خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/٢۸

تصاویر اختصاصی از بزرگترین پایگاه جاسوسی رژیم صهیونیستی در مرز لبنان و فلسطین که برای اولین بار منتشر می شود.

این پایگاه عظیم در "تلة العبّاد" در 900 متری روستای "حولا" در 110 کیلومتری بیروت در مرز لبنان و فلسطین قرار دارد که طی سال ها استقرار ارتش اشغالگر در خاک لبنان، برای جاسوسی، استراق سمع و ردگیری مکالمات بی سیم، تلفن و موبایل در کل خاک لبنان و دریای مدیترانه برپا گردید.
این پایگاه جاسوسی که پیشرفته ترین سیستم های اطلاعاتی بر آن نصب گردیده، از دور همچون کشتی عظیمی می ماند که بر قله کوه به گل نشسته است! 

سربازان اشغالگر قبل از خروج از لبنان در کنار مقبره العباد - 2000 میلادی
عکس از: منابع صهیونیستی

خرداد ماه سال 1379 (2000 میلادی) هنگامی که ارتش اشغالگر مجبور به فرار از لبنان و ترک خاک این کشور شد، خط مرزی را با سیم خاراداری که درست زیرپای بنای جاسوسی عظیم خود کشید، معین کرد.

نمای پایگاه جاسوسی از روستای حولا

بنا بر ادعای منابع یهودی، "العبّاد" عالمی یهودی بوده که در شمال فلسطین می زیسته و بعد از مرگ نیز در نزدبکی محل زندگی خود بر کوهی دفن گردیده است که از آن به بعد به "تلة العبّاد" معروف گردیده است.

نیروی سازمان ملل پیشقراول می شود تا از میدان مین بگذریم

مردم شیعه مذهب جنوب لبنان نیز معتقد هستند که العبّاد یکی از علمای شیعه ساکن جنوب لبنان بوده است که پس از مرگ در منطقه حولا دفن می گردد.

کشتی به گل نشسته صهیونیستها در خاک لبنان!

متاسفانه منبع موثق و معتبری درباره حیات و زندگی عالمی به نام العبّاد که در جنوب لبنان و شمال فلسطین می زیسته و در آن جا دفن شده، نیافتم که به آن استناد کنم.

دوربین های دیدبانی سنگرهای صهیونیستها

درحال حاضر، خط مرزی لبنان و فلسطین که توسط صهیونیست ها بنا گردیده، از روی قبر العبّاد می گذرد و به طور افقی آن را به دو نیم تقسیم کرده است.

سیم خاردار مرزی لبنان و فلسطین بر روی قبر العبّاد

گاهی اوقات یهودیان ساکن شمال فلسطین و سربازان پایگاه بر قبر او حاضر می شوند و گاهی نیز شیعیان جنوب لبنان با نظارت و اجازه نیروهای سازمان ملل (که بسیار کم اتفاق می افتد) بر قبر العبّاد فاتحه می خوانند.

حمید داودآبادی و رضا مصطفوی در کنار قبر العبّاد

شاید ما اولین ایرانی هایی بودیم که با کمک دوست بزرگوار لبنانی ام "ابو احمد قصیر" توانستیم به این منطقه برویم و علیرغم مخالفت نیروهای سازمان ملل، توانستیم آنان را راضی کنیم و با پیشقراولی آنان، از میدان مین گذشته و به کنار قبر العبّاد برویم.

حمید داودآبادی، علی لقمانپور، ابواحمد قصیر و نیروی سازمان ملل

باوجود حساسیت نیروهای سازمان ملل و صدای گلنگدن کشیدن سربازان مسلح داخل مقر که با دهها دوربین و رادار ما را اسکن کرده و فیلم و عکس تهیه می کردند، حیف دیدیم حالا که توانسته ایم تا کنار گوش صهیونیست ها بیاییم، از آنها عکس نگیریم و این شد حاصل آن سفر پرماجرا.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/٢٤

برای این روزها که سخت احساس پیری، خستگی و تنهایی می کنم و با نگاه دزدکی به ورق های تقویم، سال ها دوری و فراق دوستان روحم را بیش از پیش می آزارد!

ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی فایده و دربدری بود

حمید توپول در شش – هفت ماهگی بغل برادر بزرگترش علی

نزدیک ساعت سه بعد از ظهر روز یک‌شنبه، بیست و پنجمین روز مهر ماه سال 1344، در بیمارستان مادر در چهارراه مولوی تهران به دنیا آمدم. یکی دو روز بعد بردندم به خانه‌ای معمولی در خیابان بیهقی، محله‌ی تهران‌نو در انتهای شرقی تهران؛ البته خیلی مانده به محله‌ی تهران‌‌پارس. علی، اولین بچه‌ی خانواده بود و من دومی. بعد از من هم محمد و خواهرمان اشرف هر کدام به فاصله‌ی دو سال به دنیا آمدند. سرانجام در سال 1358 هم برادر کوچک‌ترمان مهدی به جمع‌مان اضافه شد.

سه برادر: علی – محمد – حمید
یادش بخیر زندگی بدون پستونک سوتی، اصلا مزه نداشت!

مادرم می‌گوید:
شش هفت ماهت که بود، مریضی سختی گرفتی. دکترها جواب‌مون کردن. آخرین جایی که رفتیم، مطب دکتر محمدزاده بود در ایستگاه دفتر تهران‌نو. تو رو که بردیم توی مطب، با دیدن رنگ و رو و اوضاع و احوالت گفت: این بچه مُردَنی‌یه ... اگه امیدی هم باشه، باید ببرینش بیمارستان که فکر نکنم تا اون‌جا هم دووم بیاره. توی سرمای سیاه زمستون، از مطب که بیرون اومدیم، یه تاکسی گرفتیم تا ببریمت بیمارستان بوعلی نزدیک میدون فوزیه. توی ماشین، با هیکل گوشت‌آلو و تُپُل، روی دست دایی ابوالفضلت* مونده بودی. داییت همون جا یه گوسفند نذر امام رضا کرد که حالت خوب بشه. همون‌جور که من اشک می‌ریختم، یک‌دفعه دیدیم از لای پتوی بچه صدای مِلِچ و مُلوچ میاد. به همدیگه نگاهی انداختیم و چشممون افتاد به تو که انگشت شست دستت رو توی دهنت کرده بودی و می‌خوردی.
نذر امام رضا (ع)، کار خودش را کرده بود و من که همه برایم گریه می‌کردند و مثلاً باید این روزها را از شر خودم خالی می‌کردم، برگشتم و شدم این ‌که امروز هستم. البته هنوز اون گوسفند پیدا نشده که قربانی من شود!
*ابوالفضل حدادنیا، دایی دوست‌داشتنی‌ام، در آخرین ساعات زمستان 1388 رفت و ما را در سوگ سخت خویش نشاند. روحش شاد.

اولین برگ ها از کتاب "از معراج برگشتگان"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/٢٤

برادر بزرگوارم آقای حمید داودآبادی لطف کردند و یادداشتی را در واکنش به مطلب قبلی من درباره سید مهدی شجاعی، نوشتند. البته برخلاف سوءتفاهم پیش آمده من هرگز از ایشان تقاضا نکرده بودم که حتما جوابم را بدهند و معلوم نیست چه کسی این را از قول من در نظرات وبلاگ آقای داودآبادی نوشته است؟

ایشان در مطلب خود به من ایراد گرفته‌اند که : «همین که نوشتی “نویسنده محبوب آقای سید مهدی شجاعی” همان اول خط و نشانت را کشیدی! یعنی کاملا چشمانت را بر هرگونه خطا و اشتباه او بستی! و هیچ گونه نقدی بر او را نمی پذیری!»

برای اینکه همین ابتدا خط و نشانم را برای جناب داودآبادی هم بکشم (!) صادقانه اعتراف می‌کنم که مخلص ایشان هستم. خودشان اینرا خوب می‌دانند. خیلی خیلی به ایشان علاقه دارم. البته نه از نوع علاقه‌های مناظراتی! که علاقه‌ی حقیقی، از زمان انتشار «فکه» و قبل‌تر از آن. بعدش هم سر ماجرای امیر دادبین …

البته طبیعی هست که با آقای داودآبادی یک جاهایی موافقم، مثل ماجرای فیلم اخراجی‌ها و حمایت از ده نمکی و در برخی مسائل هم با ایشان اختلاف نظر دارم، مثل همین ماجرای سید مهدی شجاعی. این از مقدمه و اظهار علاقه، اما بعد…

آقای داودآبادی عزیز!
اولا این درست که من نتوانسته‌ام علاقه‌ام را به سید مهدی شجاعی پنهان کنم، ولی چه خط و نشانی کشیده‌ام؟ کی و کجا چشمانم را بر خطا و اشتباهاتش بسته و نقدی را بر او نپذیرفته‌ام؟ آیا خود من در همان مطلب مربوطه، سه لینک در نقد سخنان آقای شجاعی قرار ندادم؟ آیا نگفتم که همه باید در معرض نقد جدی و دائمی باشند تا وزن و اندازه واقعی‌شان مشخص شود؟

ثانیا آیا در محبوبیت سید مهدی شجاعی شک داریم؟ بر فرض که مخالفش باشیم، محبوبیت را هم می‌شود منکر شد؟ آیا ایشان جزو محبوب‌ترین شخصیت‌های فرهنگی کشور نیستند؟ آیا در میان جوانان حزب‌اللهی محبوب نیستند؟! (لااقل تا همین یکی دو سال پیش؟) آیا آثار ایشان جزو پرفروش‌ترین کتاب‌های داستانی ایران نیست؟

ثالثا حرف اصلی من در آن مطلب این بود که نباید به آدمها نگاه مطلق داشته باشیم. یک روز آنها را آن‌چنان بالا ببریم که دست هیچکس بهشان نرسد و هیچ نقدی بر آنها و آثارشان تحمل نشود؛ و روزی آنها را چنان بر زمین بکوبیم و له کنیم که گویی اصلا از ابتدا نبودند!

این فقط دفاع از سید مهدی شجاعی و مجید مجیدی و رضا امیرخانی و ابراهیم حاتمی کیا نیست، که دفاع از همه آدم‌ها مخصوصا هنرمندان انقلابی این کشور است. امروز سید مهدی شجاعی دشمن می‌شود، فردا خود شما و دوستان شما هم دشمن می‌شوید! شک نکنید. مگر یادتان رفته با دوست صمیمی خودتان مسعود ده‌نمکی چه کردند؟!

خود شما که تجربه تلخ مخالفت‌های سنگین و بی‌حساب و کتاب دوستان را دارید. از راه اندازی سایت و وبلاگ برای مخالفت با اخراجی‌ها تا تهدید به خودسوزی مقابل مسجد بلال! آیا مخالفان شما و ده‌نمکی، حزب‌اللهی‌ نبودند؟ مطمئن باشید اگر فتنه بعد از انتخابات پیش نمی‌آمد و اگر از طرف مخالفان و جماعت ضدانقلاب، به «اخراجی‌های ۳» حمله نمی‌شد، اولین گروهی که با شما مخالفت می‌کردند همین دوستان حزب‌اللهی بودند.

آقای داودآبادی عزیز!
در میانه آن حجم سنگین اهانت و مخالفت، رفتار رهبر انقلاب با شما، ده‌نمکی و اخراجی‌ها چطور بود؟ مگر خودتان شاهد نبودید؟ یادم هست روزی که در وبلاگتان ماجرای دیدار مسعود ده نمکی را با رهبر انقلاب نوشتید و از تقدیر ده‌نمکی توسط رهبری خبر دادید، خیلی‌ها با شما مخالفت کردند، اهانت کردند، حتی شما را به دروغ‌گویی متهم کردند! اکثرا حزب اللهی‌!

منتی نیست، ولی من اولین و شاید تنها کسی بودم که در وبلاگم مطلب نوشتم و از شما و ده‌نمکی دفاع کردم و این را خطاب به مخالفان شما نوشتم که «اگر نقد و یا ایرادی بر اخراجی‌ها و یا هر فیلم سینمایی دیگری دارید، آنرا مستدل و با شیوه نقد هنری بیان کنید نه با عصبانیت و تعصب و بیرون کشیدن سوابق سالهای گذشته یک کارگردان!»

همه مشکل ما همین است که عادت کرده‌ایم با دعوا و فحاشی و بداخلاقی و بیرون کشیدن پرونده‌ی گذشته افراد، با آنها برخورد کنیم. آموخته‌ایم که با هر مساله فرهنگی- هنری، با نگاه سیاسی مطلق برخورد کنیم. پاسخ چهره‌های فرهنگی جامعه را دقیقا مثل آدم‌های سیاسی و جناحی می‌دهیم. با همان ادبیات، با همان چماق، با همان راه و روش قبیله‌ای، حزبی و جناحی! حتی اگر یک چهره فرهنگی و هنری کسی را نقد می‌کند، از دریچه سیاست وارد و به تیتر سیاسی یک سایت سیاسی تبدیل می‌شود!

آقای داودآبادی گرامی!
سوال من این بود که ما جماعت مدعی پیروی از رهبری، چقدر با رفتار و کردار ایشان و شیوه برخوردشان با آدم‌های مختلف هماهنگیم؟ اصلا آیا رهبر انقلاب فقط و فقط از اخراجی‌ها حمایت کردند؟ فقط از ده‌نمکی تقدیر کردند؟ یا اینکه آن تقدیر، جزئی از نگاه جامع و فراگیر ایشان نسبت به اهالی فرهنگ و هنر است؟ آیا شما از نوع رابطه نزدیک و عاطفی ایشان با مجیدی و حاتمی‌کیا و شجاعی بی‌خبرید؟ آیا رهبری متوجه این تغییر و تحول در مسیر ادبیات و سینما و در خود آدم‌ها نیستند؟

خودتان قضاوت کنید. اصلا اسم ابراهیم حاتمی‌کیا و سید مهدی شجاعی را پاک و به جای آنها بنویسید مسعود ده‌نمکی و حمید داودآبادی. آیا همین ایرادهایی که امروز به حاتمی‌کیا و شجاعی می‌گیرند، به خود شما و ده‌نمکی وارد نیست؟ آیا همین ایرادها را به شما نگرفتند؟ آیا نگفتند که شما پشیمان شدید؟ نگفتند که شما از آرمان‌های بسیج و انقلاب عدول کردید؟ نگفتندکه شما غیرت را کنار گذاشتید و با زنان بی‌حجاب و بی‌قید و بند، عکس یادگاری گرفتید؟ نگفتند که شما به خاطر پول و فروش میلیاردی فیلمتان، از گذشته‌تان پشیمان شده‌اید؟!


آقای داودآبادی عزیز و گرامی!
آیا اینها مصداق تغییر نیستند؟ آیا خود شما حقیقتا تغییر نکرده‌اید؟ آیا بیست سال پیش شما و مسعود ده‌نمکی، حاضر بودید با این هنرپیشه‌ها حتی هم کلام شوید؟! برادر عزیز! پس همه آدم‌ها تغییر می‌کنند. چون زمانه و شرایط عوض می‌شود…

البته این تغییر باید منطبق بر یک سری اصول باشد. بعضی تغییرات بنیادین هستند. مثلا کسی دیروز مسلمان دو‌آتشه بود، امروز کافر دو‌آتشه است. به این نمی‌گویند تغییر، به این می‌گویند سقوط. اما بعضی‌ها (؟) دیروز با خانم‌های هنرپیشه عکس یادگاری نمی‌گرفتند و امروز می‌گیرند! چون واقعیت سینمای کشور را پذیرفته‌اند. چاره‌ای جز همکاری با آنها نیست!

شکی نیست که حاتمی‌کیای امروز همان حاتمی‌کیای «دیده‌بان» نیست. داستان امروز سید مهدی شجاعی هم، با داستانش در دهه ۶۰ و ۷۰ فرق می‌کند، دقیقا مثل این که بگوییم نگاه امروز شما و مسعود ده نمکی به جامعه و مردم، با نگاهتان در دهه ۶۰ فرق دارد. اگر حاتمی‌کیا و شجاعی را به خاطر این تغییر ذائقه، پشیمان و بریده بنامیم؛ پس باید شما و ده‌نمکی را هم به خاطر تغییر نگاهتان به سینما، پشیمان بدانیم! دیدید چقدر راحت می‌شود همه را پشیمان نامید؟!

متاسفانه امروز این قبیل برچسب‌ها خیلی راحت به دیگران نسبت داده می‌شود. خیلی راحت با مفاهیم دینی و سفارشات امام خمینی بازی می‌شود. یکی را به این بهانه که بی‌بی‌سی از او دفاع کرده، دشمن و دیگری را به خاطر اظهارنظرش درباره دولت و یا مشکلات فرهنگی جامعه (که اتفاقا بخش زیادی از آن انتقادها درست است) ضدنظام و ضدرهبری می‌خوانیم.

البته ما می‌توانیم درباره تغییر و تحول آدم‌ها اظهار نظر و سیر آثارشان را مرور و یا نقد کنیم، اما حق نداریم خودمان را معیار تشخیص تغییر بدانیم و همه را متهم به سقوط کنیم و به این بهانه که عوض شده‌اند، آنها را بکوبیم. آن هم چه کسانی؟ آدم‌هایی که خودشان و آثارشان نماد و نماینده‌ و جریان‌ساز فرهنگ انقلاب و دفاع مقدس هستند.

اگر در سی سال گذشته این هنر را داشتیم که لااقل ده نفر مثل مجیدی و شجاعی و حاتمی کیا و امیرخانی تربیت کنیم حرفی نبود؛ اما وقتی نهایت عرضه و رویش ما در حوزه ادبیات، هنر و فرهنگ، همین آدم‌ها هستند، چرا نباید به هر قیمتی آنها را حفظ کنیم؟! (البته ضمن نقد درست و منصفانه)

حرف من تایید صد در صد هیچ کس نبود. حرف من این بود که نقد یک شخص باید چیزی جدای از نفی او باشد. فیلم، شعر و داستان را نقد کنیم، آنهم موردی و مصداقی، ولی چرا در نقد افراد، به یک جمع بندی کلی، نهایی و مطلق درباره نسبت او با نظام و انقلاب و رهبری برسیم؟ طبق چه دلیل و برهان عقلی، نقلی، منطقی و شرعی؟ پس این همه شعار جذب حداکثری و دفع حداقلی چه می‌شود؟
۲۰ مهر ۱۳۹۰ امید حسینی
سایت آهستان




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/٢٠

اولین روزهای دی ماه زمستان سرد و برفی سال 1363 بود که متاسفانه مجبور شدم از جبهه دل بکنم. یعنی یکی از تلخ ترین ایام و بدترین تصمیمی بود که در طی زندگی، به خصوص در دوران جنگ گرفتم.

ماجرا از این قرار بود:
چند وقتی می شد که به توصیه برخی به اصطلاح دوستان (که بعدها بهم ثابت شد فقط و فقط بد من را می خواستند؛ چون قصدشان این بود که دیگر به جبهه نروم) به عضویت "کمیته انقلاب اسلامی مرکز" درآمدم و یکراست به "واحد اطلاعات" در گوشه حیاط بنای قدیمی مجلس شورای ملی واقع در میدان بهارستان معرفی شدم.

آن زمان واحد اطلاعات کمیته را به شماره داخلی آن که 174 بود، می شناختند. یعنی معروف به "واحد 174" بود و وظیفه اش شناسایی تحرکات منافقین و ضدانقلاب ها و حمله به خانه های تیمی آنها بود.

یک روز بیشتر در آن جا نماندم و همان ظهر اول، به بهانه ای زدم بیرون و رفتم که مثلا یک ساعت دیگر برگردم. 3 ماه بعد که از جبهه برگشتم، با کلی دعوا و بازجویی و این حرف ها که: "چرا محل خدمت خود را ترک کرده ای" روبه رو شدم. بدتر از همه وقتی بود که گفتم: "این مدت را جبهه بودم". و تصورم این بود که این حرف، همه مشکلات را حل می کند، ولی کاملا برعکس شد. خیلی که بحث بالا گرفت و عصبانیت مرا دیدند، گفتند: "چرا به "تیپ 28 روح الله" که مختص نیروهای کمیته است، اعزام نزده ای."
خلاصه آن شد که ترجیح دادم اصلا به واحد 174 نروم. نمی دانم چی شد که درخواست کردم بروم به "گشت امر به معروف و نهی از منکر".

چند وقتی بود که این گشت در سطح شهر تهران راه افتاده بود. یک ماشین نیسان پاترول سفید رنگ که 4 سرنشین مرد مسلح به مسلسل "ام.پی.5" در آن می نشستند و 4 سرنشین زن که در پیکانی سفید رنگ پشت سر آنان در شهر می چرخیدند و به ارشاد و هدایت مردم و بیشتر زنان، می پرداختند. مثلا اگر دختری موهایش بیرون بود، خواهران جلو می رفتند و به او تذکر می دادند. این که او با گذشتن از مقابل ما، دوباره به همان وضع درمی آمد، به ما ربطی نداشت! مهم این بود که جلوی ما آرایش نداشته و موهایش بیرون نباشد!
بعضی ها که از این گشت دل خوشی نداشتند، آن را به نام "گشت نکیر ومنکر" و یا "گشت مایکل جمع کن" معرفی می کردند.
چون آن زمان تب خواننده سیاهپوست آمریکایی "مایکل جکسون" بدجوری جوان ها را گرفته بود و عکس او برروی لباس و برخی اجناس زیاد به چشم می خورد و از مهم ترین وظایف گشت، جمع آوری آنها بود. بین خودمان هم نام گشت را خلاصه کرده و می گفتیم "گشت منکرات".

همان اول که با فرمانده عملیات روبه رو شدم، چهره اش بر دلم نشست. مرد درشت اندامی بود با کله ای نسبتا بی مو، ریشی مشکی و بلند. جالب تر از همه این بود که بر بالای آرم مخملی کمیته که بر جیب سمت چپ لباس سبزش داشت، مدالیوم آبی خوش رنگ آرم سپاه پاسداران را نصب کرده بود. آن طور که بچه ها و خودش بعدا گفتند، بسیاری از مسئولین کمیته به او گیر داده بودند که آرم سپاه را از لباسش بردارد، ولی محکم روی حرفش ایستاده بود و آن را برنمی داشت و می گفت:
- من کمیته ای هستم، درست؛ ولی سپاه عشق منه و به هیچ وجه این آرم را از روی قلبم برنمی دارم.

مسئله این بود که در روزهای گذشته، بین سپاه و کمیته تنش های شدیدی ایجاد شده بود و برای همین مسئولین کمیته از این که می دیدند حاج خداکرم آرم سپاه بر سینه می زند، شدیدا عصبانی می شدند.
بعداز ظهرها، تعدادی بچه حزب اللهی ها در میدان ولی عصر تجمع می کردند و علیه فساد و بدحجابی شعار می دادند که با دستور مستقیم آقای ناطق نوری وزیر کشور وقت، نیروهای کمیته به آنها حمله کردند و ضمن دستگیری تعداد زیادی از آنها، کارت بسیج و سپاه برخی را از جیب شان در آورده و جلوی بدحجاب ها بالا می بردند که مثلا بگویند اینها سپاهی و بسیجی هستند که با سوت و کف مفسدین روبه رو می شدند.
در مقابل، بچه حزب اللهی ها هم فریاد می زدند:
"کمیته چی، بی حجاب ... پیوندتان مبارک"
و مسئول اصلی این برخورد زشت را، شخص وزیر کشور می دانستند.

حتی در یکی از این درگیری ها، یکی از محافظین ویژه آقای ناطق که سپاهی بود، توسط کمیته دستگیر شد و کتک مفصلی هم خورد. سردار شهید "مرتضی شکوری گرکانی" (معروف به میثم، مربی تاکتیک پادگان امام حسین (ع) که اسفند همان سال در عملیات بدر به شهادت رسید.) هم توسط نیروهای کمیته بازداشت شد و پس از کتک مفصل به بازداشتگاه منتقل شد.
جالب این بود که میثم در بازداشتگاه کمیته، با فردی روبه رو می شود که شدیدا ضدانقلاب بوده و فکر می کرده هر کس توسط کمیته دستگیر می شود ضدانقلاب است. بدبخت شروع می کند جلوی میثم فحاشی و اهانت به مسئولین جمهوری اسلامی و انقلاب، میثم که سعی کرده بود خود را کنترل کند، از کوره درمی رود و کتک مفصلی به او می زند. نیروهای کمیته متوجه شدند صدای کمک طلبی فردی از داخل بازداشتگاه به گوش می رسد. همین که وارد می شوند تا جلوی میثم را بگیرند، او از فرصت استفاده کرده و با یک حرکت، از بالای دیوار فرار می کند.

زمستان ۱۳۶۳ - داودآبادی - شهید جواد حاج خداکرم - فراهانی

یکی از روزها اعلام کردند:
"فردا صبح قرار است حجت الاسلام "علی اکبر ناطق نوری" وزیر کشور، جهت بازدید از گشت منکرات، به واحد عملیات تشریف بیاورند."
نمی دانم چرا حاج خداکرم دل خوشی نداشت. شاید به دلیل برخورد اخیر بچه های کمیته با بچه های سپاه بود. و یا ...

حدود ساعت 9 صبح، برف قشنگی می بارید ولی آن قدر تند نبود که باعث شود ما در حیاط مقر که نبش کوچه بیستم خیابان وزراء (شهید خالد اسلامبولی فعلی) قرار داشت، صف نبندیم و آقای ناطق از ما سان نبینند!
وقتی در سالن کوچک طبقه دوم جمع شدیم، قرار شد همه ما حرف های مان را بزنیم. بچه ها هم از خداخواسته، بود و نبود را گفتند ولی ...

من گفتم:
- ببخشید حاج آقا، ما چندین اتومبیل گشت با تعداد محدودی نیرو هستیم که مثلا باید راه بیفتیم در خیابان ولی عصر یا جمهوری، مغازه ها و بوتیک ها را یکی یکی بگردیم تا روی لباس هایی که همه وارداتی هم هستند، عکس مایکل جکسون یا چیزهای دیگر نباشد و اگر بود، جمع کنیم. خب مگر ما چند نفر هستیم و چقدر توان داریم که بتوانیم همه مغازه های تهران را بگردیم و این چیزها را جمع کنیم؟ خب یک واحد در گمرک فرودگاه مهرآباد مستقر شود و جلوی ورود کالاهایی را که از خارج می آیند و این گونه تصاویر بر آنها نقش بسته، بگیرند. این طوری هم هزینه کم تری صرف می شود، هم نیاز نیست ما با مردم طرف شویم. هرچه باشد صاحب مغازه بابت خرید آن لباس ها پول داده که ما آن را جمع می کنیم و از بین می بریم.

آقای ناطق، لبخندی زد و گفت:
- شما فقط به وظیفه خودت عمل کن. این که وظیفه گمرک یا دیگران چیست، به ما ربطی ندارد. شما ماموری که در مغازه ها بگردی و با مصادیق منکرات برخورد مستقیم کنی.

یکی دیگر از بچه ها سوالی را که حاج خداکرم توصیه کرده بود، پرسید و گفت:
- ما به وظیفه خودمان خیلی خوب عمل می کنیم. منکرات را جمع می کنیم. ولی خود من، دختر و پسری را در حالتی بسیار زشت و زننده دستگیر کردم، به دادسرا بردم و تحویل قاضی دادم. هنوز کار من تمام نشده بود که متوجه شدم هر دو متهم، فقط با یک تعهد ساده، زودتر از من از دادسرا خارج شدند.

و باز آقای ناطق بیشتر خندید و گفت:
- اتفاقا در هیئت دولت طنزی سر زبان هاست که می گویند: دادگستری دوتا در دارد. از یک در متهم را می برند داخل، و از در دیگر زودتر از خود مامور، متهم ها خارج می شوند.

یکی از بچه ها هم با اعتراض گفت:
- آخه حاج آقا این جوری که نمی شود. مثلا ما باید توی خیابان راه بیفتیم و اگر یک خانمی "جوراب گیپور" پایش کرده، خواهران بروند جلو و او را مجبور کنند که آن جوراب را دربیاورد، یک جوراب کلفت مشکی به او بدهند و تعهد بگیرند که دیگر از آن جوراب ها نپوشد چون محرک است و مصداق منکرات. خب این جوراب ها را که از خارج وارد مملکت نمی کنند. جوراب های گیپور را کارخانه "جوراب آسیا" تولید می کند که متعلق به حجت الاسلام هادی غفاری است. خب به او بگویید دیگر این گونه جوراب ها را تولید و پخش نکند.
و باز جواب همان بود: "شما وظیفه خودت را انجام بده."

(کارخانه جوراب استارلایت بعد از پیروزی انقلاب مصادره شد. آقای میرحسین موسوی نخست وزیر وقت، آن را به آقای هادی غفاری هدیه کرد تا مثلا از درآمد آن، ترویج فرهنگ اسلامی بکند و "بنیاد فرهنگی الهادی" را که ساختمان عظیم آن نبش خیابان دماوند ایستگاه قاسم آباد افتاده و فقط برای پرورش اندام و ... اجاره داده اند، بسازد و سند آن به نام شخص خود بزند!)

"جواد حاج خداکرم" متولد 11 اذر 1334 در تهران، فرمانده عملیات منکرات، بعدها فرمانده ناحیه انتظامی قم شد و سرانجام روز 25 آبان 1376 درحالی که فرماندهی ناحیه انتظامی سیستان و بلوچستان را برعهده داشت، مظلومانه به دست اشرار در زابل به شهادت رسید.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/۱٩

پنج‌شنبه 24 بهمن 1364
سنگرهای کمین حاشیه‌ی جاده‌ی فاو – ام القصر
گردان شهادت - لشکر 27 محمد رسول الله (ص) - عملیات والفجر 8
به دلیل این که تحرک تانک‌های دشمن فقط از روی جاده ممکن بود، تعدادی از نیروهای گردان تخریب برای زدن جاده‌ای که تانک‌ها روی آن مستقر بودند، همراه با مقدار زیادی مواد منفجره، به طرف آن‌جا رفتند. چندتایی هم از بچه‌های گردان شهادت برای مراقبت از آنها که هیچ سلاحی نداشتند، دنبال‌شان رفتند. پس از این که جاده منفجر شد، همه شروع کردند به دویدن طرف سنگرهای ما. عراقی‌ها که بدجوری عصبانی شده بودند، منطقه را زیر آتش خمپاره‌ 60 و توپ مستقیم تانک گرفتند. همراه (شهید) "جمشید پیروز مفتخری" و چندتایی دیگر از بچه‌ها نزد آنها رفتیم و یکی از نیروها را که ترکش به فکش خورده و گلویش را شکافته بود، روی برانکارد گذاشتیم تا به عقب ببریم. ناگهان گلوله‌های تیرباری که به طرف‌مان شلیک می‌شد، باعث شد مجروح را همان جا رها کنیم و بپریم داخل چاله‌ای. چاره ای نبود. چاله اندازه‌ی قبری کوچک بود که ما دوتا را به زور در خود جای می داد. جان پناه دیگری هم نبود که برانکارد و مجروح را داخل آن ببریم. زمین هم مثل کف دست، صاف صاف بود. یک آن متوجه شدم مجروح تکان شدیدی خورد و فریاد زد. بیرون که آمدم، دیدم متأسفانه یکی از گلوله‌ها به کمر مجروح خورده و او را قطع نخاع کرده است.
نقل از کتاب "از معراج برگشتگان" خاطرات حمید داودآبادی

آن مجروح، کسی نبود جز جانباز بزرگوار "مصطفی باغبانی"

 

"هادی روان‌خواه" درباره‌ی شهادت جمشید می‌گفت:
"جمشید هنگام عبور از سینه‌کش تپه، رفت روی مین والمری. شدت انفجار به حدی بود که یک پایش کاملا قطع شد و ده‌ها متر آن طرف‌تر افتاد وسط میدان مین." حتی از شنیدن نحوه‌ی شهادت جمشید، آن هم بعد از 20 سال، بغض در گلویم نشست و یاد شب‌های سرد فاو و عملیات والفجر 8 افتادم. با این که زیاد با هم دم‌خور نبودیم، ولی خیلی دوستش داشتم و شهادتش حالم را گرفت.
"جمشید پیروز مفتخری" چهارشنبه 14 مرداد 1366 در عملیات نصر 2 در ماووت به شهادت رسید.

آقا مصطفی!
جمشید که رفت، شما بزرگواری  بفرما و من یکی رو حلال کن

گزارش تصویری/ زندگی جانباز سردار مصطفی باغبانی - 1

گزارش تصویری/ زندگی جانباز سردار مصطفی باغبانی - 2




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/۱٩

دوست بزرگوار "امید حسینی" در "سایت آهستان" مطلبی در دفاع همه جانبه از آقای سیدمهدی شجاعی منتشر کرده و از بنده نیز درخواست نمود تا آن را بخوانم و نظرم را بنویسم.
ممنون. خواندم و این هم پاسخ بنده به آهستان:

بنام حضرت دوست
شهید مصطفی چمران: هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود، شناختن "مرد" از "نامرد" آسان می شود!
بزرگوار!

همین که نوشتی "نویسنده محبوب آقای سید مهدی شجاعی" همان اول خط و نشانت را کشیدی! یعنی کاملا چشمانت را بر هرگونه خطا و اشتباه او بستی! و هیچ گونه نقدی بر او را نمی پذیری!

بنده وقتی آن خاطره را ذکر کردم، به صورت تیغ زده شجاعی گیر ندام، به این گیر دادم او که اصلا ساعتی هم در جبهه نبوده، به چه حقی برای رزمندگان دیروز خط و نشان می کشد و عملی را که خود روزی چندبار مرتکب می شود (تیغ زدن صورت) تا بهتر پز روشنفکری بدهد، برای دیگران حرام و منفور جلوه می دهد!
خداوکیلی این روش سخن گفتن منافقانه و دروغ نیست؟

آقای شجاعی فقط این را جواب بدهد که صورت تیغ زدن حرام و زشت است یا نه؟
و فرق آن برای شما با یک رزمنده چیست؟
مگر نه اینکه از دید این آقای با فرهنگ خاص! تیغ زدن صورت ته ته انحراف و ضلالت و نکبت! محسوب می شود که برای یک رزمنده متصور می شود؟ پس خود او در کجا قرار دارد؟
شما فقط کافی است این را جواب بدهید:

آقای شجاعی در هر دوره وزارت ارشاد از خاتمی گرفته تا مهاجرانی و تا امروز، از فیض بی پایان هدایا و رانت و ... کدام بهره مند نشده است؟ هم ایشان هم دوست گرمابه و گلستانش مجید مجیدی! اینها که ماشالله گل سرسبد فرهنگ هر دولتی بودند و خدا می داند چه بردند و چه خوردند و چه کردند!
این گونه خود را مرید اینان نکنید که خدا می داند اوضاعشان چیست و چه بود!

دینت را از قرآن بگیر نه از نوشته های احساسی حضرات که برای هر یک صفحه کاغذی که جلوی چشمانت می بینی، ورق ورق چک های با مبالغ هنگفت صف کشیده اند!

و متاسفانه باید پرسید:
این مردان امروز و نامردان دیروز! به کدام سطر از نوشته های خویش اعتقاد داشتند و دارند که اگر داشتند امروز وضعشان این نبود که از جبهه گریزان بودند و امروز دم خویش با فتنه گران گره می زنند. و این سرنوشت همه کسانی است که در ایام خون و آتش و غیرت، به خیال خود زرنگی کردند و گریختند و امروز بر سر سفره حاضرتر از دیگرانند.

به قول مرحوم محمدرضا آقاسی:
جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید
کسی از پنجره بسته خروشی نشنید
هر چه گفتیم که جنگ آمده گوشی نشنید




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/۱٦

1
اولین روزهای خرداد 1372 قرار بود مراسم چهلمین روز شهادت "سیدمرتضی آوینی" با عنوان "شبی با مرتضی" در محل حوزه‌ هنری برگزار شود و شد.
مراسم جالب و مفصلی بود؛ و البته بسیار "بو دار".
"بهزاد بهزادپور" کارگردان آن مراسم مفصل، درباره‌ آن چه آن شب در حوزه‌ هنری گذشت، این گونه می گوید:
"میهمانان آن برنامه اینها بودند: آقای خاتمی (وزیر فرهنگ و ارشاد)، صادق آهنگران، فرماندهان لشکر، یوسفعلی میرشکاک، سیدمهدی شجاعی، خانواده‌ی شهید مرتضی آوینی و...
آن برنامه حیرت‌آور بود. فیلم‌برداری هم شد اما چون سخنرانان و شعرا حرف‌های تندی در مورد سیاست‌های آن روز آقای هاشمی رفسنجانی در رابطه با حج زده بودند، فیلم را ناپدید کردند! خیلی هم افسوس می‌خورم چون میهمانان آن برنامه آدم‌های عجیبی بودند."

و اما علت ناپدید کردن فیلم مراسم!
سخنران تند جلسه، نه "یوسفعلی میرشکاک" که "سیدمهدی شجاعی" بود. شجاعی در حالی که مثلا بغضی سنگین در گلو و کلام داشت، از همه حتی رزمندگان گله کرد و بر همه حتی مسئولین سیاسی و اجرایی آن زمان، تاخت. آن قدر که من یکی از تیغ تیز و تند او در عجب ماندم. اصلا مراعات هیچ کس را نکرد.
ولی جالب ترین نکته در میان مقاله‌ سیدمهدی شجاعی - که امیدوارم این روزها یک بار دیگر آن سخنان را که حتما نسخه‌ای در نزد خودش محفوظ است بخواند - آن جا بود که او با وجودی که سه – چهارسال بیشتر از جنگ - که خود او به هیچ وجه و به هیچ شکل، در آن حضور مستقیم و غیرمستقیم نداشت و چه بسا بوی باروت و انفجار به مشامش نخورده بود - با بغض فراوان بر رزمندگان تاخت و از آنان در پیشگاه شهدا گلایه کرد و ناله سر داد:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

و چه بسا "تیغ زدن صورت" را گناهی نابخشودنی و حرامی دانست که مستحق جهنم است؛ چرا که سال ها عبادت، بندگی و حتی رزمندگی و سابق جبهه و جهاد اصغر انسان را بر باد می دهد!

 

2
چند روز بعد، در حیاط حوزه هنری کنار "حسین بهزاد" نشسته بودم و با آب و تاب فراوان سخنان تند سیدمهدی شجاعی را تعریف کردم. قصد داشتم آنان را در نشریه "فرهنگ آفرینش" و صفحه ویژه دفاع مقدس آن با نام "از معراج برگشتگان" منتشر کنم.
خوب که همه حرف هایم را زدم و هیجانم خوابید، نگاهم به دهان حسین بود که ببینم چه می گوید. در اصل منتظر به به و چه چه او بودم که ناگهان چشمانش را ریز کرد و گفت:
- حمید، تو این قدر بچه بودی و من نمی دونستم؟
با تعجب پرسیدم مگر چه گفته ام و یا چه کرده ام که گفت:
- سیدمهدی چقدر جبهه بوده؟ کجای جنگ بوده؟
که بعد از کمی فکر گفتم:
- خب نمی دونم. حتما بوده که این جوری سنگ شهدا رو به سینه می زنه.
و حسین نیشخندی زد و ادامه داد:
"حمید جون بچه نشو. درسته سیدمهدی شجاعی یه حرفایی زده که امثال تو خوشتون اومده و مثلا از بعضیا حتی رزمنده هایی که عوض شده اند گله کرده، ولی حواست رو خوب جمع کن و متوجه باش که، سیدمهدی درد شما بچه های جنگ رو نداره. نگاه به حرفای تندش نکن، شاید درد اون از جایی دیگه است، حالا می خواد از زبون شما بزنه. حواستون به این جور حرفا باشه. زود گول نخورید و فکر کنید هر کی حرف دل شما رو زد، با شما همدل و همرزمه."

راستش بدجوری خورد توی ذوقم. از انتشار حرف های سیدمهدی شجاعی منصرف شدم ولی خوب حرف های قشنگی زده بود. به خصوص آن جا که گفت:
" آی شهدا کجایید تا ببینید امروز جای تیغ بر صورت دوستان و همرزمانتان بیشتر از جای مهر بر پیشانی شان دیده می شود."

بقیه مقاله بماند تا خود سیدمهدی شجاعی جرات و جسارت به خرج دهد و این روزها که این گونه بر همه می تازد، منتشر کند و یا حداقل یک بار به نوشته و گفته های گذشته خود رجوع کند. چه بسا این که فیلم و گزارش آن مراسم پخش نشد، برای برخی جای شکر باشد و "مخملباف وار" دعا کنند مردم گفته و نوشته های قبلی آنان را فراموش کنند!

4
چند وقتی که از "شبی با مرتضی" و سخنان هیجانی سیدمهدی گذشت، عکس های جدید او را که با پز و ژست آن چنانی و صورتی که از بس تیغ بر آن کشیده بود همچون آینه برق می زد! در مطبوعات منتشر شد دیدم، جا خوردم و فقط به یاد حرف های حسین بهزاد افتاد.

5
این هم حرف های جدید سیدمهدی شجاعی درباره دروغ:
"دشمن ما را وادار کرد که دروغ بگوییم و دروغ را سکه رایج بازار کنیم و وقتی این اتفاق رخ داد، کسی که فاقد این سکه رایج است طبعا دچار انزوا و فقر می‌شود. وقتی یک مقام ارشد اجرایی به راحتی دروغ بگوید و تهمت بزند، نتیجهاش میشود رسیدن به وضعیت امروز، وضعیتی که شاهدش هستیم."

6
حدود بیست سالی که از آن شب می گذرد، خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک بار دستم به جناب آقای سیدمهدی شجاعی برسد و فقط از او بپرسم:
"ببخشید آقای اندیشمند، دروغ حرام است یا این که با گذشت زمان مشمول تغییر شرایط می شود و همان جور که برخی موجودات رنگ به رنگ می شوند، افراد هم ... و یا این که حرمت دروغ ارشد و غیر ارشد دارد؟!"

ادعاهای جدید شجاعی و نگاه دیگران

آقای شجاعی! لحن شما باید لحن یک پشیمان باشد، نه لحن یک طلبکار

حکایت فردای روزی که میز مدیریت از دست رفت...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/۱۱

امسال بعضی دوستان وبلاگی که نه دیدمشان و نه می شناسمشان، قصد دارند خودشان مراسمی برای سالگرد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" بر سر مزار آن شهید برگزار کنند.

این مراسم روز جمعه 22 مهر ساعت 45/16 (درست مصادف با لحظه شهادت مصطفی در چنین روزی) در بهشت زهرا (س) برگزار می گردد.

همه شما بزرگواران، بخصوص آنهایی که کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "شهید بعد از ظهر" را خوانده اند، بد نیست در این مراسم شرکت کنند.

خود من هم این بار به عنوان میهمان، در جمع باصفای شما حضور خواهم داشت.
منتظرتان هستیم.

جمعه 22 مهر 1390
از ساعت 45/16
بهشت زهرا (س) قطعه 26 ردیف 94 شماره 9

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار

برای دل تنگى‏های این روزها ...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/۱٠

قراره امشب یکشنبه، از حدود ساعت 12 و نیم به بعد (یا همان 30 دقیقه بامداد) مهمان راه شب باشم تا در برنامه ای زنده و مستقیم، حدود 2 ساعت به بحث و خاطره درباره طنز در جبهه بپردازیم.
دوست داشتید، گوش کنید!
شبکه سراسری رادیو
برنامه راه شب
امشب یکشنبه شب
ساعت 30/12 به بعد




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب