خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

"حمید داودآبادی" متولد 1344 تهران، در سنین نوجوانی (13 سالگی) از نزدیک شاهد صحنه‌های فراموش ناشدنی حضور ملت مسلمان ایران در تظاهرات و راهپیمایی‌های سال 1357 که به پیروزی انقلاب اسلامی منجر شد، بود.
یادآوری صحنه‌های حضور در جمع مردم همراه با خانواده و ایفای نقشی هر چند کوچک در پیروزی انقلاب اسلامی، برای حمید آن‏قدر شیرین بوده که با گذشت بیش از 30 سال از آن روزهای زیبای پیروزی، همچنان لحظه لحظه‌ی آن را به‌یاد دارد و ذکر می‌کند.

جنگ، ارمغان شوم دشمنان انقلاب اسلامی، همه‌ی آنانی را که در انقلاب اسلامی سهم داشتند، به میدان کشید. حمید نیز همچون دیگر نوجوانان همسن و سال خود، انقلاب اسلامی ایران به رهبری امام خمینی (ره) را متعلق به خود دانست و برای دفاع از آرمان‏هایش در برابر حملات خارجی دشمنان، آماده‌ی حضور در جبهه شد. ناکامی‌های اعزام نوجوانان کم سن برای حضور در جنگ، گریبان حمید را هم گرفت ولی نتوانست مانع اعزامش شود.
داودآبادی سعی کرده است با ذکر خاطرات خود از حضور مستقیم در جبهه‌های جنگ، فضای دوستانه و معنوی حاکم بر جبهه‌ها را برای نوجوانان امروز و فردا به تصویر بکشد.

آن‏چه در کتاب "از معراج برگشتگان" بیش از هر چیز دیگر نمود دارد، نه صحنه‌های فجیع و شکننده‌ی جنگ و نبرد بی‌امان، که دوستی‌ها، رفاقت‏ها، معنویات و روابط اسلامی و انسانی افراد در اوج گیرودار جنگ با یکدیگر می‌باشد.

حمید داودآبادی با پایان جنگ در سال 1367 جذب سیستم اداری شد و سعی کرد به زندگی عادی خود ادامه دهد ولی خاطرات و آن‏چه در روزهای عشق و حماسه شاهدشان بود، باعث شد تا به تفکر بیفتد و جایگاه اصلی خویش را بجوید. تغییر 14 شغل دولتی طی 10 سال از 1367 تا 1377 به او فهماند که جای او نه در ادارات سیستماتیک، که در عرصه‌ی فرهنگی آن هم دفاع مقدس است.

نویسندگی در روزنامه‌های رسمی کشور، مسئولیت صفحه‌ی از معراج برگشتگان نشریه‌ی "فرهنگ آفرینش"، سردبیری مجله‌ی "15 خرداد"، سردبیری مجله‌ی "فکه"، انتشار 14 کتاب در زمینه‌های خاطرات، دفاع مقدس و لبنان، و امروز نیز مدیریت سایت جامع دفاع مقدس - ساجد (WWW.SAJED.IR) به عنوان بزرگ ترین سایت اینترنتی دفاع مقدس، ثمره‌ی تفکری است که جایگاه واقعی او را در این عرصه به وی نمایاند.

کتاب "یاد یاران" اولین کتاب خاطرات او بود که در 130 صفحه نوشته شده بود. این کتاب با استقبال مقام معظم رهبری روبه‌رو گشت که ایشان یک صفحه بر آن تقریظ نوشتند. انتشار "یاد ایام" در دو جلد و حدود 600 صفحه به کمک خاطرات داودآبادی آمد ولی سرانجام تلاشی 6 ساله که ثمره‌ی آن "از معراج برگشتگان" می‌باشد، باعث شد تا وی با مراجعه به یادداشت‏های زمان جنگ، آلبوم‏های عکس و ذکر خاطرات با دوستان، همه‌ی خاطرات خویش را بر صفحه‌ی کاغذ منقش سازد که اینک در دسترس شماست.

نویسنده در این کتاب سعی کرده تا خواننده را از دوران کودکی خود و سرگرمی‌های کودکانه تا صحنه‌های حماسی انقلاب اسلامی و روزهای سخت دوستی و جدایی در جنگ، همراه کند.
بدون شک نثر ساده‌ی کتاب، شوخ طبعی‌ها در بدترین شرایط جنگ، به سخره گرفتن مرگ و زندگی، و حتی بازی‌گوشی‌های کودکانه در وحشتناک‏ترین صحنه‌های خون و آتش، خواننده را به همزاد پنداری وامی‌دارد و تصاویر زیبایی از آن فضای معنوی ارائه می‌دهد.

متن تقریظ مقام معظم رهبری بر کتاب "یاد یاران" اولین نوشته‌ی حمید داودآبادی
"در این نوشته صفا و صداقت زیادی موج می‌زند. نویسنده غالباً نقش خود را کمرنگ کرده و یاد یاران شهیدش را برجسته ساخته است. روحیه‌ی بسیجی تقریباً با همه‌ی جوانبش در اینجا منعکس است، و می‌شود فهمید که چگونه جوانهایی در کوره‌ی گداخته‌ی جبهه به چه جوهرهای درخشنده‌ئی تبدیل می‌شده‌اند. ذکر خصوصیات موقع‌ها و حادثه‌ها و آدم‌ها، تصویر باورنکردنی جنگ هشت ساله را تا حدود زیادی در برابر چشم آیندگان می‌گذارد. سؤال من از خودم این است که آیا این از معراج برگشتگان چقدر می‌توانند آن حال و هوا را پس از سفر من ‌الحق الی الخلق حفظ کننده و حتی درست به یاد بیاورند؟ و برای این مقصود عالی از دست ما چه کاری ساخته است؟ و چه کرده‌ایم؟ البته قصور یا تقصیر من و امثال من، نمی‌تواند تکلیف تکلیف دشوار آنها را که خدا حجت خود را برایشان تمام کرده، از دوششان بردارد.
این کتاب با روح طنز و مزاحی که در همه جای آن گسترده است و به آن شیرینی و جاذبه‌ی ویژه‌‌ئی بخشیده، از بسیاری کتابهای جبهه جالب‌تر و گیراتر است. آن را در شب و روزهای منتهی به بیستم ماه رمضان 1412 (5/1/71) خواندم."

کتاب "از معراج برگشتگان" در 935 صفحه در قطع وزیری با قیمت 000/12 تومان، از سوی "موسسه فرهنگی عماد" در 2000 نسخه منتشر شده است.

جهت تهیه‌ی پستی این کتاب می‌توانید به پایگاه اینترنتی عماد WWW.EMAD.IR  مراجعه کنید و یا با شماره تلفن 85570 – 021 تماس بگیرید تا در اسرع وقت برای‌تان ارسال گردد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

قصد دارم عکس هایی کاملا منتشر نشده! از افرادی برایتان بگذارم که نه تنها مستحق فاتحه نیستند که ...
قضاوت با خودتان.

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

" اغلب این عکس ها بخصوص جنازه شهید "مجید شریف واقفی" برای اولین بار منتشر می شوند "

دسته دوم:
افرادی که چه بسا به نام مسلمان هم در حزب و گروه خود ثبت شده اند ولی هیچ گونه اعتقاد قلبی و عملی به اسلام نداشتند هیچ، با عملکرد خائنانه خود تعدادی از افراد را یا به چوبه اعدام سپردند یا به زیر شکنجه های وحشی ساواک انداختند.


لیلا زمردیان
دختر مثلا مسلمانی که بعدا مارکسیست دوآتشه شد. وی که همسر شهید "مجید شریف واقفی بود" به دلیل ارتداد و برگشت از دین اسلام، به همه اعتقادات خود و همسرش پشت پا زد و با "تقی شهرام" روی هم ریخت. تقی شهرام بی دین فاسد که از طرف ساواک شاه وظیفه مارکسیست شدن جوانان مسلمان سست اعتقاد سازمان مجاهدین خلق را برعهده داشت، طرح ترور و کشتار همه مخالفینش را عملی کرد.
لیلا زمردیان به سادگی تمام همسر خود مجید شریف واقفی را به پای قرار ملاقات کشاند و با کمک عوامل تقی شهرام به قتل رساندند و جسدش را در بیابان های مسگرآباد جنوب تهران سوزانده و منفجر کردند.

 

بقایای جنازه سوخته شهید مجید شریف واقفی

سرانجام لیلا زمردیان فارغ التحصیل رشته فیزیک دانشگاه تهران 14 دیماه سال 55 توسط مأموران عملیاتی کمیته ی مشترک ضد خرابکاری، که به منظور شناسائی و دستگیری اعضای گروه های تروریستی مشغول به کار بودند، کشته شد.

موضوع از این قرار بود که مأموران خیابان ری به هنگام گشت در حوالی میدان شاه سابق به یک زن چادری جوان ظنین شده و چون قصد تعیین هویت او را داشتند، وی با استفاده از ازدحام جمعیت و ترافیک سنگین مبادرت به فرار می کند و به اخطارهای مأموران توجهی نمی کند و علاوه بر آن تظاهر به داشتن سلاح می کند. او در کوچه ی شترداران از ناحیه لگن خاصره و پا مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و چون از فرار نا امید می شود، با جویدن قرص سمی سیانور خودکشی می کند و در راه رسیدن به بیمارستان فوت می کند.

 

تقی شهرام
از فعالین مارکسیست که با طراحی ساواک توانست جوانانی را که عله شاه مبارزه می کردند به کمونیسم، بی دینی و فساد اخلاقی شدید بکشاند.
او در راستای حذف دین از بین نیروها، توانست برخی از همسران افراد عضو سازمان را فریب داده و خود با آنان رابطه فاسد برقرار کند.
شهرام بعدها سازمان مارکسیست لنینیستی "پیکار در راه آزادی طبقه کارگر" را بنیان گذاری کرد.

تقی شهرام در کنار قاضی دادگاه خود حجت الاسلام معادیخواه

سرانجام او که در بسیاری از قتل های درون گروهی منافقین نقش مستقیم داشت، در مرداد ۵۸ دستگیر و در مرداد ۵۹ از سوی دادگاه انقلاب اسلامی به اتهام صدور دستور ترور مجید شریف واقفی محاکمه و اعدام شد.
از تقی شهرام گوری یافت نشد.

 

بهرام آرام
از افراد مهمی که با کمک تقی شهرام توانست سازمان مجاهدین (منافقین) را کاملا از هرگونه اعتقادات اسلامی پاک سازی کند و به مارکسیسم و بی دینی بکشاند. وی یکی از افراد فاسد الاخلاق سازمان بود که با برخی از دختران جوان فریب خورده عضو سازمان و حتی همسران دیگران روابط فاسد داشت.

سرانجام بهرام آرام رهبر نظامی سازمان، در بعداز ظهر 25 آبان 1355 در میدان مخبرالدوله تهران دو اکیپ کمیته مشترک به تعقیبش پرداختند . در اواسط خیابان شیوا (سرآسیاب دولاب) بهرام متوجه تعقیب شده و با مامورین درگیر می شود . در جنگ و گریزی که رخ داد ، آرام در زمین محصور به دام افتاد و پشت مقداری آجر و مصالح ساختمانی سنگر گرفت و بعد از حدود یک ساعت تیر اندازی متقابل، سرانجام با انفجار نارنجک خودکشی کرد .




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

از امروز قصد دارم عکس هایی کاملا منتشر نشده! از افرادی برایتان بگذارم که نه تنها مستحق فاتحه نیستند که ...
قضاوت با خودتان.

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

دسته اول:
افرادی که مارکسیست بوده و به کل وجود خدا را انکار کرده اند و چه بسا افراد زیادی به دلیل راهنمایی های آنان از خدا روی گردان شده اند و بر اساس آموزه های قرآنی، روز قیامت همینان مسئول انحراف پیروان خود هستند.

سرلشکر ارتش شاهنشاهی "احمد مقربی" که سالها جاسوس سرویس امنیتی اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی در ایران بود و سرانجام ۴ دی ١٣۵۶ اعدام شد و به سزای عمل خود رسید.

 

"احسان طبری" از تئوریسین های بزرگ مارکسیسم و حزب توده در ایران که جوانان زیادی را به راه کمونیسم و بی دینی کشاند. البته گفته می شود وی در سال های آخر عمر خود توبه کرده است. وی ٩ اردیبهشت ١٣۶٨ در زندان اوین مرد.

 

"نورالدین کیانوری" (متاسفانه نوه شهید مشروطه آیت الله شیخ فضل الله نوری) رهبر حزب خائن توده و همسرش "مریم فیروز" که ده ها سال سابقه جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی کمونیستی را داشتند و این حزب همواره به عنوان مرکز جاسوسی شوروی در ایران قبل و بعد از انقلاب فعالیت داشته است. وی ١۴ آبان ١٣٧٨ مرد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

از امروز قصد دارم عکس هایی کاملا منتشر نشده! از افرادی برایتان بگذارم که نه تنها مستحق فاتحه نیستند که ...
قضاوت با خودتان.

من، نه تکلیف بهشت و جهنم آدم ها را معلوم می کنم نه از غیب خبر دارم. فقط بنا بر قضاوت تاریخ و عملکرد آشکار اشخاص، این را می گویم.

دسته اول:
افرادی که مارکسیست بوده و به کل وجود خدا را انکار کرده اند و چه بسا افراد زیادی به دلیل راهنمایی های آنان از خدا روی گردان شده اند و بر اساس آموزه های قرآنی، روز قیامت همینان مسئول انحراف پیروان خود هستند.

دسته دوم:
افرادی که چه بسا به نام مسلمان هم در حزب و گروه خود ثبت شده اند ولی هیچ گونه اعتقاد قلبی و عملی به اسلام نداشتند هیچ، با عملکرد خائنانه خود تعدادی از افراد را یا به چوبه اعدام سپردند یا به زیر شکنجه های وحشی ساواک انداختند.

دسته سوم:
فرماندهان و روسای ساواک و از همه بدتر شکنجه گران آن سازمان که با اعمال وحشیانه خود، جوانان این مرز و بوم را در راه آمریکا و اربابان جنایتکار خود قربانی کردند.

منتظر تصاویر بسیار جالب در این بخش باشید




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢٥

آقایان، دوستان، برادران، هموطنان، همشهریان و ...
شما را به خدا این قدر عجولانه کار فرهنگی نکنید، که این گونه ...
از قدیم گفته اند: "ندانستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است."
یعنی در تشکیلات عظیم یک سایت فرهنگی، یک نفر پیدا نمی شود که با چنین جمله معروفی آشنایی داشته باشد؟!

با این اوضاع و احوال، کار نکردن شما ثوابش بیشتر است! بهتر همان است که به مبارزات سیاسی تان برسید و فرهنگ آن هم از نوع اسلامی و دفاع مقدس را، به اهلش واگذارید!

عجبا!
ما که به اندازه شما خود را با قرآن و نهج البلاغه مانوس نمی دانیم، در نگاه اول متوجه شدیم، حالا چطور شما متوجه نشدید، الله اعلم.
این را فقط دوستانه و از باب امر به معروف و نهی از منکر عرض می کنم:
شما را به خدا این قدر عجولانه و بدون تفکر کار فرهنگی نکنید.
به قول مولا علی (ع): "فکّر، فکّر، ثم تکلّم".
معنی اش را نمی گویم! تا مجبور شوید بروید از یک نفر اهل علم و آشنا با معانی قرآن و نهج البلاغه، هم معنی این را بپرسید، هم معنی "اجرالله جمعتک" را!
واقعا معنای "اجرالله جمعتک" چیست که خودتان هم متوجه نشده و ننوشته اید؟!

از همه بدتر متنی است که بر آن نگاشته اید:
"پیشانی بندی که در عکس زیر مشاهده می کنید، با عبارت «اجرالله جمعتک» یکی از همین نمونه های متفاوت است. البته کاوش های ما برای ریشه یابی چنین انتخاب متنی به نتیجه نرسید اما آن را به عنوان یک نمونه متفاوت منتشر کردیم. از کسانی که نمونه هایی از این دست دارند خواهشمندیم آن ها در اختیار مشرق قرار دهند تا با ذکر نام صاحب عکس منتشر شود. ضمنا اگر کسی حکمت این پیشانی بند را می دانست یا پیدا کرد ، مشرق را بی خبر نگذارد."
http://mashreghnews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=24331

کافی بود کمی به خود زحمت داده و در همین فضای مجازی اینترنت کمی جست وجو می کردید، تا به معنای این جمله دست یابید.
اگر فقط کمی دقت می کردید یا شماره عینک خود را تغییر می دادید، متوجه می شدید این جوان رزمنده بر روی پیشانی خود جمله ای بسیار زیبا از مولا علی (ع) نوشته که اتفاقا بنده شدیدا عاشق آن بودم و در عملیات مختلف دفاع مقدس بر روی کلاهخود خویش می نوشتم.

این هم اصل ماجرا از خطبه 11 نهج البلاغه:
امام علی (علیه السلام) در روز جمل پرچم را به دست فرزند خود "محمد حنفیه" سپرد واو را با جملاتی که عالی ترین شعار نظامی است، مخاطب ساخت و فرمود:

"تزول الجبال و لاتزل، عض علی ناجذک، اعر الله جمجمتک. تد فی الارض قدمک، ارم ببصرک اقصی القوم و غض بصرک و اعلم ان النصر من عند الله سبحانه."
"اگر کوه ها از جای خود کنده شوند، تو بر جای خود استوار باش. دندان ها را بر هم بفشار. کاسه سرت را به خدا عاریت ده. گام های خود را بر زمین میخکوب کن. پیوسته به آخر لشکر بنگر (تا آن جا پیشروی کن) و چشم خود را بپوش وبدان که پیروزی از جانب خدای سبحان است."

نقل از کتاب "فروغ ابدیت" استاد "جعفر سبحانی"

راستی مگر "سایت اینترنتی مشرق" زمان جنگ هم وجود داشته که این گونه بر روی عکس ها مهر اختصاصی خویش می نگارید؟
یعنی این عکس ارزشمند، عکاس و صاحب ندارد که نام آن را زیرش بنویسید؟
پس حق الناس چه می شود؟! اگر او راضی نباشد، چه خواهید کرد؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢۳

آبادی بت خانه، ز ویرانی ماست
جمعیت کفر، از پریشانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، از مسلمانی ماست

 

قدیمی ها تعریف می کنند:

در ایام گذشته، پرنده فروشی در کنار میدان توپخانه بساط خویش پهن کرده و پرندگانی را که سرشان را بریده بود، برای فروش عرضه می کرد.
رهگذری که از دیدن این صحنه رقت بار حالش دگرگون شده بود، جلو رفت و به مرد پرنده فروش گفت:
- چرا این حیوانات بی آزار را این گونه سر بریده و اذیت می کنی؟ آنها را بپران تا به دنبال زندگی خود روند.

پرنده فروش خنده ای کرد و گفت:
- احمق! مگر نمی بینی ساعتی است کله پرنده ها را کنده ام، آن وقت تو می گویی آنها را بپرانم تا پی آب و دانه خویش روند؟
و جماعت تماشاچی نیز قهقهه سر دادند.

مرد که این استهزاء و تمسخر برایش گران آمد، دست خویش به سوی پرندگان سربریده دراز کرد و گفت:
- کیش ش ش ش ای پرندگان. برخیزید و پرواز کنید.
و به دنبال این کلمات، پرندگان زنده گشتند، به پرواز درآمدند و از بساط پرنده فروش پریدند.

مردم که این صحنه را دیدند، متعجب و مبهوت، به دور مرد ریخته و به لباس هایش آویزان شدند.
مرد با تعجب پرسید:
- مگر چه شده؟ این چه کاری است که می کنید؟

هر کسی با التماس  چیزی می گفت:
- تو پیغمبری که چنین معجزه کردی.
- چنین عملی فقط از پیامبران خدا برمی آید.
- فرزند من مریضی لاعلاج دارد، تو را به خدا ای پیامبر، او را شفا بده.

مرد که از نگاه و خواست مردم در تعجب بود، هر چه قسم خورد که:
- باور کنید من هم آدمی هستم همچون شما. فقط گفتم "کیش" و به اذن خدا، این پرندگان خود زنده گشتند و پریدند. همین.

ولی کسی نمی پذیرفت. کم مانده بود لباسش را از تن بدرانند و تکه تکه به نیت تبرک و شفا ببرند.
مرد که این صحنه را دید، چاره ای ندید جز این که جماعت را از خود براند. ناگهان فکری به ذهنش رسید.

در حالی که جماعت عظیمی اطرافش را گرفته بودند، شلوار خود پایین کشید و شروع کرد به ادرار کردن در اطراف خود.
مردم که این صحنه زشت را دیدند، رو ترش کرده و درحالی که هر کس چیزی می گفت، از پیرامونش پراکنده شدند:
- مردک احمق است.
- بی شعور همچون دیوانگان بدور خود می شاشد.
و ...

مرد خنده بلندی سر داد و خطاب به جماعت گفت:
- شما مردمی که با یک "کیش" می آیید و مرا پیامبر می خوانید، و با یک "جیش" مرا دیوانه می خوانید و از پیرامونم می گریزید، همان بهتر که بروید گم شوید.


از وقتی که گزارش پشت صحنه سریال قهوه تلخ را در وبلاگم منتشر کردم، مورد الطاف آن چنانی بسیاری قرار گرفته ام که نگو و نپرس!
عیبی ندارد.
هر چه از دوست رسد، نیکوست!

چه ملت باحالی هستیم!
تا همین پارسال که سریال ها و ساخته های "مهران مدیری" از سیمای ضرغامی پخش می شد، عزیزدردانه بود و نورچشمی. مسلمان بود و بچه جنگ و هزار و یک لقب دیگر.
به محض این که از عید سال گذشته ظاهرا به دلیل اختلاف مالی، تلویزیون از پخش سریال "قهوه تلخ" خودداری کرد، در نگاه برخی جوزدگان ضرغامی پرست، مهران مدیری و به تبع آن تیم همراه و همکارش شدند فراماسونر، صهیونیست، کافر و هزار و یک چیز دیگر!

بنده فقط و فقط به لحاظ علاقه ای که به کارهای هنری مدیری داشته و دارم (و الحمدلله همه آنها هم از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با گذر از هزار و یک فیلتر و ... پخش شده اند.) و رفاقت اندک با سیامک انصاری، هر از چندگاه سر صحنه سریال های آنان حاضر شده و غالبا در وبلاگم که روزنوشت های شخصی خودم و برای دلم است (و به هیچ ارگان، بنیاد یا سازمان وابسته نیست و حقوق ماهانه میلیونی بابت آن دریافت نمی کنم) آنها را منتشر کرده ام.

نه جد و آباء مهران مدیری را می شناسم و نه از فکر و ذکر سیامک انصاری خبر دارم که اصلا به من ربطی ندارد. چرا که فقط با بازی و تولیدات آنان کار دارم و بس.

حیف که نمی شود، فقط کافی است بگویم همین حضرات پرونده جورکن! دنبال این بودند که برای چه کسی پرونده و کتابی عظیم بسازند و او را فراماسونر، ضد انقلاب، جاسوس و مزدور بخوانند، مختان تاب برمی داشت! اگر زیاد در دفتر و دستک شان رفت و آمد نداریم، حداقل از پشت صحنه پنهان شان که خبر داریم!
من یکی که حداقل آدرس این کارخانه فراماسون ساز که به هرکس با او نیست انگ و مهر صهیونیست می زند، به خوبی بلدم.

کسانی که در این مملکت، خود را برای خویش و پیروان کورشان، تنها ولی، مولا، آقا، مغز متفکر و دلسوز دین و انقلاب و اصلا دلسوز خداوند سبحان می دانند!

هر چند که مطمئنم کافی است همین دگم اندیشان، گوشه ای از رافت و لطف خداوند رحمان را نسبت به بندگان عاصی اش ببینند، آن وقت چندین جلد کتاب در رد او منتشر خواهند ساخت و (استغفر الله) خداوند را هم ...

خدا بخیر کند این مسیر سخت را با این دوستان مثلا نادان! که با بودن یک نفرشان، از داشتن هزاران دشمن دانا بی نیازیم!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢۳

این هم نگاه یکی از خوانندگان مجله "امتداد" که برخی نوشته های بنده را منتشر می کند، درباره گزارش پشت صحنه "قهوه تلخ":

"بسه دیگه از شهدا ننویسید، بیایید این بساط نوشتن و این پول بیت المال را که دارید خرج امتداد می کنید ببرید بدهید به مهران مدیری تا بلکه ... خودتان تیتر زده بودید "آنکه فهمید آنکه نفهمید" همان تیتر نوشته آقای داودآبادی را می گویم در مجله امتداد ...
ما هم اون دسته‌ی امروزی نفهمیده‌هاییم، آره ما برخی دوستانتان را هنوز نفهمیدیم ...
آیا کسی هست که بتواند مطلبی را برای ما به درستی روشن سازد؟

چرا راهیان نور؟
چرا دیدن آن همه خاک و خل؟
چرا تور بازدید از پشت صحنه این فیلم‌ها را نمی گذارید؟
تا کی این دانشجوهای بیچاره باید تندی و تلخی مسئولین اتوبوس‌ها را به واسطه تاخیر در رسیدن به کاروان تحمل کنند؟

اگر ببریم برای همنشینی با دست اندرکاران یک سریال طنز، خب تاثیر همنشین جنس لطیف بازیگر و حاضر در محیط، قطعا مدیران را نرم‌خو خواهد کرد!
آیا این بهتر است با نشست و برخاست با یه عده، حالا شهید هم که باشه باز هم زخمی جنگه، جنگی زنگ‌زده خاکی‌ای که بوی عطش میدهند؟

باشه حالا که شهدا رو به خاطر خودمون نمیتونیم رها کنیم، لطف کنید یه سری کامل از مجموعه قهوه تلخ رو واسه ما تهیه کنید، دلمون میخواد اونو توی اردوی راهیان نور امسال واسه بچه‌ها پخش کنیم.

خاطرنشان کنم که اگه احیانا با مدیری و تیمش آشنایی ندارید این دوستتون آقای داودآبادی با سیامک انصاری آشنایی داره و گویا اخیرا هم باهاشون بساط چای و... داشته.
راستی حالا که حرفها رسید به قهوه تلخ، بد نیست اینوهم بگم عجب دوست معرکه‌ای دارین!

راستی راستی حق با اونه اگه ما به جای فیلم‌های قدیمی که حالا یکی به نام مرتضی آوینی (میگن شهید ما هم که نمیشناسیمش ولی به احترام میگیم سید شهید) گرفته و ساخته، بیاییم همین مجموعه مخاطب جذب کن مدیری نامی که (میگن اهل جنگ هم بوده) پخش کنیم جذب بیشتری خواهیم داشت.
تازه میگن تریپ مدیری به‌روزه و از طرفی عمه ننه گفتن هم تو فیلماش آزاد ............!

سرتونو درد نیارم، اینو واستون نوشتم که بگم چه طوری می تونم امتدادهایی که دارم دستم و جای سی‌دی‌های قهوه تلخم رو کم کرده رو واستون بفرستم؟
امیدوارم شهدا این جوری ازمون راضی باشن.
آخه یکی از کسایی که واسشون مینویسه تو وبلاگش عجیب تبلیغات این مجموعه رو کرده ."




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢۳

دیروز چهارشنبه رفتم سر صحنه اخراجی ها ٣.

در سالگرد عملیات کربلای ۵ در شلمچه. سه راه مرگ و سنگر فروریخته، مسعود ده نمکی دست بر کمر مجروح و خسته در خاکریزهای خونین پرسه زدن به دنبال یک گلوله آر.پی.جی برای سد کردن را دشمن!

اتفاقا فیلمبرداری مناظره کاندیدای ریاست جمهوری بود.

شریفی نیا در حال افشاگری علیه رضا رویگری بود و او هم به شانتاژبازی می پرداخت.

کار قشنگی است. انشاالله بدخواهان نتوانند نیات شوم خود را به انجام برسانند (از همین الان کمین کرده اند که نسخه های غیرقانونی فیلم را بیرون بدهند) اخراجی ها ٣ که به مسائل سیاسی روز و بخصوص وضعیت رزمندگان دیروز دفاع مقدس در جامعه امروز می پردازد، کمتر از دیگر اخراجی ها تاثیر گذار نخواهد بود.

همچنان برای مسعود ده نمکی آرزوی موفقیت و استواری و ثبات قدم در مسیر ولایی اش دارم که فقط و فقط حفظ ارزش های انقلاب اسلامی ای که ثمره تلاش امام راحل و خون شهداست برایش هدف است و نه خوش آمد فلان حزب و گروه.

این هم دو سه تا عکس که همین جوری دم دستی گرفتم:

در کنار نیما شاهرخ شاهی (مثلا پسر حاج صالح) و محمدرضا شریفی نیا

حاج صالح گرینوف در حال افشاگری آنچنانی رقیب!!!

مسعود ده نمکی- رزمنده سرافراز دیروز سه راه مرگ شلمچه، کارگردان موفق امروز

حاج صالح گرینوف، سمبل واقعی:
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی ها بسیجی تر شدند

این هم مثلا بچه مثبت و عزیز دردانه حاج صالح

این هم خاله قزی و لیلا اوتادی در نقش:
مادر زن و دختر حاجی گریونف




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

امروز اصلا حوصله هیچ کس و هیچ جا را نداشتم. می خواستم بروم سر صحنه اخراجی ها ولی گذاشتم برای فردا. چون "مهدی صیادی" از بچه های جبهه که چند روزی است از کشور سوئد به ایران آمده، گفت که قرار است چند نفر از دوستان شهید "علی غلامپور" جمع شوند و به ذکر خاطرات او در حضور خانواده اش بپردازند.
ترجیح دادم به آن جا بروم و رفتم. اتفاقا "رضا برجی" و "محمود جوانبخت" مشغول ساخت یک فیلم مستند در همین رابطه بودند و محل جلسه هم دفتر کار آنان بود. تا موقع اذان مغرب آن جا بودم و زدم بیرون. اول قصد کردم بروم سر صحنه اخراجی ها که نزدیک هم بود، ولی نمی دانم چه شد که نرفتم.

همین چند دقیقه پیش بود که "مسعود ده نمکی" با صدایی گرفته و خسته به تلفن همراهم زنگ زد. گفتم شاید گرفتگی صدا از خستگی کار امروز است. ولی بی مقدمه گفت:
- متاسفانه امروز سر صحنه اخراجی ها که یکی از شلوغ ترین صحنه ها بود و بیش از هزار نفر هنرور (سیاهی لشکر) حضور داشتند، یک مرد مسن از طبقه دوم افتاد پایین و مرد.

خبر آن را در ایسنا هم خواندم.
امیدوارم چنین اتفاق بدی، مانع ادامه کار ساخت اخراجی ها نشود و خداوند سبحان آن مرحوم را مشمول رحمت خویش بفرماید.

 عکس‌های اخراجی‌‌های 3

برای رفع مشکلاتی که مسعود را برای ساخت اخراجی های 3 از همان اول تهدید می کردند، دعا کنید.
هر چند که این دیگر جزو حوادثی است که هیچ پیش بینی ای برایش نمی شود کرد.
مرحوم به کنار آسانسور تکیه داده و فکر کرده دیوار است و صاف افتاده در چاله انتهایی آسانسور. خدابیامرزدش




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

قال المعصوم (ع):
من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق
کسی که از بنده خدا تشکر نکند، از خدا هم تشکر نمی کند.

جایتان خالی غروب دیروز (دوشنبه) به لطف و دعوت دوست بزرگوار و عزیزم آقای "سیامک انصاری" به همراه بچه هایم به پشت صحنه فیلم برداری سریال قشنگ و ارزشمند "قهوه تلخ" رفتیم.
این که دیگران درباره این سریال چه می گویند و چه آتشی بپا می کنند، اصلا برایم مهم نیست!

برای من مهم این است که در میان این همه سریال که از سیمای ضرغامی پخش می شود، فقط برای مخاطب، جای طنزپرداز توانا "مهران مدیری" و گروه همراهش با "قهوه تلخ" کاملا خالی است تا همچون سال های گذشته، با سریال طنز مفهومی خود، به بینندگان فهیم خدمت کند.
هرچند که طنز مورد نظر حضرات، همین فیلم ها و سریال های درپیتی، مزخرف و پوچی است که درحال پخشند!

متاسفانه مدیران صدا و سیما دل شان را به فیلم های کمدی یا بهتر بگویم "جوک مصور" خوش کرده اند و سرشان را با سریال های مثلا فاخر! گرم کرده اند که گنده ترین آن "در چشم باد" بود که به شدیدترین وجهی گند زد به دفاع مقدس و صحنه هایی از جبهه آفرید که برای هر رزمنده ساده ای هم ناآشنا و عجیب می نمود.
و واویلا که در بین همان هایی که القاب برازنده شان را به کار بردم، آنانی که به تمسخر، تحریف و هجو دفاع مقدس می پردازند و جنگ را از دید مدیران صدا و سیما آن گونه نشان می دهند که در جبهه های ما دختربازی اسلامی، رقاصی و هزار و یک چیز دیگر بوده مثل "همچون سرو" و "قفسی برای پرواز" از جایگاه ویژه ای برخوردارند و صدایی از کسی برنمی خیزد.
ببخشید عزیزان اخبار 20:30 شبکه دو چند بار این سریال های مضحک را مورد انتقاد قرار داده اند که شاید آن هم برای سوپاپ اطمینان باشد و یا به قول قدیمی ها: آش آن قدر شور شده که آشپز هم فهمید!

القصه! همچون دفعات قبل که با لطف دوست عزیزم "سیامک انصاری" در پشت صحنه های "باغ برره" و "باغ مظفر" حاضر شده بودم، این بار هم از نزدیک شاهد تلاش خستگی ناپذیر گروه همراه آقای مدیری بودم و کلی لذت بردم.

اتفاقا گپ با آقای انصاری و دوست بزرگوار "علی لک پوریان" کشید به فیلم جدیدی که اخیرا در اینترنت و شبکه ویدئویی کشور پخش شده است. در این فیلم گروهی که درحال حاضر مشغول ساخت قهوه تلخ هستند، حدود پنج سال پیش برنامه شادی در پاسخ به شبکه های ماهواره ای خارج نشین ساختند. آنهایی که تماما به اهانت و هتاکی به ملت ایران می پردازند. به گفته آقا سیامک، به دلایلی قرار شد این فیلم که چندین قسمت است، فعلا پخش نشود ولی اخیرا معلوم نیست ازکجا و چگونه به بیرون درز پیدا کرد و منتشر شد.
این فیلم آن قدر آن طرف آبی ها را سوزانده که یکی از مجریان مزخرف ماهواره مجبور شد شبکه اش را تعطیل کند و هر چه از دهان ناپاک شان درمی آید نثار مدیری و تیم همراهش کرده اند.

زیاد کشش ندهم.
وقتی می بینم صدا و سیما برای سریال های کاملا آبکی، لائیک و پوچ که اصلا مخاطب جذب نمی کنند، برنامه های مختلف تجلیل و تشکر و ... می گیرد و عوامل آن را - که یک شبه فیلم می سازند - سکه باران می کند، تاسف می خورم! تاسف از این که چرا در عمر فرهنگی آقای مهران مدیری و دوستان همراهش در تلویزیون با وجود سریال های طنز مختلف پر مخاطب که به واقع سر و گردنی از همه طنزهای تلویزیون بالاتر بوده و هست (حداقل با نگاه به استقبال مردمی از سریال قهوه تلخ) هیچ گونه تجلیلی نشد؟
سکه های زر مال خود و یاران غارشان، آقایان جان می دادند یک بار به این عزیزان خسته نباشید ساده بگویند؟
من به نوبه خودم به این عزیزان خسته نباشید گفتم و امیدوارم همچنان در تلاش ارزشمندشان، خداوند سبحان یارشان، موفق و سربلند باشند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٩

اسعد شفتری: گروگان‏ها در کرنتینا تیرباران شدند!
"اسعد شفتری" (معاون سابق کمیته‏ی امنیتی فالانژیست‏های لبنان در زمان گروگان‏گیری) در دیداری که اخیرا با "سیدرائد موسوی" (فرزند دیپلمات ربوده شده‏ی ایرانی "سیدمحسن موسوی") داشت، ادعاهای جدیدی پیرامون سرنوشت چهار گروگان ایرانی که 14 تیر 1361 در پست بازرسی "برباره" در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژیست (قوات اللبنانیه) ربوده شدند، مطرح کرد.
اسعد شفتری که پس از پایان جنگ‏های داخلی لبنان، از حزب مسیحی – مارونی قوات لبنانی کناره گرفت، این روزها برای توبه از جنایاتی که به‏دستور رهبران فالانژ از جمله "سمیر جعجع"، "ایلی حبیقه" و "بشیر جمیل" مرتکب شده، در گوشه‏ای خلوت به دعا و استغفار مشغول است!
سیدرائد موسوی به همراه "علی قصیر" خبرنگار لبنانی شبکه‏ی ‏تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران، در این دیدار - که به‏صورت مخفی فیلمبرداری شده چون شفتری از عاقبت اظهارات خویش مى‏ترسیده - موفق شده تا آخرین ادعاهای وی را ضبط کند.

اظهارات جدید اسعد شفتری:
اسعد شفتری: یک روز که من تعطیل بودم، یا مرخصی بودم یا عید یا یک همچین چیزی بود، از اتاق عملیات به من زنگ زدند و گفتند که از پاسگاه شمال (برباره) پیش "جونی عبدو" به ما گزارش دادند که چهار ایرانی را دستگیر کرده‏اند و آنها را به سازمان امنیت حزب فالانژ در "کرنتینا" فرستاده‏اند. موضوع برای من تمام شد؛ بر این اساس که چندان مهم نبود. بعد از ظهر یا شب – الان خوب یادم نیست – "بشیر جمیل" (رهبر فالانژیست‏های لبنان) به من زنگ زد و گفت که چهار ایرانی را در شمال بیروت گرفته‏اند و مى‏گویند که پیش شما در کرنتینا فرستادند. من به زندان کرنتینا زنگ زدم. جواب درست و حسابی به من ندادند. برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده؟

علی قصیر: چرا به زندان گفت دکان؟
اسعد شفتری: همین جوری ... یعنی جای بى‏اهمیت.
من رفتم. وقتی رسیدم به زندان، دیدم که مسئول زندان‏های حزب هم که مثل من تعطیل بود، چند لحظه قبل از من رسیده. معلوم بود که به او هم زنگ زده‏اند و گفتند برو ببین در این دکان چه اتفاقی افتاده. او جلوی در ورودی منتظر من بود. وقتی من رسیدم، دیدم صورتش سفید شده و مى‏لرزد. به من گفت:
- بیا ... بیا ... برو داخل ...
وقتی رفتم داخل، دیدم او ویکی از بازجوها – که نمى‏توانم اسمش را ذکر کنم – و مسئول نگهبان‏های زندان، هر دو خیلی ترسیده‏اند.
گفتم: "بگویید چی شده؟"
گفتند: "مى‏خواهیم یک موضوع کثیفی را برایت بگوییم و ببینیم چه کار مى‏شود کرد؟"
گفتند: "یک گروه گشتی از پیش "جونی عبدو" آمد و اینها را به ما تحویل داد."
گفتم: "خب بعد چی شد؟"
گفتند: "ما آنها را نشانده بودیم و داشتیم کارهای اولیه مثل گشتن ماشین و گشتن مدارک را انجام مى‏دادیم و داشتیم بازجویى‏های اولیه را مى‏گرفتیم. حتی بازجویی را شروع نکرده بودیم. بعد که داشتیم جیب هاى‏شان را خالی مى‏کردیم، یکی از آنها سعی کرد مسلسل یکی از نگهبان‏ها را بگیرد."
شرمنده‏ام ولی باید حقیقت را بهش (سیدرائد موسوی) بگویم. درست است که حقیقت تلخ است، ولی بالاخره هر کسی حق دارد که بداند.

علی قصیر: بعد چی شد؟ تلاش کرد که مسلسل را بگیرد ...
اسعد شفتری: بله. اما آنها سلاح را از او گرفتند و چهار نفرشان را به رگبار بستند. نه یکی، بلکه هر چهار نفرشان را.

سیدرائد موسوی: چی گفت از جونی عبدو؟ گفت جونی عبدو مى‏خواست جنازه‏ها را تحویل بگیرد؟
علی قصیر: از شما مى‏پرسد که جونی عبدو از شما چی مى‏خواست؟
اسعد شفتری: مى‏خواست از سرنوشت‏شان مطلع شود. چون رئیس جمهور "الیاس سرکیس" از طریق وزارت خارجه مى‏خواست بداند که چی شده و ما هم جونی عبدو را از حقیقت مطلع کردیم. همه‏ی حقیقت را به او گفتیم.
حتی اسرائیلی ها بعد سه – چهار ماه از سرنوشت اینها پرسیدند و ما به آنها هم حقیقت را گفتیم.
حالا شما مى‏خواهید حرف های دیگران را باور کنید، شما آزادید. من آمدم این‏جا چکار کنم؟ آمدم این‏جا با او چکار کنم؟ آمدم که یک دروغ جدید بگویم؟ نه ... من دروغ نمى‏گویم. از مدت‏ها پیش تصمیم گرفتم که دروغ نگویم.

سیدرائد موسوی: "روبرت مارون حاتم" (کبرا) در این قضیه چه نقشی داشته؟
اسعد شفتری: هیچی. بعد از یک ساعت آمد، من هنوز آن‏جا بودم. آمد وسایل‏شان را گرفت و با مسئول زندان هم حرف زد و رفت و چیزی که در کتابش گفته غلط است.

علی قصیر: مگر در کتابش چی گفته؟
اسعد شفتری: یادم نمى‏آید. ولی هر چه در کتابش گفته باشد اشتباه است.

سیدرائد موسوی: کبرا مى‏گوید که جلیقه‏ی ضدگلوله تن اینها کردند و مى‏خواستند جلیقه را تست کنند و زدند آنها را کشتند.
اسعد شفتری: کبرا چی گفته؟

علی قصیر: گفته مى‏خواستند جلیقه‏ی ضدگلوله را تست کنند اما جلیقه خوب کار نکرده.
اسعد شفتری: نه نه نه ... در مورد اینها نگفته. آنها جلیقه را روی زندانیان تست مى‏کردند، اما نه اینها. من باور نمى‏کنم.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٩

کبرا: 50 میلیون تومان مى‏گیرم نوار بازجویی گروگان‏ها را مى‏دهم
"علی قصیر" خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان، طی تماسی تلفنی، از "روبرت مارون حاتم" معروف به "کبرا" درخواست مصاحبه‏ی تصویری ماهواره‏ای پیرامون سرنوشت دیپلمات‏های ربوده شده ایرانی مى‏کند. مشروح مکالمات به این شرح است:

علی قصیر: آقای روبر حاتم؟
روبرت مارون حاتم: شما؟

علی قصیر: من علی قصیر هستم از شبکه‏ی "پرس.تی.وی"
روبرت مارون حاتم: خوشبختم.

علی قصیر: من که با تو صحبت مى‏کنم، کنار من رائد موسوی ایستاده. پسر کاردار ربوده شده‏ی سفارت ایران که در کتابت گفتی.
روبرت مارون حاتم: بله.

علی قصیر: او دارد یک فیلم مستند مى‏سازد و مى‏خواهد چند موضوع را از شما بپرسد. او دارد با برخی شخصیت‏ها ملاقات مى‏کند و در مورد سرنوشت پدرش از آنها مى‏پرسد. چون این یکی از موضوعاتی است که در کتابت در مورد آن صحبت کرده‏ای. آیا امکان دارد که یک مصاحبه از طریق ماهواره از فرانسه با شما انجام بدهیم تا در مورد آن‏چه در کتابت گفتی، صحبت کنی؟
روبرت مارون حاتم: اشکالی ندارد. ولی اول باید با وکیلم "ایلی حاتم" مشورت کنم و بعد به شما جواب مى‏دهم.

علی قصیر: الان نمى‏توانی جواب بدهی؟ یعنی سریع به ما خبر مى‏دهی؟
روبرت مارون حاتم: نه. اول باید به وکیلم زنگ بزنم، بعد به شما خبر مى‏دهم.

کبرا در کنار بشیر جمیل رهبر فالانژها


تماس دوم:
علی قصیر: استاد روبر، من علی قصیر هستم.
روبرت مارون حاتم: بفرمایید.

علی قصیر: با وکیلت صحبت کردم و او برایم موضوع را شرح داد و گفت که شما برای مصاحبه درباره‏ی سرنوشت گروگان‏های ایرانی آماده‏ای اما پول مى‏خواهی.
روبرت مارون حاتم: بله.

علی قصیر: مبلغ معینی در ذهنت هست که من به گروه پیشنهاد بدهم قبل از این‏که با ماهواره با شما مصاحبه کنیم؟
روبرت مارون حاتم: من نمى‏دانم. خودشان چقدر مى‏خواهند بدهند؟

علی قصیر: اینها هم نمى‏دانند. بودجه‏ی این فیلم خیلی کم است. ما هم شرایط سخت زندگی شما را مى‏دانیم. شما چقدر مى‏خواهید؟
روبرت مارون حاتم: من نمى‏دانم. شما خودتان یک چیزی بگویید.

علی قصیر: هزار دلار (یک میلیون تومان) کافی است؟
روبرت مارون حاتم: نه نه من نمى‏آیم.

علی قصیر: برایت سخت است؟
روبرت مارون حاتم: خبرنگار شبکه‏ی العربیه "جیزال الخوری" حاضر بود بیشتر هم بدهد اما من قبول نکردم.

علی قصیر: یعنی چقدر پیشنهاد کرد؟ پنج هزار دلار؟
روبرت مارون حاتم: نه او گفت 10 هزار دلار ولی من 50 هزار دلار خواستم.

علی قصیر: 50 هزار دلار (50 میلیون تومان) ازش خواستی؟
روبرت مارون حاتم: آره.

علی قصیر: آیا تو یک نوار ضبط شده اعترافات در مورد گروگان‏ها داری؟
روبرت مارون حاتم: بله. بله.

علی قصیر: یعنی تو نوار را هم به ما مى‏دهی؟
روبرت مارون حاتم: بله. اگر پول را بدهید، من این نوار را مى‏خواهم چه کنم؟




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٩

رئیس فالانژیست‏ها: گروگان‏ها بین برباره و کرنتینا سر به‏نیست شده‏اند!

چندی پیش، "علی قصیر" خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران و "سیدرائد موسوی" در لبنان با "کریم بقرادونی" رئیس سابق "حزب کتائب" (فالانژیست‏ها) دیدار و گفت‏وگو داشتند.

کریم بقرادونی: من با کسی که اصلا حاضر نیست در این مورد صحبت بکند، ملاقات کردم. با اسعد شفتری. اصلا حاضر نیست صحبت کند. بهش گفتم:
- اسعد، اگر نمى‏خواهی حرف نزن، ولی به من بگو چه اتفاقی افتاد؟
همه‏ی جزئیات را به من گفت. اسعد گفت:
- اصلا اینها دست ما نرسیدند. اگر رسیده بودند یا نمى‏خواستند که اسامى‏شان ثبت شود، حداقل به من مى‏گفتند که ما 5 ایرانی یا اجنبی را وارد زندان کرده‏ایم. کسی در مورد اینها چیزی به من نگفت.

فرماندهان فالانژیست ها: کریم بقرادونی - ایلی حبیقه - سمیر جعجع

به نظر من، بعد از پاسگاه برباره و قبل از این‏که به شورای امنیتی در کرنتیتا برسند، یک اتفاقی افتاده است. ممکن است تلاش کرده‏اند که فرار بکنند یا ممکن است به‏دلیلی قوات لبنانی مى‏خواستند از آنها انتقام بگیرند. چون بدون شک آنها در پاسگاه برباره بازداشت شده‏اند و بدون شک از نظر من به شورای امنیت در کرنتینا نرسیده‏اند.

سیدرائد موسوی: یعنی هر اتفاقی افتاده، بین برباره و کرنتینا بوده؟ یعنی اینها به حبیقه و اسعد شفتری تحویل نشدند؟
کریم بقرادونی: به نظر من این اتفاق افتاده است.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٩

جونی عبدو: جنازه‏ی یکی از گروگان‏ها دست سوریه است

گفت‏وگوی ماهواره‏ای علی قصیر خبرنگار شبکه‏ی تلویزیونی "پرس.تی.وی" ایران در لبنان و سیدرائد موسوی با "جونی عبدو" از مسئولین امنیتی نیروهای فالانژیست در زمان گروگان‏گیری:

جونی عبدو: بر اساس اطلاعاتی که من دارم؛ یعنی در اختیار داشتم، اتومبیل چهار دیپلمات ایرانی در پاسگاه برباره متوقف شده سپس به بخش امنیتی کمیته نظامی اطلاع داده مى‏شود و چهار ایرانی به همراه اتومبیل‏شان به شورای نظامی در کرنتینا فرستاده مى‏شوند و آن‏جا از اینها بازجویی مى‏شود و با تاسف باید بگویم که بر اساس اطلاعات دقیق من، چند افسر اطلاعاتی اسرائیلی از اسرائیل آمدند و از چهار دیپلمات ایرانی بازجویی کردند و اشتباهی که مرتکب شدند این بود که بازجویی از آنها با صورت باز انجام شد و متاسفانه به همین خاطر، بعد از بازجویی آنها را در همان محل کشتند.
بر اساس اطلاعات من، همچنین دستگاه امنیتی قوات لبنانی تلاش کرد تا جنازه‏ی یکی از دیپلمات‏ها را به همراه اتومبیل‏شان به طرابلس بفرستد. برای این‏که بگویند چهار دیپلمات ایرانی به پاسگاه برباره نرسیده‏اند و عملیات کشتن آنها در طرابلس اتفاق افتاده است. دستگاه اطلاعاتی سوریه، اتومبیل دیپلمات‏ها را در شهر طرابلس در شمال لبنان پیدا کرد ولی موضوع جسد یکی از دیپلمات‏ها را که داخل آن بود اعلام نکرد.

سیدرائد موسوی: وقتی اسرائیلى‏ها آمدند، دیپلمات‏ها هنوز زنده بودند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: و اسرائیلى‏ها از آنها بازجویی کردند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: اما اسرائیلى‏ها طی این سال‏ها گفتند که ما اصلا مطلع نشدیم که آنها را گرفتند و ما اصلا آنها را ندیدیم.
جونی عبدو: دروغ مى‏گویند.

سیدرائد موسوی: چرا اسرائیلى‏ها آنها را با خودشان نبردند؟ چون آنها برای اسرائیل خیلی با ارزش بودند.
جونی عبدو: من از جانب خودم مطمئنم که آنها را نبردند. چون به شما گفتم که یکی از جسدها را با اتومبیل سفارت به طرابلس فرستادند و اگر مى‏خواستند آنها را ببرند، چرا باید سه تا را ببرند و یکی از آنها را بکشند؟ من نمى‏دانم.

علی قصیر: یعنی جسد نفر چهارم در طرابلس گم شده؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: در زمانی که سوریه‏اى‏ها در آن‏جا حضور داشتند؟
جونی عبدو: بله.

علی قصیر: پس سوریه‏اى‏ها باید در این مورد اطلاعات داشته باشند؟
جونی عبدو: این اطلاعاتی که من به شما گفتم، به سوریه‏اى‏ها منتقل شده است.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱٠/٦

فیلتر شدن خاطرات جبهه در پرشین بلاگ 
چهارشنبه گذشته متوجه شدم سایت پرشین بلاگ، سر خود، وبلاگ خاطرات جبهه را فیلتر کرده است.
وقتی صفحه خاطرات جبهه در پرشین بلاگ را باز کنید، با این پیغام مواجه می شوید:

"دسترسی به وبلاگ مورد نظر طبق دستور مقامات قضایی یا عدم رعایت قوانین سایت امکان پذیر نیست."

از همان اول به مسئولین پرشین بلاگ اعلام کردم و علت قیلتر شدن را جویا شدم که تا امروز هیچ خبری نشده. و مثل همیشه از رو در رو شدن با مخاطب گریزانند و نه شماره تلفنی و نه پاسخی به ایمیلها!
با برخی مسئولین فیلترینگ سایتها در وزارت ارشاد تماس گرفتم که آنها کاملا اظهار بی اطلاعی کردند.

مهم تر اینکه حتی دسترسی خود من به مدیریت وبلاگ را بسته و کل وبلاگ را حذف کرده اند.
پنداری به ناموس حضرات صاحب سایت از جمله مدیر زندانی سبز آن، اسائه ادب فرموده ایم که این قدر عصبانی شده اند.

القصه این که آقایون سبزی که مثلا علیه دیکتاتوری شعار می دادند، خاطرات جبهه و یاد شهدا به ذائقه شان خوش نیامده و برای انتقام گیری از پاسخ دندان شکن 9 دی 1388 به فتنه گران، وبلاگ بنده را فیلتر کردند.

جالب تر اینکه محتوای وبلاگ خاطرات جبهه در پرشین بلاگ درست محتوای همین وبلاگ در بلاگفا است.

ما که انشاالله یک سایت برای خودمان راه می اندازیم، بگذار اینها هم با بستن وبلاگ های ارزشی، احساس پیروزی کنند و بر فتنه سال گذشته شان رقاصی و پایکوبی کنند!
آرزو بر عقده ای ها عیب نیست!

انشاالله کاملا از بت کده سبز لجنی پرشین بلاگ نقل مکان خواهم کرد و همه وبلاگ هایم را در علفزار سبز می بندم.
نشانی خاطرات جبهه در بلاگفا:

www.davodabadi.blogfa.com


این هم اولین پاسخ آقای مهدی بوترابی رئیس کل پرشین بلاگ:
"سلام / بدون اطلاع نوشتن و گفتن صحیح نیست / به ویژه این همه / دوباره با وزارت ارشاد تماس بگیرد شاید این بار کاملا اظهار بی اطلاعی نکنند / موفق باشید"
mehdiboutorabi@gmail.com
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
شنبه 4 دی 1389

مجددا با وزارت ارشاد تماس گرفتم که جواب همچنان همان بود!
و این هم نامه من به جناب بوترابی:

بنام خدا با سلام و خسته نباشید جناب آقای بوترابی، بجای این حرفها لطف کنید و اگر دستور قضایی برای حذف وبلاگ و مدیریت بنده دارید آن را به اطلاع خودم برسانید چون مجددا که با دوستان وزارت ارشاد تماس گرفتم آنها هم گفتند اگر ارشاد فیلتر کند صفحه فیلترینگ بالا می آید نه اینکه حتی مدیریت را ببندند.
اگر شخصی فیلتر نکرده اید که به شما بگویم دستور قضایی را ارائه کنید.
شنبه 4 دی 1389


و پاسخ جدید آقای رئیس:

"وبلاگ شما به دستور کمیته تعیین مصادیق جرایم اینترنتی مسدود شد و به همان دستور باز شد"
mehdiboutorabi@gmail.com
مهدی بوترابی Mehdi Boutorabi
یکشنبه 5 دی 1389


آخرش آقای بوترابی حاضر نشد جواب بدهد که:
- وبلاگ خاطرات جبهه به دستور مستقیم چه کسی فیلتر شد؟
- آیا در فیلتر کردن همه وبلاگ های مشکل دار، مدیریت آن هم حذف می شود؟
- اصلا مطلبی که باعث فیلتر شده کدام است؟
- کدام مطلب خاطر ظریف مدیر همیشه سبز پرشین بلاگ را آزرده ساخته است که این گونه برآشفته شده؟
- شما که الحمدلله خودتان سابقه زندان در جمهوری اسلامی فراوان دارید و جان به قربان سبزک های کروبی و موسوی هستید، آیا نباید مجرم را نسبت به جرمش "تفهیم اتهام" کرد؟
- واقعا باورتان شده به عنوان مدیر سایت پرشین بلاگ، حق داری هر وبلاگی را ببندی و بگذاری به نام "دستور قضایی"؟
- نباید حداقل شماره نامه دستور قضایی را به بنده به عنوان مجرم، بدهید؟
- " کمیته تعیین مصادیق جرایم اینترنتی" مورد نظر شما کیست و چرا صاحب وبلاگ نباید از جرم خود مطلع شود؟
- چه تحولی در وبلاگی که آخرین پست آن متعلق به حدود یک ماه پیش و آن هم فقط خاطرات جبهه بوده، ایجاد شده که باعث رفع مسدودیت وبلاگ گردیده؟ و مثلا متن مورد نظر جنابعالی دیگر مصداق جرم محسوب نمی شود؟
- واقعا چه هدفی جز بدبین کردن همگان نسبت به فیلترینگ سایت های مبتذل در این حرکت مشکوک وجود داشت؟ که القا کنید فیلترینگ شامل همه می شود و نه فقط سایت های فاسد ضد انقلاب؟

و هزار سوال دیگر که همان بهتر می دانم در توهم مثلا سبز خود بخسبید که همچون رهبرتان شیخ ساده لوح! خیلی به خواب نیاز دارید!
و همچنان، جرات و شجاعتی در شما نمی بینم که به سوالات بنده پاسخ بدهید!

راستی در جبهه هم همین گونه بودید؟
واویلا!!!
یک بار دیگر خاطرات دهه 60 خود را مرور کنید، بد نیست! آن هم به طور مستقل و بی طرفانه، نه حزبی!




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب