مصاحبه پایگاه اطلاع رسانی "حریم یاس" با حمید داودآبادی
گفتوگو از: زینب مومنی
هو الرئوف
حمید داودآبادی سال ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. او که در سالهای پیروزی انقلاب اسلامی، شاهد قیام و مبارزات مردم در مقابل رژیم ستمشاهی بود، با شروع جنگ از آنجا که نسبت به انقلاب و اسلام و کشورش احساس دِین و وظیفه مىکرد، با وجود مشکل سن و مخالفت خانواده سرانجام توانست به جبهه اعزام شود.
حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ جذب سیستم اداری شد. تغییر ۱۴ شغل دولتی طی ۱۰سال از ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصهی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.
نویسندگی در روزنامههای رسمی کشور، مسئولیت صفحهی از معراج برگشتگان نشریهی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجلهی "۱۵ خرداد"، سردبیری مجلهی "فکه"، انتشار۱۴ کتاب در زمینههای خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس- ساجد (WWW.SAJED.IR) بهعنوان بزرگترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمرهی تفکری است که جایگاه واقعی او را دراین عرصه به وی نمایاند.
اولین کتاب خاطرات او "یاد یاران" بود که در ۱۳۰ صفحه منتشر شد و با استقبال مقام معظم رهبری نیز روبهرو گشت. کتاب "از معراج برگشتگان" آخرین کتاب خاطرات اوست که بهتازگی وارد بازار کتاب شده است.
فرصتی دست داد تا در یکی از روزهای گرم تابستان ۱۳۹۰مهمان حمید داودآبادی در ساختمان راهیان نور باشیم. آنچه در ادامه مىخوانید، حاصل گفتوگوی ما با وی دربارهی کتاب "از معراج برگشتگان" و ناگفتههای ایشان از این کتاب است.
- در ابتدا درمورد انگیزهتان از نوشتن این کتاب توضیح بفرمایید و این که نوشتن آن چقدر طول کشید؟
* نوشتن این کتاب ۶ سال طول کشید. بزرگترین عاملی که باعث شد با جزئیات ریز به این خاطرات بپردازم، این بود که با این خاطرات زندگی کردم. من برای رفتن به جبهه در سن ۱۶ سالگی خیلی تلاش کردم و وقتی این خاطرات در زمان جنگ آفریده مىشد، برایش ارزش قائل بودم. من بهعنوان یک بچه بسیجی نمىرفتم که بجنگم، مىرفتم که وظیفهام را انجام دهم. ما جنگ نمىرفتیم، جبهه مىرفتیم. یک روز یک نفر به من گفت: چقدر جنگ بودی؟ گفتم: ۴-۳ ماه! گفت: چقدر جبهه بودی؟ گفتم: ۵۰ ماه. وقتی یک بچه بسیجی به منطقه اعزام مىشد، ماموریتش ۳ ماه بود. در عرض این ۳ ماه، شاید ۱۰ روز درگیر عملیات بود. ۸۰ روز بقیه در فضای جبهه بود، در اردوگاه، پادگان، عقبه. ما با بچهها زندگی مىکردیم. شاید یکی از علتهای موفقیت کتابم این است که به روابط آدمها پرداختم. بعد از پایان جنگ هم وظیفهی خودم مىدانستم که خاطراتم را بنویسم و پیام رسانی کنم.
دکتر "علی شریعتی" جملهی زیبایی دارد، مىگوید: "آنان که رفتند کار حسینی کردند، و آنان که ماندند باید کار زینبی کنند؛ وگرنه یزیدىاند."
یعنی مصطفی کاظمزاده، حسین ارشدی و عباس طبری رفتند و کار حسینی کردند؛ آنان که ماندند باید کار زینبی کنند، حضرت زینب (س) در اوج مصیبت فرمودند: "ما رأیت إلاّ جمیلا."
شما امروز در کتاب من درمورد مصطفی کاظمزاده چیزی جز زیبایی مىبینید؟ از شهدای این کتاب بدتان مىآید یا اینکه احساس خوبی نسبت به آنها دارید؟ اگر حمید داودآبادی این کتاب را نمىنوشت و این وظیفه را انجام نمىداد، یزیدی بود.
خدا را شاهد مىگیرم که من امروز را مىدیدم. من شاید هنوز هم نمىخواهم شهید شوم. وقتی در سه راه مرگ شلمچه کربلای پنچ، آن نفربر را زدند و ۳۰-۲۰ نفر آدم تکهتکه شدند، من فریاد زدم و گفتم: "خدایا! اگر مرا شهید کنی نامردی! من را نگهدار، بروم در تهران، به من یک ورق کاغذ بده تا بگویم در سهراه مرگ شلمچه چه گذشت." این همان ورق کاغذ است که مىخواهم داد بزنم و بگویم.
- چطور در طول این سالها اسم اشخاص، اسم مکانها و اتفاقات ریز و درشت را در ذهنتان حفظ کردید؟ آیا در زمان جنگ، خاطره هم مىنوشتید؟
* بله، یادداشت برداری مىکردم. بعد از نوشتن کتاب بر حسب اتفاق در وسایلم یادداشتها و خاطراتی که با مصطفی در سال ۶۱ داشتم را پیدا کردم و دیدم چقدر اینها شبیه به هم است. نثر همان نثر است. این بخش (شهید بعد از ظهر) یک سال وقت من را گرفت و وقتی این نوشتهها را پیدا کردم، دیدم این بخش را آماده داشتم. قبلا هم گفتم که من با این خاطرات زندگی مىکردم و برایش ارزش قائل بودم.
- من در حین خواندن کتاب، گاه آرزو مىکردم ای کاش مىشد من هم در این فضا قرار مىگرفتم. آنقدر که شما فضای جبهه و روابط بین رزمندهها و دوستىها را زیبا تصویر کرده بودید.
* این فقط حرف شما نیست. من قبلا کتابی نوشته بودم بهنام "یاد ایام". حدود ۸-۷ سال پیش پروفسور "کریستف بالایی" رئیس "انجمن دوستی ایران و فرانسه"، سمیناری در تهران گذاشتند بهنام " بررسی خاطره نویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه". ایشان کتاب "یاد ایام" را خوانده بود و جالب است همین نکته را ایشان مىگفت، با همین عبارت که "من بیست سال کار تحقیقاتی بر روی جنگهای دنیا کردم، تا به حال روابط انسانی اینگونه ندیدهام."
چرا؟ چون کتاب من، جنگ نیست جبهه است. شما آدمها را در سختترین شرایط مىبینید ولی اصلا سختی نمىفهمند. زیر دوشکا هستند ولی با هم جوک مىگویند. ما اصلا جنگ نکردیم. ما یک جاهایی جنگ را به بازی مىگرفتیم. جنگیدن، گوشهای از هدف ما بود نه همه هدف. برای همین هم خواننده در کتاب نویسنده را اصلا نمىبیند. من در زمان جنگ خودم را مثل یک دوربین فرض مىکردم. کسی تیر مىخورد، مىرفتم ببینم چه جوری شهید شد؟ در کتاب مىبینید صحنهها زیاد است، هیچ غلوّی نشده، کلمهای اضافه نیامده. بعضی جاها دیگر خودم نکشیدم بنویسم.
- آیا متنی که پشت کتاب از رهبر چاپ شده، مربوط به همین کتاب است؟ اگر خیر، چرا پشت این کتاب چاپ شده است؟
* اولین کتابی که من بعد از جنگ نوشتم "یاد یاران" بود که آقا این کتاب را خوانده و این متن را برای آن کتاب نوشته بودند. در کتاب "از معراج برگشتگان" قرار بود حدود ۲۵۰ عکس و سند قرار داده شود که ۱۰۰ تای آن حذف شد. متاسفانه یکی از سندهای حذف شده همین دستنوشتهی آقا بود. انشاالله در چاپ بعدی جبران مىشود.
- بیشتر دلتنگ کدامیک از دوستان شهیدتان مىشوید؟
* مصطفی کاظمزاده و علتش این است که حضرت علی علیه السلام مىفرمایند: "اگر کسی کلمهای به من بیاموزد، مرا بندهی خود کرده است." این کلمه، کلمهی شرافت و غیرتی بود که امام خمینی (ره) به جوانها یاد داد. امام روح های مرده را زنده کرد. بعد از امام، برای من مصطفی بود.همهی ما قرآن مىخوانیم، مىشنویم، ولی کمتر کسی آن را درک مىکند. همهی ما "ألم یعلم بأن الله یری" را مىگوییم و مىدانیم خدا مىبیند، ولی باورش نمىکنیم.
مصطفی باور این را به من یاد داد و خدا را کشاند در زندگی من و مرا بندهی خود کرد. با وجود اینکه نماز شب را من به او یاد دادم و واسطه شدم به جبهه بیاید، اما یک جاهایی مىدیدم از من خیلی جلوتر است. از لحاظ تربیت مذهبی، به خاطر تربیت خانواده از من بالاتر بود. ولی مذهب فقط حفظ حجاب یا خواندن نماز نبود. مذهب آن است که در مسیر دینت حرکت کنی. ما خانوادههای مذهبی زیاد داریم اما به آنها مىگویند خشک و متعصب. اینها در راه مذهبشان هیچ چیز نمىدهند؛ نه در جنگ، نه در انقلاب هیچ بهایی پرداخت نمىکنند و در مسیر تبلیغ دین حرکت نمىکنند. اما آدمهایی مثل مصطفی در این مسیر حرکت کردند و دغدغههاىشان برای ترویج انقلاب و اسلام بیشتر از هر وزیر و مسئولی بود و در این راه از جانشان مایه گذاشتند. شهدا نرفتند که کشته شوند، بلکه برای ترویج فرهنگ و دین رفتند و الگوىشان در این راه امام حسین علیه السلام بود که برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرد.
برای همین ما وقتی در منطقه مثلا در ارتفاعات قلاویزان بودیم، موقع اذان که مىشد، بچهها اذان که مىگفتند، عراقىها شروع مىکردند پشت بلندگو ترانههای خوانندههای زمان طاغوت را پخش مىکردند! چرا؟ چون صدای اذان را ساکت کنند. برای من تقابل قشنگی بود. اینکه صدای الله اکبر اینقدر برای دشمن سنگین بود.
- یعنی دشمن بُعد فرهنگی مبارزه را درک کرده بود و اینکه بچههای ما صرفا برای جنگیدن و حفظ خاک نیامدهاند و هدف بالاتری هم دارند؟
* بله دقیقا. و این بهایی بود که بچههای ما پرداخته بودند برای اینکه صدای اذان همیشه پخش شود. چه در مساجد شهر و چه در مناطق جنگی.
- به نظر مىرسد برخی مواقع کمی تند رفتهاید و آبروی برخی افراد زیر سوال رفته است. چرا در کتابتان به این راحتی اسم اشخاص را بردهاید؟
* یک نویسندهی غربی مىگوید: "اگر درمورد خودت نتوانی حقیقت را بگویی، درمورد دیگران هم نمىتوانی بگویی." در این کتاب بیشتر از آن که به اصطلاح آبروی افراد را برده باشم، آبروی خودم را بردهام! جاهایی که خودم مىترسیدم را چرا نمىگویید؟ جاهایی که پاهایم مىلرزید، جایی که روز اول در عملیات بیتالمقدس درمىروم و فرار مىکنم… بعضی از دوستان مخالف بودند و مىگفتند بد است، ننویس ترسیدم. مىگویند بسیجی ترسیده و فرار کرده. بله! اما من اصلا به بسیج کاری ندارم. من حمید داودآبادی اینجا ترسیدم، پاهایم لرزید. من هم آدم بودم، از گوشت و پوست و استخوان.
- خب قبول کنید یکی از ویژگىهای ایرانىها خوب یا بد، این است که از انتقاد ناراحت مىشوند.
* همین است. من که اینها را نوشتم اگر اول از خودم شروع نمىکردم، شما بقیه را باور نمىکردید. چون مىدیدید من دارم از خودم تعریف مىکنم و از دیگران بد مىگویم. دوم اینکه من در این کتاب قسم خوردم همهی آنچه را که دیدهام بنویسم. حالا مىخواهد کسی خوشش بیاید یا نه. در جلسهای همین سوال مطرح شد که تو در کتابت فلان فرمانده را بد نشان دادی. گفتم: بد نشان ندادم!
- یک آقای کارگری هست در کتاب فرمانده گردان بودند در عملیات کربلای پنج و شما بیان کردهاید که ایشان ترسو بودند…
* مشکل دوستان من هم همین بود. من گفتم حدود ۱۰۰ فرمانده خوب و شجاع و دلیر در کتاب هست ۲ تا هم بد، یکی کارگر و دیگری شهید مختار سلیمانی.
- آخر آقای کارگر الان هستند!
* باشند!
- به شما تذکری ندادند؟
* ایشان را ندیدم. چه مىخواهد بگوید؟ شاهد آن قضایا که فقط من نبودم. همه بچههای گردان هستند. و علت نوشتن من این است که شما در کتاب نگاه مىکنید و مىبینید داودآبادی یک بچهای است که یک جاهایی مىترسد. من وقتی خودم مىترسم نمىآیم مسئولیت جان دیگران را هم بپذیرم. یک گردان را ببرم تلف کنم و بیاورم. من تا آخر جنگ از همین مىترسیدم و مىگفتم خیلی زرنگ باشم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. اینکه ۴۰۰-۳۰۰ نیرو را ببرم تلف کنم و بیاورم، آن وقت فرق من با صدام چه مىشود؟ بچه بسیجی را تلف کردم من. بعضىها متاسفانه این نبودند. شاید براىشان پست و مقامی که امروز مىگیرند مهمتر بود از خون بچهی جوانی که عزیز مادرش هست. به سادگی گذشتند از این. این است که صدام در خودمان کم نداریم. فکر نکنیم همهی کسانی که اسم بسیجی روی خودشان گذاشتند و رفتند جبهه، پیغمبرند. نه! در بین آنها خیلی داشتیم که اشتباه آگاهانه مىکردند. من اگر یکبار اشتباهی مىکردم نباید دفعهی بعد این مسئولیت را قبول مىکردم تا جبران خطا شود و اگر اینها نوشته نمىشد کتاب من دروغ بود. من این کتاب را اول از همه برای خودم نوشتم، که خودم را تخلیه کنم. من در قبال آنچه دیده بودم مسئولیت داشتم. من آنها را مفت ندیده بودم. خط به خط این کتاب به بهای خون رفقایم نوشته شده. صفحهای از کتاب نیست که یاد کسی در آن نباشد.
- من قبل از اینکه کتاب شما را بخوانم از بسیجىها و رزمندهها انسانهایی ملکوتی برای خودم تصویر کرده بودم. بدون هیچ عیب و ایرادی. در کتاب شما بر مىخوردم به خودخواهىها و غرورهای آدمها که باعث یکسری مشکلاتی مىشد. مثلا در فصل عملیات فتح خرمشهر…
* اینکه شما مىگویید یکی از موفقیتهای کتاب است، که توانسته این را برای شما جا بیندازد که ما آدمهای عادی بودیم. شما هم مىتوانید مثل مصطفی کاظمزاده یا همت شوید، اگر بخواهید. نخواهید، مثل حمید داودآبادی مىشوید! این خواستن را من مىخواستم در کتاب نشان دهم که فکر نکنید ما از آسمان آمدیم. ما هم بچههای تخس و شر و شیطانی بودیم. اما به پای عملش که رسید متعهدانه عمل کردیم. یک جاهایی هم پاهاىمان لرزید. بله، جا زدیم، جا خوردیم. اگر من این واقعیت را نشان نمىدادم شما شک مىکردید. مىگفتید داودآبادی چه "آرنولد"ی از خودش درست کرده! آن وقت شما در همهی کتاب فقط داودآبادی را مىدیدید. چون مىخواهد از خودش تعریف کند که من اینقدر آر.پی.جی زدم، اینقدر تانک زدم… اما شما در کتاب، داودآبادی را چیز بىارزشی مىبینید. جملهای زیبا از امام (ره) است که مىفرمایند: "خدا نکند چنین حیوانی در وجود شما باشد که دیگران خون خودشان را بدهند و شما پست و مقامتان بالا برود که آن موقع شما حیوانید ولی فکر مىکنید انسانید." من اگر با این کتاب مىخواستم داودآبادی را بالا ببرم، حیوان بودم.
- کدامیک از فرماندهان جنگ از لحاظ نوع عملکرد و عقایدشان شما را بیشتر تحت تاثیر قرار داد؟
* من با فرماندهها رفیق نمىشدم. فرماندهها تیپ خاصی بودند. اما فرماندهی بود که من هنوز هم وقتی او را مىبینم احساس کوچکی و حقارت شدید در مقابلش مىکنم و هنوز هم او را فرمانده خودم مىدانم. حاج "محمود امینی" فرمانده گردان حمزه. یعنی وقتی یک کلمه با من حرف مىزند احساس غرور مىکنم که حاج محمود امینی من را هم دید با من حرف زد و جواب سلام من را داد! هنوز اینقدر او برایم قشنگ و دلنشین است. من حاج محمود را فرمانده نمىدیدم، امیر مىدیدم. فرمانده دیدن نظامىگری است. ولی اگر کسی را امیر دل خودت ببینی عشق است. ولی با او دوست نبودم. من خیلی دوست داشتم با شهید دستواره دوست شوم، با او آشنا هم بودم. اینها ۳ برادر بودند که با هر ۳ دوست بودم. ولی همیشه این احساس را داشتم که وقتی او قائم مقام لشکر است نمىتوان با او رفیق شد. برای همین، وقتی شب آخر دستش را بوسیدم، گفت: این چه کاری است مىکنی؟ نتوانستم جلوی خودم را نگه دارم و فردایش شهید شد.
- شما آدم بسیار احساساتی هستید!
* من با احساساتم زندگی مىکنم. قدر لحظه لحظه را مىدانستم. که این لحظه را از دست خواهم داد. و یک روز حسرت این روزها را خواهم خورد. من حسرت این را نمىخورم که چرا تانک نزدم! حسرت این را مىخورم که من عکسی دارم و دور سفره نشستهایم. من هستم، سعید طوقانی، احمد کرد، حسین رجبی و عباس دائمالحضور و گوشهی سفره خالی است و داریم غذا مىخوریم در کاسههای روحی. و این درحالی ست که ما امروز در ظروف یکبار مصرف غذا مىخوریم که از هم بیماری نگیریم. من دعوا داشتم که امروز نوبت من است با سعید همکاسه شوم. عشق مىکردم سعید قاشق دهنىاش را در این غذا زده و من دارم از این غذا مىخورم و بعد به شوخی دوربین دادم به یکی از بچهها و گفتم از ما عکس بگیر. گوشهی سفره را هم خالی گذاشتم و گفتم خدا هم بنشیند اینجا با ما غذا بخورد. این ظاهرش شوخی بود ولی باطنش "ألم یعلم بأن الله یری" بود. شما وقتی خدا را با خود همسفره مىبینی مگر مىتوانی جلویش گناه کنی؟ من اول کتاب حرفم را زدم که اگر منِ داودآبادی این شدم، به خاطر این است که خدا را پشت زنجیر دوکوهه جا گذاشتم. ما امروز جوانها را بلند مىکنیم مىبریم شلمچه که بنشینید اینجا گریه کنید. چرا که خدا اینجا نزدیک است. خدا را در شلمچه مىخواهیم نشان دهیم. خودمان که از شلمچه برمىگردیم همان آش و همان کاسه! این انحراف و خطا نیست؟
- من هم با شما همعقیدهام. من باید در همین لحظهای که اینجا نشستم یقین داشته باشم که خدا هم همین جاست.
* چه بسا وقتی اینجا نشستی خدا به تو نزدیکتر باشد تا بحر بیابان. چرا؟ چون در بحر بیابان هیچ گناه و معصیتی نیست. در بیابان مدام استغفار کن و نماز شب بخوان، بهدرد نمىخورد. اگر در شهر بودی، در برابر گناه و معصیت قرار گرفتی و استغفار کردی برندهای. اینجا روی به خدا آوردی برندهای. اینجا شرط است.
- کتاب دیگری هم در دست تالیف دارید؟
* من تا به حال ۱۵ جلد کتاب نوشتم. ۳ جلد از آنها در مورد لبنان است. زندگىنامهی "سیّدحسن نصرالله" را دارم کار مىکنم که حدود ۶ ساعت مصاحبهی خصوصی با ایشان داشتم. کتاب "از معراج برگشتگان" ۶ سال طول کشید و من ۶ سال با این کتاب زندگی کردم. دو قسمت از این کتاب، یکی شهید بعد از ظهر درمورد مصطفی و دیگری بازار داغ شهادت مربوط به عملیات کربلای پنج، نوشتن هرکدام یک سال طول کشید.
- از کتابهای دفاع مقدس و از دیگر نویسندهها چه کتابی را مطالعه کردهاید؟
* 6 سالی که مشغول نوشتن کتاب "از معراج برگشتگان" بودم، فرصت چندانی برای مطالعه نداشتم. انرژی برایم باقی نگذاشت. کتابهای احمد دهقان، داود امیریان، رضا امیرخانی را خواندهام. از کتاب "ارمیا" ی رضا امیرخانی خوشم آمد، چون مثل مصطفی بود.
- الان فعالیت اصلی شما نویسندگی است؟
* بله. کار اصلىام نویسندگی است. در سایت ساجد هم مدیریت دارم، اما هیچ کارهام! یک قرارداد معمولی که اگر به من بگویند برو، باید خداحافظی کنم و بروم. عضو هیچ ارگان و سازمانی نیستم. شغلم و منبع درآمدم نویسندگی نیست، عشقم نویسندگی است. الان مجله منتشر کردهاند از بیتالمال که یک صفحه حق التالیفش ۲۰۰۰۰۰ تومان است! شما فرض کنید من ۶ سال وقت گذاشتم برای این کتاب، ۹۳۰ صفحه، حق التالیف آن ۲۴۰۰۰۰۰ تومان بود! من کتابی نوشتم به نام "پارههای پولاد" که به خاطر آن بین ایران و لبنان سفر مىکردم و هزینهی این رفت و آمدها تقریبا ۶ میلیون تومان شد. ولی حق التالیف آن ۱۲۰۰۰۰۰ تومان! کار نویسندگی به این حالت است. اما عشقم این است که این کتاب چاپ شده. در زمان جنگ عشقم جبهه رفتن بود، مىرفتم که از جبهه رفتن عقب نمانم. امروز مىنویسم که از تبلیغ عقب نمانم. غالبا هم سراغ موضوعاتی مىروم که کسی نرفته. چه بسا کسی جراتش را ندارد برود. مثلا کتاب "پارههای پولاد" کل تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان علیه اسراییل و آمریکاست.
یکبار با سیدحسن نصرالله صحبت کردم و گفتم چنین طرحی دارم، گفت ما نمىتوانیم در لبنان چنین چیزی بنویسیم و براىمان مشکلاتی درست مىشود. شما بنویس ما عربی آن را چاپ مىکنیم. کاملترین کتاب در دنیا در رابطه با عملیات شهادت طلبانه، همین کتاب "پارههای پولاد" است. چون همهی منابع عربی و آمریکایی که بود را پیدا کردم. سفارش مىدادم کتابها را از آمریکا برایم مىفرستادند.
یا کتاب "تفحص" برای این نوشته شد که در قتلگاه فکه بودیم، خوابیدم که از این استخوانها عکس بگیرم. با دیدن استخوانها گفتم: من به خاطر این استخوانها هم که شده یک کتاب مىنویسم که تفحص چیست. و در این کتاب شما هر سوالی که درمورد تفحص داشته باشید پیدا مىکنید. کار سفارشی یا کلیشهای یا تکراری نمىکنم.
- نوشتن کتاب "پارههای پولاد" چند سال طول کشید؟
* حدودا ۴ سال، بیشتر رفت و آمد بین لبنان بود که وقت و هزینه مىخواست و البته کارم را هم با دقت انجام مىدهم. مثلا گذاشتم وقتی اسراییل از لبنان رفت، به مناطق اشغالی رفتم و از همه جا عکس گرفتم. خودم نقشهی منطقه را کشیدم. خاک آنجا را در مشتم مىگرفتم که مثلا "صلاح غندور" اینجا شهید شده. عشقم این بود. برای کتاب تفحص هم با شهید پازوکی و دیگر دوستان مىرفتیم منطقه، همان جایی که آن اتفاق افتاده بود، خاطره را برایم تعریف مىکرد. در میدان مین راه مىرفتم و بضی جاها دستم را به سیم خاردار مىکشیدم تا زخمی شود و درد سیم خاردار و میدان مین در جانم بنشیند. برای همین است که شما وقتی کتاب تفحص را مىخوانید روی شما تاثیر مىگذارد و تکانتان مىدهد. اگر بخواهید در تهران بنشینید و قهوهتان را بخورید و تخیلپردازی کنید، تاثیر نمىگذارد. یا کتاب پارههای پولاد کاملترین سند از عملیات استشهادی مىشود که سیّدحسن نصرالله هرجا مىخواهد درمورد عملیات استشهادی صحبت کند به کتاب من ارجاع مىدهد و به من مىگوید تو بیشتر از من به مسئله اشراف داری.
- و آخرین سوال من درمورد وبلاگتان و فعالیتهای اینترنتی است.
* این هم عرصهای بود که احساس وظیفه کردم. چون دیدم فرهنگ دفاع مقدس جایش در اینترنت خالی است. سایت ساجد الحمدلله خوب و موفق بوده و تلاشمان را مىکنیم که خوب باشد. وبلاگ خودم هم که دلنوشته و خاطرات خودم است. سایتم را هم هنوز وقت نکردم راه بیندازم. چون بیشتر درگیر سایت ساجدم.
- وبلاگتان یک مقدار حالت اعتراضی ندارد؟
* همه چیز دارد! چون وبلاگ شخصی است، ارایه دهندهی نظرات خود آدم است. یک جاهایی مىخواهی داد بزنی. قبول دارم که اعتراضی زیاد دارد. مخصوصا یک مجموعه نوشته دارم به نام "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" و مىبینید که چه فریادها و اعتراضاتی مىخواهم بکنم و از چه چیز؟ این مهم است. مثلا اینکه من جوان امروز را با بچه بسیجی سال ۶۰ مقایسه کنم اشتباه است. چرا که قابل مقایسه نیستند. چه بسا اگر این جوان در موقعیت قرار بگیرد از ما خیلی جلوتر برود. امروز نمایشگاه مىزنند، عکس جوان امروزی را با عکس جوان زمان جنگ مقایسه مىکنند، خیلی ناراحت مىشوم. این ظلم و خیانت است. هرکسی باید در جای خودش مقایسه شود. ولی من در بخش "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" دو نفر آدم را در یک زمان و یک موقعیت مقایسه مىکنم. و اساس کارم بر پایه این آیه از قرآن بود که "هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لایَعْلَمُونَ - آیا کسانی که مىدانند با کسانی که نمىدانند برابرند؟ زمر-۹" مثلا دو تا بچه محل را مقایسه مىکنم، اولی در بدترین شرایط اخلاقی و فساد خانوادگی قرار دارد، اما استغفار مىکند، پاک مىشود و در نهایت هم شهید مىشود. دومی، آدمی است که مسجدش ترک نمىشود و ادعای خدا و پیغمبری مىکند، اما یک شب که مىآید جبهه به بهانهی مریضی از جبهه درمىرود. ۵۰ تا عکس هم گرفته و همه جا دارد این را عنوان مىکند. با همین عکسها هم به درجه و مقام و جایگاه رسیده. به اسم هم اشاره نکردم. آنکه فهمید این است که شهید مىشود و آنکه نفهمید…
- اگر در پایان صحبت یا مطلبی دارید بفرمایید.
* شهدا عین نماز مىمانند. من چه نماز بخوانم و چه نخوانم خللی به جایگاه خدا وارد نمىشود. اگر نماز نخوانم من ضرر کردهام نه خدا. ما چه از شهدا حرف بزنیم، چه نزنیم، جایگاه شهدا ثابت است. این ماییم که با دور شدن از شهدا ضرر مىکنیم. و مواظب باشیم اگر مىخواهیم از شهدا حرف بزنیم باید در راستای اهدافشان باشد. در راه بهشت زهرا تابلویی از شهیدی بود که نامش خاطرم نیست و این جمله از او "وقتی جنازهی مرا تشییع مىکنید در آنجا فریاد بزنید که رضا برای نماز شهید شد." همان چیزی که امام حسین (ع) فرمودند که من برای برپاداشتن نماز و امر به معروف و نهی از منکر شهید شدم. مهم این است که این را بفهمیم. حواسمان باشد که با شهدا نمىخواهیم به شهدا برسیم، با شهدا مىخواهیم به خدا برسیم.
شاید یک باختی که امثال من در جنگ کردیم این بود که فکر مىکردیم جهاد پلهای ست. اول جهاد اصغر مىکنیم و بعد جهاد اکبر. ولی کسانی مثل مصطفی و شهدا زرنگی کردند. اول جهاد اکبر کردند بعد در جنگ، در جهاد اصغر به شهادت رسیدند. امروز همهی ما در یک صف هستیم، صف جهاد اکبر. خدا در قرآن مىفرماید: "إن أکرمکم عندالله أتقیکم" نمىگوید جانباز، نمىگوید سابقهی جبهه… مىگوید هر که تقوایش بیشتر نزد خدا گرامىتر. یعنی شما اگر امروز تقواىتان بیشتر باشد، از داودآبادی جلو زدهاید. خیلی از ما پز جهاد اصغرمان را مىدهیم و امروز از جهاد اکبر غافلیم. خیلی از کسانی که به گذشتهی ما غبطه مىخورند، مىبازند. یکبار طلبهای برای آقا نامه نوشته بود که من مىخواهم بروم در گروه تفحص و شهید بشوم و سعادت را در شهادت مىبینم. آقا جواب داده بودند حواستان باشد تنها راه سعادت ، شهادت نیست.
- انشاالله که قدر اینها را بدانیم و چیزهایی که در این کتاب نوشتیم را از یاد نبریم.
پایگاه اطلاع رسانی حریم یاس
www.harimeyas.com/1390/04/5878.html
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/٢٧ - حمید داودآبادی
در هفته های اخیر، شاهد پخش سریال جذاب "نابرده رنج" به کارگردانی "علیرضا بذرافشان" از شبکه 3 صدا و سیمای جمهوری اسلامی هستیم که به حق جای خود را در میان مخاطبان باز کرده است.
این سریال که باید آن را کپی مستقیم فیلم سینمایی "اخراجیهای 1" ساخته "مسعود دهنمکی" بدانیم، به تحولات روحی و درونی چند نفر که دارای مشکلات اجتماعی می باشند و با کشانده شدن ناخودآگاه به جبهه های دفاع مقدس، تحت تاثیر آن فضای معنوی قرار گرفته و متحول می شوند، پرداخته است.
یکی از نکات جالب این سریال - که به واقع فضاسازی دهه 60 در آن به طور کاملا صحیح و زیبا صورت گرفته است - تصویری است که بر دیوار اتاق کارآگاهان اداره آگاهی به چشم می خورد.
پس از فرار اسد و عماد از زندان، بیننده متوجه تصویر آن دو نفر بر دیوار اداره آگاهی می شود که در کنار مثلا چند متهم فراری و تحت تعقیب دیگر در صحنه های مختلف کرارا به چشم می آیند.

با کمی دقت می شود فهمید عکس دو تن از متهمین فراری، متعلق است به "محسن مخملباف" کارگردان فراری سبزلجنی که هماکنون در کنار رقاصه ها و بازندگان و وازدگان سیاسی در کشورهای مختلف، به حراج وطن، دین و شرف خود پرداخته است و او که در اوایل دهه 60 متعصب خشکه مقدس تندرویی بود، این کار را از خانواده خود شروع کرد!


عکس دیگر، متعلق است به "علی زرکش" فرد شماره 2 و از رهبران خائن و جنایتکار سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در مرداد ماه 1367 هنگامی که همراه مسعود رجوی و ارتش به اصطلاح آزادی بخششان برای کمک همه جانبه به صدام وحشی به ایران حمله کرده و شهر اسلام آباد غرب را اشغال کردند، کشته شد.
علی زرکش که چند صباحی بود به برخی شیوه های رهبری رجوی بر سازمان اعتراض داشت، مورد غضب او قرار گرفت و بنا بر اظهار شاهد عینی "سعید شاهسوندی"، در حین عملیات "فروغ جاویدان" اشغال خاک ایران، توسط محافظین رجوی به ضرب گلوله از پشت سر کشته شد تا رجوی برای نوکری آمریکا و صدام هیچ مانعی نداشته باشد!
برای شناخت بیشتر علی زرکش به اینجا و اینجا نگاه کنید.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/٢۱ - حمید داودآبادی
از "فرودگاه بین المللی رفیق حریری" بیروت که خارج می شوی، در بزرگراهی قرار می گیری که برای ورود به هر نقطه بیروت باید از آن عبور کنی.
مناطق مستضعف شیعه نشین در جنوبی ترین نقاط بیروت در "ضاحیه"، "اوزاعی"، شیاح"، اردوگاه های "صبرا" و "شتیلا" و ...
مناطق تقریبا مرفه سنّی نشین در بیروت غربی همچون محل توریستی و خوش گذرانی صخره های "روشه" و مراکز فرهنگی تفریحی و ... در خیابان "الحمراء".
مناطق شرقی و شمالی بیروت که اکثرا مسیحی نشین هستند و بخصوص در "جونیه" مراکز تفریحی، کازینو، قمارخانه و عیاشی شیوخ عرب.
از همه مهم تر، "سفارت ایالات متحده آمریکا" در منطقه "دیرعوکر" بیروت شرقی که مرکز و مامن مسیحیان مارونی یا همان "فالانژیست ها"، "حزب کتائب" یا "قواة اللبنانیة" است. (آنان که چهاردهم تیر ماه سال 1361که حاج احمد متوسلیان عزیز را به همراه تقی رستگار، سیدمحسن موسوی و کاظم اخوان در شمالی ترین نقطه بیروت در منطقه "برباره" به اسارت گرفتند.)
برای رسیدن به همه این جاها، هر که باشی، چه بخواهی و چه نخواهی، باید از "جادة الامام الخمینی (قدس سره)" عبور کنی!

"جادة الامام الخمینی (قدس سره)" بیروت - عکس از خبرگزاری فارس
www.davodabadi.persianblog.ir
شیعه حزب اللهی باشی، یا سنی متعصب!
مسیحی فالانژیست باشی، یا سیاستمدار وابسته!
کمونیست دوآتشه با تصویر "چه گوارا" بر تی شرتت باشی، یا توریست و به دنبال گردش و ...
رئیس جمهوری اسلامی ایران باشی، یا نخست وزیر ترکیه!
وزیر خارجه قطر باشی، یا شیوخ عرب حاشیه خلیج فارس!
همه و هر که باشی، باید و باید به هنگام ورود به لبنان، چشم در چشم و تصویر زیبای امام خمینی بیندازی و وارد پایتخت این کهنه عروس مجروح خاورمیانه شوی!
حالا!
سیاستمداران، نظامیان و جاسوسان غربی و بخصوص آمریکا که نقش برآب شدن تمامی توطئه ها و نقشه های شان را از چشم همین امام خمینی می بینند، چگونه باید نگاه بر تصویر او بیندازند که ناخواسته به همه مسافرین سلام می کند! و باید از جاده و مسیر امام خمینی بگذرند تا به سفارت آمریکا در دیرعوکر برسند؟!
غربی های تروریست که همواره از هر حرکت حق طلبانه و انقلابی هراس دارند و فقط جرات بمباران های کور و قتل عام کودکان و زنان بی گناه را در عراق، افغانستان و لبنان و فلسطین دارند، به هیچ وجه جرات ندارند نگاه ناپاک خویش را در چشمان مصمم و قاطع امام خمینی بیندازند.
به همین دلیل، مقامات آمریکایی، برای ورود به بیروت، هواپیماهای شان در فرودگاه بین المللی کشور "قبرص" در وسط دریای مدیترانه در آن سوی سواحل لبنان بر زمین می نشیند و ژنرال های وحشت زده، جاسوسان کهنه کار و سیاستمداران توطئه گر، برای این که حتی لحظه ای چشمشان به تصویر امام خمینی نیفتد و مجبور نباشند از جاده امام خمینی بگذرند، سوار بر "هلی کوپتر" اختصاصی، مستقیم به منطقه بسته امنیتی دیرعوکر در بیروت شرقی می روند و در باند کنار سفارت شان پا بر زمین بیروت می گذارند!
واقعا چه صفایی دارد وقتی از جاده بیروت وارد لبنان می شوی و در وسط جاده های منشعب، جاده شهید سیدهادی نصرالله و جاده شهید سیدعباس موسوی، دیدگان را صفا می دهد!
بخصوص که بخواهی طرف جنوب مقاوم بروی و در "بوابة فاطمه"، بسم الله گویان و با نیّت "قربة الی الله" سنگی در مشت گرفته و "یازهرا" گویان، به طرف نگهبانان هراسان صهیونیست چپیده در سنگرهای عظیبم بتونی در مرز فلسطین اشغالی بیندازی!
خدا توفیق دهد!
این هم تصویری از جناب آقای "سیدحسین موسوی" (معروف به سیداحمد) شاه کلید پشت پرده که قریب 20 سال پرونده چهار گروگان ایرانی در دست او بود ولی تا امروز هیچکس و حتی هیچ کمیته پیگیری جز خودش از محتوای پرونده مطلع نشده است!
البته ایشان اصلا خوش ندارد تصویری از او منتشر شود چون بیشتر علاقه مند است با عنوان "دکتر موسوی" در روزنامه شرق و مجله الشراع لبنان و ... مقاله های آنچنانی منتشر کند و فقط به عنوان یک تحلیلگر ساده!!! شناخته شود نه چیز دیگر!!!

ظاهرا برخی دوستان، از مصاحبه ها و نوشته های اخیر بنده در زمینه سرنوشت چهار دیپلمات، برداشت های متفاوتی کرده و عده ای نیز رنجیده اند، که لازم است توضیحاتی در این رابطه بدهم:
بنده امسال به هیچ وجه قصد نداشتم درباره چهار دیپلمات کاری بکنم. نه مصاحبه نه مقاله. چون این موضوع و پرونده، همان ماه رمضان سال گذشته و آن چه در برنامه راز گفتم، حداقل برای خودم تمام شد. حالا به هر نتیجه ای رسیدم، با عرض معذرت از شما، برای خودم است. اگر دوستان دقت کنند حتی خیلی وقت است که سایت "چهار دیپلمات" را هم به روز نمی کنم.
چندی پیش هم به اصرار برخی دوستان و به دلیل پی گیری خانواده "شیخ محمدعلی توسلی" که او نیز جزو ایرانیان مفقود شده در لبنان در دهه 60 است، جلسه ای 3 ساعته با مسئول قدیمی و اصلی پرونده چهار دیپلمات آقای "سیدحسین موسوی" داشتیم که بیشتر مرا در تصمیم خود بر کناره گیری از ماجرا، ترغیب کرد.
یکی از دلایل این کناره گیری هم جمله ای به ظاهر ناگفته ولی معلوم از لحن کلام و برخوردها بود که "اصلا به تو چه؟!" و بنده هم چون دیگر پا به سن گذاشته و آدم محتاطی شده ام، ترجیح دادم همان "سیدرائد موسوی" فرزند دیپلمات اسیر "سیدمحسن موسوی" به جای عمویش "سیدحسین" - که قریب 20 سال مسئول اصلی و شاه کلید این پرونده بود – قضیه را پی گیری کند. راست هم می گویند! بنده نه با موسوی نسبتی دارم، نه با اخوان و رستگار و متوسلیان. بسیجی و خبرنگار بودن هم دیگر این روزها دلیل دل سوزی نمی شود!
برادری از "سایت بسیج هنرمندان" تماس گرفت و خواست که با آنها مصاحبه کنم. بنده قبول نکردم ولی آقای "رسولی" سردبیر سایت شان اصرار کرد که این کار را بکنم که ناچار پذیرفتم . گفت وگو انجام و سانسور شده و نصفه نیمه در سایت "بسیج هنرمندان" منتشر شد. دو روز بعد به هر دلیل که برای خود عزیزان محترم است، متن مصاحبه کاملا از سایت "بسیج هنرمندان" حذف شد.
این گفت وگو در خبرگزاری فارس نیز منتتشر شد و در پی آن، سفارت ایران در بیروت با انتشار بیانیه ای، کلا گفت وگوی بنده با آقای "غضنفر رکن آبادی" را تکذیب کرد. به دنبال آن، آقای رسولی تماس گرفت و خواست که جوابیه ای برای بیانیه سفارت بدهم و گفت که الان از خبرگزاری فارس در این رابطه تماس می گیرند. دقایقی بعد، خانمی از "خبرگزاری فارس" تماس گرفت و درخواست مصاحبه پیرامون تکذیبیه سفارت کرد. ولی از انتشار آن خودداری کردند که خودم کامل آن گفت وگو را به همراه تصاویر آقای سفیر در وبلاگم منتشر کردم و البته چند روز بعد خبرگزاری فارس جوابیه را منتشر کرد.
به دنبال این ماجراها، برخی جروبحث ها در تهران و بیروت پیش آمد که لازم است پیرامون آن توضیحاتی بدهم:
این که بنده نامی از برخی افراد و دوستان برده ام که به بنده اعتماد کرده و جلسه گفت وگو با سفیر ایران در بیروت را برقرار کردند و چه بسا برخی حرف های خصوصی زده شد، اشتباهی بود که بنده مرتکب شدم و همین جا از آنان پوزش می طلبم.
ظاهرا خانواده موسوی که در بیروت به سر می برند، به خصوص همسر محترم ایشان خانم "مجتهدزاده" از پی گیری های سفارت ایران در بیروت بسیار راضی هستند و حتی اظهار داشته اند "کارهایی که طی یک سال گذشته درباره پرونده چهار گروگان انجام گرفته، به اندازه تمام تلاش 28 سال گذشته بوده است." الحمدلله. اگر خانواده موسوی به عنوان یکی از چهار گروگان مظلوم که بیشترین فشار دوری و هجران بر همسر آن عزیز و به خصوص فرزند بزرگوارش آقا سیدرائد است، این گونه نظر دارند، بنده کی باشم که بخواهم در این رابطه نظری خلاف بدهم!
بنده از عرف دیپلماتیک و سیاست سفارت خانه ها و وزارت خارجه هیچ گونه اطلاعی ندارم و شاید بر همین اساس توقع داشتم که اسناد و مدارک و حتی پرونده خود را به راحتی در اختیار بنده قرار بدهند. چه بسا اسنادی در این رابطه باشد که دلیلی بر دسترسی امثال بنده به آن وجود نداشته باشد. شاید هم تقصیر از خود من باشد که زیادی خودیش را خودمانی و دوست فرض کرده و با یک برنامه "راز" به خود مغرور شده ام!
ضمن پوزش از آقایان "ابراهیم حورشی" و "غضنفر رکن آبادی" اعلام می دارم که هر آن چه در آن جلسه دوستانه گذشت کاملا خصوصی بوده که اصلا به درد انتشار نمی خورد و دلیلی هم بر انتشار آن نیست.
ولی ای کاش جناب آقای سفیر همان اول می گفت که این جلسه خصوصی است و قرار نیست منتشر شود و یا حداقل مسئولین دفتر ایشان در گزارشات خود این جلسه را یادداشت می کردند که به اشتباه کل مصاحبه را تکذیب نکنند.
در نهایت این که، امیدوارم خانواده این چهار عزیز بپذیرند که هر تلاشی بنده و دیگران طی سال های گذشته برای روشن شدن سرنوشت این چهار عزیز مظلوم انجام داده ایم، فقط و فقط در راستای احقاق حق نظام اسلامی و سربازان مخلص ولایت از رژیم اشغال گر و غاصب صهیونیستی و مزدوران فالانژیستش در لبنان بوده و به هیچ وجه قصد جسارت یا بی احترامی و یا نادیده گرفتن تلاش هیچ کدام از عزیزان نبوده و نیست و بنده را حلال کنند و بپذیرند که دیگر دنبال همان نویسندگی خاطرات دفاع مقدس بروم!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/۱۸ - حمید داودآبادی
در پی صدور بیانیه سفارت ایران در بیروت و تکذیب گفت وگوی بنده با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان، یکی از خبرگزاری ها گفت وگویی با بنده داشت که به دلایل خاص خودش، از انتشار آن خودداری کرد. برای روشن شدن اذهان مخاطبین محترم و این که معلوم شود چه کسی کذب می بافد و بر مرکب دروغ یکه تازی می کند، متن صحبت ها را منتشر می کنم.
فقط امیدوارم این بحث ها به هرچه سریع تر روشن شدن وضعیت چهار گروگان مظلوم بعد از 29 سال کمک کند!

گفت وگوی بنده سفیر ایران در بیروت برمی گردد به 29 آذر 1389. ما در لبنان بودیم و ساعت 7 شب با آقای با آقای "غضنفر رکن آبادی" سفیر ایران در لبنان دیدار و مصاحبه داشتیم.
با بیانیه ای که سفارت ایران مبنی بر تکذیب گفت وگو با ایشان داده، یا باید بگوییم سفیر عوض شده، که اگر این گونه باشد راست می گویند؛ ما با سفیر جدید احتمالی هیچ گونه مصاحبه ای نداشتیم! ولی با شخص آقای "غضنفر رکن آبادی"، ایشان اگر یادشان باشد ما با دوتا دوربین از این مصاحبه فیلمبرداری کردیم در همان سالنی که تابلوی چهار دیپلمات را هم زده اند.
قبل از ایشان با آقای "ابراهیم حورشی" (لبنانی الاصل که مسئول امور مطبوعاتی سفارت ایران در بیرو.ت است) مفصل صحبت کردیم و من ار ایشان هم پی گیری کردم که آیا اصلا کمیته خاصی یا چیزی در این جا دارید یا نه؟
من این نکته را جدید می گویم:
آقای ابراهیم حورشی گفت: "یک نفر لبنانی هست که در ماشین پشت سر این دیپلمات ها بوده"
که به ایشان گفتم: "ما چگونه می توانیم با این شخص مصاحبه بکنیم؟" که گفت:
"سفیر اجازه نمی دهد. به خود سفیر بگویید، شاید اجازه داد که بتوانید بروید با این صحبت بکنید." آقای حورشی می گفت: "این شخص موقعی که ایرانی ها دستگیر می شوند، توی ماشین عقبی بوده و می دیده که چه وقایع و حوادثی می گذشته."
من از آقای حورشی که مثلا مسئول مطبوعاتی سفارت است سوال کردم: "شما کتاب کمین جولای را این جا دارید؟" که گفت: "نه متاسفانه. یک جلد برای ما بفرست." گفتم: "مگر شوخی است؟ یک همچین کتابی درباره وضعیت گروگان ها را ندارید؟" که بعد گفتم: "ما می خواهیم از اسناد شما استفاده کنیم."
من به دنبال نامه ای بودم که حدود سال 1374 سفارت ایران در بیروت به وزارت خارجه لبنان زده و مدعی شده بود که ایرانی های ربوده شده در لبنان 7 نفر هستند از جمله "شیخ محمد توسلی". که ایشان گفت: "ما هیچ پرونده ای درباره چهار دیپلمات هم نداریم چه برسد به دیگران." و بهانه شان این بود که "ما هر چه اسناد داشته باشیم می فرستیم به وزارت خارجه در تهران و این جا چیزی نگه نمی داریم."
گفتم: "خب شما در سفارت ایران در بیروت یک ستاد خاصی، یک کمیته ای، یک میز خاصی ندارید در رابطه با این چهار گروگان؟" که گفت: "نه نداریم یک همچین چیزی."
بعد با خود آقای رکن آبادی که مصاحبه کردیم و فیلم کامل آن هم هست، به ایشان متذکر شدم. بنده همه یافته های خودم از پرونده را برای ایشان گفتم. حتی بعضی چیزها که غیرقابل انتشار عمومی است، با ایشان در میان گذاشتم. ایشان خیلی قاطع گفت: "من آمده ام که این پرونده را حل بکنم و به جاهای خوبی هم رسیده ام."
یک چنین صحبت هایی ایشان کرد.
گفتم: "اگر واقعا با این قاطعیت می خواهید موضوع را حل کنید، من خوشحالم ولی این که شما در این جا چیزی از پیگیری های قبلی ندارید، از پرونده های قبلی، کمیته هایی که بوده اند، آیا از اینها چیزی در اختیار دارید؟" ایشان گفت: "من برنامه های خاصی خودم دارم و انشالله موضوع را حل می کنم."
صحبت ما هم این بود که وقتی شما هیچ چیزی ندارید، بر چه اساس می خواهید موضوع را پیگیری و حل کنید؟
30 سال است که حدود چهار – پنج کمیته پیگیری در رابطه با این قضیه تشکیل شده؛ هر کمیته هم خودش مستقل عمل کرده، و وقتی که کمیته ای عوض شده، دولت عوض شده، مجلس عوض شده، کمیته پیگیری در مجلس بوده، در دولت بوده، این کمیته به هیچ وجه یافته های خودش را به کمیته های بعدی نداده است. به عنوان نمونه آقای "سیدحسین موسوی" - برادر "سیدمحسن موسوی" که از چهار گروگان است - حدود 18 سال مسئول پرونده بوده. یعنی در بحرانی ترین شرایط از سال 1361 که اینها اسیر شدند تا 18 سال بعد ایشان مسئول مستقیم پرونده بود. آقای "سیداحمد موسوی" معاون پارلمانی سابق رئیس جمهور که الان سفیر ایران در سوریه است، و در مقطعی ایشان مسئول کمیته پیگیری چهار دیپلمات بود، وقتی در جلسه ای با ایشان صحبت می کردیم، گفت:
"آقای سیدحسین موسوی که 18 سال پرونده دستش بوده، حتی یک برگ هم از آن پرونده که بابتش هزینه های بسیاری هم شده، به ما نداده است!"
اصلا ایشان به هیچ کمیته ای سند نداده وقتی هم اعتراض می کنند، می گوید: "خودتان بروید پیگیری کنید و حقایق را کشف کنید."
وقتی شما 18 سال مسئول پرونده بودی و هزینه های کلانی هم بابت این پرونده شده، کمیته های جدیدی که تشکیل می شوند نباید از این اسناد و یافته ها استفاده بکنند؟ من می خواهم این را بگویم متاسفانه هر کدام از این کمیته ها که تشکیل شده، شروع کرده از صفر رفتن به دنبال این که خب اولین افراد چه کسانی بوده اند که دیده اند و اسناد و مدارک چی بوده؟
من خوشحالم که غالب این کمیته های پیگیری، استنادشان به کتاب "کمین جولای 82" بوده است. یعنی اگر این کتاب نبود، حضرات تمام شان صفر عمل می کردند!
صرف برگزاری مراسم سالگرد در لبنان یا تهران یا هر جای دیگر، که نشان پیگیری نیست. تا به حال حدود 30 سال است که خانواده ها را برای این گونه مراسم می برند. من نمی دانم کدام خانواده ها را امسال برده اند که اعلام کردند مراسم با حضور خانواده های چهار دیپلمات در بیروت برگزار می شود! چون تا آن جا که اطلاع دارم، از خانواده اخوان که کسی نرفته، متوسلیان و رستگار هم آن چنان کسی را دیگر ندارند که بروند. نمی دانم کدام افراد هستند.

این جا من یک سوال مهم از سفیر ایران در بیروت دارم:
زمانی که آقای "احمدی نژاد" رئیس جمهور کشورمان به لبنان رفت، در یک حرکت بسیار زیبا در سخنرانی مهم خودش، به موضوع این چهار دیپلمات اشاره کرد. در همان حال خانم "مریم مجتهدزاده" - همسر آقای سیدمحسن موسوی و مسئول فعلی دفتر امور زنان ریاست جمهوری - به همراه فرزندش آقای "سیدرائد موسوی" در آن مراسم در بیروت حضور داشتند.
سفارت ایران در بیروت، همان روز، همان جا که تمام رسانه های خبری دنیا بر روی این اشاره مهم آقای احمدی نژاد حساس شده بودند و روی این مسئله زوم کردند، جا نداشت یک کنفرانس خبری و مطبوعاتی با حضور این دو نفر از خانواده گروگان ها بگذارد؟
اصلا از سفر آقای احمدی نژاد به لبنان، ما هیچ استفاده ای درباره چهار دیپلمات نکردیم. یعنی اگر ایشان همان حرف ها را نمی زد، ما هیچ دستاوردی از آن سفر در رابطه با این پرونده نداشتیم.
و بعد از سفر آقای احمدی نژاد، سفارت ایران در بیروت برای پیگیری این مسئله چه کاری انجام داد؟ چند کنفرانس خبری، رسانه ای، مطبوعاتی گذاشتند یا کمیته پیگیری فعال راه اندازی کردند؟

آقایان سفارت ایران به جای بیانیه دادن و تکذیب کردن مصاحبه ای که فیلم کامل آن موجود است، به این سوال ها جواب بدهند. البته اینها باید به رئیس جمهور، خانواده گروگان ها و ملت ایران جواب بدهند نه به امثال بنده!
متاسفانه برخی حرف های گفته شده در آن جلسه قابل انتشار نیست، ولی اگر آقای رکن آبادی اشتیاق و اصرار داشته باشند که معلوم شود چه کسی دروغ می گوید، می توانم آن فیلم را منتشر کنم!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/۱٥ - حمید داودآبادی
گفت وگوی اختصاصی با نویسنده کتاب "کمین جولای 82"
در قضیه مک فارلین، یک پای معامله، چهار دیپلمات ایرانی بود و افتضاح مک فارلین و آن همه هزینهای که برای آن پرداخت کردند به اندازه کافی اهمیت داشت که در ازای معاوضه دیپلماتهای ایرانی، مانع وقوع آن افتضاحات شوند اما ...
گروه سیاسی "خبرگزاری دانشجو": اگر به مناسبت سالگرد ربوده شدن حاج احمد متوسلیان و همراهانش، به دنبال یک فرد مطلع باشی تا کاملترین جزئیات این پرونده را در اختیارت بگذارد؛ یکی از اولین نام هایی که با آن برخورد می کنی، "حمید داودآبادی" است.
داودآبادی، نویسنده دفاع مقدس است اما به واسطه علاقه یا احساس وظیفه، تحقیقات کاملی روی پرونده ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در لبنان انجام داده و نتیجه این تحقیقات در کتاب "کمین جولای 82" منتشر شده که معتبرترین و کامل ترین کتاب در مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می رود.
با داودآبادی درباره برخی از ابعاد این اتفاق به گفت وگو نشستیم که مشروح آن در ادامه می آید:

* اقدام فالانژها؛ قابل پیش بینی یا غیرمنتظره؟
- زمانی که نیروهای ایرانی به لبنان رفتند، لبنان درگیر جنگ بود و دولت مرکزی مستقری هم نداشت. دولت "بشیر جمیل" هم که در راس کار بود فاقد تسلط بر حکومت بود. واضح است که وقتی در منطقه ای جنگ در گرفته است، وقوع حوادثی نظیر گروگان گیری و ربایش طبیعی است و از این منظر می توان گفت اسارت حاج احمد متوسلیان از قبل قابل پیش بینی بود. ضمن این که دو نفر دیگر از نیروهای ایرانی هم چند وقت قبل اسیر شده بودند و این گروگان گیری ها برای بار اول نبود که رخ می داد.
* نجات حاج احمد در همان ساعات اولیه!
- صحبت هایی مبنی بر این که می شد حاج احمد و همراهانش را در همان ساعات اولیه نجات داد و شایعاتی مبنی بر این که مسئولان، اجازه چنین کاری را نداده اند بی پایه و کذب محض است.
حاج ابراهیم همت و نیروهای دیگری که همراه متوسلیان در لبنان بودند، حدود 24 ساعت بعد متوجه میشوند این چهار نفر گم شده اند. پس از گذشت ساعتی از جدا شدن متوسلیان و سه دیپلمات دیگر از سایر نیروها، نیروهای ایرانی از طریق بیسیم از بعلبک و بیروت، سراغ آنها را می گیرند و جواب مشخصی دریافت نمی کنند. فردای آن روز اتومبیل گارد حفاظت که چهار دیپلمات را در زمان ربایش همراهی می کرده، به نیروهای ایران اطلاع می دهد که متوسلیان و همراهانش را ربوده اند.
فالانژها در این 24 ساعت هر اقدامی را که می خواستند انجام داده بودند. ضمن این که محلی که این چهار نفر دستگیر شدند، دژبانی ثابتی نبوده است؛ یعنی همان روز، یک پست ایست وبازرسی ایجاد کرده بودند و هر کسی شیعه بوده دستگیر می کردند و می کشتند. حتی این پست ایست و بازرسی در روز بعد دیگر وجود نداشته و باید پرسید چگونه ممکن بوده در همان ساعات اولیه، برای آزادی آنها اقدام بشود؟

* حمله اسرائیل به لبنان با یک بهانه ساختگی!
- بهانه حمله اسرائیل به لبنان، ترور سفیر اسرائیل در لندن بود. تروری که بعدها مشخص شد توسط گروه ابونضال که عامل صدام بودند انجام شده است. رئیس این تیم تروریستی در دادگاه اعتراف کرد که وظیفه ما انحراف جنگ ایران و عراق بود به صورتی که ایران در جنگ پیشرفت نکند. پس از حمله اسرائیل به لبنان با بهانه ساختگی ترور سفیرش، بسیاری از کشورهای عربی گفتند ایران که ادعا می کند علیه اسرائیل است نیروهایش را بیاورد و علیه اسرائیل متمرکز کند. در آن زمان، هیچ کشور عربی وارد جنگ با اسرائیل نشد و تنها ایران بود که نیروهایش را به لبنان برد.
تیپ 58 ذوالفقار از ارتش و تیپ 27 حضرت رسول (ص) از سپاه به سوریه فرستاده شدند تا برای نجات شیعیان لبنان از این منطقه وارد جنگ با اسرائیل شوند؛ اما معلوم شد از طریق سوریه امکان عمل وجود ندارد. چون سوریه در آن زمان آمادگی درگیری مستقیم را نشان نمی داد و هراس خاصی از اسرائیل داشت که اجازه نبرد به ما نمی داد.
* واکنش امام به حضور رزمندگان در لبنان!
- شهید صیاد شیرازی در خاطراتش تعریف می کند روزی که فرماندهان سپاه و ارتش خدمت امام (ره) آمدند و قضیه را توضیح دادند، امام گفت: "همه شما را گول زده اند؛ سریع تمام نیروها را برگردانید. اگر یک قطره خون اگر از دماغ کسی بیاید شما مسئولید، جبهه ای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کرده اند آیا می توانید آن را پر از نیرو کنید؟"
آنجا بود که مسئولان تازه فهمیدند چه اشتباهی کرده اند.
* حضور در لبنان و تضعیف جبهه در عراق!
بعد از آزادی خرمشهر که برخی از کشورهای عربی پیشنهاد آتش بس (نه صلح) آن هم به صورت شفاهی به ایران می دادند، صدام در یک سخنرانی می گوید: "وقتی ایرانی ها خرمشهر را از ما گرفتند، من چنان احساس خطر کردم که به گارد ریاست جمهوری دستور دادم در اطراف بغداد دیوار دفاعی تشکیل بدهند."
این نشانه وحشت دشمن است. آنها برای نجات صدام دنبال زمان بودند و بحث آتش بس را پیش آوردند که ایران قبول نکرد و گفت: یا صلح، یا ادامه جنگ.
بعد از آزادی خرمشهر وقتی ما نیروهای مان را به لبنان بردیم، در عملیات رمضان که حدود یک و نیم ماه طول می کشد تمام کشورهای غربی بالاترین میزان کمک تسلیحاتی را به عراق کردند و حتی شوروی، تانک های مدرن تی 72 که ضد موشک است را در این مقطع به عراق داد. در همین مقطع، کارشناسان بلژیکی و اسرائیلی آمدند زمین شلمچه را مسلح کردند. کانال ها و سیم خاردارها همه در مقطعی که ما درگیر لبنان بودیم ساخته شد و برای همین ما در عملیات رمضان شکست خوردیم. این شکست طرح مشترک اسرائیل و عراق بود برای منحرف کردن ما.
* موضع مسئولان کشور درباره ربودن دیپلمات ها:
- مواضع مسئولان، بسیار عادی بود. به این صورت که وزرات خارجه نامه اعتراضیه ای ارسال کرد. در آن دوره تکلیف لبنان معلوم نبود و مشخص بنود با چه کسی طرف هستیم. گروه فالانژیست ها مزدور اسرائیل بودند. وضعیت آن دوره مثل این است که چند نفر از رزمنده های ما را ارتش عراق در جنگ اسیر کرده باشد و ما بخواهیم نامه نگاری کنیم که اسرای ما را آزاد کنند! وقتی مزدوران اسرائیل نیروهای ما را اسیر کرده اند، چگونه از طریق دیپلماتیک از آنها بخواهیم که اسرای ما را آزاد کنند؟
البته قول ها و وعده هایی از سوی لبنانی ها داده می شد که علتش این بود که "بشیر جمیل" تمایلی به درگیری با ایران نداشت اما افرادی مثل ایلی حبیقه انسان هایی جنایتکار و وحشی بودند که مسئولان اصلی پرونده چهار دیپلمات ایرانی آنها بودند و بشیر جمیل نتوانست در مقابل آنها به توفیقی برسد.
* ربایش متوسلیان و تاثیرات بین المللی:
- ما، در آن زمان درگیر جنگ بودیم و از سوی دیگر فالانژها و حتی اسرائیل تاکید داشتند این سوال را برجسته کنند که ایران در لبنان چه کار می کند؟ به همین خاطر هیچ عکس العملی نمی توانستیم نشان بدهیم. اما بعدها در سطح سازمان ملل پیگیری هایی شد. به ویژه به واسطه گروگان های غربی که در لبنان اسیر بودند. غرب از ایران می خواست که برای آزادی این گروگان ها وساطت کند. ایران هم همیشه ادعا داشت که گروگان های ما در این معامله چه می شوند؟
آنها وعده پیگیری می دادند تا در نهایت "خاویر پرز دکوئیار"، دبیرکل وقت سازمان ملل، نامه تسلیتی به ایران نوشت و از طرف سازمان ملل اعلام کرد که این چهار نفر کشته شده اند.
حتی کنگره آمریکا هم چنین کاری را انجام داد. یعنی در همان زمان منابع دیپلماتیک ما از کنگره آمریکا خواستند در قبال درخواست نمایندگان آمریکا از ایران برای پیگیری آزادی گروگان هایشان، آنها هم وضعیت اسرای ما را روشن کنند. آنها قول همکاری دادند و گروگان هایشان هم آزاد شدند. اما تنها جواب کنگره آمریکا نامه تاسف آمیزی بود که ضمن آن گفتند ما وضعیت گروگان هایتان را پیگیری کرده ایم و آنها کشته شده اند.
* آیا متوسلیان زنده است؟
- ما با دشمنان مکار و شیادی طرف هستیم. فالانژها و اسرائیلی ها شیادانی هستند که به هیچ حرفشان نمی توان اطمینان کرد. به نحوی که اظهارات آنها در طول سی سال گذشته همه ضد و نقیض بوده است. اما از طرف دیگر نظام پیگیر وضعیت این چهار دیپلمات بوده است و برای روشن شدن تکلیف آنها کارهای مهمی انجام داده است.
دوره هایی بوده که گروگان های ارزشمندی از دشمن، در بند لبنانی ها بوده اند و ایران برای آزادی آنها واسطه می شده است. اگر قرار بود متوسلیان در دست آنها باشد قطعا او را تحویل می دادند تا به نتایج بهتری در این معاملات برسند. چون از لحاظ امنیتی، حاج احمد نسبت به گروگان های آنها از لحاظ اطلاعاتی اهمیت کمتری داشته است و منطقی نیست که او را نگه دارند اما هزینه های بالایی در این گروگان گیری ها بپردازند.
حتی در قضیه "مک فارلین" یک پای معامله همیشه چهار گروگان ایرانی بوده اند که این اخبار تاکنون مطرح نشده است. غربی ها به دنبال آزادی جاسوس خودشان بودند و ایران، شرط آن را مشخص شدن وضع گروگان هایش اعلام می کرد.
یعنی افتضاح مک فارلین و آن همه هزینه ای که برای آن پرداخت کردند، به اندازه کافی اهمیت داشت که اگر امکان معاوضه دیپلمات های ایرانی بود این کار را بکنند تا آن افتضاحات پیش نیاید.
http://snn.ir/news.aspx?newscode=13900414168
خبرگزاری فارس: بخش رسانهای سفارت ایران در لبنان خبر منتشره به نقل از داودآبادی مبنی بر گفتوگوی وی با سفیر ایران در بیروت را تکذیب کرد و گفت که کمیته پیگیری 4 دیپلمات به صورت جدی پیگیری وضعیت آنهاست.

به گزارش خبرگزاری فارس، بخش رسانهای سفارت جمهوری اسلامی ایران در بیروت با صدور بیانیهای خبر منتشره به نقل از حمید داودآبادی محقق و نویسنده درباره گفتوگویش با سفیر ایران در بیروت درباره 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان را تکذیب کرد.
در این بیانیه با تأکید بر اینکه اظهارات داودآبادی مبنی بر اینکه سفارت ایران در لبنان درباره سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده یک برگ پرونده ندارد، خلاف واقعیت است، آمده است: بر خلاف نقل قول اعلام شده کمیته پیگیری سرنوشت 4 دیپلمات در لبنان به صورت جدی پیگیر امور مربوط به این عزیزان میباشد.
مراسم بزرگداشت چهار دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان فردا (چهارشنبه) با حضور خانم مریم مجتهدزاده مشاور رئیس جمهور و همسر سید محسن موسوی یکی از 4 دیپلمات ربوده شده در لبنان، خانواده این چهار نفر و با حضور "عدنان منصور " وزیر خارجه لبنان و جمعی از شخصیتها از سوی سفارت ایران در بیروت در محل اتحادیه روزنامهنگاران برگزار میشود.
داودآبادی در اظهاراتی عنوان کرده بود: سال گذشته که با سفیر ایران در لبنان صحبت میکردم، گفتم آیا شما درباره این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ پاسخ دادند خیر! ما در رابطه با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!
در چهاردهم تیر ماه 1361 خودروی سیاسی سفارت جمهوری اسلامی ایران که در حمایت پلیس دیپلماتیک لبنان از شهر بندری طرابلس به بیروت بازمیگشت، خلاف ضوابط بینالمللی و مصونیت دیپلماتها در منطقه برباره توسط مزدوران مسلح تحت امر اسرائیل موسوم به «قوات اللبنانیه» متوقف و 4 دیپلمات ایرانی به نامهای «سید محسن موسوی» کاردار سفارت، «احمد متوسلیان» وابسته نظامی، «تقی رستگارمقدم» کارمند سفارت و «کاظم اخوان»خبرنگار و عکاس ایرنا ربوده شده اکنون 29 سال است که خانوادههای این عزیزان در انتظار بازگشت آنها به سر میبرند.
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9004141088
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/۱٤ - حمید داودآبادی
مصاحبهى اختصاصی سایت بسیج هنرمندان با حمید داودآبادی
گفت وگو از: علیرضا ملوندی
در آستانهى 14 تیرماه و بیست ونهمین سالروز ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در بیروت، مصاحبهای با "حمید داودآبادی" ترتیب دادیم. کسانی که در زمینهى پروندهى چهار دیپلمات ربوده شدهى ما در لبنان پیگیر هستند، حتماً حمید داودآبادی و کتاب "کمین جولای 82 " را میشناسند.
حمید داود آبادی محقق بسیجی است که به قول خودش 18 سال روی این پرونده کار کرده است و قطعاً اطلاعات بسیاری دربارهى زوایای پنهان این قضیه دارد که این موضوع از لابلای حرف هایش هم پیدا بود.
پیش از اینکه به دفتر داودآبادی بروم، شنیده بودم که فردی دوست داشتنی و خوش برخورد است! و وقتی که او را از نزدیک دیدم فهمیدم که دربارهی این "متولد ماه مهر"، بیراه نمیگفتند و آقا حمید بسیار دوست داشتنی بود؛ یک بسیجی مخلص، کهنه کار و دلسوز برای انقلاب که در این وانفسای زمانه، قدر امثال او را دانستن، غنیمتی است که نباید به سادگی از دست داد.
علاوه بر اینها، داودآبادی را باید نویسندهی موفقی هم دانست که علاوه بر "کمین جولای 82" کتابهایی همچون "دفاع مقدس در اینترنت"، "پارههای پولاد"، "آیا میدانید؟"، "پرواز پروانهها"، "یاد یاران" و ... را نیز نوشته است که "آقا" دربارهی کتاب آخری (یاد یاران) تقریظی به این شرح نوشتهاند:
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج میزند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه بسیجی تقریبا با همه جوانبش در اینجا منعکس است و میشود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداخته جبهه به چه گوهرهای درخشندهای تبدیل میشدهاند. ذکر خصوصیات موقعها و حادثهها و آدمها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان میگذارند.
سوال من از خودم این است که آیا این "از معراج برگشتگان" چقدر میتوانند آن حال و هوا را پس از سفر منالحق الیالخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کردهایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمیتواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژهای بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالبتر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم. "
خوشا به سعادت داودآبادی که "آقا" با این صمیمیت راجع به کتابش نظر دادهاند!
هم چنین جا دارد در همینجا از ایشان تشکری مضاعف کنم، چرا که در اوایل مصاحبه برق قطع شد و آقا حمید با نور تلفن همراهش به من کمک میکرد تا بتوانم از حرف هایش خلاصه برداری کنم!
بدون توضیح اضافه، مصاحبهی ما با حمید داودآبادی را میخوانید:
* اگر به صورت خلاصه بخواهیم بگوییم که در طی این چهار سال برای دیپلماتهای ربوده شدهمان چه کرده ایم، چه باید گفت؟
- باید بگوییم که پیگیری کردیم ولی راهها بسته بوده، یعنی یک طرف فالانژیستها و یک طرف اسرائیل بوده، و هردوی اینها دشمنان مکّاری هستند و به هیچ قولشان نمیشود اعتماد کرد.
* مثلاً چه کارهایی برایشان کردهایم؟
- ببینید مثلاً همواره در تبادلهایی که حزبالله با اسرائیل داشته در مذاکراتی که میشد و چه بسا ما از آنها خبر نداشتیم این چهار گروگان مطرح بودند، یعنی وقتی که نمایندهی آلمان یا سازمان ملل و ... که واسطه میشدند، حزبالله همیشه مسئلهی این دیپلماتها را مطرح میکرد، که آخرینش هم همان قضیهی دو سرباز اسرائیلی بود که سیدحسن نصرالله در آنجا اشارهای به این موضوع کرد. هر جا که قرار بود معاملهای در این خصوص بشود و نظام احساس کرده است که باید معاملهای از موضع قدرت کند، این کار را کرده است و پیگیریهایی هم در خود منطقهی لبنان از افراد مختلف انجام داد اما نتیجهای در بر نداشت.
* یعنی این قضیه به مکّار بودن طرف مقابل مربوط میشود یا اینکه ضعف ما هم در این عدم موفقیت دخیل بود؟
- نه! ببینید آن زمان که اینها اسیر شدند، ما درگیر یک جنگ بزرگ و خانمان سوز بودیم که خیلی از دشمنان غربی پشت صدام بودند، لبنان هم درگیر جنگ داخلی بود، یعنی تا شش سال بعد که جنگ تمام شد، فرصتی برای پیگیری این قضیه نبود. چون لبنان از این دست حوادث زیاد دارد، آدم ربایی در لبنان یک امر عادی است.
* که برای اتباع آمریکا هم در آن مقطع اتفاق افتاد.
- بله! وقتی یک کشور درگیر جنگ داخلی میشود این حوادث در آن اتفاق میافتد و متاسفانه چهار گروگان ما هم در این حوادث بحرانی که بر منطقه حاکم بود، گم شدند. یعنی اینکه بگوییم نظام برای به دست آوردن اینها تلاشی نکرد، کذب است! من به عنوان کسی که حدود بیست سال است روی این پرونده کار میکنم میتوانم با قاطعیت بگویم که هر کجا که نظام احساس کرده میتواند برای این قضیه کاری کرد، انجام داده؛ چه در دولت آقای هاشمی، چه حتی در دولت آقای خاتمی و چه در دولت آقای احمدینژاد، این تلاش ها صورت گرفته است گرچه موقعیتها و شیوهها با هم فرق داشته است. ممکن است در بعضی موارد به دنبال شیوهی تندتر باشیم، اما کلیّت کار این است که تلاش شده است.
* آقای داودآبادی! در این مدت چه کارهایی باید میکردیم که نکردیم؟ یعنی این خلأ را شما حس میکنید؟
- نه! کاری از دست ما بر نمیآمده!
* یعنی هر کار که میتوانستیم بکنیم انجام دادیم؟ حتی در زمینهی تبلیغاتی و جا انداختن این قضیه برای مردم؟!
- ببینید این مسئلهای نیست که بتوان با تبلیغات آن را حل کرد، بعضیها اشتباه میگیرند! مثلاً طومار پر کردن فایدهای ندارد، به برخی از دوستان هم گفتم طومار پر کردن شما به چه دردی میخورد و چه تاثیری بر روی این مسئله میتواند داشته باشد؟! و در ثانی آن طوماری که شما خطاب به سازمان ملل پر کردید کجاست؟! در یکی از اتاق ها در گوشهای افتاده است. این قبیل کارهای تبلیغاتی، شانتاژ است که هیچ پاسخی نمیدهد، اگر قرار است کاری صورت بگیرد، اول از همه باید به دست دیپلماسی خارجی یعنی وزارت خارجهی ما حل بشود و در وهلهی بعد ارگانهای ذیربط این چهار نفر باید برایشان تلاش کنند. نمیتوان پذیرفت که سپاه برای متوسلیان و وزارت خارجه برای موسوی هیچ کاری نکردهاند! واقعاً کار کردهاند؛ چون امروز که بیست و اندی سال از پایان جنگ میگذرد، هنوز هم در بیابانهای فکه در جستوجوی استخوانهای شهدایمان هستیم، هنوز هم بچههای تفحص به روی مین میروند و شهید میشوند تا بتوانند پیکرهای شهدا را پیدا کنند و به آغوش خانوادههایشان برگردانند؛ با این وصف آیا میتوان پذیرفت که ما به سادگی از این چهار عزیزمان بگذریم و تلاش نکنیم؟! همین که شما امروز آمدید و پیگیر این قضیه هستید نشان میدهد که این قضیه زنده است، این خیلی مهم است.
* آیا تغییرات سیاسی در دولتها و جابجایی آنها، تغییری در شدت و ضعف تلاش ها برای پیگیری این پرونده ایجاد کرده است؟
- ببین تغییرات در عملکردها به مسائل مختلفی بستگی داشته، مثلاً در یک مقطعی خانوادههای این عزیزان خیلی بر این قضیه اصرار کردند و بر روی آن کار تبلیغاتی کردند، دولت و مجلس وقت، کمیتهی پیگیری تشکیل دادند. من اعتقاد دارم که خیلی از این اقدامات سوپاپ اطمینان و آرام کردن بود.
* آرام کردن چه کسی؟
- خانوادهها! در زمان مجلسی که دست اصلاح طلبان بود یک کمیتهی پیگیری تشکیل شد و در دولت هم کمیتهای دیگر تشکیل شد! نقطهی مشترکی که همهی این کمیتههای پیگیری داشتند این نگاه بود که این کمیته یک راه بنبست را باید طی کند! مثلاً من سال گذشته با سفیر ایران در لبنان صحبت میکردم، به ایشان گفتم آیا شما دربارهی این چهار نفر ستاد خاصی در سفارت دارید؟ ایشان پاسخ دادند خیر! پرسیدم اتاق خاصی برای پیگیری سرنوشت اینها دارید؟ گفتند نه! گفتم آیا پروندهای برای اینها در سفارت تشکیل شده است؟! ایشان مجدداً گفتند نه! ما در رابطهی با این چهار گروگان حتی یک برگ پرونده نداریم!!!! (داودآبادی این سخنان آقای سفیر را با خندهی تلخی میگوید!) و حتی کتاب "کمین جولای 82" که در کمیتههای مختلفی که تشکیل میشد مورد استفاده قرار میگرفت و به آن استناد میشد و در واقع روزشمار و سند راجع به این قضیه است، سفارتخانهی ما در بیروت نداشت!
بزرگ ترین دلیل من برای بنبست دیدن این پرونده از جانب مسئولین این است که هیچ کدام از این کمیتههای پیگیری تا امروز به هیچ جا پاسخ گو نبودهاند! نه در مجلس و نه در دولت! نگفتهاند که نتیجهی این همه سال تلاش، چه بوده است! شاید یکی از شیوههای بد دیگر این بوده است که هر کمیته برای خودش کار میکرده، مثلاً کمیتهای که در دولت اصلاحات به دستور رئیس جمهور وقت تشکیل شد، در دولت بعد ادامه پیدا نکرد.
* یعنی کمیتهای که در یک دولت تشکیل میشد در انتهای زمان آن دولت تعطیل میشد و رئیس جمهور بعدی کمیتهای دیگر تشکیل میداد؟
- بله دقیقاً! هر مجلس و دولتی که عوض شده، کمیتهای جدید تشکیل داده است.
* پس هیچ موقع یک انسجام و عزم ملی برای این قضیه وجود نداشته است؟
- نه! هیچ دیدگاه ملی راجع به این قضیه وجود ندارد.
* آقای داودآبادی! با توجه به حرف های شما، این بنبست نتیجهی اهمال خود ماست، آیا این بنبست روزی باز میشود؟!
- همهی کمیتههایی که تشکیل میشود با این نگاه تشکیل میشود که این یک پرونده بسته شده است. چند وقت پیش نزد یکی از افرادی بودم که 18 سال مسئولیت این پرونده را برعهده داشت (آقای سیدحسین موسوی برادر سیدمحسن موسوی، دیپلمات ربوده شده در لبنان) ایشان به من گفت بیایید جمعیتهای دانشجویی تشکیل دهیم، به سازمان ملل طومار بنویسیم و ... به ایشان گفتم: ببینید آقای موسوی! سازمان ملل 15 سال پیش، زمانی که "خاویر پرز دکوئیار" (دبیرکل اسبق سازمان ملل) آمد و به خانوادهها پیام تسلیت به مناسبت کشته شدن این عزیزان را داد، پروندهی اینها را بست! ما برویم سازمان ملل و بگوییم که این پرونده را مجدداً باز کنید؟! این شدنی نیست!
طومار چه فایدهای دارد؟! باید بگردیم و شیوههای جدید برای پیگیری پیدا کنیم، این خیلی مهم است. به نظر من یکی از دلایل به بنبست رسیدن پروندهی دیپلماتها این است که برخی از آقایان فقط به دنبال زنده بودن اینها هستند و به دنبال تعیین تکلیف پروندهی اینها نیستند.
تعیین تکلیف با اینکه شما بگویید "فقط میخواهیم اینها را زنده بیابیم" فرق دارد. این موضوع یعنی اینکه شما نمیخواهید هیچ چیزی مبنی بر شهادت دیپلماتها را بپذیرید و این بزرگ ترین ایراد این پرونده است که من تاکنون دیدهام.
بعضی از این کمیتهها که تشکیل شده است سلیقهای بودهاند! اگر کمیتهای که تشکیل میشود بر مبنای غیرت و اهداف نظام تشکیل شده باشد برای اینکه کمیتهی بعدی همهی راهها را مجدداً طی نکند، تمام اسناد و مدارک را تحویل میدهد که تاکنون چنین نشده است.
باید برای تعیین تکلیف اینها تلاش کنیم، برویم و بگردیم هر نتیجهای که به دست آمد را قبول کنیم؛ دو نتیجه بیشتر ندارد یا شهادت گروگانها یا اسارتشان! اگر نتیجه شهادت بود که باید برویم دنبال اینکه پیکرشان را به کشور بازگردانیم و اگر اسارت بود که خدا را شکر میکنیم و با اثبات این موضوع برای آزادیشان در مراجع بینالمللی تلاش میکنیم.
* یعنی ما در طی این مدت فقط دنبال این بودیم که بگوییم دیپلماتهایمان زنده هستند؟
- ببینید اینکه ما بگوییم در زندانهای اسرائیل چند ایرانی هستند دلیلی بر زنده بودن اینها نیست. چون در زندانهای اسرائیل کم ایرانی وجود ندارد، 10 -15 نفر از نیروهای مجاهدین خلق به جرم مشکوک بودن به جاسوسی خیلی سال است که در زندانهای اسرائیل هستند، هواپیماربایی که هواپیمای ایران را ربود هنوز در زندان است و حتی حدود دو سال بعد از قضیهی حاج احمد و دوستانش، سه ایرانی دیگر اسیر شدند که اینها هم در زندانهای اسرائیل بودند و این دلیلی بر این نیست که دیپلماتها در زندانهای اسرائیلند؛ همانطور که در برخی گزارش ها مطرح میشود تعدادی ایرانی را در زندانهای اسرائیل دیدهاند، پس آنها دیپلماتهای ما بودهاند.
من به دوستانی که پیگیر این قضیه بودند گفتم اسامی این زندانیها را در بیاورید، به سادگی میتوان از طریق گزارش هایی که اسرائیل داده است و سایر موارد دیگر این کار را کرد، این کار بسیاری از قضایا را مشخص میکند.
* با همهی این کارهایی که انجام دادیم و ندادیم، در مقطع کنونی چه کار میتوان کرد؟
- بزرگ ترین وظیفهای که برعهدهی من و شماست این است که بدانیم اینها برای چه رفتند و ما در قبالشان چه وظیفهای داریم. هر سال جمع میشویم و میگوییم که اینها زندهاند یا شهید شدهاند، چه فایدهای داشته است؟! آیا ما منتظر این هستیم که استخوانها یا بدن مجروح شان بیاید و همه چیز تمام شود؟! این همه شهید که هر سال در همین تهران روی دستها تشییع میشود چه شد؟! این چهار نفر هم یکی از همان سه – چهار هزار شهیدی هستند که در طی این سالها تشییع شدند، مگر غیر از این است؟! ما راه اینها را گم کردیم و فقط به پیکرشان چسبیدیم!
* سوالتان را خودتان جواب دهید! چهار دیپلمات برای چه رفتند و ما در قبالشان چه وظیفهای داریم؟
- اینها برای دفاع قاطعانه از ارزش های انقلاب اسلامی رفتند و متاسفانه امروز درحالی که آمریکا اینجاست و با قلدری تمام به تمام دنیا لشکرکشی و جنایت میکند و به این کارهایش افتخار میکند، به سرنگون کردن هواپیمای مسافربری ما در سال 67 افتخار میکند؛ رسانههای ما خجالت میکشند که بگویند گروگانهایمان برای دفاع از شیعیان مظلوم لبنان رفتند و این افتخار را پنهان میکنند!
این کار ظلم به این چهار نفر نیست؟ من مجلهای سراغ دارم که یک ویژهنامه برای اینها منتشر کرده است و عکس حاج احمد را هم روی جلد کار کردهاند که آن را هم یکی از مسئولینش به من میگفت با هزار فشار و دعوا توانستیم عکس حاجی را روی جلد بزنیم، ولی شما در این مجله نمیفهمید که حاج احمد چه شد و کجا رفت! طرف به من میگفت که به ما گفتند ننویسید که حاج احمد به لبنان رفت!! پس بگوییم حاج احمد چه شد و به کجا رفت؟! ما چه چیزی را میخواهیم پنهان بکنیم؟! آیا لبنان رفتن اینها خطا و جرم بود؟ اگر اینگونه بوده که به دنبال پیگیری سرنوشتشان هم نباشیم، میخواهیم آنها را آزاد کنیم تا در اینجا آنها را به پای میز محاکمه بکشانیم؟ اگر هم افتخار بوده پس چرا پنهان میکنیم؟!
* هنرمندان در این سالها چه کار کردهاند و چه کار باید بکنند؟
- نکتهی خوبی را اشاره کردی، اگر این چهار نفر غربی بودند مطمئن باشید که در این مدت صد فیلم سینمایی برایشان ساخته بودند، هنرمندان در طی این بیست و نه سال برای مظلومیت این چهار نفر چه کار کردهاند؟! نویسندههایمان، محققینمان، داستان نویسانمان، کارگردانانمان و از همه بالاتر بسیجیهای هنرمندمان در طی این بیست و نه سال، بیست و نه اثر هنری در قبال این چهار نفر خلق کردهاند؟! حالا میخواهیم اینها را برگردانیم که چه کار بکنیم؟! آیا راه اینها اینقدر هم ارزش نداشت؟!
* نظر شما دربارهی خاطرهگوییهایی که امروز تعداد آنها زیاد شده است چیست؟
- امروز متاسفانه خاطرهگوییهای اختصاصی مُد شده است، خاطرهای که فقط خود شخص زنده است بقیه زنده نیستند تا صحت و سقم آن را بگویند، اینها سندیت ندارند و امروز عدهای که بعد از سی سال خاطرهگویی میکنند فقط برای توجیه خودشان این کار را میکنند نه برای دفاع از ارزش های انقلاب و امام(ره) و این خطرناک است.
* در مقابل این آفت چکار باید کرد؟
- باید همهی کسانی که احساس وظیفه میکنند و دلسوز هستند بیایند و صادقانه و خالصانه خاطرات خودشان را بگویند که اگر اینها نگویند، برای ما خاطره و تاریخ خواهند ساخت،. امروز تحریف بسیار داریم و باید به صحیفهی امام(ره) مراجعه کنیم. خیلی از خاطراتی که مطرح میشود وقتی به سخنان امام (ره) مراجعه میکنیم با حقیقت جور در نمیآید. خط کش ما، ملاک شناخت خاطرات ما باید سخنان امام (ره) باشد.
هنرمندان بسیجی برای حاج احمد و دوستانش چه کار کردهاند؟
* اگر بخواهیم در این زمینه یک کار بسیجی وار انجام دهیم باید چکار کنیم؟
- بیایید روح حماسی و ارزشی این چهار نفر را به بسیجیهای امروز بشناسانید، مخصوصاً حاج احمد متوسلیان که خیلی روح بلندی داشت و این روحش تاثیر گرفته از خود امام (ره) بود.
ببینید حاج احمد و سه دوست دیگرش بزرگ بودند، آنها را گُنده نکنیم! بزرگی آنها را درست نشان دهیم. گُنده کردن این است که ما بیاییم حاج احمد را یک فرمانده شکست ناپذیر و ... نشان دهیم یا اینکه یک پوستر چهل متری از احمد بزنیم، این یعنی گُنده کردن! ولی وقتی که بچه شیعگی حاج احمد را نشان دهیم، اخلاقش را نشان دهیم، "أشداء علی الکفار، رحماء بینهم" بودنش را نشان دهیم، بزرگی حاج احمد را نشان دادیم. کار بسیجی این است که بیاییم این چهار نفر را به هم بشناسانیم.
* کار بسیجی هنرمند چیست؟
- بیایید وسط میدان، بسیج هنرمندان و خود بسیج وجودش را از حاج احمد متوسلیان دارد. ما چقدر حاضریم از سرمایههای مادیمان برای این چهار نفر سرمایه گذاری کنیم؟! تا کجا حاضریم برای اینها کار کنیم؟! آیا حاضریم ریسک کنیم و برای اینها فیلم سینمایی بسازیم؟!
کارهای احساسی مثل شعر و ... را رها کنید. اینجور شعرها در تاریخ نمیماند ولی فیلم در تاریخ میماند، کتاب مستند در تاریخ میماند، چیزهایی که قابل استناد و قابل استفاده برای آثار هنری بعد هستند. بسیج هنرمندان بیاید و یک نهضت هنری دربارهی این چهار نفر بهراه بیندازد، نهضت هنری چهار گروگان. مسابقهی فیلم نامه نویسی، داستان نویسی، خاطره نویسی و ... بگذارید، اینها را انجام دهید. تا حالا این کارها صورت نگرفته است.
به بهانهی اینها میتوان خیلی کارهای هنری انجام داد. دربارهی حاج احمد با آن همه عظمت یک صدم کاری که برای حاج همت کردهایم، نکردهایم و این یعنی ظلم! تقی رستگار و کاظم اخوان هم که دیگر هیچی! اصلاً راجع به اینها هیچ کاری نکردیم.
این حصار را بشکنید، چهار تیپ متفاوت در بین اینها داریم: یک فرمانده قدرتمند سپاه، یک دیپلمات، یک بسیجی غیور و یک خبرنگار عکاس هنرمند! در بین این چهار تیپ متفاوت آیا نمیتوان کار هنری انجام داد؟!
در آستانهی 14 تیر آیا یک سایت و روزنامهی ارزشی پیدا میشود که بر بالای لوگوی خود بنویسد که 29سال از ربودن اینها میگذرد؟ چندین سال است که من این پیشنهاد را به رسانهایها میدهم اما هیچ کس این کار را نکرده است.
29 سال از اسارت کاظم اخوان که یک عکاس دفاع مقدس است میگذرد. زیباترین عکس های ما از آزادی خرمشهر را کاظم گرفته بود،. خبرگزاری جمهوری اسلامی که عکس های کاظم را دارند، نمیآیند هر سال مجموعهی عکس های کاظم را بگذارد! آیا شده است که در عرض این 29 سال کنگرهی بزرگداشت برای این چهار نفر بگذاریم؟!
بهطور مثال، شما بهعنوان بسیج هنرمندان بیایید و به بهانهی 17 مرداد که روز خبرنگار است، یادوارهی کاظم اخوان را برگزار کنید! کاظم، هنرمند دفاع مقدس بود و متعلق به شماست. این را شما امسال بزرگ کنید.
ده سال است که من میشنوم میخواهند عکس های کاظم اخوان را به صورت یک آلبوم چاپ کنند، در این مدت صدها آلبوم چاپ شده است، اما آلبوم عکس ها کاظم چاپ نشده است!!
زیباترین عکس های شهید چمران را اخوان گرفته. حداقل به خاطر شهید چمران به کاظم بها بدهیم و در یک مجموعه عکس های کاظم اخوان را منتشر کنیم. این کار بسیار ارزشمند است چون نگاه کاظم اخوان نگاهی هنری به جنگی خشن بود. اتفاقاً همهی کسانی که کار عکس میکنند به این معتقدند که نگاه کاظم اخوان نگاهی هنرمندانه به جنگ بود، یعنی خشونت جنگ باعث نمیشد که او از هنر دست بردارد و این خودش ارزش بزرگی است.
اصل مصاحبه در سایت بسیج هنرمندان
آن که فهمید:
از همان شب چهارم اسفند 1358 تا امروز، با این خاطرهی شهید بهشتی خیلی سوختم. مخصوصا که طی 32 سال گذشته کسی – بخصوص نشریات مثلا ارزشی مثل روزنامهی جمهوری اسلامی به ریاست "مسیح مهاجری" از مجروحین حادثه انفجار هفتم تیر و سینه چاک دوستی با شهید بهشتی - حاضر به چاپ آن نمیشد.
تلخ تر این بود که میگفتند:
- ذکر این خاطره به شخصیت شهید بهشتی لطمه میزند!
فقط کاش میگفتند:
- تو دروغ میگویی ...
ولی این حرف را هم نمیزدند.

شهید بهشتی در جمع باصفای رزمندگان اسلام و عاشقان انقلاب اسلامی
یکی دو روز قبل اعلام شده بود، جلوی دانشکدهی فنی دانشگاه تهران هم روی مقواهایی نوشته بودند:
جلسه پرسش و پاسخ پیرامون حوادث و اتفاقات اخیر با حضور آیت الله دکتر بهشتی
زمان: روز شنبه 4/12/1358 از ساعت 17
مکان: سالن آمفی تئاتر دانشکده فنی
خیلیها خودشان را برای چنین برنامهای آماده کرده بودند. بیشتر از همه، ضد انقلاب ها منتظر بودند تا در چنین برنامهای، به اهداف خود که تخریب دکتر بهشتی بود، برسند. به همین خاطر بود که بچههای چادر وحدت، از آن چه که امکان داشت در این مراسم پیش بیاید، هراس داشتند.
حدود یکی دو ساعت قبل از شروع مراسم و آمدن دکتر بهشتی، ما که شاید حدود 15 نفر بیشتر نمیشدیم، برای پیش گیری از حوادث، در ردیف جلوی صندلیهای سالن نشستیم.
هر لحظه بر تعداد جمعیت افزوده میشد. قیافههای همه بهخوبی نشان میداد که از گروههای چپی یا مجاهدین خلق هستند. غالب دخترها، بیحجاب و نهایتا با تیپ ظاهری مجاهدین بودند. اصلا دختر مسلمان چادری بین شان به چشم نمیخورد.
صندلیها کاملا پر شده بودند که آیت الله بهشتی از درِ پایین، کنار ردیف اول وارد شد. ما صلوات فرستادیم ولی همهمهای در سالن افتاد که صلوات ما بین آن گم شد.
دکتر بهشتی که پشت میز بالای سِن قرار گرفت، دو محافظش یکی در انتهای سمت راست، و دیگری در انتهای سمت چپ سالن، هر کدام با فاصلهای حداقل 10 متر ایستادند.
بسم الله الرحمن الرحیم را که آیت الله بهشتی گفت، دقایقی بهعنوان مقدمه پیرامون حوادث اخیر صحبت کرد و قرار شد بیشتر به سوالات مخاطبین پاسخ بدهد. کاغذهایی که روی آنها مثلا سوال نوشته شده بود، دسته دسته به ایشان داده میشد که یکی یکی برمیداشت و میخواند.
از هر ده کاغذ، شاید فقط یک سوال درست و حسابی در میآمد. اکثرا اهانت و فحاشی بود.
دکتر بهشتی، هر برگ را که برمیداشت، اول با خودش آرام را میخواند و سپس میگفت:
- خب ... اینم به مادرم فحش داده ... این یکی هم باز به خونوادم اهانت کرده ...
در سالن همهمهی ثابتی وجود داشت. ناگهان با فریادی که از عقب جمعیت بلند برخاست، فضا متشنج شد:
- کثافت ... آمریکایی ... مزدور ...
ولی آیت الله بهشتی، آرام و ساکت نشسته بود و فقط به هتاکیهای آنها گوش میداد. تبسّمی بر لب داشت که اعصاب ما بچه حزباللهی را خورد میکرد. چه معنا دارد که طرف داشت به نوامیست فحاشی میکند، ولی تو بخندی؟
کم کم فضای سالن پر شد از داد و فریاد و فحاشی. ناگهان برق سالن قطع شد و سالن در تاریکی محض فرو رفت. چشم چشم را نمیدید. با قطع برق، صدای فحاشی بلندتر شد. حرف های بسیار رکیکی خطاب به خانوادهی آیت الله بهشتی فریاد شد.
وحشت وجود ما را گرفت که نکند ضد انقلابیون از فرصت پیش آمده سوء استفاده کنند و به ایشان آسیبی برسانند. هیچ کاری هم از دست ما ساخته نبود. با توجه به این که احتمال زیاد میدادیم که قطع برق با برنامهی قبلی و حساب شده باشد، مراقب بودیم کسی از ردیف اول جلوتر نرود. بهخاطر ازدحام افراد که در روی زمین و میان ردیف صندلیها هم نشسته بودند، امکان کنترل جمعیت نبود. با هراس و وحشت نشسته و مضطرب بودیم که چه خواهد شد.
بیشتر از 10 دقیقه برق سالن قطع بود. بغض گلویم را گرفته بود. میخواستم در آن تاریکی گریه کنم. اصلا دیگر بحث سیاست و اختلاف عقیده مطرح نبود. فحاشیهای بسیار رکیکی خطاب به خانوادهی آیت الله بهشتی میشد. مخالفت با بهشتی، چه ربطی به خانوادهاش داشت که هر چه از دهان کثیف شان درمیآمد، به آنها خطاب میکردند. صداها درهم و برهم بهگوش میرسید. ما که چاره و توانی نداشتیم، فقط داد میزدیم:
- ببند دهنت رو بیشعور ... خفه شو ...
برق که آمد، همه جا خوردند. برخلاف تصور همگان، آیت الله بهشتی، درحالیکه همچنان تبسم زیبایی بر لب داشت، سر جای خودش پشت میز نشسته و دو محافظ هم سر جاهای خود بودند و اصلا به کنار او نیامده بودند. آرامش و خون سردی بهشتی، هر دو گروه حزباللهی و غیرحزباللهی را عصبانی کرده بود. ضد انقلاب ها از تبسّم و خون سردی او در برابر هتاکیها و اهانت های زشت شان شدیداً عصبانی شده بودند و با شدت بیشتری فحاشی میکردند؛ ولی ما، از خون سردی او در برابر پررویی آنها عصبانی میشدیم که چرا با آنها برخورد تند نمیکند و عکس العملی نشان نمیدهد؟
ساعتی که به همین منوال گذشت؛ آیت الله بهشتی گفت:
- اگه دیگه سوالی نیست من برم ...
ناگهان از وسط جمعیت، کسی فحش رکیکی داد که دکتر بهشتی با همان خندهی همیشگی گفت:
- خب مثل این که هنوز حرف دارید ... پس من میشینم و گوش میدم.
که دوباره سر جایش نشست.
با صبر و تحمل عجیب او، فحاشیهای دشمنانش نیز ته کشید. از بالای سن که خواست بیاید پایین، از پلههای سمت راست آمد تا از در بیرون برود. ما ده - پانزده نفر، سریع دویدیم و دست هایمان را دور کمر او حلقه کردیم که مبادا ضدانقلابیون به ایشان آسیبی برسانند.
دست های من درست دور پهلو و جلوی دکتر بهشتی، با یکی دیگر از بچهها حلقه شده بود. نگاهم در چشمان او خیره مانده بود که نشان از صبر و تحمل بسیارش داشت. همین که به در خروجی نزدیک شد، جوانی حدودا 20 ساله، با چهرهای شدیداً عصبانی که رگ گردنش بیرون زده بود، خودش را رساند جلوی بهشتی. همین که رو در روی او قرار گرفت، شروع کرد به فحاشی. رکیکتر و کثیفتر از آن، اهانتی نشنیده بودم. بدترین اهانت های ناموسی را نسبت به خانوادهی آیت الله بهشتی، توی رویش فریاد کرد.
من دیگر گریهام گرفت. سعی کردیم او را از بهشتی دور کنیم، ولی او که ول کن نبود، سفت چسبیده بود و همچنان با عصبانیت و بغض، فحش میداد. ما هم که میخواستیم جوابش را بدهیم، با بودن بهشتی نمیتوانستیم. مانده بودیم چه کار کنیم.
اما آیت الله بهشتی، تبسّمی سخت بر لب آورد و درحالی که سرش را تکان میداد، زبان گشود و با لبخند خطاب به آن جوان عصبی گفت:
- بگو ... باز هم بگو ... بگو ...
این دیگر کی بود؟ طرف داشت بدترین اهانت های ناموسی را جلوی همهی جمعیت نثارش میکرد، ولی او همچنان میخندید و تازه به او میگفت که باز هم بگوید.
بهسرعت بهشتی را به سالن و طرف در خروجی بردیم. دم در، آیت الله بهشتی از در خارج نشد. علت را که پرسیدیم، گفت:
- من اگه از این جا برم بیرون، شما این جوونها رو میزنید ...
با تعجب گفتم:
- حاج آقا ما ده پونزده نفریم و اونا صدها نفر ...
که خندید و گفت:
- فرقی نمیکنه ... من پام رو از این جا بذارم بیرون، شما اینا رو کتک میزنید ... برای همین هم من همین جا میایستم تا همهی اینا به سلامت از دانشکده خارج بشن، اون وقت من میرم ...
نمیپذیرفت که از سالن خارج شود. جمعیت داشت بهطرف در خروجی میآمد؛ ما هراس داشتیم این جا هم اتفاق بدی بیفتد، ولی او نمیرفت. سرانجام با کلی قسم و آیه که به هیچ وجه به این جماعت چند صد نفره دست نمیزنیم، آیت الله بهشتی از در دانشکده خارج شد و در تاریکی، سوار ماشین شد و رفت.
با رفتن بهشتی، ما که داشتیم از بغض میترکیدیم، سریع در دانشکده را بستیم و دویدیم طرف میزهای داخل محوطه. هر کدام پایهی میز آهنی یا چوبیای به دست گرفتیم و بهطرف جماعتی که درحال شعار دادن از سالن خارج میشدند، هجوم بردیم.
همهی آن جماعت فحاش که چند صد نفر بودند و کاملا فضای سالن را در اختیار گرفته بودند، از ترس ما ده پانزده نفر، به راهروهای دانشکده پناه بردند و ما که از ظلمی که این بیشرف ها به آیت الله بهشتی کرده بودند، خون خون مان را میخورد، میدویدیم وسط شان و هر کس را که دم دست مان میآمد، میزدیم. بعضی که دیگر خیلی ترسیده بودند، از پنجرههای دانشکده یک طبقه به بیرون پریدند و فرار کردند.
آن که نفهمید:
توصیهی تاریخی شهید آیت الله سیدمحمد حسینی بهشتی به فرزندش:
"سیدعلیرضا بهشتی" در گفت وگو با نشریهی "شاهد یاران" تیرماه 1385 صفحهی 34 عبارتی کوتاه و تاریخی از پدر خطاب به خودش نقل کرده است:
"انتظار نداشته باش به علت این که فرزند من هستی مصالح نظام را به تو ترجیح بدهم، بنابر این مراقب خودت باش ... "
یک شنبه سوم آبان 1388 ساعت 17
مصلای تهران – جشنوارهی مطبوعات
همین طور که همراه پسر بزرگم سعید، سرگرم بازدید از غرفههای نمایشگاه مطبوعات بودیم، متوجه شدم در قسمتی از سالن ازدحامی عجیب و به دنبال آن سرو صدای متفاوتی ایجاد شد. وقتی جمعیت را روان و دوان بدان سو دیدم، مشتاق شدم تا به آن جا برویم. نزدیک غرفهی روزنامهی "جمهوری" (یا به قول استادی عزیز "سه قطره خون") متوجه شدم فردی میان موافقین اندک و مخالفین کثیر، گرفتار آمده است. در آن میان توانستم چهرهی وحشت زده و مضطرب "سیدعلیرضا بهشتی" فرزند شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی را بشناسم.
در حالی که چند نفر از هواداران موسوی و کروبی فریاد میزدند:
"صل علی محمد، بوی بهشتی آمد"
عدهای دیگر که تعدادشان بسیار بیشتر بود، اطراف او را گرفته و خطاب به او که یادگار شهید بهشتی بود، فریاد میزدند:
"بهشتی، بهشتی، ننگ بهشتی شده"
"سید آمریکایی نمیخواییم نمیخواییم"


سیدعلیرضا بهشتی، هراسان و وحشت زده در حال فرار - عکس از رجانیوز
و هر کدام سعی میکردند از باب تبرک هم که شده! مشت یا لگدی نثار او کنند. یک آن بهیاد روزی افتادم که 30 سال پیش از آن، اطراف پدر مظلومش را گرفتیم تا مورد اهانت قرار نگیرد.
دلم سوخت. نه برای خودش، که هر چه بر سرش میآمد از بیبصیرتی خودش بود. از این که فرزند شهید بهشتی دنیای خویش را به پای بازندگان دنیا و آخرتی چون موسوی و کروبی باخته است!
دست پسرم را ول کردم و سریع رفتم جلو. چهرهی هراسانش را که دیدم، واقعا دلم برایش سوخت.
پدرش هنگامی که در برابر جمع عظیم منافقین قرار گرفته بود، چون به راه حق خود ایمان داشت، آن قدر خون سرد و استوار بود که باعث عصبانیت دشمنان میشد؛ ولی فرزند، وقتی به راهی خطا پا نهد، این گونه هراسان و مضطرب به دنبال راه فرار میگردد.
میان آن پدر و این پسر، تفاوت از زمین تا آسمان است.
دورش را گرفتم و فریاد زدم:
- فقط به احترام پدرش، نزنید ... نزنید ...
چند تایی هم لگد نوش جان کردم و تکههایی که میپراندند و فکر میکردند من با این هیکل زمختم حتما باید محافظ یا طرفدارش باشم که این گونه مراقبم تا کتک نخورد.
به هر زحمتی که بود او را از سالن نمایشگاه بیرون بردیم. ده – دوازده نفر از سبزهای لجنی دورمان را گرفتند و همچنان حنجرهی خود را در حمایت از کروبی و موسوی جر داده و شعار میدادند.
دست ها را بالا بردم و در حالی که درست روبهروی صورت بهشتی قرار گرفته بودم، با صدای بلند گفتم:
- یه لحظه آروم باشید ... یه لحظه سکوت ...
و جمعیت سکوت کردند. با همان صدای بلند ادامه دادم:
- اینی رو که این جا میبینید، پسر پیغمبره ... بله این آقا پسر پیغمبره ...
همه گیج و منگ مانده بودند تا بقیهی حرفم را بشنوند و من گفتم:
- این آقا پسر پیغمبره ... پسر حضرت نوح که با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد. این فرزند شهید بهشتییه که فریب موسوی و کروبی رو خورده و منحرف شده ...
تا این را گفتم، موسویچیها که شوکه شده بودند، چند تایی مشت و لگد نثارم کردند که شیرینیاش از کتک هایی که 30 سال قبل در دفاع از شهید مظلوم بهشتی خورده بودم، اگر بیشتر نباشد، کم تر هم نبود.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٤/٤ - حمید داودآبادی