خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/۳۱

آن که فهمید:
راننده‏ی آژانس بود. سن و سالش حدود 50 رو نشان مى‏داد. شاید هم بیشتر. همین که دهان باز کرد و گفت:
- ببخشید آقا کجا تشریف مى‏برید؟
فهمیدم. با آن لهجه‏ی غلیظی که داشت، راحت مى‏شد فهمید. بى‏مقدمه پرسیدم: "ببخشید آقا، شما ارمنی هستید؟"
که اونم راحت و خون سرد گفت: "بله. چطور مگه؟"
- هیچی همین جوری. حتما بچه‏ی شیرمردی؟
برگشت نگاهی با لبخند انداخت و گفت: "از کجا فهمیدی؟"
- خب ارامنه یا توی مجیدیه زندگی مى‏کنند یا خیابون شیرمرد.
- نه خب جاهای دیگه هم هستند.
- ولی شما اهل شیرمردی.
- خود شیرمرد که نه. خیابون پدرثانی مى‏شینیم.
دیگه صحبت مون گل انداخت.
اصلا من درباره‏ی دینش چیزی نپرسیدم. خودش شروع کرد. گفت:
- من از دین شما مسلمونا، عاشق دو تا امام تون هستم.
خیلی برام جالب بود. یه ارمنی عاشق دو تا از امامای ما بود. اصلا اجازه نداد بپرسم کدام؟ ادامه داد:

- قبل از انقلاب توی یه پادگان اطراف مشهد سرباز بودم. اونایی که با هم خدمت مى‏کردیم، یه ارادت خاصی نسبت به امام رضا داشتند. یه شب یکی از سربازا حالش خیلی خراب شد. دکتر پادگان که فقط بلد بود آمپول بزنه، گفت که این تا صبح دووم نمى‏یاره. وسیله و امکاناتی هم که اون رو ببریم شهر نبود. بیچاره داشت بال بال مى‏زد. رفیقاش بالا سرش نشسته بودند زار زار گریه مى‏کردند. یه دفعه همشون با هم داد زدند یا امام رضا، شما غریبی، اینم این جا غریبه، خودت این جوون رو به مادرش ببخش ...
خب من ارمنی هستم. به امام رضا احترام مى‏ذاشتم ولی اون اعتقادی که اونا داشتند، نداشتم. گرفتم خوابیدم. ولی اونا شروع کردند به دعا و راز و نیاز. هوا هنوز روشن نشده بود. صبح نشده بود که  با سروصدای اونا از خواب پریدم. اصلا باورم نمى‏شد. اون که گفتن مردنى‏یه، از همه سرحال تر بود. شنگول شنگول. از اون روز به بعد هر وقت مى‏رم مشهد مى‏گم آقا دمت گرم.

- خب اون یکی دیگه امام کدومه؟
- این رو که دیگه باید خودت بدونی. امام حسین. خودم و خونوادم عاشقشیم. من خونه‏مون نزدیک "مسجد الرضا" توی خیابون پدرثانى‏ یه. ماه محرم که مى‏شه، همه‏مون مشکی مى‏پوشیم برای آقا. شاید باور نکنی، برو از رفیقای خودت توی همون مسجد بپرس "وارطان" کیه؟ ماه محرم، من پای سماور مسجد هستم. چایی مى‏دم دست عزادارا. اگه یه شب شام هیئت نبرم خونه، زن و بچه‏ام مى‏ریزند دم مسجد که ما امشب شام آقا رو نخوردیم ...
بغض گلوم رو گرفته بود. این کی بود و ما ...


آن که نفهمید:
سه‏شنبه شب 30 فروردین خونه‏ی یکی از آشناها، توفیق یا نکبت، هر چی که بود، نشستم پای ماهواره. این چند روزی که ارتش عراق به پادگان اشرف حمله کرده و انتقام قتل عام مردم عراق رو در ایام صدام از اونا مى‏گیره، خیلی مشتاقم تا تصاویری از اونا ببینم.
شبکه‏ی تلویزیونی "سیمای آزادی" منافقین، گزارشای مستندی از کشته شدن تعدادی از نیروهاشون توسط ارتش عراق پخش مى‏کرد. ناخواسته یاد اون وقتی افتادم که مردم کرد شمال و شیعیان جنوب عراق علیه صدام قیام کردند و چیزی نمونده بود که پیروز بشند. منافقین سوار بر تانک ها و نفربرهای تا دندون مسلح، درحالی که وانمود کردند جزو انقلابیون هستند، وارد شهرها شدند و هنگامی که مردم به استقبال شون اومدند، همه رو به رگبار بستند و تعداد زیادی زن و بچه رو به خاک و خون کشیدند. اون هم کجا، جایی که اصلا کشور خودشون نبود. درحالی که مشغول خیانت به کشودر و هم وطنای خودشون بودند، به آنهایی که حالا منافقین خاک شون رو غصب کرده بودند هم رحم نکردند. خب این از خصلت های بارز منافقه.

یکی از قدیمیای منافقین داشت لحظات مثلا شهادت یکی از رفقاش رو به نام اکبر با آب و تاب تعریف می کرد:

- توی درگیری یه گلوله خورد توی سینه‏ی اکبر. بغلش کردم تا ببرمش توی آمبولانس. همین طور که توی بغل من داشت آخرین نفس هاشو می کشید، مدام فریاد مى‏زد "یا مریم مقدس".

خیلی جالب شد. اسمش اکبر بود ولی لحظات جون دادنش فریاد می زد "یا مریم مقدس". فکر کردم حتما مسیحی بوده و حضرت مریم (س) را صدا مى‏زده. ولی ادامه تعریف هم رزم منافقش ماجرا رو جالب تر کرد. اون گفت:

- اکبر فریاد مى‏زد "یا مریم مقدس" و خواهر "مریم رجوی" رو صدا مى‏زد ...

واویلا. منافقی که ادعای مسلمانی و مثلا شیعگی هم داشت، در لحظه‏ی جون دادن، به جای شهادتین و الله اکبر، فریاد مى‏زند "یا مریم مقدس" و مریم رجوی رو صدا مى‏زند و جان به شیطان تقدیم مى‏کند!


برای آشنایی بیشتر و بهتر با فرقه‏های فاسدی که خود را به جای خدا در مغز افراد سست جای مى‏دهند، بد نیست این خاطره را که یکی دو سال پیش در وبلاگم گذاشتم، بخوانید:

از "رجوی" پرستی، تا "موسوی" پرستی!

هیچ گاه "اشخاص" را ملاک شناخت "حق" قرار ندهید
بلکه "حق" را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید.
مولا امیرالمومنین (ع)

سال های اول پیروزی انقلاب اسلامی، که در جلوی دانشگاه تهران، با بسیاری از هواداران "مسعود رجوی" - سرکرده‌ی "سازمان مجاهدین خلق ایران" همان منافقین معروف - برخورد داشتم که غالبا به بحث مى‏گذشت، همواره این سوال برایم مطرح بود که:
"چرا هواداران رجوی، این قدر خشک مغز هستند که به هیچ وجه هیچ نظر و منطقی را نمى‏پذیرند و حاضرند چشم بسته و کورکورانه، در راه رجوی، خود را به کشتن بدهند."

سال 1360، هنگامی که "گوهر" دخترک جوان، در کوچه های شهر شیراز، به پیرمرد خوش سیما و استاد اخلاق و دین، حضرت آیت الله دستغیب نزدیک شد و بلافاصله پس از سلام که با جواب سلام مهربانانه‌ی پیرمرد همراه بود، 15 پوند مواد منفجره‌ی "تی.ان.تی" را که زیر چادر به خود بسته بود، منفجر کرد، و به دنبال آن نیز پیرمردان 70 – 80 ساله، فقط به جرم این که امام جمعه بودند و بر منبر و محراب از دین مى‏گفتند، در عملیات انتحاری منافقین به شهادت رسیدند، بیشتر ذهنم درگیر این شد که:
"مگر رجوی کیست و چه مى‏گوید؟"

بعدها، در طی سال های جنگ و بعد از آن، بیشتر بر این مسئله حساس شدم. وقتی مرداد 1367 در عملیات مرصاد، هنگامی که چندین هزار نیروی مثلا مجاهد - که اکثرا تحصیل کرده‌ی خارج از ایران بودند و القاب دکتر و مهندس را نیز از آمریکا و اروپا با خود یدک مى‏کشیدند - سوار بر تانک و نفربر، آمدند تا دیوانه وار از جاده‌ی آسفالت وارد شهرهای ایران شوند و به قول خودشان 3 روزه تهران را فتح کنند، تعجبم بیشتر شد. چرا که یک بچه هم به سادگی مى‏فهمید که با 5000 نیرو و سوار بر تانک و نفربر، نمى‏توان در عمق 600 کیلومتری یک کشور وارد شد و به سادگی متلاشی خواهند شد.

وقتی یکی از بچه ها، از جیب دختری منافق، دفترچه‌ی یادداشت کوچکی بیرون آورد، تعجبم خیلی بیشتر شد. دخترک در یکی از صفحات دفتر خاطراتش نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد. باید بروم از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم."

یعنی یک بچه مسلمان شیعه، فقط به خاطر آن که هوادار رجوی است، برای قضا شدن نمازش وجدان درد گرفته و مى‏خواهد برود پهلوی اعضای مرکزیت سازمان – و حتی نه خود مسعود – طلب مغفرت و توبه کند!

بى‏خود نبود که در همان عملیات مرصاد، دخترکان و پسران جوان منافق، وقتی در محاصره مى‏افتادند و کار را تمام شده مى‏دیدند، ضامن نارنجک را کشیده، مقابل صورت خود قرار مى‏دادند – که مثلا چهره و اثر انگشتان شان از بین برود و قابل شناسایی نباشند – و عربده مى‏زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
و با انفجار نارنجک، به وحشیانه ترین نوع، به زندگی خود خاتمه مى‏دادند.

بله! من هم تعجب کردم.
چرا:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
مگر آنها ادعای مسلمانی و حتی شیعگی ندارند، پس شهادتین و "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله" چی شد؟!
شهادتین یک فرد مسلمان کجا رفت؟
جایی نرفت.
"مسعود و مریم جای آن را گرفتند."
به همین سادگی!

چند سال پیش، وقتی دولت فرانسه "مریم رجوی" را بازداشت کرد، 8 تن از منافقین، در برخی کشورها، با همین نوع شهادتین گفتن مسعود و مریم، خودشان را به آتش کشیدند. یعنی بر روی خود بنزین ریختند، آرام بر زمین نشستند و با ذکر مریم و مسعود، خود را به تلی از آتش تبدیل کردند. چند تایی از آنها از شدت آتش سوزی، جان باختند.

بگذریم!
من هم فکر مى‏کردم دوران متعصبان خشک مغز، که افراد زمینی را برای خود در حکم خدا جای مى‏دهند و شبانه روز به پرستش آنان مشغولند، تمام شده است.

من هم فکر مى‏کردم دیگر کسی حاضر نیست آدم همنوع خودش را، به جای خداوند خالق قرار دهد و بت پرستی از نوع جدید رواج داشته باشد!
ولی دیدم.

تعجب نکنید. همین امروز دیدم.
امروز صبح یک شنبه 9 اسفند 1388، یکی از مسئولین سابق صفحه‌ی "جبهه و جنگ" روزنامه‌ی "جمهوری اسلامی" (یا به قول دوستی ادیب و نکته پرداز، "روزنامه‌ی سه قطره خون") که چند سالی است مثلا در زمینه‌ی دفاع مقدس قلم مى‏زند، سر زده به محل کارم آمد.

از همان اول گلایه کرد که چرا به او سر نمى‏زنم و از این حرف ها. هنوز روی صندلی ننشسته بود که با همان لحن تند و طلبکارانه‌ی همیشگی، شروع کرد به تکه انداختن:
- این چه وضعیه ... چرا با مردم این جوری مى‏کنید ... مگه شما مسلمون نیستید ... مگه به قیامت و معاد اعتقاد ندارید ...
فهمیدم که مى‏خواهد به مسائل سیاسی و حوادث بعد انتخابات بپردازد. سعی کردم با خنده و شوخی، مسیر حرف را عوض کنم که او ول کن نبود.
- یعنی خدا و پیغمبر فقط توی ولایته؟ ... دین و معادتون شده آقا؟ همه چیزتون ولایتتونه؟ مگه شما مسلمون نیستید؟

با خنده گفتم:
- مگه شما دین و ایمان و خدا و پیامبرتون کیه؟ کی گفته ما همه چیزمون شده آقا؟ ما دین داریم و ولایت ...

از او پرسیدم:
- ببینم، تو "س.ص" را که قبول داری؟
سریع گفت:
- آره که قبول دارم. خیلی هم قبول دارم. من از سال 55 با او دوستم.
"س.ص" که از دوستان قدیمی میرحسین موسوی است و متاسفانه در حوادث بعد از انتخابات دستگیر شد و به "بازداشتگاه کهریزک" منتقل شد. افشای ماجرای کهریزک هم کار او بود. جالب این بود که وی از قول او، ادعاهای عجیبی هم کرد که با خنده گفتم:
- ببین، اینا رو تو از خودش شنیدی؟ چون من کلی باهاش گپ زدم.
که گفت:
- خودش به من گفت، ولی بهش گفتن برای کسی تعریف نکن.

که گفتم:
"روز 13 آبان، من و اون با هم از میدان هفت تیر تا میدان ولى‏عصر قدم مى‏زدیم، شلوغی و درگیرى‏ها را مى‏دیدیم و با هم کلی صحبت کردیم. خب حالا که اون رو این قدر قبول داری، برو از همون بپرس، وقتی به اون گفتم:
- دوست دارم برم پهلوی موسوی و رو دررو باهاش صحبت کنم، ببینم حرف حسابش چیه.
اون گفت:
- حمید، تو و "م.د" و چند تای دیگه، بیایین بریم پهلوی موسوی تا بفهمین چی مى‏گه. فقط کافیه یک ساعت به اون اجازه بدن بیاد توی تلویزیون جلوی مردم حرف بزنه، اون وقت مردم مى‏فهمند عجب آدم خرى‏یه."

این را که گفتم، آقای دوست، اخم هایش در هم رفت و مثل پیرمردان معتقد و مومنی که کسی جلوى‏شان به مقدس ترین مقدسات اهانت کند، از ته حلقوم گفت:
- نعوذا بالله.
که با تعجب گفتم:
- ببخشید، مگه من به خدا یا پیغمبر اهانت کردم؟
که با عصبانیت گفت:
- تو مى‏گی نعوذا بالله، مهندس موسوی خره؟
که گفتم:
- اولا که من نمى‏گم، رفیق مشترک مون که گفتی خیلی قبولش داری، گفت اگر مردم حرفای موسوی رو گوش کنن، مى‏فهمند که داره لج بازی مى‏کنه و چقدر خره. تازه، چی شد که نعوذا بالله گفتی؟ مگه من به کی اهانت کردم؟ مگه کفر گفتم یا ...

اگر به دین و ایمان و خدا و پیغمبری که مى‏پرستد اهانت مى‏کردم، مطمئنا این قدر عصبانی نمى‏شد. با همان خشونت و تعصب که داشت داغ مى‏کرد، گفت:
- شما مهندس رو نمى‏شناسید. از مهندس موسوی مومن تر، پاک تر، سالم تر معتقدتر و ... وجود ندارد.

با همان تعجب دهه‌ی 60 گفتم:
- چی شد؟ تو تا حالا گیر مى‏دادی که ما همه چیزمون شده ولایت، ولی خود تو، همه دین و ایمانت شده موسوی و حاضر هم نیستی که بپذیری اونم اشتباه مى‏کنه؟
که بیشتر ناراحت شد.

وقتی گفت:
- چرا اجازه نمى‏دن مهنس بیاد توی تلویزیون با مردم حرف بزنه.
خندیدم و گفتم:
- اگر امروز اجازه بدن مسعود رجوی بیاد توی تلویزیون حرف بزنه، مهندس شما هم مى‏تونه بیاد حرف بزنه.
که کاملا به هم ریخت. گفت:
- یعنی مى‏خوای بگی موسوی با رجوی فرقی نداره؟

که گفتم: "اتفاقا همین رو مى‏خوام بگم. موسوی امروز، با این آشوب هایی که به راه انداخت، هیچ فرقی با مسعود رجوی نداه. جفت شون به انقلاب ضربه زدند."

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با عصبانیتی که تعصب خشک از نگاهش مى‏بارید، برخاست و گفت:
- من دیگه نمیام پهلوت.
و رفت.

تازه فهمیدم چه جوری برای بعضی افراد، به راحتی، خدا با هر چیز دیگری عوض مى‏شود و همین مى‏شود مجوز 8 ماه فتنه، شرارت و خیانتی جبران ناپذیر که اولش با دفاع و پرستش یک فرد که بعد 20 سال از غار ذهن خود خارج شده، شروع شد و نهایتش هم همراه و هم بازی شدن با منافقین، سلطنت طلبان، رقاصه و کاباره نشین ها بود که برای رسیدن به اهداف نامقدس خود، امام، دین، انقلاب و عاشورا را مورد اهانت قرار دادند. و این همه، فقط و فقط بر گردن کسی است که کبریت فتنه را دیگران به دستش دادند و او آتش شر و خشونت را برپا ساخت.

و آخرش هم همان شد که اغتشاش گران عاشورا، توهین کنندگان به مقدسات را "مردم خدا جوی" نامید و در سوگ منافقین و خائنینی که به حکم دادگاه انقلاب اسلامی اعدام شدند، اشک ریخت و آنان را فرزندان وطن نامید و تجلیل شان کرد.

این همان موسوی است که دهه‌ی 60، از مسئولین اصلی برخورد تند و صریح با منافقین بود و قلع و قمع شان کرد. حالا برای همان ها و تفاله هاشان اشک مى‏ریزد.

این را دیگر سخت مى‏شد پذیرفت، ولی دیدیم که شد.
اگر تا دیروز مریم رجوی برای موسوی کف مى‏زد، رضا پهلوی به او قوت قلب مى‏داد و مسعود رجوی او را تشویق به مقاومت مى‏کرد، امروز موسوی رسم وفاداری بجا آورده و در سوگ نیروهای تروریست و جنایتکار آنان، مى‏گرید و آنان را قهرمان، مومن، فداکار و حتما که شهید راه خویش، مى‏داند.

راستی، مهندس موسوی درباره‌ی "عبدالمالک ریگی" که طی 8 ماه اخیر کلی از موسوی و جنبش سبز لجنى‏اش طرفداری کرد، امید به پیروزی او مى‏داد و همواره افتخارش این بود که با ترور و قتل مردم بى‏گناه و سربریدن، نقشی مهم در جنبش سبز موسوی دارد، بیانیه‌ی محکومیت صادر نکرده؟

مى‏ترسم از خدا و نمى‏ترسم از کسی
مى‏ترسم از کسی که نمى‏ترسد از خدا




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/٢۳

بعد از ظهر یکی از روزهای گرم اردیبهشت 1366، "مسعود ده‌نمکی" آمد تا با هم به ملاقات "محسن شیرازی" در بیمارستان سجاد در میدان فاطمی برویم. محسن در عملیات کربلای هشت شدیدا مجروح شده بود و دست‌هایش توان حرکت نداشتند.

من، سیامک و مسعود، به بیمارستان رفتیم و ساعتی را پهلوی محسن ماندیم که نزدیک افطار شد. باز دوباره شیرین‌کاری مسعود گل کرد؛ او که ظاهرا تازه حقوق ماهانه‌ی بسیجش را گرفته بود، گیر داد که افطاری برویم بیرون. با وجود مخالفت‌های دکتر و پرستارها، هر‌‌‌طور که بود، برای یکی دو ساعت مرخصی محسن را گرفتیم و سوار بر تاکسی، به پیشنهاد مسعود، به طرف پارک ملت رفتیم.

مسعود گیر داد که باید افطاری را در بهترین رستوران بخوریم. بالاجبار مقابل پارک ملت، وارد رستورانی شدیم که تازه برای افطار باز کرده بود. تیپ حزب‌اللهی ما و قیافه‌ی لت و پار محسن در لباس بیمارستان که روی شانه‌هاش آویزان بود و کیسه‌ی سرمی که در دست داشت، باعث شد تا همه‌ی نگاه‌ها به طرف ما برگردد. من از خجالت آب شدم، ولی مسعود گفت:
- مگه چیه؟ مملکت مال ما هم هست. مگه ما دل نداریم که این‌جاها غذا بخوریم؟

گارسون که آمد، با تته‌پته خواست بفهماند که قیمت غذاهای این‌جا بالاست که مسعود، بی‌خیال دست گذاشت روی منو و برای همه‌مان غذا انتخاب کرد. من سرم را انداخته بودم پایین و غذایم را می‌خوردم. محسن هم بدتر از من. سیامک گفت:
- مسعود، چرا اون دخترا این‌جوری نگاه‌مون می‌کنند؟ مگه تا حالا آدم حسابی ندید‌ن؟

چند میز آن طرف‌تر، چند دختر جوان با ظاهری که از نظر ما بسیار زشت و ناشایست می‌آمد، نشسته بودند که دست از غذا کشیده و همه‌ی حواس‌شان به ما بود. با نگاه تند سیامک، روسری‌‌شان را کمی جلو کشیدند، ولی چشم از ما برنمی‌داشتند.

ساعتی بعد که غذا خوردیم، بلند شدیم تا برویم. مسعود که رفت دم میز حساب کند، خنده‌اش گرفت. جلو که رفتم تا ببینم چی شده، گفت:
- این آقا پول غذا رو نمی‌گیره.
با تعجب پرسیدم چرا؟ که صاحب رستوران گفت:
- پول میز شما رو اون خانم‌ها حساب کرده‌اند.
نگاهی به آن‌جا انداختم که جای‌شان خالی بود و رفته بودند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/٢٠

شهادت مسعود به نخی بند بود!
وای اگه اون گلوله‌ی مرگ‌آور مستقیم تانک عراقِ، فقط چند سانتی‌متر بالاتر می‌خورد!
نجات روشنفکران سینمای امروزی که همه‌ی عشق و افتخارشون شده چهار تا پز روشنفکری دادن توی فیلماشون و دست دادن با زن این و اون (و چه بسا دست دادن زوجه‌ی مکرمه‌ی خودشون با این و اون!) فقط به چند سانتی‌متر ناقابل بسته بود!

فکر کنم اگه دشمنان امروز ده‌نمکی، امروز این خاطره‌ی دیروزها رو بخونند، ننجون و جادوگراشون رو نفرین می‌کنند که چرا دیروز مسعود از صفحه‌ی تاریخ حذف نشد که امروز اخراجی‌ها بشود بلای جون شون تا همه‌ی بافته‌های پوچ‌شون رو بر باد بده!
وای اگه سبزهای لجنی بدونند در آن بیابان شلمچه چه گذشت؛ امروز با قدرت وحشتناک‌تری سربرفرمان "بی.بی.سی" انگلیس و "وی.او.ای" آمریکا، همه‌ی توان خودشون رو جمع می‌کردند تا از پخش اخراجی‌ها جلوگیری کنند تا کم‌تر پته‌شون در فتنه‌ی سال گذشته روی آب ریخته و شعارهای پوچ‌شون برای مردم رسواتر بشه!

جاتون خالی طبق سنوات گذشته، چند روز پیش همراه آقا "مجید جعفرآبادی" – از قدیمی‌های واحد تخریب قرارگاه و از نیروهای شهید "علی عاصمی" – خانوادگی شام مهمون آقا "مسعود ده‌نمکی" بودیم.
من که بدبختش کردم. تا تونستم دلی از عزا درآوردم و تلافی یکی دو سال گذشته رو سرش پیاده کردم.

اصلا انگار ماها آزار داریم!
بی‌خود نیست بهمون می‌گن: "شماها مشکل دارید!"
وسط عید و شادی خنده و مسخره بازیای من، یه‌دفعه جعفرآبادی گیرداد به کربلای پنج و منم شروع کردم به درآوردن ادای مسعود که توی سه‌راه مرگ جای ترکش های کهنه توی کمرش درد می‌کرد و عین گوسفند چهار دست و پا توی خاکریز وول می‌خورد!
ناله‌ای که اون از درد می‌زد، از بع بع گوسفند هم بلندتر بود. با این وجود راضی نمی‌شد خط رو ترک کنه و بره عقب.
تا مسعود گفت توی نفربری بود که یه گلوله‌ی تانک خورد زیرش ولی سالم رفت عقب، جا خوردم. اصلا حواسم نبود که مسعود اون جا بوده.

یه نکته پیش اومد که خیلی من رو به‌هم ریخت.
پسر بزرگم "سعید" که 22 سال رو رد کرده، به مسعود گفت:
- آقا مسعود، الان وقتشه شما همون کربلای پنج رو که دارید می‌گید، بسازید. من کتاب بابام‌رو که می‌خونم، همه‌ی تصویرای فیلم "نجات سرباز رایان" جلوی نظرم میاد.

حالم خیلی گرفته شد.
وای ... چقدر کم کاری کردیم!
به‌جای این که بگه: "فیلم نجات سرباز رایان رو که دیدم یاد خاطرات بابام افتادم"، برعکسش رو می‌گه!
اون و اونا تقصیر ندارند.
بله، "نجات سرباز رایان" چند سال زودتر از کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته شده!
ولی این که چرا ما امروز زبون باز کردیم و چه می‌خواییم بگیم و چه می‌کنیم، باید با نگاه همین بروبچه‌ها و نسل امروزی‌ها تست بزنیم؛ که یه‌دفعه به‌خیال خودمون کلی راه نریم که بفهمیم همش اشتباه بوده!

حواس‌مون باشه که وقت زیادی نداریم!
خورشید قطب جنوب هم که باشیم، آخرش باید غروب کنیم و غزل خداحافظی رو سر بدیم!
اصلا خوبه اصل خاطره رو همراه یه خاطره دیگه در ادامه‌ی اون، از کتاب "از معراج برگشتگان" بخونید. به‌ هیچ‌وجه نمی‌تونم دوباره اون تصویرها رو جلوی چشمم مجسم کنم.


عصر روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365، قصد کردیم یک سر به سنگر مسعود ده‌نمکی بزنیم. از کنار خاکریز راه افتادیم و رفتیم جلو. هر چه گشتیم، سنگر آنها را که قبلاً هم یک بار به آن‌جا رفته بودیم، پیدا نکردیم. از بچه‌های دیگر سنگرها سوال کردیم، سنگری را که سقف آن فرو ریخته بود، نشان دادند. با تعجب جلو رفتیم. در ورودی سنگر بسته شده بود و تنها، سوراخی تنگ برای ورود و خروج وجود داشت. مسعود را که صدا کردم، گفت: بیایید تو.

سینه‌‌خیز از سوراخ رفتیم تو. نفسم داشت می‌گرفت. ده‌نمکی، بهرامی و چند تایی دیگر از بچه‌ها دور هم جمع بودند. سنگر تاریک بود. تنها روزنه‌ی نفوذ نور، همان سوراخ ورودی بود. حالت خفقان به من دست داد. نفسم سخت بالا و پایین می‌آمد. فقط کافی بود یک کیسه‌گونی جلوی دریچه قرار بگیرد، تا نفس همه‌مان دربرود و خفه شویم. می‌خواستم هر چه زودتر خارج شوم. تعجبم از این بود که آنها چه راحت در این سنگر مانده‌اند.

قضیه را که جویا شدم، مسعود گفت: دیروز بعد از ظهر، یکی از لودرهای جهاد اومد توی خاکریز سنگر بزنه و سوله‌های کوچیک فلزی کار بذاره. آتیش دشمن شدید شد و بیچاره تند تند کار کرد. روی سنگر ما هم که خاک زیاد بود، فکر کرد خاکریزه، بیلش رو انداخت جلوی سنگر که یه‌دفعه دیدیم سنگر داره میاد روی سرمون. داد و بی‌داد راه انداختیم که نشنید و سقف همون‌‌‌طور می‌اومد پایین. شانس آوردیم روی سقف تراورس‌های کلفت و محکم بود. دست آخر یکی از بچه‌ها که بیرون بود، صدای ما رو شنید و به لودرچی گفت. خیلی خدا رحم کرد. بیچاره وقتی فهمید ما پنج شش نفری توی سنگر بودیم، وحشت کرده بود و گفت: «به‌خدا شانس آوردین. من می‌خواستم کل این‌جا رو به هم بریزم تا جا برای یه سنگر باز کنم.»
از دهنه‌ی سنگر که بیرون آمدم، نفسم تازه شد. هنوز در تعجب بودم که آنها با چه جرأتی آن‌جا مانده‌اند.
ساعتی بعد که از آن طرف رد شدم، از بچه‌ها شنیدم مسعود هم ترکشی نوش جان کرده و راهی عقب شده. حالم گرفته شد.

شدت آتش به حدی شده بود که حتی در روشنایی روز، به‌راحتی می‌شد گلوله‌های خمپاره را دید که بر زمین می‌نشست. در حالی که بالای دژ سرک می‌کشیدم تا جلو را بپایم، ناگهان چیزی که اول احساس کردم سنگ باشد، بر روی دژ خورد و منفجر شد. تازه فهمیدم که خمپاره 60 بود.

آفتاب در پشت ابرها، جا خوش کرده بود. هوا دلش گرفته بود. شاید هوس باران به سرش زده بود. اگر باران شروع می‌شد¬، کارمان زار بود. باران نیامده هم منطقه گل بود و راه رفتن در خط مشکل. نفربری که مجروح‌ها بر آن سوار بودند، از پست امداد حرکت کرد تا از سه‌راه مرگ رد شود. هر کس در دل نذری کرد تا سلامت بگذرد. صد تا صلوات هم من نذر کردم. چشمان هراسان‌مان را به آن دوخته بودیم. به سه‌راه که رسید، نگاهی به ‌تانک روبه‌رو انداختم که شر بزرگی برای ما شده بود. آتش دهانه‌اش وحشتم را بیشتر کرد. با صدایی که از ته گلویم خارج شد، آهسته گفتم: زدش ...

گلوله‌ی توپ مستقیم، همچون سنگی رها شده از قلاب‌سنگ بچه‌ای بازی‌گوش، شلیک شد. به‌راحتی می‌شد آن را دید که درست پشت نفربر، بر زمین نشست. فریاد خوشحالی بچه‌ها بر هوا رفت. موج انفجار توپ، عقب نفربر را از زمین بلند کرد، اما هیچ آسیبی به آن نرساند. نفربر، لحظه‌ای توقف کرد و مجدداً راه افتاد و با سرعت هر چه تمام‌تر از سه‌راه رد شد.

یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.

ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.

نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.

در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.

به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: "بسه دیگه ... جا نداره" به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.

رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/٢٠

در هنگامی که ملت ایران اعم از مسلمان و غیرمسلمان، حزب اللهی و غیرحزب اللهی، زیر بارش موشک‌های مرگ آفرین صدام قرار داشتند، منافقینی که فرزندان همین آب و خاک بودند و پدر و مادر و خانواده‌شان در همین شهرها زندگی میکرد، برای خوش‌رقصی جلوی صدام، نشانی دقیق را به ارتش بعث عراق میدادند. بمباران وحشیانه و موشک‌باران خانه و کاشانه، مجلس عروسی و جشن تولد، همه و همه حاصل خیانت آنانی بود که از خانواده و ملت خود بریده و برای فدا کردن خویش در پای رجوی، از هیچ خباثتی کوتاهی نکردند.

ارتش بعث عراق، به بهانه‌ی دفاع از خاکش و در اصل به‌طمع اشغال آن قسمت از خاک ایران – خوزستان - که آن را "عربستان" مینامید، به ایران حمله کرد. ولی منافقین به چه بهانه و با چه هدف وطن دوستانه‌ای! پیش‌مرگان صدام شدند و در کنار ترورها و بمب گذاری های فراوان و به شهادت رساندن حداقل 000/16 نفر از مردم بی‌گناه، در عملیات مختلف به داخل مرزهای ایران حمله کرده و راه را برای اشغال‌گری صدام و اربابانش بازکردند؟

این جاست که می‌شود فهمید وقتی امام خمینی (ره) درباره‌ی گروهک مجاهدین خلق - که ملت ایران به‌حق آنان را منافقین نامیدند - میفرمود: "این منافقین هستند که از کفار بدترند."
آن چه در پی میآید، شرحی کوتاه است بر یکی از کسانی که ننگ محل ما بود و متاسفانه هنوز هست!


برگ اول
فرزندی که مثلا به‌رهبری رجوی می‌خواهد کشور ایران را آزاد کند، مادر خود را مزدور و دلقک می‌نامد:

احمد عبدی: من به بچه محلهامون سلام خاص میرسونم بچه های تهراننو شرق تهران، تهران پارس ابوریحان. پیام خیلی خوب اشاره کرد و گفت پدر و مادری که بر سر مزار عزیزش میره چطور از طرف رژیم حبس حالا همین رژیم ....... یک مزدوری رو آورده جلوی در اشرف که به‌اصطلاح مادر من محسوب میشه به اسم دیدار خانوادگی و عاطفه مادری. الان من به این دلقکهایی که جلو در هستن میگم.
بگذریم که این مزدور سابقه طولانی داره در رفتن با رژیم ....... مدتی به عنوان نماینده خانواده اسرا بود مدتی در ارگانهای مختلف رژیم کار کرد و الان هم تمام احساس و عواطف مادری خودش رو خرج ولی فقیه ......... کرده و داره در خدمت اونها کار میکنه.
1389/3/28
سایت رسمی منافقین (سازمان مجاهدین خلق)


برگ دوم
این خبر تاسف بار را درباره‌ی همان مادر چشم انتظار فرزندش بخوانید:

خانم توکلی مادر احمد عبدی یکی دیگر از اسرای ذهنی و عینی در فرقه رجوی که به حالت گریه میخواند "غم هجران تو گفتم با شمع، آنقدر سوخت که از گفته پیشمانم کرد". احمد در جبهه جنگ ایران و عراق اسیر نیروهای عراقی شد و بعد سر از پادگان اشرف در آورد. فرقه رجوی احمد را وادار نمود تا مادر خود را "به‌اصطلاح مادر" خطاب کند. مادر اما میگوید که احمد جان و تمام وجود من است.
17/7/1389
سایت اینترنتی "بنیاد خانواده سحر"
www.saharngo.com/fa/story/1421

مادر "احمد عبدی" که چند ماه است در مقابل اردوگاه اشرف در عراق، چشم انتظار او نشسته، بر تنها تصویر فرزندش بوسه می زند.

برگ سوم
این مثلا خاطرات عجیب تر را هم که "مجید روحی" از هم‌رزمان احمد عبدی در کمپ منافقین که از اردوگاه اشرف گریخته و برای دل‌خوشی مادر او نوشته، بخوانید:

مسعود و مریم رجوی! مادر احمد عبدی که زنده است.
من و پسرت احمد عبدی با هم در یک قرارگاه بودیم و خیلی وقتها با هم سر پست نگهبانی میرفتیم و حرف می‌زدیم. احمد برای من خاطراتش را تعریف میکرد ....
5/8/1389
وبلاگ شخصی "مجید روحی"
www.rohi13.blogfa.com/post-2926.aspx


برگ چهارم
این هم خبری دیگر درباره‌ی احمد عبدی که ظاهرا در یکی از حملات تروریستی‌اش به خاک ایران، سخت مجروح شده است، از زبان یکی دیگر از هم‌رزمان دیروزش:

در جریان تهیه گزارش حقوق بشر در خصوص ایران رهبری مجاهدین تعدادی از افراد مجروح در عملیات های تروریستی ویا جبهه‌ای‌اش را به‌عنوان اسناد شکنجه به اروپا اعزام کرد تا مظلم نمایی کرده وچیزی گیرش آید.
احمد عبدی و عبدال اسدی دو نفر از این آدمها بودند که هر دو در عملیات مجروح گشته رجوی در آخرین توجیه به این گونه افراد می‌گفت فرقی نمی‌کند این هم کار مامور رژیم بوده زندان و غیر زندان برای ما میدان است لذا اینها هم شکنجه محسوب می‌گردد ،این گونه موارد اکنون رنگ عوض کرده و به ترفند نوشتاری تبدیل گشته و رهبری فرقه این چنین چشم بسته‌گان را قربانی می‌کند و هر چرندی را به هر عضوی متناسب با شخصیت و کاراکتر فرد منعکس می‌کند.
20/1/1390
سایت پرونده‌ی سیاه
www.theblackfile.com/default.aspx?app=ArticleManagement&page=ArticleView&catId=38&catParId=35&artId=203&Type=2


برگ پنجم
این هم چهره‌ی واقعی "احمد عبدی" در میان خاطرات حمید داودآبادی:

سرانجام "حسین عزیزی" توانست همراه چند نفر از بچه‌های محل از جمله "حسین شمس" - پسر حاج آقا شمس امام جماعت مسجد امام حسن (ع) - و "احمد عبدی" به جبهه بروند. طولی نکشید که خبر اسارت آن سه نفر را آوردند. ظاهرا جزو نیروهای "ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران" بودند.
10 سال بعد، مرداد ماه 1369، حسین عزیزی و حسین شمس، سربلند و مفتخر در میان آزادگان سرافراز به خانه بازگشتند، ولی از احمد عبدی یا همان‌طور که در محل معروف بود "احمد جنبشی" خبری نشد. خانواده‌ی او هم جلوی منزل‌شان را چراغانی کرده و انتظار آمدنش را می‌کشیدند، ولی خبری نشد.
بچه‌‌های محل وقتی فهمیدند احمد عبدی چه کرده، چراغ‌های دم خانه‌شان را شکستند.

آنهایی که از اسارت آمده بودند، می‌گفتند:
"از همان اول که اسیر شدیم، وقتی ما را با قطار می‌بردند بصره، احمد داد و فریاد راه انداخته بود که:
- من رو اشتباه گرفته‌اید، من جزو مجاهدین خلق هستم. من اومده بودم تا از جبهه اسلحه برای تهران ببرم.
ما اول فکر می‌کردیم احمد برای این‌که اذیتش نکنند این حرف‌ها را می‌زند، ولی بعدا فهمیدیم قضیه چیز دیگری است. کم کم احمد، از طرف منافقین (مجاهدین خلق) شد مسئول اردوگاه‌های اسرای ایرانی و یکی از وحشی‌ترین شکنجه گرانی که اسرای ایرانی را برای جذب به منافقین، زیر فشار قرار می‌داد.

یکی از بچه‌های محل می‌گفت:
- هنگامی که احمد مرا می‌زد و شکنجه می‌داد، به‌ش می‌گفتم: "بی‌معرفت، ما با هم بچه‌ محل هستیم، حداقل حرمت رفاقت‌مون از بچگی تا حالا رو نگه‌دار و ما رو اذیت نکن." که شروع می‌کرد به فحش دادن و می‌گفت که چرا شماها نمی‌آیید به ما بپیوندید؟

پدر یکی از شهدا که خانه‌شان در همسایگی خانه‌ی پدر عبدی بود، می‌گفت:
- من از این در عجب بودم که این همه اسیر ایرانی توی عراق بودند، ولی فقط احمد زنگ می‌زد خونه‌ی ما که پدر یا مادرش را صدا می‌کردم و راحت با آنها حرف می‌زد. من همه‌اش برام سوال بود که چطور اسرای دیگه نمی‌تونند به خونه‌شون تلفن بزنند؟
احمد عبدی همچنان در عراق ماند و با جنایاتی که انجام داد، توانست برای منافقین و عراق به یکی از کادرهای اصلی و بازجوی اسرا تبدیل شود.
کتاب "از معراج برگشتگان" نوشته "حمید داودآبادی" چاپ "موسسه فرهنگی عماد" صفحه ۱۱۱-۱۱۰




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/۱٢

در بین این همه پیام تبریک سال نو که در این دو هفته برایم آمد و من هم برای دیگران فرستادم، یکی خیلی چشمم را گرفت و ازش خوشم آمد.
همین امشب آقا "بشیر" دوست عزیزم این شعر را فرستاد که متاسفانه نام شاعرش را ننوشته. باوجودی که اصلا اهل شعر نیستم، ولی از این خیلی خوشم آمد. این شعر خیلی به حال و روز امروزم می خورد.
شعر بسیار پرمعنایی است که به دلم نشست.
اگر کسی نام شاعر محترمش را می داند، بگوید تا به رسم ادب و امانت، پای اثر زیبایش بنویسم.

ما آمده بودیم که مردانه بمیریم
در پیچ و خم جنگ، دلیرانه بمیریم

آن جا که جنون حاکم بی چون و چرا بود
شوریده و شیدایی و مستانه بمیریم

سخت است در این شهر که در بین رفیقان
این گونه پریشان و غریبانه بمیریم

مهلت بده ای عمر نفس گیر که شاید
خونین کفن و شاد و شهیدانه بمیریم


اینم یکی دیگه مثل همون که در اینترنت پیداش کردم:

آبی  تراز آنیم که بیرنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

ما  آمده  بودیم  که تا  مرز  رسیدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم

ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان
لایق که نبودیم در این جنگ بمیریم

یک جرات پیدا شدن و شعر چکیدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بمیریم

پای طلب و شوق رسیدن همه حرف است
بد خاطره ای نیست اگر لنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواسته دل تنگ بمیریم

فرصت بده ای روح جنون تا غزل بعد
در غیرت ما نیست که از سنگ بمیریم

هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلایه
الحق که در این دایره خونرنگ بمیریم

شهید محمد عبدی




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/۱٠

تهران: اواخر تیرماه 1385
9 ماه پس از وارد شدن به 41 سالگی
چند روزی می‌شد که نیروهای مقاومت حزب‌الله لبنان به مواضع ارتش رژیم صهیونیستی در فلسطین اشغالی حمله کرده و پس از کشتن 3 سرباز 2 نفر را به اسارت گرفته و با خود بردند. اسرائیل که بیش از 98 درصد مردمش را ارتشی‌ها و شبه نظامیان تشکیل می‌دهند، برای حفظ روحیه‌ی مردم خودش و کنترل بیش تر این پادگان عظیم نظامی با جمعیتی آواره از سراسر دنیا با ده‌ها ملیت و فرهنگ، اقدام به حملات وحشیانه به سراسر خاک لبنان یک وجبی کرد.
(همان جنگ 33 روزه‌ی سال 2006 که به "وعده‌ی صادق" معروف شد و با شکست فضاحت بار رژیم صهیونیستی به‌پایان رسید.)

دیگر داشتم قاطی می‌کردم. به هر کس و ناکسی رو زدم تا بروم لبنان، نشد که نشد.
تا آن زمان آن قدر ناکام، ناتوان و درمانده نشده بودم. از شانسم، پول هم نداشتم که خودم بروم. باید حداقل یک میلیون تومان جور می‌کردم. ویزا هم در آن شرایط جنگی خودش داستانی داشت. به "سعید ابوطالب" (از نمایندگان وقت مجلس شورای اسلامی) که گفت:
- اتفاقا من در مجلس مطرح کردم که چند نفر از نمایندگان برویم لبنان ولی آقای "حدادعادل" گفت ما رسما کسی را نمی‌فرستیم، شما هم می‌خواهید بروید، باید شخصی و با هزینه‌ی خودتان بروید.

این جا را هم خوردم توی دیوار.
اصلا انگار قرار نبود من بروم لبنان. من با آن همه ادعایی که پیش از آن داشتم، حالا باید عین افلیج ها می‌نشستم پای تلویزیون و با دیدن تصاویر جنایات وحشیانه‌ی صهیونیست ها در بمباران روستای قانا" حرص می‌خوردم و اول به خودم و بعد به همه‌ی حضرات که حتی برای مُردن سر خود هم بنده را معذور می‌داشتند!
هر روز پاسپورتم را در جیب می‌گذاشتم بلکه راهی پیدا شود و راهی شوم.

همین طور که توی دفترم پشت کامپیوتر نشسته بودم و اخبار جنگ لبنان را رصد می‌کردم، موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. فردی از آن سوی خط، پس از حال و احوال گرم، گفت:
- آقای داودآبادی، بنده از دانشگاه شاهد تماس می‌گیرم.
حتما برای سخنرانی پیرامون جنگ لبنان می‌خواستند دعوت کنند. اصلا حوصله نداشتم. خواستم به بهانه‌ی آنتن ندادن، تلفن را قطع کنم، ولی بی‌ادبی دیدم. گذاشتم حرفش را ادامه بدهد.
- شما لطف کنید پاسپورت و فتوکپی شناسنامه‌تون را برای ما بیاورید ...
یا حضرت عباس ... آخ جون ... جور شد. همین فردا می‌رم لبنان.
- قرار شده شما مشرف بشید برای سفر عمره ...
- ببخشید برای کجا؟
- عمره. حج عمره.
- معذرت می‌خوام. فکر کنم اشتباه گرفتید. من تا حالا برای عمره ثبت نام نکردم.
- نیازی به ثبت نام نیست.
- شما حتما با یه داودآبادی دیگه کار دارید!
- مگر شما حمید داودآبادی فرزند ذبیح الله رزمنده‌ی جانباز و نویسنده‌ی کتاب‌های یاد یاران و یاد ایام نیستید؟
- خب چرا. خودمم. ولی حداقل باید پول واریز بکنم. من که پولی نریختم و ندارم که بریزم.
- قرار نیست شما پولی پرداخت کنید.
- پس چه جوریه؟
- قرار شده شما از طرف دانشگاه شاهد به عمره مشرف بشید.
- داداش من دیپلم هم ندارم. اصلا دانشگاه شاهد هم بلد نیستم و تا حالا از جلوش رد نشدم. دیگه مطمئنم که اشتباه گرفتید.
- نه آقا جان. شما به‌عنوان جانبازان نخبه قرار شده از طرف دانشگاه شاهد و بنیاد شاهد به حج عمره بروید.
- بابا تو هم مارو گرفتی ها. من نه دانشجو هستم نه نخبه. پول هم ندارم که واریز کنم.
- آقاجان این یک هدیه است.
- خب ببخشید بنده بدون همسرم نمیرم عمره.
- مسئله‌ای نیست که. اتفاقا قرار شده شما با همسرتون تشریف ببرید.

دیگه مخم داشت سوت می‌کشید. از پاسپورت و مدارک خودم و خانمم فتوکپی گرفتم و فردا بردم دفتر دانشگاه شاهد خیابان طالقانی تقاطع خیابان وصال. قرار شد حداکثر تا آخر شهریور اعزام شویم.
خانمم در پوست خودش نمی‌گنجید. ولی من هراس داشتم. همیشه از حج می‌ترسیدم. ترسم از این بود که آن جا کم بیاورم. اصلا لیاقتش را نداشته باشم. برای همین هم اصلا دنبال ثبت نام و این حرف ها نبودم. ولی این بار کلی فرق می‌کرد. به زور داشتند می‌بردند. مطمئن بودم این سفر به خاطر من نیست. از صدق نیت و صفای درونی همسرم بود. چون او بود که همواره با حسرت، تصاویر زیارت مردم و طواف روحانی‌شان به‌دور خانه‌ی خدا را نگاه می‌کرد و همان یک هفته نشده بود که گفت:
- هر طوری شده ثبت نام کن بریم خانه‌ی خدا زیارت.
که من خندیدم و گفتم:
- پدرآمرزیده، اگه الان ثبت نام کنم حداقل سه چهارسال دیگه نوبت مون می‌شه.
که او با حسرت گفت:
- خب اگه سه چهارسال پیش ثبت نام کرده بودی، الان می‌تونستیم بریم.
و من فقط لالمونی گرفتم. چیزی نداشتم که بگویم.

پاسپورت را تحول شان دادم و برگشتم دفترم. همین که وارد شدم، موبایلم زنگ خورد. کسی که نشناختمش، از طرف روابط عمومی وزارت بهداشت گفت که همین امروز پاسپورتم را ببرم پهلوی آنها تا سریع به لبنان اعزام شوم. آن هم به‌عنوان مامور از طرف وزارت بهداشت. عذر خواستم و گفتم که فعلا پاسپورت ندارم. دوباره زنگ خورد. سعید ابوطالب بود. گفت که پول جور شده، پاسپورتم را ببرم برای گرفتن ویزا.
که جوابم به او هم منفی بود. و باز کسی دیگر و این که بیا از طرف ما برو لبنان.
اتفاقی که تا 24 ساعت قبل آرزویش را می‌کردم، ولی جور نمی‌شد.

33 روز گذشت و هر چه به در و دیوار زدم نشد بروم لبنان. جنگ لبنان هم تمام شد و من از آن جنگ عظیم که بزرگ ترین شکست ارتش اشغال گر صهیونیسم را در طول تاریخش رقم زد، بی‌نصیب ماندم.
در همین اوضاع و احوال بودم که از طرف دانشگاه شاهد تماس گرفتند و گفتند:
- ببخشید آقای داودآبادی، فعلا مسئله‌ی اعزام به حج عمره منتفی شده. شما بیایید پاسپورت و مدارک تون رو بگیرید که این جا نمونه.
این دیگه خیلی محشر بود. داشتم می‌ترکیدم.
نه به لبنان رسیدم، نه مکه. از هر دو جهت جا ماندم و وامانده!

چند روزی گذشت که حاج آقا لواسانی - از دوستان قدیمیم - تلفن زد و پرسید کی می‌روم عمره. که من هم قضیه را برایش گفتم.
خلاصه سرتان را دردنیاورم. به هر صورتی که بود برای مهر ماه سال 85 همراه همسرم رفتیم سرزمین وحی. صحرای عشق ...

همه‌ی آن چه در آن 20 روز بر من گذشت، یک طرف، این خاطره هم یک طرف.
اصلا همه‌ی این داستان را به‌خاطر این قسمت تعریف کردم.

ماه رمضان بود و من هم مثلا در اوج عشق و معرفت.
ساعت حدود یک و نیم بامداد بود که از هتل زدم بیرون طرف مسجدالنبی (ص). همین طوری که رفتم دم در اصلی، متوجه شدم یکی از درهای مسجد باز است. ظاهرا داشتند مسجد را نظافت می‌کردند. من هم از خدا خواسته رفتم طرف ضریح پیامبر.
خلوت خلوت بود. دو سه نفر شاید در مسجد بیشتر نبودند.
سریع رفتم کنار ضریح.
مابین منبر و محراب پیامبر و ضریح مبارک، منطقه‌ی محدودی را با فرش سبز رنگ پوشانده‌اند که به آن جا "روضة الجنة" می‌گویند. می‌گویند اگر در آن مکان نماز بخوانی، انگاری در خود بهشت نماز خوانده‌ای. روزها آن قدر آن جا شلوغ بود که نمی‌شد طرفش رفت.

وای عجب توفیقی!
هیچ کس نبود. فقط خودم بودم و خدای خودم.
قرآن بخوانم، ذکر بگویم؟ چه کنم؟
چه می‌شد کرد بهتر از نماز شب؟
در حالی‌که از غرور توفیق حاصل شده بر خود می‌بالیدم، رو به قبله ایستادم، دست ها را بالا بردم و "الله اکبر" گفتم.
ناگهان درونم کاملا تهی شد.
ای وای ...
راستی نماز شب چه‌طوری بود؟
اصلا چند رکعت بود؟
مقدماتش چی بود؟
...
هر چه فکر کردم، ذهنم بیش تر قفل شد.

مات ماندم.
از زمان جنگ به بعد که چیزی حدود 18 سال می‌گذشت، تا آن روز نماز شب نخوانده بودم.
وای بر من که فکر می‌کردم نماز شب فقط مال جبهه است و بس.
چه می‌توانستم بکنم؟
هیچ.
در جا نشستم و بر ایمان باخته‌ی خویش زار زار گریستم.
بچه مسلمان جبهه‌ای مثلا مومن، نماز شب را یادش رفته بود!

از 45 سالگی هم گذشتم!
نه در آن جنگ مهم توانستم بروم تا آن شود که محسن می‌گفت،
و نه ...
امروز هم خسته و شکسته در خدمت نفس خویشم!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/٩

لبنان – بیروت: اواخر بهمن 1374
دم دمای عید بود.
اصلا ما که توی سال شمسی به‌سر نمی‌بردیم که عید و نوروز برای‌مان مطرح باشد!
جشن و پای‌کوبی مسلمان (شیعه و سنی) سراسر بیروت و لبنان را فراگرفته بود.
برای عید فطر، ناهار بچه‌ها مهمان ما بودند. برای‌شان ماکارونی باحالی درست کردم؛ با کلی مخلفّات. کم مانده بود انگشتان‌شان را هم بخورند!
پنج شش تا آدم بودیم، هر کدام از یک‌جا! یک گوشه‌ی دنیا. من و دو سه تای دیگر از ایران بودیم.
تازه از جنوب برگشته بودم. روز جمعه 27 بهمن که روز جهانی قدس بود، چند تایی عکس از رژه‌ی باشکوه حزب‌الله که در بیروت برگزار شد، گرفتم.

یک ماهی می‌شد که آمده بودم لبنان. مثل همیشه، خبرنگار آزاد! و آن‌قدر آزاد که نه کسی ریالی بابت هزینه‌ی سفر می‌داد و نه تضمین یا بیمه‌ای برای اتفاقات احتمالی آن‌هم در مناطق جنوب که مدام زیر آتش‌باری صهیونیست‏ها بود!
اینها که خوب است، از همه بدتر این بود که مجبور بودم شب عیدی، یک ماه ونیم از محل کارم مرخصی بدون حقوق بگیرم.
خب دیگر، این‌هم یک نوع دل‏سوزی برای اسلام و انقلاب و بیت‏المال است. چه بسا حضرات تصورشان این بود که بنده در هوای مطبوع و دل‏نشین ساحل دریای مدیترانه، با شلوارک  قدم می‌زنم و از نعمات الهی که به‌وفور به‌چشم می‌آمد، بهره‌ی کافی را می‌بردم!
خب همین را بعدا گفتند و به ایامی که بنده در لبنان گذرانده‌ام حسرت خوردند و به به و چه چه کردند.
و من، فقط  در دل آرزو می‌کردم ای‌کاش فقط یک‌بار مزه‌ی موشک‌باران و تانک "مرکاوا" را بچشند!

آنها که حتی در هشت سال جنگی که بر کشور خودمان تحمیل شد، بوی باروت و ترس انفجار شامه‌شان را نیازرد، چگونه می‌توانند معنای بمباران هواپیماهای "اف – 16" یا موشک‌های لیزری "هلی‌کوپتر آپاچی" را بفهمند؟
آنها که در تصورشان "ام- کا" و "مرکاوا" نوعی شوکولات و یا نوشیدنی داغ کنار نهرهای جاری لبنان است، چه می‌فهمند "ام- کا" نوعی هواپیمای بدون سرنشین وحشت‏آور است که هر لحظه بر بالای سر مردم مظلوم جنوب لبنان در پرواز است و پس از شناسایی‌های آن، منطقه بمباران می‌گردد.
آنها که هر چه بگویی، حالی‌شان نمی‌شود "مرکاوا" نه مارک اعلای فرانسوی برای "کرم‌پودر" است و نه "رژ لب" که برای "بنده‌منزل" سوغات می‌برند! بلکه تانکی وحشی و وحشت‏آور است که در تاریک‌ترین لحظات شب، اگر خرگوشی در 2 کیلومتری آن تکان بخورد، 7 گلوله‌ی کالیبر 23 (که یک عدد ناقابل آن برای پوکاندن بدن چاق و فربه‌ای همچون من کافی است) به‌طرف خرگوش شلیک می‌کند!
و بی‌خود نبود که جمله‌ای میان رزمندگان معروف بود مبنی بر این‌که : "در جنوب لبنان، شب مال اسرائیل است."

چقدر به حاشیه می‌روم!
القصه:
جای‌تان خالی ماکارونی را خوردیم و نشستیم به گپ زدن. دو سه روز شادی و آتش‌بازی به‌مناسبت عید فطر، بهترین هدیه برای بچه‌های کوچک و بزرگ بود.
ما هم بدمان نمی‌آمد در شادی آنها شریک شویم. یک بسته‌ی انفجاری از بازار خریدم که فروشنده از آن خیلی تعریف می‌کرد.
ناهار را که خوردیم، به بچه‌ها گفتم برای دیدن چیزی به داخل راهرو بیایند. و ناگهان با انفجاری خرکی، فورانی از آتش همه‌ی راهرو را فراگرفت و دقایقی بعد همه جا سیاه و سوخته شد! گند زدم به آپارتمان. ماندم چه جوری این گند را پاک کنم. بچه‌ها که خنده‌شان گرفته بود، هر کدام به زبانی تیکه می‌انداختند!

چایی را که خوردیم، شنیدم "محسن" توانایی‌ای در "کف‌خوانی" دارد. من که از بیخ و بن با این چیزها مخالف بودم، زدم زیر خنده. بیچاره خودش ادعایی نداشت. حتی چیزی هم در تایید کف‌خوانی یا در مخالفت با من نگفت. فقط لبخند قشنگی – مثل همیشه‌اش – زد. ولی بچه‌ها اصرار داشتند که او خیلی خوب کف دست آدم‌ها را می‌خواند و زندگی‌اش را تعریف می‌کند. من هم بدم نمی‌آمد تجربه کنم. اولین بار بود که با یک نفر "کف‌خوان" روبه‌رو می‌شدم.
نشستم کنارش و کف دست راستم را جلویش باز کردم. محسن با فارسی و عربی شکسته و قاطی، گفت که چندان وارد نیست و اولش کلی عذرخواهی کرد.
باور کنید من و محسن اولین‌بار در طول تاریخ بود که همدیگر را می‌دیدیم. او از آن‌سو، و من از تهران! زبان لسانی هم را هم خوب نمی‌فهمیدیم! ولی زبان دل را، تا دل‏تان بخواهد. محسن آن‌قدر پاک، اهل معنویات و با روحیه‌ای زیبا بود که غالبا موقع دیدن او و سلام و احوال‏پرسی، دستش را می‌بوسیدم. او که رنگ چهره‌اش سرخ می‌شد، فقط می‌گفت:
- اوه ه ه ه حمید ... لماذا؟
(حمید، برای چی این کار را می‌کنی؟)

محسن شروع کرد به گفتن:
اول سن و سالم را گفت که دقیق زد به هدف. بعد درحالی که من و بقیه از تعجب دهان‌مان باز مانده بود، شروع کرد دفعاتی را که در جبهه مجروح شده بودم، گفت. مثلا تیر خوردنم یک ماه بعد از آزادی خرمشهر در عملیات رمضان را گفت. درست هم می‌گفت چند ماه بعدش زخمی شدم. جالب آن‌جا بود که حتی گفت:
- تو چند ماه پیش در بیمارستان بستری شدی یک عمل جراحی سخت بر روی بدنت داشتی.
مات ماندم. راست می‌گفت. شش- هفت ماه پیش عمل جراحی‌ای بر روی شکمم انجام شده بود.
من که کپ کردم.

وقتی دیدم رنگ چهره‌اش عوض شد و مدام "سبحان‌الله" می‌گوید، هم من، هم بقیه جا خوردیم.
حتما اتفاق عجیبی برایم می‌افتاد. وقتی پرسیدم در کف دست من چی دیده که این‌گونه سبحان‌الله می‌گوید، گفت:
- در طول زندگی، مصیبت‏ها و سختی‌های زیادی بر سرت خواهد آمد، ولی من در دست تو چیزی می‌بینم که شاید تا حالا در دست کسی ندیده‌ام. خداوند سبحان یک چتر و پوشش محکم بر سرت گرفته که تو را از همه‌ی آن سختی‌ها و مصیبت‏ها در امان می‌دارد. این خیلی زیباست. خیلی خوب است. سبحان‌الله.

شروع کردم به پز دادن و ادا درآوردن.
یک‌دفعه مجید از محسن خواست تا درباره‌ی زمان مرگم بگوید. محسن در جا سکوت کرد. برای خودم هم جالب شد تا بدانم. مجید اصرار کرد ولی محسن قبول نمی‌کرد. خودم که درخواست کردم، محسن گفت:
- ببینید، من نه پیش‌گو هستم نه چیز دیگه. من فقط با توکل بر خدا می‌تونم بعضی چیزا رو حدس بزنم. اصلا این چیزایی هم که من می‌گم اعتبار نداره ...
که گفتم:
- باشه تو درست می‌گی. من که نگفتم تو غیب‌گو یا جادوگری که. همون چیزایی رو که تا الان از کف دستم خوندی، درباره‌ی مرگم بگو.
و با اصرار خودم، شروع کرد به گفتن و گفت:
- بین سن 40 تا 45 سالگی تو، یک جنگ بزرگ و سخت در می‌گیره. اگه توی اون جنگ شرکت کنی، جراحت سختی به تو وارد می‌شه که احتمالا بر اثر اون جراحت به شهادت می‌رسی، وگرنه بعد از اون، همون چتری که گفتم خداوند بر سرت نگه داشته، تو رو از مصائب و مشقات مصون خواهد داشت تا ببینیم خداوند سبحان چه می‌خواد.

چند ماه بعد محسن یکی دو بار به خانه‌ی ما در تهران آمد. کلی با او صفا می‌کردم. اگر از بچه بسیجی‌های سه راه شهادت کربلای پنج بیشتر نبود، کم‌تر هم نبود!
سال گذشته، در مجلسی باصفا، یکی از همان چند نفر که با هم آن روز و شب‌های فراموش ناشدنی را در لبنان سپری کردیم، دیدم. پس از حال واحوال، صورنش را آورد دم گوشم و آرام گفت:
- راستی فهمیدی محسن چند سال پیش شهید شد؟
رنگم پرید. با تعجب پرسیدم: "چطور؟"
که گفت: "فقط همین."

یاد آخرین باری افتادم که به همراه یکی از دوستان مثل خودش، به خانه‌ی ما آمده بودند. هر چه اصرار کردم حداقل شام را بمانند، خندید ولی نپذیرفت. وقتی در آغوش گرفتمش تا برای وداع رویش را ببوسم، آرام در گوشم گفت:
- مطمئن باش من شهید می‌شم.
و من فقط خندیدم. انگار "محسن صباغچی" در خط مقدم مهران مقابلم ایستاده بود. انگاری "محسن کردستانی" در سه راه مرگ شلمچه می‌خندید. یا "حسین اکبرنژاد" آخرین لبخندش را در سه راه شهادت کربلای 5 به‌رویم می‌زد.
یا اصلا ... مصطفی، سعید، سیدمحمد ... چه عطر دل‏انگیزی داشت.

یاد شبی افتادم که همراه او و چند تایی از بچه‌های با حال گروه تفحص شهدا - که آن شب در خانه‌مان جمع بودیم - رفتیم حرم امام خمینی (ره).
محسن کنار ضریح نشست، آرام می‌گریست و زیارت عاشورا می‌خواند.
این خاطره ادامه دارد ...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/٦

این هم چندتایی نظرات دوستان بامرام نادیده بامعرفت امروزی!


بسیجی
عالی بود ، التماس دعا
اگه از طرف خودتون هم دیدید قسمت نمیشه بروید نماز جمعه، به نیابت از همرزمهای شهیدتون بروید...

رامیان
سلام آقای داود آبادی شما برای ما الگو هستید.
شخصیت شما برای من مهمان سرزنده و دغدغه مند برنامه راز آقای طالب زاده است که از کم کاری بعضی مسئولان می نالید.
از فراموش شدن 4 دیپلمات می نالید!
ما جوون ترها به شماها امید داریم.
لطفا آن قدر ناامیدانه ننویسید، که خیلی موج منفی هاتون روی ما اثر داره!
این طور ننویسید لطفا.
منتظرم
یاعلی

یزدان
آقای داودآبادی من تا 1 سال پیش از انقلاب و نظام و ... متنفر بودم. الان که کم کم داره حس تنفرم از بین میره. ولی واقعا بعضی وقتا از بعضی آدمای به اصطلاح انقلابی چیزایی می بینم و می شنوم که اون حس رو دوباره بیدار می کنه. فکر کنم خیلی از جوونا این طورن و اگه افراد صادقانه کار کنند، همه دوستدار انقلاب می شن ولی ... حیف

علی
حمید آقا سلام
باورت نمی شه من  چند بار به داستان امید فکر کردم. ای کاش خودت هم یک مقدار بیشتر فکر می کردی که جواب بی حوصلگی هات رو پیدا می کردی.
ولی من این طوری می گم:
حمید آقا، من شما رو خوب می شناسم. راستش رو بخواهی یک مقدار بایستی ریا رو از توی حرفات کم کنی! مثلا اینکه بگی من اسهال خونی نگرفتم و خلاصه ترکتش دارم، زیاد جالب نیست. برای شما خوب نیست و برای بچه رزمنده ها هم خوب نیست. مثلا خوبه اینها رو از طرف شخص سوم بگی که برداشت منفی نباشه.
می دونی چرا روحیه نداری؟
چون مسئولیت نداری!
چون فکرت تمام انتقاد از جامعه و از این و اونه و بازگشت به  خاطرات گذشته که ای کاش فلان و بهمان.
چرا فکر می کنی تافته جدابافته هستی؟
اگه یک رییس داشتی مثل من که مجبور بودی بهش جواب بدی، این قدر بی انگیزه نبودی!
چون به کسی اجازه ندادی که بهت انتقاد کنه و ازت کار بخواد. 
یک جا نشستی و علیه این و اون نقد کردی.
تا کی می خواهی ادامه بدی؟ بذار فشار مسئولیت مثل مسعود لهت کنه تا هوس نکنی صبح اول وقت کارات رو ول کنی.
ضمنا، ضعف انگیزه از نشانه های کمبود ایمان است.
پیشنهاد می کنم خودت رو توی فضای مسئولیت قرار بدی که فکر بی خود نکنی!

پلاک عاشقی
سلام
این حالت برای همه پیش می آید. برای انسان هایی که به معنویات ومذهب اعتقاد ندارند و دین و آیین درستی ندارند، به پوچی ونهیلیست منجر می شود؛ ولی آدم های معنوی ومذهبی مثل شما، باید تحولی در خود ایجاد نمایند.
پیشنهاد من رفتن به گلزار شهدا واهل قبور است؛ ولی ما مشهدی ها وقتی دل مان می گیرد، میریم حرم امام رضا (علیه السلام). وقتی برمی گردی حس می کنی یک امید تازه درونت ظاهر شده.
راستی شما گفته بودین نسخه ندین، ولی جز این چاره ای نبود. بخشید.

روح الله
سلام حاج داوود
حاشا که بچه بسیجی میدان را خالی کند ... آن هم شما که زیر آتش و تانک جان سالم به در برده اید.
به این حدیث اقتدا کنید:
پیامبر اکرم (ص) فرمود: "به درستی که دل ها زنگار می گیرند، آن چنان که آهن زنگار می‌گیرد.
عرض شد یا رسول الله (ص) جلای آن با چیست؟
فرمودند: تلاوت قرآن کریم و یاد کردن مرگ است."
به گلستان شهدا بروید.
دلتان که بارانی شد ما را هم دعا کنید.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳٩٠/۱/٥

قال الصادق (ع): اَلقلبُ حَرَمُ الله، فََلاتسکُن فی حَرَمُ الله غَیرَ الله.
قلب حریم و خانه‌ی خداست، پس غیر خدا را در آن جای مده.


سلام
عیدتون مبارک. حالا هر برداشتی که از عید دارید، فرقی نمی‌کنه.
این اول سالی می‌خوام یه کمی با خودم، نه، با شما، و نه، اصلا با خدا و خودم و شما، درددل کنم.
اجازه که می‌دید؟
حالا! خوندین بدتون اومد، هر چی خواستید بگید. خوشتونم اومد ... نمی‌دونم بگم چیکار کنید، خودتون یه فکری بکنید دیگه.

الان ساعت از 6 صبح روز جمعه پنجمین روز سال 1390 گذشته. نماز صبح رو که خوندم (محض ریا، که هنوز اون‌قدرا هم که خودم فکر می‌کنم، بد نشدم و نمازم قضا نمی‌شه، اونم نماز صبح!) بی‌خوابی زد به سرم. از بس عادت کردم هر روز یک ربع مونده به شیش بلند شم، نماز بخونم و بزنم بیرون برای رفتن به دفتر و محل کار.
از بس احساس وظیفه می‌کنم و وجدان کاریم درد می‌کنه!

این بود، ولی بیشترش درد بود که نذاشت بخوابم.
درد چی؟ خب حالا می‌گم. خوب گوش کنید:
همیشه وقتی می‌خوام برای کسی منبر برم، روضه بخونم و از بدی‌های ناامیدی بگم، یه داستانی رو تعریف می‌کنم که مطمئنم خیلی از دوستان دو سه باری از من شنیدن. حالا منبعش کجاست و کیه، الان دیگه یادم نیست. ولی باور کنید از منبع معتبر نقل می‌کنم.

القصه:
میگن یه بار یه نفر (البته من همیشه این‌رو به نام حضرت موسی (ع) نقل می‌کنم، ولی چون منبعش یادم رفته، میگم یه نفر. شما هم یه نفر بخونید) به خداوند سبحان می‌گه:
- خدایا، این‌قدر که از امید تعریف می‌کنی، این امید چیه؟
خدا هم کلی تعریف می‌کنه و از امید براش می‌گه ولی اون که ظاهرا مثل ما امروزی‌ها اهل فیلم و تصویر و مستندات بوده، می‌گه:
- خدایا، اینایی رو که گفتی، من متوجه نمی‌شم. بهم نشون بده.
خدا هم یه کشاورزی رو که سر زمینش داشته کار می‌کرده، بهش نشون می‌ده و می‌گه:
- پس حالا خوب به این کشاورز نگاه کن.
اونم زوم می‌کنه روی مرد کشاورز. یه آدم چهل پنجاه ساله‌ی روستایی، با سختی و مشقت بیل خودش رو توی زمین سخت فرو می‌کرد، دل زمین رو می‌شکافت و شخم می‌زد. چند دقیقه‌ای به همین منوال گذشت که مرد روستایی دست از کار کشید، یه نگاهی به دور وبرش انداخت، رفت زیر سایه‌ی درختی که اون‌جا بود، بیل رو انداخت کناری و گرفت خوابید.
خدا به اون‌که پرسیده بود امید چیه، گفت:
- دیدی؟
اون‌که هنوز براش جا نیفتاده بود چه خبره، گفت:
- نه خدا. من‌ که چیزی ندیدم. امید این‌جا کجا بود؟
که خدا گفت:
- اون وقتی که دیدی اون داشت با سختی کار می‌کرد، توی دلش داشت با خودش می‌گفت: "همه‌ی این زمینارو شخم می‌زنم و کشت می‌کنم، ازش گندم برداشت می‌کنم و برای زن و بچه‌هام و بقیه نون فراهم می‌کنم. بقیه‌اش رو هم می‌ذارم برای آینده." بعد من امید رو از دل اون گرفتم. که اون به خودش گفت: "ای بابا، کی حوصله داره این همه کار کنه؟ مثل حیوون دارم جون می‌کنم که چی بشه؟ من کار کنم اونا بخورند؟" بیل رو گذاشت کنار و رفت زیر سایه‌ی درخت راحت گرفت خوابید.

خیلی ساله که به این داستان فکر می‌کنم.
حالا این داستان رو هم خوب گوش کنید. یعنی بخونید و خداوکیلی فقط نظرتون رو برام بنویسید. طبیب نشید و برام کلی نسخه و دوا درمون ردیف کنید. حوصله‌اش رو ندارم.

چند سالیه که درد بدجوری به جونم افتاده.
یادش به‌خیر زمان جنگ، وقتی که می‌اومدیم مرخصی تهران، سر نماز و توی ذکرهام، با اون دل پاک جوونم خالصانه به خدا می‌گفتم:
- خدایا، قربونت برم. من توی تهرون چیزیم نشه ها! نه تصادف، نه مریضی. بذار برگردم جبهه، هر چی دوست داری تیر و ترکش و گاز و هر چیز دیگه به خوردم بده. نوکرتم هستم.
خب ضایع بود با اون همه سابقه‌ی جبهه، مثل بعضیا مثلا تصادف کنی، یا مثلا گلاب به‌روتون وقتی ازت می‌پرسند:
- چرا نمی‌یایی جبهه؟
با اون هیکل توپول و سالم، سرت رو بندازی پایین و بگی:
- آخه چیزه ... اسهال‌خونی گرفتم.
نخندید. ما توی محلمون کلی از این‌جور آدما داشتیم. هم سن وسال‌شون از ما بچه‌ها بیشتر بود، هم هیکل‌شون ورزشی‌تر! ادعاشون هم که گوش فلک رو کر می‌کرد. تا آخر جنگ هم اسهال‌خونی شون خوب نشد!
به‌قول بچه‌های خودی، توی نماز جماعت های مسجد صف اول می‌نشستند و دست به‌دعا برمی‌داشتند که:
- خدایا، کی جنگ تموم می شه ما اعزام بزنیم بریم جبهه؟
امروز کلی خاطره از جبهه تعریف می‌کنند که من با این همه پز و ادعا باید غلاف کنم و برم لا لا.

ول‌شون کنید.
خدا هم دمش گرم. اصلا هیچ مرض و مریضی ننداخت به جونم. عوضش جاتون خالی، توی جبهه تا دل‌تون بخواد.
این‌رو محض ریا و فقط جهت اطلاع می‌گم.
توی اون چند وقتی که دلم رو سپرده بودم به خودش 14 تا تیر و ترکش ناقابل و نقلی نصیبم کرد که این روزا بدجوری دلم واسه‌شون تنگ شده.

دیشب یه حاج خانم پیری که خیلی ساله باهاشون آشناییم، وقتی رفتم عید دیدنیش، خندید و گفت:
- راستی آقا حمید، چیکار می‌کنی با ترکشای بدنت. چندتاش هنوز توی تنت موندن؟
وای چه حالی داد. چه خوش مزه بود وقتی من‌رو یاد ترکشام انداخت. با خودم فکری کردم و گفتم:
- سه تا کوچولو هنوز بغل چشمم جا خوش کردند. نه اونا حاضرند بروند، نه من دلم میاد ول‌شون کنم.

سه تا ترکش فسقلی مال شب اول خرداد 1361 توی میدون مین نرسیده به خرمشهر که برگشتم به پشت سریم بگم:
- مواظب مین‌های جلوی پات باش ...
هنوز جمله توی دهنم نچرخیده بود که یهو دیدم یه نفر که قبضه‌ی آر.پی.جی دستش بود، از سمت چپم دوید تا بره جلو سروقت دوشکایی که بدجور داشت بچه‌ها رو اذیت می‌کرد. من فقط یه انفجار سخت زیر پاش دیدم و ...

این حس رو سوال حاج خانوم انداخت توی ذهنم:
- لامصبا دیگه درد هم ندارند که باهاشون پز بدم. هیچ کدوم‌شون. اصلا انگار اعتصاب درد کردند!

شیش هفت ساله که یه درد تلخ توی وجودم لونه کرده و بیرون برو نیست.
ظاهرا رگ سیاتیک کمرمه که از پشت رونم میاد تا ساق پام. شب‌ها که داغونم می‌کنه. وقتی می‌خوام بخوابم، باید یکی از بچه‌هام بیاد و پام رو به‌داخل کمرم فشار بده تا کمی دردش آروم بگیره.
این اصلا چیزی نیست. خب پیری و چاقی، پرخوری و ورزش نکردن، بی‌تحرکی و از همه بدتر در طی 24 ساعت، حداقل 12 ساعت روی صندلی ثابت پای کامپیتر نشستن، سنگ رو هم به درد و مرض می‌اندازه.

دو سه سالیه که فهمیدم قندم زده بالا. قلبمم ریپ می‌زنه و رگام ذوق ذوق می‌کنند.
یه رگه درد افتاده توی بدنم که اصلا روم نمی‌شه ازش ناله کنم.
من و ناله از درد؟

اون داستان خدا و امید که اون بالا گفتم، مال این‌جاست.
احساس می‌کنم از جبهه که برگشتم، اون نور امید رو از دلم کشیدند بیرون.
نه این‌که از جنگ خوشم بیاد ها، نه اصلا.
خدا هیچ وقت برای هیچ ملتی جنگ، اون هم از نوع نامردیش رو نیاره.

اون‌جا که بودیم، به هیچی جز خدا و خودمون فکر نمی‌کردیم.
خدا که جای خود داشت، ولی به خودمون هم که فکر می‌کردیم، برای اون بود. به‌قول معروف رفته بودیم جیهه تا "جهاد اصغر" کنیم، وقت که گیر می‌آوردیم، حتی اگه توی اوج جنگ و بزن بکش بود، می‌نشستیم فکر کردن و حساب کتاب اعمال خودمون رو می‌کشیدیم و به‌قول معروف "جهاد اکبر" می‌کردیم.

یکی از زیباترین احادیثی که توی جبهه یاد گرفتم اینه که از قول امام صادق (ع) نقل می‌کنند:
"حاسبوا قبل عن تحاسبوا، موتوا قبل عن تموتوا.
از خودتان حساب بکشید قبل از این‌که از شما حساب بکشند، بمیرید قبل از این‌که بمیرانندتان."

با اون فضای معنوی و اون فکرایی که همش دنبال پاک شدن و صاف شدن بود، دیگه جا نداشت کسی به درد و مرض جسمی فکر کنه.
همین بود که من که از همه عقب تر و وازده‌تر بودم، از بیمارستان در می‌رفتم تا به عملیات برسم و دوباره با بدن تیر و ترکش خورده و چند قلپ گاز زهرماری نوش جون کرده، برمی‌گشتم.

ببخشید زیاد دارم پرحرفی می‌کنم.
عادتم شده. کار که ندام، فقط می‌شینم حرافی کردن. به بزرگی‌تون ببخشید.
می‌رم سر اصل مطلب:
اعتقاد من اینه که وقتی اون کشاورز بیلش رو گذاشت کنار و رفت خوابید، به مرض من دچار شده بوده!

نخندید. خوب گوش کنید تا بهتر بفهمید:
حس و حال هیچ کاری ندارم. شب که می‌خوام بخوابم، برای صبح هزار تا برنامه می‌ریزم، ده‌ها مقاله توی ذهنم آماده می‌کنم و چند جا برنامه‌ریزی می‌کنم که برم. صبح که می‌شه، نه حوصله‌ی جایی رفتن دارم، نه یه دونه از اون مقاله‌ها رو می‌نویسم، نه کارهای دیگر رو راه می‌اندازم.
اینم که الان می‌بینید دارم این‌طوری تند و تند می‌نویسم، زدم به سیم آخر!
این‌که شما با خوندن این نوشته چه جوری نگام کنید، اصلا برام مهم نیست.
با ترحم یا تمسخر!
اصلا دوست دارم اسمش رو بذارم "خود زنی".

حال ندارم. بی‌حسم. خسته‌ی روحی‌ام. رمق کار کردن ندارم. کاشکی بدنم از نظر جسمی داغون بود ولی از نظر روحی، نه.
خیلی به خودم فشار آوردم تا کتاب "از معراج برگشتگان" رو که متن اصلی‌ش بیشتر از هزار صفحه است، نوشتم. دویست سیصد صفحه‌ هم مال سال 58 تا 60 هست که الحمدلله نوشتم تموم شده.
دو سه کتاب دیگه هم که مشغول نوشتن‌شون هستم، حال ندارم تموم کنم.
اگه بهتون بگم یه چیزی حدود چهل تا کتاب آماده دارم، باورتون می‌شه؟
شاید ده تاشون تایپ هم شده باشند. این‌که اونا رو جمع و جور کنم هم حال ندارم.

اصلا انگار این قندم که زده بالا، همه‌ی حس و حالم رو برده.
باور دارم که هر چی دارم از همین مجالس یاد و خاطره‌ی شهداست، خیلی هم دوست دارم که برم، ولی ... بسوزه پدر بی‌حسی!

قول می‌دم، می‌زنم زیرش.
از هواپیما که چند وقته بدجور می‌ترسم.
نه که از مرگ بترسم، خودش برام استرس و اضطراب میاره. داغونم می‌کنه.

امسال قصد کردم خونوادم رو یه سفر کوتاه ببرم شمال. فوقش سه چهار ساعت راهه. ولی از بس ترس و اضطراب وجودم رو گرفته، نتونستم برم.
بدجوری ترسو شدم. از همه چیز و همه کس.

اصلا بذارید یه موضوع جالب‌تر براتون بگم.
من که عشق بخور بخور و این حرفا بودم، الان اگه خوش مزه‌ترین غذا رو هم جلوم بذارید، اصلا برام فرقی نمی‌کنه با یه تیکه نون خشک!
به‌جون خودم. اصلا انگار ذائقه‌ام کار نمی‌کنه. مزه رو نمی‌فهمم. خوشم نمی‌یاد. شهوت شکمم کور کور شده.
اصلا از هیچی دیگه خوشم نمی‌یاد.

بذارید یه اعتراف بد بکنم.
به‌شرطی که شما یاد نگیرید که فردا وبلاگم رو به‌خاطر "بدآموزی" فیلتر کنند!
می‌دونید حداقل دو سال می‌شه که نرفتم نماز جمعه؟ حالا نه برای انجام فریضه‌ی نماز، بلکه به نیّت دیدن بروبچه‌ها!
شبش قصد می‌کنم که برم، ولی صبح که می‌شه، مثل امروز، بی‌حوصله و کسل می‌شم و سرم رو گرم یه کاری می‌کنم تا یادم بره.
اتفاقا چقدر هم دوست دارم و دلم برای فضای نماز جمعه تنگ شده.

این‌که چیزی نیست ...
نه دیگه زیادی دارم خودم رو می‌ریزم وسط. این‌جور خودزنی هم خوب نیست.

آخرش بهتون بگم که اگه این چند وقته بهتون قولی می‌دم، نتونستم بهش عمل کنم، ازم دل‌گیر نشید (البته همیشه سعیم این بوده هست که به کسی قول ندم و اگر احیانا قول دادم، بهش وفادار بمونم)
بی‌حوصلگی، بی‌مزگی، خشکی و بدعنقیم رو به خوبی خودتون تحمل کنید و بذارید براتون بشم "آینه‌ی عبرت"!
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟
گفت: از بی‌ادبان.

اینارو از من یاد بگیرید که خوب فکر جسم و روحتون در کنار هم باشید.
معنویت، عبادت، توکل و از همه مهم‌تر محاسبه‌ی نفس رو یادتون نره.
نمی‌خوام نصیحت‌تون کنم.
می‌خوام این همه حرف زدم، بی‌خودی نباشه که با خودتون بگید:
- این هم فک جونبوند، آخرش نفهمیدیم درد و مرضش چیه!

اصلا بذارید صادقانه و خالصانه اعتراف کنم:
"دردم اینه که خدا رو یادم رفته.
وقتی هم خدا رو یادم رفت، خیلی چیزای دیگه جاش رو توی دلم گرفت!"

به‌قول شاعر:
"دردم از یار است و درمان نیز هم!"
خلاص.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب