خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۳/٢٩

آن که فهمید:
پونزده – شونزده سال بیشتر نداشت. بابا هم نداشت. خودش بود و مادرش و یه داداش عقب افتاده. هر چی مادر خسته‌اش توی گوشش خوند:
- آخه بچه جون، تو هنوز کوچیکی، تفنگ قدش از تو بلندتره. چه جوری می‌خوای بری جبهه؟
پاش رو کرد توی یه کفش که:
- مگه من چیم از بچه‌های همسایه‌مون کم تره که رفتند جبهه و از دین و میهن شون دفاع کردند؟
آخرش رفت.

سه راه مرگ بود و خون. شلمچه بود و آتش. خمپاره بود و انفجار. ترکش بود و بدن نحیف و ضعیف آقا کوچولو که "تنش به ناز طبیبان گرفتار آمد" و دو سه تا ترکش نقلی و کوچولو، به اندام خسته‌اش بوسه زدند.

جنگ که تموم شد، اون باید هر طوری که شده، نون خونواده رو تامین می‌کرد. به کمک همرزماش، تونست یه شغل دولتی دست و پا کنه و قراردادی بشه. ده بار تا حالا خواستند بندازنش بیرون. آخه می‌گن مدرک نداری. مهندس و دکتر نیستی!
یه مرد بین شون پیدا نشد بگه آخه بچه‌ی شونزده ساله که به رگ غیرتش برخورده، رفته جبهه و ترکش ناکارش کرده، کی فرصت داشته درس بخونه که امروز دکتر و مهندس بشه؟

خودم دیدمش. خود خودم. خود نامردم. خود بدبختم که شهدا نفرینم کردند تا بمونم و وضع همرزمامم رو این جوری ببینم.
وای ... خدا نکنه شهدا بخوان در حق ما بدبختا نفرین کنند.

شب بود. آخر شب. خیابونا داشت خلوت می‌شد.
داشتم از هیئت برمی‌گشتم. هیئت گردان. ماشاالله همه‌ی بچه‌های گردان واسه‌ی خودشون "بیزینس من" شدند. آفتابه و دمپایی پلاستیکی صادر می‌کنند آفریقای جنوبی و طلا و هزار کوفت زهرمار از اون جا وارد می‌کنند. خلاصه هر کدوم واسه‌ی خودشون کسی شدند. دیگه پول شون پارو که هیچی، با لودر حساب بانکی‌شون رو این ور و اون ور می‌کنند.
داشتم از جمع بی‌صفای بچه‌های هیئت گردان که برای خالی نبودن عریضه، هر چند وقت یه بار دور هم جمع می‌شن و یکی هم مثل من، براشون او اون روزای جنگ خالی می‌بنده، برمی‌گشتم. خب خالی بندی نوبتیه دیگه!

شب بود. شلمچه نبود دیگه. تهران بود. میدون امام حسین (ع). با موتور بودم. سر کوچه‌ی ‌شهرستانی، یه چیز دیدم که موهای تنم سیخ شد.
از اون چیزا زیاد دیده بودم و پوستم کلفت شده بود، ولی این یکی خیلی فرق می‌کرد.
خودش بود. همون کوچولوی سه راه مرگ.
دولا شده بود روی زمین و داشت یه چیزایی جمع می‌کرد.
- مهمات؟
- نه.
- فشنگ و موشک آر.پی.جی؟
- اونم نه.
آخه توی کوچه‌ی شهرستانی تهران، اونم آخر شب که همه دارند مغازشون رو تمیز می‌کنند و ته مونده‌ی میوه‌هاشون رو می‌ریزند بیرون که ...
- میوه؟
- آره میوه ولی چه میوه‌ای؟
ارزون. نه اصلا مفت مفت. مجانی. آخه یارو داشت می‌ریخت بیرون. دیگه کسی پول پای اونا نمی‌داد.

خودم دیدم. یه بار دیگه هم زاغش رو زدم، بازم دیدم.
دولا شده بود توی جعبه‌های چوبی، لای میوه‌های لهیده و گندیده، بهترین هاش رو سوا می‌کرد تا ببره خونه و ...

- می‌گم محمود، صدهزار جفت دمپایی دارم، چقدر سود می‌دی برام آبش کنی؟
- می‌گم محسن، یه بار سنگین دارم، دیش و ریسیور توشه، براش مشتری داری؟
- می‌گم رضا، هنوزم توی گمرک آشنا داری کار مارو راه بندازه؟

 


آن که نفهمید:
شونزده – هیفده سالش بود. اونم اومد جبهه. با چند تا بچه‌های دیگه مثل خودش. آخه آقازاده بودند. چند تایی محافظ، همیشه دو رو و برشون می‌پلکیدند تا خدایی نکرده، توی جبهه، بین رزمنده‌ها تروریست پیدا نشه و پسر حاج آقا رو ترور کنه و به مملکت ضربه‌ی جبران ناپذیری وارد کنه!
خدا قبول کنه. اومد جلو و توی همون سه راه مرگ شلمچه، یه خمپاره که محافظا نتونستند جلوش رو بگیرند، زد و پای آقاتقی رو قطع کرد.
واویلایی شد مملکت. همه‌ی بیمارستان ها، کل بنیاد شهید و ... بسیج شدند تا آقاتقی سالم بشه.
خدا خیرش بده. هر چی باشه اونم جانبازه و برای دین و میهن فداکاری کرده.
ولی نه مثل آقا کوچولوی فهمیده‌ی ما!
آقاتقی اصلا کوچه‌ی شهرستانی رو بلد نیست. اصلا نمی‌دونه میوه رو کیلویی می‌خرند یا متری.
درصد جانبازی چیه؟ خجالت داره. دهنت رو آب بکش.
از اون روز تا همین یکی دو ماه پیش، آقاتقی - که باباش فقط مسئول رسیدگی به بعضی جانبازای خاص بود - هر چند وقت یه بار برای مثلا درمان، می‌ره انگلیس و آلمان، تا هم واسه‌ی باباش سوغاتی‌های آن چنانی بیاره، هم بدن عزیزش رو چکاپ کنه. خدا رو چه دیدی، شاید پای قطع شده‌اش رشد کرد.
خب حالا در کنار این سفرهای درمانی، دو سه تا کار تجاری کوچولو هم بکنه و برای تنوع و "تغییر" آب و هوا به گوشه و کنار دنیا سر بزنه که گناه نیست!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۳/٢٢

درآمد شخصی: حقوق کلان بیت المال از این اداره و آن ...
درآمد خانواده: رانت خواری پدر طی 30 سال گذشته و تاجر امروز
منزل مسکونی: خانه ای نقلی و چند صد متری از بیت المال
شغل فرزندان: چند تایی خارج درس می خوانند و چند تایی هم به تجارت بین المللی و موس موس کردن در سفارتخانه ها مشغولند
وضعیت حفاظتی: شدیدترین تدابیر امنیتی ده ها مامور کارکشته امنیتی ارگان های مختلف
خودروی شخصی: خودروی ضد گلوله بیت المال با اسکورت ویژه
فعالیت سیاسی فرزندان: به هیچ وجه در هیچیک از تظاهرات سیاسی داخل و خارج شرکت نمی کنند چون نمی خواهند از بورسیه دولتی سوء استفاده کنند و می خواهند در آینده وزیر و وکیل شوند
تریبون ها: رادیو اسرائیل، صدای آمریکا و بی.بی.سی
و ...

اینها فقط گوشه ای بسیار کوچک از وضعیت "دیکتاتور بزرگ" و "هالوی متکبر" است که با طراحی کاریکاتوری از روزهای انقلاب، آتش فتنه برافروختند و با قربانی کردن جوانان این مرز و بوم در پای نحس خویش، برای تصاحب قدرت و کرسی ریاست، له له زدند.

فقط کافی است شرایط زندگی این انقلابیون را با 15 سال تبعید و مبارزه عظیم امام راحل مقایسه کنید تا دریابید این حقیران بازنده، همه هست و نیست خویش را – نه دارایی خود که هیچ ندارند الا از غارت بیت المال که ته مانده آبروی خویش در دوران پیری را – به پای کی و چی ریخته اند.

سالروز شکسته شدن شاخ فتنه و پیروزی غرور آفرین و حماسه ساز ملت مسلمان ایران، بر همه ایرانیان آزادیخواه که از کفر آمریکا و شرک اسرائیل و استعمار انگلیس و خیانت منافقین و ذلت وطن فروشان بیزارند، مبارک باد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۳/٢٢

می دانم تقصیر خودم است. خودم که به برخی ماهیگیران از آب گل آلود، اطمینان کردم.
چند روز پیش، فردی از روزنامه "وطن امروز" تماس گرفت و با اصرار فراوان، درخواست نوشته ای کوتاه درباره انتخابات دهم ریاست جمهوری نمود. جالب این که آن قدر بر کوتاه بودن نوشته تاکید کرد که قصد کردم اصلا چیزی ننویسم.
به رسم ادب، متنی مختصر و کوتاه نوشتم و به نشانی روزنامه ایمیل کردم. متاسفانه امروز (شنبه 22/3/1389)، در کمال تعجب، نوشته ای دیدم که خودم از آن جا خوردم. چیزی نمی گویم جز این که:
رسم امانت داری این نیست ای به اصطلاح دوستان.
رسم روزنامه نگاری حرفه ای هم این نیست که تفکرات و نظرات خودتان را از زبان دیگران به خورد مخاطب بدهید.
پس تفاوت شما با آقای "موسوی خوئینی ها" که خود شخصا مطالب ستون ویژه "الو سلام" را به نام "تماس های تلفنی خوانندگان روزنامه سلام" می نوشت، چیست؟

متن اصلی بنده:
هوالرحمن
از جنگ تحمیلی تا جنگ نرم
21 سال پس از آن که آتش "جنگ تحمیلی" قدرت های استکباری فروکش کرد، شاید که به خیال خوش بعضی، بدخواهان ملت ایران، آرام گرفته و خفته بودند؛ ولی از همان اولین روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 تا همین امروز و لحظه، به طراحی نقشه های مختلف و به دنبال آن عملی ساختن آنها برای به زانو درآوردن ملت مقاوم و مسلمان مشغول بوده و هستند.
بدون شک، تنها اتکا به خداوند سبحان، 30 سال ولایت و رهبری هوشمندانه امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری، و استواری ملت، توطئه های بدخواهان را نقش برآب کرد.
آن چه در آخرین روزهای خرداد 1388 بر ملت ایران رفت، نه یک اتفاق و خطا، که بخشی از نقشه ای بسیار عظیم بود که روزگاری در شکل و شمایل "جنگ تحمیلی" و نظامی نمود یافت و پس از شکست قطعی، طرح های بعدی در دستور کار قرار گرفت. و "جنگ نرم" که سال ها پیش از آن جریان داشت، مقدمه ای بود بر آن ایام تلخی که بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری شاهد بودیم.
و این جنگ، همچنان با شکل و طریقی دیگر، در خفا و با گزینش نیرو از دوستان دیروز و وازدگان امروز، به دنبال عملی کردن خواست های نامشروع بدخواهان جهان اسلام و ملت ایران و دشمنان ولایت اهل بیت (ع) است؛ که، پس از وفات پیامبر اسلام (ص)، همه آنانی که با مولا علی (ع) زاویه دار شدند، ریشه شان در ولایت ناپذیری و پیروی از نفس اماره خویش بود و بس.
حمید داودآبادی


متن منتشر شده در وطن امروز:
پایداری از جنگ تحمیلی تا جنگ نرم
حمید داوودآبادی*:
21 سال پس از آنکه آتش «جنگ تحمیلی» قدرت‌های استکباری فروکش کرد، شاید به خیال خوش بعضی، بدخواهان ملت ایران، آرام گرفته و خفته بودند، ولی آنها از همان نخستین‌ روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 1357 تا همین امروز و لحظه، به طراحی نقشه‌های مختلف و به دنبال آن عملی ساختن آنها برای به زانو درآوردن ملت مقاوم و مسلمان مشغول بوده و هستند. آنچه در آخرین روزهای خرداد 1388 بر ملت ایران رفت، نه یک اتفاق و خطا که بخشی از نقشه‌ای بسیار عظیم بود که روزگاری در شکل و شمایل جنگ تحمیلی و نظامی نمود یافت و پس از شکست قطعی، طرح‌های بعدی در دستور کار قرار گرفت و«جنگ نرم» که سال‌ها پیش از آن جریان داشت، مقدمه‌ای بود بر آن ایام تلخی که بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری شاهد آن بودیم. نبرد حق و باطل، همچنان با شکل و طریقی دیگر، در خفا و با گزینش نیرو از دوستان دیروز و وازدگان امروز نمود یافت و به دنبال عملی کردن خواست‌های نامشروع بدخواهان جهان اسلام و ملت ایران و دشمنان ولایت اهل‌بیت(ع) برآمد. پیش‌تر در اوج جنگ سرد و پیش از فروپاشی شوروی، در سال‌های پایانی دهه 80، اصطلاح «جنگ نرم» برای نخستین‌‌بار در کمیته خطر جاری و با مشارکت استادان برجسته علوم سیاسی و مدیران سابقه‌دار سازمان سیا و پنتاگون مورد طرح و بررسی قرار گرفت و نهایتاً تنها راه به زانو‌ در‌آوردن شوروی، جنگ نرم و فروپاشی از درون معرفی شد. عناصر غربی چون هانتینگتون و جین شارپ با کمک دنیای غرب و سرویس‌های انگلیسی و آمریکایی، راه‌حل‌های استراتژیکی و تاکتیکی جنگ نرم را نوشتند تا توپ و تانک و ادوات جنگ نظامی را در وارد کردن شبهات و القای دروغ و توهین به رهبری و امام راحل به میدان جنگ نرم بیاورند و به جای جسم، مغز و روح را هدف بگیرند. این جنگ نرم هم، جنگی تحمیلی است. در این جنگ هم ملت ایران به میدان آمدند و با تکرار پایداری و مقاومت دوران جنگ تحمیلی، دشمن را به شکست واداشتند. در طول 8 سال دفاع مقدس، مردان، زنان و جوانان ایران اسلامی، حکم جهاد امام خویش را لبیک گفتند و عاشقانه به میدان‌های جنگ فوج فوج سرازیر شدند تا جبهه اسلام خالی نماند. در جنگ نرم هم ملت بابصیرت ایران، آن زمان که مقام معظم رهبری (مدظله) فرمودند: «مبارزه با جنگ نرم دشمن اولویت اصلی کشور است» در میدان پایداری حضور یافتند و حماسه‌هایی چون نهم دی و 22 بهمن را خلق کردند. براستی که «ان حزب الله هم الغالبون».
* نویسنده دفاع مقدس و ادبیات پایداری
روزنامه وطن امروز – شنبه 22/3/1389
http://www.vatanemrooz.ir/1389/3/22/VatanEmrooz/442/Page/8/index.htm

حالا من مانده ام و پشت دستی داغ کرده، تا به دوست نمایانی که دیر آمده اند و زود می خواهند بروند، اطمینان نکنم.
راستی: شنیده ام که اینان قصد دارند به دفاع مقدس هم بپردازند! وای ی ی ی ی ی.
چه آش شوری شود آن دفاع مقدس تحریفی و ساختگی!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۳/۱٦

نامه های راشل شهادتی صمیمانه از آنچه بر فلسطین می رود


روز شانزدهم ماه مارس ۲۰۰۳، یکی از این گروههای طرفدار صلح به نام (جنبش همبستگی بین المللی) در غزه می خواست در مقابل سربازان اسرائیلی بایستد و مانع خراب کردن خانه ها بشود. "راشل کوری" دختر آمریکایی بیست و سه ساله، یکی از اعضای این گروه بود که وقتی یک تانک اسرائیلی به سوی خانه ای می رفت، خود را به مقابل خانه رساند و روی زمین نشست. رانندهء بولدوزر برای اینکه او را از آنجا براند، خاک و سنگ بر سرش ریخت اما راشل همچنان استوار، بر جا نشست. راننده، بولدوزر را به حرکت درآورد و با قساوت تمام او را زیر چرخهای خود گرفت و از روی پیکر او رد شد.
آن روز، دو هفته بود که راشل در فلسطین به سر می برد و توسط "ایمیل" و تلفن با خانواده اش ارتباط داشت. آنچه در زیر می آید سه نامه از آخرین یادداشتهایی است که راشل، برای مادرش نوشته و در آن از رنج مردم فلسطین و از بزرگواری و مهرورزی آنها می گوید و از شقاوت و بیرحمی ارتش اسرائیل. نامه های او شهادتی است عینی و از سر صدق، از آنچه بر فلسطین می رود.

متن کامل نامه ها در وبلاگ شهید "راشل کوری"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۳/۱٦

در سالروز قیام 15 خرداد 42 ده ها نفر از اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه انقلاب اسلامی در یکی از خواستگاه های مردمی این نهضت (پیشوای ورامین) گردهم آمدند.

گردهمایی بزرک اصحاب فرهنگ، هنر و رسانه انقلاب اسلامی

www.honarenghelab.blogfa.com

 نسل دیروز و امروز 

دکتر حسن عباسی

دکتر حسن عباسی

وحید جلیلی، عبدالحسینی عکاس

محمود عبدالحسینی و وحید جلیلی

ابوالقاسم طالبی - حسین قدیانی - مسعود دهنمکی - حمید داودآبادی

رضا برجی و محمود جوانبخت




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۳/۱٦

پای صحبت‌های حمید داودآبادی از خرمشهر تا لبنان
حمید داودآبادی، از نوجوانی جبهه‌های جنگ را درک کرده، ابتدا در ایران و بعدتر در میدان جهاد در جنوب لبنان. با او در آستانه‌ی چهارم خرداد، سالروز آزادی جنوب لبنان، درباره‌ی آزادی غرورآفرین، درباره‌ی لبنان و درباره‌ی حزب‌الله پیروزش گفت‌وگو کردیم.
داودآبادی کتاب "پاره‌های پولاد" را هم در همین زمینه نوشته و چاپ عربی‌اش را هم به تأیید "سیدحسن نصرالله" راهی لبنان کرده است. با ما در این گفت‌وگو همراه شوید.

- چه ارتباطی بین فتح خرمشهر و آزادی جنوب لبنان می‌بینید؟
* این پیروزی‌ها در واقع اعتماد به نفس ویژه‌ای به اعضای مقاومت در سراسر دنیای اسلام داد. در واقع آزادی خرمشهر منجر به اشغال جنوب لبنان شد. اینها مستقیم به هم ربط داشت. یک گروه تروریستی متعلق به "ابونضال" (ترویست فلسطینی که زیر نظر صدام کار می‌کرد) "شلومو آرگوف" سفیر اسراییل در لندن را ترور کردند که زخمی شد. اسراییل این را بهانه قرار داد برای حمله به لبنان! گفت می‌خواهیم جواب فلسطینی‌ها را بدهیم. بعدها روزنامه‌ی "گاردین" در گزارشی از دادگاه این اتفاق، جملاتی از رئیس این تیم تروریستی در دادگاه نوشت که "این کاری که ما کردیم، یک کار مشترک بین اسراییل و عراق بود؛ چون ایران داشت از خرمشهر خیلی جلوتر می‌آمد!"
صدام هم بعد از فتح خرمشهر آن قدر احساس خطر کرد که دستور داد گارد ریاست جمهوری، یک دیوار دفاعی دور بغداد بکشند. یعنی بغداد را هم در خطر دیده بود، چه رسد به بصره. "ساموئل کاتز"، کارشناس اسراییلی گفته بود: "اگر ایران در جنگ پیروز شود و خمینیسم در منطقه رواج پیدا کند، باید گفت: وای بر آمریکا، وای بر اسراییل."
اینها همه‌ی تلاش شان این بود که ایران نباید پیروز شود و از طریقی سر ما را به لبنان گرم کردند.

- ما بعد از فتح خرمشهر می‌توانستیم پیشنهاد آتش بس را بپذیریم و بعد با خیالی آسوده، به لبنان بپردازیم. چرا این کار را انجام ندادیم؟
* اولاً این چیزها نبود و فقط تبلیغات بود. یک هیأت رسمی یا یک نامه رسمی موجود نبود. این که می‌گویند عربستان گفته بود همه‌ی غرامت جنگی ایران را می‌دهم، همه‌ی اینها شایعات است؛ کسی هنوز مستندی ارائه نداده است.
ثانیاً ما دنبال آتش بس نبودیم؛ دنبال صلح بودیم. آتش بس یعنی عین سوریه و اسراییل؛ حدود سی و اندی سال است آتش بس دارند، اسراییل راحت با هواپیما، خیلی از مناطق نزدیک دمشق را هم می‌زند می‌رود؛ سوریه هیچ کاری نمی‌تواند بکند. از طرفی قسمتی از خاک سوریه، یعنی "بلندی‌های جولان" هم، همچنان در اشغال اسراییل است. آتش بس این نیست که دشمن برگردد سر مرز خودش، اسیران را آزاد کند و ...آتش بس یعنی فعلاً نجنگید تا ببینیم چه می‌شود. اینها (هم عراق، هم آمریکا و اسراییل که کمکش می‌کردند) می‌خواستند زمان بگیرند تا عراق را برای مقابله با ایران تجهیز کنند. اینها نتوانستند به بهانه‌ی آتش بس این کار را بکنند و سر ایران را به آتش بس گرم کنند، قضیه‌ی لبنان را پیش آوردند.

- واکنش ایران به این اتفاق چه بود؟ یعنی آن طور که آنها می‌خواستند سرگرم لبنان شد یا خیر؟
* متأسفانه آنها کمی در هدف شان موفق شدند. ایران دو تیپ قوی خودش، یعنی تیپ 27 محمد رسول الله از سپاه و تیپ ذوالفقار از ارتش را به لبنان فرستاد. از طرفی صدام اعلام کرد که حاضرم به ایران اجازه بدهم از خاک عراق عبور کند و در دفاع از لبنان بجنگد! همه‌ی کشورهای عربی می‌گفتند: "ایران اگر راست می‌گوید، برود با اسراییل بجنگد!" ولی حتی یک کشور عربی به کمک سوریه و لبنان نیامد. همه‌ی اینها تبلیغات بود که ایران را به دام بکشانند. ایران نیرو برد لبنان و بعد که فرماندهان آمدند خدمت امام گزارش دادند، امام خیلی عصبانی شدند و گفتند همه‌تان را گول زدند. جبهه‌ای از ایران تا لبنان پیش روی شما باز کردند؛ می‌توانید این جبهه را پر کنید؟!
اینها با این کار، از ما زمان گرفتند و از آزادی خرمشهر تا عملیات رمضان که یک ماه و نیم بعد انجام شد، بیشترین میزان تسلیحات وارد عراق شد. مدرن‌ترین تانک‌های "تی 72" ضد موشک از روسیه وارد شد. بعد از خرمشهر، تمام منطقه‌ی شلمچه عین کف دست صاف بود، ولی در عرض یک ماه، زمین را مسلح کردند با کانال و میدان مین و سیم خاردار که ما در عملیات رمضان، سر همین‌ها گیر کردیم ...

- چطور در آن فضایی که لبنان درگیر جنگ داخلی بود، مقاومت حزب‌الله شکل گرفت؟
* به خاطر نفس قدسی امام که در لبنان بود، مقاومت تشکیل شد. "شیمون پرز"، در این زمینه اعتراف جالبی دارد؛ می‌گوید: "این ما بودیم که حزب‌الله را درست کردیم؛ ما برای سرکوب مقاومت فلسطینی به لبنان حمله کردیم، ولی با دست خودمان باعث تحریک شیعیان شدیم تا حزبی علیه ما درست کنند."
می‌گویند "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد." لبنان درگیر یک جنگ داخلی بود، همه‌ی گروه‌ها از مسیحی، سنی و شیعه همدیگر را می‌کشتند و هیچ کس با اسراییل کار نداشت. اسراییل که حمله کرد، همه‌ی حواس‌ها به اسراییل برگشت. شیعیان دست از جنگ کشیدند و حزب درست کردند. آن هم زمانی که با مفقود شدن "امام موسی صدر" و شهادت "مصطفی چمران"، شیعیان در جنوب لبنان از هم پاشیده بودند. با تشکیل حزب‌الله، شیعیان جان گرفتند، 18 سال مقاومت کردند تا سال 2000 م (1379 ه.ش) که اسراییل از لبنان فرار کرد. این یکی از برکات بزرگ است؛ چرا که اسراییل تا آن زمان شعار "از نیل تا فرات" را می‌داد، ولی بعد رسید به این که ما اگر خیلی زرنگ هستیم، همین جایی را که گرفتیم، نگه داریم؛ فعلاً نمی‌خواهد از نیل تا فرات را بگیریم. تلفاتی که اسراییل طی 18 سال جنگ با لبنان داد، در جنگ با 6 کشور عربی نداده بود، آن هم در برابر گروهی که نوپا و کم تجربه بود. بچه‌های حزب الله همه زیر 20 سال بودند. وقتی می خواستند در منطقه عملیات کنند، مواد منفجره را از گروه‌های فلسطینی می‌خریدند! اصلاً اسراییل فکر نمی‌کرد چنین گروهی بتواند به چنین جایی برسد.

- چرا اسراییل نمی‌تواند با این گروه مقابله کند؟
* شیمون پرز اعتراف خوبی دارد. بعد از عملیات شهید "ابو زینب" بود. در هنگام بازدید پرز از مجروحین آن عملیات، خبرنگاری پرسید: "چه شد؟! شما که می‌گفتید ما شیعیان لبنان را به راحتی از بین می‌بریم؛ چرا نتوانستید؟!" شیمون پرز با عصبانیت گفته بود: "ما به لبنان رفتیم و اینها را از مرگ ترساندیم. گفتیم اگر عملیاتی کنید، شما را می‌کشیم، ولی وقتی خودشان با دست خودشان، در میان ما، خود را منفجر می‌کنند، دیگر اینها را از چه چیزی بترسانیم؟!"

- عقب‌نشینی از جنوب لبنان چطور اتفاق افتاد؟ طی چه زمانی؟
* اسراییل در مجلسش تصویب کرد که در عرض یک ماه و نیم، ارتش اسراییل، جنوب لبنان را ترک کند. این خبر که اعلام شد، 24 ساعت طول نکشید که نیروهای اسراییلی با سرعت، با تانک هایشان فرار کردند و جالب این که نیروهای مزدور "آنتوان لحد" را جا گذاشتند و آنها به دست مردم لبنان افتادند. بعداً سر همین قضیه، بین آنتوان لحد و اسراییل دعوا شد. حتی کلی تجهیزات نظامی‌شان آن جا ماند.
"بن گوریون" تئوریسین صهیونیست می‌گوید:"در اولین جنگی که اسراییل شکست بخورد، سقوطش آغاز می‌شود." ‌گفته می‌شود که اولین شکست، جنگ 33 روزه است، اما من می‌گویم سال 2000 است که اسراییل برای اولین بار در تاریخ تشکیلش، عقب‌نشینی کرد، فرار کرد آن هم با چنین ذلتی.ارزش این پیروزی را ما نفهمیدیم که ارتش چهارم دنیا در برابر یک حزب بسیار کوچک، مجبور به فرار و شکست شد. بعد از این ما رسیدیم به جنگ 33 روزه.

-  تا چه حد این پیروزی‌ها را متأثر از انقلاب اسلامی ایران می‌دانید؟
* همه‌ی اینها، چه بخواهیم، چه نخواهیم ثمره‌ی انقلاب اسلامی ایران است. من نمی‌دانم برخی مسئولان ما چه چیزی را می‌خواهند انکار کنند؛ امام در روز اول هم گفت. انقلابی که امام درست کرد برای ایران نبود؛ نهضت جهانی اسلام بود. چون برای امام اصلاً کشور مطرح نبود. خاک و مرز مطرح نبود. به این دلیل که امام "خدایی" فکر می‌کرد، ولی مسئولان ما "دنیایی" فکر می‌کنند. شما وقتی خدایی فکر کنید، برای شما هیچ مرزی وجود ندارد. ولی اگر دنیایی فکر کنید، پست و مقام و گروه و مال و اسم کشور خودت را بهانه می‌کنی که تا بگویی "به من چه، کشورهای دیگر، هر طوری شد، شد!"

- آزادی جنوب لبنان طی یک عملیات اتفاق افتاد یا نتیجه‌ی مقاومتی چند ساله بود؟
* عملیات‌های حزب الله با عملیات‌های ما، فرق دارد. مثلی در لبنان هست که می‌گوید "شب برای اسراییل است." روی هر تپه، سه تانک "مرکاوا"ست، تانک‌هایی کامپیوتری که هر کدام پروژکتوری با برد3-2 کیلومتر داشتند. این پروژکتور مدام بالای تانک می‌چرخید، بدون آن که کسی داخل تانک باشد. یک خرگوش که تکان می‌خورد، 7 گلوله‌ی کالیبر 23 که ضد هوایی هم هست، می‌زد به این خرگوش، چه رسد به آدم! از طرفی یک نیروی گشتی اسراییل که می‌خواست بیاید عملیات‌، یک لباس ضد گلوله می‌پوشید، کل حجم لباسش یک کیلو و نیم بود. نیروهای مقاومت اصلاً لباس ضد گلوله نداشتند. اگر هم می‌خواستند تهیه کنند، 15 کیلو حداقل وزنش بود. سرباز اسراییلی اسلحه "ام.15" دستش بود که از نظر سبکی وزن مثل تفنگ اسباب‌بازی بود. عینک دید در شب داشتند. تفنگ‌های شان لیزر داشت. در روز هم هواپیماهای بدون سرنشین "ام‌.کا"، مدام می‌چرخیدند، روی هدف قفل می‌کردند، محل هدف، از مانیتور پایگاه نمایش داده می‌شد، پنج دقیقه بعد هلی کوپتر‌ "آپاچی" می‌آمد و هدف را می‌زد! یکی از لبنانی‌ها یک بار به من گفت: اینجا شلمچه نیست؛ اینجا جنگ تکنولوژی است! علاوه بر این تجهیزات، اسراییل از جاسوسان و مزدوران هم استفاده می‌کند. درآمد یک آدم ساده‌ی کشاورز لبنانی در جنوب لبنان، حداکثر 400 دلار است. با کوچک‌ترین خبری که کسی به اسراییلی‌ها می‌داد 200 دلار، فردا دم در منزل تحویل می‌گرفت. این خبر دادن به علت وجود امکانات بی‌سیم و نزدیکی پایگاه‌های اسراییلی خیلی هم ساده بود. به این ترتیب اسراییل جاسوس پروری می‌کرد.

-  با همه‌ی اینها، اسراییل مجبور به عقب‌نشینی می‌شود، چرا؟
* اسراییل چند ضربه‌ی سنگین خورد. یکی کشته شدن ژنرال "گلد اشتاین"، یکی زدن ماشین "اسحق رابین"، یکی زدن ماشین "آمنون شاهاک" رئیس ستاد ارتش اسراییل که مجروح شد و همه نشان می‌داد که اینها توانسته‌اند تا این حد در خاک اسراییل نفوذ کنند. به رغم این که اسراییل با هدف تشکیل کمربند امنیتی برای شمال فلسطین، جنوب لبنان را اشغال کرد. حالا لبنانی‌ها چه می‌کردند، وارد این منطقه می‌شدند، می‌رفتند سر مرز فلسطین و شهرهای اسراییل را می‌زدند. یا موشک‌های کاتیوشا که به کابوسی برای اسراییل تبدیل شده بود که اینها از کجا موشک کاتیوشا می‌زنند! این فشاری که حزب الله آورد و ضربه‌هایی که زد، یک عملیات ادامه دار بود که چند سال طول کشید.
از موارد دیگری که به حزب الله خیلی کمک کرد، عملیات روانی بود. بچه‌های حزب الله یک بار از یکی از پایگاه‌های اسراییل و نیروهای داخل آن فیلم گرفتند و پنج دقیقه از این فیلم را "تلویزیون المنار" پخش کرد. اسراییل فردا این پایگاه را خالی کرد. یکی از مزدوران آنتوان لحد بود. از این آدم، داخل اتاق خوابش و از روبه‌روی خانه‌اش فیلم گرفته بودند. فیلمی داشتند که وی صبح از رختخواب بلند می‌شود، دست و صورت می‌شوید، سوار ماشین می شود، 5-4 تا ماشین عوض می‌کند تا به پایگاه اسراییلی‌ها برود. آخرین ماشینی که عوض می‌کند ماشینش را می‌زنند. بعد گفتند: "ما حتی از داخل اتاق خواب شما هم فیلم داریم!" رئیس اطلاعات ارتش اسراییل اعتراف قشنگی کرده بود که: "ما در جنگ اطلاعاتی از حزب‌الله شکست خورده ایم." اسراییل، با چنین ضرباتی، در لبنان از درون پوسیده شد.
وقتی هم قرار شد عقب‌نشینی کنند، خیلی صحنه‌ی قشنگی بود. حزب‌الله یک چیزی دارد به اسم "جهاد‌البناء" جهاد سازندگی. اسراییلی‌ها جاده را بسته و خاکریز زده بودند. بچه‌های حزب‌الله با لودر رفتند خاکریز را رد کنند، تک تیرانداز راننده را زده بود. شهید شد. دومی رفت، دومی هم شهید شد. سومی توانست راه را با لودر باز کند. مردم، الله‌اکبر ‌گویان، دنبال این لودر دویدند و به پایگاه ریختند. حالا اسراییلی‌ها، تخت گاز فرار می‌کردند. همین، از نظر روانی تأثیر خیلی بدی روی اسراییلی‌ها داشت. چون چیزی حدود 95درصد مردم رژیم صهیونیستی، نظامی هستند. چه دختر، چه پسر، سه سال باید سربازی بروند و بعد هم تا سن 40سالگی، سالی یک ماه باید دوباره به خدمت بروند. اسراییل یک ملت کاملاً نظامی است. برای همین شکست نظامی، تأثیر خیلی بدی در روحیه همه‌شان دارد. علت این که می‌گویم سالگرد آزادی جنوب لبنان را باید بیشتر از اینها گرامی بداریم، این است که اولین ضربه را بر بدنه‌ی صهیونیست زدیم. یعنی دیواره‌اش را ترک انداخت. جنگ 33روزه متزلزلترش کرد، جنگ غزه تشدیدش کرد تا ببینیم ان‌شاءالله چه زمانی فرو بریزد.

- سال گذشته در اوج هجمه به ولایت از سوی دشمنان داخلی و خارجی، "سیدحسن نصرالله" از ولایت دفاع کرد. با افتخار از کمک‌های معنوی، سیاسی و حتی برای اولین‌بار از کمک‌های مالی جمهوری اسلامی به حزب‌الله لبنان گفت. در باب ولایت‌پذیری حزب‌الله لبنان هم توضیحی بفرمایید. * یک صحبتی آقا دارند که زمان پیغمبر، مالک‌اشتر بود، ولی درصحنه نبود. طلحه و زبیر در صحنه و در کنار پیامبر بودند. ولی زمان حضرت علی، مالک‌اشتر بود و درصحنه هم بود؛ اما طلحه و زبیر کجا بودند؟! این مهم است که ما ببینیم در حوادث، چه کسانی پشت‌سر ولایت هستند و چه کسانی مقابل او ...
در لبنان وقتی می‌خواهید وارد شهری شوید، تابلوهای فلزی 4ـ3 متری بزرگ با عکس مقامات لبنان و امام و آقا هست. از 100 تابلو، 30 تا برای مقامات لبنان هست، 20 تا عکس امام و 50 تا هم عکس آقا. من یک‌بار به بچه‌های لبنانی گفتم چرا عکس امام کمتر هست؟ یکی‌شان حرف قشنگی زد؛ گفت: "ببین، امام امروز ما چه کسی است؟! آقاست. ولی‌فقیه امروز ما، آقاست. پشت امام گیر نکنید؛ به‌روز باشید. تبعیت از آقا، یعنی تبعیت از امام؛ مگر آقا چیزی غیر از امام می‌گوید؟!"
ما این همه آقازاده داریم؛ آقازاده‌ها فاسد شدند و چه‌ وچه... لبنان هم یک آقازاده داشت؛ "سیدهادی نصرالله". وقتی می‌خواست عضو مقاومت شود، به‌هر حال پسر دبیرکل حزب‌الله بود؛ شوخی نبود! سیدحسن سه شرط برایش گذاشت؛ اول این که هیچ‌کس نباید بداند فرزند من هستی، دوم این که چون فرزند من هستی، نباید هیچ مسئولیتی بپذیری، سوم این که فقط و فقط باید برای شرکت در عملیات بروی (یعنی مثل یک رزمنده‌ی عادی باید بروی در میدان جنگ نه این که در قرارگاه بنشینی!) این، اوج ایثار سیدحسن است، یعنی این طور نباشد که تو بروی و قرارگاه بنشینی و بچه‌های مردم بروند جلوی تیر!
سیدهادی می‌گوید من‌هم همین‌ها را می‌خواستم. وقتی هم برای گزینش می‌رود، حدود 50 برگه‌ی فرم گزینش به سیدهادی می‌دهند؛ مثل بقیه؛ حالا پسر دبیرکل حزب‌الله لبنان هست ولی مثل سایر افراد باید فرم پر کند و او را تأیید کنند که نماز می‌خواند، بچه‌ی خوبی است و... روی پرونده‌اش تحقیقات می‌شود و هیچ فرقی ندارد با یک نیروی عادی لبنانی که می‌خواهد عضو حزب‌الله شود. به‌ هیچ‌وجه پارتی بازی ندارند. معلوم است که سلامتی در این حزب هست. به‌ دلیل همین سلامتی، اسراییل تاکنون نتوانسته در حزب‌الله نفوذ کند.
سیدهادی رفت و در عملیات شهید شد. سیدحسن می‌گوید: "همه‌ی هراسم این بود که اسیر شده باشد، وقتی شنیدم شهید شده، گفتم خدا را شکر که حربه دست دشمن نشد."
همان زمان قراربود یک تبادلی شود و حدود 100 جنازه شهید و بیش از 100اسیر لبنانی، در مقابل تعدادی از جنازه‌های سربازان اسراییلی مبادله شود. اینها وقتی فهمیدند جنازه‌ای که دست شان هست، پیکر پسر سیدحسن نصرالله است، خیلی تعجب کردند. می‌گفتند: "اگر می‌دانستیم، اسیرش می‌کردیم." بعد آمدند روی جنازه‌اش هم ذوق کردند و گفتند: "تبادل را فقط با همین جنازه انجام می‌دهیم در برابر همه‌ی آنچه شما باید می‌دادید." مادر سیدهادی نصرالله، یک پیام می‌دهد که: "من آن چیزی را که برای خدا دادم، پس نمی‌گیرم. من جنازه‌ی فرزندم را نمی‌خواهم و پیکر سیدهادی، آخرین تبادل بین رژیم صهیونیستی و حزب‌الله خواهد بود."
دو روز بعد رژیم صهیونیستی جنازه‌ی سیدهادی را به همراه 100 و خرده‌ای جنازه‌ی شهید و حدود همین قدر اسیر را آزاد کرد. عملیات از این بزرگ‌تر می‌خواهید؟!

- سیدهادی نصرالله در وصیت نامه‌اش اشاره‌ی‌ زیبایی به ولایت‌پذیری دارد. توضیح این قسمت، فصل‌الخطاب گفت‌وگوی مان باشد.
* در وصیت‌نامه‌ی سیدهادی، خطاب به خواهر و برادرش می‌خوانیم: "فکر نکنید این بابای ماست؛ نه‌خیر، این نماینده‌ی ولی‌فقیه ماست." یعنی سیدهادی نصرالله از سیدحسن نصرالله به‌عنوان پدر تبعیت نمی‌کند، به‌عنوان نماینده‌ی ولی‌فقیه تبعیت می‌کند؛ وگرنه می‌شد مثل آقازاده‌های ما. از رانت باباش استفاده می‌کرد، تجارت می‌کرد! حتی برای جنگیدن هم از رانت پدرش استفاده نمی‌کند. چرا؟! چون ولایت دارد؛ ولایت که رانت‌خواری ندارد.
سیدحسن برای تبعیت و دفاع از ولایت، از فرزندش می‌گذرد؛ آقایان مسئول ما تا کجا گذشتند؟! اینها حاضر نیستند از فرزندان خطاکارشان بگذرند. به‌خاطر چنین فرزندانی رو در روی آقا می‌ایستند. بچه‌های حزب‌الله لبنان در ولایت‌پذیری خالص خالصند. بعضی از ما، باید ولایت‌پذیری را از اینها یاد بگیریم!
"بلال فحص"، همین که شنید امام گفتند عملیات شهادت‌ طلبانه جایز است، گفت: "حرف امام، روی چشم من جای دارد." نامزد این آدم، برایش مواد منفجره می‌خرد، زیر چادرش پنهان می‌کند، بعد در ماشین می‌گذارد تا بلال، مرد زندگی‌اش، که قرار بود با هم زندگی کنند، با ماشین، وسط اسراییلی‌ها برود و خودش را منفجر کند. اینها فقط برای یک کلمه است: "امام". این ولایت‌پذیری است. همان ولایت‌پذیری که بسیجی‌های جبهه‌ی ما داشتند، ولی ما پز و ادعای ولایت را داریم.

ویژه نامه‌ی آزادسازی خرمشهر – روزنامه جوان
سوم خرداد 138۹
گفت وگو از: کبری آسویار

http://79.175.167.47/Nsite/FullStory/?Id=295828




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب