خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/۳۱

این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما، از هم سخنی با آنان گریزانیم!
این ماجرا اصلا در کوچه و محله ما و شما اتفاق نیفتاده.
این داستان اصلا و ابدا واقعیت ندارد. فقط یک داستان واره است و بس!
این را، فقط و فقط نوشتم که خودم را تخلیه روحی کنم.

عکس کاملا تزئینی است! آن هم چه تزئینی!

فاصله‌ای‌ ندارد. دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکی ‌دو وجب‌ بیش‌تر نیست‌. یکی‌ دو تا آجر؛ البته‌ من‌ فکر نمی‌کنم‌ چیزی‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهای‌ اول‌ که‌ آمدند توی‌ محل‌ ما خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت ‌ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" دارد و یا ناراحتی‌ای‌ دیگر. دو سه‌ شب‌ که‌ گذشت، ‌خیلی‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌. طبقه‌ی دوم‌. زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزی‌ بگویم‌. ولی‌ وقتی‌ فکر سروصدا و سرفه‌ها افتادم،‌ به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:
- می‌بخشید‌ خواهر، آقاتون‌ تشریف‌ دارند‌؟
ناراحت‌ و شرمنده‌، انگار که‌ همسایه‌های‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:
- دارند‌ نماز می‌خونند‌، اگه‌ امری‌ هست‌ بفرمایید.
کمی‌ آرام تر گفتم‌: "خواهرِ من،‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتی‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش ‌دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌ همین‌ طوری‌ توی‌ خونه‌ بمونه‌؛ باعث ‌ناراحتی‌ اهل‌ خونه‌اس ‌...
سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌: "چشم‌، حتماً می‌برمش ‌دکتر ...
با همسایه‌های‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌؛ آنها هم‌ شاکی‌ بودند ولی‌ هیچ‌کدام‌ مثل‌ ما ناراحتی‌ نمی‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ دیواربه‌دیوار اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌بار دیگر که‌ رفتم‌ در خانه‌شان‌، خودش‌ آمددم‌ در. جوانی ‌بود شاید 30 ساله‌ که می‌گفتند بچه‌دار نمی‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوی‌ صورتش‌ گرفته‌ بود، و مدام‌ سرفه‌ می‌کرد و خلط‌ بالا می‌آورد. حالم‌ داشت‌ به‌هم‌ می‌خورد. خیلی‌ خودم‌ را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:
ـ آقاجون‌ اگه‌ حالت‌ بَده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خب‌، خوبش‌کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو یه‌ جایی‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایی‌ که‌ کسی‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و آرامش‌ مردم‌ نشی‌. مردم‌ خسته ‌هستند صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ می‌خوان‌ یه‌ دقیقه‌ توی خونه‌شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشند‌. آخه‌ درست‌ نیست‌ که‌ آسایش‌ مردم رو به‌هم‌ بزنین‌. والله‌ من‌ فقط‌ احترام‌ این که‌ خیلی‌ مؤمن‌ و مسجدی‌ هستید ‌نگه‌ داشتم‌ وگرنه‌ چندبار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌. عین‌ بمب‌ و موشک‌، تاپ‌وتاپ‌ پنجره‌هامون‌ می‌لرزه. باور کنید‌ خدارو خوش‌ نمی‌یاد. اونم‌ از شما که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید ...
دیگر همه‌ی حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ می‌کرد و سر تکان‌ می‌داد. یک‌بار که‌ خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توی‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده ‌بود، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از سرفه‌هایش‌ بوده‌. می‌گفتند از بس ‌همسایه‌های‌ قبلی‌شان‌ ناراحت‌ و شاکی‌ بوده‌اند، این‌ خانه‌ را دربست ‌اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها می‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال،‌ چند خانه‌ عوض‌کرده‌اند.

آن‌ شب‌ بدجوری‌ عصبانی‌ شدم‌. ساعت‌ 5/12 بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌. چی‌ کشیدیم‌ توی‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌. محکم‌ با مشت‌ در را کوبیدم‌. همین‌ که‌ صدای‌ دویدن‌ کسی‌ راتوی‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌ است‌ و شاید می‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هر چی‌ که‌ از دهانم‌ درمی‌آید، بگویم‌:
ـ خجالتم‌ خوب‌ چیزی‌یه‌. شماها دیگه‌ شرف‌رو خوردید‌، حیارو تُف‌ کردید‌. بخواد این‌ جوری‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کُلنگ‌ ورمی‌دارم‌ و دیوار رو خراب‌ می‌کنم‌ تا هم‌ شماها راحت‌ بشیند،‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه ‌کن‌، روز مردم‌ راحت‌ باشند،‌ یا روز سرفه‌ کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشند‌، یه ‌ساعت‌ نباید خفه‌ خون‌ بگیری؟ اعصاب‌ مردمو خرد کردی‌. از بس‌ صدای ‌سرفه‌های‌ جناب‌ عالی‌ اومده،‌ مغزمون‌ وَرَم‌ کرده‌. اصلاً خواب‌ از خونه‌مون ‌رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صدای‌ سرفه‌ات‌ بلند شه‌، خونه‌رو روی‌ سرتون‌ خراب‌ می‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بی‌دینی‌ رو که‌ خونه ‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌، چی‌کار کنه‌. همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت ‌رو از مردم‌ گرفتید‌. همین ‌امشب‌ یه‌ استشهاد محلی‌ جمع‌ می‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرون تون‌ کنند‌.

آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توی‌ صورت‌ زنش‌ که‌ آمد در را باز کرد. سعی‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم، ‌ولی‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌ دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ می‌کند؛ تا مرا دید، دست پاچه‌ شد. بُریده‌بُریده‌ با گریه‌ گفت‌:
ـ برادر خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌ ... آقامون‌ داره‌ از دست‌ می‌ره ‌... حالش‌ خیلی‌ خرابه ‌...
گیر کردم‌. ماندم‌ چی‌کار کنم‌. بی‌اختیار گفتم‌:
- اگه‌ چیزی‌یه‌ من‌ برم‌ ماشینم‌ رو بیارم ‌...
ولی‌ او با هق‌هق‌گفت‌:
- نه‌ آقا ... تلفن‌ زدم‌ آژانس ‌ماشین‌ بفرسته ‌... شما بیایید‌ بالای‌ سرش‌ باشید؛‌ من‌ یه‌ زن‌ تنهام ‌...

رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تُشَک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نی‌. زردِزرد. سرفه‌هایش‌ خیلی‌ سخت‌ و جان خراش‌ بود. سطل‌ کنار دستش‌ پر بود از خلط‌ خونی‌. گفتم‌:
- آخه‌ خواهر، ورش‌ دارید‌ زود ببریمش‌ درمانگاه ‌سر کوچه ‌...
گفت‌: "آخه‌ اینو هر دکتری‌ نمی‌شه‌ ببریم ‌..."
اهمیتی‌ ندادم‌ و گفتم‌ شاید دکتر خصوصی‌ داشته‌ باشند، آن‌ هم‌ که ‌الان‌ توی‌ خانه‌اش‌ خواب‌ است‌. سرفه‌هایش‌ سخت‌ شد. شکمش‌ خیلی‌ تند بالا و پایین‌ می‌رفت‌. خیلی‌ سخت‌ و با سروصدا نفس‌ می‌کشید. یکی‌دوتا از همسایه‌ها هم‌ آمدند. زن‌ و دختر من‌ هم‌ آمدند. زنم‌ اولش‌ شاکی ‌بود، ولی‌ وقتی‌ اوضاع‌ را دید، رفت‌ طرف‌ زن‌ او. شروع‌ کرد به‌ دل داری‌ وگِلِگی‌:
- عیبی‌ نداره‌ خواهر، خوب‌ می‌شه‌ ... این‌ دور و زمونه‌ مریضی‌های‌ بدی‌ اومده‌. باید از همون‌ اول‌ می‌بردینش‌ دکتر. کوتاهی‌ کردید،‌ ولی‌ بازم ‌دیر نشده‌. همین‌ درمونگاه‌ سر کوچه‌ دکتر کشیک‌ خوبی‌ داره‌. از همون ‌اول‌ اگه‌ پی‌گیر می‌شدید حالا نه‌ خودتون‌ عذاب‌ می‌کشیدید‌، نه‌ همسایه‌ها ...
زدم‌ به‌ پهلوی‌ زنم‌. رویم‌ که‌ به‌ او بود، افتاد به‌ قاب‌ عکس‌ روی‌ طاقچه‌. کنار آینه‌ و شمعدان‌، بغل‌ قرآن‌، عکس‌ یک‌ جوان‌ قوی‌ و تنومند بود که ‌لباس‌ بسیجی‌ تنش‌ کرده‌ بود؛ توی‌ جبهه‌ بود. عجب‌ هیکلی‌ داشت‌. از آنها بود که‌ می‌گویند یک‌ تنه‌ 10 تا مرد را حریف‌ است‌. زن‌ همسایه‌مان‌که‌ دید من‌ دارم‌ به‌ عکس‌ نگاه‌ می‌کنم‌، رفت‌ آن‌ را برداشت‌ و گرفت‌ جلوی‌ صورتش‌ و شروع‌ کرد به‌ گریه‌ کردن‌. گفتم‌:
ـ می‌بخشید‌ آبجی‌، این‌ خدابیامرز کی‌یه‌؟
نگاهش‌ را که‌ بلند کرد، بدجوری‌ اشک‌ صورتش‌ را پوشانده‌ بود. مثل ‌این که‌ حرف‌ بدی‌ زده‌ باشم‌، یک‌ آه‌ بلند کشید که‌ زن های‌ همسایه‌ دویدند طرفش‌. سریع‌ آمدم‌ کنار. فکر کردم‌ که‌ باید برادرش‌ باشد که‌ این‌ جوری ‌برایش‌ گریه‌ می‌کند.

آن‌ مرد داشت‌ دست‌ و پا می‌زد، حالش‌ خیلی‌ بد شده‌ بود. با پنجه‌هایش‌ کم‌ مانده‌ بود تشک‌ را تکه‌پاره‌ کند. گفتم‌ که ‌بلندش‌ کنیم‌ و با ماشین‌ ببریمش‌ درمانگاه‌. تا آمدم‌ بلندش‌ کنم‌ مچ ‌دستم‌ را گرفت‌. فشار سختی‌ داد، تندتند نفس‌نفس‌ می‌زد، بدنش‌ تقلای‌ شدیدی‌ داشت‌. سعی‌ کردم‌ مچم‌ را از دستش‌ خلاص‌ کنم،‌ ولی‌ نشد. بدجوری‌ گرفته‌ بود. لبانش‌ به‌ ذکری‌ می‌جنبید. صدایی‌ به‌ گوش ‌نمی‌رسید جز خِرخِر نفس‌ زدن‌. خودش‌ را این‌طرف‌ و آن‌طرف‌ می‌انداخت‌. خون‌ از گلویش‌ بیرون‌ می‌زد. گرمای‌ تند و بدبویی‌ از دهانش ‌بیرون‌ می‌آمد.
مدام‌ با خِرخِر نفس‌ می‌گفت‌:
- سوختم‌ ... سوختم ‌...
یک‌ دفعه‌ خودش‌ را بلند کرد و کوبید زمین‌. به‌ سختی‌ نفسی‌ کشید و شکمش‌ از حرکت‌ باز ایستاد. بدنش‌ آرام‌ شد. خونابه‌ از گوشه‌ لبش ‌جاری‌ گشت‌. صدای‌ جیغ‌ همسرش‌ در اتاق‌ پیچید و همه‌ را به‌ وحشت ‌انداخت‌. همه‌ مات شان‌ برده‌ بود که‌ چی‌ شده‌. ناگهان‌ قاب‌ عکسی‌ که‌ دست ‌زنش‌ بود، پَرت‌ شد و صاف‌ افتاد بغل‌ تشک‌ او، روی‌ گل های‌ سرخ‌ِ قالی‌. شیشه‌ی قاب‌ عکس‌ خورد شد. ریزریزریز. خوب‌ که‌ به‌ عکس‌ توی‌ قاب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چشمانش‌ آشناست‌. سرم‌ گیج‌ رفت‌ یک‌ نگاه‌ انداختم‌ به‌ صورت‌ او که‌ چشمانش‌ باز مانده‌ بود، نگاه‌ همان‌ نگاه‌ بود . تسبیحی‌ سفید از آنهایی‌ که‌ حاجی‌ها از مکه‌ می‌آورند، در دست‌ چپش‌ بود. چشمم ‌افتاد به‌ چیزی‌ که‌ در میان‌ تصویر داخل‌ قاب‌ بود. خوب‌ که‌ خیره‌ شدم، ‌دیدم‌ یک‌ ماسک‌ ضدگاز شیمیایی‌ است‌.

چه‌قدر هوای‌ این‌ اتاق‌ گرفته‌. دارم‌ خفه‌ می‌شم‌. این‌ بوی‌ "سیر" ازکجاست‌؟




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/۳٠

گفت وگوی اختصاصی با شیخ صبحی طفیلی
دبیر کل اسبق حزب‌الله لبنان، پیرامون مشکلات و اختلافاتش با جمهوری اسلامی ایران و حزب‌الله لبنان

گفت وگو از: حمید داودآبادی - رضا مصطفوی - موسی احمد قصیر
مترجم: علی موحدی

مقام معظم رهبری - دستمالچی سفیر ایران در لبنان - صبحی طفیلی - ابوهشام رییس سازمان امل اسلامی

"صبحی طفیلی" زاده‌ی سال 1327 روستای "بریتال" از توابع بعلبک در دره‌ی بقاع، مدارج علمی حوزوی را در نجف‌اشرف طی کرد و یکی از شاگردان شهید "سیدمحمدباقر صدر" محسوب می‌شود. وی سال 1358 "تجمع علمای مسلمین" را در منطقه‌ی بقاع تاسیس کرد.
با تشکیل رسمی حزب‌الله در سال 1364 چهار سال بعد یعنی 1368 اولین شورای اجرایی حزب، صبحی طفیلی را به‌عنوان اولین دبیرکل حزب‌الله برگزید. برخی اعتقادات و تک روی‌های وی باعث شد تا در دومین شورای حزب در سال 1370 حجت‌الاسلام "سیدعباس موسوی" به‌عنوان دبیرکل حزب‌الله معرفی شود. این مسئله بر روحیه‌ی شیخ تاثیر به‌سزایی داشت و به تحلیل رفتن و کاهش نفوذ دیدگاه وی در حزب‌الله منجر گشت؛ به‌گونه‌ای که شیخ صبحی طفیلی به‌صورت یک عضو عادی درآمد و از داشتن مسئولیت‌های اجرایی محروم گشت.
گرچه بعد از شکست در مقابل رقیبش سیدعباس موسوی، طفیلی کمی از ساختار حزب‌الله فاصله گرفت، اما سیدعباس موسوی که از هم‌شاگردی‌های سابق وی در نجف بود، زمینه‌ی ادامه حضورش را در شورای مرکزی حزب فراهم کرد؛ ولی او بر اختلافات پافشاری کرد و پس از جدا شدن کامل از حزب‌الله، سال 1377 اقدام به راه‌اندازی حرکتی با عنوان "ثوره الجیاع" (انقلاب گرسنگان) در دره‌ی بقاع نمود که به درگیری‌های شدید در منطقه و کشته شدن دو نفر از جمله شیخ "خضر طلّیس" و یکی از افسران ارتش انجامید که سرانجام توسط دولت و ارتش لبنان، صبحی طفیلی در حصر خانگی قرار گرفت.
وی در سال‌های اخیر در مصاحبه با رسانه‌های وهابی و سعودی، همواره علیه جمهوری اسلامی ایران، حزب‌الله لبنان و سیدحسن نصرالله به تبلیغ می‌پردازد.

برای کسب اطلاعات بیشتر درباره‌ی علل جدا شدن طفیلی از حزب‌الله، مراجعه شود به کتاب "زندگی‌نامه‌ی خود گفته سیدحسن نصرالله" به‌کوشش حمید داودآبادی –  1391 نشر یازهرا (س)

صبحی طفیلی و سیدحسن نصرالله - خرداد ۱۳۶۸ - تهران - مسجدالشهدا

ـ ابتدا به ساکن می خواستیم جناب شیخ از نقش خودشان از همان اول تشکیل حزب‌الله بفرمایند ... البته چیزهایی که قابل گفتن هست.
طفیلی: من در این باره صحبتی ندارم.
 
ـ راجع به عملیات شهادت طلبانه چه می فرمایید؟
طفیلی: همین طور در این رابطه صحبتی ندارم.

ـ مشکلی وجود ندارد صحبت کنید، ما برای کتاب استفاده می کنیم، در مورد تکنیک و مسائل فنی صحبت نمی کنیم. این طور نیست که دشمن از آن بهره ببرد. فقط اطلاعاتی راجع به تشکیل و ابتدای حزب‌الله که می شود گفت.
طفیلی: در مورد تشکیل حزب‌الله و غیره، حزب تاریخش را نوشته است و به این موضعات پرداخته است. یعنی به‌طور کل "السطان یکتب تاریخه" فرد غالب تاریخ را می نویسد. در مورد مسئله‌ی شهادت طلبان نیز فعلاً به‌صلاح نیست و کسی چون من درست نیست که صحبتی در این مورد بکند؛ چون هر حرفی از جانب من در این مورد، سند می شود و من نمی خواهم وارد جنجالی بشوم که حزب‌الله نوشته و اعلام کرده و من نمی توانم بیایم تکذیب یا رد کنم. اینها، در این تاریخی که نوشته شده است این مدت را حذف کرده‌اند و من نمی خواهم وارد این موضوع بشوم.

سیدحسن نصرالله - سیدمحمدحسین فضل الله - شیخ صبحی طفیلی

- پس نقش شما در این برهه‌ی مهم از تاریخ لبنان چه می شود؟ منکر آن که نمی توان شد؟!
طفیلی: [با اشاره‌ی دست] ول کنید.

ـ شما خودتان دوست دارید در چه موضوعی با ما صحبت کنید؟
طفیلی: من زیاد فکر کرده‌ام ولی به نفع هیچ کس نیست که من نقشی در این درگیری ها داشته باشم و به مجادله و قیل و قال بپردازم. موضوع استشهادی ها، موضوع تازه‌ایست، می توانید از کتب و منابع تبلیغات و رسانه‌ها استفاده کنید. کلام و سخن آنها سند نیست؛ اما سخن من سند می شود.

 ـ پس در چه موردی می توانید با ما صحبت کنید؟
 طفیلی: چیزهایی را که قبلاً اتفاق افتاده و رخ داده، فراموش کنید؛ چیزهایی را که مربوط به حال است، مسائل فقهی و هم چنین مسائل سیاسی روز را بپرسید.

ـ درحال حاضر این جا مشغول چه‌کاری هستید؟
طفیلی: درگیر درس و متابعت بحث های فقهی هستم.

ـ الان هیچ گونه فعالیت سیاسی ندارید؟
طفیلی: نه‌خیر، هیچ.

ـ انقلاب گرسنگان "ثوره الجیاع" که راه انداخته بودید، به کجا انجامید؟
طفیلی: یک جنبش مردمی برای این منظور بود که متأسفانه به کشتار منتهی شد.
 
- نظر شما راجع به دادگاه ترور "رفیق حریری" چیست؟
طفیلی: البته نمی شود اسمش را یک دادگاه گذاشت، این یک مسئله‌ی سیاسی است. به‌نفع غرب و خاصه آمریکاست که پرونده را باز بگذارند. به‌نظر می رسد که نیات و حتی تاریخ، درست و صحیح نیست. باز موضوع لبنان مطرح است؛ چه با حریری و چه غیر آن. اگر قاتل را می شناسند، اعلام کنند و اگر بی گناه را نیز می شناسند، هم چنین.

ـ در مورد آینده‌ی اسرائیل در روایات و احادیث، تحلیلی دارید؟
طفیلی: قرآن به شکل صریح اشاره به شکست آنان دارد. روایات نیز این چنین است. چیزی که الان مطرح است، این است که اسرائیل یک مجتمع نظامی است و بیشتر به یک اردوگاهی جهت اسکان می ماند. من مطمئن هستم که اسرائیل به نهایت خود رسیده است، منتهی زمان می خواهد؛ و این به عوامل دیگری چون ضعف و اتحاد ما نیز بازمی گردد. وجود یهودیان در فلسطین تثبیت نشده است و به نوعی به توریست ها شباهت دارند. آنان خارج از فلسطین املاک و اموال و مؤسسات دارند و طوری نیست که با آمدن به فلسطین ارتباطات خود را قطع کنند. مادامی که غرب از آنان حمایت می کند و ما در مقابل شان ضعیف هستیم، آنان ماندنی هستند، و ما در مقاومت از همان روزهای سال 1361 (1982 میلادی) و با حمله‌ی اسرائیل، در پی اثبات این نکته بودیم که اسرائیل حاکمیت پایدار نیست. ما توانستیم با تعدادی از جوانان مؤمن و با سلاحی عادی و سطح پائین این حقیقت را ثابت کنیم که اسرائیل هم ممکن است شکست خورده و حتی از بین برود.

ـ آیا ممکن است اسرائیل بار دیگر به لبنان حمله کند و اگر این امکان هست نتیجه‌ی چنین جنگی چه خواهد بود؟
طفیلی: اگر منظور حملات هوایی ست، هر روز این امر ممکن است؛ اما ورود زمینی موضوعی است که در بین آنان نیاز به دقت، بررسی و تدبیر زیاد و پشتیبانی بیشتر غرب از آنان دارد و موضوعی دگرگون است که با حمله‌ی هوایی فرق دارد و در صورتی هم که وارد شوند، در فکر ماندن نخواهند بود.

ـ به نظر شما چرا این فکر دراسرائیل هست که لبنان باتلاقی است برای نیروهایش؟
طفیلی: به این دلیل که در سال 1361 که وارد لبنان شدند، در آن گیر افتادند. علی رغم این که امکانات ما در این جا خیلی کم بود و امکانات آنها بیشتر. اکنون در این جا تجربیات بیشتر شده و امکان مبارزه هم بیشتر است و زمانی که این امکانات وجود نداشت، آنها مجبور به عقب نشینی شدند.

ـ خب با توجه به این که آنها در سال 1361 وارد شده و شکست را تجربه کردند، برای چه دوباره این اشتباه را در سال 1385 (2006 میلادی) و جنگ سی و سه روز تکرار کردند؟
طفیلی: چیزی که من از این مسئله می فهمم این است که در سال 1361 آنها خود برنامه ریزی و طراحی کردند و سپس آن را به اجرا درآوردند، اما این بار آمریکا و دیگران طراحی کردند و اسرائیل مجری امر بود. حتی خود اسرائیل نیز در این مورد تردید و شک داشت.

ـ سال 1361 اسرائیل با این بهانه و هدف وارد شد که فلسطینی ها از این جا بیرون کند، در صورتی که امروز وارد لبنان شود، در پی چه اهدافی است؟!
طفیلی: حذف مقاومت فلسطین و مقاومت اسلامی.

 
ـ آیا شما دوست ندارید بخشی از مقاومتی باشید که اسرائیل از شما نیز کینه ای به دل داشته باشد؟
طفیلی: [می خندد] شما خیلی دیر آمدید! اصل اختلاف ما با رهبری حزب‌الله این بود که آنان جنگ و مقاومت را متوقف کردند.

ـ یعنی می فرمایید بعد از سال 1379 (2000 میلادی) که اسرائیل عقب نشینی کرد؟
طفیلی: خیر؛ از ابتدای سال 1372 (1993 میلادی) که تفاهم نامه ای را با عنوان "تموز" پیشنهاد کردند و زودتر از اینها در نیمه های دهه80  میلادی غربی ها به ما اطلاع دادند که اسرائیلی ها طرحی را ارائه می دهند و آن این است که ما از سرزمین شما عقب نشینی می کنیم، به شرطی که با ما کاری نداشته باشید. سال 1372 (1993 میلادی) که حمله به لبنان کردند [عملیات تسویه حساب] خواستند این را تثبیت کنند و مقدمات آن را ایجاد کردند. یعنی یک تفاهم عمومی و کلی. سال 1375 (1996 میلادی) این را تثبیت کرده و بازتر کردند و به نوعی تفصیل دادند و برای مقاومت یک حد و حدودی را وضع کردند. اسرائیلی ها خواستند این تفاهم نامه را اجرا کنند، اما قبول نکردیم؛ چرا که در این تفاهم آمده بود که مقاومت دیگر حق حمله به داخل فلسطین اشغالی را ندارد، نه به شکل نظامی و نه به شکل غیرنظامی، مگر این که به مقاومت تجاوز بشود و بخواهد پاسخ بدهد. اینها در روزنامه ها و مطبوعات نیز آمده است می توانید مراجعه کنید.
اسرائیلی ها در سال 1375 (1996 میلادی) خواستند با برگزاری یک جلسه، تفاهم نامه ای را امضا کنند که سوری ها با توجه به این که در آن زمان حاکم بر لبنان بودند، این مسئله را قبول نکردند؛ چون به نفع شان نبود. اسرائیلی ها دوباره پیشنهاد جلسه ای نظامی را دادند میان فرماندهان نظامی که سوری ها این مسئله را رد کردند. اسرائیلی ها می گفتند ما فقط می خواهیم حداقل با یک تفاهم از پایگاه ها و دیگر مراکز نظامی عقب نشینی کنیم و این که به چه صورت تحویل بشود. تا این که در نهایت با همان روش خودشان عقب نشینی کردند. البته با پشتوانه‌ی همان تفاهم نامه‌ی سال 1375 (1996 میلادی).
از آن موقع به نظر من مقاومت عملاً متوقف شد و کلاً هر شش ماه و هر یک سال عملیاتی انجام می دادند تا این مسئله فراموش نشود و الان از نظر ما مقاومت عملاً وجود ندارد. این طبیعی است که کسی وقتی کار خود را ترک می کند، به کار دیگری کشانده می شود و اکنون می بینیم که از وقتی مقاومت کار خود را کنار می گذارد، در فتنه های داخلی و سیاسی و نبرد میان سنی و شیعه و دعواها و نزاعات کشنده فرو می رود که خیلی به مقاومت و خون ها و آینده‌ی آن صدمه زده است.
لهذا من بازگشت به مقاومت را طلب می کنم، و من اولین سرباز، یک سرباز و اقعی و نه یک فرمانده، خواهم بود که سلاح برداشته، برخاسته و می جنگم.
امید و آرزوی من در زندگی این بوده که در راه جنگ با اسرائیل خلوص داشته باشم و در این راه جان خود را نیز بدهم.

ـ مقاومت مطلوب شما امروز چیست؟
طفیلی: [می خندد] برویم سریلانکا و فلسطین را آزاد کنیم! امروز ما در بزرگ ترین جنگ و ستیز داخلی هستیم و این که می فرمایید با مستمسک قراردادن مسئله‌ی فلسطین و آزادی آن عده ای در لبنان برمی آشوبند که ما به فلسطین چه کار داریم و سرزمین ما لبنان است و اینها یک بهانه‌ی واقعی و مؤکد است و بزرگ تر از این، اگر ما در همان موضع خودمان می ماندیم، الان فتنه‌ی داخلی نداشتیم و اهل تسنّن بیشتر از ما شیعیان در امنیت و حمایت ما بودند. نمی دانم تا جه حد شما اطلاع دارید که اصلاً مقاومت، حتی پیش از انقلاب اسلامی ایران، طرح من بوده است؛ ما امروز از اینهایی که پرچم مقاومت را گرفته اند، تشکر می کنیم اما مقاومتی حقیقی می خواهیم و به دنبالش هستیم.

ـ آیا فکر نمی کنید شما به عنوان یکی از بنیان گذاران حزب‌الله و این که مدتی هم به عنوان دبیر کل حزب‌الله بودید، اکنون جای تان در کنار این مقاومت خالی است که اختلاف ها را کنار گذاشته و شما هم در کنار مقاومت جایگاهی داشته باشید؟
طفیلی: من خودم را از کسی جدا نکرده ام.

ـ با توجه به این که ما در صحبتی که با سید حسن نصرالله داشتیم برای شما خیلی احترام قائل بودند و به ما تأکید که سراغ شما بیاییم و گفت که ایشان یکی از اساس های مقاومت بوده اند و حتی ایشان ناراحت بود که ما به سراغ بقیه رفته ایم و سراغ شما نیامده ایم از جمله دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیشی که در آن موقع به سراغش رفتیم.
طفیلی: اینهایی را که شما گفتید مربوط به حوزه ای کوچک و محدود در روابط خصوصی و فردی است. من بالشخصه واقعاً می گویم که حاضرم به عنوان یک سرباز با اسرائیل وارد جنگ بشوم؛ و حتی در مسائل داخلی لبنان. این مربوط به الان هم نیست. اگر ایران و حزب‌الله طرف داری از حق کنند در لبنان، یعنی از مظلومین و مستضعفین و بیچارگان و محرومین.

ـ هر چه که باشد شما مادر حزب‌الله محسوب می شوید و با وجود اختلافاتی هم که وجود دارد نباید حزب‌الله را تنها بگذارید. عین همین صحبتی را که شما الان می کنید ما در زمان جنگ خودمان داشتیم، یک فرمانده لشکری داشتیم به اسم شهید "کاظم رستگار" که با فرمانده سپاه اختلاف پیدا کرد و دعوایی میان آنان پیش آمد، از فرماندهی لشکر استعفا داد و به عنوان یک نیروی عادی در جنگ شرکت کرد و به شهادت رسید.
طفیلی: سال 1379 (2000 میلادی) حاج "عماد مغنیه" آمد پیش من. طرح هایی داشت، من بحثی نکردم. او گفت من طرحی دارم، گفتم خوشا به حالت! چندین بار به دیدار من آمد و طرح هایی داد که وقتی دید من قبول نمی کنم، نظرش را عوض کرد و از آن عدول کردند. به عبارت دقیق تر، مسئله از طرف من نیست.

ـ تا به حال به ذهن تان نرسیده که بروید و صراحتاً با سیدحسن نصرالله صحبت کنید؟!
طفیلی: آخر مشکل در نزد من نیست، دیگران خودشان باید موضوعات را طرح کنند.
 
ـ تا به حال کسی از طرف سیدحسن نصرالله پیش تان نیامده؟
طفیلی: من خودم تا به حال وارد دعوا با کسی نشده ام. سیدحسن اکنون دارد در مورد دادگاه اعلام می کند که از حق دفاع می کنم. هر کس از حزب‌الله متهم شود، من از او دفاع می کنم. آن موقع که من در همین جا محاصره شدم، کجا بودند؟ من، خودم در جنگ و درگیری با کسی وارد نشدم، دیگران به من حمله کردند و موضوع مرا به عنوان متهم به دادگاه (محکمه عدلیّه) دادستانی کل محول کردند. مگر من جرمی مرتکب شده بودم؟ الان دارند کم کم به دیدگاه و نقطه نظر من می رسند که من گفتم نباید مقاومت را رها کرده و وارد مشکلات داخلی شد. این مسائل همه نتیجه این است که حرف مرا گوش نکردند و الان دارند به این نتیجه می رسند.

ـ این را نمی توانید نتیجه مثبتی ببینید برای حل اختلافات؟
طفیلی: من که مشکلی ندارم، روزی که من در حوزه‌ی علمیه ام محاصره شدم و ارتش حمله کرد، چه کسی به طرف من تیراندازی کرد؟ خود همین آقایان بودند. عماد یا دیگران. همه شان را می شناسم و نقش همه‌ی آنها را می دانم. با این که من آنها را دوست دارم و فرزند من هستند، مشکلی هم با دیگران ندارم.

- آخرین بار کی به ایران سفر کرده اید؟
طفیلی: سال 1372 یا 1373 (1993 یا 1994 میلادی) بود.

ـ مردم از علما انتظار دارند وقت فتنه به کمک مردم آمده و غبار از فتنه بردارند. اگر روزی یک جوان لبنانی پیش تان آمده و از شما در مورد مقاومت سوال کند، چه جوابی خواهید داد؟
طفیلی: من در این مورد نظری دارم! این فتنه ساخت آمریکاست. ایران و کشورهای عربی نیز به نوعی در این فتنه آسیب دیده اند. اگر بخواهیم منصفانه قضاوت کنیم، امام خمینی در اول انقلاب خیلی در مورد وحدت با اهل تسنن و گفت وگو با آنان تاکید داشتند. اما آمریکایی ها با استفاده از دست هایی که در کشورهای عربی داشند، به جایی رسیدند که توانستند جوی را بیافرینند که در جنگ عراق علیه ایران بر آن حاکم بود. نمی خواهم ایران یا کس دیگری را متهم کرده و مسئولیت چیزی را که توانش را ندارند، برعهده‌ی آنان بگذارم. اما در کشورهایی مثل عراق، ایران، یمن و پاکستان این جو وجود دارد. تبلیغات غربی هم وجود دارد که ذهن مردم را در این مورد می سازد. ولی ایران خیلی در این زمینه مقصر است.
مانورهایی که در خلیج فارس برگزار می شود، همیشه این گونه از آن مستفاد می شود که بر ضد کشورهای خلیج است. خیلی از شبکه های تلویزیونی که یا مستقیماً زیر نظر ایران هستند یا از دوستان آنان، نیز بر این طبل می کوبند و گویی تازه به یادشان آمده مسئله‌ی عُمر و پهلوی حضرت زهرا را. روضه خوانان و تعزیه خوانان هم نقش بدی در این زمینه دارند. در این چهل سالی که می گذرد، ما می دانستیم که روضه خوانی به چه شکل مطرح می شود و این روزها احساس می کنیم که کسی دارد این مسائل خصوصی را دنبال کرده و مطرح می کند. درست است که ایران هم مسئولیتی در این زمینه دارد، اما من اکنون در مورد مسئولیت خودمان صحبت می کنم. به خاطر همین من سوال کردم که چرا آقای "صالحی" را آوردند جای آقای "متکی" و این که حرف هایی گفته شد که لازم است ما روابط خوبی با عربستان و ترکیه و مسلمانان داشته باشیم. این برای من بزرگ ترین هدیه بود و امیدوارم که این صادقانه باشد و نشان از این دارد که ایرن دوباره احساس کرده است که در اشتباه بوده و درپی تصحیح آن است. امیدوارم که این یک سیاست واقعی و همیشگی باشد، نه این که یک هدف مقطعی و محدود باشد.
باید این مسئله را درک کنیم که پیروزی اسلام با قدرت شیعیان نیست بلکه با وحدت مسلمین است. زمانی قوی خواهیم بود که بتوانیم شیعیان و سنی ها را در زیر یک پرچم جمع کنیم. زیر پرچمی سیاسی و بدون اختلافات عقیدتی. امروز از دهن کوچک و بزرگ، معمم و غیرمعمم می شنویم که گفته می شود: "دشمن اصلی ما سنی ها هستند." این مسئله دارد به شکل وحشت ناکی می شود که مردم احساس شان این است که دشمن اصلی ما اهل سنت هستند. هم ایران هم دوستان ایران و هم خود ما در این مورد مسئولیت داریم.

ـ ظاهراً شما از این فتوای اخیر حضرت آقا خبر ندارید.
طفیلی: این فتوا خوب است، اما خیلی دیر آمده و به صورت عینی و کارآمد اجرایی نشده است. الان جو این طور شده که معممین و غیرمعممین ما الان دارند این را ترویج می کنند که هیچ دشمنی بدتر از سنی برای ما نیست. الان معممین حزب‌الله هم دارند این را ترویج می کنند. ما امروز در لبنان به صورت عشیره و طوایف زندگی می کنیم. مثلا عشیره اهل تسنن از بیت حریری، عشیره شیعه از سیدحسن نصرالله. خب این که در عشیره شیعه است عرق می خورد، تمبک می زند، فاسق است، فاجر است، کمونیست است هر چی که باشد از سیدحسن می دانند و نیز طرف دیگر هم همین است. یعنی انتساب فکری وجود ندارد. انتساب عادلانه وجود ندارد و یک تعصب است. من بارها با برادران ایرانی قبلاً صحبت کردم. ما می توانیم لبنان را به طور کامل تحویل ایران بدهیم که سنی و مسیحی زودتر از شیعه، تسبیح کنند به نام ایران. یک مسئله‌ی واقعی باشد، یک مسئله‌ی عادلانه. طرح این که ما دولت مردانی داشته باشیم که گذشته‌ی بدی نداشته باشند. دست شان پاک باشد. این گونه شما می توانید کل دولت مردان لبنان را عوض کنید و کسانی را که خودتان قبول دارید بر سر کار بیاورید و این گونه غیرشیعیان بیشتر از شیعیان به دنبال شما خواهند آمد. چه کسی جرأت می کند که بگوید من می خواهم دزدانی را در داخل دولت بگذارم.
بحث این جوری نیست که ما یک سوم وزارت را می خواهیم یا بیشتر یا کم تر. شرایط شیعیان در زمانی عثمانی ها، فرانسوی ها، سوری ها و مسیحیان همه بد و وخیم بوده، اما بدترین وضعی که ما اکنون در آن زندگی می کنیم وضع فعلی ماست که قدرت در دست مان است. بعلبک که به واقع باید چندین مدال بر روی سینه اش قرار گیرد، وضعش این است. از نظر امینی فوق العاده ضعیف بوده و هر قسمت آن دست کسی است. دولت به هیچ وجه حق بازداشت کسی را ندارد و وقتی دعوایی میان شان صورت می گیردف نمی دانید که گلوله از کجا شلیک می شود. شخصی از منزل خود خارج می شود بدون این که بداند درگیری چه وقت صورت می گیرد و او از بین می رود. همین در کنار منزل من دزدها به یک ماشین حمله کردند، تا این که بچه های من به طرف شان حمله کردند و صاحب ماشین را نجات دادند. این از نطر امنیتی است که ما از این منظر در وضع بدی قرار داریم. مثلاً در موردی چند دزد به یک طلافروشی در بعلبک حمله کردند و اتفاقی یکی از آنها در درگیری کشته شد. صاحب آن مغازه طلافروشی، مغازه و خانه‌ی خود را بسته و فرار کرده و دزدان زنده هستند و خیلی راحت دارند زندگی می کنند. ما در این زمینه مسئولیت داریم و ما قدرت حلش را داریم. سال 1363 یا 1364 (1984 یا 1985 میلادی) بود که قدرت در دست سوری ها بود. یک صرافی در راه شهر "زحله" در 20 کیلومتری این جا کشته شده بود. پولش را گرفته بودند. به دوستان گفتم کسانی را که این کار را کرده اند حتماً می خواهم. چون احساس کردم این برای امنیت اجتماعی موضوع خطر ناکی است و باید جلویش را بگیریم. سه یا چهار روز بعد آنها را دستگیر کردیم. از آنان بازجویی کردیم و قاتل را که گلوله را شلیک کرده بود پیدا کردیم. خانواده اش را که از یکی عشیره های بزرگ بود آوردیم و جلوی آنان اعتراف کرد و چند روز بعد جسدش را تحویل خانواده اش دادیم. بعد از آن در سرتاسر دره‌ی بقاع امنیت تا صد درصد تأمین شد. آن موقع دهۀ 80 میلادی بود نه الان. آن موقع ما ضعیف تر هم بودیم. امروز دیگر خود ما عنصر فساد شده ایم.
در زمینه‌ی اقتصادی هم در این جا آب نیست، برق نیست، مدرسه ندارد، بیمارستانی نیست و نه هیچ چیز دیگری. در مضیقه زندگی می کنیم و الحمدالله چه می کنید، من نمی دانم. با این که ما می توانیم، ایران یا طرف هایی که قدرت دارند می توانند لبنان را متحول کنند به عنوان یک جای ایرانی کامل، خوب و امن و مردم راضی و خوشحال، با کم ترین هزینه و تلاش. من می دانم که الان چه خرجی دارد می شود. ما به کم تر از این می توانیم و من تضمین می کنم که کار مردم به جایی می رسد که برای تان کف می زنند.

ـ شما بالاخره نمی خواهید نقشی داشته باشید، حداقل در بعلبک؟
طفیلی: شما تا به حال چند بار این سوال را کرده اید، حال شما بگویید نقش من چیست؟ شما بگویید چه کاری باید من انجام بدهم.

ـ شما به عنوان یک شخص بزرگ چه در زمینه‌ی مقاومت و چه خود لبنان و به خصوص در این منطقه‌ی بقاع؛ من از شما عذرخواهی می کنم ولی من احساس می کنم شما الان در جایگاه خودتان نیستید. وقتی که در آن جایگاه نباشید، بالطبع تأثیری هم نمی توانید بگذارید. چرا نمی خواهید به آن جایگاه برسید؟ جایگاهی که شما الان دارید، از یک نمایندگی مجلس یا وزیر بودن مهم تر است. حتی در ارتباط تان با ایران، ما احساس می کنیم که می بایست به همان گرمی قبل باشد.
طفیلی: من قبلاً هم گفتم مشکلی ندارم. من هم نسبت به ایران غیرت دارم، به مردم آن و به طور کلی اگر نسبت به ایران اخلاص نداشته باشم، نسبت به چه کسی چنین باشم؟ مشکل در نزد من نیست. به خاطر دارم یکی از مسئولین ایرانی که در لبنان بود، [در آن موقع من در بیروت بودم] با تلفن تماس گرفت. من تلفن را گرفتم دستم. او گفت: "می خواهم شما را ببینم" گفتم: "خوش آمدید" خنده‌ی بدی کرد و گفت: "من الان مسافرم." بچه ها هم این کار را نمی کنند. مشکل در نزد من نیست.

ـ امروز متاسفانه سایت ها، خبرگزاری ها و کانال های تلویزیونی شدید از شما علیه ایران و مقاومت سوء استفاده می کنند.
طفیلی: این مشکل من نیست، مشکل آنهاست. مثلاً موقعی که من نظرم را در مورد مسئله ای مطرح می کنم، طبیعی است که می تواند این نظرم مخالف نظر ایرانی ها باشد یا موافق آن. تبلیغات غرب هم منتظرند تا از این رهگذر سوء استفاده کنند. ایرانی ها هم ابواب خودشان را روی نصیحت بالکل بسته اند.

ـ خیلی دوست داریم در مورد شهادت طلبان صحبتی داشته باشید؟
طفیلی: یعنی شما گوش نکردید من چه می گویم؟ حرف من یکی سند است و نمی خواهم این گونه شود.

ـ چون ما دوست داریم که حقایق گفته بشود.
طفیلی: عملیات های استشهادی آخر که علیه اسرائیل بوده است، مشکلی ندارد. اما عملیات هایی که حساس بوده است، در همان اوایل بوده است و من نمی خواهم صحبتی داشته باشم. این عملیات استشهادی که در لبنان شروع شده است، ببینید که الان در عراق و افغانستان به کجا رسیده است؟ به جایی رسیده که کسی بمب به خود بسته و در مسجد علیه مسلمانان عملیات می کند.

ـ آیا از حاج عماد مغنیه خاطره ای دارید؟
طفیلی: سؤال کنید بگویم.

ـ اولین بار کی با ایشان آشنا شدید؟
طفیلی: بچه بود، قبل از سال 1361 در بیروت، جوان بود و در آن زمان با سازمان فتح کار می کرد.

ـ شما در گزینش ایشان در مقاومت نقشی داشتید؟
طفیلی: گزینش در اوایل این گونه بود که شما هر چقدر که ثابت کنید توانایی انجام کاری را دارید، همین امر ثبت می شد. تشکیلات منظم به شکل امروزی وجود نداشت. خصوصاً قبل از سال1361 چرا که پیش از این سال درگیری با حزب بعث عراق در لبنان بود. بچه های زیادی بودند که بسیاری به شهادت رسیده و بسیاری دیگری زنده اند. از جمله همین بچه ها بچه های مؤمن و مجاهدی بودند و نقش بسیار مهمی در این زمینه داشتند تا این که حمله‌ی اسرائیل در سال 1361 آغاز شد و ایشان در این قضایا نقشی داشتند. البته با همان امکانات اندکی که داشتند. یعنی با تحول امکانات و توانایی ها کارها هم متحول تر شد. گروهی از آنان برای مدتی تحت عنوان گروهی خاص کار می کردند
بیش از این به صلاح نیست که صحبتی کنیم.

ـ در ایشان چه برجستگی خاصی بود؟
طفیلی: شجاع بود و در مورد جزئیات نظامی بسیار دقیق و ریزبین بود. همچنین شخصی پی گیر و متابع بود که در مقابل سختی ها سر خم نمی کرد. این مشخصه‌ی خوبی بود در او. مصطفی هم خوب بود و مشخصات ویژه ای داشت. جوانان خوبی بودند، خداوند حاضرین را موفق کند و گذشتگان را رحمت کند.

ـ از خصوصیات عبادی او خاطره ای دارید؟
طفیلی: خیر، چیز خاصی در نظرم نیست.

ـ خبر شهادت عماد را کی شنیدید؟
طفیلی: شبی که ایشان شهید شده بود، من صبح بود که از تلویزیون شنیدم. من گزافه گویی نمی کنم اگر بگویم که برای قربانی کردن آن بچه ها از من خواسته بودند و من گفته بودم حاضرم بچه های خودم را به جای آنها قربانی کنم. اینها افراد با کرامت و شریفی هستند که زحمات بسیاری کشیدند و من دوست ندارم که زحمت های آنها کم دیده شود.

ـ برای شهادت عماد گریه هم کردید؟
طفیلی: این ها مسائل خصوصی است.

ـ می خواهیم بدانیم شما چقدر به عماد علاقه داشتید؟
طفیلی: هر وقت یادش می افتم احساس تألم خاطر می کنم.

ـ عماد هم به شما علاقه داشتند؟
طفیلی: نمی دانم.

ـ یعنی می خواهم بگویم بار آخری که پیش شما آمد، شما را به عنوان بزرگ قبول داشت؟
طفیلی: طبیعتاً بله.

ـ آیا جناب شما در آن دوره‌ی آموزشی که در "پادگان جنتا" برگزار شد حضور داشتید؟
طفیلی: خیر من تنها کسی هستم که نرفتم. آن موقع من در ایران بودم.

ـ تا به حال کار نظامی هم کرده اید این گونه که مستقیم در عملیات نظامی شرکت داشته باشید؟
طفیلی: هر وقت که توانستم با بچه ها هماهنگ بودم و گاهاً با آنها می رفتم ولی خودم مستقیماً در درگیری نبودم.

ـ آیا اتفاق افتاده است که خطر مرگی شما را تهدید کند؟ مثلاً خمپاره به سمت تان بیاید یا بمبی منفجر شود؟
طفیلی: صحبتی دیگر بکنید. یک صحبت مفیدتر بکنید.

ـ فکر شما پیرامون بحث و حدت شیعه و سنی چیست؟ آیا طرح نویی برای وحدت شیعه و سنی دارید که عملی بشود؟
طفیلی: اولاً الان مقابله و مواجهه‌ی شیعه و سنی موضوعیتی ندارد. برای این که اگر سنی ها از آن چه که خودشان می دانند باطل است و در فکرشان وجود دارد، خودشان حاضر می شوند که عقب نشینی کنند. و اگر شیعیان از آن چه که خودشان می دانند در افکار خودشان باطل است، عقب نشینی کنند، فرقی بین شیعه و سنی باقی نمی ماند مگر خیلی اندک و آن وقت دیگر بحث مذهبی وجود نخواهد داشت؛ چون فکر اهل بیت یک فکر جامعی است. متأسفانه حوزه های علمیه‌ی شیعه راه را بر روی باقی مسلمین بست و ما خیلی به تفکر اهل بیت ضرر وارد کردیم.
باعث تأسف من است که عده‌ی کمی هستند که ادعا می کنند تنها آنها هستند که تفکر اهل بیت را پی گیری و دنبال می کنند. با یک کم تلاش بیشتر می شد کل فکر و مذهب اهل بیت، مذهب تمام مسلمین بشود. من این صحبت را بدون فکر و همین طوری نمی کنم، بلکه با یک دید دقیق و ریز دنبال آن هستم.

رضا مصطفوی - صبحی طفیلی - حمید داودآبادی

ـ شما در این زمینه کار تحقیقی و کتاب هم انجام داده اید؟
طفیلی: بله، سعی دارم در آینده در این زمینه کار مفیدی عرضه کنم.

ـ شما الان تریبون یا مجله‌ی به خصوصی ندارید؟
طفیلی: خیر، هیچ. جلوی ما را بسته اند.

ـ چه کسی این کار را کرده است؟ دولت یا ...
طفیلی: همه!

- از این که وقت دادید تا با هم گفت وگو داشته باشیم، ممنونیم
دی 1389
لبنان - بعلبک




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/٢٦

یک‌شنبه 16 مرداد1362
بعلبک – مقر امام المهدی (عج)

در چادری که در حیاط مقر برپا شده بود، داشتم نماز ظهر را می‌خواندم که ناگهان صدای یک انفجار مهیب، بدنم را لرزاند. آن‌قدر مرا ترساند که در حالت قنوت، نماز را شکستم و نشستم زمین. صدای شلیک آرپی‌جی یا خمپاره نبود. سراسیمه دوربین عکاسی را برداشتم و به طرف محلی رفتم که جمعیت به سمت آن می‌دویدند. وارد «ساحة ‌الامام الخمینی» که شدم، چشمم به بازار قصاب‌ها افتاد. بازار روبه‌‌روی ساختمان فرماندهی «الدرک» (ژاندارمری لبنان) قرار داشت. عده‌ای که نزدیک محل حادثه بودند، می‌گریختند و آنها که تازه می‌آمدند، نزدیک می‌شدند.

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - مرداد ۱۳۶۲

میدان امام خمینی بعلبک - محل انفجار - پاییز ۱۳۸۹

میان دود و خاک، چشم‌مان به دو نفر خبرنگار افتاد که بدون توجه به آن‌چه دقایقی پیش اتفاق افتاده بود، خونسردانه فیلم می‌گرفتند. یکی از بچه‌های سازمان امل گفت: اینا چند دقیقه قبل از انفجار هم همین جا بودند و داشتند از همین نقطه فیلم می‌گرفتند. موقع منفجر شدن بمب هم فرار نکردند. معلومه از قبل خبر داشتند که این‌جا بمب منفجر می‌شه.
نیروهای عصبانی و مسلح سازمان امل، به طرف یکی از آنها هجوم بردند و او را دستگیر کردند.
اجساد تکه‌ تکه شده را از میان آوار بیرون می‌کشیدند. مغازه‌ها در آتش می‌سوختند و تکه‌های گوشت و بدن انسان در اطراف پراکنده بود.

دوربین عکاسی‌ام را درآوردم و شروع کردم به عکاسی. جنازه‌ای متلاشی را با برانکارد به طرف صندوق‌عقب ماشینی می‌بردند تا به بیمارستان ببرند. سریع از او چند عکس گرفتم؛ تکه‌های بدنش آویزان بود و سرانجام با حرکت ماشین، روده‌هایش در خیابان کشیده می‌شد. به داخل مغازه‌ای رفتم. بدنی کاملا متلاشی، دمرو افتاده بود و نیمی از آن زیر خروارها خاک بود. تا آن‌جا که توانستم، جلو رفتم و عکس گرفتم.

بدن متلاشی یکی از شهدا در مغازه خود - مرداد ۱۳۶۲

همان مغازه و مکان - پاییز ۱۳۸۹

اجساد را به بیمارستان شهر بردند. سریع به آن‌جا رفتم تا چند عکس هم از شهدا بگیرم. داخل بیمارستان، اجساد را در اتاقی گذاشته بودند و به هیچ‌کس اجازه‌ی ورود به آن‌ را نمی‌دادند. پرستار محجبه‌ای جلوی در ایستاده بود که با دیدن لباس بسیجی من اجازه داد که وارد شوم. در را که پشت سرم بست، وحشت کردم. یکه و تنها بودم. وسط اتاق کوچک، بدن‌های تکه‌تکه را روی هم ریخته بودند. از بس مایع ضد عفونی‌کننده زده بودند، چشمانم به‌شدت می‌سوخت و تنفس برایم مشکل شده بود. هر طوری که بود، با ترس و لرز از آنها چند عکس گرفتم و در را کوبیدم تا قفل را باز کند. وقتی خارج شدم، نفسی تازه کردم. انگار حیاتی دوباره نصیبم شده است.

محل دقیق انفجار - مرداد ۱۳۶۲

محل دقیق انفجار - ۲۷ سال بعد - پاییز ۱۳۸۹

بعد از ظهر، رادیو لبنان اعلام کرد که «جبهة ‌التحریر اللبنان من الغربا» مسئولیت بمب‌گذاری را به عهده گرفته است که در آن، حدود چهل نفر از مردم عادی به شهادت رسیده و 120 نفر مجروح شده بودند. یکی از بچه‌ها که از نزدیک شاهد انفجار بمب بود، می‌گفت: در حالی که سوار بر ماشین از وسط بازار می‌گذشتم، متوجه پژوی سفید رنگی شدم که راننده‌اش با دیدن ماشین سپاه، قیافه‌اش را در هم کشید. از کنارم که رد شد، توی آینه نگاهش می‌کردم که ناگهان در بازار و در میان ازدحام مردم منفجر شد.

بعد از ظهر، داخل مقر هتل ایستاده بودیم که سیدعباس موسوی (دبیرکل سابق حزب الله که در حمله هلی کوپترهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید)، سیدحسن نصرالله (امام جمعه وقت بعلبک و دبیرکل امروز حزب الله)، شیخ یزبک (معاون دبیرکل حزب الله) و شیخ صبحی طفیلی (دبیرکل اسبق حزب الله که امروز در زمره مخالفان حزب الله است) آمدند و درباره حادثه انفجار صحبت می کردند.

نزدیک غروب بود که شهدا را برای خاک‌سپاری به حیاط مسجد امام علی (ع) آوردند. جمعیت انبوهی بر سر می‌زدند و گریه می‌کردند. به دلیل این‌که اجساد متلاشی بودند و امکان غسل آنها نبود و هم به دلیل زیادی شهدا، یکی از روحانیون جوان لبنانی ‌خواست که اجساد تکه‌‌تکه شده را تیمم بدهد. نگاهی به من انداخت و گفت که کمکش کنم. ناخواسته و بیشتر از روی کنجکاوی جلو رفتم. کمکش کردم تا همه‌ی شهدا را تیمم بدهد و آماده‌ی دفن کند.

سنگ نوشته یادبود شهدای انفجار

یکی از بچه‌های حزب‌الله که چند نفر از بستگانش به شهادت رسیده بودند، هراسان جلو آمد و گفت: از بچه‌های سپاه که کسی چیزیش نشده؟ وقتی جواب منفی شنید، خیلی خوشحال شد و خونسرد، سراغ اجساد بستگانش رفت. در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: «الحمد لله»
میزی فلزی وسط حیاط قرار دادند و یکی یکی تابوت‌های اجساد را روی آن می‌گذاشتند. من هم به حاج آقا کمک می‌کردم تا سریع‌تر تابوت و پارچه‌ها را باز کنیم و دست و صورت شهید را برای تیمم آماده کنیم. ناگهان جنازه‌ی پدر همان را آوردند که به شکرانه دست‌هایش را به آسمان برده بود. همانی بود که داخل اتاق بیمارستان دیده بودمش. از کل بدن او فقط سر و دست چپش و تکه‌هایی آویزان از سینه‌اش باقی مانده بود. حاج آقا گفت که هر‌طور شده باید این را هم تیمم بدهیم. بدن را بلند کردیم، دست و صورتش را پیدا کردیم و تیمم دادیم.
تابوتی را آوردند که مردی بالای سرش بود و در حالی که شدیدا گریه و بی‌تابی می‌کرد، اجازه نمی‌داد که روی او را باز کنیم. فرزندش بود. وقتی تابوت را گشودیم، جا خوردم. پسری حدودا 13 ساله با چهره‌ای بسیار زیبا بود که از بینی به پایینش متلاشی شده بود.
کار دفن اجساد تا ساعت 9 شب طول کشید.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/٢۳

صبح یک‌شنبه 26 اردیبهشت 1355 که همراه بقیه‌ی بچه‌ها در مدرسه نخست در منطقه‌ی "فرح آباد" تهران نو سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوش‌مان خورد. تا آن زمان چنین صداهایی را فقط در فیلم‌های سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصله‌ی چندانی با ما نداشت.
زنگ مدرسه که خورد، به خیابان فرح رفتم. با دیدن چهره‌ی مبهوت مردم، متوجه شدم هراسان و وحشت‌زده از یکدیگر می‌پرسند که این صداها از کجاست؟ همان ساعت در محل پیچید که:
«خرابکارها توی خیابون فرح‌آباد با پلیس درگیر شده‌اند.»

همراه چندتایی از بچه‌ها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرح‌آباد، هنگامی ‌که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود، ولی محله شکل منطقه‌ی جنگی به خود گرفته بود. چندین تاکسی پیکان و فیات کوچک در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلوله‌ها سوراخ سوراخ شده بود. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند؛ له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند «خمپاره» به این ماشین زده‌اند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداخته‌اند.

تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابان‌های اطراف گشت می‌زدند و بعضی هم در جای خود ایستاده بودند و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچه‌ها به آنها می‌گفتند «پلیس مخفی»، نزدیک خانه‌ای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از این‌که کسی به آن خانه نزدیک شود، ممانعت نمی‌کردند. می‌گفتند پایگاه خرابکارها بوده. خانه‌ای دوطبقه‌ی قدیمی، با دری آهنی و کوچک که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسی‌های سوراخ سوراخ شده که می‌گفتند متعلق به پلیس مخفی است، در مقابل آن پارک بود. ظاهراً آنها جان‌پناه نیروهای ساواک بودند. شیشه‌های ساختمان کاملا خرد شده بود. پنجره‌های طبقه‌ی بالا که پرده کرکره‌ی جلوی آن تکه و پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بود.

جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همه‌ی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچ‌های کنده شده از دیوارهای راهرو، همراه با لخته‌های خشک شده‌ی خون، در هم آمیخته و ریخته بودند.

جای گلوله بر در و دیوار خانه‌های اطراف مانده بود. به‌خصوص روبه‌رو، درخت‌هایی از انفجار و گلوله شکسته بودند. لکه‌های خون و تکه‌های گوشت بر روی آسفالت خیابان یا داخل جوی آب بودند یا از شاخه‌های درخت مقابل خانه آویزان به چشم می‌خوردند. صحنه‌ی وحشت‌آفرینی بود. می‌گفتند یک دختر که چادر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی ‌که نیروهای ساواک دور او را ‌گرفته بودند، نارنجکی را که در دست داشته، منفجر ‌کرده و چندین مأمور ساواک را همراه خود ‌کشته بود. لخته‌های خون و تکه‌پاره‌های آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بود.

بر روی دیوار خانه‌ی مقابل، سوراخ‌های درشتی‌ ایجاد شده بود که می‌گفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخ‌ها فرو بردم تا ببینم می‌شود گلوله‌ی آن را پیدا کنم؟ وقتی پیکره‌ی زخمی درخت‌ها را دیدم که ظاهراً از داخل خانه به آنها شلیک شده بود، دلم برای‌شان سوخت. از بعضی سوراخ‌های روی درخت‌ها، شیره‌ی قهوه‌ای و سیاه‌رنگی راه افتاده بود که من به بچه‌ها گفتم: اینم خون درخت‌هاست.
مسیر گلوله را که گرفتم، فهمیدم که حتماً کسی پشت این درخت پناه گرفته بوده که از داخل خانه، این همه تیر به طرفش شلیک شده است. شب از پدرم شنیدم این‌ها جوانانی هستند که علیه حکومت شاه می‌جنگند.

یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم این ساختمان از جمله خانه‌های تیمی "سازمان چریک‌های فدایی خلق" بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریک‌های فدایی بود.

اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیه‌ای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهران نو پرداخته بود.
در آن اعلامیه آمده است:

"در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شده خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکه تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
... حملات دشمن بدنبال محاصره بسیار شدید پایگاه تهران نو آغاز شد. در پایگاه تهران نو که یکی از پایگاههای پشت جبهه سازمان بشمار می‌رفت تنی چند از رفقا از جمله دو رفیق خردسال ناصر شایگان شام اسبی 11 ساله و ارژنگ شایگان شام اسبی 13 ساله زندگی می‌کردند و به کارهای تولیدی اشتغال داشتند. در هنگام حمله‌ دشمن فقط نیمی از رفقا مسلح بودند. بهمین لحاظ نیز امکان برخورد نظامی با دشمن زیاد نبود. با این همه رفقا اسناد موجود در پایگاه را به آتش کشیدند و با سلاح های موجود از دو جناح حملات خود را برای شکستن خطوط فشرده محاصره دشمن آغاز کردند. دشمن که با قریب 500 مأمور ویژه مسلح به مسلسلهای یوزی اسرائیلی و نارنجکهای آمریکائی پایگاه را محاصره کرده بود پایگاه را شدیدا زیر آتش گرفته و لحظه‌ای حملات خود را قطع نمی‌کرد. در چنین شرایطی تعدادی از رفقا از پایگاه خارج شده و در جریان یک نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه راه خود را پاک کرده و پس از کشتن بیش از 20 مأمور دشمن و مجروح ساخت تعدادی از آنان حلقه محاصره را در نزدیکی مسیل شرقی خیابان سیمتری نارمک شکسته و از محاصره خارج شدند. از آن پس مأموران دشمن جرات پیگرد بخود نداده و رفقا با امانت گرفتن یک اتومبیل پیکان از یک مدیر مدرسه از منطقه خارج شدند."

حمید اشرف که آن روز توانست از محاصره‌ی ماموران ساواک بگریزد، سرانجام در هشتم تیر ۱۳۵۵ در جریان یورش ساواک به محل نشست مسئولین سازمان چریک های فدایی خلق، در خانه‌ای تیمی در مهرآباد جنوبی تهران، به همراه ۹ تن دیگر کشته شد.
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/٢۱

انصاف، اختلافات را از بین می برد و موجب الفت و همبستگی می شود.
مولی الموحدین حضرت علی (ع)

بعضیا که همه چیز رو در منافع حزبی خودشون می دونند، فکر می کنند امر به‌معروف یعنی جنگ و جدل!
بعضیا که فقط جلوی پاشون رو می بینند، تصورشون اینه که نهی از منکر یعنی قهر و جدایی!
بعضیا که همه چیز رو فقط سیاه یا سبز! می بینند، برداشت شون از انتقاد یعنی قطع کامل ارتباط با عالم و آدم!
بعضیا که‌ نگاه‌شون خیلی کوتاهه، فکر می کنند وقتی کسی اشتباهی مرتکب شد باید همه‌ی سوابق درخشان گذشته‌اش رو هم تکذیب کرد و زیر سوال برد!
بعضیا که فقط خودشون رو بیست می دونند و بقیه رو تجدید حساب می کنند، خیال می کنند ماها وقتی به اشتباه کسی انتقادی داریم یعنی می خواهیم زیرابش رو بزنیم!
بعضیا که فقط و فقط خودشون رو عقل کل می دونند، همه چیز رو از عینک حزب و جناح شون نگاه می کنند و حق و باطل رو با قوم گرایی و طایفه‌گری شون می سنجند!
بعضیا ...
خب چه بسا خود من هم یکی از همون "بعضیا" هستم دیگه!

چند وقت پیش، خدابیامرز سردار "احمد سوداگر" به رحمت الهی پیوست. روحش شاد.
سردار جانبازی که شمارش خدماتش در دفاع مقدس، از زبون من حقیر برنمیاد.
شاید یکی دوهفته‌ای از فوت ایشون گذشته بود که شکایت نامه‌ی .... اون خدابیامرز از بنده‌ی حقیر و کوچک دست و پا شکسته! به دستم واصل شد!
بله درست خوندین. شکایت مرحوم سردار احمد سوداگر از حمید داودآبادی!

مرحوم سردار سوداگر - حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی - سردار باقرزاده

علت شکایت؟
خب معلومه.
مقاله‌ی انتقادی بنده در پاسخ به مقاله‌ی انحرافی سردار دکتر حسین علایی.
البته مکالمه‌ی بنده و پاسخ دکتر علایی همون روزها در ادامه‌ی مقاله‌ی انتقادی در وبلاگم منتشر کردم.
حالا این که چرا سردار سوداگر روزهای آخر حیات، علیه بنده شکایت کرده بوده، الله اعلم.
روحش شاد و با شهیدان اسلام به خصوص برادر عزیز شهید و بزرگوارش، محشور باد.

جاتون خالی!
روز سه شنبه 19 اردیبهشت، مراسم رونمایی کتاب "حاجی بخشی" از سوی موسسه‌ی عماد در نمایشگاه کتاب برگزار شد.
همون بهتر که نبودید. چنان چیز دندون گیری نبود.
مخصوصا که مثلا خواستند تجلیلی هم از بنده‌ی ناچیز بکنند!
چیه شما هم جا خوردید؟
گفتم که چندان ... نبود.
ولش کنید. برم سر اصل مطلب:

ظاهرا روز قبل سردار دکتر حسین علایی در نمایشگاه کتاب و بازدید از غرفه‌ی عماد، از مراسم باخبر شده بود.
ایشون لطف کردند و اواسط مراسم بود که به سالن یاس اومد.
من که عکس ایشون رو این طرف و اون طرف دیده بودم و می شناختمش، ولی ایشون منو می شناخت یا نه؟ نمی دونم.
تا اون لحظه همدیگه رو ندیده بودیم. به جز یکی دو مکالمه‌ی تلفنی و اس.ام.اس رد و بدل کردن.

از همون فاصله نه چندان زیاد، همدیگه رو تشخیص دادیم و با ایشون با همون چهره‌ی بشاش و خندان همیشگی، همدیگه رو در آغوش گرفتیم و احوال پرسی.
اتفاقا برادر عزیز "نصرت الله محمودزاده" - رزمنده‌ی قدیمی و نویسنده‌ی امروز که کتاب "شب های قدر کربلای پنج" او، مرا مست و مجنون کرده و خدا رو شکر افتخار دوستی با او را دارم - آن جا بود و اون که با آقای علایی دوستی دیرینه داشت، در وصف خدمات وی در جنگ سخن گفت.

من هم بدون اهمیت به آن چه در وبلاگ نوشته بودم و به احترام خدمات و سابقه‌ی درخشان ایشون در دفاع مقدس، همچون بسیجی ای ساده در برابر فرمانده ای بزرگ، گفتیم و گپ زدیم و خندیدیم!

این عکس هارم می ذارم که بعضی کوته اندیشانی که به جای دین حزب دارند، فکر نکنند ما مثل اونا عقده ای هستیم!
انتقاد و پاسخ به جای خود، احترام و ادب هم جای خود.

حمید داودآبادی - نصرت الله محمودزاده - حسین علایی - رضا مصطفوی

بدون شک خطا و اشتباه امروز من، نباید باعث شود که عده ای ساده لوحانه، همه‌ی گذشته و سابقه‌ی مرا زیر سوال ببرند و به آن هم شک کنند!

همین جا از سردار علایی و هر کس دیگری که در نوشته هایم از او انتقادی کرده و یا درباره اش چیزی نوشته ام، از طبرزدی گرفته تا مخملباف، اصغرزاده، کرباسچی، نوری زاد، موسوی خوئینی، یوسفی اشکوری، محتشمی پور و ... اگر خدایی ناکرده از طریق انصاف - ولو ذره ای - خارج شده ام، عذر خواسته و حلالیت می طلبم؛ که هیچ مد نظرم نبوده و نیست جز ادای تکلیف و امر به معروف و نهی از منکر که خود بیش از همه محتاجم تا کسی نهیبم زند.

و صد البته، این حلالیت طلبی، فقط و فقط برای حق و ناحق کردن و خروج از حدود انصاف است وبس، وگرنه همچنان بر مواضع خویش پایبندم و همچون دفاع مقدس، جز طریق حق ولایت پیش رو ندارم و به لطف خدا عاقبتی جز آن نخواهم داشت.

فقط امید دارم دوستان و حتی دشمنان، خطا و اشتباه بنده را گوشزد کنند، تا خدایی ناکرده به سرنوشت برخی تندروها که از امام و ولایت نیز جلو زدند و شدند آن چه دیدیم که سر از آغوش غرب و دشمنان دیروزشان درآوردند! دچار نشوم، که سخت محتاج امر به معروف و نهی از منکرم.

امید که خداوند غفارالذنوب، همه مان را در سایه‌ی کتاب الله و عترت خویش، راه راست هدایت فرماید و عاقبت به‌خیر از دنیا رخت سفر بربندیم.

بدجوری باختی دکتر حسین علایی!

پاسخ دکتر حسین علایی




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/۱۸

کتاب زندگی نامه‌ی خودگفته‌ی "سیدحسن نصرالله" با نام "سید عزیز" از سوی نشر یازهرا (س) منتشر و روانه‌ی بازار کتاب شد.

این کتاب حاصل ساعت ها گفت وگوی اختصاصی "حمید داودآبادی" با دبیرکل حزب الله لبنان است که در آن سیدحسن نصرالله، زوایای ناگفته‌ی زندگی خود را بازگو کرده است.
بسیاری از خاطرات و گفته‌های منتشر شده در این کتاب، برای اولین بار است که ذکر می شوند.

"سید عزیز" نام این کتاب، از تقریظ مقام معظم رهبری بر نسخه‌ی قبل از چاپ آن گرفته شده است که ایشان نوشته‌اند:
"هر چیزی که مایه‌ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود، خوب و برای من مطلوب است."

کتاب "سید عزیز" در 144 صفحه متن و عکس و شمارگان 3000 نسخه و به قیمت 000/30 ریال منتشر شده است.

مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان شهدای ژاندارمری – مجتمع ناشران کوثر تلفن 66465375 – 66962116
www.n-yazahra.ir




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/۱۸

نویسنده برجسته دفاع مقدس گفت: در جشنواره کتاب، پیشنهاد دادم سکه بازی انجام ندهید تا حق و ناحق صورت نگیرد و به جای اینکه سکه بدهید به نویسنده، بگویید چند نوبت کتابت را به چاپ می رسانیم.

http://snn.ir/pic/13910217212_2012127140e.jpg

 حمید داودآبادی ضمن حضور در نمایشگاه کتاب، در غرفه انتشارات عماد در گفت‌وگو با خبرنگار "خبرگزاری دانشجو" گفت: من از نمایشگاه کتاب بازدید کردم و کتاب ها در زمینه دفاع مقدس بسیار خوب است؛ هم تنوع کتاب ها خوب بود و هم تعداد غرفه ها.

 این نویسنده دفاع مقدس در ادامه گفت: متاسفانه هیچ حمایتی از نویسندگان دفاع مقدس صورت نمی گیرد.

 وی تاکید کرد: در جشنواره کتاب، پیشنهاد دادم سکه بازی انجام ندهید تا حق و ناحق صورت نگیرد و به جای اینکه سکه بدهید به نویسنده، بگویید چند نوبت کتابت را به چاپ می رسانیم و در این صورت، هم نویسنده به حق تالیف می رسد، هم ناشر سود می کند و هم کتاب برای عموم چاپ می شود؛ نویسنده‌ها گشنه نیستند بلکه احتیاج به حمایت معنوی دارند.

 داودآبادی یادآور شد: با یک تیر سه هدف زده می شود؛ اما با سکه دادن کار خراب می شود.

 این نویسنده دفاع مقدس بیان کرد: متاسفانه امروز این واقعیت وجود ندارد که وزارت ارشاد یک دفتر ویژه برای نویسندگان دفاع مقدس داشته باشد که مثلا من داودآبادی بدانم اگر خواستم کتابم را به چاپ برسانم، آن را آنجا ببرم.

 وی در ادامه خاطرنشان کرد: چون ارشاد با ناشرین ارتباط دارد، این کار باعث استقبال نویسندگان خواهد شد.

 داودآبادی در ادامه گفت: استقبال از غرفه های دفاع مقدس بسیار خوب است و چه قدر خوب می شود کسی آخر نمایشگاه بین غرفه های مختلف دفاع مقدس آمار بگیرد و تعداد فروش ها را در بیاورد و بببیند استقبال از کتاب های دفاع مقدس با وجود گرانی کتاب بالا بوده است.

 این نویسنده دفاع مقدس گفت: به قول حضرت آقا ما این قدر کم‌کاری فرهنگی داریم که هرچه قدر موازی کاری کنیم، نمی توانیم جبران کنیم.

 وی خاطرنشان کرد: اگر 50 انتشارات کتاب دفاع مقدس هم شکل بگیرد و کتاب خوب تولید کنند، زیاد نیست.

منبع: خبرگزاری دانشجو




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/۱٧

1
حاج "احمد متوسلیان"
پاییز سال 1377، زمانی که بسیاری از دستگاه ها و واحدهای امروزی در کار تاریخ شفاهی وجود نداشتند، با پیشنهاد برادر عزیز "محمدعلی صمدی" پی گیر طرحی شدیم تا هرچه بهتر و بیشتر، نقش تاثیرگذار یکی از شخصیت های بزرگ را در وقایع کردستان و به دنبال آن عملیات مختلف دفاع مقدس، کشف کرده و ارائه دهیم.

حاج "احمد متوسلیان" فرمانده سپاه مریوان در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی و بنیان گذار و فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، فردی بود که در مقابله با جدایی طلبان کردستان نقش به سزایی داشت. نقش پررنگ وی در عملیات فتح المبین و همچنین عملیات "بیت المقدس" که به آزادسازی خرمشهر انجامید، حتی تا امروز نیز ناگفته و مکتوم مانده است.
متوسلیان که به عنوان فرمانده نیروهای اعزامی ایرانی به سوریه و لبنان جهت یاری رساندن به مظلومین آن سامان عازم شده بود، سرانجام در روز چهاردهم تیر ماه 1361 به همراه "سیدمحسن موسوی"، "تقی رستگار مقدم" و "کاظم اخوان"، به دست فالانژیست های مزدور رژیم صهیونیستی، در ورودی بیروت به اسارت درآمد و از آن روز تاکنون هیچ خبر موثقی از سلامت یا شهادت آنان به دست نیامده است.

سرانجام با حمایت و هدایت حاج "عباس برقی" – از فرماندهان دفاع مقدس و نیروی حاج احمد متوسلیان – مقدمات جلسات ریخته شد و اگر نبود حضور و پشتیبانی وی، یقینا ممکن نمی شد جلساتی بدان حد معتبر و موثق، راه انداخت.

برای اولین جلسه، حدود 20 نفر از دوستان، یاران و هم رزمان متوسلیان در خانه حاج عباس برقی گرد آمدند و به ترتیب زمانی آشنایی افراد با حاج احمد، شروع به خاطره گویی کردند. در بین خاطرات، اسامی افراد دیگر نیز ذکر می شد که با کمک افراد حاضر، از آنان برای جلسات بعد دعوت به عمل می آمد.

در هر جلسه حدود 5 الی 10 نفر افراد جدید از زنان پرستار در بیمارستان مریوان گرفته تا روحانی و ماموستای اهل سنت کردستان، و همچنین سرداران سپاه و فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی، حضور پیدا کرده و به ذکر خاطرات آشنایی خود با حاج احمد می پرداختند.

تایید خاطرات توسط همه افرادی که در خاطره ذکر شده حضور داشتند، یکی از محاسن این طرح خودجوش بود.
عدم پذیرش خاطراتی که از قول دیگران نقل می شدند، و پی گیری بسیاری از خاطرات تا رسیدن به شاهد و راوی اصلی داستان، مزیت دیگر این جلسات بود.
شناسایی برخی خاطرات ساختگی و غیر قابل باور و غیر موثق، از دیگر محاسنی بود که در اثبات خاطرات واقعی، نقش مهمی داشت.
در همان زمان، برخی کتاب ها در دست انتشار بودند که بخشی از خاطرات آنها از حاج احمد متوسلیان، در جلسات مرور شد که اکثریت حاضرین آنها را رد کرده و خواستار حضور راوی در این جلسات برای اثبات خاطراتش شدند.
زدودن برخی چهره پردازی ها و برجسته سازی غیرقابل باور از حاج احمد، نیز جزو مزایای این جلسات بود.
و در نهایت، دست یابی به بخش های پنهان مانده از دید محققین و پژوهش گران تاریخ انقلاب اسلامی به خصوص در ماجرای کردستان، از محاسن بسیار مهم این جلسات بود که گوشه های مهمی از حماسه آفرینی رزمندگان اسلام و مظلومیت مسلمانان کردستان را به تصویر کشید.

و امروز با گذشت 13 سال از آن جلسات، گروهی با عنوان "هیئت یاران حاج احمد متوسلیان" مسیر را ادامه داده و ماهی یک بار، یاران و هم رزمان وی دور هم جمع می شوند و به مرور و ذکر خاطرات خود از فرمانده شان می پردازند.
ظاهرا هدف اولیه آنان از این جلسات، مقابله با تحریف های امروزی و به خصوص خاطره سازی هایی که طی ده سال اخیر به ویژه درباره سرداران شهید زیاد شده، می باشد.
برخی از عزیزان در این گونه جلسات، تصورشان بر این است که "هر کس می خواهد درباره حاج احمد متوسلیان کار کند، فقط و فقط باید از مسئولین و اعضای این هیئت اجازه بگیرد! که این گونه برخورد، مانع از بسیاری فعالیت های فرهنگی خواهد شد. باید توجه داشت که، قرار نیست این گونه کارها، فیلتری سفت و سخت شوند برای انتشار خاطرات.
بدون شک، ارائه مشورت، راهنمایی، کمک، هدایت و متصل نمودن افراد به راویان اصلی خاطرات، و همچنین حذف خاطرات غیرموثق و احساسی، می تواند از اهداف این هیئت قرار بگیرد.

2
پهلوان "سعید طوقانی"

اسفند 1363، بسیجی نوجوان "سعید طوقانی"، به همراه گردان میثم از لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، در عملیات بدر شرکت کرد و در شرق رود دجله به شهادت رسید، که سال ها بعد استخوان هایش به آغوش خانواده بازگشت.

 


حدود 23 سال پس از آن شب حماسی، "مهدی طوقانی" – برادری که در دوران حیات سعید، کودکی یکی دو ساله بیشتر نبود – به فکر جمع آوری عکس هایی افتاد که دوستان و هم رزمان سعید از حضور او در جبهه داشتند.
کم کم جمع آوری عکس، گسترش یافت و به ثبت و ضبط خاطرات منجر شد. مهدی، در اولین گام ها برای شناسایی و شناساندن برادر شهید خود، اقدام به تهیه چارت تشکیلاتی گردان "میثم" که سعید با آنان در عملیات شرکت کرده بود، پرداخت. به دست آوردن اسامی کل نیروهای گردان، گروهان و دسته با نوع عضویت، مسئولیت و وضعیت آنها از جمله شهید یا زنده، و از آن مهم تر ارتباط و آشنایی آنها با سعید، شیوه ای بود که بسیار خوب جواب داد و او توانست به عکس ها، خاطرات، نامه های مبادله سعید و دوستان و هم رزمانش، دست پیدا کند.

همین امر درباره دوران تحصیلات، فعالیت در بسیج و مسجد نیز گسترش پیدا کرد و امروز منبع عظیمی از اطلاعات و خاطرات درباره شهید سعید طوقانی وجود دارد که به جرات می توان گفت هیچ گونه اطلاعاتی از دید مهدی دورنمانده است، و امروز پرونده عظیم و موثق شهید سعید طوقانی، آماده هرگونه بهره برداری است.
از برجستگی های خاص سعید طوقانی، این بود که وی در سن 6 سالگی 300 دور در 3 دقیقه چرخید و "فرح پهلوی" بازوبند پهلوانی کشور را بر بازوی او بست. با شروع جنگ تحمیلی، سعید که نوجوانی کوچک بود، طاقت نیاورد و شهادت برادر بزر گترش "محمد"، عزم او را برای حضور در میدان دفاع از شرافت، دین و مملکت دوچندان کرد و وی باوجود مقام، مدال و رتبه های بسیاری که در ورزش باستانی به دست آورده بود، به همه آنان پشت پا زد و خالصانه در جبهه حضور پیدا کرد تا به شهادت رسید.

3
دکتر "مصطفی چمران"

در طول دفاع مقدس، بودند بسیاری از افراد که تاثیر به سزایی در آن حماسه بزرگ داشتند، ولی متاسفانه امروز به جز پوستری تبلیغاتی و یا حداکثر کتابی کوچک و محدود، و ویدئوکلیپی احساسی! چیز دیگری از آنها برای نسل امروز و آیندگان و به خصوص محققین و پژوهش گران، در دسترس نیست.

 

بزرگ مردی همچون شهید دکتر "مصطفی چمران"، یکی از آن هزاران است که برجستگی علمی، نظامی و عرفانی او، آن گونه که انتظار می رود، مطرح نشده و حتی کتاب مفصلی درباره زندگی نامه او منتشر نگردیده است.

همین امروز، هستند تعدادی از یاران و هم رزمان او، که حداقل روزهای آخرین حیات وی در کنارش بودند و آن گونه که وی عارفانه و عاشقانه به سوی شهادت می رفت، شاهد اعمال، کردار و گفتارش بودند.
و متاسفانه، تا امروز هیچ کس سراغ آنان نرفته تا در طرحی منظم و منسجم، همه خاطرات پیرامون وی را جمع آوری کرده و به حماسه نگاری و لحظه نگاری شهید چمران پرداخته شود.
در کنار خاطرات ناگفته، که هر ساله برخی از آن عزیزان بار سفر آخرت می بندند و خاطرات بکر آنان نیز با خودشان در سینه خاک جای می گیرد، هستند بسیاری عکس، فیلم و دست نوشته در ایران، آمریکا و لبنان که تا امروز منتشر نشده اند.

و بزرگ ترین حسرت این است که تا امروز، به هیچ وجه شاهد انتشار آلبومی ویژه از تصاویر ارزشمند شهید چمران - که اتفاقا اکثر آنان توسط "کاظم اخوان" عکاس گمنام و مفقود گرفته شده – نبوده ایم
به راستی بعد از 31 سال، انتشار یک آلبوم حاوی همه عکس های موجود از شهید چمران - که الحمدلله کم هم نیستند - چه قدر سخت و ناممکن است؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/٥

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

عید بود.
شاد بودم و شنگول. بچه هام لباس نویشان را پوشیده و منتظر بودند تا مادرشان بیاید و تشریف ببریم به دیدوبازدید فامیل، آجیل و شیرینی خوری و دست آخر هم عیدی جانانه و بعد هم سر راه، در یک چلوکبابی لوکس و مشدی، دلی از عزا درآوریم.

عید بود دیگر.
ماه محرم نبود که لباس سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم!
اونم من که معاصی، توفیق سوگواری بر اهل بیت را ازم سلب کرده و به جایش مزه مثلا شیرین دنیا و دنیازدگی را در کامم نشانده.

حاج خانم دیر کرده بود.
با دوتا پسر گلم، می گفتم و می خندیدم. آنها هم مثل همیشه، با هم کلنجار می رفتند و پیشنهاد می دادند که اول به خانه کی برویم که عیدی توپول تری می دهد.
عمو یا عمه، خاله یا دایی!

به قول قدیمی ها:
فصل گل و صنوبره
عیدی ما یادت نره

توی حال خودم بودم. اصلا نگاهم به کوچه روبه روی خانه مادرم نبود. حواسم هم نبود.
اصلا یادم نبود همین چندروز پیش، اسفندماه را پشت سر گذاشتیم.

چیه تعجب می کنید؟
فکر کردید من توقع دارم عید و بهار و شادی بعد بهمن بیاد؟
نخیر، خودم خوب بلدم و می دونم که با تمام شدن اسفند، سرما و سختی تمام می شوند و ایام گل و شادی، سنبل و هفت سین می رسد.

ولی این مال من و شماست.
برای بعضی ها چی؟
اسفند یادآور چیست؟

نه! نگذارید عیدمان را خراب کنیم.
داریم حال می کنیم دیگر!
برای یک بار هم که شده، بگذارید ما سینه سوختگان! عیش بی داغ و سوگ داشته باشیم!

داشتم می گفتم توی حال خودم بودم.
نه، اهل نوار و این چیزها نیستم.
مجاز مجاز بود.
مال خود رادیوی جمهوری اسلامی ایران بود که داشت پخش می شد.
حالا اگر شما بد برداشت می کنید، به من چه؟!
نیت باید پاک باشد.
به قول یکی از بچه ها:
"قلبت سیاه باشه، پیراهن مشکی می خوای چیکار"!

همین طور که داشتم با مطرب رادیو همنوایی می کردم و روی فرمان رینگ می گرفتم، متوجه شدم کسی آرام به شیشه ماشین می زند.
اول فکر کردم مصطفی است که می خواهد مرا سر کار بگذارد، و یا سعید است که می خواهد مثلا من را بترساند!
ولی نه.
هر دویشان عقب نشسته و به کل کل با هم مشغول بودند.

نمی دانم چرا به یکباره حس تلخی بهم دست داد.
دوست نداشتم برگردم به چپ و ببینم کیست و چیست، ولی برگشتم.

بدنم یخ کرد.
سست شدم.
شل شدم.
وارفتم از آن چه می دیدم.
خدا نصیب نکند.

زهرا خانم بود.
مادر حمید، نادر و کیوان.
پیر و خسته، داشت از کنار ما رد می شد.

شهید حمید محمدی

زهرا خانم (نفر وسط) بر بالین حمید - نوروز ۱۳۶۱

تق تق، آرام به شیشه می زد.
جلوی در را گرفت و نگذاشت از ماشین پیاده شوم، تا به زحمت نیفتم!

نگاه محبت آمیزی به من و فرزندان شادم انداخت.
مطمئنم دست خودش نبود.
وگرنه زهرا خانم، کسی نیست که شادی کسی را عزا کند.
مخصوصا او باوجودی که هربار مرا می بیند یاد خبر مرگ بچه هایش می افتد، قلبا مرا دوست دارد و حاضر نیست اذیتی بشوم.

- عیدت مبارک حمید آقا ...
دیگه به ما سری نمی زنی.
سال نادر و حمید هم که رد شد ندیدیمت ...
چند وقت دیگه هم سال کیوان می شه ...

نادر بر سر مزار حمید ۱۳۶۲

شهیدان علی مشایی نادر محمدی و سعید فتحی - حمید داودآبادی ۱۳۶۱عملیات رمضان

یا حضرت عباس ...
چی می گفت این زن؟!
22 اسفند 1362 نادر او، به همراه حسین نصرتی و علی مشایی، در خیبر جزیره مجنون جاودانه شدند و خبر او را من آوردم.
آن روز وقتی زیر تابوت نادر را گرفتم و آن را به راهروی خانه شان بردیم، زهرا خانم یقه ام را گرفت و در میان اشک و ناله فقط گفت:
"حمید ... تو رفتی نادر منو بیاری ... حالا جنازش رو آوردی ..."
و من فقط سوختم و سوختم.

حمید هم دومین روز فروردین 1361 در فتح المبین به شهادت رسیده بود.
یعنی فردای امروز عید!

قرار بود با کیوان با هم به جبهه برویم که به اصرار زهرا خانم نرفتم.
وقتی تیر 1365 خبر شهادت کیوان را در مهران شنیدم، جرات نکردم به تهران بیایم، و چند وقتی خودم را جلوی زهرا خانم آفتابی نکردم.

اینها چیزی نیست.
این حرف زهرا خانم اصلا اذیتم نکرد ولی ...
وقتی گفت:

- ماشالله چه بچه های گلی ... خدا برات نگهشون داره ...
اگه نادر و حمید و کیوان هم بودند، براشون چه عروسی ای می گرفتم ... الان مثل تو چند تا بچه گل داشتند ... دختر و پسر ...

کیوان بر سر مزار نادر ۱۳۶۴

کیوان و حمید داودآبادی - ۱۳۶۴ نماز جمعه تهران

مردم. سوختم. زبانم بند آمد.

از آن روز به بعد، اول عید که می شود، طوری از کوچه و خیابان محل گذر می کنم که چشمم به زهرا خانم نیفتد، تا با دیدن من، یاد نوگل های پرپرشده اش حمید، نادر و کیوان محمدی بیفتد.

حلالم کن زهرا خانم ... حلالم کن ...
به حق صاحب نام بزرگت، بانوی پهلو شکسته، فاطمه زهرا (س) ، حلالم کن.
سخت محتاج دعای شما هستم تا عاقبت بخیر شوم، که اگر حلالم نکنید ...
وای بر امروز دنیا و فردای آخرتم.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/٥

به خاک پای پدران و مادرانی که شهیدان، از دامان آنان به معراج پرگشودند.

خبر بسیار ساده بود و چه بسا تکراری:
"درگذشت مادر و همسر شهیدان ولی زاده
مادر و همسر شهیدان ولی زاده، به علت بیماری، به رحمت ایزدی پیوست.
خانم "زینالی" همسر شهید "حاج بابا ولی زاده" است که در سال ۶۱ در عملیات رمضان به شهادت رسید.
این مادر صبور و فداکار پس از همسر، سه فرزند دیگرش امیر، اصغر و اکبر ولی زاده را نیز در دفاع از اسلام و انقلاب اسلامی تقدیم کرد.
امیر ولی زاده درسال ۶۳ در عملیات بدر، اصغر ولی زاده در سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ و جانباز اکبر ولی زاده در سال ۶۹ حین ماموریت به شهادت رسیدند."

 

به همین سادگی ...
و البته هیچیک از فرزندان او، در دوبی و به طرز مشکوک! به شهادت نرسیده اند بلکه مادر فداکار، عاشقانه و خالصانه عزیزانش را تقدیم اسلام کرده است.

میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است

این روزها که برخی به در و دیوار می زنند تا مدرک ایثار و شهادت برای خود و فرزندشان تهیه کنند!
همین روزها که اگر جانبازی عزیز و فقط با هفتاد درصد جانبازی و آن هم فقط با تایید ریاست معظم بنیاد جانبازان! فوت کند، به عنوان شهید شناخته و ثبت می گردد.
این ایام که اگر هر عزیز از نیروهای مسلح به این گونه افتخار شهادت نائل گردد، حداقل یک درجه و رتبه برایش بالاتر ثبت می کنند.
این ایام که ...

شیرزنی چون همسر شهید حاج بابا ولی زاده که خالصانه و بدون هرگونه چشمداشتی، سه گل زیبا و جگرگوشه خود را که در دامان پاک خویش پرورانده و به راه اسلام، انقلاب، ولایت و دفاع از مملکت، به قربانگه می فرستد، چه جایگاه و حکمی دارد؟!
در قاموس بنیاد جانبازان، چند درصد به حساب می آید؟!
در قاموس اداری و سازمانی، چه رتبه و جایگاهی پیدا می کند؟!
اهدای هر شهید که هر کدام آن، قلبی عظیم را به آتش می کشد و جانی سخت را به سوگ می نشاند، چند درصد محاسبه می گردد؟
شهید محسوب می شود یا ...؟!

و صد البته که خانواده معظم و معزز شهدا، که همه داشته خویش را در طبق اخلاص نهادند و هم امروز، خالص تر و بسیار پایدارتر از آنان که غرور سابقه گذشته، مغرورشان ساخته و کرده و ناکرده خویش را فدای فرزند ناخلف و لندن نشین خویش نمودند، و ماهانه 14 میلیون تومان ناقابل از بیت المال مسلمین در کام آن ریختند، نه نیازی به این القاب و جایگاه مادی دارند و نه اصلا به آن فکر می کنند.
چرا که این عزیزان که هر روز شاهد رحلت یک یکشان هستیم، آگاهانه با خدای خویش معامله کردند و به پای آن، جگرگوشه خویش فدا کردند و خود صابرانه به امید رضایت پروردگار ایستادند و لب به گله و شکایت نگشودند.
 
به راستی امروز که اگر پدر، عمه، پسرخاله و پدرزن فلان عنصر سیاسی، وزیر و وکیل اسبق، دارفانی را وداع گوید، همه و همه از وزرا، وکلا، فوتبالیست ها و حتی هنرپیشگان و دیگرپیشگان! برای عرض تسلیت ویژه و دوقبضه، با ارسال دسته گل های فراهم آمده از بیت المال، از یکدیگر سبقت می گیرند، چرا در مراسم خانواده معظم شهدا، همواره ناظر غیبت بی علت هرگونه مسئولین دولتی لشکری و کشوری هستیم؟!
و صدالبته هرچه به انتخاباتی مهم از جمله ریاست جمهوری نزدیک شویم، شاهد چفیه بر سر کردن فلان دکتر و فلان فرتوت سیاسی هستیم، که حریصانه به آسایشگاه جانبازان و دیدار با خانواده شهدا می شتابند!
واقعا خانواده شهدا چشم و چراغ ما هستند یا فک و فامیل فلان رئیس و مدیر و ...؟!
یادمان نرود نشود:
"الم یعلم بان الله یری؟"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩۱/٢/٢

یکی از شهدای شاخص حزب الله لبنان در جریان جنگ 33 روزه با رژیم صهیونیستی، "ربیع جعفر قصیر" نام دارد.
ربیع، عضوی از خاندان بزرگِ "قصیر" در شهرک "دیرقانون النهر" در استان جنوبی صور لبنان بود که در بدنه مقاومت اسلامی لبنان حضوری بسیار پررنگ دارند.

 

احمد زین الدین – حمید داودآبادی – کوچکترین عضو خانواده قصیر – شهید ربیع قصیر
تابستان 1377 روستای "دیرقانون النهر" در جنوب لبنان

عکس یادگاری زیر درخت انار، مکان آخرین وداع امیرالاستشهادیین "احمد قصیر"

در سال 1362 اولین عملیات استشهادی حزب الله لبنان، توسط برادرِ ارشدِ ربیع، یعنی شهید "احمد قصیر" انجام گرفت که طی آن ده ها تن از افسران و نیروهای اطلاعات ارتش اشغالگر به درک واصل شدند. در 40 سال گذشته، هیچ گاه رژیم صهیونیستی در یک روز متحمل خسارتی چنین سنگین نشده بود. در تهران نیز خیابانی به نام احمد قصیر نام گذاری شده است.

"موسی" فرزند ِدیگر خانواده قصیر، نیز چند سال بعد در نبرد با متجاوزین صهیونیست به شدت زخمی شد و بر اثر همین جراحات به شهادت رسید.

 

این عکس را به یادگار از ربیع گرفتم

 

شهید ربیع قصیر در لباس رزم

ربیع قصیر پس از شهادت دو برادرش متولد شد و تقدیر چنین بود که او هم به یکی از مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان تبدیل شود.

 

شهید ربیع قصیر در کنار رهبر و فرمانده "سیدحسن نصرالله"

ربیع در جنگ 33 روزه در تابستان 1385، با نام عملیاتی "حاج علی" به عنوان مسئول یک تیم ضدزرهی وارد میدان شد و پس از شکار 8 تا 10 تانک ضدهسته ای "مرکاوا"، توسط هواپیماهای ارتش صهیونیستی هدف موشک قرار گرفت و به شهادت رسید.

گفتگوی جالب با خانواده همسر شهید ربیع قصیر را اینجا بخوانید




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب