خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/۳٠

 

حوصله نداشتم. ریخته بودم به هم. خودتون بهتر می دونید چرا!
در همان اوضاع و احوال، یک اس.ام.اس کوچول برام اومد که عینهو بنزین، روی آتش دلم پراکنده شد و شعله اش تا مغز استخوانم نفوذ کرد.

 

 

 

 

این هم طبقه ۱۸ هتل پنج ستاره گلوریا دوبی!!!

 

دوست عزیز آقا "سهیل کریمی" چند شب پیش اینو برام فرستاد.
هیچی نمی گم. فقط این رو با خیلی چیزا که حداقل توی این چند روز گذشت، مقایسه کنید:

 

"یکی از جانبازان اعصاب و روان آسایشگاه سعادت آباد (خلبان عباسی) به دلیل آزار و اذیت های پرسنل آسایشگاه، شب گذشته در حین فرار از دیوار محل نگهداری خود، سقوط کرد و به شهادت رسید.
این پنجمین شهید این آسایشگاه است."

 

 

و چه زیبا به ما و بازیهای امروزمان می خندند ...

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

و باور کنید این عزیز نمی خواسته فرار کند تا به آمریکا برود، نام و هویت خود را عوض کند، تابعیت آمریکایی بگیرد و در رادیو آمریکا ...

 

حتما که او هم پدر خانواده ای بوده و از جان و دل عاشقشان بوده و برای پدر و مادر خودش نیز خیلی عزیز بوده است!
روحش شاد و یاد غیرتمندی هایش بخیر

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٩

بنام احکم الحاکمین
می خواستم پس از انتشار پیام تسلیت مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای ولی فقیه زمان، به خانواده محسن رضایی، آن را به عنوان ختم کلام پذیرفته و دیگر در این رابطه چیزی ننویسم؛ متاسفانه به دلیل این که برخی افراد حساسیت و غیرت امثال بنده را اشتباه برداشت کرده اند، لازم دیدم فقط همین چند خط را بنویسم و دیگر این پرونده تلخ را ببندم:

همین که کسی نتوانست آقازاده ای را به نام "شهید" به خورد تاریخ بدهد و در کنار مرقد امام راحل و یا گلزار مقدس شهدای بهشت زهرا (س) دفن کند، خداوند سبحان را شاکرم.

حال این که قیمت یک قطعه قبر ویژه در امام زاده صالح (ع) چند ده میلیون تومان است و یا اگر یک شهروند عادی که نه آقازاده است و نه شهردار با پدرش رفیق فابریک است، فوت کند، به سادگی می شود او را در آن جا دفن کرد، سوالات دیگر است! که حضرات خود دانند!

به قول شهید عزیز مصطفی کاظم زاده:
"بگذارید پیکر تکه تکه ام در کربلاهای جنوب و غرب کشور با بادهایی که بوی رشادت و حماسه آفرینی می دهند، به دست امام عصر (عج) به خاک سپرده شود؛ زیرا که اصل روح ماست که به معشوق خود الله می رسد."

 و مهم، اعمال انسان است و آن چه که با خود به پیشگاه عدل الهی می برد؛ نه آن چه دیگران برایمان تصویر کنند و بنگارند!
و از همه مهمتر عاقبت بخیری است، که امیدوارم خداوند به همه عنایت فرماید.

خداوند سبحان همه عاشقان واقعی دین و دل بستگان پیامبر (ص)، حضرت زهرا (س) و ائمه طاهرین (ع) را رحمت و غفران عنایت فرماید.

پیام تسلیت حاج صادق آهنگران هم بسیار مهم و حاوی نکات بسیار ارزشمندی است:
محمد صادق آهنگران مداح اهل‌بیت طی پیامی خطاب به محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصحلت نظام، درگذشت فرزند وی را تسلیت گفت.
متن این پیام به این شرح است:

بردار ارجمند جناب آقای دکتر رضایی
خبر درگذشت فرزند عزیزتان موجب تاثر و تعلم گردید. با شناختی که از روحیه صبور جنابعالی در دوران هشت سال دفاع مقدس دارم مطمئن هستم از این آزمایش سخت و دردناک با پیروزی عبور خواهید کرد و با تأسی به سیره نورانی اهل بیت علیه السلام در مصائب و بلاها صبر جمیل خواهید نمود.

کاروان اصحاب سیدالشهدا عازم کربلاست قلب شکسته و اشک گرم خود را نثار شهیدان بزرگترین مصیبت تاریخ نمایید.

ابنجانب از طرف خود و جامعه مداحان خوزستان مصیبت وارده را به شما و دیگر بازماندگان تسلیت عرض می‌نمایم و برای آن عزیر از دست رفته طلب غفران و رحمت الهی دارم.
محمد صادق آهنگران


راستی!
نظرات همه خوانندگان محترم که بر مطالب قبلی نوشته و می نویسند، بسیار جالب و قابل تامل است. بد نیست نگاهی بیندازید و شما هم نظرتان را بنویسید.
از انتقاد و راهنمایی تان بسیار ممنون می شوم.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢۸

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی در پیامی، درگذشت فرزند دکتر محسن رضایی را به وی تسلیت گفتند.
متن پیام به این شرح است:

بسمه تعالی
جناب آقای دکتر محسن رضائی دامت توفیقاته
مصیبت درگذشت فرزند عزیزتان را به شما و همسر محترمه و دیگر بازماندگان صمیمانه تسلیت میگویم و از خداوند متعال صبر و آرامش برای شما و رحمت و آمرزش برای آن مرحوم مسألت مینمایم.
سیدعلی خامنه‌ای
28 آبان 90

منبع: پایگاه اینترنتی مقام معظم رهبری




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢۸

این شهید گران‌قدر که در سال ۱۳۷۷به سرزمین موعودش، آمریکا، پناهنده شده بود، و همش با رسانه‌های معروف بی‌.بی.‌سی و صدای آمریکا مصاحبه می‌کرد، بالاخره در ۱۳۸۴ به ایران بازگشت و به کمک پدرش که کلی توی نظام بروبیا دارد و همه تحویلش می‌گیرند، در مجمع تشخیص مصلحت نظام مشغول خدمت به دولت تابعه‌اش، آمریکا، شد. او پس از انجام وظایف قانونی‌اش، در سال ۱۳۸۸دوباره بلیط هواپیمایی دبی را خرید و از آنجا به مملکت خویش، آمریکا شتافت و به انجام وظایفش پرداخت که از طریق هژبر یزدانی و سیا و موساد به او ابلاغ می‌شد.

ایشان که گویی به شغل شریف بازرگانی روی آورده بود و پس از ازدواج‌های مختلف با ملیت‌های مختلف آمریکایی و کره‌ای، زندگی در هتل خیلی باکلاس گلوریا در دبی را پسندید و در آن‌جا مستاجر شد. او می‌دانست که نباید به دنیا دل ببندد و با اینکه می‌شد با بخشی از پول کرایه هتل، خانه خوبی هم در دبی خرید، ترجیح داد که برای کارگران و صاحبان هتل شغل‌آفرینی کند و با زندگی در هتل، لااقل به چند نفر نان حلال برساند.

 در یکی از شب‌ها که زندگی خیلی تکراری شده بود، «تام» سعی کرد با مصرف مواد مخدر، به خلسه‌ای عرفانی برود و موفق هم شد. ولی نه خودش و نه هیچ‌کس دیگری نتوانست او را از این خلسه عرفانی بیرون بیاورد و بنابراین به فیض عظیمی نائل شد.

 پدرش که تا حد مرگ او را دوست داشت، زنگ می‌زند به هتل، اما کسی پاسخ‌گو نیست. سراغ «تام» را از ریسیپشن هتل می‌گیرد. ریسیپشن پس از چاق‌سلامتی که البته یا به زبان انگلیسی بوده، یا عربی، می‌گوید: «اوه یس، اوری دی، هو اند وان نیو گیرل، کامینگ تو د هتل. هی ایز وری گود من.»

ریسیپشن نتوانست با اتاق «تام» ارتباط بگیرد. یک کارگر را می‌فرستد طبقه هجدهم هتل که از تام، خبری بیاورد.

خبر خیلی بد بود. تام افتاده بود وسط اتاق و قرآن و مفاتیج هم کلی سجاده و تسبیج هم ریخته بود کنارش. گویا او تا آخرین لحظه داشت درباره تفاوت‌های بهاییت و اسلام می‌اندیشید.

حالا دیگر پلیس هم سررسیده بود و داشت تحقیق می‌کرد که چه خبره و چی شده. و خیلی هم تعجب می‌کرد از اینکه چند تا ایرانی دنبال کارهای «تام» هستند. همش هم می‌گفت: بابا جون، این تام، همه‌چیزش آمریکاییه، اسم و گذرنامه و... ایناش؛ شما چرا می‌خواید ببریدش ایران آخه. مگه سروصاحاب نداره؟!»

شهید "تام جی اندرسون" در کنار پدرش

اینها هم هر چی قسم و آیه می‌خوردند که «تام» باید به ایران بیاد و در قطعه شهدای بین‌الملل بهشت زهرا دفن بشود، پلیس توی گوشش نمی‌رفت که نمی‌رفت و حتی توهم توطئه هم پیدا کرد که نکند کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد.

اما بالاخره پس از کلی زحمت و دردسر و تلاش جهادگران مجمع تشخیص مصلحت نظام، و وزارت امور خاجه آمریکا، قرار شد پیکر آقازاده جاسوس فراری، شهید «تام جی اندرسون» به میهن اسلامی‌مان بازگردد و در میان انبوهی از غم تشییع گردد.
منبع:

وبلاگ قمقمه

سایت دیار رنج




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٧

آن که فهمید:
6-5-4-3-2-1
یکی نه، دو تا نه، شیش تا بچه.
قد و نیم قد.
کوچیک و بزرگ.
یکی از یکی شیرین تر و دردانه تر واسه‌ی بابا. هم بابا، هم مامان.
اون طور که خود "حسین" می گفت، 6 نفر ناقابل بچه داشت. سن و سال اون موقع شون رو نمی دونم، ولی الان باید واسه‌ی خودشون مرد و زنی باشند. بچه و نوه و ...

تابستون گرم 1365 توی منطقه‌ی "فکه" بود که باهاش آشنا شدم. پدرم رو درآورد. بعد از ظهرها که از بچه های گروهان یک گردان شهادت آمار می گرفتم، همیشه دو نفر غایب داشتیم.
تلک و تلک از تپه ها خودشون رو ول می کردن و می اومدن پایین. "عباس" از اون ته داد می زد: "شهید" تا آمارشون رو حاضر بزنم.

عباس نه! اون یه بچه بیشتر نداشت. چند ماهش بیشتر نبود. می گفت اسمش "اسماعیل" است. خیلی با عکسش حال می کرد. نازش می کرد، می بوسیدش و قربون صدقه اش می رفت.

مگه بچه چقدر شیرینه که آدم توی گرمای 50 درجه‌ی فکه، دلش رو به اون بسپره و اون قدر باهاش سرگرم بشه که اصلا گرما و سرما حالیش نشه؟!
من که نمی فهمیدم. هم نمی فهمیدم هم حالیم نمی شد. آخه خودم هنوز بچه بودم. بچه و پر ادعا در برابر حسین و عباس!

- شما چتون شده؟ بسه دیگه خجالت بکشین ... مثلا از خونه و زندگی بریدین اومدین جبهه تا برای خدا بجنگین ... این طوری سر نماز دعا می کنین "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک"؟!
آره براتون زدن بغل. دو قبضه هم شهادت رو بهتون می دن. چیه که این قدر چسبیدین به بچه تون؟ مگه چی داره؟ منم خودم یه داداش کوچیک دارم که خیلی شیرین زبون و باحاله، ولی دیگه این قدر بهش وابسته نیستم که بزنم توی کوه و کمر و خطر میدون مین رو به جون بخرم که چی؟ برم اندیمشک تلفن بزنم خونه مون! بسه بابا چقدر بابایی شدین. خب اگه این طوره اصلا واسه‌ی چی اومدین جبهه؟ همون جا می موندین و بچه تون رو تر و خشک می کردین.

امان از خنده‌ی جفت شون. همین خنده‌ی قشنگ شون بود که اون روز پدرم رو درآورد، امروزم داره آتیشم می زنه.
حسین با اون چهره‌ی توپول و زرد گونش خندید و گفت:
- داود جون ... این قدر تند نرو.
- ببین صد بار بهت گفتم اسم من حمیده و فامیلیم هم داودآبادی؛ پس من رو داود صدا نکن.
خندید و گفت:
- ولی من امروز خوشمه که داود صدات کنم مگه جرمه؟
- خب به خاطر سن بالات چشم، هر جور دوست داری صدام کن ولی من دوست دارم حمید صدام کنی.
- خب باشه حمید جون، خیلی داری تند می ری. پیاده شو با هم بریم.
- کجا بریم؟
- هیچ جا. همین جا بمونیم ولی بذار واست یه چیزی رو بگم. من رو که می بینی، بچه‌ی بزرگم کم از سن و سال تو نداره.
- به به مبارکه بابا بزرگ.
- ممنون. اون تازه یکی شونه. من شیش تا بچه‌ی قد و نیم قد دارم که قربون همه شون می رم. همه شون برام یه مزه دارن. همه شون مثل میوه های یه درخت می مونن.
- ماشاالله خدا بده برکت. پس واسه‌ی چی اومدی جبهه؟ به هر کدوم بخوای روزی یه نون هم بدی، باید یه نونوایی باز کنی.
- صبر کن نونوایی هم برات باز می کنم.
- بفرما بابا بزرگ.
- ببین جوون که مثل پسر خودم می مونی، درسته که من شیش تا بچه دارم و داوطلبانه اومدم جبهه تا به اسلام و انقلاب خدمت کنم، اینم درسته که من از زن و بچه هام بریدم و اومدم این جا مرگ و ترکش و تیر و آتیش رو به جون بخرم تا ناموس مملکتم رو حفظ کنم، ولی فکر نکنم این که من برم به بچه ام تلفن بزنم تا بچه‌ی یک ساله ذوق کنه که بابایی هم داره، گناه باشه یا با جبهه اومدن من تناقضی داشته باشه. خود خدا شاهده و بهتر از خود من و تو می دونه که این تلفن ها که می زنم و با بچه هام حال می کنم، یه ذره هم توی ایمان و اعتقادم خلل وارد نمی کنه و عمرا اگه پاهام رو بلرزونه. من عاشق اونا هستم، اونا هم عاشق من، ولی جنگ جای خودش رو داره.

آخر سر که زد روی شانه ام و با خنده‌ی همیشگی گفت:
- صبر کن، انشالله بابا بشی، اون وقت می فهمی من چی می گفتم.
من دیگر لال شدم. زبانم به سقف دهانم چسبید.

دوشنبه شب 9 تیر ماه 1365، گردان شهادت "خط شکن" بود و باید به خط دفاعی عراق که شهر مهران رو به اشغال درآورده بود، حمله می کرد. ساعتی بیشتر به عملیات نمونده بود. "حسین ارشدی" و "عباس تبری" رو با هم در یک سنگر دیدم. جلو رفتم و پس از حال و احوال، به حسین گفتم:
- این شیکمی که تو داری، خوراک خوبیه واسه‌ی آر. پی. جی های عراقی که صاف بخوره وسطش ... گرومپ و اون وقت کلی حوری نصیبت بشه.
و حسین فقط خندید. آرام و شیرین. ساکت و ... مظلوم.

ساعت 9 شب شد و عملیات آغاز. تیربارهای دشمن شروع کردن به شلیک. حسین از میان ستون نیروها که سینه خیز می رفتند، برخاست تا خودش رو به تیربار دوشکای دشمن نزدیک کند که ...

یه گلوله‌ی سرخ آر. پی. جی ویژ و ویژ کنان اومد و اومد تا ... صاف خورد وسط شکم حسین و ...
حسین پدر شیش بچه‌ی قد و نیم قد، افتاد روی بیابون تفتیده‌ی دشت مهران و ... جان داد.

چند وقت بعد، پرسون پرسون آدرس خونه شون رو توی شهرک دولت آباد پیدا کردم. وقتی همسرش رو با بچه ها دیدم، کپ کردم. زن حسین فقط یه چیز بهم گفت:
- چرا حسین من رو با این بچه ها تنها گذاشت و رفت؟!

شهید عزیز حسین ارشدی

آن که نفهمید:
بعضی ها خیلی ادعاشون می شه.
بعضی ها خیلی خودشون رو بزرگ فرض می کنن.
بعضی ها خودشون رو بچه‌ی پیغمبر می دونن.
آره بچه‌ی پیغمبر هستن.
مثل بچه‌ی حضرت نوح!

بعضی ها انقلاب رو فرزند معنوی خودشون می دونن.
بعضی ها زنده بودن انقلاب رو مدیون زنده بودن خودشون می دونن.
بعضی ها فکر می کنن چه تخم دو زرده ای واسه‌ی مملکت گذاشتن!
بعضی ها فکر می کنن چون قبل از انقلاب مبارزه کردن، زندان رفتن و شکنجه شدن، همه‌ی انقلاب مال اونا و خونوادشونه و بچه‌ی ننرشون هر کاری که دوست داره می تونه بکنه.
بعضی ها از اسمش خجالت می کشن، ولی بدشون نمی یاد بچه شون "ولیعهد" بشه!

بعضی ها به خاطر اسلام و انقلاب، زیر بدترین شکنجه ها ایستادند و به سخت ترین تبعیدها رفتند، ولی امروز ...
ولی وقتی پای فدا کردن چیزهایی که داره اونا رو به گرداب می کشونه، کم میارن.
بعضی ها همه‌ی سابقه‌ی مبارزه و جهادشون رو با "آقازاده" شون عوض کردن.
بعضی ها حاضر شدن از ولایت بگذرن تا پسرشون هر غلطی که می خواد بکنه.
بعضی ها بچه‌ی عزیز دردونه‌ی خودشون رو از هزاران مفقود و شهید ارزشمند تر می دونن؛ چون اونا که اصلا نمی دونستن سوئیس و سوئد و لندن و هامبورگ کجاست که بخوان مثل این آقازاده ها آب زلال معرفت در آن وادی عشق و دوستی! نوش جان کنند.

بعضی پدرها بدجوری باختند.
بعضی خواص حاضر شدند جسم شون رو واسه‌ی انقلاب فدا کنن، ولی از بچه شون نگذشتن.
بعضی ها اگه اون روز تاریخ ساز بودن، همون اول که خدا می گفت فرزندت رو قربونی کن، دستور می دادن پروارترین گوسفندها رو از استرالیا بیارن و تقدیم آستان خداوندی کنن بلکه بچه شون چند صباحی بیشتر به تجارت گوشت و پوست و ... بپردازه.

بعضی ها در عید قربان، خوب منبر میرن و از قربانی دادن در راه خدا حرف می زنن، ولی نه برای خودشون، که برای دیگرون.
بعضی ها برای این که بچه‌ی خطاکارشون رو از تنبیه و بازخواست دور کنن، اون رو می فرستن پهلوی آبجیشون در لندن تا جمع شون جمع بشه و یکی شون کم!
بعضی باباهای امروزی، بد جوری باختن.
بعضی ها شدن مصداق این که:


"بچه که بودند از بابای شان می ترسیدند، حالا که بابا شدند، از بچه شان می ترسند."

بابای من، که نه من براش کار خیری کردم و نه اون قدری ارزش مادی و مالی دارم که بخواد اسلام و انقلاب رو فدای من بکنه. همین که تا آخر جنگ گذاشت برم جبهه و تیرو ترکش نوش جون کنم، کلی لطف کرده.
بابای من هیچ وقت حاضر نبود و نیست اگه خلافی از من سر زد، من رو بفرسته خارج تا دست کسی بهم نرسه.
مطمئنا اگه من به انقلاب اسلامی خیانت می کردم و اسناد مملکت رو به آمریکایی ها می فروختم و می رفتم در آغوش یک بهایی در "کاستاریکا" زندگی کنم، پدرم اگر سردار هم بود، هیچ وقت مرا نمی بخشید و برای دیدنم محرمانه و از پول بیت المال هزینه نمی کرد و به فرانسه نمی اومد.
(با تشکر از نویسنده وبلاگ "سردار رضایی")

بگذریم.
بعضی ها برای پیامبر (ص) از جانشون گذشتن، زخم شمشیر برداشتن و تا مرز شهادت پیش رفتن، ولی ...
ولی در "جمل" گول آقازاده هاشون رو خوردن و حاضر نشدن بر دهن بچه‌ی بد کرداشون بکوبن، برای همین علی (ع) رو فدای فرزند سوگلی شون کردن.
بعضی ها امروز چقدر قشنگ نمایش نامه‌ی تلخ "نهروان" رو بازی می کنن.

بعضی ها امروز چقدر دوست دارن بر سر حکومت بصره، با علی قهر کنن.
خدا نکنه بعضی ها که زخم تیر و شمشیر از سال های اول انقلاب در بدن دارن، همه‌ی اونا رو به سلامت و خوشبختی فرزندشون ببازن. اون هم فرزندی که برخلاف انقلاب و امام و ولایت گام می زنه و دست آخر برای خوش آمد دشمنان خوش رقصی می کنه.

من که نفهمیدم، شما می تونین وجه تشابهی بین حسین ارشدی که یه آدم آسمون جل جنوب شهری ساکن اجاره ای پایین ترین نقطه‌ی تهران در شهرک "دولت آباد" بود، با اونایی که خونه شون در بهترین نقطه و خوش آب و هواترین مکان شمال تهران در خانه ای 2000 متری فراهم آمده از خون شهدا و بیت الماله، بیابید؟!

اگه حسین ارشدی امروز زنده بود، خود و سابقه و همه چیزش رو فدای آقازاده اش می کرد که به سلامت برود و بیاید و به اسلام و انقلاب و ولایت هر آن چه می خواهد خیانت کند؛ یا فدای آقا؟!

براستی حسین ارشدی که نه سردار بود، نه دکتر و نه آیت الله، با اون سواد کم، از ولایت فقیه و اطاعت پذیری از امام و ولایت چه درک کرده بود که امروز خواص این قدر لنگ می زنند؟!

شاید یکی از علت هاش این بود که:
حسین و عباس، انقلاب رو ارث پدری خودشون نمی دونستن و همیشه نسبت به اون احساس مدیونی و بدهی داشتن ولی این حضرات ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٦

"سرانجام پس از تأخیرهای مکرر و با مساعدت مسئولان وزارت خارجه و سفارت کشورمان در امارات، پیکر احمد رضایی وارد فرودگاه امام خمینی(ره) خواهد شد.
سرانجام پس از تأخیرهای مکرر و با مساعدت مسئولان وزارت خارجه و سفارت کشورمان در امارات، پیکر احمد رضایی جمعه وارد فرودگاه امام خمینی(ره) خواهد شد.
به گزارش «تابناک» به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دکتر محسن رضایی هرچند پلیس دبی تاکنون درباره علت درگذشت مشکوک احمد رضایی دو بار بصورت ضد و نقیض اظهار نظر کرده ، اما بر اساس دستور قاضی پرونده از دادن مدارک و مستندات به خانواده رضایی و سفارت جمهوری اسلامی خودداری و بیان شده است تا قبل از اتمام تحقیقات، ارائه مدارک و مستندات مقدور نیست.
بر اساس این گزارش، طبق اطلاعیه خانواده رضایی، مراسم تشییع ایشان روز شنبه {28/8/90} ساعت 8:30 صبح از شهرک شهید دقایقی آغاز خواهد شد.
مراسم یادبود وی نیز رور دوشنبه {30/8/90} در مسجد حضرت ولی عصر(عج) واقع در خیابان خالد اسلامبولی(وزرای سابق) از ساعت 14:30 تا 16:30 برگزار می شود."

 به گزارش مشرق، ساعت 22:30 دقیقه امشب جسد احمد رضایی با یک فروند هواپیما وارد فرودگاه امام شد.

ما که حتما به استقبال خواهیم شتافت تا خدایی ناکرده از فیض تشییع جانمانیم!
چشم خانواده شهدای کربلای چهار روشن!
چشم دلیرمردان و غیرتمندان خوزستانی روشن!
چشم همه پدر و مادران مفقودینی که هنوز کوچکترین خبری از جگرگوشه شان نیامده روشن!

در این جا از مسئولین دلسوز و کلیه دست اندرکاران دیپلماسی کشور ضمن تشکر فراوان برای تلاش های شبانه روزی برای بازگرداندن پیکر خادم فداکار و جان نثار ملت حاجی "تام.جی اندرسون" به خاک وطن و آغوش همیشه گرم خانواده تقاضا داریم گوشه چشمی به شهدای مفقود داخل خاک عراق بیندازند بلکه چشم مادران شان بعد بیست سی سال روشن شود.

همین طور از دکتر متعهد "امیدوار رضایی" اخوی گرام آقا سبزوار (همان آقا محسن خودمان) که این گونه غیرتمندانه برای چنین موضوع بزرگ امنیتی کشور شتافتند و سرانجام آن را حل کردند کمال تشکر را داریم.

راستی آقا امیدوار شما که جسد را رویت فرمودید نگفتید عوامل موساد چگونه باعث مرگ وی شدند؟ به وسیله برق؟ داروی ضدافسردگی؟ رگ زنی؟ یا ...

داشت یادم می رفت! از آقای "علی رضایی" اخوی مظلوم "تام.جی اندرسون" (همان احمد رضایی با هویت شخصیت گذرنامه و تابعیت آمریکایی) یه سوال کوچولو داشتم:
با یک حساب سرانگشتی به راحتی می شود فهمید اقامت حداقل دو ماهه در هتل پنج ستاره گلوریای دوبی بدون هزینه شام و ناهار آن چنانی حداقل شبی 300 دلار می شود یعنی 18000 دلار معادل تقریبی 24 میلیون تومان ناقابل. حتما این مبلغ را با هتل حساب کرده اید دیگر؟ نکند آبرویمان جلوی عزیزان اماراتی برود!

راستی چه جوری فهمیدید آن که در هتل گلوریا فوت کرده نه "تام.جی اندرسون" که همان احمد رضایی است؟
و هزاران سوال دیگر که فعلا بهتر است بگذاریم برای بعد!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٦

 متوفی با استفاده از یک گذرنامه آمریکایی (با تابعیت آمریکایی)، به نام مستعار "تام جی اندرسون" و به عنوان یک بازرگان آمریکایی وارد دبی شده بود . او نام واقعی خود را اعلام نکرده بود.
پلیس دبی دلیل مرگ پسر محسن رضایی را مصرف بیش از اندازه داروی ضدافسردگی اعلام کرد.

به گزارش عصر ایران به نقل از خبرگزاری رسمی امارات (وام) ، "ضاحی خلفان" رئیس پلیس دبی در بیانیه ای درباره مرگ احمد پسر محسن رضایی در یکی از هتل های دبی اعلام کرد: متوفی با استفاده از یک گذرنامه آمریکایی (با تابعیت آمریکایی)، به نام مستعار "تام جی اندرسون" و به عنوان یک بازرگان آمریکایی وارد دبی شده بود . او نام واقعی خود را اعلام نکرده بود.

حاجی "تام جی اندرسون" با هویت گذرنامه و تابعیت آمریکایی یا همان احمد رضایی در کنار آقامحسن 

وی اضافه کرد: نتیجه بررسی ها در آزمایشگاه های جنایی نشان می دهد دلیل مرگ احمد رضایی  35 ساله، مصرف بیش از اندازه از داروی ضد افسردگی بود. در این وضعیت بعد جنایی این ماجرا  منتفی می شود.

رئیس پلیس دبی اضافه کرد : مدیریت هتل گلوریا وضعیت مرگ احمد رضایی  در طبقه 18 هتل را پس از گذشت دو ساعت از تلاش برای ارتباط با وی به پلیس گزارش داد.
منبع: سایت عصر ایران




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٦

شاید بچه های قدیمی سپاه این نام و خاطره برایشان آشنا بیاید.
یک راست می روم سر اصل مطلب:

سال 1367 که خدا توفیق داد و بعد از پایان جنگ در کسوت مقدس و ارزشمند سپاه درآمده بودم، در بین یک دوره آموزش کاری، فیلمی را برای مان پخش کردند که طی این 23 سال، هیچگاه تصویر و گفته های آن از مقابل چشمم محو نشده است. و امروز خیلی بیشتر آن چهره و بیانات و بدتر از آن، سرنوشتی که وی به آن دچار شد، از مقابل دیدگانم رژه می روند.

همه فیلم، خاطراتی بود که به عنوان اعترافات یک متهم قبل از اعدام، ضبط شده بود.
بگذارید نامش را نیاورم. شما فرض کنید او هم اسم من بود: حمید.
حمید در حالی که با قیافه ای شکسته، خسته و پشیمان مقابل دوربین نشسته بود، شروع کرد به شرح زندگی خود، و این بخشی از چیزی است که از حرف های حمید در ذهنم مانده:

مادرم سخت مریض بود. حقوقم فقط ماهی 3 هزار تومان بود. 15 هزارتومان پول لازم بود تا در بیمارستان عملش کنند. به هر دری زدم پول جور نشد. بدجوری قاطی کرده بودم. به هر کسی رو زدم، ولی نشد که نشد. آن موقع در پرسنلی یکی از پایگاه های سپاه مشغول کار بودم. یکی از روزها داشتم از میدان جمهوری رد می شدم که یک نفر از روبه رو به من نزدیک شد و با سلام و احوالپرسی گرم، مرا در آغوش گرفت. اصلا حوصله کسی را نداشتم. او که ظاهرا دوست دوران دبستانم بود، با دیدن قیافه گرفته من تعجب کرد و پرسید که چی شده؟
من هم سر دلم را برایش باز کردم و ماجرای مریضی مادرم و بی پولی ام را گفتم که او با تعجب گفت:
- آخه این که مبلغی نیست. فردا همین موقع بیا همین جا، خودم برات ردیف می کنم.

فردا نمی خواستم بروم. ولی گفتم می روم شاید چیزی شد. سر ساعت رفتم همان جا. او که داشت از روبه رو با چهره خندان به طرفم می آمد، با رسیدن به من، دوباره مرا در آغوش گرفت و بسته ای پول از جیبش درآورد، داد به من و گفت:
- ببین حمید جون، ببخشید دیگه من بیشتر از این نتونستم جور کنم. فعلا کارت رو راه بنداز، چند روز دیگه باز برات جور می کنم.

پول را که شمردم، با تعجب دیدم 20 هزار تومان است. یعنی 5 هزار تومان بیشتر از نیاز من. وقتی به او گفتم:
- آخه تو روی چه حسابی این مبلغ زیاد رو به من میدی، من 15 تومن بیشتر نیاز ندارم.
که خندید و گفت:
- عزیز من، پس رفاقت برای چی خوبه؟ همین موقعاست که باید به داد هم برسیم. برو خرج بیمارستان مادرت رو بده. تو حالیت نیست. بعد عمل هم کلی خرج هست که با بقیه این پول انجام بده.

هفته بعد دوباره او را در همان جا که مسیر همیشگی رفتنم به خانه بود، دیدم. دست کرد در جیبش و دوباره 20 هزار تومان دیگر داد. هر چه خواستم قبول نکنم، مریضی مادرم را بهانه کرد و مجبور شدم بپذیرم.

وقتی فهمید در پرسنلی سپاه کار می کنم و آمار نیروهای اعزامی به جبهه و ... دستم است، با همان خنده پرسید:
- راستی حمید، امروز چند نفر از پایگاه شما رفتند جبهه؟
و من هم خون سردانه تعداد را گفتم.

این کار همین طور تکرار شد. هر دفعه او مبلغی به من می داد و من هم به سوالات او که برایم پیش پا افتاده می آمد، جواب می دادم. مثلا تعداد شهدای بسیج و سپاه در عملیات مختلف در جبهه. تعداد نیروهای اعزامی و هر چیزی که به نوعی به جنگ ربط داشت.

یک بار سوالات حساس و مهمی پرسید که دیگر شک کردم. وقتی از او پرسیدم:
- این سوالایی که تو می کنی خیلی بو داره. پاسخ اینا به چه درد تو می خوره؟
که گفت:
- من عضو واحد اطلاعات "حزب توده ایران" هستم و این اطلاعات رو برای اونا می خوام.

یک دفعه جا خوردم و ترسیدم. گفتم:
- یعنی تو جاسوس حزب توده مزدور کمونیستای شوروی هستی؟
خندید و گفت:
- مزدور چیه؟ ما داریم به مملکت خدمت می کنیم. سعی اتحاد جماهیر شوروی و ما اینه که زودتر این جنگ و خونریزی تموم بشه. این به نفع ملت ایرانه.

وحشت کردم. داشتم با یک جاسوس شوروی حرف می زدم. گفتم:
- من دیگه نمی تونم با تو حرف بزنم. تو یه جاسوس کثیفی. من تو رو لو می دم. به سپاه می گم تو کی هستی. وطن فروش مزدور ...
که بیشتر خندید و گفت:
- اولا که تو هیچ رد و نشونی از من نداری. دوما اگه به مزدوری و جاسوسی باشه تو از من بدتری. می دونی تا امروز چقدر اطلاعات درباره جنگ به من دادی و در عوضش چقدر پول گرفتی؟

جا خوردم. پول در قبال اطلاعات و جاسوسی؟ که او ادامه داد:
- بله. تو فکر کردی من اون همه پول رو برای رضای خدا به تو دادم؟ من خیلی وقت بود که مراقب تو بودم و دنبال فرصتی می گشتم تا بهت نزدیک بشم که شدم. همه اون پول هایی هم که تا امروز بهت دادم، بابت اطلاعات ارزشمندی بود که تو بهم دادی و اون پول ها همه مال حزب توده بود نه من.

آرم حزب خائن توده

القصه اینکه:
از آن روز دیگر آقا حمید شد جاسوس حزب توده ای که مستقیما اطلاعات خود را درباره جنگ، به اتحاد جماهیر شوروی سابق (روسیه امروز) می داد و آنها هم همه آن اطلاعات را به صدام حسین می دادند که او هم در مقابله با عملیات ما، از آنها استفاده می کرد.

هنگامی که آن عضو اطلاعاتی حزب توده همراه گروهی دیگر از مزدوران و جاسوسان شوروی در ایران دستگیر شد، اولین اسمی را که داد، نام حمید به عنوان بهترین منبع اطلاعاتش بود.

آخر فیلم حمید گریه کرد و گفت:
خودم خوب می دونم چه خیانتی کردم و مجازاتی هم جز اعدام ندارم، ولی ای کاش همون رو که مادرم مریض بود ...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٦

سرهنگ خلیل المنصوری علت احتمالی فوت پسر محسن رضایی در دبی را خودکشی اعلام کرد.
به گزارش موج، سرهنگ خلیل المنصوری، رئیس پلیس تحقیقات جنائی دبی (CID) در مصاحبه با روزنامه انگلیسی زبان نشنال چاپ امارات علت فوت احمد رضایی، فرزند ۳۱ ساله محسن رضایی که جنازه وی در یکی از هتل های دبی یافت شده بود را خودکشی اعلام کرد.

المنصوری در این خصوص تصریح کرد: بر اساس گزارش پزشکی قانونی دبی، هنگام کشف جسد احمد رضائی حدود ۱۲ ساعت از فوت وی می گذشت.

المنصوری همچنین ضمن رد احتمال قتل احمد رضایی تصریح کرد: هیچ مدرکی مبنی بر سوء قصد به جان وی یافت نشده است و به نظر می رسد که او خودکشی کرده باشد.

در ضمن پلیس دبی اعلام کرده است که احمد رضایی چهار ماه پیش به قصد تجارت به دبی سفر کرده بود و نزدیک به ۲ ماه بود که در هتل اقامت داشت.
منبع: البرزنیوز




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٥

پسر بنده خدا جاسوس بود،تف سر بالا بود برای نظام و پدر!بعد خبر می روند:
"حضور فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب که این روزها مورد آماج حملات صهیونیست ها و امریکایی ها قرار گرفته اند در منزل محسن رضایی که فرزند وی به طرز مشکوکی در دبی به قتل رسید نشان از اقدام تروریستی موساد در پشت پرده ماجرای مرگ احمد رضایی دارد . "
زشت نیست نظام را خرج ...استغفرالله!امام خمینی برای فرزند پسر شهید اش چنین کاری نکرد.خیلی راحت اعلام کرد "حسین خراب کرده است،با او برخورد کنید،اگر مقاومت کرد اجازه شلیک هم دارید."
با عرض تسلیت به آقای محسن رضایی ...هم نزن برادر من!نثار روح اش فاتحه مع الصلوات.
 در همین رابطه:اطلاعیه جمعی از گروه های مردمی ..."جان فرزندان سرداران ایرانی در خطر است.ما نگران سلامتی مهدی هاشمی رفسنجانی هستیم.اختلافات را کنار بگذارید و این قهرمان ملی را به وطن بازگردانید.در صورت عدم همکاری مسئولین،در اعتراض به اقدامات ضد بشری موساد؛همگی اقدام به رگ زنی دسته جمعی در دبی که نه!در هتل استقلال خواهیم کرد.یا مرگ یا شهادت!چه فرقی می کند؟!"
پ.ن :اگر ۴ نفر مسئول به موقع با این ها برخورد کرده بودند امروز نمی گفتند:جنازه شهید احمد رضایی را به ما تحویل ندادند که معلوم نشود جنایت موساد چطور انجام گرفته!جنازه را به ایران نمی دهند چون آقازاده محترم با پاسپورت آمریکایی در دوبی زندگی می کرده اند و تبعه هر کشور را به سفارتخانه خودش تحویل می دهند.شاید اول اش با آقای رضایی احساس هم دردی می کردم چون داغ فرزند سنگین است اما وقتی می بینم این ها از مردن بچه شان هم بهره برداری سیاسی می کنند...فقط متاسف می شوم.خدا هدایت مان کند.
منبع: وبلاگ سایرن




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٥

یادش بخیر زمان جنگ، شهادت برای خودش تعریف و تفسیری خاص داشت.
300 هزار نفر در طی سال های انقلاب اسلامی تا پایان جنگ خالصانه در راه دفاع از دین، انقلاب و کشور جان خویش را که شیرین ترین دارایی دنیایی است، فدا کردند.

خانواده هایی بودند که 5 فرزند خویش را تقدیم کردند.
خانواده هایی بودند که پدر، با داشتن 6 فرزند راهی جبهه شد و عاشقانه به شهادت رسید.
اما ... هیچ رئیس و مدیری نه که به آنها تسلیت نگفت، که اصلا آنها را نه دیدند و نه می بینند.

جنگ که تمام شد، "علی محمودوند"، "مجید پازوکی"، "سیدامیر تشت زرین"، "سیدعلی موسوی"، "علیرضا حیدری"، عباس و حسین صابری که برادر دیگرشان حسن در جنگ به شهادت رسیده بود و ده ها تن دیگر، شب و روز خود را در بیابان های تفتیده و گرم شلمچه و کوهستانهای سرد و یخبندان غرب کشور سپری کردند بلکه پاره استخوانهای شهدا را بیابند و به آغوش مادران بازگردانند.

همان سالهای اول بعد جنگ، وقتی یکی از بچه ها در عملیات تفحص فکه بر اثر انفجار مین والمری و باران ترکش های آن به شهادت رسید، بچه های تفحص کلی با پزشکی قانونی دعوایشان شد. چرا؟ چون آقایان می گفتند: "جنگ تمام شده و دیگر شهید نداریم." برای همین اثرات ترکش والمری را "سوراخ هایی بر اثر فرورفتن چیزی شبیه پیچ گوشتی در بدن" اعلام کردند!

قاسم دهقان فرمانده جانباز جنگ، هنگام ساخت فیلم سینمایی "قطعه ای از بهشت" و بازسازی عملیات والفجر یک و شهدای مظلوم فکه،  بر اثر انفجار به شهادت رسید ولی با وجود درصد بالای جانبازی و ... بنیاد شهید به هیچ وجه او را جزو شهدا حساب نکرد!

مطمئنا هیچ رئیس مجلس، نوه امام، فرمانده و مدیر و ... کوکان یتیم علی محمودوند و مجید پازوکی را ندید!
اصلا آقایان نفهمیدند تبعات جنگ همچنان ادامه دارد و همچنان داریم شهید می دهیم!
چون آنان برای دفاع از آرمانها به شهادت رسیده بودند و در ویلاهای بهاییان در آمریکا و کاستاریکا به عیاشی و خوش گذرانی مشغول نبودند!

مگر فعالیت های اقتصادی صادراتی مدیریتی و ... برای کسی فرصت فکر کردن به انقلاب و جنگ و دشمنان می گذارد؟!

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

بعد از جنگ، موضوع عجیبی در میان مسئولین مد شد که تا امروز ادامه دارد.
فلان بچه پررو با اسلحه کلت محافظ  مادرش خودکشی کرد ...
فرزند فلان آقازاده به طور مشکوک به ضرب گلوله کشته شد.
فرزند فلانی تصادف کرد و ...
همه شدند "درگذشست شهادت گونه"!
ای وای .... شهادت گونه ...

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

و حالا امروز:
اگر پسر بقال محل آن قدر که پسر محسن رضایی علنی خیانت کرد، به غرب پناهنده شد و علیه نظام فحاشی و ایراد تهمت کرد و در خانه "هژبر یزدانی" بهایی نان خورد و پرورش می یافت، به محض این که پایش به ایران می رسید، دودمانش بر باد بود ... ولی ...
اگر آقا زاده بود، گیس هایش را بلند می کرد، نوبت به نوبت چند زن می گرفت و ول می کرد و تازه، محرمانه ترین شغل دولتی را هم می گرفت و دست آخر دوباره هوس فرنگ به سرش می زد و می گریخت و در هتل آنچنانی در دوبی به واسطه برق گرفتگی یا خودزنی می مرد و ... و امروز برای عده ای بادمجان دورقاب چین، می شد قهرمان و قربانی عملیات صهیونیستها و ...

کدام موساد و صهیونیست؟
کدام شهادت؟
شهادت در کدام مسیر و راه؟ برای کی؟
شهادت با پاسپورت و تابعیت آمریکایی در گران ترین هتل پنج ستاره دوبی که فقط محل عیش و نوش از ما بهتران است!

جمع کنید این بازی ها را.
چرا نمی گویید تصفیه حساب درون سازمانی؟
مگر نه اینکه تصفیه عناصر وازده و کم آورده، همواره جزو اولین فرمان های عملیاتی سازمان های جاسوسی آمریکا و اسراییل است؟
اصلا از کی تا حالا خودکشی می شود مرگ شهادت گونه؟

عکس های هتل محل مرگ احمد رضایی

هتل پنج ستاره گلوریای دوبی محل مرگ آقازاده دکتر رضایی! شباهتی با فکه و ام الرصاص و شلمچه در آن می بینید؟!

بله وقتی "سعید حجاریان" درصد جانبازی می گیرد و می شود "جانباز اصلاحات"، احمد رضایی هم باید بشود "شهید آقازادگان و مردودین فتنه 88"!

آقایان!خودتان را هم که بکشید، هزار و یک تبصره و قانون هم که بیاورید، نمی توانید قانون عدل الهی را تغییر دهید!
بگذار همه فرزندتان را قهرمان بنامند.
بگذار اتوبان و ورزشگاه به نامش کنند.
بگذار حقوق خانواده شهید به شما بپردازند ...

ولی خودت می دانی که آن طرف چه خبر است!
راستی آقایانی که برای عرض تسلیت مرگ فرزند دلبند آقای رضایی از یکدیگر سبقت می گیرید، می دانید شهیدانی که در بالا نام بردم، همین چند سال اخیر در حال تفخص پیکر شهدا به شهادت رسیدند و خانواده شان همچنان با سیلی صورت خویش سرخ نگه داشته اند و مطمئنم هیچکدامتان حتی نام آنها را هم نشنیده اید!

بدوید تا دیر نشده به آقا محسن تسلیت بگویید تا اسلام و انقلاب و مملکت به خطر نیفتد که اگر مردودین فتنه 88 و نان به نرخ قدرت خوران ناراحت شوند، همه چیزمان بر باد است!

هفته دفاع مقدس | Www.FarsiMode.CoM

آقای رضایی! خانواده های چشم انتظار شهدای غواص مفقود کربلای چهار چشمشان به شماست تا ببیند این بار چه می کنید؟!

1144285 - 800x600px




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٢٢

در اخبار امروز داشتیم که "احمد رضایی" فرزند محسن رضایی به طرز مشکوکی در دوبی فوت کرد.
حالا این خبر را به نقل از سایت شخصی آقای محسن رضایی بخوانید:

"درگذشت فرزند دکتر محسن رضایی
همزمان با شهادت جمعی از همرزمان محسن رضایی ، فرزند ایشان به طرز مشکوکی درگذشت .
معاون اطلاع رسانی دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام در گفتگو با پایگاه اطلاع رسانی دکتر محسن رضایی ، با بیان مطلب فوق افزود: در حالی که احمد رضایی در هتل گلوریای دبی در طبقه 18 اتاق 23 اقامت داشته به طرز مشکوکی در گذشته است .
شهرام گیل آبادی افزود: موضوع در حال بررسی است و به محض تکمیل اطلاعات، جزییات آن منتشر خواهد شد." .

درگذشت فرزند دکتر محسن رضایی

 احمد رضایی که برای اولین بار چهره او نمایش داده می شود با نوار مشکی عزا نقل از سایت شخصی محسن رضایی

آقایان!
شما را به خدا قسم مسائل شخصی و خانوادگی خود را ربط به نظام ندهید.
مگر ایشان یادش رفته هنگامی که این طرف و آن طرف سخنرانی می کرد و می گفت:
آمریکایی ها برای این که از جمهوری اسلامی انتقام بگیرند، فرزند مرا ربودند."
همان زمان بزرگواری به ایشان پیغام داد:
"به آقای رضایی بگویید مسائل شخصی و خانوادگی خود را ربط به نظام ندهد."

احمد رضایی هرچه بود و هر چه کرد، خود می داند و پیشگاه عدل .
ولی نیایید با ربط دادن مرگ مشکوک او به شهادت سراداران و پاسدارانی که برای دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی و ایران عزیز جان خویش را خالصانه بر کف نهادند، هم جایگاه و مقام رفیع آنان را تنزل دهیم هم برای خود ...

چه بخواهید و چه نخواهید، احمد رضایی به کشور و انقلاب و شهدا خیانت کرد (مسائل خانوادگی او ربطی به ما ندارد) حتی اگر چون پدرش سردار و دکتر است، در تابوتی طلایی و ... تشییع شود!

نگاهی به برخورد حضرت امام خمینی (ره) با نوه خود فرزند مرحوم سیدمصطفی "سیدحسین خمینی" و تبعید وی به خاطر فعالیت علیه نظام اسلامی و یا برخورد حضرت آیت الله محمدی گیلانی با فرزندانش که منافق بودند و اعدام شدند، به خوبی نشان می دهد در حالی که ملت ایران بیش از سیصدهزار شهید و صدها هزار جانباز تقدیم کرده است و مادران و پداران بسیاری هنوز چشم انتظار بازگشت بند استخوانی از عزیزشان هستند، بزرگ ترهای قوم باید چه کنند.

واقعا اگر فرزند مردم کوچه بازار و بقال محل به قول خودش اسناد محرمانه از پدر خود سرقت می کرد و تقدیم دشمنان می نمود و این گونه اعمال را مرتکب می شد و ماه ها می شد بلندگوی دشمنان انقلاب اسلامی و هر اهانتی که می خواست بخ مقدسات و شخصیت های محترم نظام می کرد می توانست این گونه به کشور بازگردد و دوباره برود و ...؟!

آقای رضایی!
به حرمت سابقه ارزشمند خویش و آن چه تا امروز در راه آرمان هایت تقدیم کرده ای، انتظار می رود خودت به روی چاپلوسان خاک بپاشی تا این گونه گردت جمع نشوند. و چه بسا همین مشکل است که طی دهه اخیر این گونه با حوادث و وقایع روبه رو گشته ای!

آقای رضایی
مرگ فرزندت را تسلیت می گویم، ولی داغ هزاران غواص که پیکرهایشان در "جزیره ام الرصاص" بر جای ماند، سخت تر است. نه؟!

درباره احمد رضایی این جاها را بخوانید:

رایزنی برای بازگشت مجدد فرزند محسن رضایی

سردار رضایی! بلدی از 1 تا 10 هزار بشمری؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/۱٧

چند سالی است شاهد بازی فردی در سینما و تلویزیون هستیم که به قول خودش "از بس در سریال های تلویزیونی بازی کرده، در همه کانال ها او را می بینیم و فقط در کانال کولر و ... او را نمی توان دید!" (بنا بر اظهار خودش در ویژه برنامه شب های ماه رمضان 1390 در شبکه 2 سیما).

 "مهران رجبی" که به قول برخی کارگردانان "اگر طرحی برای ساخت سریال به تلویزیون می دهی، در کنار فیلمنامه و دیگر لوازم، حتما باید نقشی برای او داشته باشی تا بتوانی مجوز ساخت بگیری!" اخیرا بسیار پرکار شده است.

 وی به لحاظ تیپی و اخلاقی، همواره نقش شاد و به قول معروف طنز بازی می کند و کم تر در نقش های جدی ظاهر می شود.

 رجبی در فیلم اخراجی های 2 نیز در نقش "دکتر " همچون دیگر کارهایش بسیار زیبا و طناز ایفای نقش کرد.

 یکی دو سال پیش در یکی از برنامه های تلویزیونی، رجبی که میهمان بود، درباره نقش هایش در سینما و تلویزیون به نکته بسیار مهمی اشاره کرد که برای من یکی خیلی جالب آمد.

 رجبی گفت که به دلیل حساسیت همسرش نسبت به نقش های وی، در فیلم های سینمایی و بخصوص سریال های تلویزیونی هیچگاه رجبی را در نقش "شوهر یک زن" و یا "پدر یک دختر" ندیده اید! چون همسرش اجازه چنین کاری را به او نمی دهد.

 این نکته که همسر محترمه او نسبت به جایگاه شوهرش تا این اندازه حساس و غیرتی است، برایم خیلی خوشایند و جالب آمد.

مهران رجبی رزمنده در کنار همرزمانش در جبهه


 بعدها در جریان ساخت اخراجی های 2 در اردوگاه نگه داری اسرای ایرانی که در فردیس کرج بازسازی شده بود و شب ها در اوج سرما بازیگران به ایفای نقش می پرداختند، با مهران رجبی از نزدیک آشنا شدم.

 

مهران رجبی - مصطفی داودآبادی - حمید داودآبادی


مسعود دهنمکی - مهران رجبی - حمید داودآبادی در پشت صحنه اخراجیها ۲


 هنگامی که فهمیدم او رزمنده دفاع مقدس بوده و در لشکر 10 سیدالشهدا به عنوان "سکاندار قایق" در عملیات مختلف شرکت داشته، برایم جالب تر و قابل احترام بیشتر آمد.

مهران رجبی سکاندار بسیجی لشکر سیدالشهدا (ع)


چندی پیش نیز خبرگزاری فارس مصاحبه های مفصلی با وی انجام داد و با تیتر "رزمنده ای که بازیگر شد" خاطرات و تصاویر مهران رجبی از حضور فعالش در دفاع مقدس را در منتشر کرد که مورد استفاده سایت ها و نشریات بسیاری قرار گرفت.

متاسفانه در آخرین نقش های رجبی در سیما و سینما، برخلاف ادعایش، او را نیز در نقش همسر زنان دیگر و پدر دختران، دیدم و با خود گفتم "حتما درجه حساسیت همسرش پایین آمده است!"

شب گذشته (دوشنبه 16 آبان 1390) همزمان با عید قربان، آخرهای شب ظاهرا سیمای ضرغامی تازه یادش آمده بود عید است و به جای سخنرانی های مذهبی و توصیه و نصیحت های اخلاقی فلان خانم و آقای کارشناس مذهبی و روانشناس! و پس از پخش لورل و هاردی و سه کله پوک و ... مثلا برنامه ای شادی پخش کرد.

میهمان ویژه این برنامه "مهران رجبی" بود که با همان حالت شوخ و جذاب همیشگی، شروع کرد به ذکر خاطرات درباره حج و به قول خودش از "ماراتون عملیات حج" تعریف کرد.

مهران رجبی در کسوت بسیجی در دوران دفاع مقدس


رجبی در بین صحبت هایش گوشی موبایل خود را درآورد و تصویری را در آن نشان داد که فیلمبردار برنامه نیز بر روی آن زوم کرد و برای همه نشان داد.

این جا دیگر بحث پخش تصاویر غیراخلاقی فلان هنرپیشه و یا شایعه ساز ی درباره این و آن نبود!
خود آقای رجبی، تصویری از تست گریم خود در سر صحنه آخرین فیلمی را که به گفته خودش "اند خلاف" نام دارد، به بینندگان نشان داد.

خواه ناخواه همان گونه که همه انتظار دارند، نقش جدید او در این فیلم نیز طنز است ولی در کمال تاسف، تصویری که وی از خودش نشان داد مو بر تنم راست کرد!

مهران رجبی در حالی که روسری بر سر داشت، ماتیک سرخاب بر چهره و لبانش مالیده بود و در نقش زنی بنا بر اظهار خودش با هیبت و تیپ بازیگر قدیم سینما و تلویزیون مرحوم "پروین سلیمانی" معروف به "طاهره چنگالی" ظاهر شد.

و ... مهران رجبی در نقش یک زن خلافکار!


عکس را که دیدم تنم لرزید و بدتر از آن اظهارات رجبی بود که از بازی خودش در نقش یک زن، بسیار راضی بود و آن را متفاوت و جالب تر از دیگر کارهایش می دانست.

بغل دستی ام که تعجب من را دید خون سردانه گفت:
- خب مگه چیه؟ این هم بازیگره ... مجبوره نقشی را که بهش می دهند بازی کند ...

یک آن همه آن چه درباره او خوانده و از زبان خودش شنیده بودم، جلوی نظرم آمد. بر خود لرزیدم و ضمن آن که دعا کردم همه مان عاقبت به خیر شویم، با خود گفتم:
- حتما برای دستمزد و پولش مجبور به ایفای چنین نقشی شده و به قولی "رزمنده ای که زن شد"!

 در همین حال ترانه ای را که همواره با صدای زیبا و جذاب "محمد اصفهانی" شنیده بودم، با خود زمزمه کردم:
"واسه نونه ... واسه نونه ..."

آن چه که تصویر زن شده مهران رجبی، تلنگر عظیمی بر من شد و بیشتر از همه مرا تکان داد این بود که:

 ماه رمضانی که گذشت، نشسته بودم تا فقط برای سرگرمی و بدون هرگونه علاقه! آخرین قسمت سریال مختارنامه را ببینم که موبایلم زنگ خورد. نگاه که کردم، دیدم آشناست. دوست بزرگوار "ابوالقاسم طالبی" کارگردان سینما و تلویزیون بود. تعجب کردم که چی شده او این وقت شبی زنگ زده؟ همین که گوشی را برداشتم، گفت:
- همین الان یه آژانس بگیر و بیا سر صحنه فیلم من.

 اصرار که کرد راه افتادم و رفتم. بذایم جالب بود و علاقه هم داشتم که بروم پشت صحنه فیلم سینمایی "قلاده های طلایی" که چند وقتی بود ساخت آن را شروع کرده بود، ببینم. فیلمی بسیار مهم و کاملا سیاسی درباره فتنه 88 و شکست توطئه عظیم دشمنان و بدخواهان انقلاب اسلامی و ولایت فقیه.

همین که وارد اناق شدم، فیلمنامه را داد دستم و خواست تا یکی دو تا از دیالوگ های آن را تمرین کنم. هر چه از من اصرار که "تا امروز فقط و فقط برای ذکر خاطرات جبهه جلوی دوربین رفته ام"، از او اصرار که "نقش یک بسیجی در فیلم هست که من دیدم بهترین فرد برای ایفای آن، فقط و فقط تو هستی."

 القصه، آقا حمید رزمنده، شوخی شوخی شد "بازیگر".
رزمنده ای که بازیگر شد!

 دو سه پلان کوچولو در نقش بسیجی ای شاد و شنگول بازی کردم، که حالا یا برای دل خوشی من و یا جدی جدی، کارگردان و اکثر عوامل خوش شان آمد و باورشان نمی شد که اولین بار است جلوی دوربین سینما قرار می گیرم و بدون تمرین این گونه بازی می کنم!
و انصافا "بازی" هم کردم ها!

 وقتی هم به خانه بازگشتم، سر شوخی را باز کردم که:
- حالا دیگه شما با یک هنرپیشه حرفه ای طرف هستید ...
و از همه بدتر وقتی بود که با کلی ژست و ادا گفتم:
- مطمئنا بعد از دو سه نقشی که بازی کنم، می تونم جای شریفی نیا رو توی سینما بگیرم و خلاصه فیلم "دنیا" و پدر سوخته بازی و نقش حاجی بازاری ای با دو سه تا زن و ...
که کم مانده بود گل های بشقاب غذا، توسط همسرم در صورتم نقش بندد!

 همین که تصویر مهران رجبی در نقش زنی بزک کرده را دیدم، فقط با خود گفتم:
- تو غلط می کنی بازیگر شوی.
-  کی گفته همه رزمنده ها باید بازی بخورند! و بازیگر شوند؟!

 بادی به غبغب انداختم و با خود گفتم:
- مطمئنا مشکل سینمای ما، بخصوص در بخش دفاع مقدس، بازیگر و حتی کارگردان نیست! که فقط و فقط موضوع و در اصل فیلمنامه و محتوای درخور و شایسته است. پس تو غلط می کنی ...

 صبح زود بعد نماز (که الحمدلله چند وقتی است خواب نمی مانم و قضا نمی شود. چون بعد جنگ، خواب و تنبلی بدجوری بر نماز صبحم غلبه داشت!) زدم بیرون تا بروم سر کار. در راه این نوشته را در ذهنم پختم، آفریدم و قصدم این شد تا آن را با این جمله تمام کنم:

 وقتی امام عزیز با آن عظمت و جایگاه دنیایی و معنوی، می گوید:
"افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند."

 من فقط می توانم بگویم:
"افتحار من هم این است که برای دین، ولی فقیه و مملکت خویش بسیجی ام و امیدوارم بسیجی بمیرم و با بسیجیان همرزمم شهدای بزرگوار، محشور گردم.

 انشاءالله "واسه نون" نیست، و مطمئنا این از هر نقش آفرینی و بازی گری دنیایی، ارزش و جایگاهش بالاتر است.

 خداوند عاقبت همه را ختم به خیر گرداند.
آمین یا رب العالمین




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/۱۱

تعدادی از ترانه سرایان و تصنیف نویسان جنبش سبز لجنی، که طی دو سال گذشته سخت پنچر شده و چه بسا بعضی از آنها که "داور همیشه جشنواره ها" در داخل و تا دلتان بخواهد خارج! بوده اند و از سکه های زر دوران بازندگی (مثلا سازندگی) و افتضاحات (مثلا اصلاحات) تا آن جا که جا داشته تناول نموده و برای ده نسل فرزندان خود اندوخته اند (البته این چیزها را اختلاس و ... نمی گویند چون در هر جشنواره و مراسم و ... خودشان ضربدری برای همدیگر سکه و جایزه تجویز می کنند. حال این که از "بیت المال" باشد یا "مال البیت"، چندان فرقی نمی کند!) به پیشگاه پیر تشخیص، همان که تا پیش از این در نوشته ها و تریبون های مثلا اصلاح طلبان هدف حملات تند بود و نماد سوءاستفاده از بیت المال و سیاهی دولت خفقان و رانت خواری فرزندان و ... بود، شرف حضور یافتند!

اینان که طبق روال وجودی و همیشگی شان، همچون "شب پرست" (به خیال خودشان آفتاب پرست!) روز به روز رنگ عوض کرده اند، غالبا موفق شده اند با نگارش و تقدیم " ... " نامه برای صدا و سیما  همچنان ترانه های سیاه خود را به خورد خلق الله بدهند و از رود جاری بودجه های کلان بهره مند گردند، و مثلا جای پایی برای خود و همپالگی هاشان فراهم آورند، این بار بوی کباب به دماغ شان خورده و لی غافل از آن که ...

و حتما اوامر بزرگان مذبذب سیاستتان آقاسعید و آقاخسرو و آقابهزاد! این است که امروز این گونه تلخ، لبخند زورکی بر لب نشانید و به دستبوس آنکه تا دیروز رئیس دولت قتل های زنجیره ای و عالیجناب سرخپوش و ... می خواندیدش، مشرف شوید! و چه بسا در وصف امام و امیر جدید خویش، ترانه بسرایید!

 دیر آمدید آقایان ...
به قول مرحوم استاد شهریار:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

خیلی دیرآمدید ...
آن روزها که همپالگی هایتان و سروران سیاسی و خط دهنده هاتان که در وصف لبخند و گریه شان ترانه می سرودید، بزرگ امروزتان را "عالیجناب سرخپوش" نامیدند و بر او تاختند باید می آمدید دست بوسی و در وصفش شعر می سرودید، بلکه چیزی گیرتان آید که امروز هم مطمئنم ته کاسه چیزی مانده که این گونه خندان به پاچه خواری شتافته اید!

 به قول قدیمی ترها:
تغاری بشکند ماستی بریزد
جهان گردد به کام کاسه لیسان

خوش باشید که این نیز بگذرد.
دیروزتان را دیدیم، امروزتان را هم که معلوم است، خدا رحم کند به فرزندان و خاندانتان با آن چه از دین و دنیا برای فردای تان اندوخته اید!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٩

بسم الله‌القاسم الجبارین
اخوی بزرگوار حاج سید اسدالله لاجوردی
پیرو مکالمه تلفنی، زندانی رژیم سرنگون شده طاغوت حشمت الله رئیسی را توسط گروه گشت بلال حبشی، به زندان اوین منتقل می‌کنم.
گر‌چه نامبرده در موقع دستگیری مسلح نبود، اما دلایل فراوان وجود دارد که‌ او از رهبران گروهک الحادی و ضدانقلابی چریکهای اقلیت است.
علاوه بر آن فرد مذکور همواره در افکار کفرآمیز و ضلالتهای خود محکم و استوار بوده‌است. آثار شکنجه‌هایی که بر بدن او مانده دلیل آشکاری بر این مدعاست.
باید اضافه کنم که ‌ایشان از سردمداران مبارزه علیه دین، مذهب، و روحانیت بوده و در زندان طاغوت کار را تا حد تحقیر روحانیت و اهانت به مقدسات می‌کشانده ‌است.
گزارش تکمیلی متعاقباً تقدیم می‌شود.
اخوی کوچک شما
محسن مخملباف

 

"حشمت الله رئیسی" از فعالان ضدانقلاب در خارج از کشور که هم بند مخملباف در زندان شاه بوده، در نوشتاری باعنوان "بای سیکل ران آکتور کمیته" در مورد دستگیری خود توسط وی می نویسد:

"در گرمای زودرس اوایل سال ۶۰یکی از چهره های پر آوازه هنر ایران، کلت کالیبر ۴۵ امریکایی خود را در پشت شقیقۀ مردی گذاشته بود و از او خواست که کوچکترین تکانی نخورد و دستهایش را بالای سرش نگهدارد. مادر سالخوردۀ مرد، دست فرزند خود را محکم گرفته بود و رها نمی کرد. مرد که عرق سردی بر شقیقه اش نشسته بود، صورت خود را برگرداند تاچهره شکارچی انسان ها را ببیند. باور نمی کرد چگونه جنایت و هنر می تواند دست در دست هم بگذارد و در وجود یک انسان تجلی کند."

"آیا میتوان در خیابان ها به شکار انسان پرداخت و دگراندیشان را دستگیر و به مسلخ فرستاد و همزمان به فعالیت های هنری و کارگردانی فیلم و تئاتر مبادرت ورزید ؟ "

و سرانجام باید اضافه کرد. اَیا می توان پذیرفت که انسان نماهایی چون مخملباف که معلوم نیست چند نفر را دستگیر و یا با راپرت هایشان به جوخه اعدام سپرده اند، آزادانه بگردند و از آن دردناک تر اینکه در صفوف اعتراضات ایرانیان مقیم خارج کشور سخنگوی مردم ایران شوند؟

 منبع

 

محسن مخملباف در سال 1366 و در واکنش به اکران فیلم سینمایی "اجاره نشین ها" ساخته داریوش مهرجویی در نامه ای خطاب به معاونت وقت سینمایی ارشاد آورده است:

برادر بهشتی،
سلام. خسته نباشید.
انصاف حکم می کند که تلاش شما را در جهت رشد کمی سینما بستایم. اجرکم علی الله؛ اما وجود فیلم‌هایی چون اجاره نشین‌ها را به چه حسابی بگذارم. بی‌دقتی شما؟، بی‌اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم. برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب کردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را که گردن نگرفتید، اجاره نشین‌ها به گردن چه کسی است؟ اگر فیلم را ندیده‌اید، ببینید. اگر دیده‌اید یک بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضل (ع) تکلیف کسی چون من با شما چیست؟ ارج گذاری‌تان به جنگ را باور کنم یا اغماض‌تان را در مورد امثال اجاره نشین‌ها، امیدوارم که همچنان ما را متحجر ندانید که مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم.

من باب ثواب گفتم، گناه که نکرده‌ام؟

واقع قضیه این است که دو ساعت پیش که فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگویم و نه به کس دیگر. ادای وظیفه کردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.
محسن مخملباف

مخملباف در دهه ۶۰ ایام که خیلی دوست دارد مردم آلزایمر بگیرند و آن را فراموش کنند
به همراه مرحومه فاطمه مشکینی و فرزندانش

مخملباف سبز لجنی به همراه مرضیه مشکینی و فرزندانش امروز در خارج از کشور

 

خداوندا!
عاقبت امور همه مان را ختم به خیر بگردان و از لقمه حرام، نفاق، ریا و تزلزل در ایمان و اعتقادات، دورمان گردان.
آمین




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/۸

روایتی از معصوم (ع) هست که "به صورت چاپلوسان خاک بپاشید."
امروز که ده بیست سالی از عرض اندام و جولان دادن عده ای تندروی دوآتشه به اسم "جناح چپ" می گذرد، تصورشان بر این است که به راحتی می شود دیگران را به هر آنچه خود بوده اند، متهم ساخت و نسل جوان را به راحتی فریب داد!

امروز عده ای که دین و شرافتشان فقط و فقط در "بی.بی.سی" . "رادیو آمریکا" و شبکه های ضدانقلابی است که تشنه به خون امام و رهبر معظم انقلاب و همه غیرتمندانی هستند که 33 سال تمام آرزوی سلطه استکبار بر ایران اسلامی را برباد داده اند، از گذشت زمان سوء استفاده کلان می کنند.
این عده، با محکوم کردن دیگران به بی دینی و انداختن توپ در زمین حریف، سعی می کنند خود را از بسیاری اعمال و رفتاری که تا دیروز داشته اند، مبرا کنند. ولی زهی خیال باطل!

این فقط یک نمونه از رفتار و اعتقادات منحرف کسانی است که امروز شده اند دشمن دوآتشه ولایت فقیه و همنوا با غرب، از ایراد هر تهمتی به هموطنان مسلمان خود هراس ندارند.

واقعا چه کسانی "ولی فقیه" را از "خدا" بالاتر دانسته و به قول آقای "مهدی خزعلی" خدا را نماینده ولی فقیه در زمین می دانند؟

"محمدرضا خاتمی" اصلاح طلب پرمدعا، در سال های ننگین دولت اصلاحات  همراه با گروهی که الان اکثر آنان به آغوش غرب پناهنده شده اند، به قم برای دیدار با آیت الله "حسینعلی منتظری" که با حکم شدید امام راحل از جانشینی ولی فقیه عزل شد، رفتند. منتظری کسی بود که طبق قانونی که همین آقایان از آن دم می زنند، به حکم امام و رای مجلس خبرگان از جانشینی ولی فقیه برکنار شد و هیچ گونه مسئولیتی ولو اندک و بسیار کوچک! در نظام اسلامی نداشت.
در این دیدار،  آقای محمدرضا خاتمی زانو بر زمین نهاد و صورت بر پای منتظری سایید و از جان و دل بر پای او بوسه زد!

در همان ایام نیز، آقای " ... " که خود را شیفته و جان نثار ولی فقیه زمان خویش امام راحل می دانست، به نظر و حکم عزل منتظری توسط امام اهمیتی نداد و هنگامی که منتظری را برای مداوا به یکی از بیمارستان های تهران آورده بودند، آنان که به هیچ وجه جلوی امام حاضر نبودند سر خم کنند و چه بسا آن را عملی غیرخداپسندانه می نامیدند، بر زمین افتاد و بر نعلین منتظری بوسه زد و خاک کفش او را با آب دیدگان خود سرمه چشمان خویش ساخت!

من دیگر چیزی نمیگویم.
فقط ببینید آنان که روزی بر پای یک مسئول عزل شده از هر منصب و مقامی، این گونه به خاک می افتند و کفش او را می بوسند و بر این بوسه افتخار نیز می کنند، امروز چگونه دیگران را به هر آنچه که خود بدتر و سخیف ترش را مرتکب شده اند، محکوم می کنند!
تف بر نفاق و شرک درونی و ظاهری فردپرستان




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/۸

افتخار من این است که خود بسیجی ام ... خداوند مرا با بسیجیانم محشور گرداند. امام خمینی (ره)

از مردن نمی هراسیم، اما می ترسیم بعد از ما ایمانمان را سر ببرند. از یک سو باید شهید شویم تا آینده بماند، و از دیگر سو باید بمانیم تا آینده شهید نشود. "شهید مهدی رجب بیگی"

روزگار عجیبی است.
اگر بعثی ها، لیبرالها و آمریکایی ها یقه ات را می گرفتند و عربده می کشیدند:
"چرا جنگیدید؟"
ملالی نبود.

ولی وقتی می بینی عده ای وازده، که از آقازادگی خود بالاترین بهره را برده و خوردند و امروز لب و لوچه شان را پاک می کنند و فریاد وا اسلاما سر می دهند، دفاع از دین و میهن و جنگیدن با دشمنان را جرمی نابخشودنی به حساب می آورند، کمی جالب می شود.
و فقط کمی! که اگر قرار بود با این بادهای مسموم از نفس بیفتیم، در همان شلمچه، فکه و مجنون پیش از اینها از پا می افتادیم و مثل بعضی ها که تن خویش را به خاک جبهه ساییدند تا بعد از جنگ از برترین امتیازات بهره مند گردند، می شدیم.

هر چه زمان می گذرد، وطن فروشی، خواری و ذلت عده ای که تا دیروز خود را جزیی از ملت ایران به حساب می آوردند، بیشتر معلوم می شود. آنان که امروز اگر در 24 ساعت یک بار با "بی.بی.سی" یا "رادیو آمریکا" مصاحبه نکنند، نفسشان بالا نمی آید!

برخی هم که تا دیروز در خانواده ای می زیسته اند که برخلاف آموزه های دینی شیعه، امام و ولی فقیه را خدا می پنداشتند و خداوند را نماینده ولی فقیه برروی زمین می دانستند، امروز که شکم شان سیر گشته و حساب های خارج از کشورشان انبوه، داد برآورده و دیگران را به دین فروشی متهم می کنند و فریاد می زنند که "چرا در پیشگاه شما ولی فقیه از خدا بالاتر است؟" و خود بهتر می دانند که هیچکس چنین ادعایی نداشته و ندارد مگر خودشان که دیروز با افراط وحشتناک، همه را تکفیر می کردند و امروز با درافتادن در آغوش دشمنان قسم خورده اسلام و ایران، کم آورده، به ایراد تهمت روی آورده و چوب حراج به دین و شرف و ملیت خویش می زنند.

القصه!
روز پنجشنبه 5 آبان 1390 با آقازاده خارج برو "مهدی خزعلی" که تا دیروز از هرگونه رانتی بالاترین بهره را برده و از آقازادگی خود در طریق کسب اموال حلال! و موسسات، انتشارات دفاتر و ... در ایران و خارج استفاده نموده، در نمایشگاه مطبوعات روبه رو گشتم و چند سوالی از او پرسیدم که سعی کرد با پاسخ های بیراه، جنجال راه بیندازد و ... که شرح کامل و فیلم آن را بعدا خواهم آورد.

جالب تر آن بود که افتضاح طلبان (مثلا اصلاح طلبان) و سبزهای لجنی، از آن سوالها برآشفته و دیوانه وار بدون توجه به آنچه که خودشان تا دیروز نام آن را "گفتمان" می گذاشتند و امروز به دلیل تهی بودن، به سبک منافقین قدیم، از هرگونه بحث و گفتگو گریزانند، شروع کردن به "کوفتمان" و تبلیغات منفی!

گشتند و گشتند بلکه برای حمید داودآبادی نکاتی منفی بیابند تا برجسته ساخته و به خیال خام خویش، حیثیت او برباد دهند!
و این، همه آن چیزی است که یافتند و به خیال خودشان بر طبل بی آبرویی بنده کوبیدند:

"حمید داوود آبادی شخصی که مهدی خزعلی را در نمایشگاه مطبوعات بازجویی کرد
همبستگی نیوز: روز جمعه ۶ آبان فیلمی از دکتر مهدی خزعلی در نمایشگاه مطبوعات در برخی سایت های خبری و شبکه های اجتماعی منتشر گردید که نشان می دهد برخی از افراد وابسته به دستگاه های امنیتی و هواداران سید علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی پس از دوره کردن وی به دنبال آن هستند که با طرح سوالاتی جهت دار بتوانند احیانا بهانه ای برای بازداشت وی فراهم آورند.
به گزارش همبستگی نیوز شرح کوتاهی از این ماجرا در سایت شخصی مهدی خزعلی منتشر شده است، در این یادداشت نوشته شده: «دکتر مهدی خزعلی به نمایشگاه مطبوعات واقع در مصلی تهران رفت و پس از حضور در غرفه های اعتماد و شرق به اصرار غرفه داران روزنامه ی جوان [وابسته به اداره سیاسی و بنیاد تعاون سپاه پاسداران] (در جوار فارس و کیهان) وارد غرفه ی آنان شد.»
در فیلم منتشره برخی سعی دارند با سوالاتی از قبیل اینکه «ولی فقیه تو کیست؟»، «نامش چیست؟» فضایی را فراهم آورند که یا مهدی خزعلی پاسخی در جهت خواست آنها بدهد یا پاسخی دهد که در آینده شرایط برای بازداشت مجددش فراهم گردد. وی در پاسخ به سوالات آنان بیان می کند «شما ولی فقیه را بالاتر از خدا می دانید، ولی فقیه من کسی است که خبرگان منتخب مردم آن را انتخاب کنند» وی همچنین در پاسخ به سوالی در خصوص اینکه چرا آمریکا و اسرائیل از شما پشتیبانی می کنند و به شما امید دارند گفت:آمریکا و اسرائیل بیش از همه امیدش به جناح حاکم است به آنها که به نام دین و با استفاده از آیات و روایات دینی به دین ضربه می زنند و همه کار می کنند به آخوندهایی که به نام دین دزدی می کنند.

در میان افرادی که سوال می کردند شخصی که گویا هدایت دیگر سوال کنندگان را برعهده داشت و بیش از دیگران سوالات جهت دار و هدفمند مطرح می نمود فردی به نام حمید داوودآبادی پژوهشگر وابسته به سپاه پاسداران می باشد . وی که نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» است با روزنامه ها و رسانه های وابسته به سپاه پاسداران ارتباط تنگاتنگ و مستمری دارد و پیشتر از اعضای کمیتۀ پیگیری ۴ دیپلمات [اعضا سپاه پاسداران] ربوده شده در لبنان بود.
حمید داوودآبادی که سوالاتش از مهدی خزعلی بیشتر شبیه بازجویی بود تحقیقی را در سال ۸۸ منتشر نمود که نشان می داد«ژرارد ژان فابین باتااوش» خبرنگار فرانسوی که در گزارش مذکور از آن به عنوان جاسوس کهنه کار فرانسوی نامبرده شده در تمام طول مدت اقامت آیت الله خمینی در پاریس و همینطور زمان بازگشت به تهران وی را همراهی می کرده است و در حال حاضر در تهران سکونت دارد و داوودآبادی به دلیل آگاهی از وضعیت ۴ ایرانی ربوده شده در لبنان با وی دیدار نموده است.
انتشار این گزارش از سوی داوود آبادی به خوبی نشانگر ارتباط وی و وابستگیش به دستگاه امنیتی می باشد از آنجایی که در بخش هایی از گزارش مذکور نوشته است:«وقتی از او زمان ملاقاتش با گروگان ها را پرسیدم، گفت که سال ۱۳۷۵ بود و این درست زمانی بود که بر خلاف ادعای او، در آن زمان دیگر فالانژها آن قدرت گذشته را نداشته و زندان و پادگانی هم در اختیار نداشتند. وقتی که بیشتر سوال کردم، او که متوجه شد من کاملا بر اوضاع و احوال بیروت و لبنان تسلط دارم، گفت که با چشمان بسته به آن مکان منتقل شده و چیز دیگری به یاد نمی آورد.».
لازم به توضیح است داوودآبادی در فیلم اخراجی ها نیز با مسعود دهنمکی همکاری داشته است.
سایت همبستگی


این هم نکات منفی شخصیت حمید داودآبادی از نگاه سبزها:
- حمید داوودآبادی پژوهشگر وابسته به سپاه پاسداران می باشد.
- وی نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» است.
- با روزنامه ها و رسانه های وابسته به سپاه پاسداران ارتباط تنگاتنگ و مستمری دارد.
- و پیشتر از اعضای کمیتۀ پیگیری ۴ دیپلمات [اعضا سپاه پاسداران] ربوده شده در لبنان بود.

و دلسوزی سبزها برای لو دادن یک جاسوس خارجی:
- حمید داوودآبادی که سوالاتش از مهدی خزعلی بیشتر شبیه بازجویی بود تحقیقی را در سال ۸۸ منتشر نمود که نشان می داد«ژرارد ژان فابین باتااوش» خبرنگار فرانسوی که در گزارش مذکور از آن به عنوان جاسوس کهنه کار فرانسوی نامبرده شده در تمام طول مدت اقامت آیت الله خمینی در پاریس و همینطور زمان بازگشت به تهران وی را همراهی می کرده است و در حال حاضر در تهران سکونت دارد و داوودآبادی به دلیل آگاهی از وضعیت ۴ ایرانی ربوده شده در لبنان با وی دیدار نموده است. انتشار این گزارش از سوی داوود آبادی به خوبی نشانگر ارتباط وی و وابستگیش به دستگاه امنیتی می باشد.

و بدترین جرم:
- داوودآبادی در فیلم اخراجی ها نیز با مسعود دهنمکی همکاری داشته است.

الحمدلله رب العالمین، بنده به بسیجی بودن خود، به رزمنده بودن، به سربازی مقام معظم رهبری، به ارتباط با عزیزان سپاه پاسداران که خار در چشم دشمنان شده اند و اگر بپذیرند، نوکری نیروهای ارزشی انقلاب اسلامی افتخار می کنم. و دیروز افتخارآفرین جبهه خود را، و امروز سربازی ولایت در جنگ نرم را، با هیچ جایگاهی در ایران و خارج عوض نمی کنم و به لطف خداوند سبحان، شرافت، دین و میهن خویش را با هیچ قیمتی معامله نمی کنم تا مصداق آن نکته اخراجیها قرار گیرم که:
"اگر همینها نمی رفتند جبهه بجنگند، شما امروز به صدام می گفتید آقادایی!"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٧

یک نویسنده و پژوهشگر مقاومت، جزئیاتی از پیروزی‌های نظامی، سیاسی و توانمندی‌های فنی حزب‌الله را با بیان خاطرات جالبی از جنگ 33 روزه، غزه، انتخاب میقاتی به‌عنوان نخست‌وزیر لبنان و کشف فرستنده جاسوسی اسرائیل مطرح کرد.

حمید داودآبادی با حضور در غرفه رجانیوز در هجدهمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات، از چاپ جدید کتاب "پاره‌های پولاد" (تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات‌های استشهادی رزمندگان لبنانی) خبر داد که در آن اطلاعات و عکس‌های زیادی از مقاومت منتشر شده است.

این پژوهشگر حوزه مقاومت در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط فلسطین و لبنان و برخی مسائل انحرافی و مرزبندی‌های شیعه و سنی که برای تضعیف مقاومت از جمله سنی بودن اعضای حماس مطرح می‌شود، گفت:
- اتفاق‌های زیادی به‌ویژه در طول 10 سال گذشته در فلسطین افتاد که در داخل کشور به اندازه کافی به آن‌ها توجه نشد.

وی با یادآوری عقب‌نشینی رژیم صهیونیستی از لبنان در سال 79 گفت:
- صهیونیست‌ها در این مرحله، تئوری "اسرائیل بزرگ" را به "اسرائیل قوی" تبدیل کردند؛ یعنی اگر ما در خانه خود باشیم و آنجا را قوی کنیم، خیلی بهتر است از اینکه اسرائیل را بزرگ کنیم.

داودآبادی با بیان اینکه "رویش نسل جدید فلسطین و مقاومت نیز از همین‌جا آغاز شد"، ادامه داد:
- وقتی اسرائیل از لبنان فرار کرد، سید حسن نصرالله از "آقا" سؤال کرد که ما چه بکنیم،‌ آیا اسلحه ها را زمین بگذاریم و وارد کار سیاسی شویم یا برای آزادی فلسطین وارد عمل شویم؟
وی افزود:
- آقا فرمودند تازه کار شما شروع شده است و من به شما مژده می دهم که مدت زمان آزادی فلسطین کمتر از مدت زمان آزادی لبنان خواهد بود.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با یادآوری آغاز انتفاضه جدید فلسطین دو ماه بعد از این بیانات، اظهار داشت:
- این انتفاضه کاملاً با موارد قبل در تاریخ فلسطین تفاوت داشت، به‌طوری که اغلب نیروهای پای کار آن، از 15 سال تا 25 سال سن داشتند، یعنی همه جوان بودند و عکس سیدحسن نصرالله و پرچم حزب الله را به‌عنوان علم در دست گرفته بودند.

وی در توضیح پیام این حرکت بزرگ گفت:
- یعنی اینها می گویند پدران ما که سلفی بودند، به ما ربطی ندارد و پرچم حزب الله را در دست می گیرند. در همان زمان نشان داد که در غزه یک تابلوی دو سه متری از امام خمینی در دست اینها بود که یک اتفاق بزرگ بود، چون تا قبل از آن، سابقه نداشت که عکس امام در راهپیمایی‌های‌شان دیده شود.

داودآبادی اضافه کرد:
- با دیدن این نشانه‌ها، اسرائیل بر فشارها افزود، چون از یک طرف با سقوط مواجه شده بود، چراکه در تئوری‌های خودشان هست که با اولین شکستی که اسرائیل بخورد، سقوط صهیونیسم شروع می شود، بنابراین، در حالی که قرار بود در عرض دو ماه از لبنان عقب نشینی کنند، 24 ساعته میدان را خالی کردند.

وی با این عقب‌نشینی را اولین سقوط اسرائیل دانست که سرعت و عمق صدای آن در ایران به‌خوبی شنیده نشد ولی خود صهیونیست‌ها متوجه ماجرا شدند.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد، شکست دوم رژیم صهیونیستی را در سال 2006 و جنگ 33 روزه عنوان کرد و ادامه داد:
- در این جنگ، اسرائیل که چهارمین ارتش دنیا محسوب می‌شود، از یک حزب خارجی با چند هزار رزمنده شکست خورد.

وی همچنین گفت:
مثلاً تیپ ویژه گولانی که آمد در دشت بنت جبیل با تانک های مرکاوا عملیات کند، در محاصره حزب الله افتاد. یک یگان ارتش اسرائیل که تا آن زمان 38 سال بود که به آن، یگان جاودان می گفتند، چون یک مجروح و کشته هم در جنگ‌های‎شان نداده بود، به کمک تیپ گولانی آمد و آنجا تلفات داد، تانک‌های مرکاوا هم یکی پس از دیگری نابود شدند که اینها در تاریخ اسرائیل بی سابقه بود.

داودآبادی با یادآوری مصاحبه خود با حجت‌الاسلام والمسلمین دری نجف‌آبادی حدود چهار سال قبل از جنگ 33 روزه در زمینه ساخت سی‌دی امام روح‌الله (به کارگردانی محمد دبوق) گفت:
- از آقای درّی پرسیدم که فکر می کنید تکلیف اسرائیل چه می شود و چه باید کرد که گفت: "بروید دعا کنید که شارون بمیرد"، گفتم خب شارون یک نفر است اما یک اسرائیل و یک ارتش بزرگ اسرائیل وجود دارد، گفت: "شما نمی دانید که اگر شارون بمیرد، کمر اسرائیل می شکند و سقوط اسرائیل شروع می شود."

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- این تئوری را صهیونیست‌ها در آموزه‌های دینی خود دارند که مردی شبیه شارون اگر بمیرد، سقوط آن‌ها شتاب می‌گیرد و برای همین است که شارون را نگه داشته‌اند و مدام می گویند زنده است، چون اگر بگویند مُرد، از نظر روحی روانی ضربه می خورند.

وی در مورد نقطه ضعف‌های رژیم صهیونیستی در جنگ 33 روزه بیان داشت:
- بزرگ‌ترین نقطه ضعف اسرائیل این بود که سران آن نظامی نبودند. نخست وزیر اولمرت بود و وزیر دفاعشان عمیر پرتز که اصلاً سربازی نرفته است، در حالی که شارون کسی بود که اگر یک مرکاوا مورد هدف قرار می گرفت، اجازه نمی‌داد که مرکاوای دوم جلو بیاید.

داودآبادی افزود:
- جالب است که در دشت بنت جبیل، یگان جاودان "ایغوز" از 35 نفر از بچه‌های حزب‌الله شکست خورد، یعنی اسرائیلی که فکر می کرد یک یگان عظیمی دورش را گرفته و از آن حفاظت می‌کند، 35 نفر با آن جنگیدند و شکستش دادند که این نیز ضربه شدیدی برای آنها بود.

وی، ضربه بعدی به اسرائیل را در جنگ 22 روزه غزه عنوان و اضافه کرد:
- هم زمان این جنگ کمتر بود و هم اینکه اسرائیل در خانه خود از به‌اصطلاح اتاق مجاور خود، یعنی غزه شکست خورد که کاملاً نیز محاصره است و یک گروه شدیداً محدود هستند.

داودآبادی در مورد موشک‌هایی که حماس به سمت سرزمین‌های اشغالی پرتاب می‌کرد، بیان داشت:
- ما می گفتیم حماس روزانه تعداد زیادی موشک می‌زند، در حالی که موشک‎های حماس همین خمپاره 60 و 82 هایی است که عکس‌های آن را شما هم زدید، سر لوله را می‌بستند و در آن خرج می‎گذاشتند که وقتی به زمین اصابت می کند، یک چاله کوچک درست می کند و قابل مقایسه با یکی از موشک های اسرائیل نیست اما همین موشک‌ها، اسرائیل را زمین گیر کرد.

وی افزود:
- اسرائیل 22 روز ادعا کرد که من غزه را می گیرم اما شکست خورد. فرمانده دافوس آمریکا نکته زیبایی دارد که "پیروزی دشمن ما، این نیست که جایی را از ما بگیرد، بلکه این است که نگذارد ما به اهداف خود دست پیدا کنیم"، وزیر دفاع اسرائیل می گوید که "در لبنان هزار نقطه را شناسایی کرده بودیم، همه اینها را چهاربار بمباران کردیم ولی دیدیم که ضربه ای به حزب الله وارد نشده است"، این یعنی غزه و لبنان پیروز شدند.

این نویسنده و پژوهشگر مقاومت با بیان اینکه صهیونیست‌ها متوجه شیب سقوط خود شده‌اند، گفت:
- در این شرایط، طرح مسائل شیعه و سنی در قضیه فلسطین کاملاً‌ انحرافی است.

وی با یادآوری اینکه موضوع محوری و اصلی "مقاومت" است، اظهار داشت:
- دو سال پیش در همین تهران شعار "نه غزه نه لبنان" سر دادند که جواب نداد، در سوریه هم "لاحزب الله لاایران" گفتند اما توجه نداشتند که مقاومت ناموس و خط قرمز مردم سوریه است، یعنی وقتی آن‌ها آمدند این شعار را دادند، مردم فهمیدند که اگر شما اینها را نمی‌خواهید، پس اسرائیل را می خواهید و از همین جا بود که در سوریه نیز شکست خوردند.

داودآبادی در پاسخ به سؤالی در مورد شرایط سیاسی لبنان گفت:
- کاش سیاستمداران ما از سیدحسن نصرالله، سیاست را یاد می گرفتند. در طول تاریخ لبنان، یک بار نمی بینید بعد از آن جلساتی که امام موسی صدر با مسیحیان می گذاشت، وحدت سیاسی و نظامی مشترک شکل گرفته باشد، به‌طوری که سیدحسن نصرالله همه گروه‌ها حتی مسیحیان مارونی که دشمن شیعه هستند، سنی ها و دروزی ها را که عامل انگلیس هستند، زیر چتر خود گرفت و همه آن‌ها از میشل عون و جنبلاط و دیگران، رهبری وی را پذیرفتند که این، یکی از پیروزی‌هایی بود که در دل شکست به‌دست آمد.

وی با بیان اینکه "اسرائیل برای زدن ایران باید از دست لبنان راحت شود"، اضافه کرد:
- برای اینکه از دست لبنان راحت شود، باید جنگ داخلی ایجاد کند اما هر درگیری‌ای که درست کردند، سیدحسن نصرالله با تدبیر، مکرشان را برملا کرد، حتی خواستند درگیری‌ها را به مرز فلسطین و اردوگاه انصار الاسلام در طرابلس بکشانند اما سیدحسن نصرالله تدبیر کرد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد با یادآوری یکی دیگر از تدابیر دبیرکل حزب‌الله لبنان در روی کار آوردن نجیب میقاتی گفت:
- در ماجرای انتخاب نخست‌وزیر هیچ‌کس فکر نمی کرد که سیدحسن نصرالله میقاتی را انتخاب کند و همه منتظر انتخاب "عمر کرامی" بودند که فرد خنثایی است، اما یک‌باره از دل جریان 14 مارس نجیب میقاتی را رو کرد.

وی ادامه داد:
- همه‌ی این تدبیرها در حالی است که سیدحسن نصرالله سر آخر می‌گوید که "من سرباز آقا هستم" و همه‌ی این سرمایه را در خدمت انقلاب اسلامی قرار می‌دهد که کاش سیاستمداران ما نیز در مقابله با دشمن بیرونی از سیدحسن نصرالله یاد بگیرند، اما متأسفانه این خلأ دیده می شود.

داودآبادی در پاسخ به این سؤال که آیا برآوردی از احتمال جنگ جدید رژیم صهیونیستی علیه لبنان وجود دارد، گفت:
- اکنون از جنگ خبری نیست، چون به ماه‌های بارانی نزدیک می‌شویم، اسرائیل برای جنگ آماده نمی شود، زیرا مناطق لبنان گِل‌های چسبنده دارد و ارتش اسرائیل هم چون کلاسیک حمله می‌کند و از جاده عبور نمی‌کند، بلکه مجبور است از دشت خیام و بیابان‎ها به پیش بیاید اما بارندگی دشمن تانک است.

وی در مورد توانمندی‌های فنی حزب‌الله لبنان به یک نمونه اشاره کرد و گفت:
- عاشورای سال گذشته در نبطیه لبنان بودیم که صدای انفجار شدیدی آمد، بعداً تلویزیون المنار فیلمی منتشر کرد که جزئیات تکان دهنده‌ای از توانایی‌های حزب‌الله را نشان داد.

نویسنده کتاب پاره‌های پولاد ادامه داد:
- در جریان جنگ سال 2006 (33 روزه) وقتی اسرائیل در اطراف بعلبک عملیات هلی برن می‌کرد، یک فرستنده قوی در ارتفاعات دره بقاع کار گذاشته بودند که یک فرستنده بزرگ و قوی نیز در وسط دریا، آن را رله (هدایت و پشتیبانی) می کرد.

وی، کار این فرستنده را شنود کل خطوط تلفن‌های ثابت و همراه از ترکیه تا قبرس، لبنان و سوریه عنوان کرد و گفت:
- در فیلمی که المنار پخش کرد، نیروهای حزب‌الله رفتند و دستگاه فرستنده را برداشتند و اعلام کردند که ما این فرستنده را کشف کردیم.

داودآبادی نکته جالب این فیلم را نشان دادن نشستن برف روی فرستنده عنوان کرد که اشاره به کشف فرستنده مدت‌ها قبل از اعلام آن داشت، افزود:
- این فیلم به سیستم اطلاعاتی اسرائیل ضربه مهلکی وارد کرد، چرا که معنایش این بود که حزب الله این سیستم را از مدت‌ها قبل شناسایی کرده و تا به‌حال ما را سرکار گذاشته و اطلاعات سوخته می‌داده است، چه بسا اطلاعاتی نیز که هواپیماهای ام‌کا بدون سرنشین در موضوع رفیق حریری می گرفتند، همه آنها از طریق این سیستم بوده است.

وی در پایان بیان داشت:
- جالب است این سیستم به صورتی بود که به طور خودکار اگر انسان به آن نزدیک شود، منفجر می‎شد اما حزب‏الله از آن استفاده کرد و جالب است خود آنها نتوانستند آن را منفجر کنند و حزب الله آن را تحویل ارتش داد.
رجانیوز




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۸/٥

یافتم ...
یافتم ...
سرانجام آن چه را که 29 سال فکر و ذهنم را به خود مشغول کرده بود، یافتم.

روز سه شنبه سوم آبان 1390 (همین چند روز پیش) در زندگی ام هیچگاه کم رنگ نخواهد شد؛ چون یکی از ارزشمندترین روزهای حیاتم بعد از جنگ محسوب می شود.

در این روز عزیز، با استناد به یک عکس که 29 سال پیش پس از بمباران نیروهای گردان سلمان لشکر 27 حضرت رسول (ص) گرفتم، توانستیم محل دقیق آن روز سخت را بیابیم.

نمی دانم چرا طی این 29 سال، هیچکس و هیچکس سراغ این جا نرفته بود!
نه بچه رزمنده ها و نه حتی فرماندهان و مسئولین و ...
محلی که بیش از 150 نفر از رزمندگان اسلام برای دفاع از دین و شرف و انقلاب اسلامی جان خویش را مظلومانه نثار کردند و تکه تکه شدند.

ولی با همت برادر بزرگوار "سیدمهدی موسوی" و "جواد تاجیک" دو نسل امروزی که شدیدا در زمینه احیاء آن حماسه ها فعالند، توانستیم آن جا راشناسایی کنیم و بیابیم.

روز سه شنبه به محل دقیق بمباران سومار رفتیم. هر چند که متاسفانه متوجه شدیم آن جا درست وسط محلی است که قرار است سدی بر روی رودخانه زده شود و چه بسا تا یکی دو سال آینده کاملا به زیر آب برود!

۱۶ مهر ۱۳۶۱ محل بمباران سومار: حمید داودآبادی - حمید شکوری - شهید مصطفی کاظم زاده

سه شنبه  آبان ۱۳۹۰ محل دقیق بمباران سومار

تلفیق عکس دیروز و محیط امروز

شرح کامل بمباران سومار را اینجا بخوانید:

بمباران سومار


همان روز خدا لطف بزرگی کرد و با گروهی از عزیزان ستاد راهیان نور که به دنبال نقاط حماسی دفاع مقدس هستند، به ارتفاعات "گیسکه" سومار رفتیم و پس از 29 سال، یک بار دیگر در محل شهادت همه عشقم مصطفی کاظم زاده، حضور پیدا کردم.

این هم تصاویر محل شهادت مصطفی که با لطف عزیزان نیروی انتظامی، از هلی کوپتر گرفتم:

محل شهادت مصطفی کاظم زاده در ارتفاعات گیسکه سومار

محل شهادت مصطفی در روبروی شهر مندلی عراق

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

برای دل تنگى‏های این روزها ...




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب