خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱۱/٢٥

همین طور که داشتم توی اینترنت می چرخیدم، برحسب اتفاق چشمم افتاد به گزارش خبرگزاری مهر از پشت صحنه فیلم سینمایی "اخراجی ها3".
خوب که نگاه کردم، متوجه شدم حضرات خبرگزاری مهر در اوج بی مهری و کاملا برخلاف شعاری که همواره پای صفحات شان فریاد می زنند: "امانت داری و اخلاق مداری"!!! در اقدامی نامردانه و غیراخلاقی، دو تا از عکس های شخصی بنده از پشت صحنه اخراجی ها را که قبلا در وبلاگم منتشر کرده ام (23/10/1389 پشت صحنه اخراجیها 3) برداشته و عنوان "www.davodabadi.com" را که این بار به عمد پای عکس هایم زده بودم، برداشته و نشان "MEHR" را پای آنها زده اند.

اول صبح با واحد عکس خبرگزاری تلفنی صحبت کردم که گفتند برای استفاده از عکس های مهر آن هم با آرم خبرگزاری مهر باید برای هر عکس 50 هزار تومان بپردازم. با مدیریت امانت دارش هم که صحبت کردم به بخش "فرهنگ و هنر" پاس داد که در آن جا هم با کلی پاس دادن به همدیگر، سرانجام خانمی کاملا اخلاق ندار که معلوم نیست دیشب شامش سوخته و یا با حضرت شویشان بر سر پول و لباس و کفش دعوای جانانه نموده اند، با پررویی تمام مسئله را از سر خودش باز کرد.

جالب تر وقتی که گفتم:
- شما کلاهبرداری فرهنگی کرده اید.
ایشان با همان عصبانیت شب قبل شان فرمودند:
- خب ما کلاهبرداری کردیم، شما چیکار می خوای بکنی؟
و گوشی را کوبید تا به غیبت کردن کارمندانه و سوهان زدن ناخن هایش برسد!

این هم از اخلاق نداران و امانت نداران خبرگزاری "سازمان تبلیغات اسلامی"!
خب آدم وقتی با میلیاردها تومان ناقابل عوارض شهری مردم و هزار و یک منبع آن چنانی دیگر و برای خوش آمد این و آن همه چیز را فدا کند، دو سه تا عکس و اخلاق و امانت که ارزشی ندارد!

اینها همان بهتر است که بدوند دنبال دکتر سردار شهردار محوکننده آثار شهدا از سطح شهر، و از آب خوردن و عطسه کردن و خور و خواب او گزارش تصویری مفصل بزنند بلکه زد و توانستند در ریاست جمهوری آینده هم به نان و نوایی برسند!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱۱/٢۳

این عکس ها را یکی از همرزمان لبنانی شهید بزرگ عماد مغنیه بهم هدیه داد که به مناسبت سالگرد شهادت آن عزیز برای شما منتشر می کنم:

عکس ها را در سایز بزرگتر می توانید در سایت ساجد ببینید




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱۱/٢۱

کتاب "از معراج برگشتگان" با تمام خاطرات حمید داودآبادی از سال 1344 تا پایان جنگ، منتشر شد. وی این کتاب را با تشویق رهبر معظم انقلاب، در طول 6 سال نوشته و نام آن را از متن تقریظ ایشان بر کتاب دیگری از خاطراتش انتخاب کرده است.

حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، با اشاره به انتشار بخشی از خاطراتش از دوران دفاع‌ مقدس در کتابی با عنوان "یاد یاران" اظهار داشت:
- مقام معظم رهبری پس از مطالعه این اثر در سال 1371، تقریظی بر آن نوشتند و من را برای تکمیل خاطراتم تشویق و ترغیب کردند. کتاب "از معراج برگشتگان" به خاطر تاکید رهبر نوشته و نام کتاب هم از میان تقریظ ایشان انتخاب شد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری درباره کتاب "یاد یاران" به این شرح است:
"در این نوشته، صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالبا نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه بسیجی تقریبا با همه جوانبش در این‌‌جا منعکس است و می‌شود فهمید که چگونه جوان‌هایی در کوره گداخته جبهه به چه گوهرهای درخشنده‌ای تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارند.
سوال من از خودم این است که آیا این "از معراج برگشتگان" چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من‌الحق الی‌الخلق حفظ کنند و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف دشوار آن‌ها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه ویژه‌ای بخشیده، از بسیاری کتاب‌های جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412(5/1/71) خواندم."

حمید داودآبادی، در پاسخ به سوال خبرنگار ایبنا مبنی بر رمز ماندگاری جزییات و وقایع جنگ در ذهنش و انعکاس عینی آن‌ها در کتاب "از معراج برگشتگان" گفت:
- من با خاطراتم از دوران جنگ زندگی می‌کنم. در زمان جنگ، از خاطرات و حوادث آن یادداشت ‌‌برداری می‌کردم و همین موضوع، در ماندگاری خاطرات کمک زیادی کرد.

نویسنده کتاب "کمین جولای 82" ادامه داد:
- نگارش کتاب "از معراج برگشتگان" حدود 6 سال طول کشید و تمامی خاطراتم از دوران کودکی، انقلاب و جنگ تا پذیرش قطعنامه 598 در آن بازگو شده‌اند.

داودآبادی درباره محتوای فصل‌های کتاب تصریح کرد:
- دوران کودکی تا پیروزی انقلاب و پایان سال 1358 در بخش‌های ابتدایی این کتاب و بر اساس دیده‌ها و شنیده‌هایم بیان شده‌اند.

وی اضافه کرد:
- خاطرات مربوط به جنگ نیز از نخستین اعزامم به جبهه در سال 1360 تا پذیرش قطعنامه 598 در بخش‌های دیگر بازگو شده‌اند.

مدیر مسئول سایت ساجد در ادامه اظهار داشت:
- برخی در خاطره‌گویی جنگ، به تعریف و تفسیر آن می‌پردازند. اما من در دوران نوجوانی به جبهه رفتم و بیش از این‌که درگیر جنگ باشم، با حضورم در جبهه درگیر بوده‌ام. در واقع مخاطب کتاب "از معراج برگشتگان"، حمید داودآبادی را با همرزمان هم سن و سال خودش و همچنین جنگ را از نگاه یک رزمنده 16 ساله می‌بیند.

حمید داودآبادی در ادامه تصریح کرد:
- حدود یک سال برای پیدا کردن زمان دقیق حوادث و اسامی افراد حاضر در موقعیت‌ها کار و نام رزمندگان در هر خاطره را بر اساس گفت‌وگو با دوستان و همرزمانم استخراج کردم.

وی تاکید کرد:
- برای کتاب "از معراج برگشتگان" نثر نساختم. بلکه خاطرات را همان‌گونه که بر زبانم جاری می‌شدند، روی کاغذ آورده‌ام. آن قدر با خاطرات دوران جنگ زندگی کرده‌ام که اگر در سال‌های بعد بخواهم آن خاطرات را تعریف کنم، دقیقا مانند متن همین کتاب خواهد بود.

داودآبادی ادامه داد:
- بر حسب اتفاق، باخبر شدم که حدود 8 ساعت مصاحبه بنده در دوران جنگ، در آرشیو سازمان حفظ آثار سپاه موجود است و نکته جالب این‌جاست که تمامی خاطراتم را در آن نوار بیان کرده‌ام، اما همچنان زمان مصاحبه را به یاد ندارم!

این نویسنده و پژوهشگر دفاع‌ مقدس، با اشاره به فضای طنز موجود در کتاب "از معراج برگشتگان" گفت:
- من فضای طنز را در این کتاب به وجود نیاوردم. ما نوجوانانی بودیم که حتی جنگ را به سُخره می‌گرفتیم و شیطنت می‌کردیم. برای مثال در عملیات والفجر 8، در حال فرار از دست تانک‌های عراقی، به یکدیگر پشت پا می‌ زدیم! البته لحظات ترس را هم در کنار این خاطرات بیان کرده‌ام. قصد من این است که مخاطبان بدانند، همان کسی که شجاعت خود را در جنگ نشان داده، گاهی اوقات نیز ترسیده و حتی اهل شوخی و طنز هم بوده است.

حمید داودآبادی در پاسخ به سوال خبرنگار ایبنا درباره دیدگاه مقام معظم رهبری درباره تالیفات او، گفت:
- آیت‌الله خامنه‌ای، تاکید زیادی بر این موضوع داشتند که خاطراتم را در قالب رمان بنویسم، اما من این توانایی را در خود نمی‌دیدم. ایشان معتقد بودند که قلم من قابلیت این کار را داراست.

وی خاطرنشان کرد:
- سخنان و دیدگاه‌های آیت‌الله خامنه‌ای درباره کتاب‌های تالیفی‌‌ام در حوزه دفاع‌ مقدس، از منظر یک نویسنده و منتقدند. گاهی اوقات بحث و تبادل نظر ما درباره این آثار حدود یک ساعت طول می‌کشید.

داودآبادی در بخشی از خاطرات خود درباره ماجرای پاک‌سازی سنگرهای عراقی پایگاه موشکی بندر فاو در عملیات والفجر 8 نوشته است:
"بعضی از نیروها که به قول بچه‌ها فیلم آرتیستی زیاد دیده بودند، با لگد به در سنگرهای عراقی می‌‌کوبیدند و در حالی که قنداق اسلحه را در زیر بغل گرفته بودند، رگبار می‌بستند. نایب با لگد در سنگری را گشود و دستش را بر ماشه فشرد. چند تایی که تیر شلیک کرد، اول درجا خشکش زد و سپس فرار کرد. نزدیک ما که آمد با ترس گفت: رگبار بستم توی انبار مهمات! گلوله‌ به جعبه مهمات خورده بود، ولی از شانس خوب او منفجر نشد...

من هم رفتم برای پاک‌سازی یکی از سنگرها. همین که با لگد به در کوبیدم و آن را باز کردم، ناگهان احساس کردم آدم قد بلندی جلویم ایستاده است. سریع رگبار را بستم، ولی در کمال تعجب دیدم آن‌چه فکر کردم یک سرباز غول عراقی است، چیزی نبود جز یک ران گنده گاو که از سقف آویزان بود. گلوله‌ها پت پت‌کنان به آن اصابت کرد. من زده بودم وسط آشپزخانه لشکر عراق!"

کتاب "از معراج برگشتگان" در قطع وزیری و 931 صفحه، با شمارگان 2هزار نسخه و بهای 120هزار ریال، به همت موسسه عماد چاپ شده است.
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)
21 بهمن 1389
http://ibna.ir/vdcdzz0n.yt09n6a22y.html




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱۱/۱٧

این خاطره‌ را به خواست و تشویق دوست عزیزم، جانباز بزرگواری که در دفاع از حرم مولا امیرالمومنین علی (ع)، اشغال گران آمریکایی پاهای نازنین و یک دستش را هدف تیر بلای تانک وحشی خویش قرار دادند و بسیجی‌وار اندام خویش را در وادی نجف به امانت سپرد، عزیز دلم "هاشم اسدی" می‌نویسم. 

تابستان سال 1372 از طرف نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش" به‌همراه یکی از همکاران، برای تهیه‌ی مجموعه‌ای گزارش و مصاحبه با زندان اوین مراجعه می‌کردیم. به‌دلیل کنجکاوی خودم و تنوع موضوع، با همه‌جور زندانی نشست و گفت وگو داشتیم. رمال، کلاه‌بردار، قاتل، سارق مسلح، کودتاچی نوژه و ... همه جور موضوع هم مد نظرمان بود: اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و ...

هر روز صبح کارت شناسایی را به نگهبان در ورودی زندان نشان می‌دادیم و سر ساعت 9 در اتاق گفت وگو که در گوشه‌ی حسینیه‌ی زندان اوین قرار داشت، منتظر می‌نشستیم تا افرادی را که مسئول آن بخش زندان برای‌مان تهیه کرده بود، ملاقات کنیم. انصافا هم او بسیار خوش اخلاق، مومن و محترم بود. این را من نمی‌گویم، همه‌ی زندانی‌ها عاشق اخلاق و رفتار آقای "حسینی" بودند. همواره نسبت به همه، چه خبرنگار و چه زندانی، متبسم و خوش برخورد بود. از بارزترین خصوصیات اخلاق صادقانه‌اش این بود که روز اول گفت:
- شما کاملا آزاد هستید با هر کس که می‌خواهید گفت وگو کنید؛ نه من و نه هیچ کس دیگر نوارهایی را که ضبط می‌کنید گوش نخواهد داد.

و انصافا هم همین طور بود. یعنی تا روز آخر، یک بار هم از ما نخواست حرف های زندانیان را برایش بازگو کنیم یا عکس و نوارها را بازبینی کند.
بله می‌دانم الان پهلوی خودتان می‌گویید حتما داخل اتاق سیستم شنود نصب کرده بوده. نخیر. چون این ما بودیم که تشخیص می‌دادیم در کجا با زندانی‌ها مصاحبه کنیم. گاهی در محوطه‌ی باز و گاهی در نمازخانه و یا اتاق های مختلف. چون به زندانی این تعهد را می‌دادم که به هیچ وجه گفته‌هایش در پرونده‌اش درج نخواهد شد و با صداقت مسئولین زندان اوین، همین طور هم ماند.

زیاد وارد حواشی نشوم.
یکی از روزها، آقای حسینی با خنده گفت:
- داودآبادی ... توی زندان اوین هم که فامیل داری!
با تعجب پرسیدم ماجرا چیست؟ وقتی گفت:
- یکی از زندانی‌ها که به‌خاطر مسائل مالی و چک به زندان افتاده، گیر داده که هر طوری شده من باید آقا حمید رو ببینم.
تعجبم بیشتر شد و پرسیدم اسم و مشخصات او چیست که حسینی ادامه داد:
- یک نفر اهل سنندج. یکی از کردهای اهل تسنن. از دیروز که فهمیده تو میایی این جا، پیله کرده که باید امروز باهات دیدار داشته باشه.
به گفته‌ی خود زندانی‌ها، هر روز صبح از ساعت 7 پشت در بند صف می‌بستند که امروز نوبت مصاحبه‌ی ماست.
همین که ساعتی آزاد و راحت همه‌ی حرف شان را می‌زدند، برای‌شان کلی ارزش داشت. ظاهرا آن کرد اهل سنندج که قوی هیکل هم بود، آن روز همه را کنار زده و گفته بود: "امروز نوبت خودمه."

از در که وارد شد، سعی کردم به چهره‌اش دقت کنم شاید که بشناسمش. مردی بود حدود 35 ساله با هیکلی درشت و خصوصیت بارز کردها، سیبیل کلفت مشکی و پر. در خاطراتم از زمان جنگ و سال 1362 که در سقز بودم، گشتم ولی او را نیافتم. با خوشحالی جلو آمد و پس از حال و احوال و روبوسی، مقابلم نشست و شروع کرد به صحبت با لهجه‌ی غلیظ و قشنگ کردی:
- حمید جان تو کجایی؟
تعجبم بیشتر شد. هر چه به مغزم فشار آوردم نتوانستم او را بشناسم. وقتی که قیافه‌ی متعجب مرا دید خنده‌ای کرد و گفت:
- تو من رو نمی‌شناسی حمید جون، ولی من تو رو خوب می‌شناسم.
وقتی جلد سبز رنگ کتاب "یاد یاران" خودم را در دستش دیدم که گذاشت روی میز، جا خوردم. گفتم شاید از کتابخانه‌ی زندان گرفته که بخواند. ولی خودش گفت:
- یکی از فامیلامون توی کردستان، این کتاب رو خریده بود و می‌خوند که من رفتم خونه‌شون. وقتی دو سه صفحه از این کتاب رو خوندم، شیفته‌اش شدم و نتونستم ولش کنم. کتاب رو از اون گرفتم و شروع کردم به خوندن. هر چه بیشتر می‌خوندم بیشتر عاشق بچه‌های جنگ و حال و هواشون می‌شدم.

اشک در چشمانش حلقه زده بود. بدجوری ذوق می‌کرد. با همان اشتیاق ادامه داد:
وقتی کتاب رو به آخر رسونم، این شعر رو برات گفتم. دلم گواهی می‌داد که یه روزی این شعر رو جلوی خودت بخونم و بهت هدیه کنم. حتی وقتی که به‌خاطر مشکلات مالی و برگشتن چک افتادم زندان، تنها چیزی که با خودم آوردم این جا، همین کتاب یاد یاران بود. تا حالا هم خودم و هم بقیه چند بار خوندیمش.

دوبرگ کاغذ که از وسط دفترچه کنده بود از لای کتاب درآورد و شروع کرد به خواندن شعر.

تو را می‌شناسم
به خاک پای شهیدان انقلاب اسلامی و تقدیم به نویسنده‌ی بسیجی که قلم را چون سلاح حفظ کرده و دمی از پای نمی‌نشیند:
تو را می‌شناسم
تو سردار اندیشه‌های سپیدی
تو معنای گلواژه‌های امیدی
تو در جسم ما روح هستی دمیدی
تو از یک جهان آرزو دل بریدی
و از بام دنیا
      پریدی
             پریدی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
تو عاشق ترین مرد روی زمینی
فراتر ز اندیشه‌های نوینی
تو آیینه هستی
تو شفاف و یک رنگ و بی‌کینه هستی
و همرنگ ایام آدینه هستی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
تو زودآشنایی
تو لبریزی از واژه‌ی بی‌ریایی
تو مثل گل یاس خوش عطر و بویی
تو بشکسته بالی، بریده گلویی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
تو آن مرد شیدا و عاشق نبودی؟
و همرنگ برگ شقایق نبودی؟
و نزدیک تر از من، و ما و هر کس
به خالق نبودی؟
     نبودی؟
            نبودی؟
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
- تو فریاد رنجیدگان را شنیدی -
تو ای سینه سرخی که از ما رمیدی
تو ای سبز پوشی که لبیک گویان
به فرمان معشوق
      با سر دویدی
تو را می‌شناسم
***
تو را می‌شناسم
نگنجی تو در واژه‌های جهانی
تویی آگه از رازهای نهانی
تو هم جاودانی
تو سردار نام آور جبهه‌هایی
پیام آور لحظه‌های رهایی
چه زیبا به اوج شهادت رسیدی
از این غمکده رفتی و پر کشیدی
تو را می‌شناسم
تو را می‌شناسم
شهیدی ، شهیدی
8/6/1372
امیر – د (آشنا)

مانده بودم چه بگویم. وقتی با شرمندگی گفتم:
- کاری از دست من برمیاد برات انجام بدم؟
با همان خنده و لهجه‌ی قشنگ گفت:
- ای بابا این حرفا چیه. سختی و مشکلات مال مرده. اینا تموم می‌شه. همین که تو رو این جا پیدا کردم خودش کلی عشقه. ببین قسمت چی بوده که این جا ببینمت. وقتی توی زندان دیدم بچه‌ها می‌گن یه نفر اومده با زندانیا مصاحبه می‌کنه که خیلی باحال و خوش اخلاقه و اسمش حمیده، پرسیدم حمید چی؟ که تا گفتند داودآبادی از جا پریدم. از پریروز تا حالا گیر دادم که من باید حمید رو ببینم. امروز هم همه رو زدم کنار گفتم حمید رفیق منه. باید ببینمش.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱۱/۱۱

گفت وگو با "حمید داودآبادی نویسنده، به بهانه‌ی انتشار "از معراج برگشتگان"
حمید داودآبادی در مقام نویسنده‌ی دفاع مقدس را می‌توان با چند کتاب شناخت یا در قامتی دیگر او را با فعالیت‌های فرهنگی عمدتاً مطبوعاتی در حوزه‌ی جنگ؛ اما آن چه او را از سایر نویسندگان و فعالان فرهنگی این عرصه متمایز می‌کند، نگاه ساده و بی‌رو دربایستی او به مجموعه‌ی وقایع جنگ تحمیلی در سال‌های وقوع آن است. نگاهی که کتاب خاطرات شخصی داودآبادی که این روزها با نام "از معراج برگشتگان" از سوی "موسسه‌ی عماد" منتشر شده است، نماینده‌ی خوبی برای معرفی دوباره‌ی آن به‌شمار می‌رود. گفت‌وگوی زیر به بهانه‌ی انتشار این کتاب با وی انجام شد که در ادامه از نگاه شما می‌گذرد.

جوان: ابتدای کتاب شما و قبل از این که بخواهیم به دنیای خاطرات تان وارد شویم، شما از اسامی افرادی نام می‌برید که حرمت قلم به‌دست گرفتن و زیبا نوشتن را به شما یاد داده‌اند. در خاطره نویسی دفاع مقدس آن هم به‌صورت شخصی، حرمت قلم و زیبانویسی تعریفی جدای از سایر موارد دارد؟
داودآبادی: وقتی قرآن کریم می‌گوید "فکر کرده‌اید شما را بیهوده آفریده‌ایم؟" نشان از انگیزه و هدف از آفرینش نزد خداست. انسان مخلوق خداست و بد نیست خودش را شکل او در بیاورد و یکی از صفات پروردگار ما هم انگیزه و هدف داشتن است. یکی از علت‌هایی که آن صفحه را نوشتم و آن اسامی را، به این خاطر بود که من نه در کلاس نه در دانشگاه و نه در هیچ جای دیگر نویسنده نشدم، الان مدرک تحصیلی‌ام سیکل است. سال 60 که رفتم جبهه تا به حال دیگر درس نخواندم؛ اما جنگ که تمام شد حس کردم که این جنگ تنها مال من نبود، بازی‌ای نبود که تمام شود. جنگ یک تحولی بود که شاید تا قبل از آن فقط کتاب‌های تاریخ از آن گفته بودند. ما شاهد صحنه‌هایی بودیم که تا قبل از آن فقط در متون تاریخی شاید از آن شنیده بودیم. من به‌عنوان یک شاهد صادق صحنه‌های جنگ، آن چه دیدم نوشتم و این نوشتن و این گونه نوشتن را مدیون این اسامی‌ام.
کتاب را که اوایل شروع به نوشتن کردم یادم هست دادم به دوستی که این روزها دیگر خودش را روشنفکر می‌داند، بخواند. بعد دیدم بخش‌هایی را که مثل نوشته‌ام "ترسیده‌ام" یا "لرزیده‌ام" را حذف کرده، پرسیدم چرا؟ گفت: بسیجی که نمی‌ترسد، نمی‌لرزد! ولی من به او گفتم من ترسیدم، ترسیدن که بد نیست. باید بگویم یک بچه‌ی 15 ساله در جنگ ترس هم داشته و این همان چگونه نوشتن است.
من صداقت را این گونه گفتن می‌دانستم که شجاعت و ترس من در کنار هم باشد. ترس من و امثال من هم نشانه‌ی ضعف نبود بلکه نشانه‌ی انسان بودن من است. خوب گفتن و درست گفتن و نوشتن را این اسامی به من یاد دادند دوستانی از جمله آقای کمره‌ای، سرهنگی و بهبودی.

جوان: با این وصف، آشنایی‌تان با نوشتن به‌صورت جدی چگونه بود؟
داودآبادی: اولین آشنایی من با نوشتن در سال‌های ابتدایی دبیرستان بود. معلم انشایی داشتیم به نام آقای "مشایخی" که ظاهری بسیار ترسناک و پرجذبه داشت. خلاصه از شاگرد بد، بدش می‌آمد و بالعکس. سال 60 بود که انشایی خواندم و خوشش آمد. با همان قیافه مرا به کنار میزش خواند و نگاهی به دفترم انداخت و گفت: نویسنده‌ی خوبی می‌شوی، بیا خودم کمکت می‌کنم. این جمله در ذهنم از آن موقع حک شد. هوس نوشتن دائم در سرم بود و حال و هوای انشاهایم هم فرق کرده بود. شاید بگویم که برای هر چیزی، دیگر می‌نوشتم.
در همان سال وقتی رفتم جبهه، اولین نامه‌ای که برای خانواده‌ام نوشتم، یک انشاء کامل بود. یک گزارش دقیق از همه‌ی آن چه اتفاق افتاده بود. من خودخواه نبوده‌ام؛ هیچ وقت. و در نظرم این بود که وقتی من جنگ را می‌بینم، همه‌ی دوستانم هم آن را ببینند و همین تعریف کردن‌ها شاید خیلی از دوستانم را به هوس می‌انداخت که با من بیایند.
در جبهه هم همیشه یادداشت برداری می‌کردم. علاوه بر یادداشت‌های کوتاهی که حین عملیات یا روزهای جنگ می‌نوشتم، آن صحنه‌ها در ذهنم حک می‌شد. از طرف دیگر ذهن من به‌گونه‌ای است که وقتی اتفاقی در جایی رخ می‌داد همواره من را مجاب می‌کرد که بروم و ببینمش. عین یک دوربین همه چیز را ثبت می‌کردم، همین شد که حرص نوشتن و ثبت کردن در من فروکش نکرده است. شاید یکی از دلایلی هم که شهید نشدم و خودم هم خواستم که نشوم، همین حرص زدن بود.
در کربلای 5 یک نفربر پر از مجروح را فرستادیم برود عقب که با گلوله‌ی تانک آن را زدند. مجروحان ما داخل آن می‌سوختند. اولین و آخرین باری بود که صدای جیغ زدن یک مرد را شنیدم، ما فقط گریه می‌کردیم و کاری از دست مان بر نمی‌آمد. فریاد زدم روبه آسمان که: خدایا اگر من را شهید کنی خیلی نامردی، اون دنیا یقه‌ات را می‌گیرم. بگذار بروم تهران و بگویم که این جا چه گذشت. این کتاب همان خواست من از خداست.

جوان: آشنایی‌تان با دوستان نویسنده که به قول خودتان نوشتن و چگونه نوشتن را یادتان دادند، چگونه رخ داد؟
داودآبادی: بعد از جنگ وارد عرصه‌ی فعالیت‌های مطبوعاتی و ... شدم. ولی هیچ کدام من را اغنا نکرد چون قله‌ی من نبود. قله‌ی من این کتاب بود، در راه رسیدن به این قله این دوستان را کم‌کم شناختم.

جوان: چرا خاطرات تان را نوشتید؟ کم تر این سال‌ها پیش آمده که کسی از رزمندگان خودش خاطره بنویسد. این کار معمولاً با ترغیب و تشویق اطرافیان بوده است، شما چرا خودتان این کار را کردید؟
داودآبادی: خب در خاطره نویسی معمولاً باید رفت و یک رزمنده را پیدا کرد و او را قانع کرد که خاطرات فقط برای تو نیست و حالا بماند که چه جواب‌هایی می‌شنوی و چه صحبت‌هایی ... بعد از این که قانعش کردی که خاطرات امانتی است پیش تو برای تحریف نشدن تاریخ، تازه باید چگونه حرف زدن و تاریخ گفتن را یادش بدهی تا او ذهنش را آماده کند و خاطرات را از آن خارج کند و شما شروع کنی به تدوین آن.
خود من در رابطه با خاطرات شهید صیاد شیرازی با این موضوع روبه‌رو بودم. حالا شما حساب کنید من که از اول عشق گفتن و نوشتن داشتم و در دوران جنگ هم دائم به فکر آن بوده‌ام و جدای از این، با خاطراتم هم زندگی کرده و می‌کنم، نباید بنویسم شان؟

جوان: درست می‌فرمایید اما شدت جزئی پردازی‌های شما گاهی آدم را به تعجب وا می‌دارد که انگار موضوعی غیر از میل شخصی هم در نوشتن شما دخالت داشته است؟
داودآبادی: من حدود شش سال برای نوشتن این کتاب زحمت کشیدم. این شش سال هم برای پیدا کردن خاطرات نبود، برای چیدمان این خاطرات بود. من حدود سه سال بعد از نوشتن بخش اول کتاب، نتوانستم آن را جلو ببرم. بعضی خاطرات تا حد زیادی اشکم را در می‌آورد و منقلبم می‌کرد و باعث می‌شد تا چند ماه دوباره به سراغ شان نروم. یاد آوری برخی صحنه‌ها برایم دردآور بود. جزئیات که می‌گویید برای این است که من برای خودم در این کتاب خاطره تعریف کردم، حتی خاطرات دوران کودکی‌ام در اول کتاب.

جوان: تحمیل هم در این بازگویی وارد می شود؟
داودآبادی: اصلاً یک سر سوزن این گونه نبوده است. من اخلاقی دارم که در متنم استناد می‌دهم. از تحمیل شخصاً گریزانم. دلم نمی‌خواهد مخاطبم حس کند برای او خالی بسته‌ام. به همین خاطر گاهی اوج مرا در کتاب می‌بینید و گاهی هم سقوط من را، یعنی می‌بینید که داودآبادی در سال 67 بعد از چند سال بودن در جبهه، گاهی پیش می‌آید که هنوز می‌ترسد.
من بدم می‌آید خودم را در نوشته‌هایم پنهان کنم. شاید به این خاطر که مخاطب اصلی من فرزندانم هستند و نباید به آنها دروغ بگویم که اگر بگویم دیگران هم به آنها می‌گویند.

جوان: منظورتان این است آن چه تا به حال درباره‌ی جنگ گفته شده با عدم روایت صادقانه همراه بوده است؟
داودآبادی: متأسفانه همه به نظرم با ملاحظه کاری حرف زده‌اند. جنگ ما همه جور چهره‌‌ای داشته، زیبایی، تلخی، شادی، اشک و ... در این کتاب شما همه‌ی اینها را می‌بینید. شما فصل "بازار داغ شهادت" که مربوط به کربلای پنج است را بخوانید تا متوجه بشوید چه می‌گویم. خودم الان جرأت دوباره خوانی آن را ندارم. کتاب به نظر خودم بیشتر از متن، تصویر است و من هم دوست دارم به همین صورت تصویری بنویسم.

جوان: سبک نوشتن‌تان این گونه است؟
داودآبادی: من به طور کلی معتقد به راحت نویسی‌ام، دوست ندارم با قلمم بازی کنم. باید به فکر بیفتی اما نه تا این قدر که مخاطبم را از خودم دور کنم. خودم ساده نویسی را دوست دارم، روان نویسی و شفاف نویسی و ... جزو علاقه‌مندی‌های من است.

جوان: اولین خاطره نویسی‌تان دقیقاً کی بود؟ یادتان هست در جبهه به چه شیوه‌ای نت‌برداری می‌کردید؟
داودآبادی: کاغذهایی بود که روی آن می‌نوشتم. بعد هم یادم هست دفترچه‌ای داشتم که در آن یادداشت می‌کردم.
بگذارید از آخر برای تان بگویم. جنگ تمام شد. ما منگ شده بودیم چون با جنگ زندگی می‌‌کردیم، ما جنگجو نبودیم با جنگ و جبهه زندگی می‌‌کردیم. روزی از من پرسیدند چقدر جنگ بودی؟ گفتم 100 روز گفتند چقدر جبهه بودی؟ گفتم پنجاه ماه. یک نیروی بسیجی که سه ماه می‌رفت جبهه، 10 روز اسیر جنگ و درگیری بود ولی بقیه‌ی آن چی؟ هشتاد روز بقیه را در جمع سایرین بود و آن فضا، فضای قشنگی بود که اول خاطره نویسی من هم هست.
برای شما شاید غیر قابل باور باشد، اما شک بعد از جنگ ما را از زندگی به زندگی آورد. ما در جنگ بالغ شدیم و همه چیزمان در جنگ رشد کرد. آن هم جنگی که پنجاه درصد آن فقط فکر کردن و مراعات کردن و وسواس داشتن برای جنگیدن بود. این صحنه‌ها و این فضا و نحوه‌ی جنگیدن بود که شاید باید بگویم اولین جرقه‌های خاطره نویسی من بود؛ خاطره نویسی که باید بگوید امام (ره) می‌گفت اسیر دشمن، میهمان شماست.
من یک بار در یک نشست علمی برای یک پروفسور آلمانی گفتم که در عملیات کربلای یک گردان ما که خط شکن بود، با یک تیربارچی عراقی قتل عام شد. خود من هم مجروح شدم. فردای آن روز در بیمارستان صالح آباد ایلام که چشم باز کردم، همان تیربار‌چی عراقی هم کنار من بستری بود و به چشم دیدم که رفتار با او عین رفتار با ما بود و دلیلش هم فقط صحبت‌های اماممان بود و این برای ما یک حس درونی بود.

جوان: کاغذ همیشه همراه شما بود برای ثبت این وقایع و حس خودتان از آن یا از ذهن تان استفاده می‌کردید؟
داودآبادی: غالباً کاغذ بود. دفتر یادداشت کوچکی را هم رفته‌رفته تهیه کردم و مشغول به نت برداری شدم. بعد از جنگ من مانده بودم و این نت‌ها. شاید بد نباشد بدانید در ظرف مدت 10 سال 14 شغل دولتی رسمی عوض کردم، یعنی ول می‌کردم و می‌رفتم چون از فضای آن خوشم نمی‌آمد! تا این که فهمیدم جای من در نوشتن تعریف شده است.

جوان: و این برای شما شروع بود؟
داودآبادی: بله، همان سال 68 اولین کتابم "یاد یاران" را نوشته بودم و سال 71 هم کتاب دوم "یاد ایام" ولی در همین کش و قوس‌ها بود که از طرفی دنبال این بودم که جایگاه واقعی خودم را در کاری که باید بکنم بشناسم و از طرفی متن‌های منتشر شده‌ام ارضائم نمی‌کرد. سال 68 یادم هست حقوق من 8500 تومان بود و 2400 تومان هم بنیاد جانبازان می‌داد به من و تنها 8000 تومان اجاره‌ی خانه می‌دادم. یادم هست حتی قدرت خرید یک بسته پفک برای فرزندم نداشتم. با 3000 تومان یک ماه زندگی‌ام را باید رد می‌کردم. در همان زمان یادم هست یک دفتر چهل برگ نمی‌توانستم بخرم که در آن بنویسم. اعلامیه‌های شهادت رفقایم را داشتم و پشت آنها ریز ریز نوشتم. هنوز هم دارم شان که اگر رویم زیاد شد، نگاه شان می‌کنم و یادم می‌آید.

جوان: برای نوشتن دوره هم دیدید؟
داودآبادی: بله، دوره‌های زیادی رفتم. 6 ترم آموزش قصه نویسی در حوزه‌ی هنری، دوره‌ی ویراستاری، کارگردانی، فیلمنامه نویسی و ... که هیچ کدام به کارم نخورد. آقای کمره‌ای در همان دوران بود که به کمک من آمد و جلوی انحراف قلم من را گرفت. می‌گفت تو اگر می‌خواهی خاطره بنویسی چرا می‌روی کلاس قصه نویسی؟ همین می‌شد که شاید شش ماه منعم می‌کرد از نوشتن و او بود که راحت نوشتن را یادم داد که خودم و با قلم خودم بنویسم.
یادم هست که به من گفت "بهترین کار تو بعد از جنگ این بود که نرفتی درس بخوانی، چون اگر می‌رفتی نهایتاً می‌شدی مهندس فلانی یا دکتر فلانی و آن وقت جای داودآبادی در ادبیات دفاع مقدس خالی بود".
و همین جمله بود که من را به جبران کردن واداشت، جبران درسی که نخواندم.

جوان: اشاره کردید به شش سال زمان صرف شده برای نوشتن کتاب. این زمان دقیقاً صرف چه شد؟
داودآبادی: گاهی واقعاً مغزم قفل می‌کرد و اصلاً نمی‌توانستم بنویسم و بخوانم و بعد شاید چند ماه در همین حس می‌ماندم. شاید باورتان نشود، تا همین دو سال قبل من نمی‌توانستم این خاطرات را سریع بنویسم و به اصطلاح تخته گاز بیایم جلو. شاید باید بگویم در دو سال گذشته چشمم را بستم و نوشتم و نگذاشتم این خاطرات دوباره بیاید و مرا در خودشان بگیرد، تنها برای این که بتوانم بنویسم شان. من با این خاطره‌ها زندگی می‌کنم نمی‌توانم با آنها راه نروم و زندگی نکنم و همین سرعت را کم می‌کند.
شما نمی‌دانید برای نوشتن این کتاب چگونه افتادم به دنبال پیدا کردن همرزمان قدیمیم، دیدن و دوباره آشنا شدن با آنها من را خیلی تحریک می‌کرد که کار را جلو ببرم.
این کتاب را در واقع اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، نوشتم که دلتنگی خودم را به رخ خودم بکشانم. عظمت نعمتی که داشتم و الان ندارم.

جوان: چرا مقطع زمانی فعلی را برای روایت خاطرات تان انتخاب کردید؟
داودآبادی: از قضا به نظرم زمانش از حالا به بعد است. الان طوفان تحریفی ما را در برگرفته است. کسانی هستند امروز که تا چند وقت پیش از بیان این که بگویند در جنگ بودند، ابا داشتند و حس می‌کردند پرستیژ آنها می‌آید پایین! ولی امروزه جلو‌دار خاطره نویسی شده‌اند و از همه در پزدادن با شهدا درحال سبقت گرفتن هستند. این خطرناک است. من و خاطراتم پز نمی‌دهیم. من افتخارم بودن با آنهاست. آنها را پایین نمی‌آورم بگذارم کنار خودم. به بودن با آنها می‌نازم. بودن با آنها را توجیه برخی رفتارهای غلط خودم به‌عنوان مثال نمی‌کنم.
خطر امروز این است که خیلی‌ها انگار تازه با جنگ کار پیدا کرده‌اند و می‌خواهند از آن بگویند و این خطرناک است. و جبهه‌های فرهنگی امروز مثل جبهه‌ی جنگ نرم علیه نظام و جنگ مقابل جریان فتنه‌ی سال گذشته را کی باید خاطره نگاری کرد و نوشت؟
شما بگویید چرا رهبری هر جا که صحبت می‌کند به فرهنگ دفاع مقدس و استخراج آنها تأکید می‌کند؟ به خاطر این که خاطرات و مانده‌های دفاع مقدس آنتی‌ویروس کشور ماست. اگر این آنتی‌ویروس را به‌روز نکنیم، کشورمان دچار فتنه‌ی سال گذشته می‌شود. هر چه این را ساکت‌تر کنیم، فتنه‌ها بزرگ تر می‌شود.
آنتی ویروس فرهنگ ما این خاطره‌هاست.
هشدار به افراد که اگر امروز پستی داری، بدان که بودند کسانی که می‌توانستند امروز جای تو باشند. افرادی مثل شهید مصطفی حیدرنیا، معاون نخست وزیر که تا زمان شهادتش ما این را نمی‌دانستیم.
روزنامه‌ی جوان دوشنبه 11 بهمن 1389 صفحه‌ی 11




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱۱/۳

گورهای بدون فاتحه! -3 بخش اول

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

دسته سوم:
فرماندهان و روسای ساواک و از همه بدتر شکنجه گران آن سازمان که با اعمال وحشیانه خود، جوانان این مرز و بوم را در راه آمریکا و اربابان جنایتکار خود قربانی کردند.

محمدرضا پهلوی قبل از مرگ در سواحل پاناما

جسد محمدرضا پهلوی بعد از سالها حکومت ظالمانه و برپاساختن کاخها!

مسجد رفاعی قاهره در مصر - مدفن محمدرضا پهلوی شاه آواره

تیمسار رحیمی از فرماندهان حکومت ظالمانه پهلوی و شریک در جنایات شاه

 

تیمسار امیرحسین ربیعی از فرماندهان ارتش شاه

 

تیمسار نصیری رئیس وحشی ساواک شاه

غلامحسین دانشی آخوند دربار حکومت پهلوی

تیمسار ناجی فرماندار نظامی اصفهان

ارتسبد فردوست مقام امنیتی دربار و عامل انگلیس و همه کاره شاه




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب