که نگذارند ایران بیشتر از این جلو بیاید. این اعترافات در روزنامه "گاردین" هم چاپ شد.
ایران نیروهایش را برد لبنان ولی به هیچ عنوان اجازه عملیات به ما داده نشد و ایران نمی‌توانست وارد لبنان شود. لبنان اجازه نمی‌داد نیرو ببرد و فقط در پادگان "زبدانی" گیر کرده بودند. نیروهایی که مانده بودند آن جا، عملیاتی بودند. شور و هیجان عملیات داشتند، اما به آنها اجازه عملیات نمی‌دادند. حاج احمد می‌رود و می‌آید کاری نمی‌تواند انجام دهد. کسی مثل حاج احمد باید این طرف سیم خاردار باشد و یک اسرائیلی هم آن طرف و حاج احمد فقط او را نگاه کند و حق ندارد برود آن طرف سیم خاردار.
شهید صیاد شیرازی در خاطراتش می‌گوید آمدیم به امام گزارش دادیم و وضعیت را تعریف کردیم. وقتی برای امام توضیح دادیم، امام که سرشان پایین بود و با عصبانیت عجیبی سرشان را بالا آوردند و گفتند "سریع بروید تمام نیروهایی را که بردید سوریه و لبنان برگردانید به کشور و اگر یک قطره خون از دماغ کسی بریزد گردن شماست." به امام گفتیم مگر ما آرزو نداشتیم روزی با اسرائیل وارد جنگ شویم؟ حالا به این آرزو رسیدیم. امام با این که نظامی نبوده، به فرماندهان نظامی می‌گوید: "همه شما را گول زدند. جبهه‌ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کردند، می‌توانید این خاکریز را از نیرو پر کنید؟!" که حین بر گرداندن نیروها، حاج احمد اسیر می‌شود.
در این یک ماه و نیم نگاه کنید و بروید کتاب "سودا گری مرگ" را بخوانید. بعد از عملیات بیت المقدس تا رمضان را در اسناد، اطلاعات و اخبار بررسی کنید. بیشترین کمک تسلیحاتی به عراق، در این مدت انجام می‌شود. زمین شلمچه که تا قبل از آن مثل کف دست صاف بوده، در عملیات رمضان به خیال شناسایی بیت المقدس که زمین مثل کف دست بوده حالا کانال پرورش ماهی عظیم شده بود و در آن برق انداخته بودند، در خاکریزها مثلثی قیر ریختند، سیم خاردارها مختلف. در یک ماه و نیم تمام این کارها را انجام دادند.
بزرگ ترین کمک‌هایی که در این مدت می توانست به عراق شود، به او دادند. مثلا اتحاد جماهیر شوروی تانک‌های مدرن ضد موشک "تی - 72" را به عراق داد و تا قبل از این یک ماه و نیم اصلا در سیستم عراق نبود و "تی - 62" آخرین مدلش بود. در عملیات رمضان، بچه ها که آر.پی.جی می‌زدند، تعجب می‌کردند که چرا آر.پی‌.جی کمانه می‌کند و تانک منفجر نمی‌شود، مگر می‌شود؟! تا به حال این نمونه را از نزدیک ندیده بودند. رکبی که ما خوردیم این بود و ثمره یک ماه و نیمی بود که عراق فرصت داشت و همه کشورهای شرقی، غربی، آمریکا و اسرائیل کمکش کردند و تجهیزاتش را قوی کردند برای مقابله با حمله ایران به بصره. بعد از آن هم عراق کاملا روی پا آمد. خرمشهر که گرفته شد، عراق هم از نظر روحی و هم از نظر نظامی داغان شده بود؛ در رمضان که توانست ما را شکست دهد، نیروهایش تقویت شدند و گفتند ایران می‌خواهد بصره عزیز ما را بگیرد و ما جلویش را سد کردیم.

* پس نقش سفیر ایران در سوریه این میان چه بود؟
داودآبادی: خیلی نقش مهمی است. برای روشن شدن جریان مقایسه می کنم با قضیه رومانی. حدود سال 68 بود که "نیکلای چائوشسکو" رئیس جمهور رومانی به ایران آمد. در ایران با آقای هاشمی رفسنجانی ملاقات کرد، دست داد و عکس گرفتند. وقتی برگشت کشورش، دستگیر و همراه همسرش اعدام شد. وقتی او را در قبر گذاشتند، عکس دست دادنش با آقای هاشمی را گذاشتند روی جنازه‌اش. آن جا اولین جایی بود در دنیا - به جز عراق در زمان جنگ - که در آن علیه ایران شعار دادند. که چرا شما با رهبر دیکتاتور ما دست دادید و از او پذیرایی کردید؟ وزارت خارجه سفیر ایران در رومانی را خواست، به او گفتند مگر تو خواب بودی که در این کشور انقلاب است و چند ماه است حکومت در حال تزلزل بوده. سفیر ما خواب بوده. نه گزارشی، نه خبری، خب کار سفیر همین است دیگر که اگر می‌خواهید از مسئولان این کشور دعوت کنید، اوضاع شان این طوری است و احتمالا سرنگون شود. مراعات کنید و از دعوت کردن دست نگه دارید. سفارت ایران در لبنان، سفارت مستقل نیست. از زمان رژیم پهلوی هم همین طوری بوده و زیر نظر سفارت ایران در سوریه اداره می‌شده است. نمی‌دانم الان هم این طوری است یا نه.  در سال 61 هم به همین صورت بود. به همین خاطر کسی به عنوان سفیر ایران در لبنان به آن صورت نیست. سرپرستی به عنوان سفیر هست اما همه قدرت دست سفیر سوریه است. آن زمان سفیر ایران در سوریه "علی اکبر محتشمی پور" بود و سرپرست سفارت لبنان "سیدمحسن موسوی". به علاوه آقای ولایتی، آقای "فخر روحانی" را که روحانی هم بوده، حکم می‌دهد به عنوان سفیر ایران در لبنان و می‌گوید برو و سفارت را از موسوی تحویل بگیر. آقای محتشمی پور با این داستان مخالف بوده و حتی به موسوی می‌گوید تو نباید بروی لبنان. موسوی می‌گوید من نمی‌توانم قربانی بازی‌های شما این وسط شوم، من باید بروم و سفارت را تحویل فخر روحانی بدهم و علت لبنان رفتنش هم این بوده. فخر روحانی هم در راه بوده، اما محتشمی پور گیر می‌دهد که نباید سفارت را تحویل بدهی. یک بازی سیاسی بوده و جالب این جاست که سفارت ایران در سوریه چه کار می‌کرده؟ آیا از این اوضاع خبر نداشته؟ نمی‌دانستند اگر نیرو برود سوریه این اوضاع پیش می آید؟
دیپلمات ها وقتی می‌خواستند به لبنان بروند، از دمشق راه افتاده و از مرز "اشتوره" وارد لبنان می‌شوند که مرز "المصنع" می‌گویند و می‌روند بعلبک. در آن جا منزل شهید سیدعباس موسوی بودند که می‌خواستند بروند به سمت بیروت که شخصی به نام "سیف الله منتظری" می‌گوید من آخرین بار آن جا دیدم شان و راه افتادند به سمت بیروت. در میان راه می‌فهمند جاده بسته است و از بالا می‌روند و به سوریه وارد می‌شوند و می خواستند از طرف "حمص" وارد "زغرتا" و سپس جاده طرابلس شوند و از طرف پایین وارد "جونیه" و شمال بیروت شوند. یکی از لبنانی ها می‌گوید من که رفتم دیدم فالانژها پست ایست و بازرسی گذاشتند و قبلا دژبانی نبوده و یک دفعه ماشین ها را نگه داشته و جاده را بسته‌اند و همه را می‌گردند که چه کسی می‌رود و چه کسی می‌آید.

* یعنی متوجه شدند یک تیم از نیروهای ایرانی در مسیر است؟
داودآبادی: نه. فالانژها از این کارها زیاد می‌کردند و یک دفعه پست بازرسی می‌گذاشتند. آنها می‌دانستند تنها راه ورود به بیروت از بالاست چون جنوب بسته است و به گفته همین ایلی حبیقه از مسلمان‌ها 400 - 500 نفر کشته بودند.
در اوضاع احوال لبنان آن موقع این مسائل عادی بوده. شناسنامه‌های لبنان به صورت کارت است که به آن کارت هویت می‌گویند. اسم و مذهب را هم در آن نوشته می شود. فالانژها هر کس را که شیعه بوده، می‌کشتند و با "اهل سنت" و "دروزی" مشکلی نداشتند. به هر ترتیبی بوده این فرد از بازرسی رد می‌شود و می‌آید سفارت ایران در بیروت. از طریق مخابرات بی‌سیم می‌زند به بعلبک که به بچه‌ها بگویید کسی به بیروت نیاید چون جاده بسته است، فالانژها ایست و بازرسی زدند. اما می‌گویند بچه‌های ایرانی راه افتاده اند. او می‌گوید به یک طریقی به دیپلمات ها خبر دهید. می‌گویند به آنها دسترسی نداریم و این شخص می‌گوید: وای تمام شد! و 24 ساعت بعد مطلع می‌شوند دیپلمات ها را گرفتند.
کارهای پلیس دیپماتیک در لبنان را ژاندارمری آن جا انجام می دهد. دو ماشین دنبال دیپلمات ها راه افتاده بودند که بعد وقتی در پست بازرسی "برباره" فالانژها ماشین آنها را می‌گیرند، اسلحه می‌کشند که به ژاندارم ها می گویند برگردید و آنها می‌روند. بعد ماشین دیپلمات ها را می برند در طرابلس در کنار ساختمان حزب بعث عراق شاخه طرابلس می‌گذارند که بگویند آنها در طرابلس با بعثی‌ها درگیر شده و کشته شدند و کمی خون هم ریخته شده در آن می‌گذارند و به طریقی قضیه را منحرف می کنند. ولی فردا یا پس فردای دستگیری آنها نخست ‌وزیر لبنان قول می‌دهد که من پی گیری می‌کنم و آنها را آزاد می‌کنند ولی هیچ خبری نمی‌شود.

* پس چرا تا سال های 71-72 پی گیری جدی برای آزادی آنها انجام نمی شود؟
داودآبادی: از سال 61 به بعد لبنان مسائل زیادی داشت که مستقیم به ایران مربوط بود. حوادث زیادی اتفاق می‌افتاد. انفجار، گروگان‌گیری و ترورهایی که می‌شد به طریقی ربط می‌دادند به ایران. کلی گروگان غربی گرفته شد که قرار بود در این حین تکلیف حاج احمد و دوستانش معلوم شود، ولی خبری نشد. چه فرانسه و چه آمریکا برای این که گروگان های شان در لبنان آزاد شوند، دست به دامان ایران می‌شدند و ایران اولین شرطش این بود که من کمک می‌کنم گروگان‌های شما آزاد شوند، ولی شما هم باید گروگان‌های ما را آزاد کنید. این خواست همیشه ایران بود. این طور نبود که بگوییم کاری نکردند.

* این سکوتی که حتی در مطبوعات هم حرفی زده نمی شد، دلیلش چیست؟
داودآبادی: سکوت امنیتی بوده.

*به نظر شما چنین کاری باید صورت می گرفت؟
داودآبادی: آن زمان بله؛ آن زمان باید می‌شد. در لبنان درگیری عجیبی وجود داشت. یعنی تقابل ایران و آمریکا بیشتر در لبنان بود. درگیری‌های سیاسی که داشتند در لبنان بروز می‌کرد و نمی‌شد چیزی را رو کنید و نه می‌توانستیم اطلاعاتی بگیریم و نه اطلاعاتی رو کنیم. گروگان فرانسوی، آمریکایی و کشورهای دیگر گرفته می‌شود، هواپیماربایی می‌شود؛ ایران مثلا می‌توانست به آن گروه هایی که این کار را می‌کنند فشار بیاورد که مثلا این کار را کنید.
یک بار سرهنگ "ویلیام باکلی" از مسئولین رده بالای سازمان سیا را گروگان گرفتند و باز دوباره وقتی از ایران خواستند کمک کند، خواسته ایران این بود که باید تکلیف گروگان‌های ما هم روشن شود ما هم گروگان داریم و آنها به دست مزدورهای شما ربوده شده اند. چون فالانژ‌یست‌ها، مزدوران رژیم صهیونیستی بودند و نیروی کمکی اسرائیل در لبنان بودند.
بازی سیاسی همین است. یک جایی می‌شود بازی سیاسی کرد، یک جایی نمی‌شود. یک جاهایی قول‌هایی هم برای آزادی گروگان‌ها‌ی شان می‌دادند.

* از چه زمانی به فکر نوشتن کتاب "کمین جولای 82 " افتادید؟
داودآبادی: سال 80 بود که قطعی شد همه مطالب را جمع کنم و در قالب کتاب منتشر کنم.

* چرا؟
داودآبادی: چون خلاء اطلاعاتی در مورد این قضیه وجود داشت.

* با این صحبت دستگاه دیپلماسی ما کم کار بوده.
داودآبادی: نوشتن و چاپ این کتاب را من نباید انجام می‌دادم. باید یک مرکز تحقیقاتی در وزارت خارجه این کار را می‌کرد. یعنی می‌خواهم امروز این را بگویم، این کتاب وقتی می‌شود منبع اطلاعاتی کسانی که دارند کار این دیپلمات‌ها را پی گیری می‌کنند، این یک ضعف است و اگر این کتاب نبود چه می‌کردند؟ چه منبع اطلاعاتی داشتند؟ من این منابع آشکارم است. خیلی حرف ها را از لحاظ امنیتی نمی‌شود گفته شود. خیلی منابع را نمی‌شود در بین اینها آورد. آیا نباید اینها یک جایی جمع شود؟ من با آدم‌های کمیته پی گیری بحث و صحبت کردم، گفتم اگر می‌خواهید کار کنید تکلیف چیست؟ من بین اینها هیچ کس را ندیدم کار عملی انجام دهد. شاید نگاه‌ آنها این گونه است که 300 هزار شهید دادیم، 4 تا هم بیشتر! مگر روی 300 هزار کسی شلوغ بازی می‌کند؟

*آیا می شود گفت این پرونده یک نوع منبع ارتزاق برای افرادی خاص شده؟
داودآبادی: بله صد در صد! وقتی یک مسئله‌ را هاله‌ای دورش می‌پیچند، یکی از این هاله استفاده می‌برد. من نمونه می‌گویم. کسی که مسئول پی گیری این پرونده بوده و 18 سال این پرونده دستش بوده، 18 سال مدعی بود آنها زنده هستند. "سیدحسین موسوی" مدعی بود آنها زنده هستند و محکم هم می‌ایستاد و این حرف را می‌زد. سال 70 - 71 که دقیق یادم نیست، در مرکز مطالعات وزارت خارجه جلسه‌ای برگزار شد. در آن جلسه نماینده سفارت آلمان به عنوان واسطه بوده. (دقت کنید)
نمایندگان وزارت خارجه بودند. نمایندگان بعضی ارگان‌ها بودند و برای پرونده این چهار دیپلمات و ران آراد که گره خورده بود به این داستان جلسه تشکیل می‌شود. نماینده یکی از احزاب مهم در لبنان وقتی وارد می‌شود، تا فرد را می‌بیند، عقب می‌رود و از در خارج می‌شود و می‌گوید او این جا چه کار می‌کند؟! چرا گذاشتید او در این جلسه باشد؟ این باشد، ما شرکت نمی‌کنیم. به هر ترتیبی بوده بچه‌های وزارت خارجه او را برمی‌گردانند در جلسه. من از دو کانال این خبر را گرفتم. هم از خود نماینده آن حزب، هم افراد دیگر. من همین طوری مطلبی را بشنوم، قبول نمی‌کنم. باید بروم طرف را پیدا کنم و از دهان خودش بشنوم.
من از یک منبع تقریبا موثقی شنیده بودم و جالب این که عین همین کلمات را از کسی شنیدم که اسم مستعارش در آن جلسه "عمار" بوده است. بعد می‌گوید وقتی جلسه تشکیل شد، نماینده آلمان گفت اگر اسرائیلی‌ها مدرکی به شما بدهند مبنی بر زنده بودن سه نفر از این دیپلمات‌ها، شما حاضرید از "ران آراد" اطلاعات بدهید؟ اینها می‌گویند مثلا چه اطلاعاتی از او بدهند؟ می‌گوید آنها یک فیلمی به شما نشان می‌دهند که این سه نفر را زنده نشان می‌دهد ولی زمان و مکان فیلم معلوم نیست و مدت کوتاهی صحبت می‌کنند.
یک دفعه کسی که تا آن روز ادعا داشت آنها زنده هستند، بلند می‌شود و داد و بی‌داد می‌کند و جلسه را به هم می‌زند. به نماینده سفارت آلمان می گوید شما کلاه‌ بردارید. ما می‌دانیم آنها شهید شده اند و شما دروغ می‌گویید. همه یکه می‌خورند که تو تا دیروز می‌گفتی اینها همه زنده هستند، پس چی شد یک دفعه می‌گویی همه شهید هستند؟ کاری می‌کند که نماینده سفارت آلمان قهر می‌کند، می‌رود و جلسه به هم می‌خورد. این یعنی چه؟! تا دیروز ادعا می‌کرد آنها زنده هستند حالا که می‌گویند سند می‌دهیم زنده هستند، می‌گویی شهید شدند؟! خیلی از جاها این طوری شده. خانواده اخوان، می گفتند ما بعد از 18 سال فهمیدیم مسئول پرونده کیست؟ و پرونده را هم به هیچ کس هم نمی‌داده. آنها نامه دادند به رئیس جمهور وقت، آقای خاتمی که چرا به وزارت خارجه فشار نمی‌آورید؟ وزارت خارجه هم نامه را داده بود به مسئول دفتر رئیس جمهورکه از فلان تاریخ پرونده دست آقای سیدحسین موسوی است. خانواده چهار دیپلمات مانده بودند. چون فرزند محسن موسوی نمی دانست پرونده دست عمویش است و در این 18 سال بابت آن چه قدر هزینه شده است. هزینه هایی که جهت خرید اطلاعات خرج می شد؛ مثلا فلانی اطلاعات می‌دهد و 100 میلیون تومان می‌خواهد.
موسوی می‌گوید من پرونده را نمی دهم. به هر طریقی شده مسئولیت پرونده از او گرفته می شود (البته فقط مسئولیت، و نه محتویات پرونده) پرونده هنوز دست اوست و احدی هم یک ورق از آن را ندیده است. مسئولیت پرونده را که از او گرفتند، خاتمی به جای او "علی ربیعی" را می‌گذارد. جلسه‌ای با حضور خاتمی برگزار می‌شود که با خانواده گروگان‌ها دیدار داشتند.
موسوی شروع می‌کند به شلوغ کردن که شما نمی‌خواهید کار کنید و می‌خواهید آنها را فراموش کنید و ... علی ربیعی نمی‌تواند خود را کنترل کند و می‌گوید آقای موسوی چرا این قدر شلوغ می‌کنید، نگذار من حرف بزنم ... دیگر از این پرونده چه می‌خواهید؛ خانواده ها جا می‌خورند. خاتمی می‌گوید بس کنید و آنها سکوت می‌کنند و تمام می‌شود.
در همین مدت، سه بار استخوان دادند به اسرائیل، به عنوان جسد ران آراد. اسرائیل آزمایش DNA انجام می‌داد و می‌گفت او نیست و اسرائیل را یک سال معطل کردند. در همین حین نامه‌ای هم از آراد رفت برای اسرائیل. متن تایپی نامه را برای آنها فرستادند که به خانواده سلام رسانده و نامه هم تایید شد که متعلق به آراد است. نامه برای حدود 5 سال بعد از اسارت آراد بود که نشان می‌داد او زنده بوده. با توجه به اطلاعات نامه، اسرائیل متوجه درستی نامه می‌شود.

* پیشنهادی برای پی گیری وضعیت چهار دیپلمات دارید؟
داودآبادی: پسر سیدمحسن موسوی را گذاشته‌اند برای پی گیری پرونده که سرش با رفتن به سفرهای خارجی گرم است. من دو راه کار دادم به آقایان و گفتم یک ماهه می‌شود این پرونده را حل کرد. شما کارشناس دارید، ده نفر در ایران، ده نفر در لبنان، ریز تا ریز اطلاعات آنها را بگیرید و بررسی کنید. اگر واقعا می‌خواهید این قضیه تمام شود، شدنی است.
سال 78 یکی به من زنگ زد گفت سفارت ایران در لبنان می‌خواهد10 - 9 تیر بیانیه ای بدهد و شهادت آنها را اعلام کند و پرونده را ببندد. من همان موقع زنگ زدم به خانم "مجتهد زاده" همسر سیدمحسن موسوی، ایشان را هم اصلا نمی‌شناختم اما گفتم خانم حواس تان باشد چنین کاری می‌خواهد انجام شود یک چنین بیانیه‌ای صادر می‌شود وزارت خارجه هم تایید می‌کند و تمام می‌شود. قاتل هم معلوم نیست کیست. شهید شدند و فاتحه بخوانید. سیدرائد موسوی را فرستاد پیش من گفت چه کار کنیم؟ گفتم یک نامه بدهید و پیش دستی کنید. من برای او یک نامه تنظیم کردم چون مادر او هم گفته بود نظر شما چیست؟ نامه را تنظیم کردم و رائد تایید کرد. وقتی نامه منتشر شد، آنی نبود که تنظیم کرده بودیم و عمویش آن را عوض کرده بود. خب حق داشت، برادرش بود. نامه آنها که می‌گفت اگر شهادت اعلام شود باید قاتل را هم بگویید. وزارت خارجه هیچ خبری نزد و قضیه منتفی شد.

* اسنادی که در این کتاب نباشد و بخواهید الان منتشر کنید، هست؟
داودآبادی: بله. ولی خب از لحاظ اطلاعاتی نمی شود گفت.

*دلایل زنده نبودن آنها را هم بگویید.
*داودآبادی: من خودم یکی از دلایل زنده نبودن آنها را این می‌دانم که در لبنان یک زمان‌هایی چند مسئول رده‌ بالای آمریکایی ربوده شدند مثل ویلیام باکلی و هیگینز که سرهنگ‌ سازمان سیا بودند. در آن کتاب‌هایی که برای من از آمریکا فرستادند هم هست؛ وقتی قرار شد ایران واسطه شود برای آزادی آنها، بحث بود که چهار دیپلمات‌ هم آزاد شوند. آمریکا و اسرائیل برای آنها بهای سنگینی پرداختند. نگاه خودم این است که حاج احمد از نظر نظامی مگر چه قدر ارزش دارد؟ فرمانده عملیات بیت ‌المقدس بوده و از آن جنگ هم چندین سال می‌گذرد. مگر اطلاعات نظامی او چه قدر بها دارد که آنها حاضر بودند باکلی کشته شود و از دست بدهندش، ولی حاج احمد را ندهند؟ اگر این نبود باید در تبادل می‌آمد وسط دیگر نه؟ سرهنگ "حنان تنینباوم" یکی از مسئولان بلند پایه و مشاور امنیتی نخست وزیر رژیم صهیونیستی بود که هنگام نفوذ به تشکیلات حزب الله دستگیر شد. این را تبادل کردند و برای خودش هم کم کسی نبود. در برابرش چه کسانی آزاد شدند؟ مصطفی دیرانی و شیخ عبید که مستقیم در گرفتن آراد دست داشتند. پس اگر حاج احمد بود مگر چه قدر برای اسرائیل مهم بود؟

*غیر از 4 تا باز هم اسیر در اسرائیل داریم؟
داودآبادی: بله، زیاد.

* رزمنده بودند؟
داودآبادی: نه، تا سال 1358 - 59 دو ایرانی در زندان‌های اسرائیل بودند که نامشان هم معلوم نیست. سال 63 چهارده ایرانی می‌روند لبنان که از آن جا بروند سفارت آمریکا ویزا بگیرند و بروند. منافق هم بودند. مهلت پاسپورت چند نفر از آنها تمام شده بود و می‌روند سفارت ایران در بیروت که پاسپورت‌های شان را تمدید کنند. سفارت هم می‌گوید ما روال قانونی را انجام داده و پاسپورت آنها را هم تمدید کردیم. آنها می‌روند منطقه "دیرعوکر" در بیروت شرقی - منطقه تحت سلطه فالانژها و مسیحی‌ها - که بروند سفارت آمریکا برای گرفتن ویزا. فالانژها آنها را می‌دزدند و بحث مشکوکی هم دارد. فالانژها آنها را می‌گیرند و به ایران اعلام می‌کنند. ایران می‌گوید به ما ربطی ندارد. منافق‌ها به فالانژها می‌گویند ما می‌خواستیم برویم آمریکا و فالانژها آنها را رها می‌کنند و سه نفر را نگه می‌دارند. آقایی را به همراه همسر و بچه‌ی یک ساله‌اش را حدود دو سال نگه می‌دارند. برای من جالب است چرا آنها را نگه داشتند. او ادعا می‌کند فالانژها می‌گفتند این زندانی که تو را نگه داشتیم، دیپلمات‌های ایرانی هم همین جا بودند. این هم یکی از سندهای زنده بودنی است که برادر موسوی نشان می‌دهد.
یازده نیروی ایرانی منافقین که در اسرائیل بودند، به جرم جاسوسی دستگیر می‌شوند. حدود سال 66 بوده که یک فیلم مستند هم از آن ساخته شده. اخیرا در زندان اسرائیل بودند.
آن مهمانداری که هواپیمای ایرانی را ربوده بود، هنوز در زندان اسرائیل است به جرم جاسوسی. چون در اسرائیل کسی نمی‌تواند بگوید من یهودی هستم مگر این که مادرش یهودی باشد. اما این می‌گوید من یهودی شده ام و می‌گویند برای چی یهودی شدی؟ و او را در زندان نگه داشتند.
ما یک تعداد زندانی این گونه داریم. در زندان‌های اسرائیل حداقل 10- 15 ایرانی هست که بلاتکلیف هستند. منافق هستند و ... یک نفر هم یک هفته قبل از حاج احمد اسیر می‌شود در منطقه جولان. می‌رود لب مرز - این را حاج "عباس برقی" تعریف می‌کند - از آب رد می‌شود برود آن طرف مچش را گرفتند و او را هم بردند. بچه قم هم هست و کسی هم پرونده او را پی گیری نکرده.

*شما تلاشی برای چاپ مجدد این کتاب نکردید؟
داودآبادی: این سؤال، بی جواب است. من چند سال پیش با فرهنگ سرای پایداری قرارداد بستم که این کتاب چاپ شود، اما پشت گوش انداختند. خواست برود زیر چاپ، کار خوابید.

*چاپ به زبان انگلیسی این کتاب دارد انجام می‌شود چرا به زبان انگیسی مجاز است اما به زبان فارسی خیر؟
داودآبادی: یک موقع رسما می‌گویند مجوز نمی‌دهیم، یک موقع بازی می‌دهند. یک بار آمدم براساس مسئله چهار دیپلمات، فیلمنامه ای نوشتم به نام "در جست وجوی حقیقت" که قرار شد "روایت فتح" آن را بسازد. سال حدود سال 85 بود. سناریوی مستند را نوشته بودم. حتی گفتم باید سراغ چه کسانی بروید و کامل در آورده بودم. با روایت فتح قرارداد بستیم که هنوز آن قرارداد را دارم. آن موقع روایت فتح 500 هزار تومان حق تحقیق به من داد و قرار بود در همه مراحل کار خودم هم باشم. آنها شدید عطش داشتند که زود کار را برسان می‌خواهیم زودتر کار کنیم. شش سال از این قضیه می‌گذرد و کار خوابید و نشد. حتی وقتی برای یکی از دوستان تعریف کردم خندید! گفتم چه شده؟ گفت رکب خوردی. تو امتیاز کارت را سپردی به آنها و حالا کار نمی‌کنند و به تو هم ربطی ندارد. کار ساخته نمی‌شود و خیال شان راحت شد.

* در مورد چاپ انگلیسی کتاب نمی‌خواهید صحبت کنید؟
*داودآبادی: چاپ انگلیسی کتاب بیشتر از دو سال خوابید. یعنی دو سال پیش "فریدون گنجور" این کتاب را ترجمه کرد. او از دوستان کاظم اخوان بوده. ما متن آماده و ویرایش شده را تحویل دادیم که متأسفانه دو سال خوابیده بود و سرانجام با فشاری که آوردیم، کتاب یک ماهه چاپ شد.

* به عنوان سؤال آخر اگر مطلبی هست که دوست داشتید بگویید و من به آن اشاره نکردم بفرمایید.
داودآبادی: مطلبی نیست. از سال 81-82 که این کتاب چاپ شد، خبر خاصی نیست فقط بازی با اخبار است. مثلا یک سال ادعا کردند "احمد حبیب‌الله" رئیس انجمن حمایت از زندانیان فلسطینی در اسرائیل گفته من آنها را زنده دیدم. من رد او را گرفتم و حبیب‌الله این را از قول یکی از دوستانش نقل می‌کند می‌گوید سه ایرانی در زندان عتلیت بودند که برمی‌گردد به همان 3 ایرانی. احمد حبیب‌الله در سال 79 این حرف را زد. 5 سال بعد خبری منتشر می‌شود (می‌گویم با اخبار بازی می‌کنند) که احمد حبیب‌الله کسی که می‌گفت من آنها را دیدم، کشته شد. او 5 سال بعد از این اظهاراتش به صورت عادی تصادف و فوت کرد؛ اما آمدند و در تیتر روزنامه‌ها گفتند "کسی که تا بیان کرد آنها را دیده، کشته شد." تازه خودش هم ندیده بود و از قول وکیلی بیان کرده بود. ولی بعد از 5 سال با خبر بازی کردند. من رفتم دنبال خبر اما به هیچ جا نمی‌رسیدم. شما در اینترنت بگرد، یک جا به زور یک سایت توانست یک عکس از او بزند. خیلی از اخباری که از طرف احمد حبیب‌‌الله منتشر می‌شود، از جانب ما است. یک بار گفتند پسر او یک سری اخبار از چهار دیپلمات دارد. مگر پسر او چه کاره است؟! پس اطلاعاتش کو؟ من دو سه مسئله را پیدا نکردم. یکی این که می‌گفتند آن فلسطینی آزاد شده و رفته به دفتر خبرگزاری ایران در لندن و گفته من با آنها بودم پس کو؟ کی بوده؟ یا این که گفتند در اردن خبرنگار ایرانی مصاحبه کرده با احمد حبیب‌الله؛ پس کو؟

* نظر شما راجع به این که این پرونده را از نهادهای دیپلماتیک و سیستماتیک بگیرند و به دست نهادهای مردمی بدهند چیست؟
داودآبادی: الان پرونده دست یک NGO است ولی شما فکر می‌کنید پرونده چیست؟ پرونده یک چیز قطوری است که دست سیدحسین موسوی است و هیچ کس اجازه دسترسی به آن را ندارد و معلوم هم نیست کجا گذاشته؟ این کتاب کامل‌‌ترین اطلاعات مربوط به 4 دیپلمات است و در دسترس همه هم هست. مگر پرونده‌ای که دست موسوی است. حتی در مقطعی با کسی که رئیس کمیته پی گیری بوده، صحبت کردم گفت آقای داودآبادی دریغ از یک ورق که او به ما داده باشد.
شاهد یاران – ویژه حاج احمد متوسلیان – نیرماه 1391 شماره 81




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٤/۱٠

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی نویسنده و محقق دفاع مقدس از نگارش فیلمنامه عملیات «کربلای 5» به عنوان کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران خبر داد.
 
حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا) اظهار داشت:
- عملیات «کربلای 5»، کربلای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود. بنده در نگارش فیلمنامه این عملیات دنبال صحنه‌های هیجانی و کشت و کشتار نیستم بلکه تلاش می‌کنم «ما رأیت الا جمیلا» را در این عملیات به تحریر دربیاورم. اگر بتوانم از دل آتش این عملیات، زیبایی کربلای ایران را به تحریر بکشم، برنده هستم.

خبرگزاری فارس: حمید داوودآبادی فیلمنامه عملیات «کربلای 5» را می‌نویسد

وی که در عملیات «کربلای 5» از لشکر 27 محمدرسول الله(ص) به عنوان رزمنده بسیجی اعزام شده بود، درخصوص علت نگارش این فیلمنامه، گفت:
- تعداد زیادی از دوستانم در این عملیات به شهادت رسیدند. به عنوان مثال در این عملیات با یکی از دوستان صحبت می‌کردم و برای یک لحظه که صورتم را بر‌گرداندم، ‌دیدم که همرزمم به شهادت رسیده است.

این نویسنده و محقق دفاع مقدس خاطرنشان کرد:
- شهید «سیدمحمد هاتف» یکی از نزدیکترین و بهترین دوستانم بود که در عملیات «کربلای 5» با هم آشنا شدیم و او در همین عملیات شهید شد. وی رزمنده بود. قبل از شهادتش به او می‌خندیدم و می‌گفتم «تو شهید می‌شوی». او موقع اذان گریه می‌کرد. از اوپرسیدم «چرا گریه می‌کنی؟» پاسخ داد «دست خودم نیست موقع اذان ناخودآگاه اشکم جاری می‌شود» با این شهید هم ماجراهایی داشتیم.

وی افزود:
- شهید «محمد غلامی چیمه» معلم دبیرستان هاتف بود. وقتی به او گفتیم: «هاتف شهید شد»، گفت: «این همه معلمی کردم، آخر شاگردم از من جلو زد» و یک روز بعد هم، محمد غلامی چیمه شهید شد.

داودآبادی درخصوص کارگردان پیشنهادی برای ساخت این فیلم سینمایی گفت:
- فعلا به کارگردان این فیلمنامه فکر نکرده‌ام، چون اگر قبل از اتمام نگارش فیلمنامه، کارگردان آن را انتخاب کنم، بیم آن را دارم که نگارش فیلمنامه‌ام به تأسی از اندیشه‌ها و زاویه نگاه او باشد.

خبرگزاری فارس




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٤/٩

ما همه‌اش همت را می‌بینیم، فکر می‌کنیم همت خیلی بزرگ است؛ باکری را می‌بینیم متوسلیان را می‌بینیم فکر می‌کنیم هر کسی در جنگ بود و فرمانده بود و فقط در مقطع هشت سال دفاع مقدس بود، خیلی بزرگ است. فکر می‌کنیم فقط آنها خدمت کردند این "فقط" ما را خراب کرده. کاری که شما کردید، کاری خود حاج عبداله والی کرده، می‌خواست بگوید: فرماندهی فقط جنگ نیست، این طرف هم هست، جایی که جنگ نیست، هم خطرش بیشتر است و هم خدماتش بیشتر. کاری که امروز، شما دارید می‌کنید و بچه های اردوها انجام می‌دهند.

 


 ببینید کِی بهتان گفتم! خیلی بیشتر از اینکه ما امروز حسرت تمام شدن دفاع مقدس می‌خوریم یک زمانی برسد شما حسرت تمام شدن اردوهای جهادی را بخورید. البته من می‌گویم ان شاءالله که کارتان زودتر تمام بشود، یعنی این قدر آبادی بشود که نیازی نباشد دیگر شما اردوی جهادی بروید. ولی می‌نشینید حسرت می‌خورید، حسرت این حال و هوایی را که در خودتان هست و جوی که بین بچه‌ها هست و ...

کاری برای خدا
انسان کاری را که برای پول نمی‌کند خیلی به او مزه می‌دهد، حتی یک کار دنیایی. مثلاً شما با ماشین مسافری را به جایی برسانید و پول نگیرید. این کار اینقدر به شما مزه می‌دهد و روحیه مثبتی به خودتان می‌دهید. حالا فکر کن این که دارید می‌روید ته کشور، جای برهوتی که هیچ کسی نمی‌رود، تا خدمتی بکنید. آنجا را هم روی نقشه نمی‌شود دید. ولی شما می روید. اجرش را هم به حسابتان می‌ریزند.

 شاید بعضی‌ها بگویند جبهه رفتنمان از روی هیجانات کودکی بوده. به خدا درک می‌کردیم و می‌دانستیم داریم چه معامله‌ای می‌کنیم. اگر هیجانی بود که با دو عدد تیر و خمپاره در می‌رفتیم. من الان مثلا برای ریا به شما می‌گویم، خدا را شکر من در جنگ چهارده تیر و ترکش خوردم، اگر از روی هیجان بود، یک دانه اش کافی بود که برگردیم. در فاو 6 صبح تا 8 صبح مدام شیمیایی می زدند. ما کر و کور نبودیم و آموزش دیده بودیم، می‌دانستیم شیمیایی یعنی چه و چه بلایی سر ریه می آورد و باعث سرطان خون می‌شود. پس چرا در عملیات کربلای پنج و کربلای هشت رفتیم؟

عشقی از جنس عشق حضرت ابراهیم (ع) به خدا
من همیشه به بچه ها می‌گفتم: انیمیشن و کارتون درست می‌کنیم و نشان می‌دهیم که وقتی حضرت ابراهیم در آتش می‌افتد، آتش به گلستان تبدیل می‌شود. در صورتی که این نیست. آتشی که حضرت ابراهیم را باید می سوزاند آتش بود و اگر چوب می انداختند می‌سوزاند، ولی عشق حضرت ابراهیم آن‌قدر داغ بود نسبت به خدا که حرارتش از آتش بالاتر بود. می‌خواهم بگویم که عشق حضرت ابراهیم آتش را سوزاند. عشق بچه‌های جنگ هم همین طور بود.

اول خرداد ۶۱ بود. عملیات بیت المقدس. فرمانده شهید احمد کاظمی بود، ما به شلمچه رسیدیم. میدان مین بود، نشد معبر باز کنند، گفتند:40 نفر از بچه‌ها پیشمرگ بشوند و بروند روی مین. جالب است که قبل از این موضوع من این بچه‌ها را می‌دیدم که دنبال سنگر و جان پناه می‌گردند. از یکی از آنها پرسیدم: چی شد عقب که بودیم اللهم الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک می خواندید حالا دنبال سوراخ موش می‌گردید؟
خیلی جالب جواب بنده را گفت: ساکت، حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر و ترکش بخوریم شهید نیستیم. تنم لرزید. وسط جنگ من را موعظه می‌کند. ولی همین بچه که هنوز پشت لبش سبز نشده لحظه‌ای که گفتند پیشمرگ برای میدان مین می‌خواهیم، قبضه آر.پی.چی را به بغل دستی‌اش داد و هنوز سه تا گلوله در کوله مانده بود. فرصت نکرد آنها را باز کند. فکر کنم اولین و آخرین باری بود که دعوای بچه بسیجی‌ها را در جنگ می‌دیدم که آنجا بود، بغل دستی‌اش را کنار زد و خودش دوید در میدان مین.
گوب گوب گوب مینها می‌ترکید و ما فقط نشسته بودیم گریه می کردیم. نوبت ما که شد از وسط میدان مین رد شویم، من زیر نو منور اولین چیزی که دیدم همین پسربچه‌ آر.پی.جی زن بود، سمت راست افتاده بود. مین زیر شکمش منفجر شده بود و گلوله های آر.پی.جی داشت می‌سوخت. اگر خرج پرواز و پرتاب آر.پی.جی را آتش بزنید و بگذارید زیر کلاه‌خود آهنی آن را ذوب می‌کند. سه تا از اینها داشت روی کمر این بچه می‌سوخت و شکمش را سوراخ کرده بود و به کمرش رسیده بود. من دیدم لب‌های این بچه عین ماهی که از آب افتاده بیرون تکان می‌خورد. گفتم شاید آب می‌خواهد. گوشم را بردم جلوی دهانش. والله بدون کوچکترین خشی شنیدم که می‌گوید: الحمدالله رب العالمین الرحمن الرحیم ... سوره حمد می‌خواند. حالا من امروز می‌فهمم سوره حمد چیست. سوره حمد تنها جای قرآن است که انسان با خدا حرف می زند. همه جای قرآن خدا با انسان حرف می زند، در سوره حمد انسان قربان صدقه خدا می‌رود و ناز خدا را می‌کشد. التماس خدا می کند. آن پسر با این گلوله آر.پی.جی‌هاش جزغاله شد و سوخت. برای چه چیزی سوره حمد خواند. این قدر عشقش و حرارتش داغ بود که گلوله آر.پی.جی‌ها را سوزاند.

 


رزمنده ها تحت تاثیر جوّ جهاد نکردند
 بعضی‌ها می‌گویند دوره‌ای بود و یک جوّی بود که گذشت. کجا یک جوّی بود؟ اگر کربلا یک جوّ بود، بله این هم یک جوّ بود. اگر شمشیر بر فرق حضرت علی (ع)، فزت و رب الکعبه گفت یک جوّ بود، بله این هم یک جوّ بود. اگر شهادت حضرت زهرا جوّ بود، این هم جوّ بود.

امروز قرار نیست شما تیر و ترکش بخورید. حتما که نباید میدان مین باشد. به قول ده نمکی بزرگترین میدان مین 90% پا روی من گذاشتن است و 10% پا روی مین گذاشتن است. شما امروز دنبال مین نگردید. نفستان خودِ مین است. منی که ادعای جانبازی دارم، آقا که ولی فقیه مان است، همه کسانی که سابقه جبهه دارند، امروز با شما در یک صف قرار گرفتیم.

ارزش تقوی و جهاد اکبر در کنار جهاد اصغر و جنگ
 ان اکرمکم عندالله اتقاکم ، آیه به این اشاره نمی‌کند که هر کسی سابقه جبهه اش بیشتر یا جانبازی‌اش بیشتر است مهمتر است. ما روزی جهاد اصغر کردیم و پُز جهاد اصغرمان را می دهیم، دانشجویی که امروز از خواب و خوراک دنیایش و از رفاه زندگی تهرانش می زند بلند می‌شود و می‌رود در گرمای جنوب در هرمزگان و سیستان و بلوچستان و زاهدان بی منت، به مردم خدمت می‌کند و نه حقوق می‌گیرد، حتی از جیب خودش هم می‌گذارد. اینها تمامش جهاد اکبر است. روزی می‌رسد که می ذبینید همه ماها را در روز قیامت جا گذاشتید و رفتید. خودتان نمی‌دانید که چه معامله‌ای با خدا کرده‌اید. روزی کسی به من گفت چقدر جنگ بودی گفتم سه ماه یا چهار ماه، گفت چقدر جبهه بودی گفتم 50 ماه. بسیجی که سه ماه می‌رفت منطقه ده روزش را درگیر عملیات بود، 80 روز بقیه‌اش را در فضای جهاد اکبر بود. ما اصلا جنگ نمی‌دیدیم فقط دنبال معامله با خدا بودیم.

حاج عبداله والی حالش را کرد. کم از همت نبود، کم از باکری نداشت. همت و باکری هم اگر امروز بودند می‌شدند شوشتری. مگر سردار شوشتری چه کسی بود. اگر شوشتری نمی‌شدند باید شک کنیم. هر سرداری که امروز مانده، اگر نشد شوشتری نشد حاج عبداله والی، شک کنید. جهاد اصغرش بیست بوده، جهاد اکبرش را خراب کرده. همت به شرطی شد همت که هم جهاد اصغرش خوب بوده باشد هم جهاد اکبرش. جهاد اکبر کرد، در جهاد اصغر مزدش را گرفت.
شما هم امروز عملتان جهاد اصغر است. ولی رفتن برای عملتان، نیتتان، تکان خوردنتان، همان طوری که یک بچه بسیجی با خانواده‌اش دعوا می‌کرد برود جبهه، مگر شما این مشکلات را ندارید؟ مگر همه‌ شما با سلام و صلوات خانواده‌هایتان راهی این را می‌شوید؟ نه‌!! می‌گویند برو و زندگی برای خودت راه بینداز و ... عین زمان جنگ، همه چیز را زیر پا می‌گذارید و راه می‌افتید. این فضا را عین جبهه بدانید. روزی خدا سفره‌ای پهن کرد به اسم جبهه، خدا هیچ وقت بنده اش را تنها نمی‌گذارد. ما هستیم که احساس تنهایی می‌کنیم، ما هستیم که الان می نشینیم و گریه می کنیم که خدا چرا باب شهادت بسته شده. مگر خدا راه را بسته؟ ما بستیم. ما چشممان را بستیم، بابش باز است. مگر حتما باید ما شهید بشویم؟ یک بار یک طلبه ای برای آقا نوشته بود دعا کنید من شهید بشوم، آقا فرمودند: فکر نکنید تنها راه سعادت شهادت است.

اگر همه ما شهید شده بودیم که فتنه 88 پدر ملت را در می‌آورد و تمام شده بود رفته بود. مگر بچه بسیجی‌هایی که در فتنه 88  ایستادند، چه کسانی بودند؟! هیچ کدام سابقه جبهه نداشتند، ولی ما سابقه جبهه دارها ماندیم و لنگ زدیم، آنها همه رفتند جلو.
۱۳ خرداد ۱۳۹۱




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٤/٧

به حضرت‌زهرا(س) توسل کردم و گفتم «ما حالا حالاها کار داریم و وقت دکتر رفتن و سیم به رگ قلب زدن و این مسائل را نداریم». دکتر بعد از آنژیوکت گفت مشکلی نداری.

بستری شدن حمید داود آبادی در بیمارستان خاتم الانبیاء



به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، رفتن حتی یک خار به پای نویسندگان و مستندنگاران دفاع مقدس واقعاً درد است، چون تک‌تک این نویسندگان که الحق نویسنده‌اند بدون چشم‌داشت مادی که امروز به دنبالش می‌رویم، شبانه‌روز وقتشان را می‌گذارند برای نوشتن. بعضی از آنها هم که تمام زندگی‌شان را صرف نگارش وقایع دفاع مقدس کرده‌اند.

حمید داودآبادی نویسنده و تاریخ‌نگار دفاع مقدس است که کتاب‌هایی از جمله «کمین جولای 82»، «پاره‌های پولاد»، «تفحص»، «یاد یاران»، «زندگی‌نامه سیدحسن نصرالله» و «از معراج برگشتگان» را در تاریخ حماسی انقلاب اسلامی و مقاومت جهان اسلام ماندگار کرده است و هم اکنون مدیریت سایت جامع دفاع مقدس «ساجد» را بر عهده دارد.

وقتی که شنیدیم این رزمنده و نویسنده دفاع مقدس دو سه روزی است که به خاطر عارضه قلبی در بیمارستان بستری شده دیروز برای دیدنش به بیمارستان خاتم‌الانبیا(ص) رفتیم، طبقه دوم اتاق 214.

حال عمومی‌اش خوب بود و حتی روی تخت بیمارستان هم دغدغه دفاع مقدس را داشت. در این دیدار حرف‌هایمان از حادثه روز پنج‌شنبه گذشته که داودآبادی در ناحیه قلب احساس درد می‌کند، شروع می‌شود و به گله‌مندی وی از نبود شیوه و الگویی درست برای اشاعه فرهنگ دفاع مقدس خاتمه می‌یابد.

* چه اتفاقی افتاد که شما رو به بیمارستان آوردند؟

پنج‌شنبه هفته گذشته در محل کار کمی حالم بد شد، عصر که به خانه آمدم قلب و کتف سمت چپم درد ‌گرفت و کمی سرگیجه داشتم؛ ساعت 4 صبح حالم بدتر شد. نمی‌خواستم به بیمارستان بیایم اما بچه‌ها مرا «مجبور» کردند و با اورژانس به اینجا آوردند دکترها هم گفتند «فشار قلبی بوده» و تا جمعه بعد از ظهر در سی‌سی‌یو بودم.

*چرا می‌گویید مجبور؟

قبل از جنگ مجروحیت و رفتن به بیمارستان نعمت بود اما الان در این موقعیت بیمارستان نبودن و به کارهای فرهنگی رسیدن نعمت است.
بعد از اینکه مرا بستری کردند، همان شب به حضرت‌زهرا(س) توسل کردم و گفتم «ما حالا حالاها کار داریم و وقت دکتر رفتن و سیم به رگ قلب زدن و آمپول و این مسائل را نداریم». دیروز دکتر وقتی آنژیوکت کرد گفت «مشکلی نداری. نه رگی گرفته و نه ماهیچه‌ای از قلبت دچار مشکل شده و قلبت سالم و سالم است».
دکترها بعد از اینکه مطمئن شدند حالم بهتر شده، مرا از سی‌سی‌یو به بخش بستری منتقل کردند.

* معامله‌ای که با حضرت زهرا(س) کردید، چه بود؟

من تازه راه و مسیر درست کار در حوزه دفاع مقدس را پیدا کردم. احساس می‌کنم خداوند به واسطه حضرت زهرا(س) عمر دوباره فرهنگی به من داد. بنده در حال حاضر روی چند عنوان کتاب و یک فیلم‌نامه کربلای 5 کار می‌کنم. کار روی چاپ دوم کتاب «پاره‌های پولاد» بخش دیگری از فعالیت‌هایم است که از نوشتن جریان کامل اضمحلال آمریکا خیلی لذت دارد.

* روزانه چقدر وقت برای نوشتن کتاب یا سایر مطالب اختصاص می‌دهید؟

من از ساعت 6 صبح تا 6 بعد از ظهر به دفتر سایت ساجد می‌روم. 2 ـ 3 ساعت هم در خانه برای نوشتن کتاب اختصاص می‌دهم.

* برای 14 تیر و سالروز اسارت حاج احمد متوسلیان برنامه‌ای دارید؟

برای سالروز اسارت حاج احمد متوسلیان هم یک مصاحبه‌ای با شاهد یاران دارم که تمام بحث‌ها در آنجا چاپ می‌شود.

* از دوستان کسی به عیادت شما آمدند؟

وقتی که در سی‌سی‌یو بودم، آقای ده‌نمکی برای عیادتم آمده بود.

* شما چند فرزند دارید؟

دو پسر دارم. یکی 22 ساله به اسم سعید و به یاد شهید «سعید طوقانی» و یک پسر 18 ساله دارم به اسم مصطفی به یاد شهید «مصطفی کاظم‌زاده».

* چه صحبتی با نویسندگان ادبیات دفاع مقدس دارید؟

بنده در طول سال‌هایی که در عرصه دفاع مقدس قلم می‌زنم، همیشه دنبال سوژه‌هایی هستم که برخی به آن توجهی ندارند و در واقع سوژه‌های گمنام را پیگیری می‌کنم.

در این راستا یکی از کتاب‌هایی که نوشتم، «کمین جولای 82» بود. اگر این کتاب چاپ نمی‌شد کسی درباره چهار دیپلمات دربند اسارت رژیم صهیونیستی مطلبی نمی‌دانست. این کتاب حتی در جلسه‌ای با حضور نماینده وزارت‌خانه‌ها و نمایندگان مجلس و خانواده‌ این دیپلمات‌ها برگزار شد، منبع استناد بود.

کتاب «پاره‌های پولاد» هم یکی دیگر از سوژه‌های بود که خلأ آن احساس می‌شد. این کتاب در لبنان به زبان عربی چاپ شد. کتاب «تفحص» هم اگر چاپ نمی‌شد کسی درجریان کار تفحص قرار نمی‌گرفت. بنابراین توصیه می‌کنم، اهالی قلم این قدر سراغ سوژه‌های تکراری نروند، دفاع مقدس به قدری سوژه‌های زیبا دارد که هرچقدر درباره آن کار کنیم، کم است.

ما هنوز به این نرسیدیم که نوشتن کتاب در حوزه دفاع مقدس عشق است. نباید برای نوشتن در حوزه دفاع مقدس دنبال مادیات باشیم. اگر این نگاه به دفاع مقدس باشد هم خودمان را کوچک می‌کنیم و هم ارزش آن فرهنگ را پایین می‌آوریم.

فرهنگ دفاع مقدس آن قدر عزت دارد که باید آن عزت را به نسل‌های بعدی و حتی سایر ملل منتقل کنیم. در این حوزه با خیلی از نویسندگان و محققان خارجی‌ها صحبت کردم. یک کتاب در لندن با عنوان «یادمان‌های شهدا» با همکاری بنده چاپ شده است. نویسنده آن کتاب یک ماه پیش به تهران آمد و این کتاب را دیدم که روی جلد این کتاب عکس آقای خامنه‌ای بود. تصاویر یادمان‌هایی که تهیه کرده بودم نیز منتشر شده بود. این کار علمی سنگینی بود و چه ایرادی دارد کتاب‌هایمان را به خارج از کشور هم منتقل کنیم. مگر فقط باید کتاب‌هایمان در تهران چاپ شود؟

آن زمان پیامبر اسلام (ص) دسترسی به اینترنت و تلفن نداشتند اما اسلام تا غرب و قلب اسپانیا رفت. امروز تمام امکانات ارتباطی وجود دارد اما اسلام از خانه‌هایمان بیرون نمی‌رود. این شیوه اشتباه است و باید شیوه درست انتقال و اشاعه فرهنگ دفاع مقدس را پیدا کنیم.

* شیوه‌ پیشنهادی شما برای اشاعه فرهنگ دفاع مقدس چیست؟

سنتی و رو در رو بودن بهترین شیوه برای اشاعه دفاع مقدس است. خداوند قرآن کریم را مستقیماً بر پیامبر (ص) نازل کرد و پیامبر هم رو در رو دین را برای مردم تبلیغ می‌کرد.

به عنوان یک نمونه، شب‌های جمعه بعد از نماز مغرب و عشا یک رزمنده برای مردم در مساجد از دوستان رزمنده خودش و دفاع مقدس تعریف کند. نگوید چند تا تانک و توپ داشتیم و چه کار کردیم بلکه بحث اخلاقی رزمنده‌ها را مطرح کند.

امام فرمودند «از فانتوم‌ها نترسید از خالی شدن مساجد بترسید» امروز چرا یادمان‌های سرداران شهید را در وزارت کشور برگزار می‌کنند؟ حدود 100 میلیون برای برگزاری یادواره شهدا اختصاص می‌دهند. کسانی که به مراسم می‌آیند با کارت دعوت هستند و رهگذر یا یک جوان حق ورود ندارد و بعد می‌گوییم چرا مردم با فرهنگ دفاع مقدس آشنا نیستند. درصورتی که مساجد خالی شده‌اند چرا نباید این مراسم‌ها در مساجد برگزار شود؟! لذا باید شیوه‌های خطای فرهنگی را شناسایی و بررسی کنیم.

حمید داوودآبادی در بیمارستان بستری شد

عمر دوباره فرهنگی با توسل به حضرت زهرا(س) گرفتم

گزارش تصویری

عیادت مدیران بنیاد ادبیات داستانی از حمید داودآبادی




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب