خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٩/٩

صبح جمعه 30 آذر 1363
همین‌طور که داشتیم از حاشیه‌ی خیابانی در دزفول می‌رفتیم، با صدای ترمز شدید وانت تویوتایی که پشت سرمان ایستاد، هر سه از جا پریدیم. برگشتم و با عصبانیت داد زدم: «هوش‌ش‌ش‌ش بابا». یک‌باره چشمم به داخل تویوتا افتاد و رحمان را دیدم که داشت می‌خندید. تا فهمیدم که بدجور خراب کرده‌ام، رویم را کردم به طرف عباس و ادامه دادم:
- هوش‌ش‌ش‌ش عباس آقا ... مگه نمی‌دونی وانت تویوتا‌ها حق دارن از توی پیاده‌رو هم رد بشن؟ خب برو کنار دیگه.
رحمان از ماشین پیاده شد. جلو آمد و با هر سه‌مان احوال‌پرسی و روبوسی کرد و رو به من گفت: کم مونده بود خون به‌پا کنی ها.
وقتی فهمید که قصد داریم به نماز جمعه برویم و عجله‌ای هم برای برگشتن به پادگان نداریم، گفت: حالا نماز جمعه رو هفته‌ی دیگه با هم می‌ریم.
عباس گفت: نماز چیه؟ این حمید یه هفته است غذای درست و حسابی توی پادگان نخورده که بیاد نماز جمعه و یه آبگوشت باحال بخوره.
- پس دردتون ناهاره؟ باشه، عیبی نداره. بپرین بالا تا به‌تون بگم.
من پریدم جلو و نشستم روی صندلی و در حالی که با دست پای چپم را می‌مالیدم، ادا درآوردم و گفتم: آخ ... عباس جون تو که می‌دونی من پام بدجوری درد می‌کنه، آخه من ...
عباس گفت: بعله. می‌دونم. جناب‌عالی از جانبازای ارزشمند دفاع مقدس هستید؛ از اونایی که ملائکه به‌شون افتخار می‌کنن، ولی اگه اشتباه نکنم، اون‌دفعه گفتی که پای راستت ترکش خورده، نه؟
جا خوردم ولی سریع گفتم: آخه می‌دونی؟ چیزه ... این پدرسگ آمریکا جدیدا یه بمبایی به عراق داده که اگه گوش شیطون کر و خدایی نکرده زبونم لال و روم به دیوار ... یه دونه از ترکشاش به‌ت بخوره ... همه جای بدنت رو درد می‌آره.
عباس در حالی که پرید عقب وانت تا سوار شود، رو به سعید و من گفت: خب ایشون که جانباز مملکت هستند، شما هم حتما می‌خوای بگی که پهلوون این آب و خاکی، منم که تکلیفم معلومه دیگه. خب می‌خوایین بشینید جلو، بشینید، دیگه آسمون و ریسمون بافتن نداره که.
سعید در حالی که روی صندلی کنار من نشست، گفت: ای قربون آدم چیزفهم.
ماشین راه افتاد و در حالی که از دزفول خارج شد، رفت طرف اندیمشک. نزدیک مصلای اندیمشک که نگه‌داشت تا پیاده شویم، رو کردم به رحمان و گفتم: بگو، پس می‌خواستی مصلای نماز جمعه‌تون رو به رخ ما بکشی؟
رحمان خندید و گفت: آره. گفتم هم مصلامون رو ببینید، هم بدونید که این‌جا هم ناهار خوب می‌دن، همم یه کار مهم‌تر باهاتون دارم.
داخل کوچه‌ی جنب مصلا که شدیم، رحمان زنگ خانه‌ای را زد. در که باز شد، جوان خوش‌چهره‌ای که محاسن بلندی داشت، با دیدن ما ذوق‌زده شد و با من و سعید و عباس سلام و روبوسی کرد و خوش‌آمد گفت. رحمان او را «مجید عتیقی‌نژاد» معرفی کرد و گفت که از بچه‌های اطلاعات و عملیات قرارگاه است.

وقتی وارد اتاق شدیم، دیدم چند جوان دیگر هم آن‌جا هستند. فقط علی کریم‌زاده میان‌شان آشنا بود. با همه احوال‌پرسی و روبوسی کردیم. بچه‌های اندیمشک نسبت به همه‌ی ما با اشتیاق و ذوق فراوان برخورد کردند و با ابراز خوشحالی از این‌که به جمع‌شان پیوسته‌ایم، خوش‌آمد گفتند.
پس از دقایقی که به گفت‌وگو و بیشتر پرسش از کارها و فعالیت‌های سعید و به‌خصوص درباره‌ی پهلوانی‌اش گذشت، رحمان گفت: همه چیز آماده است ... زود وسایل رو بار کنیم و بریم.
برخاستیم تا آماده‌ی رفتن شویم که صدای زنگ خانه بلند شد. مجید رفت در را باز کند. دقیقه‌ای بعد چند جوان مسلح جلوی در اتاق ظاهر شدند. مجید در حالی که دست‌هایش را روی سرش گذاشته بود و می‌خندید، جلوتر از آنها وارد اتاق شد و به شوخی گفت: بچه‌ها، کارمون تمومه ... لو رفتیم.
یکی از افراد مسلح که بسیجی بود، فریاد زد: همه بلند شید رو به دیوار وایسین.
ناگهان چشمش افتاد به اسلحه‌ی کلتی که روی طاقچه بود. جا خورد. فریاد زد و بقیه را به آن طرف فراخواند. تا آمد گلنگدن اسلحه‌اش را بکشد، متوجه لباس فرم سپاه آویزان بر چوب‌لباسی شد. با تعجب گفت:
- این لباس مال کیه؟
مجید با خنده گفت: مال منه ... عزیزم، گفتم که اشتباه گرفته‌اید.
و رفت طرف لباس. جوان بسیجی کمی خودش را عقب کشید و همه‌شان به حال آماده‌باش درآمدند. من با خنده و شوخی، در حالی که دست‌هایم را تا آن‌جا که جا داشت بالا برده بودم، عباس را نشان دادم و خطاب به بسیجی‌ها گفتم: به‌خدا برادرا، همه‌اش تقصیر اینه. این بود که ما رو گول زد. آخه باباش پسرعموی صدامه و به‌ش قول داده که اگه بتونن کودتا کنند و اندیمشک رو بگیرند، پسر شاخ شمشادش یعنی این آقا رو می‌ذاره فرماندار شهر، تا قشنگ گند بزنه به همه چیز.
در حالی که همه زدند زیر خنده، عباس با چشم‌غره به من نگاه کرد و با ایما و اشاره برایم خط و نشان کشید. مجید حکم سپاه را از لباسش درآورد و به بسیجی‌ها نشان داد. لوله‌ی اسلحه‌های‌شان را پایین آوردند. فرمانده‌شان که وسط اتاق ایستاده بود، گفت: آخه صبح به ما گزارش دادند که تعدادی جوون مشکوک به این خونه رفت و آمد کرده‌اند. خودتونم حق بدین.
رحمان گفت: «جوون مشکوک؟ اینا کجاشون مشکوکه؟ نکنه به شیکم این شک کردند؟» و من را نشان داد. بسیجی‌ها پس از عذرخواهی از خانه خارج شوند.
رحمان و مجید، وسائل را آماده کردند و در حیاط گذاشتند تا هرکدام از بچه‌ها که خواستند بروند، تکه‌ای را با خود ببرند. وسائل را بار ماشین کردیم و همراه «حمید طوبی»، «مجید طوبی»، «صفر علی‌اکبری»، «علی کریم‌زاده» و چند تای دیگر از بچه‌های باحال اندیمشک، به طرف بیرون شهر حرکت کردیم. با دو وانت تویوتا به طرف جاده‌ی دزفول راه افتادیم. در راه، کنار چند مغازه ایستادند و مقدار زیادی میوه ونان خریدند.
در بیابان‌های پشت پایگاه وحدتی دزفول، ماشین‌ها توقف کردند و همه پیاده شدیم. چند پتو و تکه‌های موکت را در جای مناسب و صافی پهن کردیم. رحمان، ضرب و دو جفت میل بزرگ باستانی و یک جفت میل کوچک، از زیر پتوی عقب وانت درآورد. عباس با دیدن ضرب، ذوق‌زده شد و جلو رفت. ضرب را گرفت و در حالی که با کف دست بر روی آن می‌مالید، گفت: ای والله بابا ... اینا کجا بودن؟
سعید جلو رفت و میل‌های کوچک مخصوص هنرنمایی را برداشت. پس از وارسی، با آنها بازی کرد و به هوا انداخت‌شان. من سریع رفتم سراغ کیسه‌ی میوه‌ها و چند تایی برداشتم. رحمان خندید و گفت: راست می‌گن که هرکسی بار خودش.
همه روی پتوها نشستند تا شاهد هنرنمایی سعید و عباس باشند. عباس شروع کرد به ضرب زدن و سعید هم با انجام بعضی حرکات، بدن خود را گرم کرد. پس از دقایقی، سعید در حالی که پابرهنه روی چمن‌ها ایستاده بود، شروع کرد به چرخیدن. بقیه از شدت خوشحالی شروع کردند به فرستادن صلوات. من با تمسخر گفتم: ای والله بابا. ما رو از نماز جمعه انداختید که بیارید توی بر بیابون بزنید و بچرخید؟
علی با خنده و در حالی که من را که شدیدا مشغول خوردن میوه‌ها بودم به دیگران نشان می‌داد، گفت: نه عزیزم. نماز جمعه چیه؟ شما فقط بخور. خداوکیلی توی نماز جمعه تهرونتون هم یه‌همچین بخور بخوری می‌تونی داشته باشی؟
همه زدند زیر خنده.
ناگهان سعید از چرخیدن ایستاد. عباس ضرب زدن را قطع کرد و همراه دیگران، متعجب به سعید نگاه کرد. دست‌های سعید از شدت نیروی گریز از مرکز سرخ و سرد شده بودند. دست‌ها را جلوی دهان خود گرفت و در حالی که آنها را می‌مالید، شروع کرد به گرم کردن آنها. همه برخاستند و جلو رفتند تا ببینند چی شده. سعید گفت: چیزی نیست ... خوب می‌شه. چند وقته که تا دور می‌گیرم، این‌جوری می‌شه. پیری‌یه دیگه.
و آمد روی پتو کنار من نشست که مشغول خوردن بودم. من که حال بلند شدن نداشتم، با بی‌اهمیتی گفتم: حالت خیلی خوشه ‌ها ... این همه چرخیدی که بشینی این‌جا؟ خب من بدون این‌که این همه به خودم زحمت بدم، از اول نشستم این‌جا.
علی کریم‌زاده دوربین را درآورد و شروع کرد به عکس گرفتن. من از عکس انداختن فرار کردم و مثلا با ناراحتی گفتم: آقا من قبول ندارم. به شخصیت من توهین شده. من رو از آبگوشت باحال دزفول انداختید، که بیارید توی بیابونا عکس بگیرید؟


ایستاده از راست: شهید سعید طوقانی - اصغر بهارلویی - شهید عباس دائم الحضور - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید عتیقی نژاد
نشسته از راست: حمید داودآبادی - صفر علی اکبری - سعید یزدانی - شهید حمید طوبی

خودم خوب می‌دانستم اگر عزت و احترامی برای امثال من قائل هستند، فقط و فقط به خاطر سعید است و بس! وگرنه من با شکم گنده و زمختم، چه هنری داشتم که برای آنها عزیز و مورد توجه باشم؟!
آن روز مسخره‌بازی‌ام گل کرد. نمی‌دانم چه شد که از عکس فرار می‌کردم. دست آخر وقتی رحمان و علی که اصرار کردند، در جمع‌شان نشستم تا عکس بگیرند، اما سرم را پایین گرفتم.
سفره‌ی ناهار را که انداختند، من شنگول شدم. سر جایم نشستم و در حالی که ادا و اطوار درمی‌آوردم، رو به رحمان گفتم: حالا چندان عیبی هم نداره ... ایشاالله هفته‌ی دیگه دو تا نماز جمعه می‌خونیم تا تلافی بشه.
حمید طوبی جوان محجوب و ساکتی که فقط ریز به حرکات و تکه‌های مسخره‌ی من می‌خندید و اصلا صدایش به گوش نمی‌رسید، برخاست و سفره را پهن کرد. وقتی از من خواست تا سر سفره را بگیرم، لم دادم یک گوشه و گفتم: برادرای محترم اندیمشکی، لطفا سفره رو پهن کنید که من می‌خوام غذا صرف کنم.
مجید قابلمه‌ی بزرگی را از عقب ماشین پایین آورد و برای همه غذا ریخت. موقع خوردن هم دست از شوخی و لودگی برنداشتم. رو کردم به عباس و با حالتی متعجبانه گفتم:
- اااااِ ... عباس ... پوست ضرب که پاره شده.
عباس مضطرب از جا بلند شد تا به طرف ضرب برود و من سریع تکه گوشتی را از غذای او برداشتم. وقتی عباس برگشت سر سفره، با خنده گفتم: می‌بخشید عباس آقا که شوخی ناموسی باهات کردم. آخه چشمام یه‌کم مسواک می‌خواد. اشتباهی دیدم.
عباس که متوجه کمبود غذایش شد، با بی‌اهمیتی گفت: عیبی نداره داداش جون ... تو فقط بخور. اگه این کلک‌ها رو سوار نکنی که توی پادگان باید از گرسنگی بمیری. بخور عزیزم، بخور جونم.
بعد از ظهر، مجید چند تکه سنگ به عنوان دروازه کاشت و برای فوتبال یارکشی کرد. من که حال تکان خوردن نداشتم، همان‌جا روی پتو ولو شدم و گفتم: آخ آخ آخ ... من چون پام درد می‌کنه، داور وامیسم.
بازی شروع شد. من مدام با دهان سوت می‌زدم و وقتی همه از بازی دست می‌کشیدند، تکه‌ می‌انداختم که: ببخشید، از دهنم دررفت ... می‌خواستم اون یارو رو اون ته صدا کنم.
توپ که دست عباس افتاد، از همه عبور کرد و خودش را به دروازه‌ی تیم مقابل رساند و پیروزمندانه اولین گل را زد. فریاد شادی بچه‌های تیم بلند شد. عباس به علامت تشکر و پیروزی دست‌هایش را بالا برد. مجید پرید و از داخل ماشین اسلحه‌ی کلت خودش را آورد و مسلح کرد. وقتی نزدیک عباس رسید، گلوله‌ای را زیر پای او شلیک کرد و فریاد زد: تو به چه جرأتی به ما گل زدی؟
عباس که از شلیک تیر شوکه شده بود، در حالی که عقب عقب می‌رفت، با تته پته گفت: من من من ... غلط کردم که به شما گل زدم ... من ... کی باشم که به شما ... جسارت بکنم. بفرمایید ... اینم تلافی اون.
و در حالی که توپ را برداشت و به طرف دروازه‌ی خودشان برد، آن را شوت کرد و به خودشان گل زد. در حالی که دیگران را به فریاد و شادی تشویق می‌کرد، گفت: هورا ا ا ... به افتخار گل تیم آقا مجید هورا ا ا ا
فریاد خنده‌ی همه بلند شد.

 


شهید حسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور - حمید داودآبادی - شهید مجید عتیقی نژاد - شهید سعید طوقانی

بعد از ظهرها، لشکر نیروها را در زمین صبحگاه به‌خط می‌کرد و پس از قرائت آیاتی از قرآن، فرمانده یا معاون لشکر، پشت میکروفون اتاقکی که به شکل قدس بود، قرار می‌گرفت و به بازدید و وارسی نیروها و آمادگی آنها می‌پرداخت. پس از آن، فرمانده هر گردان نیروهای خود را برای آموزش و تاکتیک نبرد، به بیابان پشت پادگان می‌برد و تا اذان مغرب آنها را آموزش می‌داد. سپس خسته و کوفته به پادگان برمی‌گشتند. در حالی که نیروهای همه‌ی گردان‌های لشکر، با تجهیزات کامل و آماده به‌خط می‌شدند، نیروهای گردان میثم، خونسردانه و در حالی که گاهی شلوارکُردی پای برخی نیروها بود و لک و لک کنان به طرف زمین صبحگاه می‌آمدند، به‌جای رفتن برای آموزش، با فرمان معاون گردان، «سیدابوالفضل کاظمی» آرایش می‌گرفتند و به دستورهای او عمل می‌کردند. غالبا بچه‌ها فرمان دادن داش‌مشدی سیدابوالفضل را دست‌مایه‌ی شوخی و خنده می‌کردند:
- اوردان ... به فاصله‌ی یه قمه ...، از جلو از راست اظام.
و پس از اعلام فرمان آزاد می‌گفت:
- نیروها با یه صلوات در اختیار خودشون. ما داریم می‌ریم زورخونه‌ی اندیمشک، هرکی می‌خواد بیاد، بپره عقب وانت که رفتیم.
ظاهرا هر چه از طرف فرماندهی لشکر به «عزیزالله رحیمی»، فرمانده گردان میثم، فشار می‌آوردند که نیروهایش را برای عملیات آماده کند و مثل دیگر گردان‌ها به رزم و تاکتیک ببرد، او می‌گفت: وقتش که بشه، خودم می‌دونم چی¬‌کار کنم.
یکی از همین روزها بود که دم غروب، سوار بر 2 وانت تویوتا، به اندیمشک رفتیم. نماز را در مسجد خواندیم و یک‌راست رفتیم به باشگاه راه‌آهن. «شیعه» که لوکوموتیوران قطار بود، مرشد بود و به احترام او که بزرگ‌تر بود و مرشدی قدیمی، عباس ضرب نگرفت.
همان اول که وارد شدیم، ضبط صوت کوچکی را که همراه داشتم، گذاشتم جلوی ضرب و آن‌چه را مرشد می‌نواخت، ضبط کردم. ساعتی بعد که ورزش تمام شد، مجید گیر داد که برای شام برویم خانه‌ی آنها. من و عباس و سعید و اصغر و حسین و «عباس منیری» و «سیداکبر موسوی» رفتیم خانه‌ی پدر مجید. ساعتی نگذشت که بچه‌های اندیمشک یکی یکی پیدا‌شان شد. غلام‌رضا حسین‌زاده و صفر علی‌اکبری هم آمدند. وقتی منصور الیاس‌پور و گودرز مرادی آمدند، صدای اندیمشکی‌ها درآمد. آن دو نفر که تنگ هم می‌خوردند، یک لشکر را به هم می‌ریختند. هر دو جوان بودند و شاداب و بسیار شوخ. در عین حال که به هیچ وجه با شوخی‌های خود، کسی را نمی‌رنجاندند و به قول معروف پایبند این بودند که «با هم بخندیم، ولی به هم نخندیم.» منصور، هم‌هیکل من بود و البته سنش بیشتر. وقتی صدای زنگ آمد، منصور گفت: بچه‌ها، این حمید طوبی‌یه. بیایید امشب یه‌کم اذیتش کنیم.
با تعجب پرسیدم: اذیتش کنیم؟ چه‌طوری؟
گودرز گفت: این حمید، از اون فازبالاها است که نماز شبش ترک نمی‌شه. خنده‌اش هم که فقط تبسمه. اصلا با ما دم‌خور نمی‌شه. واسه همین هم امشب یه کاری کنیم که این‌جا بمونه و نتونه بره نماز شب بخونه.
که علی کریم‌زاده گفت: ببینید، بی‌خودی به خودتون زحمت ندین. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی نماز شب خوندن اون رو بگیره. ما خودمون رو کشتیم که یه شب توی سپاه نگه‌ش داریم، نتونستیم.
گودرز که شیطنتش بیشتر بود، زیرزیرکی می‌خندید. معلوم بود فکری به سرش زده. گفت: کاری نداره. اگه ما به‌ش بگیم، قبول نمی‌کنه، ولی وقتی سعید یا عباس ازش بخوان، توی رودرواسی گیر می‌کنه و می‌مونه.
من با ناراحتی گفتم: پس منم برگ چغندرم دیگه؟
که منصور با خنده گفت: نه داداش، شما خود چغندری. مرد مؤمن تو اگه به حمید گیر بدی این‌جا بمونه که از ترس قیافه و هیکل گنده‌ات درمی‌ره. مگه می‌خوای حوری‌های بهشت رو ول کنه و بیاد جهنم پهلوی توی خوشگل وحشتناک بمونه؟
حمید که آمد تو، با همه دست داد و روبوسی کرد. چهره‌ی متین و آرام و سکوتش، او را زیباتر و دل‌نشین‌تر می‌کرد.

ایستاده از راست: سیداکبر موسوی – اصغر بهارلویی – شهید سعید طوقانی – گودرز مرادی – سعید یزدانی
نشسته از راست: شهید مجید عتیقی نژاد – شهید عباس دائم الحضور – عبدالرحمان دزفولی – شهید حمید طوبی – حمید داودآبادی

گودرز و منصور، خورده بودند تنگ هم و برای سر کار گذاشتن من و اکبر تلاش می‌کردند. صدای قهقهه‌مان که بلند شد، صفر آمد جلو و گفت: هیس‌س‌س‌س بابا. حداقل حرمت آقا حمید رو نگه‌دارید.
حمید با تبسمی زیبا گفت: نه آقا صفر. منم راحتم. بذار توی حال خودشون باشند.
گودرز با خوشحالی به طرف صفر دهن‌کجی کرد.
در همین اثنا، عباس که حوصله‌ نداشت کسی سر کارش بگذارد، نشست جلوی تلویزیون و شروع کرد به کانال عوض کردن. ناگهان با صحنه‌ی عجیبی روبه‌‌رو شد؛ چندین دختر نیمه‌عریان در حال رقص بودند. من که هول شدم، پریدم تلویزیون را زدم کانال ایران که عباس با ادایی قشنگ، گفت: چی بود مگه که زود سانسورش کردی؟ تو برو بازی خودت رو بکن. آقا گودرز به این رفیق من ستاره‌ها رو نشون دادی؟
که گودرز کت یکی از بچه‌ها را گرفت و گفت که آن را روی سرم بکشم و از داخل آستین آن بیرون را نگاه کنم تا ستاره‌ها را در اتاق نشانم بدهد. زدم زیر خنده و گفتم: خودتی گودرز جون. پس اون چیه؟
علی کریم‌زاده را با کتری پر از آب نشانش دادم که قصد داشت از داخل آستین، آن را روی سر من خالی کند.

 زمستان ۱۳۶۳ پادگان دوکوهه - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید داودآبادی

عباس دوباره تلویزیون را زد روی کانال‌های دیگر. تلویزیون عراق تانک‌ها و نفربرهای جدیدشان را نشان می‌داد که اصغر چشمکی به عباس زد و گفت: بابا این‌قدر از این چیزا دیدیم که خفه شدیم. یه دور بزن ببینیم اون‌ور دنیا چه خبره؟
عباس دوباره زد روی همان کانال که می‌رقصیدند. صدای من که درآمد، عباس و اصغر زدند زیر خنده. سعید هم به عباس گیر داد: «عباس، چی بود؟ من ندیدم.»
ضبط را روشن کرده بودم و گذاشته بودم کنارم که سعید متوجه شد و شروع کرد به مسخره‌بازی درآوردن که صدایش ضبط شد.
شام را که خوردیم، وقت اذیت کردن حمید رسید. ساعت حدود 12 بود که بلند شد و از همه خداحافظی کرد تا برود. مجید و گودرز به او گیر دادند که: حالا امشب رو همین‌جا بمون. سعید اینا امشب نمی‌رن پادگان. بمون دیگه.
حمید از ما عذر خواست، ولی من و عباس شروع کردیم که: آقا حمید دمت گرم. حالا ما یه شب از پادگان جیم شدیم و به خاطر شما موندیم این‌جا، شما هم کوتاه بیا دیگه.
هر کاری که کردیم، نشد. همانی بود که علی گفت. نماز شبش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد و رفت.

چند وقتی می‌شد که علی کریم‌زاده شده بود مسئول امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک. هر بار که به شهر می‌رفتم، اول از همه وارد اتاق او می‌شدم و آلبوم‌های عکسی را که از تصاویر مفقودین تهیه کرده بودند، نگاه می‌کردم. عکس‌ها را که از روی فیلم‌های پخش شده از تلویزیون عراق گرفته بودند که صحنه‌های اسارت ایرانی‌ها و اجساد شهدا را بعد از هر عملیات نشان می‌داد. غالبا هم کیفیت بدی داشتند و به‌سختی می‌شد کسی را شناسایی کرد.
برخی تصاویر نشریات عراق و حتی کشورهای خارجی که خبرنگاران‌شان در بازدید از جبهه‌های عراق تهیه و منتشر کرده بودند، کیفیت بهتری داشت و راحت‌تر می‌شد چهره‌ی افراد را تشخیص داد. یکی دو بار تصاویر مشکوکی دیدم، به‌خصوص صورت نوجوانی که بر خاک افتاده بود و فکر کردم باید سعید باشد، ولی هیچ‌کدام از آنها برای من آشنا نبودند.

 

شهیدان سعید طوقانی - علی کریم زاده - عباس دائم الحضور

یکی از روزها که پهلوی علی بودم، دم ظهر گیر داد که برای ناهار به خانه‌ی آنها برویم که با خوشحالی پذیرفتم. خانه‌ی آنها در ورودی اندیمشک از طرف دوکوهه، داخل کوچه‌ای روبه‌‌روی خانه‌ی رحمان دزفولی قرار داشت. علی برای خودش اتاق کوچکی شاید 3 متر در 5/1 نیم متر داشت که وسایل شخصی‌اش را در آن جمع کرده بود. بعد از ناهار، آلبوم عکس‌هایش را آورد و نگاهی انداختیم که بیشتر پر بود از عکس‌های سعید و عباس.
علی، جوان پاک‌دل، صاف و ساده و خوش‌مرامی بود. همواره به خلوص و صداقتش غبطه می‌خوردم. طی مدتی که با او آشنا بودم، یک بار ندیدم دروغی بگوید یا با گفتن جوک یا تمسخر دیگران، باعث غیبت یا رنجش اطرافیان شود. همین‌‌‌طور که نشسته بودیم، علی از خاطرات حمید طوبی می‌گفت که در عملیات والفجر هشت در فاو شهید شده بود. وقتی رسید به آن‌جا که: «حمید خدابیامرز وصیت کرده بود وقتی شهید شد، اگه فرزندش دختر بود، اسم اون رو زینب بذارند و اگه پسر بود، حسین. وقتی حمید شهید شد و دخترش به دنیا اومد، نام اون رو زینب گذاشتند.» اشک در چشمانش حلقه زد. اصلا نسبت به حمید حساسیت خاصی داشت؛ درست مثل همان حساسیتی که به سعید و عباس داشت.
در همین حال، دست برد پشت کمد و قاب عکس بزرگی را از آن‌جا بیرون آورد. با خودم گفتم حتما عکس حمید است که قاب کرده، ولی در کمال تعجب دیدم عکس خودش است. وقتی پرسیدم این چیست؟ گفت: این عکس رو چند وقت پیش انداختم و دادم یه دونه ازش بزرگ کردند. این رو آماده کردم واسه حجله‌ی شهادتم.
اشک من را هم درآورد. دلم آتش گرفت. یک سال نمی‌شد که ازدواج کرده بود، ولی حالا عکس خودش را برای حجله‌ی شهادت قاب کرده بود. وقتی بغلش کردم و رویش را بوسیدم، گفت: اتفاقا خانمم حامله است. به اونا گفتم اگه بچه‌ام دختر بود، اسم اون رو بذارند زینب و اگه پسر بود، بذارند حسین.
علی خاطره‌ای تعریف کرد که بدجوری رویم تاثیر گذاشت: یک روز که وضعیت قرمز شد، داشتم توی کوچه‌ها می‌رفتم که متوجه زنی شدم که هراسان دم در خانه‌اش ایستاده بود و التماس می‌کرد. جلو که رفتم، با خواهش گفت: آقا تو رو خدا کمکم کن. بچه‌هام دارند توی کوچه بازی می‌کنند. الان بمبارون می‌شه. تو رو به خدا.
وقتی مشخصات بچه‌هایش را پرسیدم، گفت که یک پسر حدود هشت ساله و دختری پنج ساله هستند. سریع دویدم کوچه‌ها را گشتم. از دور متوجه دختر و پسری شدم که خونسرد مشغول بازی توی خاک‌ها بودند. سریع رفتم جلو و دست هر دو‌شان را گرفتم. پسرک بدجوری مقاومت می‌کرد و مدام داد می‌زد که ما رو کجا می‌بری؟
آنها را که به مادرشان رساندم، خیالم راحت شد، ولی زن با دیدن آنها متعجب گفت: اینا که بچه‌های من نیستند، تو رو خدا اونا رو بیار.
که من گفتم: پس این دو تا بچه این‌جا پهلوی شما باشند و مواظب‌شون باش تا من برم بچه‌های شما رو بیارم.
همین که از کوچه دور شدم، ناگهان صدای وحشتناک شیهه‌ی بمباران پشت سرم بلند شد. سراسیمه به داخل کوچه دویدم. دود و آتش از همان خانه بلند بود. آوار را که برداشتند، دیدم آن زن خودش را روی دو بچه انداخته که آنها را حفظ کند، ولی هر سه شهید شده بودند.

توضیحات:
- حمید طوبی بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید.
- علی کریم زاده که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد و چندین سال بعد استخوان‌هایش به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.
- سعید طوقانی و عباس دائم الحضور اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شدند و سال ها بعد استخوان هایشان به خانه بازگشت.
- حسین رجبی اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد.
- مجید عتیقی نژاد اسفند 1366 در عملیات والفجر 10 در غرب کشور به شهادت رسید.
- سیدابوالفضل کاظمی معاون گردان میثم، در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد و سال ها بعد استخوان هایش به خانه بازگشت.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٩/٧

صبح روز سه‌شنبه 4 آذر 1365

ساک‌ها را در چادر گذاشتیم و به طرف کرخه به راه افتادیم. در مقابل خروجی اردوگاه، وانت تویوتای "حاج کمال" از مسئولان تیپ ذوالفقار را دیدیم که به طرف دوکوهه می‌رفت. چی بهتر از این؟ پریدیم بالا و در کنار بچه‌هایی که عقب آن نشسته بودند، خودمان را جا دادیم.
از سه‌راهی کرخه گذشتیم. نزدیک ظهر بود و هنوز چند کیلومتری را در جاده‌ی آسفالت اهواز - اندیمشک طی نکرده بودیم که ناگهان غرش هواپیماهای عراقی هراسان‌مان کرد. جاده مملو بود از ماشین‌های نظامی. صدای هواپیماها هر لحظه بیشتر می‌شد. حاج کمال ماشین را کنار جاده پارک کرد و گفت هر چه سریع‌تر پیاده شویم و در بیابان کنار جاده پناه بگیریم. آسمان از انبوه هواپیماها سفید شده بود. شنیده بودم میراژهای عراقی سفید هستند و باید آنها میراژ باشند. شیرجه‌ی آنها بر روی شهر اندیمشک و در پی آن انفجار بمب‌ها، شیون و ضجه‌ی روستاییان را که در اطراف جاده بودند، بلند کرد. نوبت به نوبت، از اوج شیرجه می‌رفتند و بمب‌ها و راکت‌ها‌شان را بر سر شهر بی‌دفاع خالی می‌کردند. صحنه‌ی وحشتناکی بود. از هر نقطه‌ی شهر آتش برمی‌خاست و در پی آن دود خاکستری غلیظ و سیاه. زمین از انفجارها می‌لرزید. آسمان شده بود اتوبان بصره - اندیمشک. هواپیماها مثل لاش‌خورها بالای شهر می‌چرخیدند. صدای ناله و شیون در غرش هواپیماها محو می‌شد.
هواپیمایی سیاه‌ رنگ -که بعدها فهمیدم سوخو بوده- به طرف سه‌راهی کرخه شیرجه رفت. وحشت سراپای همه را گرفت. خود را بیشتر در پشت تپه‌های کوچک بیابان پنهان کردیم. خودم را به زمین چسباندم. چشمم به هواپیما بود که با سر به طرف زمین می‌آمد.
سینه‌اش را رو به جاده‌ی اهواز گشود و هر چه داشت و نداشت بر زمین ریخت. یک آن به یاد جمع کثیر سربازان و بسیجیانی افتادم که در سه‌راه کرخه به انتظار آمدن ماشین ایستاده بودند. «وجعلنا» را از ته دل خواندم؛ «آیت‌الکرسی» را هم. بمب‌ها منفجر شدند، اما نه در سه‌راه کرخه و نه در جاده، که در بیابان‌های اطراف. تعجبم بیشتر شد. وقتی که بلند شدم و دیدم فاصله‌ی انفجار بمب‌ها تا سه‌راه، بسیار زیاد است.
حاج کمال فریاد زد: «بپرین بالا تا یه مقدار اوضاع آرومه، بریم پادگان.» و ما سوار شدیم. وارد اندیمشک که شدیم، صحنه برای‌مان غیر قابل باور بود. میدان سپاه در دود و آتش غرق بود. مردم، زنان و بچه‌ها، هراسان و ضجه‌‌زنان به هر سو می‌دویدند؛ پای برهنه، با چادرهای آویزان. کودکی که گریه می‌کرد و دست لرزان مادر او را در خیابان می‌کشاند. جوان‌ترها به طرف محل انفجار می‌دویدند؛ به مرکز شهر که هنوز در آتش می‌سوخت. مردم هراسان جلوی هر ماشینی را که به بیرون از شهر می‌رفت، می‌گرفتند و سوار می‌شدند. جای تأمل نبود. حاج کمال پا را بر پدال گاز فشرد و به طرف پادگان حرکت کرد.
هواپیماها هنوز در آسمان پرسه می‌زدند. صدای شیرجه‌شان که آمد؛ ماشین در کناری ایستاد و به پشت دیوار خانه‌ای روستایی پناه بردیم. چند هواپیما بر روی پادگان دوکوهه شیرجه رفتند و در پی آن، آتش و دود از پادگان برخاست. خدا را شکر کردم که نیروها در پادگان نیستند.
زنی روستایی، بچه در بغل، هراسان از کناره‌ی جاده، بی‌هدف می‌گریخت. ناگهان یکی از گلوله‌های عمل نکرده‌ی ضدهوایی، جلوی پایش بر زمین نشست و منفجر شد. زن با جیغی وحشتناک، درجا دراز کشید. لحظه‌ای بعد به کمک دیگر زنانِ روستایی به ده مجاور برده شد.
دقایقی بعد خبری از هواپیماها نبود. صدای‌شان از منتهی الیه آسمان به گوش می‌رسید. تنها هواپیمایی سیاه‌ رنگ بالای شهر اندیمشک دور می‌زد. اول فکر کردیم خودی است. فاصله‌اش بسیار کم بود. ضدهوایی‌ها از همه طرف به سویش شلیک می‌کردند، اما گلوله‌ها به خاطر کمی ارتفاع، به او نمی‌خورند و او همچنان می‌چرخید.
صدای همه بلند بود:
- بابا جون عراقیه.
- نه بابا اگه عراقی بود که با اونا می‌رفت. تازه پس چرا جایی رو نمی‌زنه؟
- من که می‌گم خودیه و داره گشت می‌زنه تا مثلاً هواپیماهای عراقی بترسند.
و هواپیما در آن سوی شهر، در کنار جاده‌ی اهواز - اندیمشک سقوط کرد. اوضاع که آرام شد، به همراه بقیه‌ی سرنشینان وانت که از اردوگاه کرخه آمده بودیم، به طرف پادگان به راه افتادیم. بچه‌های گردان عمار که به اطراف پادگان پناه برده بودند، هرکدام چیزی می‌گفتند. یکی می‌گفت: «شش شهید دادیم.» و آن یکی می‌گفت: بیچاره پدافند روی ساختمون ذوالفقار، وقتی هواپیما شیرجه رفت طرفش، من یکی زهره‌ام آب شد. فقط زرنگی کرد پرید پایین و رفت توی ساختمون.
کنار حسینیه، گودال نسبتاً بزرگی بر اثر انفجار راکت به وجود آمده بود. شیشه‌های حسینیه‌ی شهید حاج همت خرد شده بود. مثل این‌که هواپیما، پدافند روی ساختمان ذوالفقار را نشانه‌ گرفته بوده که راکتش در میان ساختمان و حسینیه، روی زمین و در محوطه‌ی باز خورده بود. دود خاکستری رنگی از گورستان ماشین‌های اسقاطی ارتش بلند می‌شد. خلبان‌های عراقی فکر کرده بودند یک پارک موتوری عظیم را هدف قرار داده‌اند. از تعمیرگاه ‌تانک تیپ 20 رمضان هم دود بلند بود. یکی دو تایی‌ تانک غنیمتی عراقی در آتش می‌سوخت. در کنار جاده‌ی خاکی مقابل حسینیه، جای کالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. مقداری خون در میان خاک پاشیده بود. بچه‌ها می‌گفتند: تسویه‌حسابش رو گرفته بود و از بچه‌ها خدا حافظی کرده بود. ساکش هنوز در دستش بود که کالیبر هواپیما خورد به‌ش.
«علی یزدی» با دیدن من و سیامک، گل از گلش شکفت. از بچه‌های گردان عمار کسی‌‌‌طوری نشده بود. رادیو دوباره وضعیت قرمز اعلام کرد. سراسیمه به زیر پل، آن سوی سیم‌های خاردار رفتیم. خبری نشد. علی یزدی وحشت‌زده ولی در عین حال شوخ گفت: بابا چی بود لامصّب؛
کل تلفات لشکر از بمباران آن روز، فقط یک نفر بود.

شب ساعت نزدیک هفت بود که به همراه علی یزدی و سیامک به اندیمشک رفتیم تا ببینیم در شهر چه خبر است. هنوز مردم در جنب و جوش بودند. عده‌ای لوازم اولیه‌ی زندگی را بار وانت کرده بودند و به طرف کوه‌های دز و روستاهای دامنه‌ی آن نقل مکان می‌کردند. صدای گریه و شیون از گوشه و کنار خیابان بلند بود. بازار روز شهر قابل دیدن نبود. مغازه‌ها ویران شده بودند. بوی خون و باروت و دود خانه‌ها و مغازه‌هایی که در آتش می‌سوختند، مشام را می‌آزرد. حمام نبش بازار روز هم از بمب‌ها در امان نمانده بود و منهدم شده بود. لوله‌های آب ترکیده بود و آب با فشار زیاد از میان آجرها و خاک‌ها بیرون می‌زد. کف خیابان، وجب به وجب جای گلوله‌های کالیبر هواپیما به چشم می‌خورد. کیف مدرسه، کتاب درسی ورق ورق شده، دمپایی زنانه و مردانه و بچه‌گانه و ... در گوشه و کنار به چشم می‌خورد.
در میدان راه‌آهن، کنار محل فروش بلیط، آن‌جا که روزانه تعداد زیادی از رزمندگان برای خرید بلیط صف می‌بستند، خون کف پیاده‌رو را سرخ کرده بود. شاخه‌های شکسته‌ی درخت‌ها زیر پا خرد می‌شدند. تکه‌های بدن شهدا در بالای درخت‌ها و دیوار‌ها به چشم می‌خورد. در جوی آب، خون سرخ لخته شده بود.
آن‌‌‌طور که بچه‌های شهر تعریف می‌کردند، هواپیماها اول راه‌آهن را بمباران کردند و همین‌‌‌طور محل تجمع مقابل بلیط فروشی را. مردم سراسیمه برای کمک به مجروح‌ها، به طرف میدان راه‌آهن رفتند که هواپیمای دیگر مجدداً آن‌جا را بمباران کرد. هواپیمای دیگری هم بازار روز را منهدم کرد که پشت جمعیت قرار داشت. مردم در میان خون و آتش افتاده بودند که چند هواپیما، با مسلسل کالیبر خود خیابان را به گلوله بستند. صحنه‌ی بسیار وحشتناکی بود. شهر هر لحظه از سکنه خالی‌تر می‌شد. هر کس که در حال دویدن بود، سراغ عزیزش را می‌گرفت. تعدادی از رزمندگان، آوار را به دنبال مجروح‌ها و شهدا می‌کاویدند. بچه‌های اندیمشک می‌گفتند که دایی ممراد (گدای معروف شهر) که پاتوقش در میدان راه‌آهن بود نیز در بمباران کشته شده بود.
گرسنگی فشار می‌آورد و شکم‌مان به قار و قور افتاده بود. به پیشنهاد من، به تنها ساندویچ فروشی شهر رفتیم.

حمید داودآبادی

    

مزار شهدای اندیمشک

توضیحات لازم:
- ماجرای پناهنده شدن آن هواپیمای سوخوی عراقی، در کتاب «پرواز شماره‌ی 22» منتشر شده از سوی «دفتر ادبیات و هنر مقاومت» به‌طور کامل آمده است.
"غلامعباس اسلامی‌پور" از بچه‌های خوب اندیمشک، در مقاله‌ای درباره‌ی بمباران شهرشان، نکات زیر را یادآوری کرده است:
- تعداد هواپیماهایی که شهرستان را مورد تهاجم قرار دادند: 52 فروند بود.
- آن روز شهر کوچک اندیمشک، بیش از یک ساعت و چهل وپنج دقیقه زیر هجوم حملات هوایی بود.
- در این حمله هوایی تمام نقاط حساس شهر، همراه با نقاط مسکونی مورد تهاجم قرار گرفتند از جمله این مناطق میدان راه آهن، مناطق مسکونی، بازار روز کالا و تره بار، پادگان دوکوهه، پایگاه چهارم شکاری (بین اندیمشک و دزفول) و دبیرستان شریعتی بودند.
- اگرچه این حملات هوایی شهدا و مجروحین زیادی در پی داشت، اما آمار شهدا آن در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، چرا که بسیاری از شهدای نیروهای نظامی در ایستگاه راه آهن بودند و با شهادت شان به شهرستان خود منتقل گردیدند.
- روزنامه‌ی جمهوری اسلامی در روز شنبه هشتم آذر در گزارشی از مراسم تشییع پیکر شهدا، آمار شهدای این روز را 75 نفر بیان می‌کند. از جمله‌ی شهدای این حادثه‌ی دلخراش می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
فیروز فرجی (1ساله) - مهدی سرپرست (2ساله) - معصومه سرپرست (4ساله) - مجتبی میردریکوند (4 ساله) - خان پری میرکناری (6 ساله) - مجتبی سرپرست (6ساله ) -علی قاسم عبدلی (8 ساله) - رضا قلی دزفولی (13 ساله) - عابدین عبدولی (13 ساله) - فاطمه عیدی گماری (مادر دو کودک)- رضا صادقی‌زاده (15 ساله)

البته این آمار (75 نفر) شهدای مناطق مسکونی و شهر اندیمشک می‌باشد و برای تکمیل آن لازم است آمار سایر نقاط و یگان های نظامی مستقر در منطقه و همچنین نیروهای نظامی که در شهرستان حضور داشتند با توجه به این که بلوار راه آهن و خیابان طالقانی اندیمشک محل ایستگاه‌های صلواتی مناطق میانی جنگی بوده و همچنین ورود نیروهای تازه نفس رزمی که به وسیله‌ی قطار همان روز وارد ایستگاه شده بودند و آمار شهدای پایگاه چهارم شکاری که 24 شهید و 48 زخمی است در کنارش قرار گیرد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٩/٧

صبح روز سه‌شنبه 7 بهمن 1365
ادامه‌ی عملیات کربلای 5
سه‌راه مرگ شلمچه
کنار "محسن کردستانی" و "سلیمان ولیان" داخل سنگر کوچک‌شان نشسته بودم. سنگرشان جا برای دراز کشیدن نداشت. محسن پیک دسته بود. جثه‌اش ریز بود، ولی ایمانی قوی داشت. زیر شدیدترین آتش، این طرف و آن طرف می‌دوید و پیام‌ها را می‌رساند. این بار هم دوربینم را همراه آورده بودم. برای این‌که آسیب نبیند، آن را داخل کیسه‌ی پلاستیکی پیچیده بودم و در کیف کوچک کمک‌های اولیه جا داده بودم. محسن گفت:
- حالا که دوربینت رو تا این‌جا آورده‌ای، دو سه تا عکس از ما بگیر.
اصلا به فکرم نرسیده بود. راست می‌گفت. فکر دوربین نبودم. آن را درآوردم و به محسن گفتم:
- ژست بگیر، می‌خوام یه عکس مشدی ازت بگیرم.

kordestani

با تبسمی ‌دل‌نشین، در گوشه‌ی سنگر نشست و من عکس گرفتم؛ چهره‌ی خاک‌ گرفته‌ای که خستگی چند روز نبرد مداوم از آن پیدا بود و چشمانی که زودتر از لبانش می‌خندیدند.

valian

دوربین را به او دادم و او هم عکسی از من و سلیمان ولیان گرفت که پهلوی هم ته سنگر تکیه داده بودیم.

دقایقی بعد رفتم تا به خاکریز عقبی سر بزنم و شاید دوباره بروم به سنگر فرمانده گروهان و تأسف یک لحظه خواب را بخورم.
در برگشت، دوان دوان به طرف پست امداد رفتم. جلوی در ورودی، حاج آقا تیموری را دیدم که روی مجروحی دولا شده بود و سعی می‌کرد به او کمک کند. مجروح همچنان دست و پا می‌زد و آخرین لحظاتش را می‌گذراند. جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان می‌داد.
چشمانش زل شد در چشمانم که زبانم را بند آورد. مانند کبوتری که هدف گلوله قرار گرفته باشد، دست و پا می‌زد. سریع دوربین را درآوردم و خواستم از آخرین لحظات حیات محسن عکس بگیرم، ولی دوربین یاری نکرد. دکمه‌ی دوربین پایین نمی‌رفت و رضایت نمی‌داد تا آخرین نگاه سوزاننده‌ی محسن را ثبت کنم. به دوربین التماس می‌کردم. هر چه بر دکمه‌هایش کوبیدم، فایده‌ای نداشت.
لحظه‌ای بعد، محسن آرام از حرکت ایستاد. بر بالینش خم شدم و بر چهره‌اش که هنوز حرارت وجودش را با خود داشت، بوسه‌ای جانانه زدم. بدنش هنوز گرم بود که آن را به بیرون از پست امداد منتقل کردیم، چون امکان داشت نتوانند جنازه‌اش را به عقب منتقل کنند، یکی از بچه‌ها دست در جیب پیراهن محسن برد و نامه‌ای را که احتمال می‌داد وصیت‌نامه‌اش باشد، درآورد.
به محض این‌که داخل پست امداد شدم، مجروحی را دیدم که سرش را میان باند پوشانده بودند و خونابه از روی باند خودنمایی می‌کرد. به طرفم آمد و با صدایی گرفته سلام و علیک کرد. با تعجب جوابش را دادم و گفتم:
- تو کی هستی؟
از روی انبوه باندها و گازهای خونین، اصلا نتوانستم بشناسمش. گفت:
- من ولیان هستم.
وقتی قضیه را جویا شدم، گفت:
- همین که از سنگر رفتی بیرون، چند دقیقه نگذشت که یه خمپاره درست خورد بغل سنگر. دیگه نفهمیدم چی شد. فقط دیدم کردستانی داره دست و پا می‌زنه ... ببینم اون شهید شد، نه؟
ولیان را از کنار پتویی که پیکر بی‌جان محسن زیر آن خفته بود، رد کردیم و سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب.
پس از عملیات وقتی به تهران آمدم، در صفحه‌ی دوم روزنامه، عکس سلیمان ولیان را دیدم که برایش مجلس ختم گذاشته بودند. از بچه‌ها شنیدم که هنگام انتقال به عقب تمام کرده است.

راستی تا یادم نرفته!
بچه محل های نسل امروزی سلیمان ولیان، گروه فرهنگی آسمانی‌ها و پایگاه مقاومت بسیج شهید ولیان، به یاد او مجلس یادبودی برگزار می‌کنند.
اگر دوست داشتید، می تونید تشریف بیارید. همرزمای سلیمان هم هستند.
چهارشنبه همین هفته 10 آذرماه از ساعت 6 بعداز ظهر
نارمک، خیابان دردشت، نرسیده به بزرگراه رسالت، اندیشه سرای گلبرگ

اینم نشونی خونه‌ی ابدی سلیمان ولیان:
بهشت زهرا (س) قطعه 29 ردیف 50 شماره 15




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٩/۳

مقبره قیصر امین‌پور تغییر چهره می‌دهد
با توجه به مشابهت بسیار زیادی که مقبره تازه رونمایی شده قیصر امین‌پور با یادمان ضد ایرانی سربازان بعث عراق دارد، مدیر کل ارشاد اسلامی خوزستان از تغییرات اساسی در نمای این مقبره خبر داد.

حجت‌الاسلام سید لطف‌الله سپهر امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در اهواز اظهار داشت: شباهت‌های این مقبره در امور ظاهری پذیرفته شده است ولی این مقبره با مقبره سربازان بعث عراق تفاوت‌هایی نیز دارد که این تفاوت‌ها کم نیست.
وی با اشاره به اینکه مقبره سربازان بعث عراق نمادی ضد ایرانی است، گفت: با توجه به این نماد در عراق، اداره کل ارشاد اسلامی خوزرستان در حال تهیه طرح‌های پیشنهادی خود برای اعمال تغییر در این مقبره است که در آینده نزدیک این امر آغاز می‌شود.
مدیر کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان با اشاره به اینکه این طرح در سال87 و پیش از انتصاب وی در این سمت، تهیه شده است، گفت: مجموعه استان در اجرا و طراحی این طرح هیچ دخل و تصرفی نداشته‌اند و به این منظور تغییر سریع‌السیر این مقبره در دستور کار قرار گرفته است.
سپهر با اشاره به هزینه‌های صرف شده برای این مقبره افزود: برای ساخت این مقبره بیش از 5 میلیارد ریال اعتبار هزینه شده است و طراح نمای این مقبره باید دلایل خود برای چنین طرحی اعلام کند و در صورتی که از طرح‌های مشابه در عراق و سایر کشورها کپی‌برداری کرده است باید پاسخگوی اعمال خود باشد.

نکات مهم:
- با توجه به عکس العمل های مضحکانه امثال آقای " احمد طلایی" مدیر پروژه‌ی مقبره‌ی قیصر امین‌پور و ضایع کننده بیت المال که خود را به کور رنگی و نابینایی می زد و در دفاع از طراح کپی بردار و جاعل، هرگونه شباهت این دو طرح را رد می کرد و از زیر بار پاسخ فرار کردند، واقعا می توانیم شاهد باشیم این حجت الاسلام مبلغ 500 میلیون تومان بیت المال را از حلقوم طراحی که بعد از فتنه ناکام سال گذشته و شکست یاران غارش خارج نشین شده، بیرون بکشد و حق الناس را اعاده کند؟ و یا برای حفظ پرستیژ مدیریتی خود و ابقای ریاست خویش، کار را با همین مصاحبه و صدها میلیون تومان هزینه برای تخریب نماد بعثی ها و صرف صدها میلیون تومان هزینه دیگر برای طراحی مجدد به همان طراح و ... اشتباه را با اشتباه جبران می کند؟! چون ایشان نگفته طراح فرنگ رفته باید به چه کسی پاسخگو باشد! به دادگاه اعاده بیت المال یا فقط به همین مصاحبه تند! ارزشی! و آتیشی ایشون!!!

- هنوز برای خود من جای تعجب و سوال دارد که چرا "خبرگزاری فارس" به عنوان مدافع ارزش ها، خبر شباهت مقبره قیصر امین پور با نماد بعثی ها را شدیدا غیرقابل انتشار اعلام و حذف کرد!
به خاطر همین لینک خبر بالا را در خبرگزاری فارس می گذارم که اگر آن را برای حفظ ارزش های دفاع مقدس مضر تشخیص داده و حذف کردند، نشانی اش را داشته باشید!
۱۳۸۹/۹/۲ خبرگزاری فارس – گروه استانها – حوزه شمال خوزستان
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8909020614




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب