نمی خواستم این دم عیدی و سال جدید، هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر میگذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پتهشان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم میکنند. مگر کم داشتهایم در طول تاریخ که مدعی شدهاند قرآن را آنها نوشتهاند یا پیغمبر هستند و ...؟!
حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.
نمیدانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیدهاند، این روزها افتادهاند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بیشرفی، خاطرات دیگران را بهنام خودشان منتشر میکنند؟!
فقط چند مورد را سربسته میگویم تا ببینید از چی دلم میسوزد.
انشاالله بعد از عید اسامی افراد و عناوین کتاب ها و برنامهها را کامل میکنم تا بهتر مفت خورها را بشناسید:
- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطرهای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.
- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفتههای شهید صیاد شیرازی" بهکوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...
- چند سال پیش دوست عزیزم "داود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را بهنام خودش در مجلهی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزهی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، دهها بار چاپ شد و داود فقط خندید!
- چند سال پیش فردی بهنام "امینی" از "موسسهی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری بهنام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پارههای پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشارهای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را بهروی نامبارک خویش نیاوردند!
- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که میخواهد از روی کتاب "پارههای پولاد" بنده مجموعهی مستندی دربارهی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو بهعنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعهی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکههای لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"
- چند سال پیش قرار شد سناریویی دربارهی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والینژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسهی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والینژاد پیگیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.
- چند سال پیش در جشنوارهی پخش سکه و طلا بهمناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده بهنام "فکه مثل هیچ جا نیست" برندهی مقام اول شده است. البته نه بهنام من، بلکه بهنام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!
- یکی دو سال پیش، مجلهی "شاهد یاران" ویژهی شهید چمران، دو مصاحبهی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، بهنام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمهی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.
- یکی دو سال پیش خانمی بهنام "زهره علیعسگری" خاطرهای در مجلهی فکه منتشر کرد. خاطرهای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطرهی شما کردهام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.
- چند سال پیش نشریهی "یالثارات" خاطرهای از بنده دربارهی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را بهنام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.
- این آخر سالی هم نشریهی "یالثارات" شمارهی 615 صفحهی 10 خاطرهای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهههای دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا بهحال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، بهنام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.
مثل این که اخیرا عدهای کفتار صفت، میگردند بلکه بویی به مشام شان بخورد تا به تحریف و مصادرهی زحمات دیگران بپردازند!
بیخود نیست خداوند سبحان میفرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمیگذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.
حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا میگذارند!
تنها چیزی که دربارهی این مفت خورها به ذهنم میرسد، بیتی از شعر زیبای "محمدحسین جعفریان" است:
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجیها بسیجیتر شدند
یک محقق و نویسنده دفاع مقدس گفت: چه چیزی بهتر از این است که اسامی آزادی خواهان دنیا و شهدا خیابانهای کشورمان را مزین کند.
حمید داودآبادی محقق و نویسنده دفاع مقدس در گفتوگو با خبرنگار سیاست خارجی خبرگزاری فارس، در خصوص شهادت راشل کوری در فلسطین اشغالی و در پی مقاومت علیه تخریب منازل فلسطینی گفت:
"حرکتی که راشل کوری انجام داد یک حرکت ساده و گذرا نیست و علت این که خبر شهادت راشل کوری در رسانههای غربی بایکوت شد، این بود که این حرکت میتوانست تأثیر بسیار زیادی بر جوانان کشورهای غربی داشته باشد. "

وی افزود: "ما در فرهنگ دینی و اسلامی خودمان چیزی به نام جهاد اکبر داریم که نبرد با خواستههای درونی انسان است. "
این محقق با اشاره به نامههای راشل که از غزه برای مادرش ارسال شده بود، گفت:
"با خواندن این نامهها متوجه میشویم که این دختر جوان مسیحی که شاید آشنایی با فرهنگ اسلام و شیعه نداشته باشد، آن قدر با خدای خود رو راست است که از خواستههای نفسانی خود میگذرد، وقتی در نامههای خود خطاب به مادرش مینویسد که "مادر من هم دوست دارم مانند بقیه دوستانم به پارتی بروم و من هم دوست دارم مانند آنها برقصم ولی زمانی که شاهد مادران فلسطینی هستم که خبر شهادت فرزندان شان را برای شان میآورند چگونه میتوانم آنها را کمک نکنم."

داود آبادی با بیان این که راشل کوری جوَ زده نشده بوده و مانند بسیاری از گروهها و انجمنهای حقوق بشری که تشکلهایی را تشکیل میدهند و بعضاً منافع زیادی را برای آنها به همراه دارد، عمل نکرد، اظهار داشت:
"راشل حتی مانند گروههای حقوق بشری که بسیاری از آنها را دولتهای غربی با اهداف خاص ایجاد کردهاند عمل نکرد. چیزی که ما در حرکت راشل کوری میبینیم این است که او در آمریکا در رفاه کامل زندگی خود را میکرده و اما به فلسطین رفته و در خطرناک ترین قسمت یعنی غزه فعالیت کرده است. "
وی با اشاره به پیوند دولت آمریکا با رژیم صهیونیستی، گفت:
"مبلغ کلانی از مالیات پرداختی توسط مردم آمریکا برای کمک به رژیم اسرائیل پرداخته میشود و تسلیحات نظامی اسرائیل را آمریکاییها تأمین میکنند و حتی بلدوزر کاترپیلاری که راشل جلوی آن ایستاد آمریکایی بود. "
این محقق ادامه داد:
"راشل کوری میدانست این حرکتی که انجام میدهد در انتها به چی منتهی میشود یعنی به خاطر تبلیغات و جلوی دوربینها رفتن نبود و این جوان آمریکایی خالصانه با نیت شهادت رفته بود. "

داود آبادی با ذکر این نکته که راشل کوری ناشناخته و چشم بسته وارد غزه نشد، اظهار داشت:
"وقتی نامههای بسیار زیبای راشل کوری به مادرش را میخوانیم، میفهمیم درد فلسطین را درک کرده است. "
وی با ابراز تأسف از عدم درک و قدرت مقابله با رژیم صهیونیستی گفت:
"تأسف می خورم وقتی میبینم که یک جوان آمریکایی آن همه هواهای نفسانی، پارتی و دوستیها را کنار زده و چنین حرکتی را انجام میدهد در حالی که سران عرب که به اسم اسلام حکومت میکنند، این قدرت و درک را ندارند. "
این نویسنده با اشاره به تصور دشمن از بایکوت خبری راشل کوری و نابودی این حماسه اظهار داشت:
"آنها تصور میکردند که دوستان راشل کوری بعد از شهادت وی به آمریکا برمیگردند و به زندگی عادی خود میپردازند اما چنین نشد. "
داود آبادی شهادت راشل کوری را در راستای آرمانهای حضرت امام و انقلاب اسلامی خواند و گفت:
"هر چند که راشل کوری بر پیشانی و شعار خود اسلام را قرار نداده است ولی همین حرکتی را که انجام داد در راستای آرمانهای امام و انقلاب بوده است. راشل از آمریکا قیام کرد و علم مبارزه با رژیم صهیونیستی را به دست گرفت و آن را در فلسطین با خون خود به اثبات رساند. "
وی در خصوص نام گذاری خیابان و یا میدانی در تهران به نام راشل کوری اظهار داشت:
"این موضوع به کم کاری ما بازمیگردد که مثلاً چون راشل شیعه نبوده و یا مسلمان نبوده اهمیت نمیدهیم و رژیم صهیونیستی و آمریکا نیز از ته دل به دنبال همین موضوع هستند که هیچ کجای دنیا خیابانی به نام راشل کوری نام گذاری نشود. "
این محقق افزود:
"من تعجب میکنم که در این کشور خیابانهایی به نام سوسن و سنبل باید باشد ولی مقابل نام گذاری خیابانی به نام راشل کوری مقاومت میشود. فریاد امام همواره این بود که ما باید از تمام آزادی خواهان جهان حمایت کنیم. "
داود آبادی با طرح این سوال که چرا ما نباید در جمهوری اسلامی که مهد آزادی خواهی دنیا است یک خیابان به نام راشل کوری داشته باشیم، یادآور شد:
"شنیدن این که برخی چه جنجالی را ایجاد میکنند تا نام شهید خالد اسلامبولی را بردارند، واقعاً ناراحت کننده است و قطعاً نام گذاری خیابانی به نام راشل کوری تلخیهایی برای برخی به همراه دارد. "
وی با ذکر این نکته که دوستان ما در شورای شهر و شهرداری نشان دادهاند که حاضرند هزاران خیابان با اسامی سوسن و سنبل داشته باشند ولی خیابانی با نام راشل کوری نداشته باشند، گفت:
"ما باید با افتخار به دنیا اعلام کنیم، خیابانی با نام "سلیمان خاطر" مصری، "بابی سندز" ایرلندی داریم. ما باید افتخار کنیم خیابانی به نام "احمد قصیر" لبنانی داشته باشیم. چه چیزی بهتر از این است که اسامی آزادی خواهان دنیا خیابانهای کشورمان را مزین کند. "
خبرگزاری فارس 25/12/1389
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8912250429
گفت وگوی مشروح "خبرگزاری برنا" با "حمید داودآبادی" درباره کتاب "از معراج برگشتگان"
بخش پایانی
- بارزترین ویژگی متن شما، سادگی و صراحت آن است. بهعنوان مثال، بخش "پایان خوشیها" بهراحتی و صراحت، اطرافیان خود را که از دوستان شما بودند، نقد میکنید و حتی برخی از آنها را زیر سوال میبرید. این موضوع برای جذب مخاطبتان بوده یا اینکه خواستهاید صرفا به بیان واقعیتها بپردازید؟
داودآبادی: اولین نقد را شما در خاطرهی عملیات "بیت المقدس" میخوانید. زمانی که من بخشی از عملیات را بهخاطر ترس نرفتم. پاهایم لرزید. این را بهراحتی تعریف کردم. حتی در "یاد ایام" این اتفاق افتاد. دوستی داریم که بهقول خودمان امروز در ادبیات "اوپن" شده است و البته من قبول ندارم. او این قسمت را حذف کرده بود. پرسیدم چرا؟ گفت بد است که بگوییم بسیجی ترسیده. گفتم همانطور که شجاعت من را جلوی دوشکا میبینی، باید ترسم را هم ببینی. من هم آدم هستم. اولین نقد را من بر خودم وارد کردهام. دلیل آن، صداقت است.
در این کتاب هشتصد صفحه خوشی میبینی؛ اما مگر میشود تلخی در آن دیده نشود؟ شک نمیکنی؟ از من نمیپرسی که تو همهی رفیقهایت خوب بودند؟ آدم بد در جبهه نداشتیم؟ که من باید بگویم چرا داشتیم. مثلا در عملیات رمضان کسی را داریم که از جبهه فرار کرد و آمد در اینجا پز میداد. وقتی میدیدم کسانی که از جبهه فرار میکنند، پاتوقشان شده جبهه حالم ازشان بههم میخورد. در اواخر جنگ، این اتفاقات بیشتر شده بود. نامردی برای بعضیها عادی شده بود. من هیچ عمدی در نوشتن این خاطرات نداشتم. همانطور که از خوشیها و دوستیها نوشتهام، از تلخیها هم یاد کردهام. اگر شلاقی هم زدهام، اول به خودم زدهام. به هیچ وجه نخواستم چیزی را غلیظ کنم. اگر در جایی نوشتهام که چندشم شده، واقعا چندشم شده بود. همانطور که نوشتم رزمندهای را دیدم که دو سال از من کوچکتر بود و شب عملیات دیدم رفت دوشکا را بزند، رفتم دستش را بوسیدم. در بغلش گریه کردم. دو دقیقه بعد هم شهید شد. وقتی نوشتهام دست او را بوسیدهام، بهخاطر این است که از روی عشق دست او را بوسیدم. وقتی امروز میبینم یکی که جنگ را ندیده، ادای جنگرفتهها را درمیآورد و در مسجد حالت آن آدمها را بهخود گرفته، خب چندشم میشود. بحث انتقام گرفتن از هیچ کس نبوده است. این را میخواهم بگویم که خاطره نوشتن و حقیقت گفتن از جنگ، گلچین خاطرات آن نیست. با گلچین کردن هیچ چیز درست نمیشود. شما بهعنوان جوان اگر میخواهید این کتاب را بخوانید، باید همهی حقیقت را بدانید. اگر من گل و بلبل در این کتاب به شما نشان دهم، اگر بدیهای آن را در جای دیگری ببینی، اساس نگاهت نسبت به من و جنگ بههم میریزد. پس بهتر است که بدیها را هم از خود من بشنوی. باید بفهمی که ما با بهبه و چهچه به جنگ نرفتیم. ترس داشتیم، رفیق نامرد داشتیم، تهمت زدن هم داشتیم. در اوایل این کتاب نوشتهام که دو هفته زندان افتادم. یک منافقی را در منطقه شناسایی کرده بودم. در همان سال 60. رفتم او را لو دادم. اطلاعات سپاه بهجای آنکه او را بگیرد، آمد من را گرفت برد زندان. گفتیم چرا؟ گفتند شما منافقید. بعدا فهیمیدم که مسئول اطلاعات سپاه در آن منطقه، خودش از منافقها بوده. یک بچهی پانزده شانزده در غرب کشور، دو هفته افتاده زندان. همهی اینها را نوشتهام. شاید برخیها بدشان آمده، اما بخشی از زندگیام بوده است. شاید یکی از عللی که سبب شده بگویند ادبیات جنگ مخاطب ندارد، این است که صداقت ندارد. شما اگر کتابی بخوانید که در آن بزن بزن و بکش بکش باشد، میگویید که خب آرنولد که بهتر از این میجنگد و دیگر آن کتاب و کتاب دیگر از این دست را نمیخوانی.
- در بخش آخر کتاب، عکس وصیتنامهای به خط شما که برای یک شهید نوشته شده، آمده است. چند تا از این وصیتنامهها نوشتهاید؟
داودآبادی: وصیتنامه یکی نوشتم. اما یک کاغذی بود که متاسفانه گیرش نیاوردم که در کتاب چاپ کنم. این کاغذ را سپاه گیلان غرب به ما داده بود برای اینکه به مدرسه بدهیم. در آن تایید شده بود که ما چند ماه در جبهه حضور داشتهایم. بچه محلهای ما که میخواستند بروند جبهه، با تیغ اسمم را پاک میکردم و اسم آنها را مینوشتم. با این کار، تعداد زیادی از دوستان ما به جبهه رفتند که چند نفرشان هم شهید شدند. آن وصیتنامه برای شهید مصطفی کاظمزاده بود که چون خط خوبی نداشت، من برایش نوشتم. جالب اینجا بود که در بخشی از وصیتش گفت که خانوادهاش دو سال نماز قضا برای او بخوانند. من گفتم تازه دو سال است نماز به تو واجب شده، یعنی تو کلا نماز نخواندهای؟ گفت به هر حال کار از محکم کاری عیب نمیکند، شاید نمازهایی که تا بهحال خواندهام هیچ کدام درست نبوده. برای خودم این جمله خیلی قشنگ بود.
- در نثر کتاب شما، رگههایی از طنز وجود دارد که خواندن آن را جذاب کرده است. دربارهی این موضوع هم توضیح میدهید.
داودآبادی: من هیچ نثر و زبانی را برای کتاب "از معراج برگشتگان" انتخاب نکردهام. من زبان حرف زدن و اخلاقم را برای کتاب انتخاب کردهام. شاید برخی بگویند نثر این کتاب سبک فلان و بهمان است، اما من هیچ سبکی را برای نوشتهام انتخاب نکردهام. گر چه دورههای نویسندگی مختلف را دیدهام اما هیچکدام از آنها بهدردم نخورد جز اینکه خودم باشم. جالب این است، قسمتی از خاطراتم را در سال 61 پیدا کردهام که نثر امروز من شبیه همان نوشتهها است. خودم تعجب کردم. دیدم نثرم هیچ تغییری نکرده. چون خودم را در کتاب آوردهام. نخواستهام که ادای کسی را دربیاورم. باز هم میگویم اگر کسی بخواهد جذب این کتاب شود جذب صداقت آن خواهد شد نه چیز دیگر.
در اوایل دههی هشتاد سمیناری در تهران برگزار شد با عنوان "بررسی خاطرات جنگ ایران و عراق و جنگ فرانسه". انجمن دوستی ایران و فرانسه آن را برگزار کرده بود. پروفسور "کریستف بالایی" رئیس این انجمن در سمینار حضور داشت به همراه دکتر "محمودی طالقانی" که مشاور آنها بود. کریستف بالایی تسلط کاملی به فارسی داشت. محمودی طالقانی به همراه بالایی پیش من آمد و گفت آقای بالایی این هم داودآبادی، همانی که دنبالش میگشتی. آمد من را در آغوش گرفت و گفت آرزو داشتم روزی تو را ببینم. من به طالقانی گفتم این بابا ما را فیلم نکرده؟ من نه خوشگل هستم نه چیزی دارم که آرزو داشته باشد ما را ببیند. طالقانی گفت که بالایی کتاب "یاد ایام" تو را خوانده بود گفت چقدر رفاقت و دوستیها در این کتاب زیبا است. قلم من در آن کتاب همین است هیچ فرقی نداشته است.
- نوشتن "یاد ایام" با "از معراج برگشتگان" برای شما فرقی داشت؟
داودآبادی: آن کتاب در سال 70 نوشته شده بود. آن زمان جنگ تازه تمام شده بود. برخی میگفتند که مردم تازه از جنگ رها شدهاند. شما باز میخواهید خاطرهی جنگ را برایشان زنده کنید؟ خیلیها مخالف بودند. چه بسا اگر دفتر ادبیات مقاومت را آقای سرهنگی و بهبودی و کمری راه نمیانداختند، حالا حالا کسی به فکر ادبیات جنگ نبود. من داودآبادی در آن موقع نشستم به نوشتن. کسی هم تحریکم نکرد. چون میترسیدم اگر آن خاطرات را ننویسم گم شوند. خیلی از گم شدن خاطراتم میترسیم. حتی خاطرات تلخم.
این را حواستتان باشد من خاطرات دیروز را با نگاه امروز ننوشتم. داودآبادی پانزده ساله را با همان حال و هوا نوشتم. زبانم و لحن و اخلاقم همان چهارده پانزده سالگی است. اگر میخواستم خاطرات بیست سال پیش را با زبان امروزم بنویسم، میشدم مثل خیلی از آدمها که خاطراتشان را مینویسند و بهجای برخی از اسامی، سه نقطه میگذارند. چون مصالح امروز را در نظر میگرفتم.
- اتفاقات و نکتههایی بوده که شایسته بود در کتاب باشد، اما خودتان صلاح دیدید که آنها را منعکس نکنید؟
داودآبادی: کم است. خیلی کم است. اسمش را گذاشتهام "ناگفتنیها". بهدرد این کتاب نمیخورند. خیلی تلخ بودند. میشود گفت مثل زهر بود. اگر گفته میشد، شاید نگاه بعضیها را نسبت به دفاع مقدس عوض میکرد. برخی حوادث و اتفاقات باید در جای خودش آورده و تحلیل شود. البته خیلی کم است اینها. نوشتهام گذاشتهام کنار. خواه ناخواه جنگ اتفاقات بسیار تلخی هم داشته است.
- حوادث و اتفاقات کتاب را چطور منعکس کردید؟ براساس شنیدهها بود یا مستند؟
داودآبادی: همهی آنچه که من با چشم خودم دیده بودم نوشتهام. در دو سه مورد، که از زبان کسی چیزی شنیده بودم با ذکر نام گوینده، خاطره را آوردهام. نگفتهام که یکی از بچهها گفت، اسم او را کامل آوردهام. بدم میآید که اتفاقات را با منبع مبهم عنوان کنم. یکی از اتفاقاتی که برای من تلخ بود اعزام دانشآموزان ده یازده ساله بود. اینها را به بهانهی اردو آورده بودند به منطقه تا آماده اعزام به جبهه شوند. ذوق داشتند که به مسافرت بروند و جبهه را هم ببینند. آن وقت اسلحهای دادهاند دستشان که از قدشان هم بلندتر است. ما شوکه شدهایم. یا حضرت عباس! اینها نیرو هستند؟ شب موقع خواب، صدای گرگ و گراز که از بیابان میآمد اینها ترسیده بودند و شروع کردند به گریه کردن و پدر و مادرشان را میخواستند. این اتفاق را من در کتاب تعریف کردهام. یک احمقی آمد برای خودش طرحی زد که از جمله آدمهایی بود که بهدنبال آمار هستند. بعد بگوید که ما فلان نفر نیرو اعزام کردهایم به جبهه. این اتفاق برای من خیلی تلخ بود. پیش خودم گفتم این آدم از صدام پول گرفته که بچههای ده یازده ساله را بفرستد جلوی دوربین. بعد آن طرف پخش کند بگوید که ببینید بچهی یازده ساله را هم به جنگ فرستاده است. الحمدلله فردای آن روز اعتراض شدیدی به این کار شد و همه را برگرداندند عقب. ما وقتی اینها را میدیدیم، دلمان برایشان سوخت. من گریهام گرفته بود. هر چند که ما هم شانزده هفده سال بیشتر نداشتیم! اما کسی ما را گول نزده بود. با پای خودمان آمده بودیم. این کار احمقانه را من در کتابم آوردم تا اگر کسی در جایی این موضوع را بهگونهای دیگر عنوان کرد، بگوییم نه! اصل داستان این بوده و این هم سندش.
- روحیهی بسیجی را شما در آن سالها چطور دیدید؟ تعریف واقعی "روحیهی بسیجی" را چطور تعریف میکنید؟
داودآبادی: بسیجی آدم خالصی بود. اگر بچهی پر شر و شور بود، در جبهه همانطور بود. اگر بچهی خوبی هم بود، در جبهه خوب بود. بسیجی خودش بود، از خودش بهتر تاثیر میگرفت اما بیتکلف بود. همین باعث میشد که جنگ برایش حلشده بود. یک سری در این میان بودند که به "بسیجی تلویزیونی" مشهور بودند. تلویزیون پیروزیها را نشان میداد. دو تا مارش پیروزی پخش میکرد و کسی که از تلویزیون این صحنهها را میدید ذوق زده میشد و میآمد به جبهه. وقتی انفجار دو تا خمپاره را میدید، سریع برمیگشت و آن طرفها پیدایش نمیشد. البته ما هم ترس داشتیم نه این که آنهایی که آنجا بودند با ترس غریبه باشند، اما ترسشان را کنترل کرده بودند.
همرزمی داشتیم که زن و بچه هم داشت. در عملیات والفجر 8 به من گفت داودآبادی من کم آوردم. گفتم سوار ماشین تدارکات شو برو عقب. چیز مهمی نیست. ما هم گاهی میترسیم و کم میآوریم. غول که نیستیم. او رفت عقب. هیچ کس هم نفهمید جز من. بعدها که من را دید گفت آن موضوع بین خودمان باشد. گفتم چیزی نیست. تو آنقدر صداقت داشتی که گفتی ترسیدم اما من آنقدر غد و پررو هستم که با اینکه ترسیدم نمیگویم. عملیات بعدی که آمد شهید شد.
ما در یک عملیات ده شبانه روز نخوابیده بودیم و غذا هم نخورده بودیم. غذا داشتیم بخوریم اما به این خاطر نمیخوردیم چون دستشویی نمیتوانستیم برویم. از بس که تیر و ترکش به سمتمان میآمد. حالا بعضیها که میخواهند به این فضا قداست بدهد، چنین مسائلی را مطرح نمیکنند. بسیجی با همهی ترسها و شجاعتها بسیجی است. بسیجی اهل ادا نبود. این ادعا را دارم که بسیجی را میتوانی در کتاب من ببینی. من وقتی کتاب خودم را میخوانم، اگر آن موقع اتفاقات و حوادث را نتبرداری و یادداشت نمیکردم، شاید میگفتم دروغ است.
ما جنگ را به بازی گرفته بودیم. این را برای بزرگکردن بچههای جنگ نمیگویم. بچههای جنگ خودشان بزرگ بودند. روحیهی بسیجی را ما ته کار میدیدیم. وقتی ته کار، عشق به شهادت باشد دیگر کسی از گلولهی کاتیوشا نمیترسد. البته حواست باشد عشق به شهادت با عشق به مردن فرق دارد.
دکتر "جاشوا" استاد دانشگاه "ییل" آمریکا، از من تفاوت شهادت و خودکشی را پرسید. من گفتم در عملیات بیتالمقدس ما رسیدیم به پشت خاکریزی که میدان مین بود. دیدم چند تا بچهها سراسیمه بهدنبال سنگر میگردند. به او خندیدم گفتم عقب که بودیم نماز شب میخواندی، حالا دنبال سوراخ موش میگردی. گفت: هیس. حفظ جان در اسلام واجب است. اگر الکی تیر بخوری و بمیری شهید نیستی. رنگ من پرید. گفتم راست میگوید. ده دقیقه بعد برای عبور از میدان مین داوطلب شهادت شد. خودش را روی مینها انداخت تا راه را برای ما باز کند. تفاوت شهادت و خودکشی در اینجاست. این روحیهی بسیجی است. نمیخواهم بگویم نمیترسید چرا که آنها هم جسم بودند. گوشت و پوست و استخوان بودند. هر کس دیگری هم بود همینطوری بود. آدمهای بد و خلافکار هم ما داشتیم اما وقتی در آن فضا قرار میگرفتی، پاک میشدی. نمیتوانستی کثیف بمانی. آدم آنجا حل میشد.
- زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، یک سال و نیم، از انقلاب اسلامی گذشته بود. ما همواره از فضای فرهنگی قبل از انقلاب انتقاد کردهایم. جوانهایی که آن زمان رفتند در جبهه و حماسههای باورنکردنی را خلق کردند، کسانی بودند که در همان محیط فرهنگی ناپاک رشد یافته بودند. این وسط چه اتفاقی افتاد که جوانان ما از آن محیط فرهنگی ناسالم که مورد حملهی فرهنگ غربی بودند، به خلق چنین حماسههایی رسیدند؟
داودآبادی: ببینید در زمان شاه ما مورد حملهی فرهنگی غرب نبودیم، بلکه در فرهنگ غرب زندگی میکردیم. نیازی نبود که غرب به ما فرهنگش را تحمیل کند. حمله را به جایی میکنند که متناسب حال نیست و بخواهی عوضش کنی.
حضرت امام علی (ع) فرموده: "اگر کسی به من کلمهای بیاموزد، مرا بندهی خود ساخته است." ما این جمله را روی در و دیوار مدارس مینوشتیم. ما اشتباه میکردیم، آن کلمه، الفبا نبود. چیزی بود که انسان را دگرگون میکند. امام خمینی (ره) آمد روحهای مرده را زنده کرد. امام با جهاد اکبر انقلاب کرد. خیلیها اشتباه میکنند و معتقدند جهاد مرحلهای است. اول باید جهاد اصغر بکنیم بعد جهاد اکبر. امام عکس این موضوع عمل کرد. امام از 15 خرداد 42 با مبارزهی مسلحانه مخالفت کرد. با کشتن مخالف بود امام. چرا؟ چون آن موقع با جهاد اصغر موافق نبود. وقتی مردم تو را نمیشناسند، بروی در خیابان یک ظالم را بکشی، نتیجهی عکس میگیری. امام مردم ایران را خوب میشناخت. مردم ایران مظلوم دوست هستند. کاری به تو ندارند. وقتی جنازهی غرق در خون را ببینند دل شان میسوزد. آقای قرائتی حرف خوبی میزند. میگوید "کسی که داغ بشود، سرد میشود، اما کسی که پخته شود خام نمیشود." این جوانها پخته شدند.
وقتی انقلاب شد و جنگ شروع شد، گفتند انقلاب ما مورد تهدید قرار گرفته است، بنابراین به جبهه رفتند. جهاد اکبری که امام کرد، همان کلمهی شرافت و غیرتی بود که به آنها یاد داد. مردم صداقت امام را دیدند و مطمئن شدند که از این انقلاب چیزی کاسبی نکرده است. بعد از انقلاب، چون فضا از دست غرب خارج شد، شروع کرد به شبیخون فرهنگی. اگر در آن زمان کسی ترکش میخورد و جانباز میشد، کلی تحویلش میگرفتند. اما حالا جوانی که مورد تهاجم فرهنگی غرب است و در این گیر و دار معتاد میشود، کسی او را تحویل نمیگیرد. کسی که مجروح و آسیب دیده است که پسش نمیزنند، بلکه دلداریاش میدهند و مداوایش میکنند. اما ما برعکس کار کردیم. اینها قربانی جنگ فرهنگی و جنگ نرم هستند. در زمان دفاع مقدس، اگر کسی خلافکار بود، بچهها آنقدر با او کنار میآمدند تا مثل خود ما میشد. این اتفاق، از روحیهی صادقانهی بسیجی نشأت میگرفت.
امام اگر میگفت این همه جوان در سینماها و مشروبفروشیها هستند پس چه کسانی میخواهند انقلاب کنند، دیگر انقلابی رخ نمیداد. امام گفت اینها جوانان این مملکت هستند، پس من باید درستشان کنم. جوانانی که قربانیان فرهنگ غرب بودند، امام آنها را مداوا کرد و تبدیل شدند به سربازان امام. ما بعد از انقلاب این مداوا را نکردیم. بیشتر از آنکه ستاد فرماندهی غرب را ببینیم، نیروهای دم دستیشان را دیدیم که همان جوانانی هستند که به فساد کشیده شدهاند. این روزها مقام معظم رهبری دربارهی بصیرت صحبتهای زیادی میکنند. من یک خاطرهای بگویم. یکی از دوستانمان که الان زنده است خاطرهای تعریف میکند که تن من را لرزاند. میگفت:
" سال 65 در میدان ولیعصر داشتیم میرفتیم. دیدم دو تا پسر بچه از روبهرو میآیند. من زدم زیر گوش یکی از آنها. خیلی مودبانه به من گفت چرا میزنی؟ گفتم این چه لباسی است که پوشیدهای؟ گفت به خدا من از این مغازه خریدهام برو یقهی او را بگیر. گفتم مگر هر چیز که میفروشند تو باید بخری و بپوشی؟ گذشت این داستان. دو سه ماه بعد در پادگان دوکوهه قبل از عملیات کربلای 5، دیدم همان پسر آمد جلو با لباس بسیجی. بسیار مودب هم بود. با من سلام علیک کرد و گفت: برادر من لباسم را عوض کردم، جبهه هم آمدم، اما هنوز نمیدانم آن روز به چه دلیل من را زدی. در همان عملیات، شهید شد و جنازهاش هم جا ماند. هنوز از خودم تنفر دارم که چرا آن روز آن جوان را زدم."
حالا بصیرت این جوان را ببین. خیلی از این حقالناسها گردن ما مانده است. اینطور رفتارها باعث شد که ما خیلی از این جوانها را هل دادیم به آنطرف. ما بیشترین ضربه از تهاجم فرهنگی را بین سال 64 و 65 خوردیم. زمانی که فاو را گرفتیم و اوج پیروزیهای ما بود، فرهنگ غربی به سمت جوانان ما هجوم آورد. در همین میدان ولیعصر نصف جوانان ما درگیر مدهای غربی شده بودند و نصف دیگر هم مقابل اینها ایستاده بودند. میگفتیم آقا اینجا چه میکنید، بیایید برویم جبهه. میگفت "میدان جنگ واقعی همینجاست!" حاضر بودیم به جبهه نرویم و در تهران بهجای مقابله با دشمن عراقی، با جوانان خودمان بجنگیم. ببینید چه ضربهی قشنگی دشمن به ما زد. خیلیها ناامید شدند و پیش خودشان میگفتند ما برای چه کسی میرویم بجنگیم. با دیدن هجوم فرهنگ غربی در میان جوانان، بسیاری از رزمندههای ما را ناامید کرد. کشیدند کنار. جوانان امروز، از ما صداقت ندیدند. قرار نیست که جوان ما میدان جنگ ببیند تا شجاعتش را نشان دهد. باید حواسمان باشد که اگر جوان ما میدان ببیند، بازیکن خوبی است. چه بسا ما فوتبالیستهای خوبی داریم اما در زمینهای خاکی بازی میکنند. چه بسا اگر زمین چمن داشته باشند بازیکنهای معروف را توی جیبشان میگذارند. ما مثل صحنهی فوتبال، در سایر صحنهها هم اجازهی حضور جوانها را نمیدهیم. یا آنها را برای کارهای دم دستی میخواهیم، یا کارهای بزرگی دستشان میدهیم که خراب کنند بعد بگوییم دیدید که ما خواستیم جوانگرایی کنیم اما نشد. این وسط جوانها میبازند. نسل جوان میبازد.
باید دست جوان را گرفت. خیلی از آقایان آزمون و خطاهای خطرناکی کردهاند تا مدیر شدهاند. اما نمیآیند اینها را بگویند. ولی حاضر نیستند به یک جوان اجازه دهند آزمون و خطا کند. الان ببینید، در عرصهی علمی جوانها چقدر جلو هستند. بحث انرژی اتمی را همین جوانها به جلو حرکت دادند. قرار هم نیست همهی اینها از بین بچههای حزباللهی و نمازشبخوان باشند، آنها هم بچه مسلمان هستند. عشق میهنش را دارد. من هم عشقم این بود که یک روزی به عشق میهنم بروم بجنگم و کشته شوم. امروز فوتبالیستهای ما میلیونها تومان پول میگیرند و فوتبال بازی میکنند اما جوانانی که در عرصهی علمی سرآمد هستند، با کم ترین امکانات کار میکنند. ما میرویم با فوتبالیستها عکس یادگاری میاندازیم، اما کسی جوانان علمی ما را نمیشناسند درحالی که آنها آیندهی مملکت را میسازند و به فکر سربلندی ما هستند.
باز خدا را شکر، جوانان نجیبی داریم که صدایشان درنمیآید. نمیآیند داد بزنند که ما را هم ببینید. به جوانهای امروز غبطه میخورم که این همه غیرت دارند. دارند کار خودشان را میکنند و نگاه نمیکنند که توجه بهشان میشود یا نه. برخی از این آقایان و خانمها میروند در عرصهی بینالملل یک جایزه میگیرند بعد انتظار دارند که کلی جایزه بگیرند. اگر جایزهشان کم بشود هزار تا مصاحبه میکنند. اما در عرصهی علمی کدامیک این کار را کردهاند؟
امروز جنگ ما، جنگ علمی است که اتفاقا میداندارش همین جوانها هستند. یکی از کارهایی که دشمن میکند، این است که نگذارد جوان ما به سمت کارهای علمی برود. دیگر بهدنبال این نیستند که جوان ما بسیجی نشود، قضیه بالاتر از این حرفهاست. اگر جوان ما بهدنبال علم برود، مملکتش را بالا برده است. یک روز بهدنبال آن بودند که جوان حزباللهی تربیت نشود که به جبههی جنگ برود، امروز جلوی جوان ما را میخواهند بگیرند که مباحث علمی را دنبال نکند.
- دوست دارید "از معراج برگشتگان" تبدیل به فیلم یا سریال بشود؟
داودآبادی: هر کسی این کار را بکند به من لطف کرده است. بعد به خودش و بعد به مملکت لطف کرده است. اول باید ببیند که این کتاب ارزش فیلم شدن دارد یا نه. که من میگویم دارد. این کتاب برای من نیست. همه، شامل خصوصیات اخلاقی دوستان من است. پیشنهادهایی شده است، من هم بدم نمیآید اما میخواهم درست این کار انجام شود. متاسفانه ما در کارهایمان مشورت نمیکنیم. بد نیست بگویم که دو تا از سناریوهایی که نوشتهام بدون اجازهی من ساخته شده. دو تا از کتابهایی که من نوشتهام به اسم فرد دیگری چاپ شده. چه کار میشود کرد. رفیقهایم هستند دیگر. هدف من این بوده که واقعیت فرهنگ این مملکت را نشان دهم. اگر کسی بخواهد از این کتاب فیلم بسازد، من خوشحال میشوم. خودم هم کمکش میکنم. اگر بخواهد در فیلمش غلو کند من اجازهی این کار را به او نمیدهم. اگر رشادتها را میخواهد نشان دهد، باید ترسها را هم نشان دهد. فقط نمازشبها را نشان ندهد بلکه شر و شوخیها را هم به نمایش بگذارد. ما شوخی زیاد میکردیم اما به گناه و غیبت و تهمت نمیرسیدیم. آنقدر بدون گناه میشود شاد بود که حد ندارد.
گفت وگوی مشروح "خبرگزاری برنا" با "حمید داودآبادی" درباره کتاب "از معراج برگشتگان"
بخش اول
- نوشتن این کتاب چه مدت طول کشید؟
داودآبادی: نخستین کتاب از مجموعهی یادداشتهای من در سال 69 منتشر شد با نام "یاد یاران". بعد احساس کردم که این خاطرات باید کاملتر شود که حاصل آن شد "یاد ایام". در پنج شش سال اخیر شروع کردم به جمعآوری کل خاطراتم. چون بعضی خاطرات را آدم مینویسد، خاطرات خودش را مینویسد؛ چیزهای عادی که زیاد به دور و اطراف توجه نشده است. من آمدم دقیق شدم روی خاطراتم و نتبرداریهایی را که در دوران جنگ کرده بودم، بررسی کردم. نشستم خاطراتم را لحظهنگاری کردم. در این سالها خیلی درگیر خاطراتم بودم.
- شش سال زمان زیادی نبود برای نوشتن و کامل کردن خاطراتتان؟
داودآبادی: به این خاطر طولانی شد چون که نوشتن این خاطرات برایم سخت بود. من کار نویسندگی زیاد کردم و تا بهحال چند کتاب چاپ کردهام اما به هیچوجه فکر نمیکردم بازنویسی خاطره اینقدر سخت باشد. برخی از خاطرهها برایم زنده میشد و من با آن زندگی میکردم. مثلا بخش "بازار داغ شهادت" یک سال وقت من را گرفت تا بتوانم این یکصد صفحه را بنویسم. برخی مواقع در نوشتن وا میماندم؛ گاهی گریهام میگرفت، گاهی حالم را میگرفت. کار را رها میکردم تا حال و هوایم باز هم عادی شود. به این خاطر بود که وقت گرفت. رمان یا داستان کوتاه نبود که بخواهم تخیل کنم و چیزی بنویسم. وقتی خاطرات کسانی را مینوشتم که با آنها زندگی کردهام و حالا نوبت نوشتن لحظهی شهادتشان شده است، کار را برای من سخت میکرد. چون همیشه به جزئیات توجه زیادی داشتم. وقتی دوستی شهید میشد، معمولا بالای سرش میرفتم تا ببینیم کجایش تیر و ترکش خورده و با دقت، نحوهی شهادتش را بررسی میکردم. با نوشتن این کتاب، تقریبا میشود گفت که خیالم از بابت خاطراتم راحت شده است. همهی گفتنیها را در این کتاب گفتهام.
- اسم کتاب را فکر میکنم از یادداشت مقام معظم رهبری دربارهی خاطراتتان انتخاب کردهاید. در اینباره توضیح میدهید که چه شد خاطراتتان به دست ایشان رسید؟
داودآبادی: سال 71، مقام معظم رهبری کتاب "یاد یاران" من را خوانده بودند، یادداشتی دربارهی آن نوشتند که "از معراج برگشتگان" را من از یادداشت ایشان برداشتم. این نام برای من بسیار قشنگ بود. چون خاطراتی که نوشتهام همین مفهوم را میرساند؛ خاطرات بچهای که با شر و شور زندگیاش را میکند. بعد در دوران نوجوانی میخورد به تنگ جنگ و همینطور میآید بالا. ما رفتیم در دل آتش و برگشتیم. حالا از آن فضای زیبایی که جبهه داشت، برگشتهایم و در میان مردم زندگیمان را میکنیم.
معتقدم که ما دو بار اخراج شدیم؛ یک بار حضرت آدم پدر همهمان از بهشت اخراج شد و یک بار دیگر، زمانی که جنگ تمام شد. در اول کتاب نوشتهام که آن موقعی که خدا را پشت زنجیرهای پادگان دوکوهه جا گذاشتیم، اخراج شدیم. من عکسی دارم از دوران جبهه که کنار همرزمانمان دور سفره نشستهایم. یک گوشه از سفره را به شوخی خالی گذاشته بودیم به این معنا که خدا هم بنشیند غذا بخورد. اما جدی بود. ما خدا را با خودمان همسفره میدانستیم. خدا را در آنجا جا گذاشتهایم که حالا یادمان رفته که امروز هم خدا سر سفرهمان هم هست.
- چه شد که آن خاطرات به دست مقام معظم رهبری رسید و آن یادداشت بسیار زیبا را دربارهی کتاب نوشتند؟ چرا که وقتی رهبر یک جامعه دربارهی یک کتاب یادداشتی مینویسند، میتواند برگ زرینی برای کار آن نویسنده باشد.
داودآبادی: در آن زمان "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" یک سری از کتابها را به مقام معظم رهبری داده بود تا ایشان بخوانند. یکی از دلایلی که سبب شد من بعد از ده پانزده سال، "از معراج برگشتگان" را بنویسم، همین یادداشت بود. برای خود من این موضوع خیلی مهم بود. من به این یادداشت خیلی فکر کردم؛ که چه کار کنیم همهی آن اتفاقات را امروز بهیاد بیاوریم. این که زمانی رفتیم جبهه و کشتیم و کشته دادیم و تمام شد و رفت؛ خاطره نیست. شما در این کتاب خیلی کم جنگ را میبینید. فقط جبهه میبینی، دوستی میبینی، معنویت میبینی. نه فقط برای من، چون سعی کردم ادای دوربین را درآورم. دوربینی که همه چیز را در خود ضبط میکند. یکی از چیزهایی که برای من جالب است، واکنش بچههایی است که به نوعی در این کتاب حضور دارند و هنوز در قید حیاتند. به من زنگ میزنند و میگویند حمید چقدر خوب آن لحظات را نوشتهای! خودمان یادمان رفته بود که این حادثهها برایمان اتفاق افتاده بود. من آنقدر با ذهن خودم کلنجار رفتم تا توانستم این خاطرات را دقیق روی کاغذ بیاورم. مثلا یک مدت نشستم از میان نامهها و یادداشتها، در آوردم که شهادت فلان رزمنده چه روز، کجا و چگونه اتفاق افتاده بودم. چرا که خیلی دنبال این بودم با سند خاطراتم را دنبال کنم. یکی از اهدافم برای نوشتن کتاب، این بود که هم روزشماری برای زندگی خودم باشد و هم برای دوستانم.
- ظاهرا اینقدر دقیق نوشتن و مستند نوشتن به خاطر نتبرداریهایتان بوده است. در آن لحظههای پرحادثه، هنگامی که باران گلوله و ترکش و انواع مهمات در اطرافتان منفجر میشد، چطور فرصت نتبرداری برایتان پیش میآمد؟
داودآبادی: من از کودکی ذهن کنجکاوی داشتم. در جنگ چون حادثه و حماسه زیاد بود، خیلی بیشتر برای نوشتن تحریک میشدم. از طرفی خیلی به خاطرات فکر میکردم. روحیهام اینطوری بود؛ نه اینکه بخواهم روزی کتاب بنویسم.
شهیدی داشتیم بهنام "جهانشاه کریمیان" که سن پدر ما را داشت و در خرمشهر شهید شد. بعد از بیست و دو سال، خانوادهی او را پیدا کردم. من در کل یک هفته با آن شهید بودم. زمانی که خدمت خانوادهی آن شهید رفتم از بچههایش پرسیدم میدانید پدرتان چطور شهید شده است؟ آنها نمیدانستند. گفتند فکر کنیم در بمباران شهید شده است. گفتم شهادت پدر شما یک حماسهی بزرگ بوده است. شروع کردم به تعریف کردن آن حماسه. زمانی که ترکش به چشمان این شهید خورده و نابینا شده بود، زیر بغل یک مجروحی که پایش آسیب دیده بود را گرفت و گفت من میشوم پای تو، تو هم چشم من باش. و به زور برگشتند به عملیات که خمپاره خورد کنار او و شهید شد. این اتفاقات را برای خانوادهاش تعریف کردم. بعد شروع کردم به گفتن از خصوصیات اخلاقی او. همسر او میگفت شما چند سال با او دوست بودید؟ من گفتم یک هفته الی ده روز. او متعجب بود. میگفت تمام خصوصیات او را به ما میگویید. من گفتم چون دوستش داشتم. وقتی دوستش داشتم، با دقت نگاهش میکردم. همهی حرکات او در ذهن من ضبط میشد. این نگاه را من نسبت به همهی اطرافیانم را داشتم. یعنی خصوصیات آنها را در ذهنم اسکن روحی معنوی میکردم.
ادامه دارد
http://bornanews.ir/Pages/News-26430.aspx
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ - حمید داودآبادی
چاپ دوم "از معراج برگشتگان" مجموع خاطرات "حمید داودآبادی" از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، در 931 صفحه، از سوی موسسه عماد منتشر شد.
درحالی که فقط یک ماه از انتشار کتاب "از معراج برگشتگان" می گذرد، چاپ دوم آن از سوی موسسه عماد راهی بازار نشر شده است.
حمید داودآبادی در این کتاب به شرح خاطرات خود از دوران کودکی تا روزهای پیروزی انقلاب اسلامی پرداخته است.
آغاز جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق، باعث شد تا داودآبادی نیز همچون دیگر جوانان این مرز و بوم، راهی جبهه های دفاع مقدس شود که خاطرات جالب و شنیدنی او از آن دوران، در 796 صفحه همراه با 144 عکس، سند و همچنین فهرست اعلام، گوشه هایی هر چند ناچیز از آن حماسه های عظیم را مقابل چشم خوانندگان قرار می دهد.

"از معراج برگشتگان" در 2000 نسخه 931 صفحه و با قیمت 000/12 تومان منتشر شده است.
این کتاب در کتاب فروشی "صریر" واقع در تهران خیابان انقلاب اسلامی، مقابل دانشگاه تهران عرضه می گردد.
همچنین علاقه مندان برای تهیه آن می توانند با شماره تلفن گویا 85570 – 021 تماس گرفته و یا به سایت اینترنتی WWW.EMAD.IR مراجعه کنند.
علاقه مندان در قم نیز برای تهیه کتاب می توانند به دفتر موسسه عماد واقع در قم - خیابان ارم – روبه روی پاساژ قدس - ساختمان کوثر طبقه اول مراجعه کنند و یا با شماره تلفن های 7839401-0251 و 7839407 - 0251 و 09121501732 تماس بگیرند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٩/۱٢/٤ - حمید داودآبادی