تا نزدیک سالگرد آزادی خرمشهر مىشه، سازمانها و نهادهای دولتی، بودجههای آنچنانىشان را برای انجام یه مشت کار تکراری و بیهوده به باد مىدهند!
حالا من هم شدهام مثل همانها!
خواستم برای سالگرد خرمشهر خاطرهای بنویسم که دلم نیامد. راستش ترسیدم از خودم بگم. ترسیدم خیلی خوش به حالم بشه.
برای همین ترجیح دادم دل نوشتهای رو که 2 سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، بازخوانی کنم. شاید خیلی از شماها نخونده باشید. توی این دو سال هیچ خبر یا عکس العملی نشد! عیبی نداره. من هم اونقدر مىگم تا به یه جای حضرات بربخوره!
اینم مقاله تکراری من برای سالگرد آزادی خرمشهر:

دروغ های سوم خردادی!!!
اگه هنوز احساس مىکنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، اینرو بخون!
ولی اگه مىخوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بىخیال شو؛ مثل 27 سال گذشته!
یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت مىکردند. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اونروز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلىاکبری، رضا علىنواز ...
ولی امروز ...
هیچ کدوم اونا نیستند ...
ولی من هستم!
اونا اون روز رفتند، با غیرت!
من امروز موندم، بىغیرت!

ببخشید! این درد یکی دو ساله داره خفهام مىکنه. زشته، بده، بىحیاییه، به خوبی و حیاء خودتون ببخشید.
بیاییم همدیگر رو خر نکنیم!
بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم!
آره بد مىنویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ مىگم؟
عذر مىخوام از همهی بچههای خرمشهری. از همهی بچههای جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!
موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها، سازمانها و ارگانهای کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزند توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچىها و چپون چپون که چی؟
یکی دو سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقىالاصل که بدبختانه شده بود مسئول برگزاری همین جشنهای بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشهی گنده جلوش باز کرده بود و هی زر مىزد که واسهی سالگرد خرمشهر مىخواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپىبردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی مىکنه و مىده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشهای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همینجا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...
کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه مىگه:
"بر اساس گزارش یکی از سازمانهای دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند "نوار بهداشتی" بخرند، بالاجبار از پارچههای معمولی چندباره استفاده مىکنند تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده مىکنند، به بیمارىهای مختلف خطرناک از جمله رحمی دچار شدهاند!"
سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...
جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم.
چقدر بىحیا شدم.
من از اونوقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.
اصلا بذارید واسهی خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! مىخوام واسهی خودم دروغ بگم.
چطور آقایون مىتونند توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازند و یک سال خود و خونوادشون رو بیمهی مالی و حالی بیت المال مسلمین بکنند! من نمىتونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب مىخوام، نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!
دروغ های سوم خردادی!!!
تیتر یک روزنامهها و سایت های اینترنت در سالگرد آزادی خرمشهر
- وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، دهها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال، به آن سامان اعزام شدند.
- وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینهی کلیهی داروهای لازم را پرداخت مىنماید.
- مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کردهاند، برگزار شد.
- وزارت نیرو بعد از٢٩سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهرىها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.
من دیگه بریدم. بقیهاش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در بیست و نهمین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمىخواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه مىخواهد و بس.
از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوىترین سپاههایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آنجا را به عروس جنوب تبدیل کنند!
چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو مىگیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف مىکنم!
بترکه اون چشمت که نمىتونی ببینی!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمىشد، غیرتمند!
آبان 1358
تهران: خیابان آیتالله طالقانی
مقابل لانهی جاسوسی آمریکا
شیخ "محمد منتظری" پسر آیتالله منتظری، برای خودش گروهی سیاسی با عنوان "ساتجا" (سازمان تودههای جمهوری اسلامی) تشکیل داده بود.
جوانی که چهرهاش حکایت از سن و سال بالایش داشت و به حدود 25 یا 26 سالهها میخورد، هنگام غروب سر و کلهاش جلوی لانهی جاسوسی پیدا میشد. اوایل فکر میکردم باید فلسطینی یا لبنانی باشد. هنگامیکه جمعیت برای اعلام حمایت از دانشجویان خط امام در خیابان طالقانی و جلوی لانه تجمع میکردند، او بر روی جدول کنار خیابان میرفت و کاغذ بزرگی که بر روی آن متن اعلامیههای شیخ محمد منتظری منتشر شده بود، با صدای بلند و با قدرت تمام برای جمعیت میخواند و نظر همگان را به خود جلب میکرد. تیتر درشت اعلامیهی محمد منتظری غالبا علیه آیتالله بهشتی بود و او نیز با آخرین زور خود فریاد میزد:
"بهشتی، مزدور آمریکا".
اوهم گاهی به بحث با نیروهای چپی میپرداخت، ولی در کل موضعش به نظام و بهخصوص نسبت به بزرگوارانی چون شهید بهشتی، اصلاً خوب نبود. به خاطر همین مسایل بود که کینهی شدیدی از او به دل داشتم. فقط شهید "بیوک میرزاپور" میتوانست جلوی او بایستد و به بحث بپردازد.
او، بازرگان، مدنی و امثالهم را قبول نداشت، بیوک هم آنان را قبول نداشت و در صحبتهایش به افشای آنان میپرداخت، ولی او در بین حرفهایش سعی داشت دکتر بهشتی را با آن افراد معلوم الحال برابر کند و آنها را در یک خط و مزدور آمریکا میدانست.
درحالی که بیوک بر روی جدول خیابان میایستاد و به بحث و افشاگری علیه رجوی و منافقین مشغول بود، ناگهان در میان همهمه و صدای جر و بحث حاضرین، او اعلامیه در دست و با فریاد "بهشتی و لیبرالها، مزدوران آمریکا" از راه میرسید. بیوک با دیدن او، عصبانی میشد ولی چون او هم مثل ما تیپی مذهبی با محاسنی جو گندمی داشت و از همه مهمتر از نیروهای محمد منتظری بود، چیزی نمیگفت. وقتی بیوک به داخل چادر میآمد، از عصبانیت رنگش سرخ شده بود و مدام میگفت:
- موندم با این یارو چیکار کنیم ... اگه منافقین اهانتهایی رو که این به بهشتی میکنه بگن، پدرشون رو در میارم، ولی بدبختی اینه که به اینا چی بگیم؟
منافقین هم که از تضاد بچههای چادر وحدت و نیروهای ساتجا مطلع بودند، از این اختلاف شدیداً خوشحال میشدند و غالبا نیروهایشان در اطراف او میچرخیدند و وی را تحریک میکردند که بیشتر به افشای بهشتی و "حزب جمهوری اسلامی" بپردازد که او هم رویش را به طرف بیوک و بچههای ما برمیگرداند و با شدت بیشتر، به بهشتی اهانت میکرد.
او و گروه ساتجا، بیشتر از اینکه با منافقین و مارکسیستهایی مثل حزب توده و چریکهای فدایی دشمنی کنند، همهی توان خود را بر روی آیتالله بهشتی، لیبرالها و دولت موقت متمرکز کرده بودند. دشمنی آنها با لیبرالها، برای ما خوشایند بود ولی اینکه به لج، بدترین اهانتها را به بهشتی روا میداشتند، عصبانیمان میکرد.
بعدها نزدیکیهای انتخابات مجلس بود که یک روز دیدم او سخت مشغول چسباندن عکس یکی از کاندیداها برای نمایندگی مجلس است. نزدیک که رفتم، او هم که مرا میشناخت و از بچههای چادر وحدت میدانست، با تندی نگاهم کرد و مشغول کار خود شد. با تعجب دیدم عکس خود او بر پوستر نقش بسته و زیر آن نیز نوشته شده: " ... " معروف به " ... ". تازه فهمیدم اسم اصلی او چیست. (در سالهای بعد، نزدیک هر انتخابات مجلس، پوسترهایی از او بر دیوارهای شهر میدیدم ولی جالبتر این بود که گاهی در روزنامهها، عکس او منتشر میشد که دادستانی انقلاب اسلامی او را به عنوان متهم تحت تعقیب قرار داده بود و از امت حزب الله میخواست که به محض مشاهده او، به دادستانی اطلاع دهند.)
روزهای اول که لانهی جاسوسی اشغال شد، روبهروی در اصلی لانه، پلاکاردی نصب شد که در آن از جوانانی که مایل به جنگ دوشادوش برادران و چریکهای فلسطینی علیه اسرائیل هستند، خواسته شده بود تا با مراجعه به دفتر مرکزی گروه ساتجا واقع در خیابان جمهوری اسلامی، ثبت نام کنند تا نسبت به اعزام سریع آنان اقدام شود. با دیدن آن پلاکارد، داغ دلم تازه شد و هوس جنگیدن علیه اسرائیل وسوسهام کرد. همواره نام چریک فلسطینی مرا به خاطرات و داستانهای پدرم در سالهای قبل میبرد.
محمد منتظری به همراه نیروهای مسلح خود، به داخل باند فرودگاه مهرآباد تهران رفته و به هر طریق ممکن هواپیمایی را گرفته بود که تعداد زیادی از دختران و پسران جوان داوطلب جنگ در کنار چریکهای فلسطینی، با اسلحههایی که ساتجا به آنها داده بود، سوار هواپیما شدند و رفتند برای جنگ با اسرائیل.

این کارهای محمد منتظری باعث شده بود تا ضدانقلابیون لقب هفت تیر کش معروف فیلمهای وسترن در آن سالها یعنی "رینگو" را به او بدهند و به "ممّد رینگو" معروف شود.
روز سهشنبه 27شهریور، آیتالله منتظری، پیرامون حوادثی که فرزندش در فرودگاه مهرآباد تهران پیش آورده بود تا به وسیلهی یک هواپیمای در اختیار خودش، نیرو به سوریه و لبنان ببرد و بچههای سپاه مانع او شده بودند که به درگیری کشید، اطلاعیهای در روزنامهها منتشر کرد.

متن نامهی آیتالله منتظری به این شرح بود:
آیتالله منتظری خواستار بازداشت و معالجۀ محمد منتظری شد
بسمه تعالی
برادران و خواهران گرامی، پس از سلام این سومین بار است که برای آگاهی ملت مسلمان ایران درباره فرزندم شیخ محمدعلی منتظری مطالبی مینویسم.
انتظار دارم دوستان در کمال بیطرفی نسبت به آنچه مینویسم بنگرند.
فرزند اینجانب از ابتدای مبارزات ملت ایران برهبری حضرت آیتالله خمینی مدظله در متن مبارزات قرار داشت و در این راه چقدر زندان و شکنجه و آوارگی تحمل نمود و در داخل و خارج کشور دائما برای پیشبرد انقلاب اسلامی تلاش میکرد و به شهادت دوستان نزدیکش گاهی بیشتر روزهای متوالی از خواب و خوراک و استراحت باز میماند و در اثر همین شیوه و بعلاوه ضربههای روحی مداوم و نابسامانیهای حاکم بر جوّ ایران پس از پیروزی انقلاب، دچار نوعی بیماری عصبی و کوفتگی شدید اعصاب شده و تصور میکند که با دست زدن به کارهای بی رویه و جنجال آفرین به مقصد و هدف خود دست خواهد یافت.
کنترل و مهار کردن و معالجه او همواره فکر مرا مشغول کرده و تاکنون چندین مرتبه دست به اقداماتی زدهام و حتی اخیرا مدتی وی را برای معالجه اجبارا در قم نگه داشتم ولی متاسفانه اقدامات من سودی نبخشید و در این میان عدهای فرصت طلب که همیشه میخواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، از این موقعیت سوءاستفاده کرده او را تحریک میکنند تا دست به کارهای جنجالی بزند و خوراکی برای تبلیغات دشمن گردد.
من از دولت و نیز همه دوستان و علاقمندان و افراد مسلمان تقاضا دارم، اگر میتوانند با اینجانب تشریک مساعی نموده تا بلکه او را حاضر به معالجه و استراحت نمایند. به امید این که این عنصر پر تلاش و فعال پس از سالها تحمل رنج و زحمت به یاری خدای متعال بهبود یابد و بار دیگر به صحنه مبارزات بازگشته، خدمت گذار دین و کشور گردد.
ضمنا از دادستان محترم انقلاب تقاضا میشود حادثه اخیر فرودگاه را دقیقاً بررسی نموده و عوامل آنرا شناخته و تعقیب نماید و در صورتیکه فرزند اینجانب مقصر بوده به هیچ نحو ملاحظه اینجانب را نکنید و فقط طبق ضوابط اخیر اسلامی عمل نمائید.
والسلام علی من التبع الهدی
حسینعلی منتظری

با اعلامیهی آیتالله منتظری دربارهی وضعیت فرزندش، جلوی اعزامهای غیرمنظم و نامشخص نیروهایی که اصلاً معلوم نشد چه بر سر آنان آمد و چه کردند، گرفته شد. ظاهراً تعداد زیادی از جوانان از جمله دختران جوانی که با ساتجا به لبنان و سوریه رفتند، یا از آنجا به دیگر کشورها برای زندگی رفتند و یا در همان سوریه و لبنان ماندند و به کار و کاسبی و زندگی پرداختند که اخبار ناراحت کنندهای هم از سرنوشت دختران اعزامی به گوش میرسید.
این را هم ببینید جالب است:
اوایل سال 1364 گروهی از فرماندهان و مسئولین جنگ و سپاه، در قم به دیدار آیت الله منتظری (قائم مقام وقت رهبری) رفتند. از جمله افرادی که در آن جمع حضور داشت، "محسن رفیق دوست" وزیر سپاه بود که وظیفه خرید سلاح و تجهیزات جنگی از خارج از کشور، بیشتر توسط او انجام می شد.
بعدها نوار سخنرانی منتظری در آن جلسه به طور محدود منتشر شد.
یکی از نکاتی که منتظری در آن دیدار اشاره کرد، ماجرای خرید "عینک ضدگلوله" از خارج برای رزمندگان اسلام بود.
منتظری (نقل به مضمون) می گفت:
"یک روز همین آقای رفیق دوست آمد پهلوی من و گفت:
- چون چشم عضو حساسیه، برای این که چشم رزمندگان اسلام مورد اصابت ترکش خمپاره قرار نگیره و آسیب نبینه، سفارش دادیم تعداد زیادی عینک ضدگلوله از خارج وارد کنند تا خدایی ناکرده عزیزان ما بر اثر ترکش نابینا نشوند.
خب من هم گفتم:
- خدا پدرتون رو بیامرزه که این قدر به فکر رزمنده ها هستید.
از اون روز به بعد من هی تلویزیون رو نگاه می کردم ولی چیزی ندیدم.
یک روز این آقای دکتر نمازی به من گفت:
- حاج آقا چی شده این قدر تلویزیون نگاه می کنید؟
که گفتم:
- آقای رفیق دوست گفته برای حفظ چشم رزمنده ها عینک ضدگلوله وارد کردند؛ ولی من هیچ رزمنده ای رو ندیدم که عینک ضدگلوله به چشمش باشه!
که آقای نمازی گفت:
- حاج آقا سر کارت گذاشته. اصلا توی دنیا عینک ضدگلوله نداریم که بخوان به این تعداد بخرند و به رزمنده ها بدهند."
و شاید منظور همان آخرین مدل اتومبیل های بسیار گران قیمت "آلفا رومئو" و "ب.ام.و 735" ضدگلوله و ضدانفجار بود که برای حفظ جان تعدادی خاص، اختصاصی وارد کشور می شد!!!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/٢٦ - حمید داودآبادی
آنکه فهمید:
همهی خواستهی مادر 3 شهید از آقا!
چند سال پیش، تعدادی از پدر و مادرهایی که سن و سالی ازشان گذشته بود و افتخار باغبانی لالههایی سرخ را داشتند، افطار میهمان مقام معظم رهبری در حسینیهی امام خمینی (ره) بودند.
در آن میان، مادر 3 شهید دستواره (سیدمحمدرضا – سیدمحمد – سیدحسین) نیز حضور داشت.
مادر، با قامتی شکسته ولی سربلند، خدمت آقا رسید. آقا سراغ پدر شهیدان را گرفت که ایشان گفت:
- بیماری قلبی داشته که در بیمارستان بستری است وگرنه آرزویش بود تا به زیارت تان بیاید.
مادر، کمی جلوتر رفت و مثلا طوری که دیگران نشنوند، با حجب و حیاء، آرام چیزی به آقا گفت!
فردای آن روز، "مجید جعفرآبادی" - از بچههای واحد تخریب و نیروی سردار شهید "علی عاصمی" - تلفن زد و گفت:
- با خونوادهی شهیدان دستواره آشنایی؟
که جوابم مثبت بود. با خانهشان که تماس گرفتم، متوجه شدم حاج آقا را تازه از بیمارستان آوردهاند. به جعفرآبادی گفتم که آمد و ساعتی بعد با هم در کوچههای تنگ و شلوغ محلهی "علی آباد" در جنوبىترین نقطهی تهران، مقابل در خانهای کوچک زنگ را به صدا درآوردیم.
باورم نمىشد اینجا خانهای باشد که بی هیچ چشم داشتی 4 شهید سرافراز تقدیم اسلام کرده باشد!

مادر که در را گشود، خوش آمد گفت و وارد اتاقی شدیم که پدر پیر، بر تختی دراز کشیده بود. خانمی دیگر هم در خانه بود که متوجه شدیم خواهر شهیدان دستواره است.
پس از حال و احوال، وقتی گفتیم برای پىگیری خواستهتان از آقا آمدهایم، مادر دختری جوان را که در اتاق دیگر بود صدا کرد. دختر کنار مادر نشست.
مادر که خواست او را معرفی کند، گفت:
- این دختر دامادمونه. خدابیامرز "علىاصغر الله قلىزاده".
جا خوردم. دامادشان خدابیامرز؟ وقتی خواستم سوال کنم، خودش گفت:
- بله دامادمون اصغر آقا. شوهر همین دخترم.
و به زنی که کنارش نشسته بود اشاره کرد.
گیج شدم. تازه فهمیدم خانوادهی دستواره، جدای از سه مرد غیرتمند خانهشان رضا، محمد و حسین، دامادشان را هم برای اسلام به قربانگاه فرستادهاند.
جعفرآبادی که متوجهی حال من شده بود، برای اینکه فضا را عوض کند، از مادر پرسید که خواستهاش از آقا چه بوده، که ایشان گفت:
- این دختر گل، نوهی منه. هم باباش شهید شده هم سه تا دایىهاش. یه سالی مىشه که لیسانس گرفته. حدود شیش ماهه که رفته توی گزینش بانک شرکت کرده که استخدام بشه. من هیچی نمىخوام. فقط مىخواستم بگم یه کاری بکنید که تکلیف این معلوم بشه. شیش ماهه که منتظر جوابه. هم خودش اذیت میشه هم ما. مىخوام زودتر جوابش رو بدن.
همین؟
- بله همین. دیگه التماس دعا.
همین!
وای!
همهی خواستهی مادر شهیدان از آقا همین؟!
یعنی حتی نخواست تا دختر را بدون نوبت استخدام کنند. فقط گفت بعد شش ماه علافی، تکلیف او را معلوم کنند!
بعدا وقتی از دوستان دربارهی بابای دختر سوال کردم، فهمیدم:
همان سال های جنگ، چند ماهی از حاج رضا خبری نمىشود. اصغر آقا مىرود دنبالش که از او خبری برای خانواده بیاورد. نگو حاج رضا را پیدا مىکند ولی دیگر دلش نمىآید به خانه برگردد. همانجا مىماند و با ماشین، آب و مهمات بین بچهها پخش مىکند که یک گلولهی توپ مىخورد بغلش و چند وقت بعد پیکرش را برای همسر و دختر کوچک یتیمش مىآورند!
امروز از آن پدر و مادر پیر دیگر خبری نیست.
هر دو بر سر سفرهی اباعبدالله الحسین (ع) در کنار فرزندانشان میهمانند.
من هم دیگر رویم نمىشود بروم و پىگیر شوم که سرانجام آن دختر توانست استخدام شود یا نه!
خواندن این خاطره هم خالی از لطف نیست:
آنکه نفهمید:
کشف حجاب دختر مدیر ایرانی در مقابل دوربین تلویزیون ملی آمریکا
شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
رادیو و تلویزیون ملی آمریکا در برنامهای اقدام به نمایش کشف حجاب تعدادی از دختران مسلمان میکند که در میان آنها دختر یکی از مدیران دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن نیز دیده میشود.
به گزارش مشرق، رادیو و تلویزیون ملی آمریکا (NPR) طی برنامهای به نمایش ۱۲ دختر مسلمان میپردازد که ابتدا حجاب بر سر دارند و سپس در برابر دوربین این شبکه، حجاب خود را برداشته و شروع به لبخند زدن میکنند .
در این میان حرکت خانمی ایرانی به نام "صبری" جعفرزاده بسیار جالب است که حتی حاضر نشده تا برای لحظاتی در این برنامه کشف حجاب حتی برای نمایش ظاهری روسری بر سر کند.
بر اساس این گزارش، یکی از دختران حاضر شده در این برنامهی ضد اسلامی، "صبری جعفرزاده" دختر منوچهر جعفرزاده از کارمندان دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن است.
صبری جعفرزاده هم اکنون در مرکز مطالعاتی وزارت امنیت داخلی در دانشگاه مریلند مشغول به کار است اما در کنار شغل اصلی خود پروژههایی را به سفارش دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن انجام میدهد.
قابل ذکر است خواهر وی خانم سعاد جعفرزاده قبلا در مرکز آمریکایی صلح USI مشغول بکار بوده که اکنون در مرکز صلح و شبکه توسعه کار میکند و در زمان انتخابات ریاست جمهوری علیه نظام، بسیج، شورای نگهبان، احمدینژاد و ... همراه با خانم "باربارا اسلوین" چندین مقاله و گزارش در رسانههای آمریکا منتشر کرده است.
منوچهر جعفرزاده پدر سعاد و صبری از جمله دوستان نزدیک سرکردهی گروه انحرافی و محمد خزاعی، سفیر و نمایندهی دائم جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل است.
منوچهر جعفرزاده علیرغم تلاش برخی نهادهای نظارتی مبنی بر پایان ماموریتش در واشنگتن با حمایت محمد خزاعی به کار خود در دفتر حافظ منافع ایران در واشنگتن ادامه میدهد و تاکنون تلاشها برای برکناری وی بیفایده بوده است.
صبری جعفرزاده که اینک ۲۷ سال سن دارد و گفتهی خودش از ۹ سالگی آزادانه حجاب بر سر میکرده اما در ۲۳ سالگی از داشتن حجاب پشیمان شده دلیل برداشتن حجابش را این گونه در برنامه کشف حجاب رادیو و تلویزیون ملی آمریکا توضیح میدهد: در جامعهی ایرانیان آمریکایی، حجاب یک نماد سیاسی، به معنای تائید رژیم اسلامی حاکم بر ایران است.
تحصیلات دانشگاهی جعفرزاده در رشتهی حقوق بوده و وی به عنوان تحلیلگر سیاسی و قانونی "مرکز سلامت و امنیت داخلی" آمریکا نیز فعالیت میکند.
لازم به ذکر است حدود یک میلیون زن مسلمان در آمریکا زندگی میکنند که بر اساس گزارش "مرکز تحقیقات پیو" ۴۳ درصد از آنها همواره با حجاب در انظار عمومی ظاهر میشوند.
"به علت بىحیایی و بىشرمی این مثلا ایرانىها! و برای حفظ حرمت وبلاگ، از درج تصاویر آن پدر با دختری این چنینی که بىشرمانه همچنان نان انقلاب و جمهوری اسلامی را مىخورند، معذورم!"
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/٢٥ - حمید داودآبادی
وقتی قرار شد کتاب "از معراج برگشتگان" صفحه بندی و آماده چاپ شود، حدود 300 عکس و سند برای بخش تصاویر و اسناد در نظر گرفته شد که به علت حجم بالای محتوا، مجبور شدیم تعداد زیادی از تصاویر را حذف کنیم. متاسفانه در این میان متن دست نوشتهی مقام معظم رهبری نیز که با توضیحات لازم قرار بود منتشر شود، حذف شد. همین مسئله باعث شد تا برخی دوستان تصور کنند نظر مقام معظم رهبری بر کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده است!
پس از چاپ کتاب "از معراج برگشتگان"، متن تقریظ مقام معظم رهبری در پشت جلد کتاب درج شد ولی متاسفانه اشتباها اصل سند جزو حدود 100 تصویر حذفی بود.
به همین لحاظ ضمن انتشار سند مربوط، متذکر میشوم:
مقام معظم رهبری پس از مطالعهی کتاب یاد یاران در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و بنده را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران":
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج میزند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیهی بسیجی تقریبا با همهی جوانبش در اینجا منعکس است و میشود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره گداختهی جبهه به چه گوهرهای درخشندهای تبدیل میشدهاند. ذکر خصوصیات موقعها و حادثهها و آدمها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان میگذارد.
سوال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر میتوانند آن حال و هوا را پس از سفر منالحق الیالخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کردهایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمیتواند تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبهی ویژهئی بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالبتر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

مهدی جان ...!
موکول می کنم سخنم را به روز بعد ...
امروز حال مادرتان رو به راه نیست ...

آن روز تمام آسمان نیلی بود
بر دوش علی بیعت تحمیلی بود
وقتی ثمر باغ فدک قسمت شد
ای وای که سهم فاطمه سیلی بود

قرار شد بعد یکی دو هفتهای که در خط مقدم ارتفاعات قلاویزان مهران مستقر بودیم، برای استراحت به عقب خط برویم؛ رفتیم به مقر فرماندهی نیروهای حزب بعث در قلاویزان. محلی که سنگرهای بتونی سرپوشیده و محکمی داشت. از خط مقدم تا آنجا ده دقیقه راه بود که باید پیاده و از داخل کانال طی میکردیم. دشمن آنجا را نه با خمپاره 60 که با 120 میکوبید. همراه حاج آقا "سعید مصفا"، "حسن زینعلی" و "جواد گنجی" (جواد گنجی متولد 1339 جمعه 26 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید.) داخل سنگر تدارکات گروهان جای گرفتیم. بچهها هم در سنگر بتونی بزرگی که کنارمان بود مستقر شدند.
"سیدحمید قریشی" از بچههای گروهان، کمی لکنت زبان داشت. وقتی او را در سنگر دیدم، پرسیدم از "سعید دلخوانی" خبری دارد یا نه. او که هیجانی شده بود، گفت:
- سعید؟ دستش تی تی تی تی تی تیر خورده.
که خندهام گرفت و گفتم:
- اووه ... سعید این همه تیر خورده؟!
خودش هم خندهاش گرفت.
هر روز دو نفر وظیفهی شستن ظرفها و درست کردن چای را به عهده داشتند که بین بچهها به "شهردار" یا "خادم الحسین" معروف بودند. بعضیها به شوخی نام شان را گذاشته بودند "گارسون الحسین".

سعید در جمع بچه های گردان شهادت
منطقه فکه - یک ماه قبل از شهادت
آن روز یکشنبه 29 تیر ماه 1365، نام من همراه "سعید رادان جبلی" (از بچههای خیابان غیاثی – شهید آیت الله سعیدی – میدان خراسان تهران) بهعنوان شهردار خوانده شد که من اعتراض کردم و پای زخمیام را که چند روز قبل در عملیات تیر خورده بود، بهانه کردم. به شوخی گفتم:
- ببینید، من جانباز اسلام هستم، پس نباید شهردار وایسم.
سعید که جوانی مؤمن، آرام و متین بود، لبخندی زد و گفت:
- عیبی نداره. آقا جان تو قبول کن شهردار باشی، همهی کارها با من. تو اصلا کار نکن. فقط نذار نظم و نوبت شهرداری به هم بخوره.
من هم که از خدا میخواستم، قبول کردم. کور از خدا چی میخواد؟ یک عینک دودی!
چیزی به غروب نمانده بود که سعید با آن ادب و اخلاق قشنگش، گفت:
- آقا حمید، شما برو کتری رو آب کن، بذار روی آتیش جوش بیاد، تا واسه بچهها چایی درست کنیم. آخه من میخوام براشون کلاس قرآن بذارم.
با خنده و به حالت ناز گفتم:
- مگه خودت نگفتی من کاری نکنم؟ پس به من ربطی نداره. من اسمم شهرداره، ولی تو قبول کردی جای منم کار کنی. پس خودت برو سراغ کتری!
و مثل شاهزادههای فاتح، روی پتوهای کنار سنگر لم دادم. سعید بی آنکه عصبانی شود، خندید و گفت:
- باشه آقا جون، خودم میرم. اصلا میخوام برم وضو بگیرم واسه کلاس قرآن، کتری رو هم آب میکنم.
چشمانش را ریز کرد، خندید، آستینها را بالا زد و از سنگر خارج شد. جلوی تانکر آبی که گونیهای پر از شن اطرافش را گرفته بودند، وضو گرفت و کتری را پر کرد. آن را روی آتشی گذاشت که ساعتی قبل درست کرده بود و به طرف سنگر آمد.
دو یا سه متر مانده بود که داخل سنگر بتونی شود. ناگهان سوت خمپارهی 120 و در پی آن انفجاری شدید، نالهی او را در خود خفه کرد. غرش وحشتانگیز خمپاره، همه را میخکوب کرد. هیچکس جز سعید بیرون نبود و معلوم نبود چه بر سرش آمده. خمپاره در نزدیکیاش منفجر شده بود. نالهی سوزناکی میزد. از بدن متلاشی او، پاهایش بیش از همه داغان بودند.
مضمون نالههایش در آخرین نفس، یک کلام بیشتر نبود:
- حسین جان ... حسین جان ...

شهیدان مجید ابراهیمی و سعید رادان جبلی
من که شوکه شده بودم، سر جایم کپ کردم. بچهها دویدند بالای سرش. من ولی وحشتزده و مبهوت، حتی جرأت نکردم بروم بالای سرش. میترسیدم با آن چشمان ریزشدهی لحظات آخرش، سینهام را بدرد. با خودم میگفتم: اگه من رفته بودم، اون الان داشت برای بچهها قرآن میخوند. اگه من رفته بودم ...
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/٢/٩ - حمید داودآبادی
شنبه شب اول فروردین 1361، برخلاف دوران کودکی، حال و حوصلهی سال تحویل را نداشتم. رفتم و گوشهی سنگر خوابیدم. یکی از بچهها کتری بزرگی را که صبح، کلی با زحمت و با خاک و گونی شسته بود تا بلکه کمی از سیاهی آن کم شود، روی "چراغ والور" ) نوعی چراغ خوراک پزی نفتی) گذاشت. بوی تند نفت آن و شعلهی زردش، حال همه را گرفته بود، ولی چه میشد کرد؟!
در عالم خواب، خود را داخل سنگر دیدم؛ درست در لحظهی تحویل سال. خواب بودم یا بیدار، نمیدانم. فقط یادم هست که یکباره دیدم کف پایم شعلهور شده و میسوزد. سریع از خواب پریدم. غلام بود؛ از بچههای تبریز. سر شب بهم تذکر داده بود که اگر موقع تحویل سال بخوابم، ناجور بیدارم خواهد کرد، ولی باور نمیکردم این جوری! فندک نفتی را زیر جورابم گرفته بود. در نتیجه جورابی را که کلی به آن دل بسته بودم که تا آخر دورهی سه ماههی مأموریت با خود داشته باشم، آتش گرفت و پای بنده هم بعله!
بدتر از من، بلایی بود که سر رضا آوردند. او دیگر جوراب پایش نبود. یک تکه خرج اشتعالی توپ لای انگشتان پایش گذاشتند و با یک کبریت، کاری کردند که طفلکی کم مانده بود با سرعت 100 کیلومتر در ساعت بهجای تانکر آب، برود طرف عراقیها.
با همهی اینها، کسی اخم نکرد. همه میخندیدند. از خندهی بچهها خندهام گرفت. حق داشتند. باید برمیخاستم تا پس از خواندن دعای تحویل سال، چند آیه قرآن بخوانیم، سپس روی یکدیگر را ببوسیم و رسیدن سال نو را تبریک بگوییم. اینها که سنّت بدی نبود.
یکی از شبها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر بهراحتی میتوانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یکی از برادران جلو رفت و شروع کرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا کردند. رکعت دوم را که خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یکی از بچههای آذربایجانی - که آن لحظه نماز نمیخواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی کف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه که متوجه کار او شده بودند، به خود فشار آوردند تا جلوی خندهشان را بگیرند. امام جماعت تشهد را که گفت، خواست برای خواندن رکعت سوم بلند شود که احساس کرد لباسش به جایی گیر کرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...
نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او که این کار را کرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.
