خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٤/٢٧

از امروز می خواهم عکس هایی را که طی سال های گذشته از دفاع مقدس، عملیات تفحص و کشف شهدا در فکه و همچنین رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان بخصوص تصاویری جالب از حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان را که خودم توفیق یافته ام بگیرم، برای شما عزیزان به نمایش بگذارم.


این هم نشانی "فتوبلاگ حمید"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٤/٢۱
آن که فهمید:
ایرانی بود. مثل من.
اون طور که خودش می گفت، ده – پونزده سالی می شد که از ایران رفته بود. چند سالی آمریکا بوده و دکتر شده بود و حالا هم توی سوئد زندگی می کرد.

ایرانی بود و درست مثل بعضی زنای ایرانی که تا از کشور خارج می شن، اولین چیزی که خودشون رو ازش خلاص می کنند، حجابه. انگار یه وزنه سنگین انداختند روی سرشون که توی همون هواپیما، تا فهمیدند از خاک ایران رد شدند، اون رو بردارند و پرت کنند اون طرف. اینم از همونا بود. بی حجاب که هیچی، هر روز یه مدل تیپ می زد.

خب منم ایرانی بودم و با اون همزبون. حالم گرفته می شد اون جوری با خارجی ها می گفت و می خندید. مثلا چند سال برای دفاع از ناموس مملکتم جنگیده و اسیر هم شده بودم!

خیلی خوش اخلاق بود. خیلی.
مودب و با احترام با همه حرف می زد. بخصوص از وقتی که فهمید یه ایرانی توی این بخش بستری شده. از اون مهم تر وقتی متوجه شد یه بسیجیه و چند سالی هم توی زندانای وحشت ناک عراق اسیر بوده و کلی شکنجه و اذیت شده.

فکر کنم احترام و ادبش به من بیشتر از بقیه بود. خیلی بهم می رسید. همسن آبجی بزرگم بود. ولی عمرا اگه من بذارم آبجیم تنها بره خارج. اونم این تیپی!

یه بدی دیگه هم داشت که خیلی برای من سنگین بود. اونم این که نماز نمی خوند. راستش یکی دو بار سر همین باهاش بحث کردم، ولی خب دیگه! این همه سال این طوری زندگی کرده بود و نمی شد ازش توقع داشت یه دفعه درست بشه.

یکی دو بار که لازم بود دکتر متخصص من رو ببینه و مشاوره بده، زنگ زد آمریکا و یکی از دکترای اون جا که خیلی ازش تعریف می کردند، با هواپیما اومد، من رو دید و برگشت کشورش.


عکس جنبه تزئینی دارد


یکی دو ماهی می شد از ایران اومده بودم.
وقتی رفتم بنیاد جانبازان، با هزار منت و غر و لند گفتند:
- ببین برادر، شما که خودت رزمنده بودی، آزاده هم بودی و الان هم جانباز هستی. شما که خودت بهتر از ما باید به "اسراف بیت المال" حساس باشی. شما تا حالا دو بار رفتی خارج از ایران و از مزایای مختلف استفاده کردی. بست نیست؟ فکر نمی کنی این جوری در حق بقیه جانبازا ظلم می شه؟ مگه بیت المال فقط در خدمت شماست؟ ما این همه جانباز عزیز داریم که باید برن خارج مداوا بشند، اون وقت شما فکر کردی هتله، راه به راه بری سوئد؟
ببینم ناقلا، نکنه اون جا خبر مبرایی شده ؟! هان! نکنه یه وقت گلوت پیش اون فرنگی مرنگیا گیر کنه ها! اگه خوبه، ما هم بیاییم!

خون خونم را می خورد. کی داشت از اسراف بیت المال گله می کرد. واقعا فکر می کرد من با این بدن داغون که نه راه می تونم برم نه نفسم بالا میاد، می خوام برم اون ور آب و توی دیسکو میسکوهاش بزنم به خوشی و ...

ای وای که آدم چقدر بد بخت بشه که گیر این جور ... بیفته. خوبه پرونده پزشکیم جلوشه و می بینه که حالا حالاها باید برم زیر تیغ جراحان داخل و خارج که تازه بتونم یه کمی مثل اون راحت زندگی کنم. درد نکشم. ازدواج کنم. با خیال راحت بچه دار بشم و مثلا از زندگیم لذت ببرم.

- ببین نابرادر، گور بابات. هم گور بابای تو، هم اون آقایونی که تا به ما می رسند جانماز آب می کشند و حافظ بیت المال می شن. خودم می رم. من که سلامتیم رو از سر راه نیاوردم. خودم می رم. به هر قیمتی که شده. یه قرون هم از شما نمی خوام. حداقل اون ورا بعضیا پیدا می شن که به یه مجروح جنگی کمک کنند. نه؟

هر چی تونستم از رفیقای زمان جنگم قرض کردم و هر طوری که بود، خودم رو رسوندم سوئد. به همون بیمارستانی که باید ادامه درمان می دادم. شانسم بود که این دفعه اون خانم دکتره به پستم خورد تا مجبور نشم جلوی کسی دست دراز کنم. به قول معروف: "گدایی کن تا محتاج خلق نشی!"

حالم خیلی بهتر شد. اصلا انگار پول بنیاد برکت نداشت که حالم بدتر می شد که بهتر نمی شد!
چیزی نمونده بود که از بیمارستان مرخص بشم. ولی یه چیزی بد جوری عذابم می داد. اونم اون خانم دکتر ایرانی بود. همون بی حجابه که نماز هم نمی خوند. خیلی حالم از دستش گرفته بود. نمی دونستم باهاش چیکار کنم. لج باز شده بود. خیلی هم. اصلا حرف گوش نمی کرد. حرف حرف خودش بود.

- آخه خواهر من، مگه می شه؟
- چرا نمی شه؟ کار که نشد نداره.
- ولی من نمی تونم قبول کنم.
- برای من اصلا مهم نیست که شما قبول کنید یا نه. مهم تصمیمی یه که من گرفتم. به حرف هیچ کس هم گوش نمی دم.
- وقتی من راضی نباشم که درست نیست.
- درست نباشه. مگه خودت بهم گیر نمی دادی که من که توی یه خونواده مسلمون به دنیا اومدم و بزرگ شدم، چرا نماز نمی خونم؟ چرا حجاب ندارم چرا ... اصلا مثل این جایی ها زندگی می کنم؟ خب منم می خوام همون طوری که خودم فکر می کنم، رفتار کنم. به هیچ کس حتی جناب عالی هم مربوط نیست.
- مربوط نیست یعنی چی؟ ناسلامتی من یک طرف قضیه هستم. منم حقی دارم. می خوای عذاب وجدان بگیرم؟ می خوای تا عمر دارم، خودم رو بدهکار حساب کنم؟
- نه اصلا. بدهکار یعنی چی؟
- یعنی همین کار حضرت خانم. آخه خواهر من ...
- چی گفتی؟
- هیچی.
- نه. همین جمله ای که الان گفتی.
- خواهر من. مگه چیه؟
خب همین دیگه. تمومه. من خواهرتم و می خوام یه هدیه کوچولو واسه برادر غرغروی خودم داشته باشم. کجای دنیا یه خواهر اونم بزرگ تر، نمی تونه به برادرش خدمت کنه؟ اصلا می دونی چیه، من از دین و ایمون، همین خواهر برادری رو از تو یاد گرفتم و بس. پس لطفا دیگه بحث رو ادامه نده.
- آخه ...
- گفتم که، آخه بی آخه. فقط لطف کن و زودتر وسایلت رو جمع کن که خودم می خوام برسونمت فرودگاه.
- شما؟
- بله من. مگه یه خواهر نمی تونه تاکسی سرویس برادرش بشه؟
- ببین خواهر من، بذار من با خیال راحت برم کشورم.
- کشورت؟ مگه کشور من نیست؟
چرا کشور شما هم هست. شما درست می گید. بذار اگه فردا افتادم و مردم، روحم عذاب نکشه.
- روحت عذاب نکشه؟ ایشاالله صد سال دیگه زنده باشی. مگه من می خوام چیکار کنم؟
- نمی خوای کاری بکنی. همون کاری که توی این دو سه ماهه با من کردی.
- مگه من کار بدی کردم؟ چرا شماها توقع دارید هرکسی می خواد از این کارا بکنه، باید هم تیپ و هم عقیده خودتون باشه؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه من شرافت و حیثیت سرم نمی شه؟ مگه من مملکت ندارم؟ این چه ظلمیه که شما می خوای به من بکنی؟
- من می خوام ظلم به شما بکنم؟
- بله شما. شما و امثال شما. فکر کردی من چون بی حجابم، مسلمون نیستم؟ فکر کردی من اگه ده پونزده ساله از ایران دورم و توی آمریکا دکتر شدم، آدم نیستم؟ دین و مملکت سرم نمی شه؟
- استغفرالله. من کی این حرفا رو زدم؟
- همین الان. با این خواهش و التماست که قبول نمی کنی. اصلا ببینم، مگه تو با اون سن کمت بلند شدی رفتی جلوی یه مشت نره غول وحشی جنگیدی، زخمی و اسیر شدی، از من و امثال من اجازه گرفتی که حالا من باید از تو اجازه بگیرم؟

هر طوری بود، باهاش خداحافظی کردم و اومدم ایران. مطمئنا هیچ وقت از خاطرم نخواهد رفت که اون خانم بی حجاب ایرانی، سال 1375 برای مداوای من که از بنیاد جانبازان رونده شده بودم، چیزی حدود 80 میلیون تومان از جیب شخصی خودش هزینه کرد و وقتی بهش گفتم:
- آخه خواهر من، من در توانم نیست این همه هزینه رو پرداخت کنم.
گریه اش گرفت و با بغض گفت:
- ببین برادر من، بذار این آخری، تکلیف خودم رو با تو روشن کنم. اگه می بینی من پونزده سال با خیال راحت توی بهترین دانشگاه های آمریکا درس خوندم و دکتر شدم، اگه می بینی من این جا دارم توی آرامش و آسایش زندگی می کنم، همه اینا، مدیون تو و امثال توئه. اگه امثال تو نمی رفتید جلوی دشمن وایسید، اگه امثال شما اون همه زجر و شکنجه رو توی اسارت تحمل نمی کردید، اگه تو، همین تو، این طوری سینه ات رو جلوی تیر و ترکش سپر نمی کردی یا شیمیایی نمی شدید، من هیچی نبودم. فهمیدی؟ بذار راحتت کنم. اگه من خیالم راحت بود که پدر و مادرم که عزیزترین چیزام هستند، توی تهران در آرامش و امنیت زندگی می کنند تا دخترشون توی جایی مثل آمریکا درس بخونه و دکتر بشه، فقط به خاطر تو و امثال توئه. پس تو رو به همون خدایی که هم تو می پرستی و هم من، دیگه هیچی نگو. راحتت کنم، من رو شرمنده نکن. من بیشتر از این دیگه در توانم نبود.
زبونم بند اومد. دیگه لال شدم. هیچی نتونستم بگم.

(از خاطرات یک آزاده جانباز شهرستانی، که شاید روزی اگر راضی شد، نام خودش و خانم دکتر را بنویسم.)



آن که نفهمید:
از بس برای این قسمت نمونه زیادی وجود داره، فقط شما را ارجاع می دم به آسایشگاه های جانبازان، دکاتره (دکترها) و کمیسیون های پزشکی تعیین درصد در دوران ریاست حافظان بیت المال! بر کشتی شکسته بنیاد شهید و جانبازان: شیخ مهدی کروبی، مهندس میرحسین موسوی، سردار محسن رفیقدوست، سردار محمد فروزنده، سردار دکتر حسین دهقان و ...



نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٤/۱٧

اول با خودم اندیشیدم: چون تا امروز چندین بار توفیق زیارت روی دوست نصیبم گشته، مغرور شده و این دیدار عاشقانه برایم تکراری شده است! ولی خوب که فکر کردم، دیدم هر بار که به دیدارش می شتابم، اشتیاق و عشقم از دفعه قبل بیشتر می شود و این بار به راستی زبان در کامم چسبید و کلماتی را که عشق آن لحظات را یاد آوری کند، نیافتم.
جایتان خالی. دوشنبه 14 تیرماه همراه جمعی از دوستان به زیارت خورشید رفتیم.
من که چیزی ندارم بگویم، ولی بد نیست گوشه ای از آن روز خوش را از قلم "رضا مصطفوی" سردبیر مجله با صفای امتداد بخوانید:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم و تو در دلم نشستی

رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمی دیر رسیده بودیم. این کمی دیر رسیدن، انگار در خون ماست و یا با سرنوشت ما گره خورده است. درست مثل روزی که کمی دیر به دنیا رسیدیم و از قافله شهدا واماندیم.

زاویه دیدم را به صندلی آقا تنظیم کردم، در نقطه‌ای که چشمانم به چشمانش زل بزند، جاگیر شدم. عقربه‌های ساعت که به دوازده نزدیک می‌شود، ضربان قلب‌مان هم تندتر می‌زند. چرا در اشتیاق دیدار چهره معشوق، دل پرپر نزند؟ گویی فاصله سال‌ها انتظار در این پنج دقیقه کش آمده است و قلب می‌خواهد برای زودتر رسیدن، از قفس تنگ سینه خارج شود.

عقربه‌ها که درست در نشان 12 روی هم می‌ایستند، ستونی از نور از در وارد می‌شود و همزمان بغض نیز دروازه گلو را باز می‌کند چشم‌ها نیز شروع به باریدن می‌کنند.

بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را

سرعشق است که جز دوست نداند دیگر
می‌نگنجد غم هجران وی اندر گفتار

چشم در چشم یار، سلامی‌وعلیکی و اشکی که پرده‌در شده است و صدایی که دیگر از زندان حنجره خارج نمی‌شود. عجب حکایتی است رودررو شدن با یار و این تجربه شیرین دیدار. و چه کار بیهوده‌ای است حاشیه‌نگاری. نور متن که به چشمانت می‌خورد، از حاشیه‌ها هیچ نمی‌بینی.

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می، در طمع خام افتاد

طنین صدای یار در فضا طنین‌انداز می‌شود: «خوب، برادران راویان بفرمایید.» روایت راویان که خدمت حضرت‌آقا عرضه می‌شود. مهر تأییدی بر جریان روایتگری شهدا به عنوان یک حرکت تبلیغی روحانیت می‌زنند و بعد هم کمک‌های غیبی را در این راه قطعی می‌شمرند که در این راه خود شهدا به میدان می‌آیند. و این بشارت حضرت‌آقا عطر شهیدان را در مجلس دوباره می‌پراکند. بعد هم هشدار می‌دهند که مبادا روضه‌خوانی شهیدان به سرنوشت روضه‌خوانی برای سیدالشهدا(ع) در برخی دوره‌ها دچار شود و بیان هنرمندانه بدون افزودن پیرایه‌ها را لازمه این کار می‌دانند و برای نمونه نام می‌برند از واعظی مشهدی به نام حاج‌رکن که در روضه‌هایش با بیانی هنرمندانه، مجلس را زیر و رو می‌کرد، اما می‌گفت خاک بر دهان من اگر از شمشیر و نیزه نامی ببرم!

حضرت عشق، آنگاه التفاتی می‌کند و گوشه چشمی، رعایت حال معشوق... نه... وقتی فرمود «خوب، امتداد بفرمایید.» گویی زمین لرزید و زمان تنگ شد. چشم‌هایمان که لحظاتی بود به خشکی افتاده بود، دوباره بارید. دوباره بارید. دوباره بارید. چه می‌شد بگویی؟ در حضور معشوق مگر می‌شود از خودت بگویی.

با که گویم غم دیوانگی خود جز یار
از که جویم ره میخانه به غیر از دلدار

راهی کوی توام قافله‌سالاری نیست
غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ
غمزه‌ای تا گره از مشکل ما بگشایی

باید از او می‌گفتیم و از اشتیاقمان برای دیدن رویش و از اینکه در بلندای این قله، جز رضایت و لبخندش و در نتیجهُ شهادت، چیزی نمی‌خواهیم. چه می‌شد بگویی... برای آقا نوشته بودیم که تنها و تنها لبخند رضایتت را می‌خواهیم و حالا او نه لبخند، که لب گشوده بود:

«نامه برادران خوب و کوشا و عزیز امتداد را دیدم و خواندم. از این کار خوشحال شدم، اما یک نکته من را خیلی خوشحال کرد؛ آن هم اینکه شخص امضاکننده نامه، در آخر نامه نوشته بود: «افسر جوان جنگ نرم» و امضا کرده بود. این خیلی ارزش دارد. این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین می‌کند. کارتان کار بسیار خوبی است. دغدغه‌تان دغدغه ارزشمندی است.»

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

«این خودجوشی که بدون متولی رسمی و ابلاغ و دستور و از سر احساس تکلیف و روشن‌بینی این حرکت آغاز شده، ارزشمند است. همین چشمه‌های خودجوش است که مظاهرش را در عرصه‌های مختلف می‌بینیم. مسؤولین هم وقتی این کارها را ببینند، تشجیع می شوند و در این مسیر هدایت می‌شوند. ما از کار مجموعه امتداد و مجموعه راویان اطلاع نداشتیم؛ ناگهان می‌بینیم جوشید و این نشان از برکت این کارها دارد. کارتان کار خوبی است.»

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد
از سما تا به سماکش، کشش لیلا بود

بعد رو می‌کنند به فرزند شهید مفتح و می‌گویند «امروز جلسه ما همه‌اش یاد شهدا و نام شهداست.». مفتح که از تشکیل فراکسیون فرزندان شهدا در مجلس می‌گوید، آقا رسیدگی به فرزندان شهدا را مهم می‌شمارد و می‌فرماید: رسیدگی به خود شهیدان مهم‌تر است. و به شهید مطهری اشاره می‌کنندکه تمامی آثار وی با شهادتش، طعم و برکت و رواج دیگری یافت.

و بعد، اصل شهادت را اصل مهمی می‌خوانند و با اشاره به تلاش‌هایی که برای به حاشیه راندن مفهوم شهادت و جهاد و ایثار در سال‌های نه‌چندان دور، انجام می‌‌شد و جرأتی که برخی شش هفت سال پیش برای تمسخر این مفاهیم پیدا کرده بودند، از نمایندگان می‌خواهند تا از مجلس به عنوان منبر بزرگی در برابر کشور و چه بسا در برابر دنیا، برای ترویج و تکریم این اصل مهم استفاده کنند.

... چند دقیقه‌ای به اذان مانده. آقا فرصت را می‌دهند به برادران خارجی که سمت راست ایشان نشسته‌اند. ...

دیدار یار غایب دانی چه کیف دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

عصمت‌اللهی که دکترایش را از دانشگاه علامه طباطبایی گرفته و الان رئیس برد انتصابات ریاست جمهوری افغانستان است، جملاتش را با این بیت آغاز کرده است. از حمایت‌های آقا در دوران جهاد افغانستان و حمایت از دانشجویان افغانی قدردانی می‌کند و بعد از اقتدار و ثبات و امنیت و پیشرفت ایران در دنیا می‌گوید، و آنگاه، گویی دریافته باشد که ادب عشق، از معشوق گفتن است، لحن را تغییر می‌دهد و با بغض در گلو می‌گوید: آقا، تمام فرزندان شما در آن طرف مرزها شما را دوست دارند و چشم امیدشان به عنوان تنها کسی که مقتدرانه از اسلام دفاع می‌کند، به شماست. همین آقای دکتر راشد از برادران اهل تسنن است. ایشان می‌گفت من بیست سال است که برای دیدار رهبر معظم انقلاب انتظار می‌کشم و امروز صبح که برای دیدار آقا می‌آمدم، غسل زیارت کردم و وقتی که می‌خواستم راه بیفتم دوباره غسل کردم.

و بعد دکتر راشد، که خود افتخار فرزندی شهید را دارد، کوتاه سخن گفت، اما عشق و ادب و عرض ارادتش، جمع را منقلب کرد: «هرچند اگر تمام عمر را با شما سپری کنیم، باز کم است. ما در دنیا بعد از خدا امیدمان به شماست. می‌خواهم ما و خانواده ما و تمام مسلمانان دنیا را از دعای خیرتان محروم نفرمایید.»

حضرت آقا هم فرمودند: مسائل افغانستان، مسائل خود ماست. ما رنج‌های شما را با تمام وجود حس می‌کنیم؛ شادی‌هایتان هم موجب شادی ماست. خدا ان‌شاالله اشرار گوناگون را از سر شما کم کند تا افغانستان به جایگاه واقعی خود در جهان اسلام دست یابد.

صدای اذان بلند شد و آقا جمع را به نماز فراخواندند. ذرات، گرداگرد خورشید را گرفتند و هر یک کلامی از سر عشق و شوق می‌گفت. من بودم و آستان حضرت دوست... گویی تمام حاشیه‌ها ذوب در متن شده بود. هیچ‌کس نبود. چشم در چشمش دوختم و عرضه داشتم: اجازه می‌فرمایید دستتان را ببوسم. دستی را که تقدیم خدا کرده بود، پیش آورد. گرمای دستش لبانم را آتش زد...

دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست
آن که دیوانه خال تو نشد عاقل نیست

حضرت دوست، هر چند به کندی، اما هر لحظه به در خروجی نزدیک و نزدیکتر می‌شدند و چشم‌های مشتاق جماعت که آقا را مشایعت می‌کرد و در حسرت لحظاتی دیگر که نقش دوست از سرای چشم‌ها می‌رود، در لحظه وصل، غم هجران می‌چشید.

داستان غم هجران تو گفتم با شمع
 آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

پاورقی: در این سلوک معنوی، طفیلی این دوستان بودم: حسن ابراهیم‌زاده، حمید داوودآبادی، غلامعلی نسایی،  خانم شکوریان فرد، حاج حسین یکتا، داوود صالحی، علی یکتا.

نقل از: وبلاگ قمقمه




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٤/۱۳

به گزارش خبرگزاری فارس، حمید داودآبادی همه به با عنوان ، نویسنده دفاع مقدس می شناسند و نه یک محقق و یا کارشناس سیاسی و حقوق بین الملل .اما حضور حاج احمد متوسلیان در یکی از مطول ترین پرونده های سیاست خارجی جمهوری اسلامی باعث شد که او آستین بالا بزند و به عشق فرمانده مفقود شده لشکر27 محمدرسول الله به تحقیقات قابل توجهی درباره سرنوشت 4 دیپلمات ربوده شده ایران در لبنان بپردازد که نتیجه این تحقیقات شد کتاب « کمین 4 جولای» . امروز این کتاب معتبرترین و کامل ترین کتاب درباره مسیر پرونده حاج احمد متوسلیان و همراهانش به شمار می رود. به بهانه بیست و هشتمین سالگرد اسارت حاج احمد متوسلیان ، تقی رستگار مقدم ، کاظم اخوان و سید محسن موسوی ، گپی طولانی داشتیم با حمید داودآبادی که مطالعه آن را به همه علاقمندان حاج احمد متوسلیان توصیه می کنیم.

متن کامل گفت وگو را این جا بخوانید




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/٤/٢

تصاویر موجود از دفتر مهدی کروبی نشان از تغییرات پی‌درپی و قابل تامل تصاویر نصب شده بر دیوار پشت سر وی دارد.

"علی‌اصغر شفیعیان" دبیر سابق سرویس سیاسی ایسنا و عضو ستاد میرحسین موسوی در وبلاگ خود در مطلبی با عنوان "آقای کروبی کاسبی نکنید!" ذیل سه عکس زیر توضیحاتی داده است که در نوع خود جالب توجه است.

دفتر کروبی / قبل از انتخابات 84 /  منبع: ایسنا

دفتر کروبی/ دو ماه بعد انتخابات 84 / منبع: ایسنا

دفتر کروبی/ شش ماه بعد انتخابات 84 / منبع: ایسنا

شفیعیان در وبلاگ خود می‌نویسد:
- این سه عکس را مشاهده فرمایید! از دفتر کار آقای کروبی است که مربوط به سه تاریخ متفاوت و در بازه‌ی زمانی حدود یک سال است. معمولا پیرمردی به این سن و سال عکسی که در دفتر خود نصب می کند را تغییر نمی دهد، مثلا اگر کسی عکس پدرش یا کسی که خیلی او را دوست دارد در دفترش نصب کند یک عمری آن را تغییر نمی دهد.

دبیر سابق سرویس سیاسی ایسنا در ادامه می‌افزاید:
- من اتفاقی تفاوت عکسی که بالای سر آقای کروبی در دفترش  را در سال 84 متوجه شدم. تغییرات را ببینید، جالب است. اولی فقط عکس امام است، بعد امام و آقای خامنه ای و دست آخر هیچ کدام نیستند.

شفیعیان در انتهای این نوشتار می‌نویسد:
- امروز البته در دفتر جدید ایشان نمی دانم عکس چه کسی نصب است؟ هر کسی درست حدس بزند یک بلیط فینال جام جهانی جایزه می گیرد!

اهمیت این نوشتار از آن جهت است که شفیعیان خود از فعالان ستاد موسوی بوده و به عنوان یک فعال رسانه‌ای گرایشات صریح اصلاح‌طلبانه دارد.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب