این سال ها و روزها، بازار تجلیل و تقدیر از فعالان فرهنگی به خصوص در صدا و سیما بسیار گرم شده و متاسفانه در عرصه فرهنگ دفاع مقدس اصلا کسی به چنین موضوعی نیندیشیده و یا اگر هم بوده، بسیار محدود بوده است.
در این میان بوده اند افرادی که خالصانه، بی هیچ چشمداشت و حتی با وجود موانع بسیاری که برخی مدعیان نیز بر سر راه آنان قرار می دادند، با چنگ و دندان و مایه گذاشتن از جسم و روح خویش، تاثیر ارزشمندی در این عرصه داشتند که متاسفانه نه تنها برای مدیران و مسئولین فرهنگی، که برای مخاطبین نیز گمنام مانده اند.
شاید برخی تصورشان این است که عرصه فعالیت فرهنگی دفاع مقدس، مملو است از سکه زر و تقدیر و ... اتفاقا نه. و اگر هم چیزی هست، متعلق به یک عده بادمجان دورقاب چین است که همواره یا دبیرهمیشه کنگره های سکه باران شعر و داستان و ... هستند و یا خود را جلوی چشم مدیران قرار می دهند و مدام نیز از آنان تجلیل شده است که اصلا سزاوارش نبوده اند.
در این میان، هستند و متاسفانه بودند انسان های بی ادعایی که فقط به فکر انجام تکلیف خود بوده و در عرصه کار امروزی خویش، خود را همچون رزمنده حاضر در خط مقدم می پنداشتند؛ و به جای حسرت و افسوس خوردن که چرا زمان جنگ نبودند، همچون رزمندگان به جای حسرت خوردن به این که چرا عاشورای 61 هجری نبودند تا امام خویش را یاری کنند، سنگرهای فرهنگی را پر می کنند تا مبادا دشمن آن جا را هم به تصرف درآورد.
اگر اشتباه نکنم، اواسط سال 72 بود که خانمی تماس گرفت و گفت که از رادیو زنگ می زند. ظاهرا ایشان کتاب خاطرات بنده "یاد یاران" را خوانده و شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود. قرار را برای روز بعد در ساختمان رادیو در میدان 15 خرداد (ارک) گذاشتم.
از همان بدو ورود، پیشنهادی که داد، خیلی برایم عجیب بود. او متنی از خاطراتم درباره شهید مصطفی کاظم زاده جلویم گذاشت که به صورت سناریوی نمایش رادیویی درآورده بود، و گفت که من باید در نقش خود و فرد دیگری در نقش مصطفی بازی کند و نمایشی رادیویی تولید کنیم.
من که تا آن زمان تجربه چنین کاری را نداشتم، پیشنهاد دادم که فرد دیگری نقش من را ایفا کند که ایشان رد کرد و گفت:
- اصل کار ما بر این است که صاحب خاطره در جای خودش بازی کند و خاطره را به صورت نمایش تعریف کند.
هر چه اصرار کردم که نه، از ایشان انکار که بله.
و سرانجام آن شد که اولین کار نمایشی ام تولید شد.
من در نقش خودم بودم و جوانی خوش سیما که فهمیدم نامش "امیرحسین مدرس" است، در نقش مصطفی بازی کرد و انصافا هم نقش او را خوب از آب درآورد.
طی سال های بعد، آن برنامه که ظاهرا مخاطب و طالب زیادی داشت، چندین بار از برنامه "تا انتها حضور" پخش شد.
بعدها نیز یکی دو بار دیگر خاطرات دیگری ازکتابم را ایشان به صورت نمایشنامه درآورد که با امیرحسین مدرس و دیگران اجرا کردیم و از رادیو پخش شد.

"طاهره سادات هاشمی پوراصل تهرانی" تهیهکننده رادیو ایران بود که برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" را نویسندگی تهیه و تولید می کرد.
وی از اول آبان ماه سال 61 با عنوان نویسنده، فعالیت خود را در رادیو ایران آغاز کرد و سال 72 با عنوان شغلی پژوهشگر به استخدام رسمی سازمان درآمد و به مدت 17 سال در رادیو به عنوان تهیهکننده و سردبیر مشغول بکار بود.
هاشمی خود نویسندگی و کارشناسی برنامههایش را برعهده داشت و در طول فعالیتش در رادیو برنامههایی چون "جان شناس"، "سیب نقرهای" و "تا انتها حضور" را تولید و پخش کرد.
بنا براظهار کارشناسان و مخاطبین، "تاانتها حضور" پرشنوندهترین، موثرترین و جذابترین برنامههای رادیو ایران در حوزه دفاع مقدس و پیوند آن با آسیبشناسی مسائل روز جامعه محسوب میشود. هاشمی در این برنامه ارتباط بسیار خوبی با شهدا و خانوادههای معظم آنها برقرار کرده بود، به طوری که پنجره جدیدی را به سمت ارزشها و ناگفتههای جنگ و دفاع مقدس گشوده بود.
طاهره سادات، خواهر "سیدجواد هاشمی"، متولد 1343 سرانجام شامگاه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در سن 46 سالگی بر اثر بیماری سرطان دارفانی را وداع گفت.
بدون شک خانم هاشمی یکی از فعالان گمنام عرصه فرهنگ دفاع مقدس است که از دید همگان دورمانده و از او برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" برجای مانده است.
امیدوارم مسئولین رادیو، همه قسمت های آن را مجددا پخش کنند، یا در اینترنت، یا به صورت لوح فشرده در اختیار مخاطبین قرار دهند.
روحش شاد
چند سال پیش بچه های دانشگاه علوم پزشکی بابل تماس گرفتند و اصرار داشتند که برای سخنرانی به آن جا بروم. من هم بنا را بر این گذاشته بودم که هرطور شده، نروم. علتش هم این بود که قرار بود مراسم بزرگ و مفصلی با حضور همه اساتید، دانشجویان و روسای دانشگاه برگزار شود که در آن از دانشجویان نمونه تجلیل کنند. یعنی یک جمع کاملا علمی و دانشگاهی.
هر چه گفتم:
- آخه پدرآمرزیده ها، خاطرات جبهه چه ربطی داره به انتخاب دانشجوی نمونه؟
قبول نکردند و گفتند:
- چون چندتایی از دانشجویان نمونه بسیجی هستند، مسئول برگزاری مراسم هم بسیج دانشجویی شده و برای همین ما تشخیص دادیم شما بیایید و برای ما سخنرانی کنید.
مجبوری قبول کردم. روز موعود، ماشینی آمد دنبالم و یک راست رفتیم بابل. ظاهرا سخنران اول مراسم آقای دکتر "محمد اسلامی ندوشن" استاد بزرگ تاریخ در دانشگاه های ایران بود. بعد از ایشان، من وارد سالن شدم و هنگامی که ردیف اول صندلی ها نشستم، متوجه شدم همه اساتید و روسای دانشگاه و دانشکده ها آن جا نشسته اند. یکی از آنان در گوشم گفت:
- خیلی خوش اومدید. من خواستم ازتون خواهش کنم با توجه به این که دانشجویان ما بسیار خوش فکر و مستعد هستند، لطف کنید و در رابطه تفاوت شهادت و خودکشی برای آنها سخنرانی کنید که یکی از موضوعات مهمی است که دشمن علیه آن تبلیغ می کند.
ای وای! قرارمان این بود که فقط خاطره تعریف کنم، حالا شده بود یک سخنرانی علمی درباره تفاوت شهادت و خودکشی!
طبق روال همیشه و این بار بیشتر، هزار صلوات به پیشگاه حضرت زهرا (س) نذر کردم و با سلام و صلوات رفتم پشت تریبون. شروع کردم به طرح سوال درباره این که "باتوجه به این که در اسلام خودکشی حرام است، چرا بچه بسیجی ها خودشان را روی میدان مین می انداختند؟" و ...
به لطف خدا، حدود یک ساعت در این رابطه سخنرانی کردم که وسطش چندتایی خاطره مرتبط با موضوع گفتم. همین که والسلام را گفتم و خواستم که بروم بنشینم، صدای صلوات جمع بلند شد.
رئیس دانشگاه و دانشکده ها جلو آمدند و کلی تشکر کردند. من هم شروع کردم به ذکر صلوات.
ناهار را در بسیج دانشگاه خوردیم. چندتایی از بچه های بسیج که دورمان بودند، شروع کردند به سوال. یکی از آنها گفت:
- ببخشید استاد، شما مدرک تحصیلیتون چیه؟
خیلی راحت گفتم:
- من سیکل دارم. چون از وقتی رفتم جبهه، دیگه به پشت میز و نیمکت مدرسه برنگشتم.
بیچاره ها یخ کردند. بدجودری خورد توی ذوق شان. با خنده گفتم:
- چیه حالتون گرفته شد یه بچه سیکلی براتون سخنرانی کرد؟ نکنه توی گزارش کارتون می خواستین بنویسین دکتر یا پروفسور؟
موقع برگشتن به تهران، با دکتر ندوشن در یک ماشین بودیم و تا خود تهران، با هم بر سر موضوعات تاریخی و فرهنگی بحث و صحبت کردیم. البته من بیشتر شنونده بودم و از آموزش های علمی استاد بهره می بردم. نزدیک تهران که رسیدیم، آقای ندوشن گفت:
- ببخشید آقای داودآبادی، شما دکترای چی دارید؟
که خندیدم و گفتم:
- من سیکلانس دارم.
تعجب کرد و پرسید: "یعنی چی؟"
که گفتم: "همون سیکل خودمونه. ته سوم راهنمایی. البته ردی اول دبیرستان هم دارم."
او هم جا خورد. خنده ام گرفت. بیچاره چند ساعت داشت با من درباره تاریخ و ادبیات بحث می کرد، آخرش که فهمید با یه بچه که فقط سیکل داره بحث می کرده، حالش گرفته شد و تا ته مسیر دیگه حرف نزد.
دو سه سال پیش، بچه های اسلامشهر دعوت کردند تا برای مراسم هفته بسیج، به مسجد آنها بروم و خاطراتی از شهدا تعریف کنم.
شاید بزرگترین نفرینی که شهدا در حق امثال من کردند، این بود که آنها بروند و من بمانم تا با روسیاهی، شکستگی و خستگی، از آن عزیزان و حماسه و عشق شان خاطره تعریف کنم. آن هم برای بچه بسیجی های مخلصی که عاشقانه منتظر شنیدن آن خاطرات از زبان الکن و قاصر امثال بنده هستند.
القصه!
وقتی وارد مسجد شدم، دیدم چند تایی روحانی نشسته اند و در کنارشان خانواده معظم شهدا. بچه های جوان و نوجوان بسیجی هم با لباس و تیپ زیبای خود، صف بسته بودند.
مجری رفت پشت تریبون ایستاد و پس از قرائت چند خطی شعر، به حضار نوید داد که:
- امروز میهمان عزیزی در جمع ماست که عطر و بوی شهدا را با خود آورده است ...
و در معرفی این میهمان عزیز و ارجمند! گفت:
- هم اکنون در خدمت دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام ...
تا این را گفت، با خودم گفتم:
- حالا باید یکی دو ساعت پای صحبت حاج آقا بشینم.
چون قبلا به دعوت کنندگان گفته بودم که برنامه مرا بگذارند اول مراسم که زود برگردم و به کارهای دیگرم برسم. با این حساب ذکر خاطرات من می افتاد بعد صحبت های دانشمند فرزانه و ...
در همین حال و هوا بودم و با خودم کلنجار می رفتم که مجری ادامه داد:
- دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام والمسلمین حمید داودآبادی. از ایشون دعوت می کنم تا ما را به فیض اکمل برسانند. شما هم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد، ایشان را همراهی کنید.
رنگم پرید. دوروبرم را نگاه کردم. کسی جز خودم را ندیدم. ولی هر چه فکر کردم، هیچ کدام از این القاب در من نبود. نگاه مجری و اشارات او را که دیدم، متوجه شدم با بنده است.
بسم الله گفتم و رفتم پشت تریبون. پس از سلام به حضار گفتم:
- ببخشید، ظاهرا قرار بوده میهمان دیگری این جا تشریف بیاورند، چون بنده نه دانشمند هستم و نه فرزانه. اسمم حمیده. به خدا تا امروزحتی یک خط هم از کتب فقهی مثل "جامع المقدمات" و غیره رو هم نخوندم. اینو گفتم که یه وقت فکر نکنید این آخونده که خلع لباسش کردند، واسه چی اومده سخنرانی ...
بعدا فهمیدم این شیطنت، از طرف یکی از بچه ها آب می خورد که نتوانسته بودم بروم هیئت شان سخنرانی و این طوری خواسته بود مرا یک گوش مالی حسابی بدهد که داد!
جاهل را نمی بینی مگر در افراط یا تفریط.
امیرالمومنین علی (ع)
به گزارش ندای انقلاب، فیلمی که در زیر می بینید مروری است کوتاه بر زندگی موجودی که آخرین تلاشهایش را برای مطرح شدن را به هر نحو انجام می دهد!
ولیکن حیف که هرگز مطرح نمی شود....!
لینک دانلود فیلم نفاق نوری زاد
اعترافات پسر نوری زاد: ساخت این فیلم یک ماموریت بود
اباذر نوری زاد پسر محمد نوری زاد که در آمریکا سکونت دارد، در گفت و گو با رادیو کوچه پرده از پیش طراحی شده بودن این فیلم برداشته است.
پس از انتشار فیلمی افشاگرانه در برخی رسانه ها در مورد محمد نوری زاد، پسر وی در گفتگو با برخی رسانه های ضد انقلاب اعترافات جالبی داشته است.
به گزارش ندای انقلاب، اباذر نوری زاد پسر محمد نوری زاد که در آمریکا سکونت دارد، در گفت و گو با رادیو کوچه پرده از پیش طراحی شده بودن این فیلم برداشته است.
وی در این گفت و گو ضمن تاکید بر این نکته که این فیلم قسمتی از پروژه از پیش طراحی شده بوده می گوید:" تمامی صحنههای گرفته شده مربوط به بین دو تا چهار ماه پیش است که وی برای بخشی از یک پروژه سینمایی خود از پدرش گرفته است."
در ابتدا طبق گفته های محمد نوری زاد این فیلمی بوده که توسط خودش به صورت مستند و به صورت محدود ساخته شده است ولیکن با اظهارات پسرش مشخص شد که نوری زاد مانند گذشته با دروغگویی و آدرس غلط دادن درصدد انحراف افکارعمومی از این حرکت ضدانقلابی اش بوده است.

اباذر نوری زاد در حال آموزش پدر بازیگرش در فیلم کذایی!
همچنین بنابر اظهارات اعتراف گونه پسر نوری زاد، مشخص شد که وی با ماموریتی که برایش در خارج ازکشور تعریف شده درصدد ساخت چنین فیلمی با استفاده از پدرش برآمده است و پدر نیز که همچون سالهای گذشته درصدد مطرح شدن بوده است، این بار جلوی دوربین پسرش به نقش آفرینی پرداخته و دروغهایی از جنس دروغهای فتنه گران را بازگو نموده است.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/٢٠ - حمید داودآبادی
"سید مهدی هاشمی"
متولد قهدریجان از توابع اصفهان، از زمان شاه برای خود باند و گروهی مخوف داشت که هر مخالف و منتقدی را با کشتار و تهدید خفه می کرد. به همین لحاظ در زمان طاغوت به اتهام معاونت در قتل آیتالله شمس آبادی دستگیر و محکوم گردید و هنگامی که عده ای از نیروهای مبارز ایرانی در خارج از کشور در حمایت از او تظاهرات کردند، امام خمینی (ره) در پیامی به این مضمون اعلام کرد: "سیدمهدی هاشمی یک مجرم جنایتکار است نه مبارز سیاسی."
از نکات جالب پرونده هاشمی این است که وی در زمان شاه خبرچین ساواک شده و علیه محمد منتظری نیز گزارش و اطلاعاتی به ساواک داده است.
سیدمهدی هاشمی، برادر "سیدهادی هاشمی" داماد منتظری - از بانفوذترین افراد بر روی منتظری که برخی همه وقایع دفتر ایشان را از چشم هادی می دانند - پس از پیروزی انقلاب از زندان آزاد و به مناصب مهمی دست یافت.
با وجود اصرارهای بسیار آیت الله منتظری در حمایت از سیدمهدی هاشمی، وی سرانجام 6 مهر 1366 به جرائم مختلف قتل و شکنجه مخالفین گروه خود، اعدام گردید.

سید هادی هاشمی


سیدمهدی هاشمی محکوم در دادگاه زمان شاه به جرم قتل و جنایت

هاشمی روزهای اعتراف به جنایات و قبل از اعدام

آنان که به اسم دوست خون به دل امام خمینی (ره) کردند
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/٢٠ - حمید داودآبادی
از امروز قصد دارم برخی عکس ها از افراد سیاسی بخصوص آنهایی که در طی مسیر انقلاب اسلامی کم آوردند و هر یک به نوعی از در مخالفت درآمده و غالبا به آغوش دشمنان پناه بردند، منتشر کنم.
هیچ تفسیری بر این عکس ها نمی نویسم چون خود گویای واقعیت هستند.
برای اولین قسمت، عکس هایی از "سیدابوالحسن بنی صدر" اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران که پس از خیانت و پیوستن به منافقین، سرانجام با لباس و آرایش زنانه، همراه مسعود رجوی رهبر منافقین، و دخترش فیروزه، توسط کاپیتان خلبان بهزاد معزی با هواپیمای اختصاصی شاه پهلوی از ایران فرار کرد، می گذارم:

بنی صدر درحال بوسیدن دست امام خمینی (ره) هنگام تنفیذ حکم ریاست جمهوری

بنی صدر در کنار آیت الله شهید سیدمحمد حسینی بهشتی

بنی صدر در کنار شهید محمدعلی رجایی

بنی صدر در کنار ابوشریف فرمانده اسبق سپاه

بنی صدر در کنار اوریانا فالاچی خبرنگار ایتالیایی

اولین رئیس جمهوری اسلامی ایران در اوج ادعای سخت دینداری حال دست دادن با خانم نماینده آمریکا

مسعود رجوی – بهزاد معزی – بنی صدر
پس از فرار با آرایش زنانه از ایران، در پاریس

فیروزه بنی صدر دختر 15 ساله بنی صدر
که با رجوی 32 ساله ازدواج کرد، در پاریس در کنار شوهر و پدر خود

فیروزه بنی صدر پس از طلاق از رجوی، امروز دکتر دندانپزشک در پاریس

بنی صدر در جمع بریدگان سازمان منافقین در پاریس، برای رهبری جدید فراریان این گروهک
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/۱٩ - حمید داودآبادی
شاید ده سالی از اون شب میگذره. شبی مثل همه شب های زندگی من و ما. مثل زندگی شما!
از اون شب هایی که سر راحت بر بالش می گذاریم و اصلا خیالمون نیست دوروبرمون چه خبره و مثلا توی بیمارستان بغل خونمون کی داره می میره، شایدم کی زنده می شه!!!
منم مثل شما، و نه پاک و مطهرتر از شما، یه دفعه زد به سرمون که بریم بیمارستان.
بیمارستان ساسان.
دروازه بزرگ باغ شهادت!
"ته خط" همه جانبازان.
هر کی بره، مطمئنا دیگه برنمی گرده.
می گفتند چند روزی هست که اون جا بستریه. خیلی بیشتر از اون که من بی معرفت، اهمیت بدم و برم ملاقاتش.
نمی شناختمش، ولی رزمنده که بود!
باهاش همرزم نبودم، همدین که بودم!
وای از من و ما با این اخلاقمون.
سوار بر موتور رفتیم بیمارستان.
طبق روال همیشه راه نمی دادند و خوششون می اومد التماس کنیم، که کردیم!
در بخش هم همین مشکل را داشتیم، که با دو سه تا قسم و خواهش تمنا حل شد.

ساعت نزدیک 10 شب بود.
آرام خفته بود در بستر.
شیری آرام گرفته از گزند روزگار.
همین که نزدیک شدیم، چشمانش باز شدند. معلوم بود خواب نبوده، ولی آن قدر دوست ندیده که خسته شده.
به غیر از دختر مظلوم و همسر وفادارش، دیگر کی بود که سراغی از امروز او بگیرد؟!
همان جا کنار تختش ایستادیم به صحبت و بیشتر ذکر حاطره.
می دانستم اذیت می شود، ولی چاره چه بود؟
خودش می خواست.
با صدایی گرفته که با هزار سختی و مشقت از ته حلقومش بالا می آمد، گفت که از "شلمچه" برایش بگویم و گفتم.
از سه راه مرگ. از کربلای پنج و ...
از شهید حاج "محسن دین شعاری".
اشک از گوشه چشمانش جاری شد.
اشکم را خوردم تا فکر نکند کم آورده ام!
ساکت که شدم، مچ دستم را فشار داد و آرام تر از قبل، ملتمسانه گفت:
- بگو ... بازم بگو ...
خنده ای ساختگی ساختم و گفتم:
- دیگه از چی بگم؟
و او باز گفت:
- از شلمچه ... بازم از شلمچه بگو ...
و من گفتم و گفتم تا این که اشک خودمم جاری شد.
اشک های پاکش بالش را خیس کردند.
دیگر نتوانستم بمانم. ترجیح دادم که بروم. تا فهمید که گفتم:
- خب دیگه خداحافظ ... ما داریم میریم ...
مچ دستم را گرفت و گفت:
- بازم از حاج محسن دین شعاری بگو ...
و باز گفتم.
برای این که نگذارم زیاد اذیت شود و گفتن را تمام کنم، گفتم:
- راستی ببینم، با این حال و روزت، درد هم داری؟
انگار بدترین سخن از دهانم خارج شده!
رنگ به رنگ شد.
اشک هنوز گوشه چشمانش بازی می کردند.
فهمیدم ... نه! دیدم که لبش را به دندان می گیرد، ولی فقط یک کلمه جوابم را داد:
- ولش کن ...
چند روز بعد دوستان خبر آوردند:
"غلام رضا مدنی" از بچه های گردان تخریب ... آسمانی شد.
ده دوازده سال پیش که هنوز اون قدرها از پایان عاشقی جنگ دور نشده بودم و یه نمه حال و هوای اون روزهارو با خودم داشتم و جای تیر و ترکش های دوران خوب جبهه قلقلکم می داد، برای عمل جراحی، چند روزی در بیمارستان ساسان بستری شدم.
در اتاق انتهای راهرو، یکی از اهالی باصفای شمال کشور که ظاهرا در عملیات کربلای 5 خیلی سخت شیمیایی شده بود، قرار داشت. نامش را که پرسیدم، خودش را "صادق روشنی" معرفی کرد. جوانی بسیار محجوب، مومن و پاک سیما که از همان لحظه اول به حال و هوایش غبطه خوردم.

به روحیاتش غبطه خوردم، ولی از اینکه شدت مسمومیت و اوضاعش را تصور کنم، فراری بودم.
نفس کشیدنش، اعصابم را خورد می کرد. توان نداشتم کنارش بنشینم.
اصلا با خودم فکر نمی کردم روزی برسد از تنفس دیگران، این قدر آزرده شوم!
آن قدر بریده بریده و تکه تکه نفس می کشید که من خسته می شدم. من که فقط نظاره گر بودم و ذره ای از حال و روزش را درک نمی کردم.
همچون سکسکه، ذره ذره هوا را می داد پایین، و تکه تکه برمی گرداند بالا.
وققتی فهمیدم از سال 65 تا امروز همین طور سخت و سوزنده تنفس می کند، رنگم پرید.

هنگامی که پرسیدم:
- تنفس برای تو چگونه است؟
گفت:
- هنگامی که هوا را می دهم پایین، انگار یک گلوله آتشین می دهم پایین و وقتی می خواهم برگردانم، انگاری انفجاری عظیم در سینه ام رخ می دهد. کاشکی می شد این قدر سوزنده نفسم بالا و پایین نشود.
همه اینها یک طرف، وقتی بهش گفتم:
- خدا وکیلی درد و سوز هم داره؟
خندید و با صدای گرفته اش گفت:
- اون دیگه مال عشقشه ...

و امروز صادق روشنی، با گذشت 25 سال از روزهای خوش کربلای 5 همچنان همان گونه تنفس می کند. با سوز و گداز و آتشین.
دوست عزیز جانباز "غلامعلی نسایی" خاطرات برادر عزیز "صادق روشنی" را در کتابی با عنوان "زود پرستو شو بیا" جمع آوری کرده که توسط "نشر عماد" راهی بازار شده است.
کار دنیا چقدر عجیب است.
نه! اگر انسان را بشناسیم و تاریخ را بخوانیم، و ببینیم چقدر مشابه اتفاقات امروز در گذشته وجود داشته، می فهمیم که عملکرد برخی حضرات بخصوص در جریان فتنه 88 زیاد هم عجیب نیست.
یکی از این افراد به ظاهر عجیب، "محمد نوری زاد" است که چند صباحی از برنامه های دفاع مقدس تناول فرمود و امروز افتاده است به دریوزگی به پیشگاه غرب و فتنه گران و سینه چاک آنان شده.
(ظاهرا ایشان با "علیرضا نوریزاده" ضد انقلاب فاسد مقیم خارج نسبتی ندارد!)

نوری زاد دیروز در کنار شهید آوینی (نفر بالا ایستاده)

نوری زاد در کنار دخترش

نوری زاد در جمع فتنه گران سبز

کروبی در جمع خانواده نوری زاد تندرو ی افراطی دیروز
همین نوری زاد که زمانی آن قدر تندرو بود که وقتی دیگران به او توصیه می کردند عاقلانه تر بنویسد و کار کند، آنان را تا حد تکفیر می کوبید.
همین نوری زاد که با نام مستعار زنانه، در یکی از روزنامه های جناح راست مطالب تند می زد و همه اصلاح طلبان را به باد می گرفت و جالب اینکه به قول خودش کلی خواستگار هم پیدا کرده بود!
و همین نوری زاد که در یکی ازمقالاتش "سیدمحمدعلی ابطحی" را به جرم اینکه در ساحل بیروت با شلوارک رفته و دست بر قضا آقای نوری زاد ایشان را زیارت فرموده، به باد تهمت و اهانت گرفت که چرا لباس مقدس روحانیتش را در ساحل آن چنانی بیروت از تن درآورده است!
اواسط دهه 70 برنامه ای از تلویزیون پخش می شد به نام "حماسه خمینی". کارگردان و همه کاره آن برنامه که مستند و گفت وگو با افراد مختلف بود، با "محمد نوری زاد" بود.
چند نوبت هم با بنده مصاحبه کردند در رابطه با تاثیر و نقش امام خمینی در بیداری شیعیان لبنان، که همان زمان ها پخش شد.
تیتراژ آغازین آن برنامه، فیلمی بود به ظاهر مستند که مجروحی افتاده بر برانکارد را نشان می داد که فریاد می زد: "امام رو دعا کنید."
آن زمان ایامی بود که عملیات تفحص و کشف شهدا در منطقه فکه و طلائیه جریان داشت و بچه های "روایت فتح" هم مدام در آن عملیات حضور داشتند و فیلمبرداری می کردند و تصاویر بکر و خوبی هم تهیه کرده بودند.
بخشی دیگر از تیتراژ برنامه تولیدی آقای نوری زاد، تصویری بود از پیدا کردن چند تکه استخوان که مثلا باقی مانده پیکر شهداست و عکسی از امام خمینی که میان پاره های استخوان یافت می شود.
هر چه بیشتر به این تصاویر نگاه می کردم، بیشتر شک می کردم.
عین این دو تصویر را قبلا مستند در تلویزیون دیده بودم ولی اینها، آنی نبودند که به طور واضح و شفاف پخش می شدند.
وقتی از یکی از دست اندرکاران برنامه آقای نوری زاد این ماجرا را سوال کردم که این تصویرها از کجاست و چرا با رنگ و لعاب آنها را غیر واضح کرده اید، پس از کلی قسم و آیه که صدایش را در نیاورم، گفت:
- راستش این تصویرها اصلا مستند و مربوط به جنگ یا تفحص نیستند. بلکه در بیابان های اطراف تهران گرفته شده. آن رزمنده هم که مثلا مجروح شده، یکی از بچه های خودمان است.
با تعجب بیشر پرسیدم:
- خب پس اون استخوان های شهدا چی؟
که خندید و گفت:
- آقای نوری زاد تعدادی تکه پاره استخوان حیوانات را در بیابان پیدا کرد و آنها را گذاشتیم زیر خاک که عکسی هم از امام گذاشتیم لای آنها و به عنوان استخوان شهدا از آنها تصویر برداری کردیم.
به همین سادگی:
آقای نوری زاد استخوان های حیوانات را به جای بدن مطهر شهدا در برنامه هایش قالب می کرد.

نوری زاد و دریوزگی به پیشگاه فتنه گران که توبه او را قبول کرده تا درجمع خود بپذیرندش
یکی ازکارگردانان مطرح سینما که چند صباحی با نوری زاد همکاری داشته، تعریف می کرد:
- نوری زاد آدم ریاکار و متظاهری است. او به هر طریق ممکن از احساسات اطرافیانش سوء استفاده می کرد. بعضی وقت ها، دم ظهر که نوری زاد به محل کارش در موسسه شهید آوینی می آمد، کتش را آرام آویزان می کرد و خطاب به چند نفر جوان ساده که همواره دور و برش بودند و او را بسیار مخلص و ... می پنداشتند، می گفت:
امروز صبح خدمت آقا بودم ... آقا به من اظهار لطف فرمودند و مرا بوسیدند. دست آقا بر شانه های کت من خورده ...
و آن چنان تقدسی به کت خود می داد که آن جوانان ساده آن را می بوسیدند.
حالا آنهایی که بهتر خبر دارند و از بودجه چند میلیارد تومانی بیت المال برای ساخت برنامه "چهل سرباز" توسط همین نوری زاد که امروز بی حیا و گستاخانه بر همه کس و همه چیز می تازد، مطلع هستند، بیشتر برای مان بگویند.

ببخشید!
افراط و تفریط یعنی چه؟
کسب مال حرام و لقمه حرام چه شکلی ست؟
اینها کی اعتدال را در دوستی و دشمنی خواهند فهمید؟
واقعا لقمه حرام باعث نمی شود آدم به این ضلالت و نفاق بیفتد؟!
خداوند همه را عاقبت بخیر کند.
الهی آمین
نظر مهم و قابل توجه:
دوست عزیز "حسین جودوی" از خبرنگاران فعال خبرگزاری فارس، به نکته مهمی درباره محمد نوری زاد اشاره کرد که بهتر دیدم همین جا منتشر کنم:
حاج آقا سلام
سر پروژه ویژه نامه شهید آوینی که برای رسانه ای که خبرنگار اون هستم، رفتم سراغ "ابراهیم کیهانی" (اولین تهیه کننده روایت فتح). خب همان طور که شما هم بهتر از من می دانید، سر فیلم "خنجرو شقایق،" یک سری از همکاران آقا مرتضی علیه ایشان در مجله سروش مطلبی را نوشته و حتی زیر آن را با اسم خود امضاء کردند.
در گفتگو با ابراهیم کیهانی رسیدیم به این جا که دلایل اختلافش با آقا مرتضی چه چیزهایی بوده؟
کیهانی یکی از دلایل اختلاف را محبت و راه دادن آقا مرتضی به یک سری از افرادی می دانست که معتقد بود آنها با نظام مشکل دارند اما برای این که امورات زندگی شان بگذرد دارند ادا درمی آورند. برای اثبات حرفش، نام همین آقای نوری زاد را هم آورد. می گفت من (کیهانی) به مرتضی ایراد می گرفتم که چرا این نوری زاد را تحویل میگیری؟ این ادم ظاهرش با باطنش فرق میکند.
مرتضی هم در جواب می گفت:
امثال این جور آدم ها را اگر ماها ول کنیم، اینها می روند توی دامن ضد انقلاب.
راستش را بخواهی بعد از آن مصاحبه، فکر می کردم کیهانی دارد غلو میکند، ولی امروز به این جا رسیده ام که حرف او کاملا درست است.
آقا مرتضی کجایی که این آدم به جایی رسیده که وقتی دیده از این حرف های انقلابی هیچ چیزی گیرش نمی یاد، رفته سراغ حرف های جدید تا بتواند برای خودش باز چیزی بدست بیاورد ...
خدا عاقبت همه را ختم به خیر کند
* این گفتگو در اسفند 1387 تهیه شده و هنوز منتشر نگردیده است. فایل صوتی آن نیز موجود است.
یا حسین
هر چه فکر کردم، نتوانستم درباره زندگی و وصیت نامه سردارشهید صادق مزدستان؛ فرمانده گردان صاحب الزمان و تیپ دوم لشکر 25 کربلا چیزی بنویسم.
واگذار می کنم به خودتان.
به قول امام عزیز:
" این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می کند."
فقط گوشه هایی اندک از یادداشت های این شهید عزیز را می آورم.
متن کامل زندگی و نوشته های آن عزیز را در این سایت ارزشمند بخوانید:
.jpg)
مادرم، می دانم اگر سر بریده ام را هم برایت بیاورند به جبهه های نبرد پرتاب می کنی.
برادرم! وقتی تابوتم از کوچهها میگذرد مبادا که به تشییع من بیایی وقت تنگ است به جبهه برو تا سنگرم خالی نماند.
هر گاه دلم هوای بهشت می کرد از فراز خاکریز افق را می نگریستم.
ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.
بی من اگر به کربلا رفتید از آن تربت مشتی همراه بیاورید و بر گورم بپاشید، شاید به حرمت این خاک خدا مرا بیامرزد.
بار الها! اگر لایق بهشت هستم به جای بهشت کربلا نصیبم کن تا تربت پاک حسین (ع) را در آغوش گیرم.
دیروز داشتم با "رضا مصطفوی" سردبیر فعال و پرتلاش "امتداد" چت می کردم.
چیه تعجب کردین؟ ما هم بلدیم!
تقصیر خودش بود. انگاری یه نیشتر تیز زد سر دلم و منم که از خدا خواسته تا یکی تلنگری بهم بزنه، بلکه یه ذره تکون بخورم و دردامو سر یکی آوار کنم، همین طوری گرفتمش زیر آتیش!
به من چه؟ تقصیر خودتون بچه های نسل امروزیه.
تازه، خیلی چیزای بدش رو حذف کردم. خیلی بدآموزی داشت!
اینایی که می خونید خوب خوباشه.
غمم را شهیدان رقم می زنند
که در لحظه هایم قدم می زنند
علی محمودوند، دم عید خونوادش رو آورده بود فکه. یه بچه ناقص داشت. بغلش کرده بود و می بوسیدش. می گفت:
- آوردمش فکه تا از این شهدا شفا بگیره ...
دو سه سال بعد شهادت علی، اون بچه هم فوت کرد و همسر علی رو که یه تنه برای اون هم پدر بود هم مادر، تنها گذاشت و ... رفت پیش باباش.
هیشکی به زنش نگفت حالت چطوره؟
مجید پازوکی وقتی شهید شد، سپاه هنوز حقوق مجردی به حسابش می ریخت؛ اونم با زن و دو تا بچه. صداش درنمی اومد.
باید بودی و شب، همراه بچه های تفحص خونه علی محمودوند توی اندیمشک می خوابیدی، که صبح ببینی چطوری بچه معلولش رو می بوسه و با زن و بچه اش خداحافظی می کنه. اون قدر صحنه وداعش سخت بود که گریه ام گرفت.
اون زن تنها با بچه معلول، هر لحظه منتظر بود خبر مرگ مرد خونه اش رو بیارن ... و آخرش یک روز آوردند.
حسابش رو بکن، ما با زن و بچه مون سوار هواپیما میشیم میریم مسافرت؛ میریم مشهد عشق و حال. بچه مون ذوق میکنه هواپیما سوار شده!
اون شب تلخ، وقتی زن محمودوند بچه رو بغلش زد و از هواپیما پیاده می شد، از قسمت بار هواپیما، تابوت علی محمودوند رو به عنوان سوغات از فکه آوردند بیرون و تحویلش دادند.
هیشکی تا امروز نگفت علی کی بود؟ بچه اش چی شد؟ هیچ سردار و رئیس و مرئوسی حالی ازشون نپرسید! مگه بچه اون آدم نبود؟
شهید مجید پازوکی بعد از شهادت علی، تعریف می کرد:
علی محمودوند همیشه می گفت: من با خودم فکر می کنم کجای جنگ کم گذاشتم که خدا این بچه رو گذاشته توی کاسه من!
مجید از قول علی می گفت:
رفته بودم مشهد چسبیده بودم به حرم و التماس می کردم که بچه منم شفا بدن. توی عالم خواب دیدم آقا امام رضا (ع) اومد گفت: "اگه بهت بگم ما خواستیم اون همین طوری بمونه، دیگه چی می گی؟"
از اون روز به بعد دیگه علی محمودوند هیچی نگفت.
به خودم و زن و بچه هام نگاه میکنم، من چه فرقی دارم با دیگرونی که هیچ سراغی از بچه های علی و مجید نمی گیرند؟! ... منم یکی مثل همونا. منم دنبال منافع شخصی خودم هستم.
از مسلمونی، فقط یه نماز برام مونده!
از غیرت هم فقط حجاب زن خودم.
دیگه بی رگ بی رگ شدم!
اعتراف میکنم، وصیت میکنم: من از همشون بدتر و بی غیرت ترم!
مقام وکیل و وزیر، شهردار و دکتر مهندس رو ندارم، ولی توی ... از همشون جلوترم!
شهدا وقتی بخوان آدم رو نفرین کنن، دعا می کنن توی دنیا بمونی و این چیزا رو ببینی!
گناه نسل امروز چیه که گیر ما افتاده؟
در هر حال باید قربون صدقه ما بره، ما رو بکنه الگو؛ چرا؟
چون مجید پازوکی و محمودوند مرده اند!
یا باید امثال من بشن الگوشون!
از همان سال 60 که با نام حاج "اسدالله لاجوردی" و قاطعیت و شجاعتش در برابر عملیات وحشیانه تروریست های منافق آشنا شدم، دوست داشتم او را از نزدیک ببینم. همه از او می گفتند که چگونه سد راه جنایتکاران شده و برای منافقین نیز کابوسی شده که خواب راحت از چشم آنان گرفته بود.
دست بر قضای روزگار، سال 69 در قوه قضائیه استخدام و در "هیئت مرکزی گزینش" مشغول به کار شدم. بعد از مدتی به گزینش دادستانی مستقر در ساختمانی مقابل زندان اوین منتقل شدم. طی زمان کوتاهی که در آن جا مشغول بودم، گاهی برای انجام امور اداری به ساختمان اداری وسط زندان اوین رفت و آمد می کردم. در همان جا بود که چندین نوبت با چهره مومن و باصفای حاج اسدالله روبه رو شدم.
حاج اسدالله لاجوردی همراه همرزمان و همکارانش در جبهه
بچه ها راست می گفتند که:
"هیچکس نمی تونه در سلام کردن، بر حاج اسدالله پیشی بگیره ..."
با بچه ها سر این موضوع قرار گذاشتیم و گفتم که من می توانم.
من که او را می شناختم، ولی او اصلا مرا نمی شناخت و حتی نمی دانست در آن ساختمان چه کار دارم. یک ساعتی به اذان ظهر مانده بود که برای وضو گرفتن رفتم طرف دستشویی. ناگهان حاج اسدالله که صورتش از وضو خیس بود، وارد راهرو شد. تا آمدم به خودم بجنبم و سلام کنم، با لبخندی بسیار زیبا، نگاهی انداخت و گفت:
- سلام عزیزم، چطوری ... خوبید شما؟
حاج اسدالله لاجوردی در گفتگو و رفع مشکلات خانواده زندانیان
فقط این بار نبود. دفعات بعد هم همین طور شد.
بچه ها راست می گفتند. اصلا نمی شد در سلام کردن بر حاج اسدالله پیشی گرفت.
تازه، فقط سلام نبود. هر کس که بودی، کارمند، پاسدار، خانواده زندانی، و حتی خود زندانی، همین که مقابل دیدگان حاج اسدالله قرار می گرفتی، اولین کسی که سلام و احوال پرسی می کرد او بود.
حاج اسدالله لاجوردی و والیبال بازی با زندانیان در زندان اوین
حاج اسدالله لاجوردی در نماز جماعت همراه با زندانیان اوین
گفتم زندانی، یکی از نکات جالب حاج اسدالله این بود که با زندانی ها که بیشتر هم منافقین و چپی بودند، آن قدر راحت بود که گاهی با آنها والیبال یا فوتبال بازی می کرد. گاهی نیز به سلول آنها می رفت و غذایش را در جمع آنان می خورد. و البته این کار با مخالفت شدید بچه های حفاظت روبه رو می شد، ولی لاجوردی وقتی به کسی اطمینان می کرد، دیگر کسی نمی توانست به او بگوید این قدر راحت به میان زندانیان نرو، هر چه باشد تو رئیس کل زندانها یا دادستان و ... هستی!
در اتاق خودش هم که بود، همان غذایی را می خورد که برای زندانیان می بردند.
حاج اسدالله لاجوردی در حال جارو زدن نمازخانه زندان اوین
چند وقتی می شد که حاج اسدالله سیستم جدیدی برای امور اداری زندان اوین راه اندازی کرده بود.
دیوارهای طبقه دوم ساختمان را برداشتند و سالن بزرگی ایجاد کردند. چندین میز اداری چیدند و همه مسئولین سازمان زندان ها در پشت آن میزها مستقر شدند.
هر کس از پله ها بالا می آمد، درست مقابل رویش میزی می دید که سه نفر پشت آن نشسته بودند.
غالبا در اولین برخورد فکر می کردی مثل همه اداره ها میز اطلاعات و راهنمای مراجعین است. چه بسا همین طور هم بود.
جلو که می رفتی، مرد مسنی با لبخندی بسیار زیبا سلام و احوال پرسی می کرد و با همین لحن می پرسید:
- چیه عزیزم با کدوم قسمت کار داری؟
نامه ات را می گرفت، زیر آن چیزی نوشته و امضا می کرد، بلند می شد و از همان جا مسئول مورد نظر را صدا می زد و می گفت که کارت را راه بیندازد.
و اگر شکایتی داشتی، نامه ات را می گرفت، خودش بلند می شد همراهت می آمد تا میز مربوط و دستور می داد که مشکلت را رفع کن.
و چه بسا اکثر مراجعه کنندگان که خانواده زندانیان بودند، متوجه نمی شدند آن که این گونه دنبال کارشان است، کسی نیست جز حاج اسدالله لاجوردی رئیس کل سازمان زندان های کشور!
و چه زیبا بود وقتی دو سه بار به او مراجعه کردم و خودش بلند شد آمد دنبال کارم تا به نتیجه رساند و آخر سر خندید و گفت:
- راضی شدی عزیزم؟
حاج اسدالله لاجوردی و بوسه زدن خالصانه بر دست جانبازان

عکس منتشر نشده از شهید لاجوردی در کنار "محمدرضا سعادتی" از سران منافقین که به جرم جاسوسی برای شوروی اعدام شد
غالب جمعه ها که برای نماز جمعه به دانشگاه تهران می رفتیم، حاج اسدالله را می دیدیم که همراه با پنج شش نفر از بستگانش، داخل پیکان مدل پایین چپیده اند و به نماز می آیند.
حاج "محسن رفیق دوست" دوست و همرزم قبل و بعد از انقلاب حاج اسدالله، خاطره زیبایی ازاو نقل می کرد. می گفت:
- حاج اسدالله از قبل در بازار یک حجره کشبافی داشت. بعد که از سازمان زندانها رفت کنار، برگشت همان جا و به کارش ادامه داد. با وجودی که توان خرید حداقل یک ماشین پیکان را داشت، ولی همواره با یک دوچرخه 28 قدیمی، وسایل را در ترک آن می بست و از خانه شان می رفت طرف بازار. هر چه به او گفتم: آخه حاجی، منافقین و دشمنان این همه به خون تو تشنه اند و منتظرند تا فرصتی پیدا کنند و عقده شان را سر تو خالی کند. حداقل یه ماشین بخر. با دوچرخه، هم اذیت میشی هم خطرناکه. می خندید و می گفت:
- حاج محسن، منو راحت بذارید. همین دوچرخه هم از سرم زیاده. منم که آماده شهادتم مگه چیه.
حاج اسدالله لاجوردی و آنان که همراه او قربانی کینه منافقین شدند

عکس منتشر نشده از غسل دادن پیکر شهید لاجوردی
حاج اسدالله لاجوردی، سرانجام اول شهریور ۱۳۷۷ درمحل کسب خود در بازار تهران و در حالی که هیچ سمت رسمی در نظام نداشت، در اوج مظلومیت و سادگی، توسط دو نفر از تروریست های منافق مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.
روحش شاد
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/٦ - حمید داودآبادی
با اجازه شما، عزیزان بسیجی استان ها و شهرستان ها از دانشگاه های مختلف که بسیار لطف دارند و بنده را همچنان بسیجی ای در خط می دانند، تماس می گیرند و برای سخنرانی به مناسبت های مختلف دعوت می کنند. و این یکی از الطاف خداوندیست که بعد از پایان جنگ نصیبم گشته که با ذکر خاطرات دوستان شهید و حماسه آفرینی آن عزیزان، یاد و راه شان را گرامی بدارم.
گاهی در این مراسم اتفاقات جالبی هم می افتد که تصمیم دارم چندتایی از آنها را برای عوض شدن حال و هوای وبلاگ و امروزی شدن خاطرات، بنویسم.
این هم اولین خاطره قشنگ و عجیب!
هفته بسیج چند سال پیش، از طرف بسیج دانشگاه آزاد امیدیه خوزستان دعوت شدم. جمع واقعا زیادی در سالن حضور داشتند که تعدادی هم بیرون مانده بودند؛ و صد البته اینها از هواداران من نبودند و برای سخنرانی من نیامده بودند!
مجری رفت بالای جایگاه و پس از خواندن چند خطی شعر درباره حماسه سازان دفاع مقدس، مقدمه ای چید و سپس در معرفی بنده اعلام کرد:
"هماکنون از سردار بزرگ جبهه ها، استاد دانشگاه، دکتر حمید داودآبادی، دعوت می کنم تا برای ایراد سخنرانی به بالای سن تشریف بیاورند ..."
شک کردم! مگر حمید داودآبادی دیگری غیر از من هم دعوت شده؟ ولی کسی نرفت طرف جایگاه. با اشاره مجری متوجه شدم منظور او فقط من هستم. جا خوردم. رنگم پرید. حالا باید چیکار می کردم؟ من که هیچ کدام از این چیزهایی که او گفت، نیستم!
مثل همیشه در این گونه موارد، از حضرت زهرا (س) مدد گرفتم، صد تایی صلوات نذرش کردم که خراب نکنم و عزت بسیجی را حفظ کنم.
وقتی پشت میکروفون قرار گرفتم، بعد از بسم الله و سلام و احوال با حضار، گفتم:
"ببخشید ظاهرا این دوست مجری مون اشتباهی بنده رو خدمت شما معرفی کردند که خودم اون رو درست می کنم.
من حمید داودآبادی فقط و فقط یک بچه بسیجی هستم و هیچ گونه درجه و رتبه سرداری ندارم. اتفاقا بالاترین درجه برای ما همون بسیجی است که امام به آن افتخار می کرد."
جمعیت کمی خندید. ادامه دادم:
"مشکل این جاست که بنده اصلا استاد دانشگاه نیستم. اتفاقا دانشگاه میرم، اونم دانشگاه تهران. میگن: حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی می رفت جمعه می رفت. بنده فقط جمعه ها به دانشگاه تهران میرم اونم برای نماز جمعه."
جمعیت بیشتر خندید. مجری بیچاره حالش گرفته شده بود؛ چون همیشه از پاچه خواری های بیجا بدم می آید، تیر خلاص را زدم و گفتم:
"و اتفاقا دکتر زیاد میرم البته برای مداوای مریضی ولی اصلا دکتر نیستم. بذارید یه چیزی بگم که خیلی بخندید. مدرک تحصیلی بنده "سیکلانس" است."
همه با دهان باز و چشمان متعجب نگاه کردند که گفتم:
"قدیمیا میگن حرف مرد یکیه. منم همون سال 60 که درس و مشق رو ول کردم و رفتم جبهه، دیگه لای کتابی جز قرآن رو باز نکردم و تا همین امروز هم به همون مدرک سیکل خودم می نازم."
جمعیت نمی دانستند بخندند، تعجب کنند یا ... که یک دفعه زدند زیر خنده و کف زدند.
من هم شروع کردم به ذکر خاطرات، که در انتها با استقبال بیش از حد حضار مواجه شد.
"ستار امینی" خاطرهای از عملیات خیبر نقل میکرد که خیلی جالب بود. این که خاطره از کی بود، نمیدانم:

"قبل از آغاز عملیات، فرماندهان برخی لشکرها تصمیم گرفتند سری به منطقهای بزنند که قرار بود چند روز بعد آنجا عملیات شود. طبق روال همیشه، برای اینکه دشمن از ترددهای زیاد و بیجا پی به عملیات نبرد، منطقه را بسته و قفل اعلام کرده بودند و هیچکس بدون مجوز فرماندهان لشکرها حق تردد نداشت. آقا "مهدی باکری"، فرمانده لشکر عاشورا، پشت فرمان نشسته بود و حاج همت و دیگران هم در ماشین بودند. وقتی به دژبانی لشکر عاشورا رسیدند که مسئولیت حفظ منطقه را برعهده داشت، بسیجیای که آنجا بود، مانع ورود آنها شد. وقتی باکری گفت که زنجیر را بیندازد تا آنها رد شوند، بسیجی گفت: بدون مجوز آقا مهدی باکری نمیتونید وارد منطقه بشید.
مهدی باکری کاغذی از جیبش درآورد و با خودکار بر روی آن نوشت که این برادران میتوانند وارد منطقهی عملیاتی شوند. وقتی نامه را به بسیجی داد، او خندید و گفت: آهان، فکر کردی من خرم؟ خودت مینویسی، خودتم امضا میکنی؟ نه، نمیشه. باید خود آقا مهدی دستور بده.
هر چی باکری گفت، بسیجی نپذیرفت که سرانجام باکری عصبانی شد، از ماشین بیرون رفت و به دنبال مسئول کل دژبانی، نام او را فریاد زد. بچهبسیجی لشکر عاشورا خندیده بود و گفته بود: بیا بابا ... بیا ... فهمیدم خود باکری هستی. بیا برو.
حاج همت و بقیه، از خنده رودهبر شده بودند. خود مهدی باکری هم زده بوده زیر خنده."
ستار امینی دوشنبه 6 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه به شهادت رسید.
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1364
ادامه عملیات والفجر 8 ، جاده فاو - ام القصر
قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی"، فرمانده گردان حمزه و حاج رضا دستواره معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف بگیردشان. بیپروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپارهی 60 و تیرهای تکتیراندازان که از بالای سرمان میگذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم: حاجی جون مواظب باش ... اینجا تکتیرانداز زیاد داره ...
دستواره خندید و گفت: غلط کردن که بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...
جمعه بیست و یک فروردین 1366
عملیات کربلای 8 ، شلمچه
بر سینهی خاکریزی که در کنار آن یک سنگر سرپوشیده قرار داشت، دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم. کمی آن طرفتر، حاج امینی، فرمانده گردان حمزه، با چهرهی بشاش و خونسرد همیشگی، روی سینهکش خاکریز ایستاده بود و تحرکات نیروهای خودی را در خاکریز مقابل زیر نظر گرفته بود. بین بچههای مخابرات که داخل سنگر نشسته بودند، بحثی درگرفته بود و میگفتند در جیب یکی از اسرای عراقی، برگهی کد و رمز مخابرات لشکر خودمان را پیدا کردهاند.
حاج امینی، بیتفاوت و بیاهمیت به آنچه در پیرامونش میگذشت، مراقب کار بود. صدای گرومپ گرومپ خمپارهی شصت، مثل ریتمی موزون، در گوشمان مینواخت و ما سعی میکردیم برای جلوگیری از تلفات، حتی¬الامکان فاصلهمان از یکدیگر بیشتر باشد.
این بار هم مثل دفعات قبل و عملیات گذشته، لجبازی و شاید تنبلیام باعث شده بود که کلاهآهنیام را در سولهی عقبه جا بگذارم. با وجود آنکه چندین بار، ضرورت وجود کلاهآهنی را در جنگ حس کرده بودم، اما باز هم تحمل چیزی شبیه «دیگ مسی» را نداشتم که هنگام دویدن روی سرم لق بخورد و هنگام تنفس بندش زیر گلو را کیپ کند. گوشه و کنار سنگر و اطراف خاکریز را به دنبال کلاه گشتم، اما دست از پا درازتر و با قیافهای مضطرب، برگشتم. حاج امینی با لبخندی شیرین گفت: چی شده؟ دنبال چی میگردی؟
سعی کردم غرورم را حفظ کنم. گفتم: هیچی.
وقتی فهمید کلاهآهنی میخواهم، خندهای کرد و کلاهآهنیاش را از سر برداشت و با خونسردی به طرفم دراز کرد. هر چه امتناع کردم، قبول نکرد و با اصرا کلاه را در دستهایم گذاشت و بدون کمترین اضطراب و هراسی به طرف خاکریز رفت.
چند لحظه بعد، حاج امینی از بریدگی سینهی خاکریز گذشت و سعی کرد با داد و فریاد، چند نفر از نیروهای خاکریز مقابل را متوجه اشتباهشان کند. گویا آنان ناآگاهانه در مسیری انحرافی به طرف مواضع دشمن میرفتند، اما در میان غرش خمپارهها و کاتیوشاها، صدا به صدا نمیرسید. حتی سوت زدن هم فایدهای نکرد.
حاج امینی بلافاصله دست در جیب شلوارش برد و یک تیر و کمان سنگی از جیب بیرون آورد. سنگی میان قلاب گذاشت و کش آن را تا آنجا که جا داشت کشید. در آن لحظه، چهرهی خندانش به کودکی میمانست که با شیطنت، تیر و کمان را به سمت گنجشکهای روی درخت نشانه رفته باشد. سنگ از قلاب رها شد، به یکی از بچههای خاکریز مقابل خورد و به دنبال آن صدای خندهی نیروها بلند شد. بچهها ایستاده بودند و حاجی را نگاه میکردند که هنوز تیر و کمان در دستش بود. هر کس چیزی میگفت:
- حاجی مواظب باش تیرش تموم نشه!
- حاجی بردش چقده؟
- حاجی ساخت کجاس؟
حاج امینی با لبخندی شیرینتر از قبل، تیر و کمان را در جیب گذاشت. با این کار توانسته بود نیروها را از پیش رفتن در مسیر انحرافی و اشتباه باز دارد.
خداوند او را که همچنان برای ما بسیجی های دیروز، سرداری مخلص و گوش بر فرمان ولایت، آماده جان فشانی در راه اسلام و انقلاب است، حفظ کند.
این هم نشانی ۱۷۰ عکس ناب از آلبوم حاج امینی در سایت ساجد:
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٩/٤ - حمید داودآبادی

بروید سراغ کارهاى نشدنى، تا بشود. تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهاى سنگین، تا بردارید. «و لا یخشون احدا الا الله». خب، زحمتهایش چه؟ رنجهایش چه؟ محرومیتهایش چه؟ جوابش این است که: «و کفى بالله حسیبا»؛ خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد. در میزان الهى، رنج تو، محرومیت تو، کفّ نفس تو، حرصى که خوردى، زحمتى که کشیدى، کارى که کردى، خون دلى که خوردى، دندانى که روى جگر گذاشتى، اینها هیچ وقت فراموش نمیشود؛ «و کفى بالله حسیبا».
مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای
در جمع روحانیون شیعه و اهل سنت کرمانشاه
20 مهر 1390

تصویری زیبا از دوست عزیزم جانباز گرامی "محمدرضا نعیم آبادی" در دیدار گل روی دوست
محمدرضا دی ماه 1365 در عملیات کربلای 5 شلمچه یک دست و یک پای خود را با خدا معامله کرد
بعد از انتشار عکس و نوشته "یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم ..." برخی دوستان نکات جالبی برای آن نوشتند که بدون هرگونه توضیح اضافی، آنها را منتشر می کنم:

نویسنده: بهمن
منم بابام بیمار اعصاب و روان بود (خدا رحمتش کنه) همش قرص می خورد، اگه یه ذره غذاش دیر می شد، حال خرابش چند برابر می شد . من که تازه پام به مسجد و هیئت ها باز شده بود، دائم سرزنشش می کردم که این قرصها و این ادا اطوارا چیه درمیاری، پاشو دو رکعت نماز بخون، یه دعای کمیل بخون، همه چی حل می شه.
الان خودم دچار استرس و التهاب شدید شدم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. تا حالا چند تا دکتر هم رفتم ولی ...
همتونو قسم می دم بیمارای اعصابو خیلی دعا کنید.
چون اولین دردشون اینه که هیج جای بدنشون درد نمی کنه، ولی همه جای بدنشون به طور وحشتناکی درد می کشه و کلافه اند. داروها و درمان های موجودف هم گرونند هم خیلی ابتدایی و پیشرفت علمی زیادی نکردند.
نویسنده: خرابات گریه
سلام
گندت نزنه؛ بگم خدا چیکارت نکنه !!!
از شب یلدای سال 1378 (یعنی طولانی ترین شب غم) که بابام شهید شد، از این فضاها و بیمارستان های بچه های اعصاب و روان دور بودم ...
بیمارستان بقیة الله!
اگر اشتباه نکنم طبقه هفتم بود ... یه بار بابام رو تشنج گرفت با صورت رفت تو نرده های به اصطلاح دیوار حفاظتی؛ دندونش شکست ...
بیمارستان نورافشار توی نیاوران!
با در بازشده یه کمپوت، پیشونی خودش رو جر داد ... حداقل 15 متر ارتفاع قفسی بود که وسط اون جنگل سبز براشون درست کرده بودن که یه وقت فرار نکنن ...
همیشه بهم میگفت:
- از این بالا تهرون رو ببین؛ ببین خونه رو پیدا میکنی!!!
اون موقع "واوان" می نشستیم. منم توی عوالم بچگی، فقط می گشتم ... شب ها گنبد حضرت امام (ره) معلوم بود ...
اون اواخرم توی بیمارستان صـــــــــــــــدر بود ...
خدا بگم چیکارت نکنه ... یه وزنه گذاشتی سر دلم؛ هزار کیلو ... به سنگینی تمام سالهایی که بابام رو ندیدم ...
ول کن بابا ... سرت رو درد آوردم ... ولی خداوکیلی خیلی خیلی خیلی خیلی توی غربت وحشتناکی هستند ... هیچ کس درکشون نمی کنه ...
من که ادعام می شد؛ الآن می بینم خداوکیلی در حقش جفا کردم ... امیدوارم ازم بگذره ...
با همه این دردا؛ وقتی با مادرم تصویر آقارو توی تلویزیون که می بینیم، همه چی تسکین پیدا می کنه ...
راستی تا یادم نرفته بگم: بابام گواهی شهادت بنیاد رو هم نداره ...
یه بار که رفته بودم بیمارستان نورافشار عیادت بابام، زمستون بود و برف شدیدی اومده بود و حداقل فکر کنم 50 سانت برف بود. پیش بابام نشسته بودم. توی محوطه یه مردی بود حدودا 40 یا 50 ساله، دستاشو از پشت گرفته بود و سرشو انداخته بود پائین و با پای برهنه توی برف راه می رفت و اصلا انگار روی زمین نبود و پا و بدنش سرمای هوا و برف رو حس نمی کردن ...
وقتی از بابام پرسیدم:
- بابا این بنده خدا چشه؟ چرا این جوریه؟
بابام گفت:
- توی نیروی هوایی خلبان بوده و هواپیماشو زدن! مجبور به اجکت می شه و سقوط آزاد ... از اون به بعد موج گرفته اش و صبح تا شب کارش همینه و با کسی هم کاری نداره ...
خدای عزیز مارو مدیون شهدا، شهید نکن!
اوه اوه ببخشید دارن اذان میدن مزاحم نمیشم و التماس دعا دارم ...
بابائیم برام تعریف می کنه:
وقتایی که بابابزرگ سردرد می گرفت، یه روسری ورمی داشت دور سر بابابزرگ می بست و یه سرش رو بابائیم می گرفت و اون طرفشم عمه ام می گرفت و شروع میکردن به کشیدن تا تحت اون فشار روسری، یک مقدار حال بابابزرگم بهتر بشه ...
پدرم می گه :
پدربزرگ من قهرمان شنای استان کرمانشاه بوده و خیلی زور توی بازوش بود و وقتی تشنج می گرفت هیچکس جلودارش نبود!!! خدا می دونه چقدر ضرب شصت می خوردیم تا یه کار کنیم سرش به لبه دیوار نخوره ...
وقتایی که قرصاش رو می خورد، از یه بچه بچه تر می شد و با همه و همه لج می کرد ...
می خواست با نمکدون در حلب 5 کیلوئی روغن رو باز کنه! مگه می تونستی بهش حالی کنی که بابابزرگ اونی که دست شماست چاقو نیست "نمکدونه" ...
حلیم رو می خواست با چنگال بخوره و وقتی مزه می کرد، می گفت: این عدسیه؟ پس عدسش کو؟!
یادش بخیر کتک هایی که به ما می زد!
ای کاش بود باز مارو کتک می زد ولی سایه اش بالا سرمون بود ...
مابقیش بماند!
فقط نمی دونم چرا وقتی بابائیم از بابابزرگ می گه، خیلی وقتا قایمکی چشماشو تمیز می کنه ...
من فقط 2 سالمه و بابابزرگم الآن 13 ساله که توی قطعه 50 ردیف 13 شماره 16 خوابیده!
ولی نمی دونید که خدا می دونه چقدر دوست داشتم بود و من رو می برد پارک تا با هم بازی کنیم ... آخه بابائیم همیشه بهم می گه:
- عیب نداره منم بابابزرگم رو ندیدم ...
