قبل از هر چیز، به دلیل پرداختن به این موضوع، از خوانندگان وبلاگ خاطرات جبهه پوزش می طلبم. خود نیز واقفم که شان این وبلاگ برتر از این است که به موضوعات این چنینی بپردازم؛ ولی به دلیل اهمیت قضیه و توطئه ای که در پس آن نهفته است، مجبور به انتشار این مقاله شدم.
به همین لحاظ از درج هرگونه تصویری در رابطه موضوع، خودداری می کنم و جهت استناد و اثبات، فقط لینک برخی اخبار و مطالب را قرار می دهم.
چندی پیش خبر تاسف آور و تامل برانگیزی در سایت های خبری و خبرگزاری ها منتشر شد مبنی بر این که هنرپیشه ایرانی "گلشیفته فراهانی" در برابر دوربین ها، دست به اقدامی غیراخلاقی زده و لباس از تن خویش بدر آورده است.
در برابر این عمل زشت، برخوردهای متفاوتی صورت گرفت. از تکذیب شدید پدر و خانواده او گرفته تا استقبال، تعریف و تمجید هوسناک و کریه خارج نشینان فاسدالاخلاقی همچون "نوری زاده" در شبکه ماهواره ای صدای آمریکا.
متاسفانه در داخل نیز، برخی که عنوان هنرمند را با خود یدک می کشند، به دلیل گرایشات سیاسی خاص خویش و دهن کجی به دین و نظام، دست از اخلاق شسته و با بی شرمی تمام از این حرکت دفاع کردند.
نظر تهمینه میلانی درباره گلشیفته فراهانی
از همان اول این سوال برایم مطرح شد:
حالا که گلشیفته به سادگی تمام ترک خانواده و وطن کرده و تن به هر ذلت و خواری سپرده، دیگر چه نیازی است تا با عملی غیراخلاقی، مجددا توجه همگان را به خود جلب کند؟
طی سال گذشته، شاهد بروز انقلاب هایی در کشورهای عربی از جمله مصر بودیم. به دنبال آن، انتخابات مجلس برگزار شد و اسلام گرایان بالاترین آراء را از مردم کسب کردند و این نشان از اسلامی بودن حرکت های منطقه داشت که بدون شک تاثیر گرفته از انقلاب اسلامی و رهبری حکیمانه امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری بوده و هست.
با رشد حرکت های اسلامی در منطقه، اشغال گران صهیونیست که بیش از شصت سال است هنوز نتوانسته اند لقمه چرب و لذت بخشی چون فلسطین را از حلقوم خود پایین بدهند و هر از چندگاه با ناکامی سختی روبه رو می شوند، احساس وحشت کردند.
مصر یکی از کشورهای بسیار مهمی است که رشد اسلام گرایی و حرکت های ضدصهیونیستی، خطرات بسیار زیادی را برای اشغال گران درپی خواهد داشت و از همان اول این انتظار می رفت که صهیونیست ها برای منحرف کردن انقلاب اسلامی مردم مصر، دست به توطئه و دسیسه بزنند.
خدشه دار ساختن چهره انقلابی که با شعار مهم و عظیم "الله اکبر" آغاز شد، یکی از اهداف بزرگ صهیونیست هاست.
این بار غربی های حامی صهیونیسم که همواره در پشت نقاب دفاع از حقوق بشر و آزادی پناه گرفته اند، وارد صحنه شده و برای مقابله با اسلام گرایی، دست به تحرکات بسیاری زدند.
یکی از این حرکات مذبوحانه، عملی بود که چندی پیش دختر جوان مصری در اینترنت انجام داد.
"علیاء ماجده المهدى" 20 ساله که پیش از این تصاویری از حضور خویش در صحنه های انقلاب مصر در میدان التحریر را در صفحه "فیس بوک" خود قرار داده بود، اقدام به انتشار تصاویر خود و همچنین دوست پسرش "کریم عامر" درحالی که عریان شده است نمود. وی علت این کار خود را آزادی اخلاقی و رهایی از قیدوبندهای مذهبی و به خصوص اسلام که با بروز انقلاب در مصر گسترش زیادی پیدا کرده است، عنوان کرد.
علیاء که دانشجوی دانشکده ارتباطات دانشگاه آمریکایی قاهره بوده، به گفته خودش چندی است با خانواده خود قطع رابطه کرده است.
به دنبال آن، دادگاهی در مصر، "عبدالکریم نبیل سلیمان" معروف به "کریم عامر" را به جرم تحریک علیاء و انتشار تصاویر غیراخلاقی خودش با او در اینترنت، مجرم شناخت.
کریم عامر جوان لائیک فارق التحصیل دانشگاه الازهر قاهره، پیش از این در سال 2006 (1385 هـ.ش) به دلیل انتشار مقاله ای توهین آمیز با عنوان "رمضان، ماه نفاق" در دادگاه مصر به 4 سال زندان محکوم شد که با اعتراض و جوسازی سازمان های مدعی حقوق بشر، نجات پیدا کرد.
در راستای حرکت علیاء المهدی علیه اسلام، در سرزمین های اشغالی فلسطین نیز چهل دختر یهودی اقدام به لخت شدن و انتشار تصاویر خود نموده و با او اعلام همبستگی و حمایت کردند.
إسرائیلیات یعربن عن تضامنهن مع علیاء المهدی "المتعریة"
همچنین تعدادی از دختران سرباز ارتش رژیم صهیونیستی، در یکی از دانشکده های نظامی، اقدام به انتشار تصاویر برهنه خود در فیس بوک نمودند.
علیاء المهدى على الطریقة الاسرائیلیة
به دنبال حرکات مشکوک و در پیروی از علیاء، هنرپیشه تونسی "نادیة بوستة" نیز اقدام به انتشار تصاویر غیراخلاقی خود در یکی از مجلات نمود. مهم تر از این، متنی بود که در کنار تصاویر این زن منتشر شد:
"اگرچه جرقه های انقلاب و بهارعربی از تونس شروع و سپس به مصر منتقل شد، حالا می توان گفت که مصر در واکنش به شیوع انقلاب، رقص همراه با برهنگی تدریجی زنان را به تونس انتقال داده است."
فنانة تونسیة تسیر على خطى علیاء وتظهر شبه عاریة على غلاف مجلة
این وسط، برای تکمیل نقشه شوم جهت ضربه زدن به اسلام و برهم زدن اوضاع و احوال کنونی جهان اسلام که کاملا به ضرر صهیونیست هاست، احساس می شد جای ایران خالی است.
جالب آن جا بود که برای اعلام همبستگی با علیاء، تعدادی پسر ایرانی وابسته به فتنه سبز، اقدام به انتشار تصاویر خود با حجاب زنانه در اینترنت کردند.
سایت اینترنتی "طنط زیزی"
گلشیفته فراهانی که درحال حاضر در فرانسه زندگی می کند، بهترین گزینه شناخته شد. این هنرپیشه ایرانی که ترک پدر ومادر و وطن خویش کرده و به گفته خودش نیز مدتی است از همسرش جدا شده، چندی است از کشور رفته و در خارج زیست می کند.
او نیز در اقدامی زشت، جلوی دوربین عریان شد و بلافاصله تصاویر او در فیس بوک وسایت های خبری منتشر شد که سایت های عربی نیز حرکت او را در راستای حرکت علیاء المهدی توصیف کردند.
جلشیفته فراهانى الایرانیة تتعرى على طریقة علیاء المهدى
بدون شک بعد از هر کدام از این اعمال غیراخلاقی، اخباری از تهدید به قتل عاملین آن، از سوی اسلام گرایان و مذهبی ها در سایت ها و خبرگزاری ها به خصوص در جهان عرب، منتشر می شد و می شود که تماما حکایت از توطئه ای کاملا برنامه ریزی شده دارد.
متاسفانه اخیرا اخبار و تصاویر ترحم برانگیزی از جنازه ای در سایت های خبری عربی منتشر شد که حکایت از قتل علیاء المهدی به وحشی ترین شکل ممکن و بریده شدن سرش داشت!
مقتل علیاء المهدی خبر یتداوله الناشطون على شبکات التواصل الاجتماعی
به دنبال آن، برخی سایت های خبری داخلی نیز اقدام به درج خبر و انتشار تصاویر جنازه مذکور نمودند.
مرگ مشکوک دختر هرزه مصری
آن گونه که معلوم شده، برای اولین بار سایتی عرب زبان به نام "نهر الحب" این خبر و تصاویر را انتشار داده که متاسفانه سایت های ایرانی، بدون تحقیق و تفحص پیرامون آن، اقدام به انتشار کرده اند.
ظاهرا با نشر این خبر، پازل توطئه تکمیل شد؛ چرا که خبر، این گونه القاء می کرد که دختر مصری قربانی تعصب اسلام گرایان شده است.
متاسفانه سایت های خبری ایرانی، پی گیر ماجرا نشده و خبر حقیقت کشته شدن علیاء المهدی را ندیدند.
سایت اینترنتی "طنط زیزی" با انتشار تصاویر جنازه منتسب به علیاء، اعلام کرد جسدی که برخی مدعی هستند متعلق به علیاء المهدی است، کسی نیست جز دختری برزیلی که سال 2008 (1387 هـ.ش) در شهر "سن پاولو" در تصادف با اتومبیل کشته شده است و اصلا بحث بریده شدن سر وی در میان نیست، بلکه به دلیل ضربه به سرش خون ریزی کرده است.
حقیقة مقتل علیاء المهدی
حال این سوال پیش می آید که:
چرا ما، ناآگاهانه فریب توطئه های صهیونیسم را که برای بدنام کردن اسلام برنامه ریزی شده، می خوریم و در آن نقش ایفا می کنیم؟
با اوضاع و احوال تحولات اخیر کشورهای عربی، باید بیشتر مراقب حرکات فتنه انگیز صهیونیست ها بود؛ چرا که هرگونه روشنگری و بیداری اسلامی در منطقه، رژیم اشغالگر قدس را چندگام به نابودی و زوال نزدیک تر خواهد کرد.
و بنابر گفته امام راحل خمینی کبیر (ره)، "به زودی اسلام سنگرهای کلیدی جهان را فتح خواهد کرد."
و این مهم میسّر نیست مگر با پیروی عالمانه و صادقانه از ولایت فقیه، درایت، دوراندیشی و پیش بینی حرکات و توطئه های دشمنان دیرینه اسلام یعنی صهیونیست ها.
مهر 1361 – منطقه سومار
عملیات مسلم بن عقیل
هر وقت برادر "صیاد محمدی" - معاون گردان - به چادرمان میآمد و میرفت، این سؤال برای همهمان پیش میآمد که:
- چرا برادر صیاد همیشه به طرف چپ تکیه میدهد و کج مینشیند؟
دست آخر یک بار به خودم جرأت دادم و این مسئله را پرسیدم. روز شنبه 17 مهر که برادر صیاد به چادرمان آمد، خیلی ناراحت بود. ظاهرا برایش مشکلی خانوادگی پیش آمده بود و چون وسط عملیات بود، نمیخواست از منطقه خارج شود. نامهای در دست داشت و با تأسف آن را نگاه میکرد.
وقتی پرسیدم:
- ببخشید برادر محمدی، مگه این نامه چیه که اینقدر ناراحتتون کرده؟
گفت:
- هیچی. احضاریهی دادگاهه. از بس زن و بچهام رو ول کردهام و اومدهام جبهه، اونم رفته درخواست طلاق داده تا از دست من راحت بشه.
نمیدانستم چه بگویم. هم دلم برایش سوخت، هم نسبت به او احساس غرور کردم و خودم را در برابرش حقیر یافتم. برای اینکه حرف را عوض کنم، به خودم جرأت دادم و پرسیدم که چرا کج روی زمین مینشیند.
یکی از بچهها که ظاهرا خیلی با او رفیق بود و در عملیات همواره به عنوان بیسیمچی دنبالش بود، گفت:
- بذارین من براتون بگم.
برادر صیاد نگاه تندی به او انداخت، ولی او گفت:
- خب مگه حرف بدی میخوام بزنم؟ نترس برادر صیاد، ریا هم نمیشه. اینجا همه اهل دل هستند و خودمونی.
و ادامه داد:
- چند وقت پیشتر، برادر صیاد به من گفت که یه انبردست بردارم و دنبالش راه بیفتم. من هم با تعجب، انبردست رو برداشتم و دنبالشون رفتم پشت تپهها. خوب که از دید نیروها دور شدیم، یهدفعه دیدم شلوارش رو تا نصفه کشید پایین. رنگم پرید. به تتهپته افتادم که چه خبره؟ برادر صیاد گفت: نترس بچه. یه ترکش کوچولو خورده پشتم، روم نمیشه برم دکتر و بگم اونجام ترکش خورده. تو با این انبردست ترکش رو بگیر و یهدفعه بکشش بیرون.
نگاه که کردم، دیدم ترکشه اونجوری هم که برادر صیاد میگه، کوچولو نیست. رفته بود توی باسنش و فقط یه ذره سرش بیرون مونده بود. من ترسیدم دست بزنم. گفتم میرم بگم یکی دیگه بیاد درش بیاره که برادر صیاد گفت: فقط همینم مونده که بری توی اردوگاه جار بزنی که اونجای صیاد محمدی ترکش خورده تا اون دوزار آبرویی هم که داریم، بره. لازم نکرده. با انبردست نوکش رو بگیر، چشمت رو ببند و اصلا به من فکر نکن. یهدفعه با تمام قدرت بکشش بیرون. هرچی هم میخواد بشه، بشه. به تو مربوطی نیست.
من هم نوک ترکش رو گرفتم، روم رو کردم اونور و نامردی نکردم؛ چنان ترکش رو کشیدم بیرون که عربدهی برادر صیاد توی اردوگاه پیچید. با اینکه خونریزی بدی داشت، اما اصلا انگار نه انگار. یه تیکه پنبه گذاشت روش و رفت. الان هم که میبینید کج میشینه، مال اون ترکشهست.
که صیاد نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- نهخیر، مال ترکش نیست. مال اون جورییه که جناب عالی اون رو کشیدی بیرون. من گفتم صاف بکشش بیرون، تو این ور و اون ورش کردی و یه زخم گنده برام درست کردی که فکر نکنم حالا حالاها بتونم عین آدم بشینم زمین.
خسته نباشی برادر. خدا قوت. خدا خیرت بده.
آخرش یکی پیدا شد یک چیزی درباره فتنه 88 بسازد و پته فتنه گران و اربابانشان را بریزد روی آب.

من اهل تاکتیک نیستم و از تکنیک هم سر درنمیارم! فقط با محتوا کار دارم. این که ساختار فیلم چگونه بود و این حرفها، مال اهل فن و سینماگرانه، نه من.
شب گذشته در سالن نمایش وزارت ارشاد، فیلم "قلاده های طلا" که قرار بود در برج میلاد به نمایش دربیاد، در جمعی تقریبا خصوصی و بسته، نمایش داده شد.
"قلاده های طلا" که به واقع صریح ترین و رک ترین فیلم سیاسی سال های پس از انقلاب اسلامی است، طی ماه هایی که ساخته و پرداخته شد، با حملات و تهاجم زیادی چه از جانب دشمنان و فتنه گران، و چه از جانب مثلا دوستان! رو به رو شد.
جالب این بود، آنانی که دو سال پیش در خیابان های تهران سطل زباله به آتش می کشیدند و فریاد "مرگ بر دیکتاتور" سر می دادند، یک بار دیگر نشان دادند که پایش بیفتد، در زمینه فرهنگی، خودشان از هر دیکتاتور و مستبدی سرتر هستند!
برخوردهای خشن وحشیانه، موضع گیری های تند و متعصبانه فتنه گران را، پیش از این در برابر فیلم سینمایی "اخراجیها 3" دیدیم که همه توان خود را به کار گرفتند تا با آن مقابله کنند. از فحاشی و تحریم گرفته یا علم کردن فیلمی غیرسیاسی که هیچ ربطی به فتنه نداشت، برای مقابله با فروش اخراجیها، تا کپی برداری غیراخلاقی و انتشار سی.دی غیرقانونی برای مقابله با استقبال مردمی از اخراجیها که الحق مردم هم استقبال خوبی از آن نشان دادند و فتنه گران همچنان در سوز و گداز خود باقی ماندند.
چند روز گذشته، فتنه گران دندان های خود را برای مقابله با فیلم "قلاده های طلا" نشان دادند و خط و نشان کشیدند که اگر این فیلم پخش شود ما فلان می کنیم و چنان! سینما به هم می ریزیم و ...!
گویند روزی "ملانصرالدین" خواست از روی پل رد شود. مردی با الاغش از مقابل آمد و سد راه او شد. پس از جروبحث های بسیار، ملانصرالدین گفت:
- اگر نگذاری من اول رد شوم، همان کاری را که با اهالی روستای قبلی انجام دادم با تو خواهم کرد..
مرد ترسید و کنار رفت تا ملا بگذرد. وقتی از او پرسید که مگر با اهالی روستای قبلی چه کرده است؟ ملا گفت:
هیچی. آنها از روی پل کنار نرفتند، پس من رفتم کنار تا آنها اول بگذرند!"
و این درست همان چیزی است که پس از مرگ کودک ناقص الخلقه فتنه 8 ماهه سال 88 شاهد بودیم، که هر از چندگاهی، صدایی از خود بروز می دهند بلکه عده ای ساده لوح باورشان شود جنبش سبز لجنی گنجی و موسوی، کروبی و گوگوش، رجوی و پهلوی، نوری زاد و نوری زاده، بی.بی.سی و اسرائیل همچنان زنده است و همین اندک، خیلی بیشمارند! آن قدر که خودشان نمی توانند همدیگر را به حساب آورند و تاب تحمل یکدیگر را از کف داده اند!

متاسفانه برخی مسئولین ذی ربط نیز با فیلم "قلاده های طلا" برخوردی خلاف آن چه تصور می رفت، انجام دادند و از اکران آن جلوگیری کردند که جای بسی تامل و توجه دارد.
باوجودی که گفته می شود اصلاحات بسیاری در "قلاده های طلا" صورت گرفته، ولی ظاهرا همین ته مانده هم مجوز نمایش نگرفته است.
ضمن خسته نباشید به برادر عزیز و متعهد "ابوالقاسم طالبی" و همه عوامل و دست اندرکاران فیلم، از فیلمبردار و هنرپیشگان گرفته تا همه آنهایی که هر یک به نوعی در به انجام رساندن این اتفاق بزرگ سیاسی سینمایی تاریخ سینمای ایران شریک بودند، سوالاتی در ذهنم نقش بسته که بد نیست کسی پاسخ گوید:
- مگر شورا یا گروهی قبل از صدور مجوز ساخت فیلم، فیلمنامه را نمی خوانند تا اگر قرار است اصلاحاتی صورت بگیرد، همان جا روی کاغذ انجام گیرد نه بعد از صرف هزینه کلان و ساخت فیلم؟
- مگر نه این که طی 33 سال گذشته، بزرگ ترین ضربات به نظام، از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت آیت الله بهشتی گرفته تا انفجار و شهادت رجایی و باهنر رئیس جمهور و نخست وزیر، و دیگر ترورها و بمب گذاری ها، توسط عوامل نفوذی دشمن و بخصوص منافقین صورت گرفته است؟ پس چطور است که نشان دادن خیانت نفوذ این جنایت کاران، مشکل دارد و ...
آیا نباید در تاریخ ثبت شود که خائنان، چه ظلم عظیمی در حق ملت ایران و بخصوص خانواده، همکاران و همرزمان خود روا داشته اند؟
من که کاره ای نیستم تا از علت و عللی که برای عدم نمایش "قلاده های طلا" اعلام نشده سر دربیاورم، فقط خواستم خسته نباشیدی گفته باشیم به عواملی که بخصوص در شب های ماه مبارک رمضان، از افطار تا سحر زحمت کشیدند و این فیلم را به این جا رساندند.
مخصوصا آقای طالبی با آن قلب خسته و شکسته اش که زیر تیغ جراحی هم رفته، ولی بجای استراحت و خوش نشینی، احساس وظیفه کرده و همچنان میدان دار دفاع از ارزش های اسلام و انقلاب اسلامی است.
به قول امام راحل "ما مامور به انجام وظیفه هستیم نه مسئول نتیجه".
بدون شک، آقای طالبی و دوستان و همکارانش، آن چه را وظیفه خطیر خویش در پرده برداری از چهره کریه منافقانه فتنه 88 داشتند، انجام دادند؛ حال ادامه این کار بسته به نظر و نگاه مسئولین امر است.
امیدوارم با تدبیر و دوراندیشی مسئولین امر شاهد نمایش عمومی این فیلم ارزشمند باشیم.
همه عوامل فیلم "قلاده های طلا" خسته نباشید و اجرتان با بی بی دوعالم فاطمه زهرا (س).
و مطمئنا "والله لایضیع اجرالمومنین"
لازم نیست علنى موضع گرفتن؛ چه لزومى دارد؟ علنى موضع گرفتن نسبت به یک نقطهى ضعف در یک مسئول، شما خیال میکنید که چقدر کمک میکند به حل آن مشکل؟ هیچى. گاهى اوقات هست که انسان اگر یک چیزى را بدون علنى کردن دنبال علاجش باشد، بهتر علاج خواهد شد، تا اینکه یک چیزى را انسان جنجالى کند. بله، یک وقت هست که هیچ چارهاى جز علنى شدن نیست؛ آنجا بله، انسان علنى میکند؛ لیکن اینجور نیست که تصور بشود اگر چنانچه یک ایرادى، اشکالى در مجموعهى مسئولین اجرائى کشور وجود دارد و رهبرى با آنها مخالف است، حتماً بایستى این را در بلندگوها بیان کند؛ نه، گاهى اوقات مصلحت قطعى در این است که انسان یک چیزى را علنى نکند.
حالا اینجا نگوئید آقا حقیقت و مصلحت. این تقابل حقیقت و مصلحت جزو آن حرفهاى محکم نیست. خود مصلحت هم یکى از حقائق است. اینجور نیست که هرچه اسم مصلحت رویش بود، این یک چیز منفىاى باشد. بعضى اینجور خیال میکنند: آقا مصلحتاندیشى میکنید؟ خوب، بله، گاهى انسان مصلحتاندیشى میکند. خود مصلحتاندیشى یکى از حقائقى است که باید به آن توجه داشت؛ این جزو مسلّمات و واضحات اسلام است. البته این مسئله حالا جاى بحث و شکافتنش نیست، اما جزو مسلّمات است. صلاح نیست گاهى اوقات انسان یک چیزى را علنى کند. فرض کنید یک نقطهى اشکال کوچکى هست، این را ده برابر بزرگش کنند، مایهى ناامیدى و مایهى سیاهنمائى و اینها قرار بدهند؛ چه لزومى دارد؟ خوب، انسان این را به شکل دیگرى حل میکند. بنابراین موضع نگرفتن علنى، ناشى از این علل منطقى و معقول است.
عزیزان من! شرط اصلى فعالیت درست شما در این جبههى جنگ نرم، یکىاش نگاه خوشبینانه و امیدوارانه است. نگاهتان خوشبینانه باشد. ببینید، من در مورد بعضىتان به جاى پدربزرگ شما هستم. من نگاهم به آینده، خوشبینانه است؛ نه از روى توهم، بلکه از روى بصیرت. شما جوانید - مرکز خوشبینى - مواظب باشید نگاهتان به آینده، نگاه بدبینانه نباشد؛ نگاه امیدوارانه باشد، نه نگاه نومیدانه. اگر نگاه نومیدانه شد، نگاه بدبینانه شد، نگاه «چه فایدهاى دارد» شد، به دنبالش بىعملى، به دنبالش بىتحرکى، به دنبالش انزواء است؛ مطلقاً دیگر حرکتى وجود نخواهد داشت؛ همانى است که دشمن میخواهد.
شرط دیگر این است که در قضایا افراط وجود نداشته باشد. طبیعت جوان، طبیعت تحرک و تندى است. این دورهى زندگى شما را ما هم گذراندهایم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اینها بوده. تندى را میدانم چیست. خیلى هم به ما نصیحت میکردند که آقا تندى نکنید، ما میگفتیم که نمیفهمند چقدر لازم است تندى کردن. میدانم تصور شما چیست، اما حالا از ما بشنوید دیگر. مراقب باشید تندروى، انسان را پیش نمیبرد. با فکر، تصمیم بگیرید. البته جوانِ امروز از جوان دورهى ما فکورتر است؛ این را به شما عرض بکنم. شما امروز جوانهائى هستید که تجربهتان، اطلاعتان، آگاهىهایتان از آن دورهى جوانى ما - از پنجاه سال پیش از این - خیلى بیشتر است؛ قابل مقایسه نیست با جوان امروز. بنابراین توقع اینکه شماها مدبرانه و فکورانه فکر کنید و بدون تندروى، بدون افراط و تفریط توى قضایا، رفتار کنید، توقع زیادى نیست.
4/6/1388
بیانات در دیدار دانشجویان و نخبگان علمی
گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛
حمید داودآبادی از معراج بازمانده هایی است که هنوز هم در این روزگار به دنبال روزنه ای است برای نماندن!
بعد از جنگ تلاش کرد با نوشتن و روایت گری از روزهای نگفته آن هشت سال؛ جاماندنش را از قافله معراجی ها تسکین دهد ...
امروز برای چه بایدهای انقلاب و جشنواره های بعد از انقلاب به سراغش رفتیم و گفت و گویی با وی داشتیم که متن کامل این مصاحبه در ذیل آمده است...
امام از جوان هایی که اهل لعو و لعب بودند انقلابی ساخت...
نقش ولایت و رهبری امام بود که باعث انقلاب شد، امام خمینی با ولایت بود که امام شد؛ خیلی ها دنبال این هستند که امام را به عنوان یک انقلابی ساده نشان بدهند؛ اما باید بدانند امام با همه رهبران انقلاب های جهانی فرق می کرد چون این نقش ولایت امام بود که باعث انقلاب شد.
نسل جدید امروز باید بدانند اگر حضرت مسیح جسم مرده را زنده می کرد، امام روح های مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد؛ با جوان هایی که در خیلی از محلات تهران لهو و لعب می کردند.
امام با این جوان ها انقلاب کرد؛ امام از خارج کشور نیرو نیاورد. امام با توپ و تانک انقلاب نکرد. امام روح شرافت را در این جوان ها زنده کرد .امام کاری کرد که این جوان ها متوجه شوند که راه و مسیر قبلی آنها اشتباه بوده؛ امام در انقلاب حرکت را ایجاد کرد و جوان ها به دنبال امام حرکت کردند ...
وظیفه سازمان های فرهنگی ما این است که این حرف ها را نشان دهند. نه این که با تصویر های اشتباه نشان دهند که مثلا انقلاب با 4 تا شعار و چند تا اعتراض شکل گرفته.
در این راستا همه سازمان ها و رسانه ها مخصوصا صدا و سیما کم کاری می کند. بعد از انقلاب اگر به کتاب ها و جشنواره ها و فیلم ها نگاه کنید واقعا حرف خاصی از انقلاب نزده اند و حقشان را ادا نکرده اند.
حتی اگر راجع به شهیدی هم فیلم می سازند از او چهره آرتیستی به مخاطب نشان می دهند، در چهره سازی اشتباه می کنند چرا وقتی می خواهند از شهیدی مانند اندرزگو حرف بزنند از ولایی بودن صحبت به میان نمی آورند؟
این شهید این قدر ارتباط نزدیک با امام داشته! ما فکر می کنیم جوان های ما ندیده و نشنیده علم غیب دارند، خودشان باید این شخصیت ها را بشناسند. ما از جوان ها انتظار داریم پیشرو جبهه انقلاب باشند. مسئولین فرهنگی بدانند اگر امام حرفی می زد اولین عامل به حرفش خودش بود.
آقایانی که انتظار هزار و یک جور عمل از نسل سوم دارید، خودتان خیلی از نبایدها را انجام ندهید!!!
این مسئولین اگر ادعایی دارند، بیایند انگیزه انقلابی که امام در ما ایجاد کرد را در این جوان ها زنده کنند.
به نظر من، ما از نظر محتوا در آثار انقلابی بعد از سی سال دچار افت کیفیت شده ایم. ما ادعا می کنیم اول اردیبهشت 59 "انقلاب فرهنگی" صورت گرفته، در حالی که این خیال باطل است؛ اساس انقلاب ما فرهنگی و معنوی بوده، انقلاب فرهنگی در همان بهمن 57 شکل گرفته.
آیا در جشنواره های ما این فرهنگ انقلابی و معنوی رواج داده می شود؟
چرا این مسئولین بعد از برگزاری جشنواره ها، برای آسیب شناسی کاری انجام نمی دهند که این همه برنامه چه تاثیری در انتقال فرهنگ انقلابی داشته؟
مگر وظیفه وزارت و فرهنگ ارشاد، به غیر از انتقال مفهوم انقلاب است؟
اگر وظیفه بر گسترش موسیقی غرب و پاپ تعریف شده، که در زمان شاه این مسائل بهتر بود!
پس ما برای چه انقلاب کردیم؟ اولین جایی که مردم بعد از انقلاب ویران کردند، سینماها و مشروب فروشی ها بود؛ وقتی مردم ما انقلاب کردند، حرفشان این بود که ما خوراک فرهنگی می خواهیم.
الان حتی در صداو سیما هم فیلم های مشکل دار اخلاقی پخش می شود.
ما مسلمانی مان مشکل دارد!
پیرامون جشنواره فیلم فجر هم به نگاه من فقط آدمهای فیلم باز برای فیلم شرکت می کنند. آیا نسل جوان وسعش برای پرداخت هزینه فیلم های جشنواره می رسد؟
وزارت فرهنگ و ارشاد ادعا می کند ما 2000 کارت برای دانشجویان در نظر گرفته ایم! پس ما بقی دانشجویان سهمشان چه می شود؟ جشنواره یعنی ما باید وظیفه فرهنگی انجام بدهیم، اما تیراژ فرهنگی ما بسیار پایین است.
آقا بارها گفته اند تیراژ کتاب های ما باید به یک میلیون در سال برسد؛ ما کم کاری می کنیم که به این جا نرسیده ایم، همه این ایرادات به خاطر این است که ما مسلمان شدنمان ایراد دارد!
ما باید خودمان «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» باشیم؛ ما باید خودمان از خودمان حساب کشی کنیم. راه حل این ماجرا این است که ما باید فرهنگ را بومی سازی کنیم، اگر من کتاب یا نشریه ای چاپ می کنم باید احساس کنم مخاطب این مطلب بچه خود من است.
اشکال بسیاری از مسائل فرهنگی ما، وجود تفاوت فرهنگی بین اقشار جامعه است. وقتی بسیاری از مسئولین ما بچه ها یشان در خارج از کشور درس می خوانند، معلوم است از مشکلات آموزشی مدارس معمولی بی خبرند.
همین تفاوت فرهنگی و آقازادگی باعث می شود که مدیر فرهنگی از معضلات فرهنگی بی اطلاع باشد.
در همین راستا در انتخاب مسئول فرهنگی، سلیقه ای عمل می شود و کسی نگاه نمی کند که ببنید آیا این آقا که مثلا دبیر فلان جشنواره شده، اصلا در این حیطه تخصص دارد یا نه؟
وقتی در مملکت ما سردار رویانیان مدیرعامل باشگاه پرسپولیس می شود، دیگر فاتحه مملکت خوانده است.
بروید تحقیق کنید ببینید سالانه بودجه فرهنگستان هنر و ادب فارسی چه قدر است و بر مبنای این بودجه آیا خروجی داشته اند یا خیر!
بسیاری از آدمهای این سازمان ها، به کار فرهنگی به دید کار نگاه می کنند نه وظیفه! اگر این طور بود، پس شهدای ما باید نیمه های شب می گفتند ساعت کاری گذشت پس جنگ تعطیل!
برای کار انقلابی باید غیرت داشت. این سازمان های ارشاد بروند ببینند کدام کتابشان با این همه امکانات بیشتر از 3000 تیرار داشته است؟
من جوان هایی می شناسنم که به تنهایی بدون بودجه، به سراغ خانواده های شهدا رفته اند و کتابی درآوردند که به تیراژ 12 و 13 رسیده، این مشکل در مسئولین ستاد فجر هم هست. چند سال یک آقایی را مسئول فلان ستاد فجر و فلان هفته دفاع مقدس می گذارند، آخر سر هم هیچ خروجی ندارد. باید کارها را به جوان ها بسپارند که این انقلاب تحرکی کند. دهه فجر با یک زنگ مدرسه و بوق کشتی پیامش را منتقل نمی کند.
یکشنبه 16 بهمن 1390
خبرگزاری دانشجو
شاید سال 1384 بود که عباسی – از بچههای بنیاد شهید – تماس گرفت و گفت:
- یه خانم ایرانیالاصل که ساکن آمریکاست، اومده موزهی شهدا و داره دربارهی عکاسی جنگ تحقیق میکنه. من دیدم یکی از کسانی که میتونه کمکش کنه، تو هستی. بیارمش پهلوت؟
مثل همیشه، قبول کردم و روز بعد، عباسی همراه با دختر خانمی 21 ساله با تیپ ظاهریای تعجببرانگیز که خارجی بودنش را بیشتر فریاد میزد تا ایرانی بودنش، به محل کارم آمدند.
حرف زدنش، مثل اکثر آنهایی که تازه فارسی یاد میگیرند بود. جالب و چهبسا خندهدار! با وجودیکه تسلط کاملی بر کلمات نداشت، ولی کاملا با مفاهیم فارسی و بهخصوص فرهنگ دفاع مقدس آشنایی داشت.
ظاهرا پهلوی چندتایی عکاس جنگ رفته بود که دربارهی "عکاسی جنگ" برایش صحبت کرده بودند ولی حرفهایش نشان میداد دنبال چیز دیگری است.
با توجه به اینکه در موسسهای تحقیقاتی کار میکرد که ظاهرا کارشان بررسی و انتشار تصاویر ویژه از مقبرهها و گورستانها بود - و نمونهای هم از کشور عراق با خود داشت - زیاد عجیب ندیدمش.
وقتی خودش را معرفی کرد، جا خوردم:
- من نگار عظیمی پدرم ایرانی است. مسلمان شیعه. مادرم فرانسوی است و خودم در سوئیس بهدنیا آمدهام. در آمریکا زندگی میکنم و در دانشگاههای آنجا در رشتهی علوم سیاسی درس میخوانم و فعلا بهلحاظ فعالیت کاری، بین بیروت و بغداد در تردد هستم. بهزبانهای انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارم. با عربی و فارسی هم خوب آشنا هستم و مقداری هم آلمانی بلدم. برای برخی نشریات آمریکایی از جمله هفتهنامهی "نیویورک تایمز" هم مطلب مینویسم.
جالبتر وقتی بود که گفت:
- از وقتی اومدم ایران، در طول هفته، دو یا سه بار به بهشتزهرا میروم.
- بهشتزهرا؟ چهطور؟ مگه اونجا چه خبره؟
- نمیدونم. ولی وقتی به اونجا میروم، یک حس عجیبی دارم. نمیدونم چه حسییه، ولی خیلی برایم خوب و دلنشینه. این حسرو دوست دارم. اصلا اونجا احساس غریبی نمیکنم.
- خب معلومه. چون ایرانی هست، احساس میکنی اونا برادرای خودت هستند.
- آه بله. اتفاقا همینه. آره. وقتی به عکسهای روی تابلوهاشون نگاه میکنم، حس خوبی دارم. احساس دوستی باهاشون دارم. بله بهقول شما عین برادرام میمونند.
و همین شد که رفتیم سر بحث "عکس در جنگ"
وقتی گفتم: "یکی از موضوعاتی که نمایانگر این است که جنگ ما با همهی جنگهای دنیا فرق دارد، همین عکس است."
- چهطور مگه؟ حتما شما هم میخواهید از این ادعاهای گنده بکنید؟
- نه ادعا نمیکنم. یک سوال: شما که دربارهی عکس در جوامع مختلف از جمله عراق و لبنان کار کردی، کجا دیدی که یک رزمنده در جبهه، پشت عکس خودش حدیث، روایت یا قطعه شعری عرفانی بنویسد و بهدوستش هدیه بدهد؟ اصلا کجای دنیا دیدی که یک جوان 16 ساله، قبل از اینکه داوطلبانه به جبهه برود، خودش برود عکاسی و بهقول ما یک عکس حجلهای بگیرد و بگوید وقتی شهید شدم، دوست دارم اینرا روی حجلهام بزنید.
و وقتی گفتم: "بعضی از عکسها با آدم حرف میزنند."
قیافهاش را کج کرد و گفت: "اینهم از اون ادعاهاست."
- خب باشه حالا بهت میگم. ببینم تو دوستپسر داری؟
اینرا که گفتم، رنگش پرید. با ناراحتی گفت:
- مسائل خصوصی من بهشما ربطی نداره. لطفا وارد این چیزها نشید.
- نهخیر نمیخوام وارد مسائل شخصی شما بشم. میخوام ببینم میدونی عشق و دوستی یعنی چی؟
- خب معلومه. همه میدونند.
- نه. میخوام بدونم تو میدونی؟ تجربه کردی؟
- چهطور مگه؟
و همان شد که دوستی خودم و مصطفی را تعریف کردم.

- ااااا ... این داره با من حرف میزنه. هر طرف میرم انگار داره به اونطرف بهمن نگاه میکنه ...
خندیدم و گفتم: "تو که میگفتی این حرفا ادعاست و خرافاته."
عصبانی شد و گفت:
- برو ... این چه حرفییه. چشمهای مصطفی داره با من حرف میزنه.
گفتم: "بذار بعدا عکسهای مصطفی را برایت میریزم روی سی.دی."
عجولانه نپذیرفت. گفت: "نه. نمیتونم منتظر بمونم."
و دوربین عکاسی حرفهایاش را درآورد و از عکسهای مصطفی بر صفحهی کامپیوتر عکس گرفت.
وقتی وسایلش را جمع کرد و خواست برود، از او پرسیدم:
- الان نسبت به شهدا چه احساسی داری؟
نفس عمیقی کشید و باغرور گفت:
- احساس میکنم همهی اونا برادرهای عزیز من هستند. من به مسلمان بودن خودم افتخار میکنم. من هر جای دنیا که بروم، با افتخار میگویم که پدرم یک مسلمان شیعهی ایرانی است، پس منهم یک ایرانی شیعه هستم.
و نشانی مزار مصطفی را گرفت و رفت.
دیگر او را ندیدم و تا همین امروز هم خبری از او ندارم.
البته اگر در اینترنت نام او را جستوجو کنید، با برخی مطالب و نوشتههایش روبهرو خواهید شد.
این هم لینک خاطرات با مصطفی بودن:
برای دل تنگىهای این روزها ...
کشف خانه معشوق پس از 29 سال دوری!
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ - حمید داودآبادی
بعد از انتشار مطلب " بدجوری باختی دکتر حسین علایی!" در وبلاگم، چندتایی نظر و پیام بازخورد مشابه همدیگر برایم آمد و درنهایت هم دیروز دوشنبه، پیامی آمد که بعدا معلوم شد از طرف شخص آقای حسین علایی است که شماره تلفن برای تماس داده بود. امروز ساعت 3 موفق شدم با شماره ایشان تماس بگیرم که توضیحاتش را برای تان منتشر می کنم.
آقای علایی اظهار داشت:
"بنده هیچ گونه قراردادی نه با بنیاد حفظ آثار و نه با پِژوهشگاه دفاع مقدس و نه موزه جنگ نه داشتم و نه دارم. هیچ کتابی را هم با ناشری قرارداد نبسته ام. تاکنون هم کتابی از من منتشر نشده است. فقط کتابی نوشته ام که مرکز مطالعات جنگ به دلیل همین مسائل، یک سال و نیم است که از انتشار آن خودداری کرده است. بنده تا امروز هیچ پول حرامی نخورده ام. حلال آن جوری را هم که شما گفتید، نخورده ام. هرکس مدعی شده قراردادی به نام من بسته اند، دروغ می گوید. در برخی کارها هم در رابطه با دفاع مقدس نظر بنده را خواستند که صلواتی انجام دادم و پولی نگرفته ام. شش سال است از مصلا رفته ام و قضایای آن جا هیچ ربطی به من ندارد. از پنج سالگی با امام خمینی آشنا شدم و به او ارادت داشتم و حالا هم که فوت کرده دارم. خیلی هم بیشتر از برادران سپاهی دیگر با آقای خامنه ای مراوده و ارتباط داشته ام."
بنده نیز برای این که ابهامات این قضیه برایش روشن شود، ایشان را ارجاع دادم به کتابی که ایشان برای تدریس متون دفاع مقدس نوشته اند و دو تن از دوستان نزدیکش، تا از آنها پی گیر قراردادهایی که چه بسا به نام او بسته شده، بشود.
این هم پیامک های بنده به آقای علایی و پاسخ های ایشان:
سه شنبه 11/11/1390
ساعت 15:17
داودآبادی: سلام. برای نشان دادن صداقت، توضیحات شما را در وبلاگم منتشر می کنم! البته با اجازه، پیام های با اسامی مختلف ولی با آی.پی شما را هم منتشر می کنم!
ساعت 15:32
علایی: با سلام. لطف کنید با هماهنگی باشد و به مسئله دامن نزنید. در ضمن من آی.پی اختصاصی ندارم.
ساعت 15:40
علایی: با سلام. پیشنهاد می کنم متن را از وبلاگتان بردارید و به موضوع خاتمه دهید و بر دوستی ها بیفزائید.
ساعت 17:42
داودآبادی: با سلام. لطفا اول شما مطلبتان را از بی.بی.سی، آمریکا، اسرائیل، راه سبز بردارید! به روی چشم من هم برمی دارم!
ما مثلا دوستان، مطلب تان را بد فهمیدیم، آنها که روزی دشمن بودند چطور؟ هیچ فکر کردید در اوضاع امروز بدتر از جنگ، چه خوراک تبلیغاتی به دشمنان دادید! اگر زمان جنگ یک بسیجی کار امروز شما را مرتکب می شد، خود شما چه برخوردی با او می کردید سردار؟!
بد نیست به پیام های گذاشته شده با اسامی مختلف دقت کنید:
شماره آی.پی: 2.146.200.240
پنجشنبه، ۶ بهمن ۱۳٩٠ - ٧:٢٠ ب.ظ
ایشون رفته جنگیده مملکت شما رو حفظ کرده، بعد ایشون مصداق اون حدیث گرانقدریه که بالا نوشتین یا شما؟؟؟؟
خیلی باختی آقای نویسنده
قیامتی هم هس
نویسنده: مرتضی
شماره آی.پی: 2.146.200.240
پنجشنبه، ۶ بهمن ۱۳٩٠ - ٧:٢۵ ب.ظ
خلاصه مطلبت: تهمت، تهمت، تهمت
تا زمانی که ایشون از شما حمایت میکرد هرچی میخورد حلال وطیب بود تا از شما برگشت، شد حروم خور؟
نویسنده: امید
شماره آی.پی: 2.146.157.35
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ - ۸:۱٧ ق.ظ
فقط پیام های موافق رو چاپ میکنی؟ سانسور تو خونتونه! لااقل 2تا نظر مخالفم چاپ میکردی که تابلو نشه!
نویسنده: امید
پاسخ:
وقتی کسانی مثل تو پیدا میشن که حتی جرات ندارند اسم و رسم درست حسابیشون رو بنویسن و هر دفعه به یک نام و اسم مستعار، چرت وپرت می نویسند، برای چی باید آنها را تایید کنم؟
بنده حداقل این شجاعت را دارم که نام و مشخصاتم معلومه. نمی روم در سوراخی پنهان شوم و سربلند کنم و یه چرتی بگم ودر برم یک سال قایم شوم!
شما هم که از بس بیشمارید! منتظرید تا یک نوشته به مذاقتان خوش بیاید، راحت باشید. فکر کنید پیروز شدید و با همین پیروزی که خودتان هم نمیدانید چیست و برای چیست، محشور شوید!
ومطمئن باشید اگر قرارباشد روزی آمریکا به ایران حمله کند، بین خانه من وتو، موسوی وعلایی وکروبی و همه وهمه، هیچ فرقی نمی گذارد و همه را زیروحشیانه ترین بمب های خودش می گیرد.
و مطمئنا آن وقت، بازنده ذلیل آن است که دلش را به تحریم ها و حملات غربی ها به ایران خوش کرده!
وقتی کسانی مثل تو پیدا میشن که حتی جرات ندارند اسم و رسم درست حسابیشون رو بنویسن و هر دفعه به یک نام و اسم مستعار، چرت وپرت می نویسند، برای چی باید آنها را تایید کنم؟
بنده حداقل این شجاعت را دارم که نام و مشخصاتم معلومه. نمی روم در سوراخی پنهان شوم و سربلند کنم و یه چرتی بگم ودر برم یک سال قایم شوم!
شما هم که از بس بیشمارید! منتظرید تا یک نوشته به مذاقتان خوش بیاید، راحت باشید. فکر کنید پیروز شدید و با همین پیروزی که خودتان هم نمیدانید چیست و برای چیست، محشور شوید!
ومطمئن باشید اگر قرارباشد روزی آمریکا به ایران حمله کند، بین خانه من وتو، موسوی وعلایی وکروبی و همه وهمه، هیچ فرقی نمی گذارد و همه را زیروحشیانه ترین بمب های خودش می گیرد.
و مطمئنا آن وقت، بازنده ذلیل آن است که دلش را به تحریم ها و حملات غربی ها به ایران خوش کرده!
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱٠/۱۱/۱۳٩٠ - ۱۱:۱۱ ق.ظ
شماره آی.پی: 2.146.157.35
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ - ۸:۱۸ ق.ظ
شما زمان جنگ تو قسمت تدارکات و آشپزخونه و اینا بودی فکر کنم، درسته؟
نویسنده: رضا
شماره آی.پی: 2.146.157.35
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ - 8:47 ق.ظ
بسم رب الشهداء والصدیقین
جناب آقای داوود آبادی؛ سلام!
متن سراسر توهین و هتاکی و تهمت شما به یادگار دفاع مقدس حاج حسین علایی را خواندم. به قول یک دوستی، تمام حرف شماها که علیه سردار جنگ شوریده اید، یک چیز بیشتر نیست، اینکه از خط جدا شده ای و منحرف و فاسدی! یک نفر از شما نیست که منطقی بگوید اشکال مقاله ی حسین علایی از نظر متن چه بود؟ آیا گفتن ظلم ستمشاهی، جرم است؟ من مانده ام که شما چرا از اسم "دیکتاتور" انقدر وحشت دارید؟ جالب است که او از دیکتاتوری شاه سخن گفته، شما او را به طرفداری از شاه متهم می کنید!! و جالبتر اینکه خودتان را شاه و دیکتاتور میدانید! اگر اینچنین است، آیا شما به خون شهدا خیانت نکردید؟
شما باختی که به سادگی به افراد تهمت میزنی! چقدر از زندگی و وضعیت مالی علایی اطلاع داری؟ از منزل ساده اش در شهرک کلاهدوز - نه در نیاوران و الهیه - چقدر باخبری؟ علایی یک ریال هم نه از مصلی نه از به قول تو قرارداد و جاهای دیگر پول نگرفت! این را می توانی از دوستان اطلاعاتی ات بپرسی! اینکه مصلای تهران محل نمایشگاه شده، چه ربطی به علایی دارد؟ اینگونه هتاکی های شما ثابت کرد: علایی با افتخار، پیروز شد.
نویسنده: رزمنده
شماره آی.پی: 2.146.229.147
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ - ٩:۴۸ ب.ظ
سلام . این آقا امید راست میگه. شما اصلا نظرات مخالف رو تایید نمی کنید. در صورتی که بنده نه فحشی دادم نه اهانتی کردم! فقط نظر مخالفم رو گفتم. آدرس ایمیل هم گذاشتم که نگی خالی می بندم.
نویسنده: رزمنده hazim_148@yahoo.com
شماره آی.پی: 2.146.229.147
دوشنبه، ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ - ۱٠:۳۴ ب.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم
برادر عزیز رزمنده
با سلام و ارادت به همه رزمندگان دوران دفاع مقدس
از دلسوزی جنابعالی نسبت به ارزشهای انقلاب اسلامی متشکرم
از آنجا که بسیاری از اطلاعات ارائه شده در مطلب ذکر شده نسبت به بنده از جمله درباره چاپ کتاب و قرارداد با دستگاه های فرهنگی از اساس نادرست می باشد لذا چنانچه تمایل دارید می توانید با اینجانب با شماره ... تماس حاصل نمایید تا ان شاء الله ابهامات رفع گردد.
لازم به ذکر است که اگر شماره شما را داشتم خودم با شما تماس میگرفتم.
با درود به روان پاک حضرت امام خمینی (ره) و همه شهدای دوران انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی
نویسنده: حسین علایی
شماره آی.پی: 2.146.157.35
نویسنده: امید
شماره آی.پی: 2.146.157.35
نویسنده: رضا
شماره آی.پی: 2.146.157.35
نویسنده: رزمنده
شماره آی.پی: 2.146.229.147
نویسنده: رزمنده
شماره آی.پی: 2.146.229.147
نویسنده: حسین علایی
شماره آی.پی: 2.146.200.240
نویسنده: مرتضی
شماره آی.پی: 2.146.200.240
نویسنده: امید
اگر شکم های تان را انباشته از حلال کنید، بعید نیست آن را از حرام هم پر کنید.
پیامبر اسلام حضرت محمد (ص)
سرداردیروز و دکتر باخته امروز!
جناب آقای حسین علایی
مردم ایران، از قدیم الایام ضرب المثل جالبی دارند که خیلی به حال امروز می خورد:
"طرف شیر مادرش را خورده، ولی سینه او را گاز می گیرد."
وقتی نامه ات را خواندم، ناخواسته یاد حدیث ارزشمند بالا و به دنبال آن ضرب المثل مذکور افتادم!
هنوز جای پوتین هایت، بر استخوان های پاره پاره ای که روزی تحت امر تو، برای دفاع از دین، شرف و ولایت، در فکه و شلمچه جان خویش بر کف نهادند و این روزها بر شانه ها روانند، به چشم می خورد.
هنوز شادمانی همراهان و همرزمان امروزت، از تحریم های قلدران جهانی علیه جمهوری اسلامی فراموش مان نشده که برای سقوط نظام اسلامی لحظه شماری می کنند.
هنوز خیابان های تهران، سرخی خون شهیدان علم و فضیلت، علی محمدی، شهریاری و همین اواخر احمدی روشن را بر خود دارد و خیال خام فتح و ظفر صهیونیست ها، و همراه با آن تبلیغات مسموم فتنه گران را نظاره می کند.
خیلی باختی!
اگر فکر کردی افتخار هشت سال دفاع مقدس به آن است که بر شانه هایت نهادی، سخت در اشتباهی.
افتخار امروز، استواری و پایداری در کوچه بنی هاشم، در کنار ولایت است نه در برابر او ایستادن و شاد ساختن دشمنان.
خیلی خیلی باختی!
هشت سال همراهی و همرزمی با شهیدان را به سادگی فروختی.
می دانی چرا؟
از بس به دنبال "جهاد اصغر" بودی و خود را غرق – نمی گویم حرام، ان شاالله که حلال! - دنیا ساختی که از محاسبه نفس خویش بازماندی!
و آن قدر که در افراط، از همقطارانت نیز جلو افتادی که مراعات جایگاه و شان خویش را هم نکردی.
جالب است مرد جلیل القدر آقای "عبدالحسین روح الامینی" که فرزندش "محسن" غریبانه در ایام فتنه کشته شد، برای آن که دشمنان سوء استفاده نکنند، بزرگوارانه لب فروبست، و همه آن چه را بدخواهان نظام جمهوری اسلامی بافته بودند، پنبه کرد.
ولی تو! دایه دل سوزتر از مادر شدی، گریبان چاک دادی، دیده بسته، دهان گشادی و هر آن چه سال ها در ذهن مریضت تلنبار کرده بودی، نثار نظام ساختی.
یک سوال ساده:
در روز عاشورای 1388 که فتنه گرانی که امروز بر مظلومیت شان می گریی و برایشان یقه می درانی، حرمت اباعبدالله الحسین (ع) را شکستند و آن کردند که یزیدیان در سال 61 هجری مرتکب شدند، آقای روح الامینی کجا بود؟
در کدام صف محکم و استوار سینه سپر کرده بود؟
علیه نظام، در کنار بهائیان و منافقین، یا در صف بنیان مرصوص حزب الله در برابر فتنه گران؟!
حسین حسین (ع) می گفت، یا همچون همقطاران تو، میرحسین، کروبی، مسعود رجوی، مریم رجوی، رضا پهلوی و گوگوش را به یاری می طلبید؟!
و تنها خدا داند به خاطر همین صبر و گذشت عظیم پدری این چنین دل سوخته، که ضرباتی بس سهمگین علیه نظام جمهوری اسلامی از جانب منافقین و بدخواهان را خنثی کرد، در سرای باقی، جایگاه فرزندش دلبندش در کجاست.
واقعا تنها لحظه ای توانسته ای خود را جای آن مرد صبور بگذاری؟!
با آن چه که در همان ایام از تو دیدیم، بسیار بعید می دانم بصیرت و صبری چنین عظیم و ارزشمند داشته باشی!
دوم خرداد 76 هجدهم تیر 78 و از همه مهم تر فتنه 88 ، علیرغم تلخی ای که در خود داشتند، شیرینی بزرگی هم داشتند و آن این بود که برگ های خشکیده و پلاسیده، شاخه های آویزان نامطمئن، با تندبادی که وزیدن گرفت، از درخت تنومند نظام اسلامی جدا شدند.
همین که امثال حجاریان، عبدی، تهرانی، گنجی، نبوی، خوئینی ها، باغی، سروش و همه فتنه گران و فتنه سازان این سال ها، در برگریزان این ایام فروافتاده و از صف انقلاب اسلامی جدا شدند، برای ملت مسلمان ما جای بسی شکر دارد.
چقدر باختی سردار؟!
آن قدر که جرات به خرج داده و آموخته های دوستانت را زود رو کردی. همان که حضرت امام خمینی (ره) را آیت الله نامیدند و آن گفتند که اکبر گنجی فاسد و ملعون ذکر کرد.
و تو، امروز درست همان راهی را می روی که گنجی رفت و خود، نه به موزه تاریخ، که به زباله دان تاریخ پیوست و حتی برای آنان که همچون دستمالی نجس از او و امثال او بهره بردند، بهایی ندارد و در کوچه پس کوچه های غربت، بر صندلی می ایستد و برای مفسدین و دریوزگان داد سخن می دهد.
خوب حق نمک را ادا کردی!
فقط کافی است لحظه ای با خود بیندیشی اگر امام خمینی و انقلاب اسلامی نبودند، تو امروز کجا بودی و چه می کردی؟!
33 سال ملی گراها، منافقین، کمونیست ها و همه سهم خواهانه زیاده طلب، از لفظ "انقلاب اسلامی" گریزان بودند؛ ولی شاید باورش برای من یکی سخت باشد کسی که عنوان "سردار دفاع مقدس" را یدک می کشد، این روزها که دیگر همه چیز خود را به پای فتنه گران قربان کرده و بلندگوی آنان شده، "انقلاب اسلامی ایران" را "قیامی مردی و فراگیر" بخواند که "ظرف حدود یک سال توانست شاه را از کشور بیرون کند."
همین خود نشان گر نگاه سوء جنابعالی نسبت به تاریخ ایران و به خصوص ریشه های انقلاب اسلامی است.
تو، درحالی بسیار مشعوف از این هستی که بتواند در سالگرد انتشار مقاله اهانت آمیز "رشیدی مطلق" علیه امام خمینی، نقش امروزین او را ایفا کنی، به سادگی تمام حرکت های اسلامی و مردمی از شهید نواب صفوی تا 15 خرداد 1342 و تبعید 15 ساله حضرت امام را نادیده گرفته و پیروزی انقلاب فقط اسلامی را، ثمره اشتباه تاکتیکی شاه در انتشار مقاله روزنامه اطلاعات می دانی؛ و این که چه بسا اگر آن مقاله نوشته نمی شد، همه تلاش و توان امام و خون شهدای مظلوم در زندان های شاه به هدر و بی فایده بود و هیچ انقلابی صورت نمی گرفت و همچنان حکومت جبار پهلوی بر سر کار بود!
واقعا چه کسی به تو اجازه داده است که کتاب ها و متون درسی دانشگاهی دفاع مقدس را بنگاری تا دردانشگاه ها توسط استادی بدتر از خودت (که هیچ ارزش و مقداری نمی بینم نام او را ذکر کنم) تدریس شود؟!
تو شروع انقلاب اسلامی با هزارن شهید را "خیلی ساده" می دانی که "بهانه آن را خود حکومت فراهم کرد."
وقتی نگاهت به تاریخ انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی این گونه است، واویلا بر آن چه بر سر تاریخ دفاع مقدس خواهی آورد. آن هم کتب و متونی که به چند ناشر مختلف بفروشی و نان حلال ابتیاع فرمایی!
یادت می آید که؟!
یا قراردادهای متعدد و کلانت با این جا و آن جا برای به اصطلاح طرح های پژوهشی دفاع مقدس!
واقعا اگر موسسه نشر آثار امام نسبت به این ظلمی که تو در حق ثمره تلاش و رهبری حکیمانه امام خمینی (ره) کرده ای سکوت کند، باید فاتحه آن جا را خواند.
جالب تر این که به اصل خویش رجوع کرده و ضمن طرفداری از حکومت پهلوی و به خصوص شخص شاه، نارضایتی مردم را فقط "رفتار غلط مامورین امنیتی شاه" می دانی و به همین سادگی ساواک و حکومتگران پهلوی را از سال ها جنایت و ظلم تبرئه می کنی!
وقتی رضا ربع پهلوی! بداند چنین سینه چاکانی در جنبش سبز لجنی دارد، باید هم که با رهبران فتنه همراه و هماهنگ شود.
تو با نمک نشناسی تمام، انقلاب اسلامی را قیامی خوجوش مردمی بدون رهبری امام می دانی که در نهایت آن، "با رهبری امام خمینی همه مردم علیه وی بسیج شدند"
واقعا جای امام خمینی در نهضتی که سال ها برای آن زحمت کشید، به تبعید رفت و مجاهدان دلیرمردی چون آیت الله حسین غفاری، آیت الله سیدمحمدرضا سعیدی، آیت الله سیدمحمود طالقانی و اندرزگوها و دیگران در راه آن شکنجه ها شدند و خون شان در زندان ها مظلومانه ریحته شد، کجاست؟
اگر روزی دیگر - که چه بسا دیر نباشد - دیدیم و خواندیم در همین روزنامه اطلاعات "دعایی مطلق"! مقاله ای همچون آن چه "اکبر گنجی" قهرمان گریزپای اصلاحات و همرزم گوگوش! به نام حسین علایی در محکومیت امام خمینی در راه انداختن قیام علیه شاه، تعجب نخواهیم کرد!
که این همه، از انباشت مال حلالی است که چه بسا به قول پیامبر اسلام (ص) به کسب مال حرام نیز بیانجامد!
آقای علایی !
فقط کافی است نگاهی به کارنامه اقتصادی و مثلا فرهنگی خود و همفکران و همکیشانت، بعد از پایان جنگ بیندازید.
شمایان که از همان آخرین ماه های پایان جنگ و پر کردن جام زهر و نوشاندن در کام روح الله، از یکدیگر سبقت گرفتید و برای جبران عقب ماندگی اقتصادی خویش از ستادی ها و تهران نشینان، تهاجم اقتصادی انجام دادید! و مصلای بزرگ امام خمینی که سرانجام نمایشگاه عرضه کالای شب عید، فروش البسه مد روز، فلان و بهمان گردید، نمونه بارز عملکرد جنابعالی است!
آقای علایی!
کافی است فقط برای یک بار هم که شده، به اصلاح طلبانی مدعی شان هستید، نگاهی بیندازید.
نه! اصلا 9 دی 1388، روز قدس و 22 بهمن هر ساله را نمی گویم. بلکه منظورم آن عده ای است که سنگ شان را بر سینه می زنید:
سعید حجاریان، عباس عبدی، اکبر خوشکوش، خسرو تهرانی، سعید منتظری، احمد منتظری، سیدمحمدعلی ابطحی، فائزه هاشمی، محمد نوری زاد، عمادالدین باغی ...
همان ها که (استغفرالله) رذیلانه شهادت امام حسین (ع) را قربانی خشونت جدش رسول الله (ص) خواندند و تو لب برنیاوردی!
آنانی که 8 سال تمام در دولت افتضاحات، به تمسخر شهدا و بسیج پرداختند و به نیابت از منافقین، برای قبورتروریست های اعدامی "لعنت آباد" گریستند و در روزنامه هاشان سوگواری کردند.
در خارج نیز از میهن گریختگان:
علیرضا نوری زاده، محسن سازگارا، گوگوش، رضا پهلوی، فرح پهلوی، اکبر گنجی، فاطمه حقیقت جو، علی اکبر موسوی خوئینی، محسن مخملباف، حسین حاج فرج دباغ (سروش)، حسن یوسفی اشکوری، مهدی هاشمی، سیدعطاالله مهاجرانی، محسن کدیور، جمیله کدیور، مریم رجوی، مسعود رجوی، شیرین نشاط، شهرنوش پارسی پور، عبدی کلانتری، شیرین عبادی، فریبا داودی مهاجر و ... همه آنان که هر یک به نوعی، ذلیلانه به آغوش غرب پناه بردند و روزی خواران صهیونیست ها شدند.
باور نداری؟
همین خانم حقیقت جو، در یکی از دانشگاه های آمریکا، کرسی "بررسی جنگ ایران و عراق" راه اندازی کرده است. اتفاقا شدیدا به کمک امثال تو نیاز دارد. جالب است که او خود بهتر از همه می داند طراحان و حامیان مالی این کرسی، کسی نیست جز موسسه ای یهودی که مستقیما زیر نظر صهیونیست ها فعالیت می کند!
حالا بقیه را خودت بهتر می شناسی، بگیر برو تا آخر.
سردار دیروزی!
اگر واقعا غیرت زمان جنگ را داشتی و به نوشته هایی که چه بسا به تحریک و سفارش دوستان می نویسی و شده ای پیشمرگشان، معنقد بودی، آن لباس مقدس را از تن درآورده و سینه سپر می کردی! نه اینکه فرصت طلبانه هر از چندگاه نوایی از خود بروز دهی!
همواره برای خودت مصونیت قائل بودی و این به خاطر لباس سپاه و این فقط احترام و حرمتی بود که همرزمان قدیم برایت نگه داشتند، نه برای شخص خودت1 بدان امید که از راه برگردی.
درد شما از آن جا آغاز شد که نان حلال خوردید!
بله نان حلال!
نمی گویم حرام خوردید، که اطلاع ندارم و نمی توانم یوم القیامت پاسخگو باشم.
حلال مسئله دار خوردید!
از چند جا حقوق رسمی می گیری؟
حق مشاوره، قراردادهای مختلف مثلا فرهنگی و تحقیقاتی تحت عنوان دکتر، با ارگان های نظامی، پژوهشکده ها، بنیادها و ...
درست از هنگامی که از نزدیک با عملکرد برخی بنیادها و موسسات مرتبط با دفاع مقدس آشنا شدم، همواره این سوال برایم وجود داشت:
"چرا باید در هر بنیاد، موسسه، سازمان فرهنگی، پژوهشگاه و موزه و ... رد پای آقای علایی وجود داشته باشد؟!"
واقعا چرا؟
خودت تا به حال شمرده ای چند قرارداد، به نام مستقیم خودت و یا از طرف تو، با این موسسات و مراکز بسته شده که بازده کاری و نتیجه؟ الله اعلم.
کی جرات می کند از سردارعلایی بپرسد نتیجه فلان قرارداد کلان مثلا فرهنگی چه شد؟!!
من هم از ظلم و بی عدالتی می نالم ولی مطمئنا نه مثل تو!
نه مثل شما که بعد از جنگ، رزمنده ها را ویلان و سرگردان وانهادید و خود به شغلی شریف شتافتید!
من هم از خانه 2000 متری دوست عزیزت در فلان شهرک شکایت دارم که فقط خودش، زنش ودختر وپسرش در آن زندگی می کنند. از بقیه چیزها بگذزیم که شرم دارم بگویم. تف سر بالاست.
خداوکیلی این را جواب بده:
سهم هر نفر ایرانی از بیت المال مسلمین چند اتومبیل، چند متر خانه و چفدر حقوق است؟
اگر توانستی در برابر دوستان گرامت بنشینی و این را بپرسی، نشان داده ای که هنوز غیرت زمان جنگ در خونت جریان دارد!
کاش برای یک بار هم که شده به بذل و بخشش های دوران نخست وزیری میرحسین موسوی اشاره ای می کردی تا ما هم معنای عدالت از منظر شما را بفهمیم!
"کارخانه جوراب آسیا" (استارلایت زمان طاغوت) را که یادتان می آید؟!
مگر نه این که جناب موسوی آن را به آقای "هادی غفاری" تندروی دوآتشه دیروز و امروز! هدیه کرد؟! برای چه؟ برای این که ایشان جهت تبلیغ دین مبین اسلام "بنیاد الهادی" یا به قول دوستان قدیم ایشان همان "کاخ الحادی" را بنیان نهد، و به نشر ... بپردازد!
باشگاه بدن سازی، سالن عروسی، دندانپزشکی، مهد کودک و .... همه آن چیزی بود که آقای غفاری از هدیه آقای موسوی نصیب انقلاب کرد و امروز هم آن بنای عظیم، ملک شخصی ایشان شده است.
فقط به این سوال یک بسیجی ساده پاسخ بده و بس:
فروش کتابی که برای تدریس دفاع مقدس در دانشگاه ها نوشته ای، به چند ناشر بدون اطلاع دیگران، چه حکمی دارد؟ حلال یا حرام؟
بستن قراردادهای سنگین مشابه، به اسامی مختلف با دوستانت در سازمان های فرهنگی برای کار مثلا فرهنگ دفاع مقدس، برای فردی که نیروی رسمی نظامی است، حلال است یا حرام؟
فقط این را بگویم:
ما هم از آن چه در ماه های اخیر بر شما رفته، به خوبی اطلاع داریم. درست مثل دوست همفکرت "محمد نوری زاد" که تا نانش بریده شد به همه پرید و شد منتقد دواتشه، ولی تا وقتی میلیارد میلیارد می چاپید، همه چیز آرام و خوب بود.
بنشین و با خود فکر کن که شاید قطع برخی مواجب که می پنداشتی روزی حلالت و حقت بوده! برکتی است که خدا می خواسته از انباشت زیادی مال حلال به حرام خواری نیفتی!
آقای علایی!
خلاصت کنم.
مشکل شما با شخص علی نیست، اصلی ترین مشکل شما با ولایت است!
که اگر در زمان امام راحل نیز جرات می کردید، آن می کردید که این روزها نشان دادید چه کاره اید و در کدام صف!
آقای علایی!
حواست را جمع کن تا ببینی در کوچه بنی هاشم، در کدام جبهه ایستاده ای؟!
که این بار، ملت غیور ایران در فرونشاندن فتنه خوارج صفتان، اثبات کرد دیگر نخواهد گذاشت تاریخ آن چه را در کوچه بنی هاشم بر مولا رفت، تکرار کند.
راستی! در نوشته اخیرت، چقدر راحت خود و خانواده ات را با اهل بیت اباعبدالله الحسین (ع) مقایسه می کنی! الله اکبر.
واقعا اگر فرد دیگری چنین عباراتی به کار می برد، خود و تو دوستانت، باران دشنام را بر آن نمی باریدید که سوءاستفاده از دین و ...!
اگر خیلی ساده لوح باشم، می گویم انشاالله گربه است و آن گونه که خواستی ترمیمش کنی، راست می گویی و نیت خیر داشته ای! ولی کافی است گشتی در شبکه های خبری غرب و سایت های ضدانقلاب از صدای آمریکا و بی.بی.سی گرفته تا منافقین و فتنه گران و هر که به نحوی با انقلاب اسلامی و بخصوص ولایت فقیه مشکل و عناد دارد، بزنی تا به راحتی مشاهده کنی در بین آنان چقدر سینه چاک و طرفدار پیدا کرده ای و شده ای سردار عزیز و حرّ آزاده و ...
واقعا خوب شد شهیدان همت و باکری امروز نیستند تا ببینند دوستان و بستگانشان، چگونه شده اند خوراک دائمی دشمنان اسلام و ایران. که لحظه ای عکس و اسمشان از صفحات آنها نمی رود!
پس خوب چشمانت را باز کن!
به راستی اگر امروز شهیدان همت، باکری، خرازی، متوسلیان، همه و همه بودند، جان بر سر دین و ولایت خویش می نهادند یا همچون برخی که نانخور نام آنانند، آبروی خویش را به پای سران فتنه و ضلالت قربان می کردند؟!
که این حقیقت را، آن روز با خون خویش و وصیت نامه شان که الحمدلله هنوز نپوسیده و مقابل چشمان است، به خوبی اثبات کردند.
فقط حواست باشد:
قیامت، چپ و راست نمی شناسد و فریاد از ظلم و بی عدالتی، دوست و آشنا ندارد.
اگر قرار بود عناوین حاجی، دکتر، مهندس، شهردار، سردار، رتبه، درجه و ... عاقبت کسی را بیمه کند، قبل از اینها، خیلی دیگر در صف محشر منتظر پارتی بازی هستند!
آن دنیا نه با شهدا - که این قدر دیگران و من و تو خودمان را به آنها می چسبانیم و پز همسری و همرزمی شان را می دهیم - در پیشگاه عدل الهی حاضر خواهیم شد، که با اعمال و کرداری که تا گور با خود داریم، محشور می گردیم.
به قول امام عزیز:
عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.
راستی! بد نیست سری هم به وصیت نامه همانان که سنگشان را بر سینه می زنیم، بزنیم!
به قول امام راحل: این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می کند.
به سر دوران هجر و رنج آمد
زمان کربلای پنج آمد

همین طور که توی حال و هوای خودم بودم و سرگرم تصحیح یکی دو تا کتاب های آماده انتشارم، زنگ پیامک باعث شد تا به طرف گوشی برم.
"هاشم اسدی" بود. جانباز عزیزی که به دفاع از اهل بیت (ع)، در نبرد با اشغالگران آمریکایی در نجف اشرف یک دست و دو پای خودش را فدا کرده:
"امروز با زبان روزه بازار داغ شهادت را تمام کردم و به حال تمام شهدای سه راه شهادت غبطه خوردم. مخصوصا بوجاریان و هاتف."
همین که پیامکش رو خوندم از پسرم پرسیدم امروز چندمه؟
وای این روزها در سه راه مرگ چه خبر بود؟
اگر دلتون خواست و حوصله داشتید، کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "بازار داغ شهادت" رو که درباره عملیات کربلای پنجه بخونید.

اولین روزهای بهمن 1365
عملیات کربلای پنج
شلمچه - سه راه مرگ
بر خلاف شب و روز اول، آتش دشمن خیلی سنگین شده بود و این برای امثال من که گول آرامش لحظات اولیهی ورودمان را خورده بودیم، شوکهکننده بود. یک آمبولانس تویوتا، مجروحهای پست امداد را سوار کرد تا به عقب منتقل کند. ماشین پر بود؛ اصلا جای خالی نداشت. مجروحها پس از خداحافظی، در ماشین جای گرفتند. «قاسم گودرزی» که یک پایش را چند ماه قبل در عملیات از دست داده بود و حالا مصنوعی بود، پای دیگرش هم ترکش خورده بود. شیشهی عقب آمبولانس شکسته بود. او بهزور از آنجا سوار شد و روی همان لبهی پنجره نشست. در حالی که میخندید، دستش را به طرف ما تکان داد و گفت: خداحافظ بچهها ... ما رفتیم تهرون ...
هنوز آمبولانس چند متری از پست امداد دور نشده و حرف قاسم تمام نشده بود که در مقابل چشمان ناباورمان، گلولهای مستقیم را دیدیم که از سمت چپ، از تانکی عراقی شلیک شد و عجولانه از پهلو، از در عقب پشت راننده وارد شد. در حالی که وحشیانه از طرف دیگر خارج میشد، بدنهای تکهتکه را که بعضی در حال سوختن بودند، هرکدام به طرفی پرتاب کرد. صحنهی رقتانگیزی بود. با منهدم شدن آمبولانس و در پی آن آتش گرفتنش، امکان جلو رفتن نبود. جالب آن بود که رانندهی آمبولانس و پسرخالهاش که در کنارش نشسته بود، هر دو سالم به بیرون پرت شدند و توانستند خود را به پست امداد برسانند. اجساد شهدا در جاده پخش شدند و عراق از شادمانی زدن آمبولانس پر از مجروح، با خمپارهی 60 آنجا را زیر آتش گرفت تا کسی نتواند جلو برود.
یک آن از همان فاصلهی چهل-پنجاه متری، متوجه تکانخوردنهای مشکوک شدم. با خودم گفتم امکان دارد کسی از آنها زنده باشد و به کمک نیاز داشته باشد. بیخیال خمپارههای افسارگسیخته شدم و با ذکر وجعلنا به طرف آمبولانس دویدم.
کنارش که رسیدم، سریع روی زمین دراز کشیدم. سعی کردم در فرصت اندک، با چشمانم اطراف را بکاوم و هر که را زنده است، پیدا کنم. تنهای تنها، کنار آمبولانسی که میسوخت، دراز کشیده بودم، ولی هیچ ندیدم جز تکههای بدن که در حال جان دادن بودند؛ دستها، پاها و سرهایی که به اطراف پاشیده بودند. آنچه از دور دیده بودم، چیزی نبود جز تکانهای غیر ارادی دست و پاهای قطعشدهی شهدایی که بدنشان متلاشی بود.
یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروحها را سوار کنیم. مجروحهای بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام میگفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.
ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آنجا که جا داشت مجروحها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار میدادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. نالهی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمیشد کرد. معلوم نبود کی وسیلهی دیگری برای بردن مجروحها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، بهزور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروحها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.
نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهنمان رسید، نذر کردیم تا سالم از سهراه مرگ رد شود. همین که به سهراه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.
در مقابل چشمان وحشتزده و مبهوت ما، گلولهی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمیشد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروحها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش میسوختند. صدای دلخراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمیخاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچوقت فکر نمیکردم جیغ مرد، اینگونه سوزاننده باشد.
به زمین و زمان فحش میدادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: بسه دیگه ... جا نداره،
به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابهی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینهی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هقهق بگریم. نه فقط من، همهی بچهها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب میکرد و هوا تاریک میشد! قاطی کردم. هذیان میگفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمیفهمیدم کجا هستم و چه میکنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش میکردم که جلوی چشمانم داشتند میسوختند و من فقط تماشاچی بودم.
رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس میکردم خدا آنجا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا میبرم. میگم که من نمیخواستم شهید بشم و این بهزور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب¬شده، یه ورق کاغذ بهم بده تا توی اون بگم توی سهراه مرگ شلمچه چی گذشت.
شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩٠/۱۱/٤ - حمید داودآبادی

