خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٧/۱

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با این کتاب زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند.-
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، ششمین نشست از سلسله جلسه‌های «کتاب و کتابت» با موضوع کتاب «از معراج برگشتگان»، عصر سه‌شنبه (29 شهریور) با حضور حمید داودآبادی، نویسنده اثر در فرهنگسرای اخلاق برگزار شد.

حمید داوودآبادی

داودآبادی این نشست را با ارایه توصیفی از کتاب «از معرج برگشتگان» آغاز و اظهار کرد: این اثر، یک کتاب نیست. تصویر زندگی پسربچه شلوغ میانه‌نشین تهران با آداب و بازی‌های زمانه خود است که با کنجکاوی‌های بسیار به ایام انقلاب گره خورده و سپس وارد 8 سال جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شده است.

وی ادامه داد: این کتاب را ننوشتم که اثری از خود به جا گذاشته باشم. با کتاب «از معراج برگشتگان» زندگی‌ام را یک بار مرور و با آن خودم را از خاطراتم خالی کردم. تصور می‌کنم مخاطب این اثر، روز به روز با نویسنده بزرگ می‌شود و رشد می‌کند. این اثر را نوشتم تا فرزندانم، پدر و دوستان پدرشان را بهتر بشناسند و به چرایی اسامی که برایشان انتخاب کردند، پی ببرند.

داودآبادی با اشاره به جذابیت بخش «شهید بعد از ظهر» برای مخاطبان، گفت: در این بخش به زندگی و شهادت مصطفی کاظم‌زاده، نزدیک‌ترین دوست دوران کودکی و نوجوانی‌ام پرداخته‌ام. مصطفی از چنان شخصیتی برخوردار بود که هنوز موفق به شناساندن وی به فرزندم نشده‌ام.

نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» گفت: در این اثر، جنگ نمی‌بینیم زیرا بچه‌های ما جنگجو نبودند، بلکه رزمنده بودند. در واقع در کتاب «از معراج برگشتگان» به حوادث و اتفاقاتی که بین رزمندگان رخ می‌داد، پرداخته شده است.

داودآبادی با اشاره به نگارش اولین خاطره‌اش از جنگ در دومین روز حضورش در جبهه، اظهار کرد: این خاطره را در قالب یک نامه و به صورت توصیفی از حال و هوای جبهه برای مادرم نوشتم. البته همیشه یادداشت‌هایی از حوادث مختلف جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به همراه می نوشتم که در نگارش این کتاب استفاده شده‌اند.

وی با اشاره به بیت «جنگ کجایی که دلم تنگ توست/ رقص جنون تشنه آهنگ توست»، سروده مرحوم محمدرضا آقاسی، اضافه کرد: در سال‌های گذشته با 2 فرهنگ جنگ و جبهه مواجه بوده‌ایم. فرهنگ جنگ در تمام کشورها موجود است، اما فرهنگ جبهه شامل فضای معنوی و ارتباطات حاکم بین رزمندگان، به ما اختصاص دارد. در واقع ما دلمان برای جنگ تنگ نمی‌شود، بلکه دلتنگی‌ها با حال و هوای جبهه در ارتباطند.

داوودآبادی با اشاره به شناخت محدود ایرانی‌ها نسبت به روحیه رزمندگان در دوران دفاع مقدس، اظهار کرد: سال‌ها پیش میزگردی تطبیقی با موضوع خاطره‌نویسی، با حضور اندیشمندانی از فرانسه در ایران برگزار شد. پروفسور کریستوف بالایی در این میزگرد مقاله‌ای درباره روحیه یک بسیجی در عملیات کربلای 5 ارایه داد. تعجب کردم که وی رزمندگان ایرانی را بهتر از خود ما شناخته است.
خبرگزاری ایبنا




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/٢٩

خاطره‏ی عجیب، باورنکردنی، تلخ، یا هر چیز دیگر که شما اسمش را بگذارید، حدود 13 سال پیش آقای "..." از فعالین سیاسی قبل از انقلاب که الان هم زنده است، در جایی براى‏مان تعریف کرد. آن روز زیاد به این خاطره توجه نکردم، ولی چند سال بعد که قهرمان داستان، در لباسی عجیب و با پز روشنفکری بسیار عجیب تر، به ایران بازگشت، خیلی جا خوردم.

"در سال های قبل از پیروزی انقلاب، در شهرمان "..." گروهی داشتیم که تعدادی جوان دور هم جمع شده بودیم و علیه حکومت شاه مبارزه مى‏کردیم. همه‏مان بچه مسلمان بودیم. در جمع ما، سه برادر هم بودند. همچنین دختر خانمی جوان از اهالی همان شهر در گروه فعال بود که آقای "س.س.ص" - یکی از آن سه برادر – شدیدا به او علاقه‏مند بود و مى‏گفت که قصد دارد با او ازدواج کند. تا این جای مطلب مشکلی نداشت؛ تا این که پدر آن دختر، او را به عقد ازدواج یک نفر که مهندس بود درآورد و آن دختر همراه شوهر قانونی و شرعی خود، به خارج از کشور رفت. آن پسرک همرزم ما که از این قضیه بدجور ضربه‏ی روحی خورده بود، هر طور که شد، به بهانه‏ی ارتباط با گروه‏های مبارز آن کشور، جمع را قانع کرد و راهی دیار فرنگ شد. چند وقت بعد دیدیم آن آقا به همراه آن خانم، دست در دست یکدیگر، به ایران بازگشتند. وقتی از او سوال کردیم که چه شده، خیلی راحت گفت:
- این زن منه. از اول هم گفته بودم که ما با هم ازدواج مى‏کنیم.
وقتی فهمیدیم او دختر را از شوهر شرعی و قانونى‏اش دزدیده، به ایران آورده و حتی مثلا به عقد خود درآورده است، همه‏ی اعضای گروه و بخصوص برادرانش شدیدا به او اعتراض کردند؛ ولی او به هیچ وجه کوتاه نیامد و به زندگی مشترک با آن زن ادامه داد.
همین مسئله باعث شد تا همه‏ی اعضا، به اتفاق رای دهند که آن دو عملی خلاف شرع مرتکب شده‏اند و از گروه اخراج شان کردند."

انقلاب که پیروز شد، آن دختر برحسب اتفاقی که در شهر "..." افتاد، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. اگرچه برخی احزاب و گروه‏ها مرگ او را شهادت و ترور به‏دست مجاهدین خلق عنوان کردند، ولی باید توجه داشت در ماه‏های اول سال 1358 منافقین هنوز وارد فاز نظامی و ترور نشده بودند.
آن شوهر غیرقانونی هم مسیر خود را کاملا از انقلاب اسلامی جدا کرد، به ضدیت با راه امام و انقلاب اسلامی پرداخت و سرانجام انگلستان را بهتر و مطبوع تر از ایران تشخیص داد و راهی لندن شد تا به اهداف و اعتقادات آنچنانی خود برسد!

توضیحات لازم:
۱

حدود ده سال پیش، در جلسه‏ای خصوصی با یکی از مسئولین که همفامیلی دختر قصه بود، رو به‏رو شدم. وقتی از ایشان سوال کردم:
- ببخشید آقای "ب" شما با خانم "..." چه نسبتی دارید؟
ایشان برآشفت و دست پاچه گفت:
- هیچی ... من هیچ نسبتی با او ندارم ...
و من هم پذیرفتم که مومن و حداقل مسلمان، دروغ نمی گوید!

۲

دو سه سال بعد، شنیدم که قرار است در یکی از مراکز ثبت و نشر خاطرات انقلاب اسلامی، کتابی درباره‏ی زندگی شهیده "..." که همان خانم قصه است، منتشر شود. وقتی از مصاحبه گر کار پرسیدم:
- منبع اطلاعاتتان درباره‏ی آن خانم کیست؟
پاسخ شنیدم:
- منبع اطلاعات ما، برادر ایشان هست.
و با تعجب فهمیدم همان آقایی که تا پیش از آن، هرگونه رابطه با آن خانم را نفی مى‏کرد و مدعی بود که فقط فامیلى‏شان شبیه همدیگر است، برادر آن خانم مى‏باشد و خاطرات خود را تعریف کرده تا کتاب یادواره‏ای از خاطرات و مبارزات "شهیده ... "منتشر شود!

۳

دو سال پیش در نمایشگاه مطبوعات، آقای روشنفکر را در آن جا دیدم. چند وقتی مى‏شد از سفر فرنگ (زیارت عتبات عالیه‏ی دولت فخیمه‏ی بریتانیای کبیر) دکترای خود را اخذ کرده و برگشته. جلو رفتم و پس از سلام و احوالپرسی، از ایشان پرسیدم:
- ببخشید، یک سوال خصوصی از شما داشتم، اجازه هست بپرسم؟
که ایشان هم با روی باز پذیرفت و من گفتم:
- خانم "..." قبل از انقلاب همسر شما بوده؟
که مکثی کرد و خیلی راحت گفت:
- بله. چطور مگه؟
که تشکر کردم و راهم را کشیدم و رفتم.

و امروز ...
"س.س.ص" آن آقای روشنفکر شده‏ی لندن نشین، شده یکی از منتقدین سرسخت نظام اسلامی! اپوزیسیون دو آتشه و بلندگوی تبلیغاتب غربى‏ها!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/٢۸

دومین گردهمایی حزب‌الله سایبر با عنوان "کلیک‏های پایداری" با تجلیل از فعالان سایبری عرصه‏ جهاد و شهادت، همزمان با هفته دفاع مقدس با سخنرانی "حسن عباسی" و "حمید داودآبادی" در تهران برگزار می‏شود.

به گزارش باشگاه خبری فارس "توانا" به نقل از روابط عمومی حزب‌الله سایبر، در این گردهمایی که همچون گذشته با حضور علاقه‌مندان و فعالان فضای مجازی برگزار خواهد شد، حسن عباسی رئیس مرکز بررسی‏های دکترینال امنیت بدون مرز به سخنرانی خواهد کرد.

از دیگر برنامه‏های "کلیک‏های پایداری" ارتباط زنده صوتی و تصویری، خاطره‌گویی حمید داودآبادی نویسنده و فعال رسانه‏ای حوزه دفاع مقدس و حماسه سرایی برادر "غلام کویتی‌پور" و تجلیل از فعالان سایبری عرصه جهاد و شهادت خواهد بود.

گردهمایی "کلیک‌های پایداری" پنجشنبه 31 شهریور رأس ساعت 16 تا نماز مغرب و عشاء در محل تالار سیدالشهداء واقع در میدان هفتم تیر، ابتدای خیابان شهید دکتر مفتح برگزار خواهد شد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/٢۸

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.

منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب "از معراج برگشتگان" در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.

داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد تا امروز در سه نوبت چاپ شده است.

نشست نقد و بررسی کتاب "از معراج برگشتگان" ساعت 17 سه‌شنبه 29 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/٢٦

باور کنید این خبر را همین امروز صبح شنبه 26 شهریور 1390 دیدم و روحم از برگزار شدن چنین مراسمی خبر نداشته و ندارد!
این را گفتم که اگر چنین برنامه ای برگزار شده، میهمانان محترم از بنده گلایه نکنند که چرا بدقولی کرده و حضور پیدا نکرده ام!

سپاه نیوز:نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» شامل خاطرات حمید داودآبادی در فرهنگسرای اخلاق برگزار می‌شود.
به گزارش سپاه نیوز؛ منتقدان، ناهید صباغی و مهناز علی زاده و حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» در نشست نقد و بررسی این اثر حاضر خواهند شد.
داودآبادی این اثر را در مدت 6 سال نوشته و خاطرات مربوط به دفاع مقدس از نخستین اعزامش به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 را در آن بازگو کرده است.
کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهای 120هزار ریال، از سوی موسسه عماد چاپ شده است. نشست نقد و بررسی کتاب «از معراج برگشتگان» ساعت 17 سه‌شنبه 22 شهریور 90 در فرهنگسرای اخلاق، واقع در خیابان 17 شهریور، خیابان شکوفه، خیابان شهید کاظمی آغاز می‌شود.

اصل خبر




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/٢٦

برادر بزرگوار "وثوق" - که متاسفانه نه دیده امش و نه آشنایی با وی دارم - زحمت کشیده و به سلیقه و ذوق خود، کتاب خاطرات بنده را برای مخاطبان در "خبرگزاری فارس" معرفی کرده است.

شناسنامه یک رزمنده شوخ‌طبع

با تشکر از این عزیز، لازم است یک نکته را مجددا این جا یادآوری کنم:

وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدند تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنند. متاسفانه در این میان متن دست نوشته‌ی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد.

پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!

به همین لحاظ، ضمن انتشار سند مربوط، متذکر می‌شوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعه‌ی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

 

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریبا با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته‌ی جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌ئی بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/٢٤

در مطلب "صرفا جهت اطلاع! خبرنگار یا مونتاژکار؟!" که چند روز پیش نوشتم و منتشر کردم، اشاره ای به مصاحبه مونتاژی خبرنگاری ایرانی با دبیرکل حزب الله لبنان حجت الاسلام "سیدحسن نصرالله" نمودم. دوست گرامی آقای "کامران نجف زاده" که ظاهرا از این متن ناراحت شده، در پی پاسخ برآمد. باوجودی که ایشان سعی دارند دفاعیه برحقش را بنده منتشر نکنم و خصوصی باشد، بنده فقط و فقط برای این که اگر حرف ایشان حق و درست است، حقی از وی ضایع نکرده باشم، نوشته های ایشان و خودم را به طور کامل منتشر می کنم تا شما عزیزان خود قضاوت کنید. باوجودی که می دانم از انتشار مطالب ناراحت خواهد شد، ولی لازم است این کار انجام شود تا اگر من دروغ نوشته ام، رو شود.
راستی یادم رفت به ایشان که الان در لیبی آزاد شده هستند، خسته نباشید و خداقوت بگویم.


نجف زاده:
"حاجی جان سلام. بنده گویا چند بار مورد محبت شما قرار گرفته ام. شما که استاد کار هستید بفرمایید عکسی که خدمتتان می فرستم هم مونتاژی است یا خیر ... اگر به جمع بندی رسیدید پاسخش را برایم بفرستید ... که حرف دارم. التماس دعا"


داودآبادی:
"بنام حضرت دوست. سلام
برخلاف قد کوتاهت، خیلی بزرگواری! حالا چرا جوش میاری؟
به خداوندی خدا قسم، حاضرم حتی مبلغی به امثال شما بدهم تا ایرادات کار و ضعف هایم را دربیاورید و جلوی جمع برجسته نمایید! می دانی چرا؟ چون معتقدم این گونه، دست و پای خودم را جمع می کنم، از لاف زدن می پرهیزم و تلاش می کنم تا آن ضعف ها را برطرف کنم که مطمئنا مردم هم متوجه خواهند شد.
اصلا بحث من با جنابعالی نیست.
مگر این دوتا خاطره آخری را نخواندی؟
مشکل من با روسا و سیاست گذاران صدا و سیماست.
چه بخواهید چه نخواهید، چون از دروغ و صحنه سازی کاذب متنفرم، به هرکه دروغ بسازد، دروغ بنویسد و درغ بگوید، می تازم. البته نمی خواهم جانماز آب بکشم! بدون شک من هم خصائص بد زیاد دارم ولی چون از ائمه معصومین (ع) نقل شده است که "همه گناهان را در یک اتاق ریخته و در آن را قفل کرده اند و دروغ کلید آن است." از دروغ متنفرم.
این را ببین:
رئیس صدا و سیما، کیست؟!
فیلتر شدن خاطرات جبهه
davodabadi.persianblog.ir/1389/1/
که به خاطر آن نه تنها آقای ضرغامی براساس آموزه های اسلامی از بنده تشکر نکرد که بزرگترین ضعف های سیستمش را نشانش داده ام، که برآشفت و با بغض و هراس، دستور فیلتر کردن وبلاگ بنده را داد تا کسی نفهمد چه می کند و چه بر سر فرهنگ مملکت می آورد!
حالا این را هم ببین تا متوجه شوی منظور من شخص نیست. هدف من مقابله با تحریف است و بس:
کلاهبرداری فرانسوی در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
davodabadi.persianblog.ir/1388/11/
برو آقاجان!
راه خودت را برو و هرآنچه را به صداقت خودت و آن ایمان داری عمل کن. برخلاف روسای صدا و سیما، مطمئن باش خدا هم یارت خواهد بود.
هر کجا هستی موفق باشی و سربلند


نجف زاده:
"استاد این عکس را ببینید. التماس دعا"
http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/post_81.php

kkk.jpg


داودآبادی:
"بنام حضرت دوست
سلام و خسته نباشی.
اول اینکه واقعا شما الان در لیبی جنگ زده هستید؟ یعنی آن کشور درهم وبرهمف اینقدر اینترنتش به راهه که جنابعالی میان اون همه اتفاق و خبر، این قدر راحتی که بنشینی پای اینترنت و به مطالب من پاسخ بدهی؟
دست مریزاد بابا!
دوما اینکه اگر در پست های تیرماه بنده ببینی، سفارت ایران در بیروت مصاحبه من با سفیرمان را تکذیب کرد. برو ببین من چیکار کردم؟ عکس خودم و سفیر را در حال مصاحبه در همان فضا و زمان گذاشتم.
عزیز دل! بنده به هیچ وجه قصد ضایع کردن شما بزرگوار را ندارم، ولی اگر تصویری از مصاحبه اختصاصی با سیدحسن نصرالله داری منتشر کن، من هم شجاعانه حرفم را پس می گیرم. از این عکس های یادگاری که خود من صد تا با سیدحسن دارم از سال 62 تا ... مطمئنم بعدها خودت از این درسهای امروزی که برخلاف دروس فرمالیته اساتید تلویزیونی بهت می دهم، متشکر و سپاسگذار خواهی شد."


نجف زاده:
"هر طور صلاح می دانید...
عکس من با آن پیراهن برای شما که باید گویا باشد.
آن روز هم حزب الله با دوربین خودشان گفتگو را ضبط کردند و متاسفانه توشات نگرفتند.
درباره اینترنت هم باید ببینید این همه خبرنگار که در لیبی هستند اخبارشان را پس چطور ارسال می کنند؟
ضمنا کامنت خصوصی یعنی منتشر نشود. اصول نانوشته اخلاق در رسانه را باید بار دیگر مرور کنیم .
نکته دیگر درباره تاثیرگذاری شماست با عقبه ای که دارید و اهمیتی که برای من داشت لااقل در باور خودتان بدانید من دروغ نگفتم و ترفندی در کار نبود.
ببخشید اگر ناراحتتان کردم .... یا علی
کوچک شما
کامران نجف زاده


نجف زاده:
"تصویری را که برایتان فرستادم چرا منتشر نمی کنید بزرگوار؟
http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/post_81.php
چطور کامنت های خصوصی را عمومی می کنید اما کامنت های عمومی مثل این را عمومی نمی فرمایید؟ استاد این عکس در پایان مصاحبه گرفته شده ... مصاحبه هم که در یوتیوب هست. قضاوت را به مخاطبانتان می سپارم.
یا علی مدد ...
درباره اینترنت هم فکر کنیم در قرن بیست و یکم این همه خبرنگار در لیبی چطور پس گزارش ها و تصاویرشان را ارسال می کنند؟! با کبوتر نامه بر؟!
خدا همه ما را عاقبت بخیر کند"


داودآبادی:
"سلام و خسته نباشی
کدام کامنت را تایید نکردم؟
آن که عکست در آن بود را که همان اول تایید کردم. آن را بر مطلب "بزدلانی کز هراس ابتر شدند" نوشتی. لطف کن برو و ببین."


نجف زاده:
"حق با شماست ... اماکاش عکس را بالای مطلب "بزدلانی کز هراس ابتر شدند" می گذاشتید تا ما درس رسانه ای بگیریم که از تکذیب اشتباهمان نهراسیم."


داودآبادی:
"چون خودت قضیه را کش دادی، من هم برحسب کنجکاوی که لازمه خبرنگاری (البته غیرحرفه ای اش از نوع بنده کارنابلد و آماتور) می پرسم. بزرگوار، لطفا صریح و راحت جواب این سوال بنده را بده: خداوکیلی، یعنی این طور که من نوشتم نبود؟ یعنی واقعا مصاحبه به شیوه عادی و رسمی و رو در رو و در یک زمان انجام شده؟ و تصویرهای شما در حال سوال کردن هم متعلق به همان صحنه و زمان با حضور سیدحسن نصرالله است و اصلا بعدا ضبط نشده؟
اگر این طور باشد، من همین جا از جنابعالی معذرت می خواهم و حلالیت می طلبم!
ولی اگر این گونه نبود چی؟


نجف زاده:
"ماجرا را که برایتان گفتم. حماقت است در قرن بیست و یکم کسی بخواهد مردمی که هوشمندتر از من و شما هستند را با ترفندهای عهد عتیق فریب بدهد ... که چه بشود؟
درباره اینکه کنایه زدید لیبی الان آزاد است و گل و بلبل است هم ما  چه ادعایی داشتیم؟
به اندازه توانمان دویدیم و خطر کردیم ... هر لحظه خطر کردیم ... می دانی اینجا طرفدار این و آن که روی پیشانی اش ننوشته ... همین کار را سخت می کند ... می دانی نصف روز در اتاقی دربسته اسیر چند مزدور سرهنگ بودیم؟ می دانی یک شب تمام در راس الجدیر درست وسط دعوای مخالفان و موافقان جای سنگر گرفتن هم نداشتیم؟ مگر بنده ادعایی کردم که چنین آشفته مدام از ترفندهایی می گویید که اگر کسی شما را نشناسد می گوید خود استاد این کارها بوده اید و حالا همه را به کیش خود می پندارید.
تصاویر ما در میدان نیست؟ الجزیره و بی بی سی و سی ان ان و دیگران چرا به وقت حمله تک تیراندازهای قذافی با لباس و کلاه مخصوص اینطور سنگر گرفته بودند؟
چرا فرمانده انقلابیون نیم خیز  فرار را بر قرار ترجیح می داد؟
حالا مگر چه اتفاق خاصی افتاده؟ گیرم ثابت کردید بچه های این نسل همه هالو پنجشنبه هایی هستند که به گرد شما هم نمی رسند ... بر شاخه نشسته بن می برید ... راستی مگرکسی مونوپل شما را زیر سوال برد؟ مگر ما گفتیم مرد روزهای سختیم؟ نه بزرگوار... ما آدم های عادی هستیم و سوپرمن نیستیم ... اما مطمئن باشید برای این سفر هم حقوق 4000دلاری که شما گفتید در کار نیست. که اگر بود هم در برابر آن هزینه هایی که می شود و بهتر از من می دانی حق بود.
....
باقی بقایتان و خدانگهدارتان و ممنون که حرف های مرا هم منتشر کردید.


داودآبادی:
سلام و اولش یک عذرخواهی.
بنده از این که نوشتم "لیبی آزاد شده" به هیچ وجه قصد جسارت و اهانت یا هر چیز دیگر که فکر کنی، نداشتم. به هیچ وجه هم نمی خواهم زحمات جنابعالی و گروه همراهت را در آن اوضاع و شرایط ضایع کنم که کاری است بس شنیع و ناحق.
راستی این "مونوپل" که نوشتی یعنی چه؟!

استغفرالله! کی خواسته بگوید "بچه های این نسل همه هالو پنجشنبه هایی هستند که به گرد شما هم نمی رسند" نه داداش. اتفاقا خود من یکی این روزها و بخصوص در جنگ 33 روزه لبنان و ... مثل وازده ها، خسته ها و راحتت کنم همچون بزدلان، نه توانستم بروم و چه بسا نخواستم بروم لبنان. حال بحث مالی یا هرچه که بود بماند. ولی به هیچ وجه شجاعت، جسارت و توانایی نسل امروز را زیر سوال نمی برم.
من از کسانی که با نسل امروزی ها بازی می کنند متنفرم. از آنان که برخی مسئولیت های سنگین را به جوانی تازه کار می دهند، گوشه ای به کمین می نشینند تا کار را خراب کنند تا داد و هوار راه بیندازند که "بفرمایید این هم نسل امروزی که کار را خراب کرد." و این از همان سال های 76 به بعد رایج شد. چرا که پا به سن گذاشته های امثال من، نمی خواستند به راحتی عرصه را به نسل جدید واگذارند.

پدر آمرزیده، تابستان 1374 در جنوب لبنان بودیم و درست وسط کاتیوشا باران حزب الله و شلیک مرگبار هلی کوپترهای آپاچی. بماند چه شد. می دانی یکی از بچه های جنوب لبنان چه گفت؟ گفت:
"حمید برای چی با دوربین راه افتادی اومدی وسط میدان جنگ؟ مثل بچه های واحد خبرتون باش. ما از این صحنه ها فیلم می گیریم و در بیروت فیلم را به آنها می دهیم که پخش کنند."
راست می گفت. فردا که رفتم واحد خبرمان در خیابان الحمرا، متوجه شدم که نماینده مان باوجود بودن 4 سال در لبنان، یک بار به جنوب نرفته است و راحت گفت:
"مگه دیوانه ام بروم جنوب؟ من وارد لبنان که بشوم همه حق و حقوق از جمله حق منطقه جنگی به من تعلق می گیرد. چه بروم جنوب و چه در بیروت امن و امان باشم."

آخرش نگفتی آن مصاحبه چگونه بود!
عیبی ندارد.
باز هم می گویم قصد جسارت نداشتم و مطمئنم زمانی از این نوشته هایم سپاسگذار خواهی شد.
خدا نگه دارتان

 

نجف زاده:
"شما بزرگوارید. ببخشید اگر جسارتی کردم. درباره گفتگو با سید حسن هم گفتم برایتان اما گویا باید تکرار کنم که تصویربردارهای حزب الله "تو شات" نگرفتند ... این را اگر شک کردید این بار که با سید گفتگو می کنید از ایشان بپرسید ...
زیاده جسارت است ...
راستی تسبیحشان را هم یادگاری دادند ... ممنون و شرمنده ..."




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/٢٠

ماه رمضان 1364
اندیمشک - پادگان دوکوهه

غروب یکی از روزها، یک دستگاه نیسان پاترول زردرنگ که آرم "صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران" روی درهایش به چشم می‌خورد، به تبلیغات لشکر آمد. یک‌راست رفتند پهلوی مسئول تبلیغات. ساعتی بعد چندتایی از بچه‌های تبلیغات به همراه چند سرباز، سوار بر پاترول زرد، به بیابان وسیع پشت پادگان رفتند. با چند انفجار و شلیک چند گلوله، خبرنگاران صدا و سیما برنامه‌ای با عنوان "ماه رمضان با رزمندگان در خط مقدم" ساختند و برای پخش به تهران بردند.

اواخر سال 1366
تهران – پادگان امام حسین (ع)

یکی از روزها که در محوطه‌ی پادگان امام حسین (ع) قدم می‌زدم، متوجه نیسان پاترول زردرنگ صدا و سیما شدم که از در وارد شد. خوب که دقت کردم، سیدی را سوار بر آن دیدم که برایم آشنا آمد. هر هفته درس‌های اخلاق او از تلویزیون برای خانواده‌ها پخش می‌شد. تعجبم از این بود که این‌جا چه کار داشت.
ساعتی بعد که پهلوی مسئول حفاظت فیزیکی پادگان بودم، اتفاقا درباره‌ی آنها سؤال کردم که خندید و گفت:
- حاج آقا می‌خواد یه برنامه‌ی اخلاقی درباره‌ی رزمنده‌ها درست کنه. ظاهرا توفیق نصیب‌شون نشده که برن جبهه، واسه همین هماهنگ کردن و اومدن این‌جا. چند تا از سربازای ما رو هم برده‌ن، پشت پادگان هم سنگر و از این حرفا درست کرده‌ن که مثلا این‌جا جبهه است.
حالم به هم خورد؛ درست مثل همانی که سال 64 در تبلیغات پادگان دوکوهه دیده بودم. با خودم گفتم: این نامردها کی می‌خوان این مسخره‌بازی‌ها و بزدلی‌شان را بذارند کنار؟!

شنبه شب، وقتی نشسته بودم پای تلویزیون، بر حسب اتفاق حاج آقا را دیدم که خیلی مؤدب و بااخلاق، صحبت می‌کرد. پشت سرش چند سرباز پادگان خودمان مثلا درحال تیراندازی به دشمن فرضی بودند و حاج آقا هم می‌فرمود:
- امروز توفیقی دست داد تا در کنار رزمندگان عزیز اسلام باشیم ...
زدم کانال دیگر تا شاید "حیات وحش" نشان بدهند که بیشتر سرگرم شوم!

به قول "محمدحسین جعفریان":
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/۱٧

خبرنگار یا مونتاژکار؟!
چند سال پیش: بیروت – لبنان
گفت وگوی اختصاصی آقای ( ... ) خبرنگار معروف با حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله لبنان، از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش مى‏شود.
بعدا دوستان تلویزیونی متوجه مى‏شوند ولی صدایش را درنمى‏آورند، که این مصاحبه‏ى مثلا اختصاصی، اختصاصی نبوده! اصلا حضوری نبوده!

یعنی چی؟!
یعنی این که آقای خبرنگار موفق به گفت وگوی مستقیم با نصرالله نشده، بلکه ایشان به سوالات کتبی آقای خبرنگار در برابر دوربین ویدئویی دفتر خود پاسخ داده، مسئولین دفتر هم تحویل آقای خبرنگار داده‏اند که آقای خوش ذوق با کمک دوستان، بر روی صندلی نشسته، مثلا در برابر سیدحسن نصرالله قرار گرفته، سوالات خود را ضبط کرده و پس از مونتاژ در میان پاسخ های نصرالله، این گونه وانمود کرده است که این گفت وگو اختصاصی و حضوری بوده است!

متاسفانه آقای خبرنگار، بخشی از گفت وگوی اختصاصی یک "خبرنگار ناتوان و بى‏عرضه‏ى ایرانی!" (رو ترش نکنید، اون خبرنگار خبرنگار ناتوان و بى‏عرضه‏، خودمم داودآبادی) را به عنوان "نوشته‏ى فلان نشریه‏ى غربی" نقل مى‏کند. حتما مى‏خواسته چیز نشه!
جل الخالق از این خبرنگاران کوشا، زحمت کش و ...


گزارش ویژه از عمق رختخواب!
شهریور 1389 روز قدس

"حمید داودآبادی" و دکتر "قدیری ابیانه" در استودیوی شبکه‏ى رادیو ( ... ) حضور پیدا مى‏کنند و به تولید برنامه‏ى زنده پیرامون رژیم صهیونیستی و روز قدس مى‏پردازند.
در میان برنامه، اعلام مى‏شود که خانم ( ... ) گزارشگر شبکه‏ى ( ... ) از سطح شهر گزارشی درباره‏ى راهپیمایی امت حزب الله دارد. خانم خبرنگار با صدایی عجیب و گرفته، با سلام به شنوندگان عزیز مى‏گوید:
"من از این جا جمعیت بسیاری را مى‏بینم که سراسر خیابان انقلاب را پر کرده‏اند. در دست برخی از این افراد تابلوهایی با شعار مرگ بر اسرائیل به چشم مى‏خورد و ..."

گزارش که تمام مى‏شود و سرود حماسی پخش مى‏شود، سردبیر برنامه، خطاب به خانم خبرنگار که هنوز تلفن را قطع نکرده و صدایش در استودیو نیز پخش مى‏شود، مى‏گوید:
"خانم (... ) قبل از این که از توی رختخواب تصاویر تلویزیون را گزارش کنی، حداقل یه آب به سر و صورت خودت مى‏زدی و صداتو صاف مى‏کردی، که این قدر تابلو نباشه که از رختخوابت گزارش مى‏دی!"

حالا پیدا کنید جایگاه ما در نهضت بیداری جهان اسلام کجاست و کجا باید باشد؟!

عزت زیاد!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/۱٥

چهارشنبه 9 شهریور 1390 (عید سعید فطر) سالروز تولد شهید عزیز "مصطفی کاظم زاده" در روز سه‏شنبه 9 شهریور 1344 بود؛ چند روز دیگر هم، پنج شنبه 7 مهر 1390 یادآور چهارشنبه 7 مهر 1361 روز اعزام من و او به جبهه و رفتن به سومار است و در نهایت، جمعه 22 مهر 1390 یادآور روز پنج شنبه 22 مهر 1361 و پرواز مصطفی و شکسته و خسته ماندن من است و ...
زمان جبهه، این شعر - که یکی از مداحان از زبان حضرت رقیه (س) مى‏خواند - خیلی مرا مى‏سوزاند.
این را نوشتم، تا هم ذکری از اهل بیت (ع)، و هم یادی از مصطفی، و هم هوای آن روزهای آفتابی گذشته باشد.

دریا در کنار نوجوانی های مصطفی

من و جلال مهدی آبادی در کنار مصطفی در تهران - شهریور ۱۳۶۱

آخرین عکس پرسنلی مصطفی قبل از اعزام به جبهه

در کنار هم در جبهه سومار- نفر وسط مصطفی

آخرین عکس - یک روز قبل از شهادت  در ۲۲ مهر ۱۳۶۱ - ارتفاعات سومار-نفر دوم از راست مصطفی

 

آخرین روبوسی من و او ...

 

 

خبر ز درد من و دل، به آشنا بدهید
که من مریض فراقم، به من دوا بدهید
 
فروغ خانه‏ى من، یار دلنواز برفت‏
شما به کلبه‏ى احزان من صفا بدهید
 
نگاه بر من افسرده حال کنید
دلم گرفته عزیزان به من شفا بدهید
 
چو من کسى نبود مستحق جرعه‏ى وصل‏
به این فقیر از آن جرعه، از وفا بدهید

گره فتاده به کارم، کجاست راه نجات‏
نشان زکوى حبیب گره‏گشا بدهید

خموش گشته زهجران نواى ناى دلم‏
چه مى‏شود که به این ناى من، نوا بدهید

هرآن چه این دل مسکین‏، طلب زیار کند
کسى به یار بگوید، که آن به ما بدهید

 

راستی فکر کنم برای آنهایی که با این شهید آشنایی چندانی ندارند، خواندن این خاطرات خالی از لطف نباشد!

تصاویر شهید "مصطفی کاظم زاده"

برای آخرین بار ...

بمباران سومار




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/٦/۱۱

شرحی تلخ بر دردی کهنه
تابستان 1385 لبنان – بیروت
+ سیمای جمهوری اسلامی ایران، تصاویری از حمله‏ى مردم معترض به ساختمان سازمان ملل در بیروت پخش مى‏کند. گوشه‏ى صفحه آرم "شبکه‏ى الجزیره" که خبرنگارش همراه مردم به داخل سازمان رفته، به چشم مى‏خورد.

 - تصاویر بعدی بکر و تازه است. آقای ( ... ) خبرنگار واحد مرکزی خبر، در یکی از پس کوچه‏های بیروت ایستاده و گزارش مى‏دهد:
"بینندگان عزیز، این ساختمان بزرگی که پشت سر من مى‏بینید، در پشت آن ساختمان سازمان ملل قرار دارد که مردم خشمگین در اعتراض به حمایت این سازمان از اسرائیل، به آن حمله کرده‏اند!

+ "کاتیا" و "عباس" ناصر، خواهر و برادر لبنانی که برای شبکه‏ى الجزیره کار مى‏کنند، آن چنان از میان صحنه‏های بمباران بیروت گزارش تصویری مى‏دهند که مسئولین این شبکه چندین بار به آنها تذکر مى‏دهند که مراقب جان خود بوده و کمی به فکر امنیت خود باشند.

- آقای ( ... ) درحالی که جلیقه‏ى ضدگلوله بر تن دارد و مثل "نورمن در فضا" کلاه‏خودی بر سر گذاشته، مثلا با حالتی مضطرب از وسط میدان جنگ گزارش مى‏دهد. او که از ترس سر در گریبان فرو برده، با صدایی لرزان مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، دودی که در چند کیلومتری من مى‏بینید، محلی است که ساعتی پیش توسط هواپیماهای صهیونیستی بمباران شده است."
دوربین کمی که مى‏چرخد، کودکانی را پشت سر آقای خبرنگار نشان مى‏دهد که بدون جلیقه‏ى ضدگلوله و کلاه‏خود، مشغول فوتبال هستند و هیچ ترس و اضطرابی هم در چهره‏شان دیده نمى‏شود!

- در بنیاد ( ... ) جلسه‏ای ویژه درباره‏ى جنگ لبنان برگزار شد که متاسفانه بنده هم توفیق حضور پیدا کردم. آقای ( ... ) از مسئولین صدا و سیما که تازه از لبنان برگشته تا برخی لوازم مورد نیاز از جمله جلیقه‏ى ضدگلوله برای خبرنگارن ببرد، برای حاضرین شرحی از جنگ لبنان مى‏دهد. یکی از نکات عجیب و بسیار تلخی که آقای ( ... ) گفت، این بود که:
"وقتی صهیونیست ها با هلى‏کوپتر در بعلبک نیرو پیاده کردند، ما که در بیروت بودیم تصمیم گرفتیم چند نفر را برای تهیه‏ى خبر به آن جا بفرستیم. وقتی به آقای ( ... ) از خبرنگارانمان گفتم که به آن جا برود، سر باز زد و قبول نکرد. بحثمان که بالا گرفت، متوجه شدیم بدجوری ترسیده است و گفت که به هیچ وجه به آن جا نخواهد رفت. متاسفانه متوجه شدیم از ترس شلوارش خیس شد و ...

+ خانم ( ... ) و آقای ( ... ) که زن و شوهر هستند، درحالی که برای برخی شبکه‏های خارجی نیز عکاسی مى‏کنند، باوجود خطرات فراوان و بمباران شدید، هر طوری که بود خود را به لبنان ساندند و از حوادث آن جا عکس گرفتند.

- آقای ( ... ) و ( ... ) با مبالغ کلانی که شهرداری عزیز تهران کوچولو! از عوارض نوسازی و فروش تراکم و هوا به شهروندان عزیز! هدیه کرده است، مثل دیگر خبرنگاران خودمان، در خیابان الحمراء بیروت هتل مى‏گیرند و عصرها در پیاده روهای این خیابان که در ژیگول بازی، کافه، تریا، بار، دانس و ... کم از پاریس ندارد! مى‏نشینند، قهوه‏ى عربی نوش جان مى‏کنند و از چند کیلومتری به صدای انفجار گوش فرامى‏دهند، حس مى‏گیرند تا در تهران، صفحات رنگی مجلات امپراطوری رسانه‏ای "الیاس" کوچولوی بابا دکتر! را پر کنند از گزارش های ناب و بکر از جنگ لبنان!

+ جنگ در لیبی شدت گرفته است. خبرنگاران شبکه‏های ( ... ) تصاویر مستقیم از صحنه‏های درگیری و جنگ پخش مى‏کنند که خوراک مفت و مجانی شبکه‏های خودمان هم هست!

- آقای ( ... ) خبرنگار معروف که از ییلاق پاریس برگشته! مثلا به لیبی جنگ زده رفته و گزارش های تصویری بکر مى‏دهد!
ماشین های داغون و خانه‏های خراب را نشان مى‏دهد و مى‏گوید:
"بینندگان عزیز، این جا را که مى‏بینید، زمانی دست طرفداران سرهنگ بوده که جنگ سختی در آن درگرفته و حالا دست انقلابیون است!"
محلی که انگار دو سه ماهی از آزادى‏اش مى‏گذرد!
اصلا انگار این دوستان نابغه! از یک استاد، خبرنگاری جنگی آموخته‏اند!
درحالی که ابری کم رنگ از دود را در کیلومترها آن طرف تر نشان مى‏دهد، با حالتی همچون پیروز میدان جنگ مى‏گوید:
" بینندگان عزیز اون دودی که در چند کیلومتری ما در آن سوی شهر مى‏بینید، حاصل یک انفجار تروریستی در آن جاست!"

من که خسته شدم.
از بس فکر کردم، کم آوردم و نتوانستم این معادله را بفهمم که حقوق سه - چهار هزار دلاری ماهانه، حق ماموریت در مناطق جنگی و ... را چگونه مى‏توان با این گزارش های بکر و ناب! که مطمئن هستم هیچ شبکه‏ى خبری دنیا حتی افغانستان و عراق هم آن را از سیمای جمهوری اسلامی نقل و پخش نخواهند کرد! جمع کرد؟!

اگر شما توانستید، به این حضرات یادآوری کنید بیت المال مال کیست! پس این گونه هدرش ندهیم.
الحمدلله دیگر بر بام همه‏ى خانه‏ها دیش ماهواره نشسته و به‏راحتی مى‏توان از تصاویر و دسترنج آنان بهره‏ى کافی برد! پس دیگر چرا اعزام خبرنگار ویژه و ... که خدایی ناکرده اتفاقی برای گل روى‏شان بیفتد!
من نظر خودم را که چند سال است مى‏خواستم بنویسم، نوشتم. به هر کس برخورد، مى‏تواند یک نوشابه‏ى تگری میل کند ... بعدش اگر دید حرفم ناحق است، هر چه خواست در رد نظراتم بنویسد. باور کنید خوشحال مى‏شوم.
فقط خواهشا گیر ندهید که: "مگر خودت چیکار کرده‏ای؟"
چون نمى‏خواهم ریا شود، مجبورم چیزی نگویم!

ولی شاید شما راست بگویید که :"اگر خودت هم جای آنها بودی، همین گونه عمل مى‏کردی!"
پس شکر خدا که تا امروز برای سفرهایم به لبنان، سوریه و کتاب هایی که منتشر کرده‏ام، نه حقوق دلاری گرفته‏ام،  و نه حق ماموریت منطقه‏ی جنگی و ...

حالا ببینید جایگاه ما در نهضت بیداری جهان اسلام کجاست و کجا باید باشد؟!

عزت زیاد!




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب