خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/٢٧

از اولین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 فرماندهی کل سازمان مجاهدین خلق (منافقین)، که در سال های منتهی به 1357 با برنامه ریزی ساواک از اعدام رسته و برای بهره برداری های آینده زنده مانده بودند، فضا را آشفته دیده و به فکر توطئه افتادند.
سرقت و پنهان سازی اسناد و مدارک ساواک و دستگاه های امنیتی شاه، یکی از برجسته ترین وظایف آنها بود؛ تا حدی که برای دست یابی به پرونده سرلشکر "احمد مقربی" (یکی از نظامیان عالی رتبه ارتش شاهنشاهی که مدت 25 سال برای شوروی ها جاسوسی می کرد و در پاییز سال 1355 توسط اداره کل ضدجاسوسی (اداره کل هشتم) ساواک دستگیر شد و به سرعت محاکمه و اعدام گردید. دستگیری و اعدام سریع او در طی این سال ها برای مأمورین شوروی سؤال برانگیز بود که چه طور مقربی لو رفت و چه اطلاعاتی در اختیار اداره کل ضد جاسوسی قرار داد.) متحمل صدمه سنگینی شد.

سازمان با استفاده از نفوذ نیرو در "رکن 2" (اداره اطلاعات ارتش) و ساواک که در سیطره افراد مشکوکی همچون "خسرو قنبری تهرانی" ، "محمد عطریان فر" (برادر "زهره عطریان فر" آخرین همسر رجوی در عراق) و "سعید حجاریان" بود، دست به ریسک بزرگی زدند.

محمدرضا سعادتی معروف به "سیکو"، به تعبیر خسرو تهرانی حتی از موسی خیابانی نیز به مسعود رجوی نزدیک تر و به عنوان نفر دوم سازمان مجاهدین خلق شناخته می شد، در شرایطی دستگیر شد که سازمان متبوع وی تلاش می کرد به عنوان سازمانی انقلابی در میان جامعه شناخته شود و توانسته بود در برخی ارکان نظام نیز نفوذ کند.
سعادتی هنگام در اختیار گذاشتن پرونده سرلشکر مقربی به "ولادیمیر فنسینکو" (دبیر اول سفارت شوروی) در شرکت نولکو در 6/2/1358 دستگیر شد.
وی در جریان شورش مسلحانه ای که در زندان کرد مجدداً محاکمه و در مرداد 1360 به اعدام محکوم گردید.

پس از قیام مسلحانه منافقین در روز 30 خرداد 1360 و ورود سازمان به فاز نظامی و مقابله مسلحانه و ترورهای گسترده در سطح کشور - که بنا بر اعتراف خودشان بیش از 16 هزار نفر را به قتل رسانده اند - افراد ویژه این سازمان، با نفوذ در سیستم های هدف،دست به جنایات گسترده ای زدند.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20kolahi.jpg

محمدرضا کلاهی

محمدرضا کلاهی
"محمدرضا کلاهی" با نفوذ در بدنه حزب جمهوری اسلامی، در بزرگ ترین عملیات تروریستی تاریخ ایران، در روز 7 تیر 1360  آیت الله بهشتی به همراه 72 تن از نمایندگان مجلس، وزرا و مسئولین را به شهادت رساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1keshmiri-.jpg

مسعود کشمیری


مسعود کشمیری
"مسعود کشمیری" که با حمایت همه جانبه افرادی همچون بهزاد نبوی، خسرو تهرانی و سعید حجاریان (همکاران قدیم سازمان مجاهدین در دهه 50) موفق شد به مسئولیت مهمی در شورای امنیت ملی دست پیدا کند، طی عملیاتی جنایت کارانه در روز 8 شهریور 1360 "محمدعلی رجایی" رئیس جمهوری و حجت الاسلام "محمدجواد باهنر" نخست وزیر جمهوری اسلامی را به شهادت رساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20afjei.jpg

مسعود رجوی و کاظم افجه ای

 

محمد کاظم افجه ای
"محمد کاظم افجه ای" با نفوذ در سیستم حفاظتی دادستانی انقلاب اسلامی و زندان اوین، در عملیاتی تروریستی در روز 7 تیر 1360 با هدف ترور حاج سیداسدالله لاجوردی اقدام کرد ولی فقط توانست "محمد کچویی" رئیس زندان اوین را به شهادت برساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1fakharzadeh.jpg


محمد فخارزاده کرمانی
"محمد فخارزاده کرمانی" نیز با نفوذ در دادستانی انقلاب و بمب گذاری در دفتر حجت الاسلام علی قدوسی دادستان کل کشور در روز 14 شهریور 1360 وی را به شهادت رساند.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20zaribaf.jpg

عباس زریباف


عباس زریباف
"عباس زریباف" یکی از برجسته ترین افراد نفوذی منافقین بود که خدمات ارزنده ای به دشمنان انقلاب اسلامی به ویژه منافقین از خود بروز داد.
منافقین در وصف عباس زریباف نوشته اند:
"تاریخ تولد: 1331 محل تولد: اصفهان تحصیلات: دانشجوی مکانیک سابقه مبارزاتی: 14سال
عباس زریباف، اولین بار در سال53 توسط "علی رضا الفت" با مجاهدین آشنا شد.
در سال 58 در صف هواداران سازمان قرار گرفت و به فعالیت پرداخت.
در فاز سیاسی در ارتباط با بخش اطلاعات سازمان، مأموریت هایی را در کشف توطئه های سپاه پاسداران رژیم برعهده گرفت. در این رابطه اطلاعات ارزشمندی را به دست آورد.
در شهریور سال60 به زندگی مخفی روی آورد.
در سال61 از کشور خارج شد و ارتباط خود را با سازمان برقرار کرد.
در بخش های مختلف از جمله بخش اطلاعات، عهده دار مسئولیت شد.
در میان هم رزمانش به عنوان فردی پرتلاش و پُرکار معروف بود.
انقلاب ایدئولوژیک سازمان (رابطه غیرشرعی و حرام به اصطلاح ازدواج ایدئولوژیک مسعود رجوی با "مریم قجر عضدانلو" همسر قانونی "مهدی ابریشمچی") در سال64 سرفصلی در زندگی مبارزاتی اش بود و او را با آرمان ها و هدف های سازمان در مدار جدید پیوند زد.
پس از تشکیل ارتش آزادی بخش، در یگان های رزمی سازمان دهی شد.
در فروغ جاویدان شرکت کرد و در یکی از نبردهای حماسی آن دلاورانه جنگید.
صبح روز پنج شنبه، چهارمین روز نبردها، از ناحیه پا مجروح شد و قهرمانانه به شهادت رسید.

زریباف از نگاه دیگران:
زریباف که از حاضرین در لانه بود بسیار به عوامل اطلاعات نخست‌وزیری مانند "تقی محمدی" و "خسرو تهرانی" نزدیک بود.
سایت "جهان نیوز"

از مصاحبه محقق با "منبع(ف)":
در تسخیر لانه، طیفی از انجمن اسلامی دانشجویان بودند که التقاطی‌ها در آنها بودند. عباس زریباف با "محسن قمصری" اصفهان، یک تیم بودند که البته زریباف رفت و با منافقین. شاید هم از اول نفوذی بود ... البته ارتباطاتی هم با "محمد عطریان فر" داشت ... (ص186)
از مصاحبه محقق با "مهدی منتظری":
عباس زریباف هم از عناصر منافقین بود که در اطلاعات سپاه نفوذ کرده بود. هم خودش و هم زنش که الان اسمش یادم نیست با منافقین بودند که بعد از جریانات 30 خرداد 60 شناسایی هم شد و بازداشت شد. ولی نمی‌دانم با چه نفوذی یا سفارشاتی موقتاً آزاد شد و فرار کرد ...
نقل از کتاب شنود اشباح نوشته "رضا گلپور"

متأسّفانه چندنفر از وابستگان آنها در بین دانشجویان خط امام نفوذ کرده بودند. شنیدم یکی از همین نفوذی‌ها بعداً به دلیل رابطه با منافقین و جاسوسی برای آنها، دستگیر شده است و احتمالاً آن گونه که شنیدم کارش به اعدام هم کشیده است. یکی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف نیز بنام عباس زریباف، از کادرهای سازمان منافقین که در بلوک ما بود. او مسئولیت کنفرانس نهضت های آزادی بخش را که دانشجویان برپا نمودند و رهبران و نمایندگان این نهضت ها را در تهران دور هم گردآوردند، به عهده گرفته بود و خدا می داند منافقین از طریق او چه اطّلاعاتی را از این نهضت ها به دست آوردند و در اختیار آمریکا و اسرائیل گذاشتند و چه ضرباتی را از این طریق بر آنان وارد نمودند و این درحالی بود که نمایندگان نهضت ها در تهران در جلسات روی خود را می پوشاندند!
او بعد از جریان لانه جاسوسی در یکی از ارگان ها نفوذ نموده بود و با شناسایی او و قبل از دستگیری، به عراق فرار می کند و چندسال بعد در عملیات مرصاد همراه منافقین که با حمایت و همراهی صدام به ایران حمله نموده بودند، وارد ایران می شود و به سزای انحراف و خیانت خود می رسد و کشته می شود.
سیدمحمدهاشم پوریزدان پرست

من ارتباط عباس زریباف با سازمان مجاهدین خلق و یا فراری دادن آمریکایی ها که به سفارت کانادا پناهنده شدند را، با حسی متفاوت از حس عُرفی در جوّ دانشجویان به دلم افتاده بود، استدلال تعقیب هم کردم و به بقیه دانشجویان گفتم که از زاویه عباس زریباف لطمه می‌خوریم.
سید محمدهاشمی یکی از دانشجویان خط امام در گفتگو با خبرگزاری فارس

و اما آن چه درباره عباس زریباف گفته نشده است:
"ر.ز" از هم کاران نزدیک زریباف، درباره او می گوید:
"همین امروز که دارم درباره عباس زریباف حرف می زنم، باورم نمی شود او چنین موجودی بود و چنین سرنوشتی پیدا کرد. اصلا در ذهنم نمی گنجید عباس منافق باشد. او بسیار موجّه و شدیدا علیه منافقین فعال بود. البته ما این گونه می پنداشتیم. عباس طی مدتی که با ما کار می کرد، توانسته بود عناصر دیگری را هم نفوذ دهد که بعد از فرار او، آنها را دستگیر کردیم."

براساس برخی اطلاعات، عباس زریباف از مسئولین برجسته بخش "شنود زنده تلفنی" واحد اطلاعات سپاه پاسداران بود که وظیفه اصلی آن، شناسایی خانه های تیمی تروریست های منافق بود تا به واحد عملیات اعلام کند و آنها به آن جا حمله کنند.

"ر.ز" در این باره می گوید:
"همه ما در حیرت و عصبانیت بودیم. درست چند دقیقه قبل از این که ما برسیم، منافقین خانه تیمی ای را که شناسایی کرده بودیم، تخلیه کرده و گریخته بودند. مانده بودیم که آنها از کجا به این سرعت از حرکت ما مطلع می شوند. اصلا در مخ مان نمی رفت که یکی از هم کاران خودمان به آنها اطلاع می دهد.
بعد از این که عباس فرار کرد، به خارج از کشور رفت و به منافقین پیوست، در بازجویی از دوستان او متوجه شدیم که عباس وقتی متوجه می شده که ما خانه تیمی ای را شناسایی کرده ایم، سریع با آنها تماس می گرفته و حرکت ما را اطلاع می داده که آنها هم سریع خانه را خالی می کردند."

ولی مهم ترین خدمت عباس زریباف به منافقین در پاریس بود.
خرداد 1365 طی توافقی که "طارق یوحنّا عزیز" وزیر خارجه مسیحی صدام حسین، در فرانسه با مسعود رجوی انجام داد، قرار شد منافقین برای ادامه مبارزه خود علیه جمهوری اسلامی ایران، در خاک عراق مستقر شوند و از این طریق با عملیات نظامی در مرز، در کنار عملیات تروریستی در داخل ایران، بیش تر و بهتر به صدام خدمت کنند.

همه توافقات برای مزدوری صدام، با نظارت فرانسوی ها صورت گرفته بود. مریم قجرعضدانلو (همسر هم زمان مهدی ابریشمچی و مسعود رجوی!) که زودتر به عراق رفته و در خدمت صدام و سران حزب بعث قرار گرفته بود! تا راه را برای آمدن مسعود هموار کند و همه موانع سر راه را برطرف سازد! منتظر آمدن آنها بود.
مسعود رجوی به همراه تعدادی از کادر مرکزی سازمان قصد عزیمت به عراق را داشتند.
17 خرداد 1365 قرار بر این بود تا مسعود رجوی به فرودگاه پاریس رفته و سوار بر هواپیمایی ویژه، مستقیم به بغداد پرواز کند. دقایقی قبل از حرکت از دفتر سازمان در پاریس، عباس زریباف که مسئولیت امنیت رجوی را برعهده داشت، به فکر فرو رفت و از وی خواست تا عجله نکند و دقایقی به او اجازه دهد. رجوی از این کار عباس تعجب کرد، که زریباف به طرف تلفن رفت و شماره ای را گرفت. همه منتظر ماندند تا ببینند او چه می کند و قصد تماس با چه کسی را دارد؟!
- سلام من از تهران تماس می گیرم ... پس چی شد عملیات؟ ما این جا منتظر هستیم ...
دقایقی بعد عباس زریباف با خنده گفت:
- موفق باشید برادر ... التماس دعا.
گوشی را گذاشت و رو به مسعود رجوی گفت:
- هواپیمایی که قرار بود با اون بریم بغداد، عازم تهران بود.
چشمان همه به خصوص رجوی، از تعجب گرد شد، که زریباف ادامه داد:
- اون هواپیما در اختیار دستگاه های اطلاعاتی ایران بود و قرار بود به محض این که سوار شدیم، دستگیر شده و مستقیم به تهران منتقل بشیم.

مسعود رجوی از این حرکت عباس بسیار ذوق زده شد و همواره حیات خود را مدیون او می دانست و از این عمل دولت فرانسه، به عنوان خیانت و معامله سیاسی با دولت ایران یاد می کرد.
مسعود رجوی عازم بغداد شد ولی عباس زریباف همراه تعدادی از عناصر کارکشته و امنیتی منافقین، در پاریس ماندند تا آغازگر فصلی جدید از خیانت در حق ملت ایران و خوش خدمتی به آمریکا و صدام، باشند.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20rajavi.jpg

استقبال بعثی ها از مسعود رجوی هنگام ورود به بغداد

http://davodabadi.persiangig.com/1%20rajavi%20-.jpg

مسعود رجوی در کنار پدر معنوی خویش صدام حسین


جاسوسی تلفنی
تماس تلفنی زریباف که منجر به نجات رجوی از دو قدمی بازداشت شد، او را به این فکر انداخت تا از این روش نو، بیش تر و بهتر بهره برداری کند.
گروهی 15 نفره شامل 11 مرد و 4 زن، که به لهجه های محلی ایران کاملا آشنا بودند، زیر نظر مستقیم عباس زریباف دوره های خاص و شیوه های تخلیه اطلاعاتی و جاسوسی تلفنی را آموختند و کار خود را در همان پاریس و با حمایت مالی و امنیتی دولت فرانسه، آغاز کردند.

یکی از تماس های موفق که توسط شخص عباس زریباف صورت گرفت، وی خود را از فرماندهان ارشد جنگ جا زد و با یکی از قرارگاه های عملیاتی در جنوب ایران تماس گرفت. او که به روابط و نوع بیان نیروهای بسیجی و سپاهی آشنایی کامل داشت، توانست در 45 دقیقه، یکی از فرماندهان را کاملا تخلیه اطلاعاتی کرده و موقعیت یگان های نطامی ایران، زمان و چگونگی عملیات را کشف کند و به عنوان هدیه ای ارزش مند، به رجوی بدهد تا او تقدیم صدام حسین عفلقی کند. با لو رفتن تماس جعلی، عملیاتی که ایران برای انجام آن در شلمچه تدارک زیادی دیده بود، منتفی شد.

یکی دیگر از تماس های موفق زریباف، با برخی وزرای دولت بود که خود را مسئول دفتر نخست وزیر وقت جا می زد و توانست اطلاعات محرمانه بسیاری کشف کند. البته باید در نظر داشت آن زمان، مسئولین "واحد اطلاعات نخست وزیری" که در نبود "وزارت اطلاعات"، وظایف امنیتی کشور را برعهده داشت، خسرو تهرانی و سعید حجاریان از دوستان قدیم عباس بودند.

کار این گروه 16 نفره، فقط به تماس با رده های بالای مملکتی و قرارگاه ها خلاصه نمی شد؛ طی تماس با پایگاه های بسیج و محل های اعزام نیرو - که غالبا زن ها تماس گرفته و با گریه، خواهش و التماس، خود را مادر رزمنده ای که در جبهه است جا می زدند - از آمار و اطلاعات نیروهای اعزامی و یا تعداد شهدا در عملیات، مطلع می شدند.

این را که عباس زریباف با حمایت چه کسانی و - آن هم در سال 60 که حساسیت ها بسیار زیاد بود - چه گونه تا آن رده و مسئولیت مهم امنیتی نفوذ کرده است، دیگران باید پاسخ گو باشند!

سرانجام خیانت کاران
مرداد 1367 چهارمین روز عملیات مرصاد که به شکست مفتضحانه منافقین منجر شد، پایان خیانت های گسترده به ملت ایران و خوش رقصی های عباس زریباف برای صدام و رجوی بود.
زمانی که منافقین برای انجام عملیات به خیال خود نهایی شان با نام "فروغ جاویدان"، همه نیروهای شان را چه سیاسی چه امنیتی و فرهنگی، از سراسر دنیا جمع کرده و جمعی حدود 5 هزار نفر گردآوردند تا طی سه روز ایران را به اشغال خود درآورند، عباس نیز همراه همسر و دو دختر نوجوانش از پاریس عازم بغداد شد.

بعد از این که عباس زریباف کشته شد، سال 1370 سمیه و زهرا فرزندان او و "بهجت عبداللهی"، همراه تعدادی دیگر از  فرزندان کشته شدگان که در پادگان اشرف زندگی می کردند، به دستور سران منافقین از عراق به آلمان منتقل شدند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/٢٦

تا دیروز از قول شهید آوینی می شنیدیم:
زندگی زیباست ... اما شهادت از آن زیباتر.

ولی امروز از سیمای ضرغامی می شنویم:
زندگی زیباست ... اما زندگی با بیمه از آن زیباتر.
ساعت 8 و ربع پنج شنبه 25/3/1391 شبکه اول سیما




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/٢۳

حمید داودآبادی، در کتاب جدید خود با عنوان "سید عزیز"، که به گفت وگوهای اختصاصی او با سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان، و شرح زندگی و ناگفته‌های او پرداخته، وقتی از او درباره‌ی این که طی دوران مبارزاتش بازداشت شده یا نه، سوال کرد، با این پاسخ جالب روبه‌رو شد:


"ممکن است بسیار عادی بنماید اگر بگویم که من در شرایط سختی از عراق فرار کردم. در "نبرد اقلیم التفّاح" هم در محاصره قرار گرفته‌ام، اما در هیچ جایی بازداشت نشده‌ام، جز یک‌جا که اگر بگویم شگفت‌زده می‌شوید؛ ایران! آن هم بعد از پیروزی انقلاب و در جمهوری اسلامی!
ماجرا از این قرار بود که در سال 1361 تصمیم گرفتم به قم بروم. بدون خانواده و به‌تنهایی راه افتادم. در هواپیما چندنفر لبنانی بودیم. در میان ما لبنانی‌ها، یکی بود که ریشش را تراشیده بود و با دختر غیرمحجبه‌ای همراه بود. آن‌زمان در ایران موضوع حجاب مطرح نبود. وارد فرودگاه مهرآباد که شدم، مسئول امنیتی فرودگاه که برای بازرسی ما ایستاده بود، گردن بند طلا به گردنش بود و ریشش را هم تراشیده بود. کسانی که بی‌حجاب بودند یا ریش‌شان را تراشیده بودند، به‌سادگی رد شدند؛ اما من را که با لباس روحانی بودم و چندنفر دیگر که ریش داشتند، در کناری نگه‌داشتند و اجازه‌ی رفتن ندادند. به همین ترتیب تا نیمه‌شب در فرودگاه معطّل شدیم.
نیمه‌شب، ماشینی آمد و ما را به بازداشتگاهی برد. بازداشتگاه ما، ساختمانی مصادره‌ای بود که اتاق‌های کوچکی داشت. ما را داخل یکی از این اتاق‌ها حبس کردند. دو روز در آن‌جا در بازداشت بودم! شخصی آمد و چندساعت از من بازجویی کرد:
ـ تو کی هستی؟
ـ در ایران قصد انجام چه کاری داری؟
ـ با چه کسی رابطه داری؟
و درباره‌ی لبنان نیز بازجویی را شروع کرد و ...
بعد از گذشت دو روز از بازداشتم که زیر نظر "اطلاعات نخست‌وزیری ایران" بود، بازجو به‌سادگی از من عذرخواهی کرد و آزاد شدم!
آن دو روز خیلی به من سخت گذشت. گاهی به این فکر می‌کنم که در تمام عمرم در زندان یا بازداشت نبوده‌ام، اما در جمهوری اسلامی بازداشت شده‌ام. این برای من خیلی دردناک بود و من اصلا انتظار وقوع آن را نداشتم."


ملاحظه مهم:
در اوایل دهه‌ی 60 و هنگام نخست‌وزیری "میرحسین موسوی"، وزارت اطلاعات هنوز تاسیس نشده بود و امور امنیتی و اطلاعاتی کشور، در واحدی با عنوان "اطلاعات نخست‌وزیری" با مسئولیت "خسرو قنبری تهرانی" و "سعید حجاریان کاشی" انجام می‌شد. ظاهرا این افراد که از فعالیت‌های سپاه پاسداران ناراحت بودند، برای پی‌بردن به اطلاعات و فعالیت‌های نیروهای مرتبط با سپاه، دست به این اقدام زده‌اند.
نقل از کتاب "سید عزیز" زندگی‌نامه‌ خودگفته سیدحسن نصرالله به کوشش حمید داودآبادی
نشر یا زهرا (س) تهران 66465375 – 66962116




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/٢۱

"حمید داوودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»، گفت:
... کتاب «از معراج برگشتگان» لحن رمان گونه ندارد و برخی از مطالب این کتاب که حدود 400 صفحه می باشد به دستور مقام معظم رهبری حذف شده است.
نویسنده کتاب «یاد ایام» ادامه داد: در این کتاب بخش «چادر وحدت» که به ماجراهای سال 58 تا 60 اشاره شده است و خاطرات خود را که شامل سفر به لبنان، کردستان و خیبر می شود را به دلیل اینکه مقام رهبری فرمودند، این کتاب خاطرات شما است و در این بخش خاطرات دیداری خودتان را آورده‌اید و هیچ نکته‌ای از عراقی‌ها در آن بیان نشده است که اگر یک جوانی کتاب را بخواند به این نتیجه می‌رسد که تنها شما ایرانی ها بوده‌اید که می‌رفتید و می‌زدید و از جنایت‌ها و ترورهای عراقیها خبری نبوده است، را حذف کردم."

خبرگزاری دانشجو

متاسفانه، روز گذشته متن فوق در سایت خبرگزاری دانشجو "SNN.IR" منتشر شد که شدیدا تعجبم را برانگیخت که لازم دیدم به دلیل این که برخی مغرضین از آن متن سوء برداشت و استفاده کردند، متذکر شوم:

- متن منتشر شده که در بالا آمده است به هیچ وجه صحت نداشته و با این لحن و ادعا به هیچ وجه متعلق به بنده نیست و اگر اینان فایل صوتی ای از مصاحبه ادعایی خود داشته باشند، ممنون می شوم به بنده یا مراجع قضایی ارائه دهند.

- بنده به هیچ عنوان با نماینده و یا کسی که خود را خبرنگار خبرگزاری دانشجو معرفی کند، مصاحبه نداشته ام.

- از مسئولین آن خبرگزاری محترم انتظار دارم، ضمن پایبندی به اصول حرفه ای و اخلاقی، نسبت به حذف سریع، تکذیب و توضیح متن منتشر شده، اقدام نمایند و نسبت به برخورد با مسئولین این خطا، اقدام نمایند.
البته بنده به محض مشاهده متن گفتگوی ساختگی در سایت این خبرگزاری، برای آنها پیغام گذاشتم و از انتشار این متن اظهار تعجب کرده و خواستار حذف آن شدم.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/٢٠

زمستان 1363 تهران
اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متاسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخ ترین ایام و بدترین تصمیمی بود که در طی زندگی، به خصوص در دوران جنگ گرفتم. نمی دانم چی شد که درخواست کردم بروم به "گشت امر به معروف و نهی از منکر".
چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که 4 سرنشین مرد مسلح به مسلسل "ام.پی.5" در آن می نشستند و 4 سرنشین زن که در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر می چرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و بیشتر زنان، می پرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو می رفتند و به او تذکر می دادند. این که او با گذشتن از مقابل ما، دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته و موهایش بیرون نباشد!
بعضی ها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام "گشت نکیر ومنکر" معرفی می کردند. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و می گفتیم "گشت منکرات".
همان اول که با فرمانده عملیات روبه رو شدم، چهره اش بر دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کله ای نسبتا بی مو، ریشی مشکی و بلند. جالب تر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، مدالیوم آبی خوش رنگ آرم سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آن طور که بچه ها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و می گفت:
- من کمیته ای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.

هر روز صبح که بسم الله می گفتیم و از زیر قرآن رد می شدیم تا برویم گشت، حاج جواد توصیه هایی می کرد. البته طی مدتی که آن جا بودم، توصیه های او برایم تکراری شده بود که یک بار همین را به خودش گفتم و جواب جالبی گرفتم!
برادر عزیز جواد حاج خداکرم به همه نیروها توصیه می کرد:
- به هیچ وجه من الوجوه با مردم، با روی اخمو و تند برخورد نکنید. نسبت به همه ولو با زننده ترین قیافه و ظاهر، احترام و ادب داشته باشید. اصلا و اصلا با کسی درگیر نشید. قرار هم نیست چنین چیزی پیش بیاد. مگه ما جنگ داریم؟ وظیفه ما فقط امر به معروف و نهی از منکره و بس. برخورد و مقابله و کارهای دیگه، وظیفه قوه قضائیه است. پس خوب حواستون باشه خدایی ناکرده دست روی کسی بلند نکنید که حق الناسه.

وقتی گفتم:
- حاجی جون، شما هر روز داری اینارو می گی، خب بچه ها متوجه شدن و توی مخشون رفته ...
خندید، بر شانه ام زد و گفت:
- عزیز من، مگه وظیفه ما امر به معروف و نهی از منکر نیست؟ خب اول باید از خودمون شروع کنیم. مگه ما هر روز توی تلویزیون و مطبوعات، معروف و منکر رو هزاران بار برای مردم تذکر نمی دیم؟ پس چرا شما هر روز راه می افتید توی خیابون، جلوی مردم رو می گیرید و مشکلات ظاهری و اخلاقی اونارو بهشون تذکر می دید؟ منم وظیفه ام اینه که هر روز به شما تذکر بدم و یادآوری کنم که یه وقت خدایی ناکرده، وظیفه شرعی یادتون نره و دست روی مردم بلند نکنید. چون با زدن و بگیر و ببند، نمی شه امر به معروف و نهی از منکر کرد.
راست می گفت. اون قدر روی اخلاق و برخورد خوب و زیبا با مردم تاکید داشت، که بین نیروها و به خصوص خواهرها که وظیفه شون حساس تر بود و مستقیم با زن ها و دخترها برخورد می کردند، چندتایی زبان انگلیسی بلد بودند و یکی دوبار هم پیش اومد که با مسافرین خارجی رو در رو شدند که آنها کلی از اخلاق قشنگ اینها خوش شون اومده بود.

"جواد حاج خداکرم" متولد 11 اذر 1334 در تهران، فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار، در زابل به شهادت رسید.

شهریور 1385
مدینه النبی – قبرستان بقیع

از صبح زود، چند تایی مرد بدعنق سبیل تراشیده ولی ریش بلند وهابی، که چفیه قرمز (درست مثل بعثی های عراقی در زمان جنگ) روی سرشون انداخته بودند، روی لبه های سنگی قبرستان بقیع و به خصوص مزار غریب و مظلوم ائمه معصومین (ع) ، و آن جا که گفته می شد مزار بی بی دوعالم فاطمه زهرا (س) است، می ایستادند. خدانیاورد اگر زائری چه ایرانی و چه غیرایرانی، نسبت به مزار ائمه اظهار ادب و احترام می کرد؛ کافی بود دست بر سینه بگذارد و کمی خم شود و زیر لب ذکری بگوید. آنها که اکثرا افغانی و یا تاجیک بودند و کاملا فارسی حرف می زدند، با پرخاش و حرف های زننده و تند، به مقابله برمی خاستند. اگر کتاب کوچک دعا دستش بود که دیگر واویلا داشت.
از همان جا اشاره می کرد و چند پلیس یغور باتوم به دست، می ریختند سر زائر بیچاره و کشان کشان او را به مکانی در زیر محوطه قبرستان بقیع می بردند. مکانی با راهرویی دراز که بر سر در آن تابلویی با مضمون "اداره امر به معروف و نهی از منکر" نصب شده بود. و صد البته صدوهشتاد درجه با اداره امر به معروف و نهی از منکر ما فاصله داشت!
یک روحانی وهابی تندرو می آمد و همان جا برای خودش حکم صادر می کرد. اول با باتوم به جان زائر می افتادند و بعد از این که به ضرب و زور کتک خوب ارشادش کردند، چند تایی کتاب از دروس وهابی در رد عقاید شیعه - که توسط همان اداره اداره امر به معروف و نهی از منکر به فارسی چاپ شده بود - به فرد مضروب می دادند و با لگد از اداره می انداختند بیرون. پلیس ها که در خدمت روحانیون وهابی تندرو بودند،  ضمن اظهار خوشنودی از انجام وظیفه شرعی و دینی مثلا امر به معروف و نهی از منکر خود، سیگاری چاق کرده، قهوه ای عربی نوش جان می کردند و منتظر نفر بعدی می نشستند تا ارشادش کنند!

اردیهبشت 1391
تهران خودمان

وقتی به سخنان امام و آقا نگاه می کنم، می بینم یک جا ندارند که ملت ایران را بد بدانند و یا آنها را به دسته، قوم، طایفه، بخش و گروه تقسیم کرده و حساب یکی را از دیگری جدا کنند. امام که همواره مردم ایران را ملت خوبی می دانست که زمان امام حسین (ع) هم وجود نداشتند. آقا هم همیشه بر خوبی ملت تاکید دارد و صدالبته منظور ایشان از ملت، نه فقط من و توی حزب اللهی دوآتشه جبهه رفته نماز جمعه برو است و بس!
هفتادو پنج میلیون جمعیت با ادیان، اقوام و طوایف مختلف و مهم تر از آن، با اعتقادات و نگرش های خاص، همین ملت ایران را تشکسل می دهند که آقا این همه از خوبی آنان تعریف می کند. خود ما هم پز روشن بینی و بصیرت همین ملت را در برابر ملت هایی که در برابر ظلم دیکتاتورهایی چون صدام، بن علی، آل سعود، آل خلیفه و مبارک سر خم می کردند و ظلم را تحمل می کردند، می دهیم.

آقا، هیچ وقت در کلامش ملت ایران را به حزب اللهی و غیر حزب اللهی تقسیم نکرده است. وقتی ایشان ملت را به شرکت در انتخابات توصیه می کنند، نتیجه اش را در صحنه های حماسی انتخابات گذشته مجلس دیدیم. تازه آن حداقلی که صدا و سیما قادر به پخش آن بود!
در راهپیمایی های روز قدس و 22 بهمن، و از آنها مهم تر روز حماسه عظیم 9 دی 1388 همگان به چشم دیدند که همین ملت عظیم، علیرغم تفاوت های نگرشی و به خصوص ظاهری! چگونه در کنار هم و دوشادش یکدیگر، در دفاع از ولایت و نظام جمهوری اسلامی به صحنه آمدند. چه بسا همان دختران جوان که امروز در کوچه و خیابان به کمین شان می نشینیم تا یقه شان را به خاطر چندتار موی بیرون افتاده بگیریم، همان روز 9 دی غیرتمندانه در خیابان انقلاب آمدند و فریاد دفاع از ولایت سر دادند، خیلی بیشتر از امثال ما غیرت به خرج دادند. چون آنها که دوربین های عکاسان و فیلمبرداران با تعجب فراوان شکارشان می کرد، خود به خوبی واقف بودند که حضورشان در این جمع، باعث خواهد شد تا مورد طعن و تمسخر عده ای قرار بگیرند؛ ولی همه اینها را به جان خریدند و پای دفاع از ولایت در برابر کسانی که دیروز ریش شان از ما بلندتر بود و ادعایشان گوش فلک را کر می کرد، و چه بسا القاب دکتر، مهندس، سردار و شهردار هم از انقلاب به غنیمت برده بودند، ایستادند.
آن روز، همه ما احساس غرور کردیم که همینان بصیرت یافته و حق را از ناحق تشخیص داده اند، و امیدوار شدیم که به همین بهانه، بیشتر با حقایق دین آشنا شوند و انشالله در آینده شاهد تصاویر مثبت، دل چسب، و زیباتری از همینان باشیم.

9 دی گذشت. انتخابات مجلس هم با آن همه تصاویری که سیما از حضور همانان و سخنان حماسی اکثرشان پخش کرد، گذشت. سخنانی که بسیاری از غنیمت خواران انقلاب که کفتارصفتانه از ثمرات انقلاب و خون شهدا خوردند و امروز دختر و پسر نازنازی شان سارا و دارای بابا جون، فرنگ را بر ایران ترجیح داده و در آغوش غرب می زیند. نه گفتند و نه دیگر توان بر زبان آوردن دارند! آن بچه ها، به خیال خام بابای خویش، رفتند تا درس بخوانند و دکتر مهندس شوند و روزی به درد این ملت بخورند! زهی خیال باطل. کدام آقازاده فرنگ چپیده را دیده اید که هدف و نیتش خدمت به ملت باشد؟ البته تجارت، بیزینس و حقوق ماهی 14 میلیون تومان در آکسفورد، جای خود دارد!

اصلا می دونید چیه؟ می خوایین بگین این جوگیر شده و از این حرفا، عیبی نداره.
برای من تک تک ملت ایران، مسلمان و غیرمسلمان، حزب اللهی و غیر حزب اللهی، بی حجاب و باحجاب، سوسول و غیرسوسول، که شرافتمندانه زندگی خود را در همین آب و خاک می کنند و به دیگران خدمت می کنند، شرف دارند به حضراتی که با تکیه بر سابقه زندا ن قبل از انقلاب خویش و چهار تا مثلا خدمت بعد از انقلاب، دیگر ایران را جای خوبی بر ای زندگی تشخیص نداده و بچه های شان را فرستاده اند آن ور آب، و برخی نیز خود مفتخرانه تابعیت دوگانه انگلیس اخذ کرده اند!

راستی اگر بنا بر نهی از منکر باشد، این که برخی مسئولین مملکتی و چه بسا در پست های مهم و حتی کاندیدای ریاست جمهوری، در مقاطعی تابعیت دولت فخیمه بریطانیای کبیر! را دارند، مهم تر است یا تار موی بیرون از حجاب دخترک جوانی که تا امروز همین سیمای ضرغامی خودمان، نه تنها هیچ از دین برایش نگفته، که جدیدترین شیوه های رابطه محرم و نامحرم، آرایش، عمل بینی و گونه و .... را ترویج کرده است.

همه داستان از خیلی وقت پیش شروع شد. از وقتی که در خیابان شاهد برخوردهایی به نام نهی از منکر با جوان ها بودم. در نمایشگاه کتاب تهران که بزرگ ترین تحول فرهنگی کشور محسوب می شود، متاسفانه شاهد حضور انبوه و فشرده گشت های مختلف به عنوان و بهانه "ارشاد" بودم. و از همه بدتر، تصویر دخترکی که بر زمین انداخته شده و ... حتی دلم نیامد – بله شما بگید جرات نکردم – عکس او را بگذارم که مظلومانه بر زمین انداخته شده بود.

با دیدن آن عکس، رگ غیرتم بدجوری تکان خورد و احساس بی غیرتی کردم. یک آن با خودم گفتم:
- آن روز که برای دفاع از اسلام، انقلاب و ملت ایران به جبهه رفتیم، شهید دادیم و تیر و ترکش خوردیم، مسلمان و مسیحی، یهودی و زرتشتی، شیعه و سنی و بی حجاب و باحجاب، تعیین نکردیم! همه را به یک چشم، هموطن و ناموس خویش دانستیم و در راه دفاع از آنها جان خویش بر کف گرفتیم.

تا این که دیروز شنیدم در ایستگاه متروی سرسبز تهران، دختر جوانی را به دلیل حجاب نادرستش، گرفته اند. مثل همیشه هم، با عزیزم، جونم و دختر گلم، طرف را تا خودروی ون ارشاد کشانده و در مقابل چشمان متعجب و عصبانی همین ملت ایران، بر سرش ریخته و جلوی دیدگان همه، به باد کتک گرفته اند که چرا به زبان خوش ماموران سوار نشده است؟!

از فرمانده محترم نیروی انتظامی این سوالات دارم:
- آیا در هر کدام از گشت های امر به معروف و نهی از منکر، مقام قضایی حضور دارد و به لحظه و آن، افراد را محاکمه کرده و حکم صادر می کند؟
- آیا ماموران امر به معروف و نهی از منکر، حکم قضایی برای اجرای حدود شرعی دارند؟
- و به راستی، کتک زدن دختری جوان توسط دو مامور چادری، جزو حدود شرعی محسوب می شود؟

سردار!
واقعا فکر می کنی با این عمل چه در مقابل دیدگان مردم - که معتقدم به عمد صورت می گیرد - و چه در بسا در خفا، چند درصد مردم جذب اسلام شده و سر بر احکام دین می سپرند؟
اگر با گوش جان بشنوی، مطمئنا لعن و نفرین های شاهدین و اهانت شان به نظام را خواهی شنید.
واقعا اگر ما نخواهیم کسی این گونه دیگران را به اسلام ارشاد کند، باید چه کنیم؟

حاج خداکرم کجایی؟!
می دونم داری از اون بالا بالاها بر بی غیرتی من می خندی! بخند که دنیا داره بهمون می خنده.
منتشر شده در مجله پنجره شماره 137 شنبه 20 خرداد 1391 صفحه 13




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/۱٤

خرداد 1375 جنوب لبنان
همراه چند تن از بچه های مقاومت اسلامی، روستا به روستا و شهر به شهر جنوب لبنان را زیر پا می گذاشتیم. می رفتیم تا از نزدیک، سنگرها و مواضع مقابله با تجاوزگری صهیونیست ها را ببینیم و تصویر و گزارش تهیه کنیم.

هنگام عبور از شهرکهای مسیر، آنچه توجهم را بسیار جلب کرد، تصاویر بزرگی بود که در ورودی و خروجی هر شهر به چشم می خورد. تابلوهای فلزی بزرگ با طول حداقل 4 متر که بر روی آنها عکسهایی نقاشی شده بود.

با یک حساب سرانگشتی، فهمیدم از حدود 100 تابلو، 30 عد متعلق به رئیس جمهوری و رئیس مجلس لبنان است، و از هفتاد تای بقیه، حدود 20 تابلو متعلق به حضرت امام خمینی 10 تابلو متعلق به حجت الاسلام سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله و 40 تابلو اختصاص به تصاویر حضرت آیت الله خامنه ای دارد.

وقتی به حاج حسن - که راهنمای گروهمان بود و اصلا امام خمینی و حضرت آیت الله خامنه ای را از نزدیک ندیده و از محضرشان تلمذ مستقیم نفرموده و با آنان همنشین و همخانه نبود - تعجبم را از این ترکیب گفتم و این که چرا تعداد تصاویر حضرت امام کم تر از تصاویر حضرت آیت الله خامنه ای است، با تبسمی زیبا گفت:

- مگر بین امام و سیدقائد تفاوتی هست؟
- نه خب ولی هرچی باشه او امام خمینی است.


که باز خندید و گفت:
- ببین اشتباه نکنید. الان (سال 1375) 7 سال از رحلت حضرت امام خمینی می گذره و ایشان به ملکوت اعلا سفر کرده است؛ ولی آن که امروز حیّ و حاضر است و به درستی همان شیوه و مرام امام خمینی را ادامه می دهد، سید قائد است.
حواست باشد، خیلی ها بعد از فوت پیامبر اسلام، پشت سر پیغمبر گیر کردند و مدام از او دم می زدند. انگاری امروز هم که ایشان نیست، باید به جسم پیامبر اقتدا کنند. همان شد که از امام زمان خویش یعنی مولا علی (ع) واماندند.
تاریخ همواره تکرار می شود. آنهایی که پشت سر امام خمینی گیر کردند، همان جا خواهند ماند. امروز نیاز است که پشت سر ولی فقیه حاضر و حیّ خویش حرکت کنیم. اگر قرار باشد ما هم پشت امام بمانیم، که باید در همان روز وفات ایشان، دیگر قدم از قدم برنداریم و فقط توی سر خود بزنیم و گریه کنیم. ما امروز با اقتدا به ولی زمان خویش است که این گونه جلوی صهیونیست ها قد علم می کنیم و به لطف خدا پیروز هم خواهیم شد.

مارون الراس - خط مرزی فلسطین اشغالی و لبنان - مقابل شهرکهای صهیونیست نشین


و چه جالب، سال ها بعد از آن نصایح زیبای حاج حسن در جنوب لبنان، در همین تهران خودمان در ماجرای فتنه 88 شاهد بودیم، آن عده که همواره سنگ همراهی و همنشینی با امام راحل را به سینه می زدند و در روز وفات ایشان آن گونه جاروجنجال راه انداختند، پنداری که دنیا به آخر رسیده، چگونه پشت امام گیر کردند و قدمی جلوتر نیامدند.
آنان که خود را سینه چاک و تنها نمادهای موجود راه امام می نامیدند، درست به همه آرمان ها و اهداف امام خمینی (ره) پشت پا زدند و در همبستگی، همصفی و همسنگری با بهائیان، رقاصه های فاسد، منافقین، رجوی و سلطنت طلبان و حمایت معنوی و مادی رسانه های اسرائیل، آمریکا و بی.بی.سی انگلیس، که بغضی 30 ساله از حضرت امام خمینی داشتند، از هیچ کاری کم نگذاشتند.
و سرانجام، آن شد که چهره واقعی خویش را نمایاندند و از اهانت به امام راحل نیز فروگذار نکردند.
و خدا را هزاران بار شکر، که در ایام فتنه - اگرچه تلخ و سخت بود - ولی راه و مسیر منافق صفتان رو شد و بهتر که اینان ولی فقیه را تنها بگذارند و راه خویش را در پی غرب و ستمگران بپیمایند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/۱٤

سید علی خمینی کیست،امام خمینی درباره ایشان چه فرموده اند ؟ + تصاویر

مرقد مطهر عظیم امام در بهشت زهرا (س)، مال شما
روح بلند و ملکوتی روح الله در عرش، مال ما.

خانه‌ی امام و همه‌ی تشکیلات موسسه‌ی تنظیم و نشر در جماران، مال شما
عشق و حُب خالصانه‌ی روح الله در قلب شیعیان مظلوم جهان، مال ما.

همه‌ی موقوفات و زمین و ... که برای مخارج موسسه‌ی نشر هزینه می شوند، مال شما
تک تک کلمات و راهنمایی های حکیمانه‌ی روح الله، مال ما

همه‌ی خانواده‌ی امام، از علی کوچولو گرفته تا حاج سیدحسن آقا، مال شما
همه‌ی عشق روح الله ندیده‌ها در سراسر دنیا، مال ما.

سیدحسین خمینی خطاکار با دستبوسی رضا پهلوی اش، مال شما
سیدحسن نصرالله نواده‌ی معنوی روح الله، با مقاومت حماسی اش در برابر صهیونیست ها، مال ما.

جایگاه میهمانان ویژه VIP در مرقد امام، مال شما
جایگاه عاشقانه روح الله در دل سوخته‌ی محبینش در سراسر عالم، مال ما.

مراسم همیشه‌ی سالگرد امام، مال شما
روح الله زنده‌ی همیشه در تاریخ، مال ما
 
همه‌ی شمال و جنوب سرزمین عظیم مرقد امام با گنبد و بارگاهش، مال شما
همه‌ی جنوب لبنان که فرزندان روح الله شکست تاریخی صهیونیسم را رقم زدند، مال ما.

امامِ محدود در جماران، مال شما
روح الله پرآوازه در قلوب مستضعفین دنیا، مال ما.

همه‌ی خانواده‌ی محترم امام، مال شما
همه‌ی فرزندان معنوی روح الله در لبنان افغانستان، عراق و ... مال ما.

همه‌ی تصاویر و فیلم های منتشر نشده‌ی امام، مال شما
کلمه کلمه‌ی سخنان گوهربار روح الله، مال ما.

همه‌ی جسم و وجود دنیایی امام، مال شما
همه‌ی تاثیرات عظیم دینی و آموخته‌های روح الله، مال ما.

اصلا، امام مال شما
فقط و فقط روح الله مال ما.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/۱٢

تاخیر 1300 روزه در افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس
6 سال قبل در چنین روزهایی (3خرداد 1385)، شهردار تهران کلنگ ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس را در تپه‌های عباس‌آباد به زمین زد و با این توصیف که این مکان "نگین درخشان پایتخت" خواهد بود، وعده داد که تا 850 روز دیگر باغ‌موزه دفاع مقدس افتتاح خواهد شد.
بیش از 2000 روز از آن زمان می‌گذرد و هرسال زمان افتتاح کامل باغ‌موزه دفاع مقدس به مناسبت‌هایی مانند سوم خرداد و هفته دفاع مقدس و دهه فجر سال بعد موکول می‌شود و در آخرین وعده، مدیرعامل شرکت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران با اشاره به اظهارات شهردار تهران در خصوص زمان افتتاح باغ‌موزه دفاع مقدس، گفت: بنا بر قول شهردار تهران، باغ‌موزه دفاع مقدس در 6 ماه اول سال‌جاری افتتاح می‌شود.


حمید داودآبادی، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس کسی که معتقد است:
- اگر یک فرد خارجی وارد ایران شود و او را به باغ‌موزه دفاع مقدس ببریم، پس از یکی دو ساعت بازدید می‌گوید که عجب "پارک زیبایی" بود!

داودآبادی با بیان این که هشت سال جنگیدیم و 15 سال است که دنبال ساخت موزه دفاع مقدس هستیم، به جام‌جم گفت:
- بر مبنای رهنمودهای رهبر معظم انقلاب، قرار شد تا تنها یک موزه بزرگ دفاع مقدس داشته باشیم و کارهای موازی صورت نگیرد و در شهرهای مختلف هم مراکز فرهنگی جنگ تحمیلی ساخته شود.

او افزود:
- حزب‌الله لبنان بی‌آن‌که امکانات گسترده‌ای مانند ما داشته باشد، در عرض دو سال در روی یک کوه بلند و مرتفع موزه‌ای برای جنگ 33 روزه سـاخته است بــــا نام "ملیتا" که امروز هرکس لبنان می‌رود از آن بازدید می‌کند و از زیبایی آن شگفت‌زده می‌شود.

داودآبادی با انتقاد از روند طولانی ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس و همچنین کیفیت آن، گفت:
- شاید آقایان تکذیب کنند، اما من مطلع هستم که برای ساخت باغ‌موزه دفاع مقدس از تیم‌های خارجی استفاده کرده‌اند و برنامه‌هایی مانند رقص آب و پخش موزیک دارند، که هیچ ارتباطی به فضای جنگ تحمیلی ما ندارد.
در تمام دنیا، موزه‌های جنگشان کاملا بومی و در ارتباط با مولفه‌های جنگ خودشان است، اما من فکر می‌کنم اگر همان 4 تا تانک سوخته را از باغ‌موزه دفاع مقدس برداریم، تبدیل به یک پارک خیلی زیبا می‌شود!

روزنامه جام جم - چهارشنبه 10 خرداد 1391




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/۱٢

در زمان نبی اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) طلحه و زبیر و سعد وقاص و دیگران ـ این شخصیت عظیم ـ بودند؛ اما بعد از زمان امیر المومنین (ع) رسید، آنها در آن مقام و موضع نبودند. علاوه بر این که در آن موضوع نبودند، بعضی از آنها ـ طلحه و زبیر ـ در موضع مقابل و مخالف هم بودند؛ کاُنّه زمانه تا حدودی ابزارها را از دست امیرالمومنین (ع) گرفته بود. در همین خلال، شما می بینید که در زمان پیغمبر (ص)، محمد بن ابی بکر نبود؛ اما زمان امیرالمومنین (ع) بود. نمی شود گفت ارزش محمد بن ابی بکر کم تر از طلحه و زبیر است. یا مالک اشتر، آن روز نبود ـ در دنیا بود، اما در میدان فعالیت و تاثیر گذاری نبود ـ ولی زمان امیرالمومنین (ع) بود. یا مثلا عبدالله ابن عباس، آن روز نبود، اما در زمان امیرالمومنین (ع) بود.

بنابرین نبودن امثال طلحه و زبیر و حذف شدن شان از مجموعه صفوف خودی، خیلی خلاف روال عادی نیست؛ پیش می آید؛ الان هم پیش آمده است. ما طلحه و زبیرهایی داشته ایم که از دست انقلاب و نظام به نحوی گرفته شده اند؛ اما از آن طرف، محمد بن ابی بکر و عبدالله ابن عباس هایی هم الان داریم.

البته در ارزیابی کلی، من زمانه خودمان را بهتر از زمانه ها می دانم؛ چون اشکال عمده در توجیه و تبیین است؛ این کار در آن زمان بسیار دشوار بود و در این زمان به مراتب آسان تر است. شما می توانید الان یک مقاله بنویسید و آن را به سرتاسر دنیای اسلام بفرستید و اثر گذاری کنید؛ در حالی که در آن وقت، در یک شهر آن طرف تر، اصلا نمی دانستند امیرالمومنین چه می گوید.
... من هیچ وجهی نمی بینم برای این که انسان افق را تیره وتار و ناامیدکننده و یاس آور ببیند. بله، یک اشتباه را نباید مرتکب شد، نباید تصور کرد که دوران مبارزه تمام شده است. بلکه باید همیشه روحیه مبارزه را نگه داشت. ما الان در حال یک مبارزه بسیار دشوار و پیچیده و کاملا نیازمند به دقت نظر و اشتباه نکردن هستیم و این را باید فهمید. غالب کسانی را که ما در دوره ده، پانزده ساله اخیر ـ از اواخر زمان حرکت امام (رضوان الله علیه) تا این زمان - به تدریج از دست داده ایم، اولین اشتباه شان این بود که تصور کرده اند مبارزه تمام شده است؛ نتوانستند آرایش موجود صحنه را در هر زمانی، آن چنان که هست، ببینند و بفهمند و سختی و تیزی مبارزه را بر وجود خود حس کنند. ما نباید بگذاریم این وضعیت پیش بیاید؛ هم در خودمان هم در مخاطبان مان که جمع کثیر و نسل خوبی هستند. باید روحیه مبارزه را نگه داشت؛ به نظر من این چیز لازمی است. البته باید طبیعت این مبارزه را فهمید و روحیه مبارزه را به همه شرایطش در مخاطب القاء و تزریق کرد. اگر این کار بشود، به اعتقاد بنده وضعیت روزبه روز بهتر خواهد شد.
مقام معظم رهبری
حضرت آیت الله خامنه ای




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/۱۱

شهدا را به مرقد امام خمینی نیاورید! چون حضرت امام، در این ایام آن جا تشریف ندارد.
باور نمی کنید؟!
یا باورتان شده، ولی می خواهید بدانید امام کجاست؟!

اگر فکر می کنید امام در ایام سالگرد به دفتر نشر آثار امام به خدمت اخوان انصاری رفته تا کتاب، فیلم و پوستر برای سالگرد خودش آماده کند، سخت در اشتباهید!
اگر تصورتان این است که امام در مراسم سالگرد، در جایگاه مهمانان ویژه VIP تشریف دارد تا از نزدیک شاهد حضور امت حزب الله باشد، باز هم اشتباه می کنید.
اگر خیال می کنید امام در این روزها در جماران، کنار خانواده اش نشسته و حسن آقا را دل داری می دهد، شاید ... من نمی دانم!
اگر می اندیشید امام در ...

چقدر اشتباه می کنید.
بی خود نه به خودتان زحمت دهید، و نه خانواده معظم مفقودین - که دیگر سن شان آن قدر بالا رفته که دست به کمر و دولادولا هم که شده به استقبال کاروان شهدای گمنام می آیند بلکه خدا را چه دیدی فرزند آنها هم در جمعشان پیدا شد – عذاب دهید.

این روزها، امام حتی در محضر خداوند سبحان هم نیست!
حق دارید تعجب کنید.
پس امام خمینی کجاست؟

این مژده را بدهم که:
امام خمینی، در خدمت فرزندانش است.
بله فرزندانش.
کدام فرزندان؟
خب معلوم است.

امام را در قلب اینان صادقانه و خالصانه تر می توان یافت

وقتی آن پیرفرزانه، زبان دل گشود و نگاشت:
"این جانب از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن، است می بوسم و بر این بوسه افتخار می کنم ..."
ما که در شلمچه و فکه بودیم، در کردستان و مریوان، جزیره مجنون و فاو، امام را آن جا زیارت کردیم.
خودِ خودِ امام را. نه جسمش را که در جماران بود؛ اگر نه که، آن گونه عاشقانه جان برکف نمی نهادیم.

فکر کردید تنها آنهایی که دوروبر امام بودند توفیق زیارت او را داشتند؟
اتفاقا برخی از همانها، امروز به راحتی امام را به فراموشی سپرده اند.

ولی ...
ولی امروز 96 نفر می آیند که مطمئناامام در میان شان است.
96 نفر از فاو و فکه، مجنون، طلائیه و شلمچه می آیند که بعد از نزدیک به سی سال برخاستند.
برخاستند تا از رهبرشان که به استقبال شان آمده، استقبال کنند.

این روزها، امام در کاروان شهدای گمنامی است که با حرکت خود، در هر کوی و برزن عطر شهادت و ولایت می پراکنند و گام هایی که در پی شان روان است، استواری و ایمان ملتی را به اثبات می رساند که همچنان به راه امام خویش وفادارند.

امام هم امروز در تشییع شهدا ندا سر می دهد: این گل پرپر شده ... هدیه به رهبر شده

شاید و حتما، که همه عاشقان روح الله توفیق حضور در مراسم مختلف سالگرد او را در تهران و در مرقد او نیابند، ولی بدون شک روح بلند امام، در دل تک تک آنانی که در ایام فتنه ولایت را رها نکرده و در کوچه بنی هاشم غیرتمندانه پشت سر مولای خویش ایستادند و چشم فتنه را درآوردند، حضوری جاودان دارد.

روح امام، در قلب همه آنانی است که از او به گوش جان شنیدند و پذیرفتند "عالم محضر خداست" و هیچگاه حاضر نبوده و نیستند، دین، مملکت و انقلاب خویش را به خوش آمد فلان قدرت غربی و فلان سیاستباز قدیمی وازده، چوب حراج زنند.

روح بلند پیشوای مسلمانان جهان ...
امروز در میان تابوت های چوبینی است که بر دوش ملت غیور ایران روان است، تا آنان را به رهبر خویش تقدیم دارند.

چه بسا و یقینا، هیچیک از اینانی که امروز غریبانه و مظلومانه بر دوش هامان روان می شوند، حتی یک بار هم حضوری و جسمی امام را ندیده باشند، ولی آن قدر شیفته و شیدای دوست بودند که جان خویش را در راهی که آن مصلح الهی نمایاند، تقدیم کردند.
و چه بسا بودند و هستند، آنانی که هر روز و ساعت، سعادت حضور در محضر امام را داشتند، ولی نه امام به آنها توجهی کرد و نه آنها امام را فهمیدند.

امام امروز در قلب پاک تک تک نیروهای تفحص است؛ که در این وانفسای دنیا بجای اینکه همچون دیگران به پُست و مقام و دنیا بچسبند به همه دنیا پشت پا زده و خالصانه در سرمای استخوان سوز غرب و گرمای سوزاننده جنوب همه خطرات را به جان خویش می خرند تا دل مادری را شاد سازند و فرزندش را به آغوش او بازگردانند. و هیچگاه ما از آنچه آن عزیزان متحمل می شوند آگاه نخواهیم شد؛ چون فقط خدا می داند و امام.

مگر نه این که امام عزیز می فرمود:
"در این دنیا، افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند ..."
پس وای بر ما و آنانی که این بسیجیان مخلص را درنیابند، که به قول امام راحل "به عذاب الهی دچار خواهند شد."

پس مراقب باشیم تا روح امام برای مان فقط در یک ستاد و کنگره، موسسه و چهارتا کتاب و پوستر حقیر، خلاصه نشود که آن روز، خویش را امام پنداشته و گذشته خود را باخته ایم!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/۱٠

متاسفانه مطلع شدم در جمعی که با ادعا و به نام پیشکسوتان دفاع مقدس تشکیل شده است فتنه گران فاسدی همچون "محمد نوری زاد" هم حضور داشته اند!

سردار بزرگوار، دریادار، مدافع دیرین خرمشهر و سرباز ولایت، برادر علی شمخانی!
چگونه اجازه دادی بی شرف هتاکی همچون نوری زاد، که اخیرا در ادعای بی شرفانه درباره جنایت سقوط ایرباس ایرانی و شهادت مظلومانه 290 مسافر، بهترین بهانه را دست صهیونیستها و آمریکا داد که فرمانده ناو وینسنس چنین ادعایی که این دارد نداشت، در کنار شما بنشیند؟!

حالا دیگر نوری زاد هم شد پیشکسوت دفاع مقدس؟!
تا دیروز وقتی برایمان می گفتند:
"شمربن ذی الجوشن" هم جانباز جنگ صفین بوده و در رکاب علی (ع) جنگیده، تعجب می کردم!
حالا باورم شد چرا در روز عاشورا، عده ای از لشکریان عبیدالله، شمر را با سابقه جبهه و جانبازی دیدند، ولی حسین بن علی (ع) امام زمان خویش را ندیدند!

محمد نوری زاد هم شد پیشکسوت دفاع مقدس!
خوب است. جمعتان جمع بوده.
فقط موسوی و کروبی را کم داشتید!
پس لطف کنید و بروید "داود بیگ زاده" و دیگران را هم از آمریکا بیاورید و بر سینه خائنشان مدال پیشکسوتی نصب کنید!

عزیزان و سرداران دفاع مقدس!
غیرت ولایت مداریتان کجا رفته؟!
شما چگونه می پذیرید مفسدین و هتاکانی چون نوری زاد، در صف پیشکسوتان قرار بگیرند؟!
به راستی نوری زاد پیشکسوت چی و کجا بوده؟
بیار هر چه داری ز مردی به پیش
آقایانی که این گونه افراد فتنه گر را در این گونه جمع های مقدس راه می دهید، فقط کافی است سابقه حضور نوری زاد در عرصه خط مقدم را بپرسید.
لعنت خدا بر آنانی که از امام و ولایت روی برگرداندند و به پاچه خواری فتنه گران رفتند و امروز نوچگی نوچگان فتنه را می کنند!
اوف بر امثال نوری زاد که اگر یک روز با بی.بی.سی و آمریکا مصاحبه نکنند، آب خوش از گلویشان پایین نمی رود.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/۱٠

اواخر سال 1388 همان وقت که فتنه‌ی فتنه گران فروکش کرد، به برخی از دوستان تذکر دادم باتوجه به شناختی که از عوامل فرهنگی جریان فتنه دارم، هشدار می‌دهم که آنان صدالبته بدتر از منافقین، در سازمان ها و ارگان ها و به خصوص تشکیلات فرهنگی نفوذ خواهند کرد و زهرشان را به انقلاب اسلامی و پایمردان ولایت فقیه خواهند ریخت.

برخی از آنان همچون دبیر همیشه‌ی کنگره ها، که تا چندی پیش از همین ارگان های مدعی فرهنگ دفاع مقدس سکه طلا درو می کرد، با نوشتن یک غلط کردم نامه برای رئیس سیما، مجددا نام و نشان و اشعارشان در سریال ها پیدا شد.

اگر تا دیروز می گفتم:
همیشه از دو گروه شدیدا می ترسم و مطمئن هستم که زهرشان را به پیروان واقعی خط امام (ره) می ریزند.

اول پیروان مسلک "انجمن حجتیه" که با آیات و روایت قرآنی افکار خطرناک خود را در مغز کودکان القاء کردند، و باوجود مثلا انحلال آن انجمن مخفی، همچنان شاهد نفوذ و حضور صاحبان آن تفکر در بسیاری ارگان ها چه چپ و چه راست هستیم.

دیگری منافقین (مجاهدین خلق) که با سوء استفاده از نهج البلاغه، افکار پلید خود را رنگ و لعاب بخشیده و در مغز جوانان فروکرد که تا امروز نیز شاهد هستیم همواره آنان به عنوان عملیاتی ترین دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی، در خدمت همه دشمنان از صدام گرفته تا اسرائیل و آمریکا هستند.

جدیدا گروه سومی هم به آنها اضافه شده است.
وازدگان بریدگان و به خصوص آنانی که بعد از پایان جنگ چه بسا به بیراهه رفتند و سعی کردند عقب ماندگی های خود را جبران کنند! ... با تولد فتنه سبز لجنی فرصت عرض اندام یافتند و همدوش گوگوش و داریوش و ... شدند اصلاح طلب و خیابان ها را همچون 30 خرداد 60 به آشوب کشاندند.
و هر سه گروه، همه تلاش شان مقابله با تفکر اسلام ناب محمدی (ص) و ولایت فقیه بوده وهست.
فتنه گران سبز، به لحاظ رفاقت فامیلی و دلبستگی های شخصی و حق نان و نمکی که از دست دوستان خویش در دوران صدارتشان تناول فرمودند، باوجود سوابق انقلابی خویش حتی در دهه 60 و مقابله قاطعانه با منافقین، حاضر شدند با بهائیان، رجوی، گوگوش، محتشمی، موسوی خوئنی، اکبر گنجی، حجاریان، نهضت آزادی، سروش و ... خلاصه هرکس که به هردلیلی دل خوشی از نظام جمهوری اسلامی و امام و رهبری ندارد، زیر یک سقف بخسبند و در آشوب ها در یک صف قرار بگیرند!

سال گذشته وقتی در نوشته ای از حضور بودار و شک برانگیز عده ای از فتنه گران سبز لجنی در جمع داوران جشنواره کتاب دفاع مقدس نوشتم، برخی از دوستان بهشان برخورد و برآشفتند. بحث های زیادی بر سر آن مقاله  آمد و تا همین امروز هم معتقد هستم که آن نفوذ فتنه گران، نه تنها اتفاقی نبوده بلکه کاملا حساب شده و با طراحی دوستان شان در ارگان های فرهنگی بوده و هست.
اگر حضرات مدعی فرهنگ دفاع مقدس، آن روز حساسیت به خرج می دادند و به جای هوچی گری که به جایگاه و رتبه مادی و دنیاییشان ضربه نخورد، غیرت می کردند و به فکر سد راه فتنه گران می افتادند، امروز شاهد تکرار همان موضوع و البته در جایگایی مهمتر نبودیم.

این روزها متاسفانه شاهد هستیم که برخی بازی خوردگان فتنه 88 با عَلَم کردن سوابق خود در جبهه و جنگ، مجددا فرصت حضور پیدا کرده و به عرض اندام و تفکر مریض خویش می پردازند.
افرادی که وبلاگ، سایت و نوشته هاشان در روزنامه های فتنه گران، مملو است از اهانت، هتاکی و تحریف حقایق، امروز شده اند "پیشکسوت دفاع مقدس"!
کدام پیشکسوت و کدام دفاع مقدس؟
اگر اینها پیشکسوت دفاعی بودند که امام ولی فقیه آن بود، که نباید امروز این گونه گستاخانه همه آرمان های امام را زیر سوال ببرند و انقلاب را فدای امیال نفسانی کسانی کنند که چند صباحی در کنار امام بودند ولی امروز مسیر خلاف امام و ولایت می پیمایند.

اگر اینها پیشکسوت دفاع مقدس هستند، من به عنوان یک بسیجی فریاد می زنم:
به هیچ وجه من الوجوه در جبهه ای که اینان جنگیدند، نجنگیدم.
الحمدلله اصلا با اینان همسنگر نبودم.
اگر جبهه و پیشکسوتی آنان به "ساختمان شهید امانی" در خیابان ویلا تهران و اتاق های امن تبلیغات قرارگاه ها تفسیر می شود، خدا را شکر که نه پیشکسوت هستیم و نه جبهه بوده ایم.
اگر پیشکسوتی به سرودن چهارتا شعر و خاطره سازی ختم می شود، بنده و صدهاهزار بسیجی دیگر اصلا جبهه نبودیم. چون آن قدر بیکار نبودیم که در سنگری امن، بسرائیم!

وای بر جماعتی که غلامعلی رجایی پاچه خوار موسوی، می شود پیشکسوت آن.
همو که متاسفانه با صلاح دید برخی ساده لوحان ارگان های فرهنگی، در دانشگاه ها مثلا دروس دفاع مقدس تدریس - که نه به واقع تحریف می کند - و عقده های شکست فتنه 88 را تخلیه کرده، هر آن چه از مغز مغرضش سرچشمه می گیرد، در مغز جوانان القا می کند.

یاران حاج احمد متوسلیان!
سرداران لشکر 27 محمد رسول الله (ص)!
دلاورمردانی که خود به ما ولایت و شرافت را آموختید!
دلیرمردان خوزستانی و جانفشانان راه ولایت!
پیشکسوتان جهاد و شهادتی که در گوشه گوشه ایران اسلامی آرام در گوشه ای نشسته اید و نظاره گر این بازیها هستید!
و ...
چه گونه است که باید شاهد باشیم عوامل فتنه را امسال در سوم خرداد در مجلس به عنوان پیشکسوت دفاع مقدس و هم در مجلس پیشکسوتان ببینیم؟!
یعنی باید بپذیریم که پیشکسوت ها خفته اند یا جایشان را به آنانی دادند که مصداق این شعرند:
بزدلانی کز یَم خون تر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/۳/٤

این هم چندتایی از عکس های غیرحرفه ای بنده از خرمشهر که در زمان های مختلف گرفته ام:

 

نهم اردیبهشت ۱۳۶۱ ساعاتی قبل از شروع عملیات بیت المقدس

شهید امیر محمدی پیشاپیش نیروها

زمستان ۱۳۶۱ میدان فرمانداری خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱گلزار شهدای خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ مسجد جامع خرمشهر

زمستان ۱۳۶۱ پل کارون

زمستان ۱۳۶۱ با شهید علی مشایی

بهار ۱۳۷۴ مسجد جامع خرمشهر

بهار ۱۳۷۴ یادگارنوشته متجاوزین عراقی بر دیوارهای خرمشهر

حاشیه رود کارون زمستان ۱۳۶۱

این هم یک جوک بزرگ برای خنده ای تلخ:

همان مکان بهار ۱۳۷۴ - این بار به همت مهندس مهدی چمران رئیس وقت بنیاد حذف آثار دفاع مقدس!

از همه ویرانه های خرمشهر فقط این قسمت را حفظ کرده اند که بگویند عراقیها چقدر بد بودند که این مکان را با توپ زدند!




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب