آن که فهمید:
چند ماهی می شد که داوطلبانه رفته بود خدمت. آره داوطلبانه. از بس عاشق خدمت به انقلاب و مملکتش بود.
چه اون روزایی که تا شب، توی کوچه و خیابونای "تهران نو" برای به ثمر رسوندن انقلاب اسلامی می دوید و تلاش می کرد، چه اون شبایی که تا صبح توی سنگرا و محله های شهر، نگهبانی می داد تا ساواکی ها و ضد انقلابا، مزاحم مردم نشن و به کشور و انقلاب نوپای اسلامیش ضربه نزنند.
داوطلب بود. داوطلب داوطلب.
همیشه سینه اش سپر بود. حتی وقتی مادرش، نصفه های شب، کوکو یا کتلت لای نون می ذاشت تا مصطفای گلش، با همرزماش توی سنگر بخورند و نازش رو می کشید که:
- مصطفی جون، خودت می دونی که این ساواکیا و شاه پرستا خیلی وحشی هستند. خیلی مواظب خودت باش. اصلا تو که دو سه شبه نخوابیدی، بیا استراحت بکن. بچه محل ها هستند و جای تو سنگر رو پر می کنند.
فاصلهی ابروهای پر و مشکی به هم پیوسته اش کم تر می شد و مثلا به مامانش اخم می کرد و با دل خوری می گفت:
- آخه مامان جون، چرا شما این قدر من رو لوس می کنید. خودتون که بهتر می دونید ما این انقلاب رو مفت به دست نیاوردیم که حالا بریم راحت بگیریم توی جای گرم و نرم بخوابیم و ولش نیم به امان خدا. اگه ما نتونیم ازش مواظبت کنیم، خدا هم ما رو ول می کنه. اون وقت ...
و می پرید چهرهی مضطرب و اشک آلود مادر را می بوسید و در حالی که به طرف سر کوچه می دوید، فریاد می زد:
- باشه مامان جون. به روی چشم. مواظب خودم هستم. اصلا جاهای خطرناک نمی رم.
ولی مادر می دانست.
جوون بود. 19 سال بیشتر سنش نمی شد. سرباز بود. نه از اونایی که اون قدر فرار می کردند تا دژبان بیاد دم خونه و با دستبند ببردشون سر خدمت.
از شانس خوبش!
نه. برای اون شانس بد بود. شاید برای عافیت طلب ها و بزدلا، شانس خوب بود، ولی اون حالش گرفته شد. اون از شانس بدش می دونست که، افتاده بود تهران و وزارت دفاع توی دفتر وزیر خدمت می کرد.
اصلا اون نیومده بود سربازی که توی جای امن خدمتش رو بگذرونه.
اون می خواست بره.
اون موندنی نبود که.
و رفت.
دو تایی با هم رفتند. داوطلبانهی داوطلبانه.
- سعید حشمتی؟
حاضر.
- مصطفی حسینی؟
حاضر.
دو بچه محل، همراه بقیهی نیروها، به سنگرهای اطراف رودخانهی "کرخه کور" در جنوب کشور رفتند.
خیلی غیرتی شده بودند که چرا باید دشمن تا این جا پیش روی کرده باشه. چرا تونسته این همه خاک سرزمین ما رو اشغال کنه.
شبا تا صبح، خواب به چشم شون نمی اومد و مواظب بودند که دشمن از این جلوتر نیاد.
چشماش رو ریز می کرد، دندوناش رو به هم می فشرد و در حالی که زیر لب ذکر می گفت، منتظر بود تا یکی از متجاوزین جرات کنه و بخواد یه قدم جلوتر بیاد.
مصطفی بچه محل های دیگه ای هم داشت.
همسن و سال خودش بودند و اهل هر فرقه ای. ولی مصطفی، خواست که با آنها تفاوت داشته باشه.
اونا موندن پهلوی مامان باباشون تا واسه اونا اتفاقی نیفته!
اونا هم در روزهای انقلاب بودند، ولی فقط در حد شعار دادند و ترقه در کردن.
حالا دیگه وقت شعار و راه پیمایی تموم شده بود.
به قول شهید دکتر "مصطفی چمران":
"هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود، شناختن "مرد" از "نامرد" آسان می شود. پس ای شیپورچی، بنواز."
و حالا این مصطفی بود که شیپور جنگ را شنید و اومد وسط، و آن دوستان و بچه محل هاش بودند که فکر کردند خیلی زرنگ هستند و خود را به نشنیدن زدند.
چهارشنبه سی امین روز مهر ماه، آن روز بارانی و نیمه سرد، مصطفی و سعید، همراه دو سه تا از رفقاشون داخل سنگر نشسته بودند که ...
صدای انفجاری قوی، نالهی مصطفی رو از سینه بیرون کشید و کلام زیبای سعید رو برید.
دوستان که به اون جا شتافتند، سعید پریده بود و مصطفی، بال بال می زد.
اون روز، "کرخه کور" غرق نور شد. شاید همون بود که دیگه رزمنده ها، "کرحه نور" صداش می کردند!
13 روز بعد، سه شنبه ای سرد، در اتاقی از "بیمارستان خانواده"، مصطفی که سراغ سعید را می گرفت، بدون این که دیدگان هراسان و بارانی مادر، و مهر و محبت پدر چشم انتظار را ببیند، دیده فرو بست و داوطلبانه رفت به آن جا که عاشق بود تا برای دین، انقلاب و میهنش جان فشانی کند.
شهید جوان "مصطفی حسینی"، اون که محل خدمت امن و راحت شهر رو واگذاشت به اهلش و جنگ و دفاع از شرف و ناموس دین و مملکت رو برگزید، ساکت و زیبا 30 ساله که توی خونه ای تنگ و تنها، در بهشت زهرا (س) قطعهی 24 ردیف 43 شمارهی 35 خفته و فقط مادر و پدر، خواهران و برادرش به زیارت مزارش می آیند.
مادر هنوز میاد تا بلکه یه بار دیگه چشمان زیبا و ابروان پر و مشکی پسرش رو ببینه و موهای قشنگش رو شونه کنه.
آن که نفهمید:
"فرهاد" خودش رو "ملتی" می دونست. اون قدر که امثال مصطفی رو "کوچولو" خطاب می کرد و ریزتر از اون می دونست که در کمیته محل و مسجد، به دست اونا تفنگ قد بلند "ژ- ث" بدهد. اونا رو که می دید، با تمسخر می گفت:
- کوچولو ... صبحونه ات رو خوردی؟ نچایی بابا ...
حق هم داشت. هم سنش بیشتر بود، هم هیکلش درشت تر. درست دو تای مصطفی هیکل داشت.
اگه درست بنویسم، به قول آذری زبان ها:
"هیکل چوخدی، غیرت یوخدی"
هیکل خوبی داره، ولی غیرت، اصلا نداره.
"جنگ" که شد، فرهاد "جیم" شد.
"جنگ" که شد، فرهاد "لنگ" شد.
"جنگ" که شد، فرهاد "جیم فنگ" شد.
کجا؟
خب معلومه. یه جایی که نتونن یقه اش رو بگیرند و بگن:
- آهای تویی که نعره ات گوش فلک رو کر کرده بود و همه رو بچه ننه می دونستی و خودت رو بزرگ مسجد و محل، پس چی شد؟ کم آوردی؟ گنده گوی محل!
رفت دماوند. دشتمزار. چشمه اعلا ... خلاصه هر جا که یکی دو متر هم شده، از آتیش جنگ و نگاه پرسشگر مردم دور باشه.
ولی ...
"بهزاد" به دادش رسید. رفت سراغش و سر "حقه"، یقه اش رو گرفت.
دمی که به دود زد، بهش پیشنهاد داد که برگرده توی محل. گفت که با هم می تونند اکیپ خوبی بشن. هر چی باشه، هر روز توی محل شهید میارند و فرهاد هم بد صدایی نداشت. اگه تا دیروز "بابا کرم" می خوند، حالا می تونه واسهی شهدا بخونه!
و خوند.
از اون روز تا آخر جنگ، بهزاد و فرهاد، شدند دو زوج جداناشدنی. بهزاد دم می داد و فرهاد نوحه سر می داد:
مصطفی ... مصطفی ....
چرا نگویی سخنی
دل مرا می شکنی
عزیز مادر ... عزیز مادر ...
بهزاد تونست از بنیاد شهید، بابت زحمتی که واسهی تشییع بدن پاره پارهی فرزندان مردم می کشیدند، اون قدری نقد کنه که زندگی هر دوشون رو بسازه ...
و ساخت.
فرهاد از تموم شدن جنگ خیلی ناراحت شد. نزدیک بود "دق" کنه.
آخه نونش آجر شد.
الان که چند سالیه استخونای بچه محل ها رو برمی گردونند واسهی پدر و مادرای پیر و خسته، فرهاد دیگه واسشون نمی خونه. چون دیگه سرش خیلی شلوغ شده. فقط می ره هیئتای بالا بالا، روضهی اباعبدالله می خونه.
از بس توی یه لولهی تنگ فوت کرده، نفسش هم بالا نمیاد!
چاپ جدید کتاب "تفحص"
چاپ جدید کتاب "تفحص" نوشته "حمید داودآبادی" با شکل و شمایل جدید، روانه بازار شد.

این کتاب، در برگیرنده خاطرات و ناگفته های عملیات تفحص و کشف شهداست که برای نوبت دوم، در 126 صفحه متن و 32 عکس رنگی با کیفیت از تفحص، به کوشش "علی اکبری" از سوی "نشر یازهرا (س)" در شمارگان 5000 نسخه و با قیمت 2800 تومان به همراه یک حلقه لوح فشرده شامل فیلم و عکس های تفحص، منتشر شده است.
مرکز پخش: تهران – میدان انقلاب اسلامی – خیابان کارگر جنوبی – خیابان شهدای ژاندارمری – پاساژ ناشران کوثر – نشر یازهرا (س) تلفن: 66962116 - 66465375
ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"
ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" روزشمار گروگانگیری چهار دیپلمات ایرانی در لبنان، از سوی "بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس" منتشر شد.

نسخه فارسی "کمین جولای 82" نوشته "حمید داودآبادی" که به چگونگی اسارت چهار دیپلمات ایرانی در لبنان "احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی"، کاظم اخوان" و "تقی رستگار" می پردازد، پیش از این از سوی "فرهنگ سرای پایداری" منتشر شده بود.
نسخه انگلیسی این کتاب، با عنوان "Ambush of July 1982 " در تیراژ 3000 نسخه، در 291 صفحه و با قیمت 000/30 ریال، روانه بازار شده است.
مرکز پخش: خیابان انقلاب اسلامی – روبه روی در اصلی دانشگاه تهران – جنب انتشارات خوارزمی – کتاب فروشی صریر تلفن: 66954108
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٢/٢۸ - حمید داودآبادی
حتما این مطالب بسیار مهم و جالب را در وبلاگ های بزرگواران دل سوز، بخوانید:
بازگشت علی هاشمی منتقم امام و شهیدان مظلوم پایان جنگ
وبلاگ: "هیئت محبین شهادت"
http://adlali.mihanblog.com/post/395
خنجر از رو (نقدی بر افشای نامه هاشمی به امام پس از 30 سال)
وبلاگ: "بصائر"
http://jalali86.blogfa.com
قداست مسئولان سابق و وابستگان به امام را از امام بالاتر نبریم !
وبلاگ "مسعود شفیعی کیا"
http://shafieikia.mihanblog.com/post/151
چه کسانی به امام جام زهر نوشاندند؟
وبلاگ "مسعود شفیعی کیا"
http://shafieikia.mihanblog.com/post/115
مروری بر مواضع میرحسین موسوی و مهدی کروبی تا قبل از اعلام نتایج انتخابات 88
وبلاگ: یکسال پیش، همین روزها...
http://yeksalpish.blogfa.com
بیبیسی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته و هر موقع که مطلبی را نوشته این مطلب در راستای منافع خودش بوده است. الان هم که یکی دو تا مطلب از قول ما نوشته نه برای اینکه حقیقت را بگوید بلکه به این دلیل نوشته است که بتواند با سوء استفاده از این مطالب به اصطلاح خودشان بگوید که ما در ایران آزادی بیان نداریم.
پایگاه خبری بیبیسی در گزارشی که روز پنجشنبه با موضوع فیلتر کردن وبلاگهای ارزشی منتشر کرد ضمن آوردن بخشی از گزارش «فیلتر وبلاگهای ارزشی؛ ضابطه یا سلیقه شخصی؟» به نقل از پایگاه رجانیوز، به مانور تبلیغاتی بر روی این گزارش پرداخت.
بیبیسی در این گزارش با سوء استفاده از مطالب وبلاگهای آهستان، مدرسهیما، خاطرات جبهه و اسماعیلنیوز گفته است که وبلاگنویسان ایرانی معتقدند که در ایران حق آزادی بیان و دسترسی به اطلاعات وجود ندارد و اینها دلایلی بر آشفتگی سیاسی ایران است!
در این راستا خبرنگار «طلبه بلاگ» پای صحبتهای سه وبلاگنویسی که نام آنها در این گزارش درج شده نشسته تا از نظر آنها در مورد این اقدام بیبیسی اطلاع پیدا کند.
حمیدداودآبادی: این اقدام بیبیسی کار عجیبی نیست!
حمید داودآبادی نویسنده وبلاگ «خاطرات جبهه» در این باره ضمن محکوم کردن این حرکت بیبیسی اظهار داشت:
- این اقدام بیبیسی کار عجیبی نیست و آنها از هر صدای کوچکی که در ایران بوجود میآید یک جنجال میسازند و همیشه به دنبال سوء استفادهی خودشان بودهاند.
وی در ادامه اظهار داشت:
- اینکه آنها این کار را کردند طبیعی است ولی دوستان ما در زمینه فیلتر نیز باید یک مقدار حواسشان را به این موضوع بیشتر جمع کنند و در واقع همان که از قدیم گفتهاند که بهانه دست دشمن ندهید ما هم نباید کاری بکنیم که دشمنانمان آنقدر راحت بتوانند از مطالب ما سوء استفاده کنند.
داودآبادی گفت:
- در واقع ما داریم به دشمنانمان کمک میکنیم و با کارهائی که انجام میدهیم باعث میشویم آنها در صدد برآیند که به ما ضربه بزنند.
نویسندهی وبلاگ خاطرات جبهه با بیان این پرسش که چرا بیبیسی از مطالب قبلی ما دفاع نکرد گفت:
- ما این همه مطلب را علیه انگلستان، آمریکا و اسرائیل نوشتیم این همه مطلب علیه فتنه نوشتیم چرا این مطالب را نیاورده است این موضوع فقط به دلیل آن است که آنها میخواهند از مطالب ما به نفع خودشان استفاده کنند و با استفاده از آن به ایران لطمه بزنند.
وی ضمن تذکر به مسئولان ارشاد اظهار داشت:
- از ما به عنوان وبلاگ نویس توقع میرود که کار خودمان را به درستی انجام دهیم و در نوشتنهایمان دقت کنیم ولی از مسئولان فیلترینگ انتظار بیشتری میرود که کمتر اشتباه کنند.
مسئولین فیلترینگ باید سعی کنند وقتی یک وبلاگی حتی یک وبلاگ متخلف مشکلی دارد اول مشکلش را به وی تذکر بدهند سپس اگر درست نکرد وبلاگش را فیلتر کنند نه اینکه سریع وبلاگ را فیلتر کنند و باعث این همه حساسیت بیمورد شوند.
امیدحسینی: نباید بگذاریم از ما و مطالب ما سوء استفاده کنند
امید حسینی نویسندهی وبلاگ «آهستان» نیز در این مورد، با تائید صحبتهای داوود آبادی نسبت به مطالب روز قبل بیبیسی اظهار داشت: بیبیسی تا به حال هیچ موقع به فکر موفقیت ما و مردم ما نبوده و هر موقع از هرچیزی که به دستش میآید سعی میکند برای محکوم کردن و خراب کردن چهره ایران از آن استفاده کند.
حسینی در ادامه اظهار داشت: ما نباید بگذاریم آنها به این راحتی از ما و مطالب ما سوء استفاده کنند، ما همیشه سعی کردیم که در فضای مجازی با دشمنانمان بجنگیم و ایران سربلند را همیشه سربلند نگه داریم، خب این طبیعی است که وقتی دشمن ببیند وبلاگهای حامی دولت هم فیلتر شدند سعی میکند از آن سوء استفاده کند.
وی گفت: اینکه ما میبینیم بیبیسی در مطالبش از قول ما مینویسد که در ایران حق آزادی بیان وجود ندارد، یک سوء استفاده بیشتر نیست آنها میخواهند با این کارشان چهره نظام را در میان مردم خراب کنند.
نویسنده وبلاگ آهستان در پایان خاطرنشان کرد: البته این نکته هم از اهمیت بالائی برخوردار است که ما نباید اجازه چنین کاری را به دشمنان بدهیم و این جز با دقت در کارها امکانپذیر نیست.
اسماعیل محمدی: بیبیسی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته!
اسماعیل محمدی نویسندهی وبلاگ «اسماعیلنیوز» نیز در اینباره اظهار داشت: «من همان موقع که متوجه این مطلب بیبیسی شدم نظر خودم را به عنوان آخرین مطلب وبلاگم نوشتم و گفتم که بیبیسی به چه دلیل این کار را انجام میدهد.»
محمدی در ادامه اظهار داشت: بیبیسی هیچ گاه دلش برای ما نسوخته و هر موقع که مطلبی را نوشته این مطلب در راستای منافع خودش بوده است. مثلا الان هم که یکی دو تا مطلب از قول ما نوشته نه برای اینکه حقیقت را بگوید بلکه به این دلیل نوشته است که بتواند با سوء استفاده از این مطالب به اصطلاح خودشان بگوید که ما در ایران آزادی بیان نداریم و فیلترینگ ایران سعی دارد در ایام نزدیک به 22 خرداد سالروز برگزاری انتخابات حیطه خود را گسترش دهند.
وی در پایان گفت: آنها از مطالب ما سوء استفاده کردند و با گفتن جملاتی مثل «به نظر می رسد در فضای بحرانی پس از انتخابات جنجال برانگیز خرداد ۸۸ که با نزدیک شدن سالگرد آن شاید "ابری تر" هم شود، هنوز کمانگیران فیلترینگ در ایران علاقه دارند تا شعاع دایره نشانه گیری خود را تا آنجا که "صلاح" میدانند گسترده کنند» به مردم ایران تلقین کنند که 22 خرداد در ایران باید آشوب و جنجال به پا شود.
http://www.talabeblog.ir/n-2164.html
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/٢/۱۱ - حمید داودآبادی
"جعفر علی گروسی"، از آن دست بچه هایی بود که در همان اولین برخوردها، صداقت و معنویتش آدم را جذب می کرد. آن طور که خودش می گفت، اعزام قبلی اش را در کردستان بوده که با وجود سختی و مشقات بسیار در آن جا، تصمیم گرفته بود برای تقویت روحیه، مدتی در جبههی جنوب بسر ببرد. از همان سلام و علیک اول، از او خوشم آمد. خوش برخورد، خنده رو، کم حرف و بسیار اهل معنویات.
شاید اگر کسی اولین بار او را می دید، این احساس را پیدا می کرد که او دارد ریا می کند! ولی کافی بود دقایقی با او هم صحبت شود تا به اوج اخلاصش پی ببرد.
جعفر، شیفتهی نماز بود. یک ساعت مانده به اذان ظهر، دل دل می کرد چرا اذان نمی گویند؟
با خنده می گفتم:
- خب تو که این قدر مشتاق نمازی، بی خیال اذان شو و خودت نماز بخون.
و این در حالی بود که مدام مشغول انجام مستحباتش بود.
گاهی با صدای نازک و قشنگش، در رسای شهدای واحد آر.پی.جی سرود میخواند؛ مخصوصاً آن شب که در چادر دسته، بین نماز مغرب و عشا بلند شد و از خاطرات برادران آزاده علی رضا رحیمی و حسین معظمی نژاد - که روز قبل، همراه جعفر، "حمید کرمانشاهی"، "بهمن احمدی" و "سید مهرداد حسینی" به ملاقات شان در شوشتر محل زندگی شان رفتیم، حرف زد، نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد. در ادامه خواند:
لالهها لالهها نشکفته پر شد
"ساری" نیامد، جبهه شهید شد ...
("محسن ساری" مسئول واحد آر.پی.جی که در عملیات بدر به شهادت رسید.)

از راست: شهید حمید کرمانشاهی - شهید جعفر علی گروسی
سیدمهرداد حسینی - علیرضا رحیمی - حمید داودآبادی پاییز ۱۳۶۴ شوشتر
آن روزهایی را که با هم در واحد آر.پی.جی بودیم، در اردوگاه کوزران در قسمتی از کوه، با شاخه و برگ درختچههای بلوط، آلونکی درست کرده بودیم. بعد از ظهرها به آنجا میرفتیم و گپ میزدیم. نوار نوح خوانی حاج "منصور ارضی" را داخل ضبط میگذاشت و چه زیبا می گریست. بیشتر از هر چیز، عاشق گریههای پاک و مخلصانهاش بودم. اهل ریا نبود و جلوی هر کس و هر جا که بود، تا گریهاش میگرفت، خود را رها می کرد.
آن روز عصر، سرش را گذاشته بود روس شانهی من و به نوحه خوانی در رسای شهید خردسال کربلا، "عبدالله بن الحسن" (ع) گوش می داد:
ز بستان زهرا، گل یاسمن
ز خیمه برون شد، به طرف چمن
هراسان و لرزان، چنان می دوید
به سوی حسین، یادگار حسن
...
بد جوری گریه می کرد. من که اهل این چیزها نبودم، فقط با گریه های او می گریستم! آن قدر خالص اشک می ریخت که حیفم می آمد قطرات زلال اشکش روی زمین بریزند!
در همان حال که نوحه به اوج خود رسیده بود و های های گریهی جعفر بلند بود، رو کردم به او و گفتم:
- جعفر.
- جانم؟
- یه چیز می پرسم، جون من راستش رو بگو.
- دست شما درد نکنه. مگه من تا حالا دروغ هم بهت گفتم؟
- نه. ولی خواهشا این رو درست جواب بده.
- باشه. بفرما.
- تو که این قدر عاشق نماز هستی، چرا وقتی موقع سلام نماز می شه، بدنت شروع می کنه به لرزیدن؟
جا خورد. سرش را از شانه ام برداشت، نگاهی متعجب انداخت و گفت:
- چی؟ تو از کجا می دونی که بدن من می لرزه؟
- پدر آمرزیده، فکر کردی الکی موقع نماز می شینم کنارت و خودم رو می چسبونم بهت؟
- خب که چی؟
- جدا برای چی موقع سلام نماز، بدنت شروع می نه به لرزیدن؟ آخه خیلی غیر عادیه.
- ولش کن حمید. چیزی نیست.
- چیه فکر کردی ریا می شه؟ نترس بابا، من برای کسی تعریف نمی کنم. فکر کردی الان می رم سر نماز جمات و داد می زنم؟ نخیر. می خوام خودم بفهمم. راحتت کنم، می خوام یاد بگیرم. حالیم بشه. مگه این جا غیر از من و تو و خدا، کس دیگه ای هم هست که نمی خوای جلوش حرف بزنی؟
سعی کرد از پاسخ دادن طفره رود. سرانجام پس از التماس زیاد، قبول کرد پاسخ بدهد:
- ببین حمید جون، من همون قدر که عاشق شروع نماز هستم، وقتی به سلام نماز می رسم، دست خودم نیست، ناخودآگاه بدنم شروع می کنه به لرزیدن. نمی دونم چرا، ولی فقط این رو می فهمم که انگار بدنم می گه وای بدبخت شدی، نماز تموم شد.
- خب مگه چیه؟
- خودمم نمی دونم. ولی از بس عاشق نماز هستم، می رم نماز شب می خونم، زیارت عاشورا می خون تا یه کم آروم بشم.
- خب که چی؟ برای چی این حال بهت دست می ده؟
- ببین حمید، من که خدا رو دوست دارم. عاشقشم. می میرم براش. اصلا اومدم این جا که جونم رو براش بدم.
- خب.
- خب اون هم باید بگه که من رو دوست داره؟
- ای بابا. اگه تو رو دوست نداشته باشه، کی رو می تونه دوست داشته باشه؟
- نه. باید بهم بگه. باید ثابت کنه که دوستم داره.

من و جعفر - پاییز ۱۳۶۴ پادگان دوکوهه
نمی دانم چرا این قدر از جعفر خوشم آمده بود. سکوت و صداقتش حرف نداشت. کم حرف بود و وقتی زبان می گشود، دربارهی مسائل دینی و اخلاقی بود. بیشتر سعی می کرد شنونده باشد تا گوینده. ادب و احترامش به همه، بسیار زیبا بود. اخلاصش در نماز و دل بستگی اش به عبادات و بخصوص قرائت قرآن و خواندن نماز شب، از آن چیزهایی بود که من همواره به او غبطه می خوردم.
از بس به او علاقه مند بودم، فقط منتظر بودم تا زبان بگشاید و چیزی از من درخواست کند، که آن روز این اتفاق شیرین افتاد.
صبح جمعه بود. بچه ها گیر دادند برویم نماز جمعهی دزفول، که هم ثواب شرکت در نماز را ببریم، هم ناهار را از آب گوشت های خوش مزهی آن جا بخوریم و از دست ناهار لشکر که جمعه ها "رویدادهای هفته" بود، راحت شویم. ( آشپزخانهی لشکر، برای ظهر جمعه، همهی ته ماندهی غذاهای روزهای هفته را جمع می کرد و معجونی به نام ناهار به خوردمان می داد که بچه ها نام آن را گذاشته بودند "رویدادهای هفته" چون باقی ماندهی تمام مواد غذایی هفتهی گذشته اعم از برنج، نخود، لوبیا، سیب زمینی، سبزی و ... در آن یافت می شد.)
جعفر که گوشهی اتاق آرام و ساکت نشسته بود، آمد کنارم و گفت:
- می گم آقا حمید، حال داری یه سر بریم شهر؟
- کجا؟ شهر؟
- بله. مگه چیه؟
- نوکرتم هستیم. بسم الله. فقط بریم از برادر عبدالرضا مرخصی بگیریم و بریم.
عشق کردم. اولین بار بود که جعفر از من چیزی می خواست. سریع پوتین ها را به پا کردیم و با گرفتن برگهی مرخصی ساعتی، از در پادگان زدیم بیرون. به خواست جعفر، یک راست به عکاسی نزدیک میدان راه آهن رفتیم. وقتی رفتیم تو، یک حلقه فیلم عکاسی 36 تایی 135 خرید و آمدیم بیرون. آن وقت گفت:
- خب حالا برگردیم پادگان.
با تعجب نگاهی به او انداختم و گفتم:
- جعفر، تو واسهی همین فیلم ما رو کشوندی این جا؟
- خب آره، مگه چیه؟
- من که فیلم داشتم، خودم بهت می دادم. واسهی چی این همه راه اومدی این جا بخری؟
- نه حمید جون. من می خوام برای خودم فیلم بخرم. شخصی.
- دمت گرم. مگه من چی می گم. من از خدامه که بهت فیلم بدم.
همان شد که برگشتیم پادگان.

در پادگان، فیلم را داد به من تا در دوربین عکاسی ام بگذارم. با هم یک سر به اردوگاه گردان تخریب در پشت پادگان رفتیم. چند تایی عکس با یکی از دوستانش که خیلی به او علاقه مند بود، گرفت. خیلی به آن پسر حسودی ام شد. من هم چند تا عکس با بچه محل های مان در گردان تخریب گرفتم.
تا دم غروب، گیر داد که در حالت های مختلف از او عکس بگیرم. سوار بر تانک و نفربر، پشت فرمان وانت تویوتا، در حال نماز کنار تانک و ... هوا تاریک شده بود که آخرین عکس ها را مقابل غروب آفتاب از او گرفتم. فیلم را از دوربین درآوردم و به او دادم. لبخند قشنگی زد، از گرفتن آن امتناع کرد و گفت:
- نه حمید جون. این عکسا به درد من نمی خوره. باشه پهلوی خودت.
تعجب کردم. سعی کردم قضیه را شوخی بگیرم. با خنده گفتم:
- آخه عکس تو به درد من نمی خوره که. می خوام اونا رو چیکار کنم؟
- اینا باشه پهلوت، بعدا به دردت می خوره.

چندی بعد جعفر، همان طور که با وجود تلخی های اعزامش به کردستان، عاشق آن سامان بود و خودش دوست داشت، به کردستان اعزام شد. غالبا ماهی دو نامه برای همدیگر می فرستادیم. وقتی در نامه ای برایش نوشتم:
"آخه چرا رفتی کردستان؟ اون جا که نه معنویت هست نه چیزی. جات این جا توی نماز جماعت های دوکوهه خیلی خالیه."
که او در جوابم نوشت:
"حمید جون، داشتن معنویت در اون جمع با صفا در دوکوهه چندان مهم نیست. مهم اینه که توی کردستان که به قول تو هیچ معنویتی پیا نمی شه، بتونی خدا رو پیدا کنی. تازه، یادت نره که من اومدم این جا تا بفهمم اون هم من رو دوست داره؟"
یک ماه گذشت و از جعفر نامه ای نیامد. نامه ای برایش نوشتم و گله کردم:
"بی معرفت چیه؟ نکنه از حرفام ناراحت شدی؟ چرا دیگه نامه نمی دی؟
چندی بعد نامه ای از سپاه کردستان برایم آمد؛ وقتی آن را باز کردم، با تعجب دیدم نوشته اند:
"برادر جعفر علی گروسی روز جمعه 17/7/1366 در درگیری با ضد انقلاب به شهادت رسید."

بهشت زهرا (س) قطعه: 29 ردیف: 146 شماره: 5
و چه خوب خدا بهش ثابت کرد که خیلی دوستش دارد.
در طی بیش از 25 سال که از آن روز می گذرد، از آن عکس های زیبا، در صفحات مطبوعات، سایت های اینترنتی و وبلاگ ها استفادهی زیادی کرده ام.
