خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/۳٠

آن که فهمید:
"عبدالرحمان دزفولی" از بچه های با صفای سپاه اندیمشک، خاطره ای بسیار زیبا و جالب از اعزام نیرو از شهر اندیمشک – در حالی که با وجود بمباران هوایی و موشک های مرگ بار بعث عراق، چیزی کم تر از خطوط مقدم جنگ نداشت، ولی با همان حال نیروهای جوان خود را داوطلبانه و عاشقانه به جبهه های نبرد علیه متجاوزین می فرستاد – برایم تعریف کرد:

اتوبوس ها و مینی بوس ها پشت همدیگر صف بسته و آماده‌ی حرکت بودند. خانواده ها که اکثرا از روستاهای اطراف بودند، آمده بودند تا فرزندان شان را بدرقه کنند و به جبهه بفرستند. در آن میان، متوجه شدم اکثر مردم دور مینی بوسی جمع شده اند. رفتم جلو تا ببینم چه خبر است. نزدیک که شدم، دیدم نوجوانی حدود 17 ساله که لباس بسیجی بر تن داشت و جزو نیروهای اعزامی بود، داخل مینی بوس نشسته و پدرش با همان لباس محلی روستایی، پایین ایستاده بود و به او التماس می کرد تا به جبهه نرود. التماس پدر و ناز کردن های پسر، خیلی قشنگ بود. من هم ایستادم به تماشا تا ببینم بین آن دو چه می گذرد.
پدر با زبان محلی به پسرش التماس می کرد و پسر هم از همان پنجره‌ی مینی بوس جوابش را می داد:
- ببین پسر جون، تو نرو جبهه، من صد تومنت می دم.
- نمی خوام.
- می گم ... تو نرو، من دویست تومنت می دم.
- پونصد تومنم بدی، نمی خوام.
- خب باشه. به درک. هزار تومنت می دم.
- دو هزار تومنم که بدی، نمی خوام.
- دیوونه، تو نرو جبهه، من واست یه دوچرخه‌ی قشنگ می خرم.
- من دیگه بزرگ شدم، دوچرخه نمی خوام.
- خب باشه. هر چی تو بگی. تو فقط نرو جنگ، من یه دونه از این موتور گازیا برات می خرم.
- دنده ای هم بخری، من نمی خوام.
- خره ... تو نرو جبهه، بمون این جا، ننه ات رو می فرستم برات یه دختر خوب پیدا کنه. خودم برات زن می گیرم ها.
- زنم که برام بگیری، نمی خوام. من فقط می خوام برم جبهه.
که پدر عصبانی شد و گفت:
- خب باشه می خوای بری جبهه، خب زودتر برو دیگه. وایسادی این جا که چی بشه؟

 

عکس تزئینی است

آن که نفهمید:
خودش سرهنگ بود. عمری در ارتش خدمت کرده بود. البته ارتش شاه. حالا که جنگ شده بود، در به در دنبال یک پارتی کلفت می گشت تا پسرش "فریدون" را از سربازی معاف کند. به هر دری که زد، نشد. سرانجام با پیشنهاد برخی فامیل، قرار شد فریدون را از خدمت زیر پرچم به مملکتش، فراری دهد.

وقتی پیرمرد همسایه شان که فرزندش در جبهه شهید شده بود، به او گفت:
- آخه جناب سرهنگ، شما دیگه چرا. شما که تا همین دیروز دم از وطن پرستی و فداکاری برای میهن می زدید.
- ببین حاجی آقا، من اگه اون چیزا رو می گفتم، بهشم پایبندم. ولی حاضر نیستم مثل شما، پسر دسته گلم رو که یه عمر به پاش جون کندم، مفت مفت بفرستم جنگ و گوشت دم توپ کنم.
- دست شما درد نکنه. یعنی بچه‌ی ما که رفت از دین و میهنش دفاع کرد، الکی کشته شده.
- خدا پسرتون رو بیامرزه. ولی من با این جنگ کار ندارم. من برای آینده‌ی پسرم هزار تا آرزو و برنامه دارم. می خوام پسرم مهندس بشه. مگه فردا، این مملکت مهندس و دکتر نمی خواد؟ همه که نباید شهید بشن. بسه دیگه. همین بسیجیا دارن میرن کافیه.

به گوشش نرفت که نرفت. بد جوری ترسیده بود. حتی در پادگان محل خدمتش هم، همکارانش او را نصیحت می کردند:
- مگه هر کی رفت سربازی، کشته میشه؟ این همه سرباز دارن توی پادگانا خدمت می کنند. حداقل بذار فریدون بیاد توی همین پادگان خودمون پهلوی خودت.
حتی به این هم راضی نشد.
دست آخر، با اصرار خانواده‌ی همسرش، قرار شد فریدون را بفرستند خارج.

هر طور که بود، مبلغ زیادی پول جور کرد تا او را به طور غیر قانونی، از مرز غربی کشور بفرستد ترکیه تا از آن جا برود آلمان و مثلا در دانشگاه های آن جا درس بخواند، دکتر و مهندس شود و فردا که آب ها از آسیاب افتاد، برگردد مملکت و به کشورش خدمت کند!
بدون این که کسی متوجه شود، فریدون رفت.

چند روزی که گذشت، با صدای تلاوت قرآن از خواب بیدار شدم. گفتم حتما شهید جدیدی آورده اند. ولی خوب که فکر کردم، دیدم عملیاتی نشده که شهید بیاورند. مادرم که نان بربری در دست وارد اتاق شد، تا دید از خواب بلند شده ام، با ناراحتی گفت:
- می دونی کی مرده؟
- نه. کی مرده؟
- فریدون.
- فریدون؟
- بله. فریدون پسر جناب سرهنگ.
- ای بابا. چطور مگه؟ چی شده؟
- این طور که همسایه ها توی صف نونوایی می گفتند، باباش قاچاقی اون رو فرستاده بوده ترکیه تا از اون جا بره آلمان. به هر کلکی که بوده پول می ده و توسط قاچاقچی ها از مرز رد می شه. حتی از اون ور مرز به باباش تلفن می زنه و می گه که موفق شده فرار کنه. ولی چند ساعت بعد، یکی از رفیقاش از همون ترکیه زنگ می زنه که اتوبوس شون توی دره چپ کرده و از اون اتوبوس با چهل – پنجاه تا مسافر، فقط فریدون کشته می شه.

عکس قشنگی از فریدون در حالی که می خندید، روی در خانه شان چسبانده بودند.
وقتی جنازه‌ی فریدون بر دوش اهالی محل تشییع می شد، جناب سرهنگ بد جوری خودش را می زد و گریه می کرد. مادر فریدون را که اصلا نمی شد کنترل کرد. جیغ و فریاد محل را برداشته بود.

جنازه که به مقابل خانه‌ی شهیدان محمدی رسید، جناب سرهنگ نگاه حسرت باری به عکس "حمید"، "نادر" و "کیوان" محمدی انداخت، و نگاه تاسف بارش برگشت به عکس  فریدون که روی جسم بی جانش افتاده بود.
در حالی که پدر 3 شهید زیر بغلش را گرفته بود، جنازه‌ی فریدون دسته‌ی گلش را در نعش کش گذاشت.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/٢٩

بچه‌ی‌ بابل‌ بود. با همان‌ طروات‌ و صفای‌ شالیزارهای شمال. در عملیات ‌والفجر مقدماتی‌ ـ زمستان‌ سال‌ 61 در فکه‌ ـ اسیر شده‌ بود. سیزده‌ چهارده‌ سال‌ بیشتر نداشت‌. گلوله‌ای‌ شکمش‌ را دریده‌ بود. طی‌ سه‌ سالی‌ که‌ اسیر دست‌ نوادگان‌ یزید بود، دکترهای‌ بی‌ وجدان‌ بعثی‌، هیچ‌ اقدامی‌ برای‌ خارج‌ کردن‌ گلوله‌ از بدنش‌ انجام‌ نداده‌ بودند. گلوله‌ در شکمش‌ جا خوش‌ کرده‌ بود. پاهایش‌ از کار افتاده‌ و فلج‌ شده‌ بودند. عفونت‌ هم‌ برای‌ خودش‌ پیش‌ می‌رفت‌. سرانجام‌ عراقی ها لطف‌ کردند! و او را با اسرای‌ خودشان‌ تبادل‌ کردند و تحویل ‌دادند.

اوایل‌ سال‌ 64 بود. اولین‌ بار او را در بیمارستان‌ شفا ـ خیابان‌ مجاهدین‌اسلام‌، تهران‌ ـ دیدم‌. داخل‌ اتاقی‌ که‌ پنج‌ اسیر آزاد شده‌ی مجروح‌ دیگر هم ‌بودند. بهانه‌ی‌ حضور من‌ "حسین‌ معظمی‌ نژاد" بود. از بچه‌های‌ با صفای ‌شوشتر که‌ حالا با نخاعی‌ قطع‌ شده،‌ از اسارت‌ برگشته‌ بود همان جا با "علی‌ابوالفضلی‌" آشنا شدم‌.

یک‌ روز پدر و مادرش‌ آمدند برای‌ ملاقات‌. ظاهراً محل‌ را برای‌ ورودش ‌آذین‌ بسته‌ بودند و همه‌ اشتیاق‌ زیارتش‌ را داشتند. آن‌ روز سه‌ شنبه‌ با هم ‌رفتیم‌ جمکران‌. ساعت‌ از یک‌ و نیم‌ بامداد گذشته‌ بود که‌ راه‌ برگشت‌ را در پیش‌ گرفتیم‌. من‌ و علی‌ آخر اتوبوس‌ کنار هم‌ نشسته‌ بودیم‌. او روی‌ صندلی ‌چرخ دار با پاهای‌ متورم‌ شده‌، و من‌ روی‌ صندلی‌ اتوبوس‌.

جانبازان آزاده "حسین معظمی نژاد" و "علی ابوالفضلی"

 تابستان ۱۳۶۴ مسجد مقدس جمکران

با دلی‌ شکسته‌ می‌نالید. چشمانش‌ را پرده‌ی‌ اشکی‌ گرفته‌ بود. از دوستانش‌ می‌گفت‌ که‌ شهید شده‌اند. از این‌ که‌ تا ابد باید با بدنی‌ مجروح‌ زندگی‌ کند. از این که‌ دیگرنمی‌تواند به‌ جبهه‌ برود و سرانجام‌ حرف‌ آخرش‌ را زد، گفت‌:
ـ ببین‌ حمید، بذار راحتت‌ کنم ‌... من‌ می گم‌ خدا من رو دوست‌ نداره‌؛ چون‌ اگه‌ دوستم‌ داشت‌، من‌ امشب‌ کلی‌ بهش‌ التماس‌ کردم‌ که‌ منم‌ ببره‌ پیش‌ خودش‌. من‌ طاقت‌ این جا موندن‌ رو ندارم‌، می‌دونی‌؟ نمی‌خوام‌ بمونم‌ مگه‌ زوره‌؟ اگه ‌دوستم‌ داره،‌ باید منم‌ مثل‌ رفیقام‌ ببره‌. مثل‌ همونایی‌ که‌ توی‌ عملیات‌ جلوی‌ خودم‌ شهید شدند‌. نه‌ این که‌ بذاره‌ با این‌ همه‌ داغ‌ و درد بمونم‌. من‌ امشب‌همش‌ از خدا خواستم‌ که‌ بذاره‌ منم‌ برم‌. اگه‌ من رو برد، باورم‌ می شه‌ که‌ خداهنوز دوستم‌ داره‌ ...

هیچ‌ جوابی‌ نداشتم‌ بدهم‌. همه‌ی‌ خواسته‌ علی‌ در جمکران‌ این‌ بود. خواسته‌ی ‌نابجایی‌ هم‌ نبود.
 
کاشکی‌ آن‌ روز نرفته‌ بودم‌ تبلیغات‌ گردان‌. کاشکی‌ نامه‌های‌ من‌ گم‌ شده‌ بودند. اولین‌ نامه‌ را که‌ دیدم‌، سریع‌ آدرس‌ فرستنده‌ را نگاه‌ کردم‌. از بیمارستان‌ شفا بود. از حسین‌ معظمی‌ نژاد. خوشحال‌ شدم‌. بلافاصله‌ بازش‌ کردم‌. و کاش ‌باز نمی‌کردم‌. حسین‌ نوشته‌ بود:
ـ حمید جون‌، پنج شنبه‌ گذشته‌ قرار بود چند تا از مجروحین‌ از جمله‌ علی ‌ابوالفضلی‌ رو ببرند‌ آلمان‌ برای‌ مداوا. صبح‌ زود و موقع‌ اذان‌ صبح‌، وقتی‌ پرستاراومد علی‌ رو برای‌ نماز بیدار کنه‌، هر چی‌ صداش‌ کرد، جوابی‌ نشنید. دکترا اومدن‌ بالای‌ سرش‌، ولی‌ علی‌ دیگه‌ شهید شده‌ بود ...

بغضم‌ ترکید. گریه‌ام‌ در آمد. سوختم‌. عجب‌ انسان هایی‌ یافت‌ می‌شوند. چقدر با خدا ندار بود که‌ به‌ این‌ سرعت‌ بهش‌ ثابت‌ کرد‌ که‌ دوستش‌ دارد‌. او که‌ چند سال‌ در اسارت‌ دشمن‌ سالم‌ مانده‌ بود، چند روز پس‌ از آزادی‌، دو سه‌ روزپس‌ از آن که‌ در جمکران‌ به‌ خدا التماس‌ کرد، شفایش‌ را گرفت‌ و رفت‌. ولی‌ ماهر چی‌ التماس‌ می‌کنیم‌ ...

عجب‌ دل‌ پاکی‌ داشت‌ علی‌ ابوالفضلی‌.
لااقل‌ آن‌ همه‌ آذین‌ بندی‌ برای‌ خودش‌ آمد پیکر مطهرش‌ به‌ کار آمد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/٢۸

متاسفانه به دلیل برخی سوء تفاهم و سوء برداشت ها از برخی مطالب "خاطرات جبهه"، از ظهر روز پنجشنبه تا ظهر امروز شنبه، از سوی مراجع قضایی، این وبلاگ در "پرشین بلاگ" فیلتر شد که با تلاش و مساعدت برخی دوستان وزارت ارشاد، این مشکل رفع شد.

طی این 48 ساعت، همه هم و غم من این بود که خدایی ناکرده مطلبی نزده باشم که در این اوضاع وانفسا، دشمنان انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را خوش آمده باشد و خلاف ارزش ها و اهدافی باشد که عمری در راه آن همه چیز خویش را خالصانه در طبق ایثار نهادیم.

الحمدلله رب العالمین با رفع این مشکل، خیالم راحت شد که همچنان بر خط خویش در دفاع از حریم اسلام، ولایت و انقلاب، پایبندیم و آماده.

از همه دوستان که پرس و جو کرده و پیگیر بودند، سپاسگذارم.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/٢٠

امشب بر حسب اتفاق، فایلی از خاطره گویی خودم را در سایت "روایتگر" مشاهده کردم که برای خودم خیلی جالب آمد.

تلنگر خوبی بود. نه این که من حقیر آنها را تعریف کرده ام، بلکه با وجود گذشت بیش از 20 سال و حتی تعریف کردن مدام آنها برای دیگران، این خاطرات برای خود من هم تازگی دارند و تکان دهنده اند.

دعا کنید روز قیامت، وقتی از خدا و پیغمبر و امام مان سوال می کنند، آن هنگام که معصیت و گناه روزانه، زبان مان را بند می آورد، دوستان شهید به دادمان برسند و نهیب دیدار آنان، یادمان بیاورد:
کی بودیم، چه کردیم و چی هستیم؟!

از عزیزانی که قابل دانستند، تحویل گرفتند و این فایل را برای دانلود در اختیار شما گذاشته اند، بسیار سپاسگزارم و مدیون محبت شان.
امشب، شب خوبی با خاطرات داشتم.

خوشحال می شوم اگر:
اول: برای عاقبت بخیری ام دعا کنید.
دوم: دعا کنید خودم به این خاطرات عامل باشم و برایم حرافی و تکراری نشوند.
سوم: به عنوان یک بچه مسلمان، حتما بنویسید و بگویید:
"چه کنم شیفته خویش نگردم، خود و خدا را نفریبم و خالق زیبایی ها را فراموش نکنم؟"

برای دانلود فایل های صوتی خاطره گویی به این جا بروید




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/٢٠

به هیچ وجه قصد نوشتن این خاطره تلخ را نداشتم. چون این نوشته ها، زودتر و بیشتر از آن که طرف حسابم را بیازارد، روح خودم را می خراشد و داغ بر داغ های دل تنگی دوری دوستانم می افزاید که باید دل خوش کنم که جعبه جادوی انقلابی و اسلامی ما، با چهار تا نوحه و کلیپ دم دستی ، یاد امام و شهدا را گرامی بدارد!

وقتی دو سه روز پیش، با "حسین شمس" مستند ساز نسل امروزی و "رضا مصطفوی" سردبیر با حال نشریه "امتداد" جمع بودیم، بحث کشید به روستای شیمیایی. عکس های آن را دوباره مرور کردیم. برای زنانی که آن روز گرم تابستان 1367 دخترکانی نوجوان با هزار آرزوی شیرین بودند، ولی امروز از درد و داغ گاز شیمیایی رنج می برند و همچون پیرزنانی فرسوده و شکسته قامتشان خم گشته، دلم خون شد.

این را فقط و فقط برای "امر به معروف" و "نهی از منکر" دوستان، و راستش را بخواهید، برای سبک کردن خودم و نهادن این بار سنگین بر دوش دیگران، می نویسم.
حال این که چه کنند و چه خواهند کرد، خود دانند و خدای خودیش.

چندی پیش در یکی از مناظره های تلویزیونی "رو به فردا" که به بحث خط قرمزهای سینما و تلویزیون کشید، دوست بزرگوار آقای "وحید جلیلی" گفت:
"خطوط قرمزی دور سینمای ایران کشیده‌اند که سینماگر ما به سمت انقلاب نرود. اگر سینماگر بخواهد دست از پا خطا کند، به سمت انقلاب اسلامی برود، به سمت ارزش‌های نظام برود، بلافاصله نگهبانان تیزهوش و شب بیدار این خطوط قرمز، سر و صدای‌شان بلند می‌شود. یک خطوط قرمزی داریم که باید شکسته بشوند. سال‌هاست و شاید بیش از دو دهه است که ما دچار یک خطوط قرمزی در سینمای کشورمان شدیم که این خطوط قرمز نگهبانانی دارد که به شدت مراقب هستند تا مبادا ذره‌ای از آن عدول شود. خطوط قرمزی دور سینمای ایران کشیده‌اند که سینماگر ما به سمت انقلاب نرود. اگر سینماگر بخواهد دست از پا خطا کند، به سمت انقلاب اسلامی برود، به سمت ارزش‌های نظام برود بلافاصله نگهبانان تیزهوش و شب بیدار این خطوط قرمز، سر و صدای‌شان بلند می‌شود و با انواع و اقسام شگرد‌ها تلاش می‌کنند تا اجازه ندهند یک چنین اتفاقی بیافتد."

گوش شیطان کر، روستایی در غرب کشور وجود دارد که در زمان جنگ، مستقیما مورد بمباران شیمیایی عراق قرار گرفت ولی تا قبل از حکومت احمدی نژاد، نه دولت سازندگی و نه دولت بازندگی و اصلاحات، هیچ فکری برای آنان نکرد. نه بنیاد شهید و نه هیچ ارگان دیگری، در دوره هر رئیس و سردمداری، نه تنها شهدای آنان را به رسمیت نشناخته و از هر گونه مزایایی محروم کرده بودند، که مجروحین و مصدومین آن جا را که هر روز بیشتر اثرات گازهای کشنده صدامی اثرات خود را بروز می دهد، حتی برای یک درمان ساده، انسان به حساب نیاوردند. تا بدان حد که عزیزان مسموم شیمیایی آن سامان، برای رهایی از آزارها و دردهای جانکاه گازهای خردل و سیانور، به قرص "استامینوفن" و "آسپرین" پناه می بردند.

بیش از 4 سال پیش، "حسین شمس" از دوستان مستند ساز نسل امروزی، به دنبال ردی که به او دادم، رفت سراغ آنان و توانست گزارشی تهیه کند و به دست رئیس جمهور مردمی برساند. همان شد که با دستور قاطع و سریع ایشان، سرانجام بنیاد شهید پس از قریب به 20 سال، برای شهدا و مجروحین آن جا پرونده تشکیل داد و برای درمان شان نیز اقدام کرد.

همان ایام، حسین شمس طرحی را به "مرکز مستند سازی سیما" ارائه داد تا از آن روستا و اوضاع و احوال مردمانش، برنامه ای تهیه کند.
ای کاش می گفتند برنامه شما مورد قبول واقع نشده.
ای کاش ...

اواخر فروردین 3سال پیش، ساعت 7 صبح، حسین که در راهیان نور با رئیس صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران آقای مهندس "عزت الله ضرغامی" جبهه رفته پاسدار و ... رفیق شده بود، به تلفن همراه او زنگ زد و گفت که می خواهد به ملاقاتش برود. یک ساعت بعد، من و حسین، در ساختمان شیشه ای سیما، در اتاق جلسات آقای ضرغامی بودیم.

در 45 دقیقه ای که سه نفری نشستیم، از هر دری سخن گفتیم و بیشتر صحبت مان درباره این بود که چرا کارهای ارزشی دفاع مقدس در تلویزیون کم می شود، که ایشان گفت:
- همین کلیپ "یاد امام و شهدا" را که سعید حدادیان می خواند، خود من در همین استودیویی که در کنار اتاق خودم برپا کرده ام، ساختم.

از غیرت و همت او خیلی خوشم آمد که آستین ها را بالا زده و خود وارد عمل شده است. وقتی ماجرای روستای شیمیایی و این که بیش از یک سال است مرکز مستند سازی علافمان کرده گفتیم، همان جا زنگ زد به آقای "ستوده نیا" رئیس مرکز مستند سازی و به ایشان فرمود:
- هر چه سریع تر برنامه آقای شمس را آماده کنید که بروند و بسازند.
گوشی تلفن را که گذاشت، گفت:
- خب این از این. دیگه چی؟

حسین شمس گفت:
- من دارم برنامه ای در باره شهدای عملیات تفحص و کشف پیکر شهدای گمنام می سازم، برای تکمیل این برنامه، نیاز به فیلم دیدار خانوده های شهدای تفحص با مقام معظم رهبری دارم که چندی پیش از تلویزیون پخش شد.
آقای ضرغامی خندید و گفت:
- این که دیگه کاری نداره. الان به آقای "بخشی" می گم براتون فیلم رو دربیاره.
کاغذ کوچکی برداشت و خطاب به آقای "بخشی" – ظاهرا مسئول دفتر امور ویژه -  نوشت که در اولین فرصت، این فیلم را به ما بدهد.
وقتی خواستیم از ایشان خداحافظی کنیم، با احترام بسیار، خودش همراه ما به بیرون اتاق آمد و خودش کاغذ را داد دست آقای بخشی و گفت:
- همین الان برو دنبالش و این فیلم رو براشون آماده کن.
آقا بخشی "چشم" گفت و آقای ضرغامی خداحافظی کرد و رفت برای جلسه کاری.

ما که از استقبال آقای ضرغامی ذوق زده شده و توپ توپ بودیم، وقتی با آقا بخشی صحبت کردیم، ایشان هم با روی باز و احترام گفت:
- امروز سرم شلوغه. برای فردا فیلم رو براتون آماده می کنم.
که من گفتم:
- آقای بخشی، عجله نکن. ما سه چهار روز دیگه میاییم که شما سر فرصت فیلم رو پیدا کنید.

الان 3 سال از آن روز می گذرد.
پرونده روستای شیمیایی، همچنان در کمد بایگانی آقای ستوده نیا خاک می خورد.
حتما که مستندهای حیات وحش ساخت شبکه برادر "بی.بی.سی" واجب تر است.
آقای بخشی هم همچنان دارد می گردد بلکه فیلم دیدار آقا را پیدا کند!

واقعا اگر زمان جنگ بود و گردانی در محاصره، اینان را می فرستادیم دنبال نیروی کمکی، چند سال بعد می آمدند تا بر استخوان های سپید گشته و خشکیده مان، بر مسند ریاست و میز مدیریت تکیه زنند و ...

من که نفهمیدم.
خطوط قرمز کار برای شهدا و جانبازان شیمیایی و شهدای گمنام و تقحص کجاست که گوش شیطان کر، ما از آن عدول کرده ایم؟!

"دفتر امور ویژه
سریعا در لیست سیاه رادیو و تلویزیون ..."




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/٢٠

حوزه شلوغ شده بود.
"حوزه علمیه" نه؛ "حوزه هنری".
"زم" که چندی قبل آوینی را از آن جا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!

آهنگران اما، زور می زد تا در باغ شهادت را باز کند:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است
می خواند و گریه می کرد. می خواند و اشک در می آورد.

گفتم اشک!
مگر دیگر اشکی هم برای مان گذاشته بود؟
از خرداد 68 که یتیم شدیم، اشک چشممان خشکید.
حالا سید آمده بود تا دوباره فریاد "یا حسین" در خیابان های دولت سازندگی و دوران بازندگی، طنین انداز شود.
سید آمد تا باز به دیدگان خشکیده مان، اشک ببخشد و طراوت زیارت عاشورا یادمان آرد.

همه ناله می زدند. همه می گریستند. کسی به دیگری نمی نگریست.
من اما ...
آن قدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم که هر وقت در جبهه می شنیدیم آمده، حتما باید از نزدیک زیارتش می کردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.

سردار پاستوریزه جبهه ندیده بسیج، برای این که  از فشار برهد، گفته بود تا پرونده ای در بسیج به نام "سید مرتضی آوینی" به تاریخ گذشته تشکیل دهند تا اگر روزی پرسیدند چرا "هنرمند بسیجی"؟ کارت بسیجش را رو کند.
هر کی به فکر خویشه ...

همراه "داود امیریان" کنار اتاقک "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" ایستاده بودیم.
به یاد روزهای آفتابی جنگ، ونگ می زدیم.

انگار مصطفی را از "سومار" می آوردند.
پنداری پیکر "سعید" را از همسایگی "دجله" برمی گرداندند.
شاید استخوان های "سید محمد" را از "سه راه مرگ" هدیه می آوردند.
هر چه که بود و هر که می آمد، عطر شهادت در شهر می پراکند.

از دور دیدمش. نه خیلی دور، ولی کسی متوجه نشد.
همه در محوطه اصلی بودند و من و داود، متوجه شدیم تابوتی پیچیده در پرچم افتخار آفرین ایران اسلامی، از در پشتی حوزه هنری وارد حیاط شد.
بر شانه داود که زدم، دویدیم.

زیر تابوت را که گرفتیم، ده دوازده نفر نمی شدیم. داشتیم می رسیدیم به مردم.
سرم را بر تابوت گذاشته و می گریستم. من عقب بودم و داود جلوتر.
کسی از پشت بر شانه ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
- آقا میگه تابوت رو بذارین زمین.
- آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببینم، که چشمم به قیافه خندان – ببخشید، مثلا گریان – حاجی زم افتاد. کفرم درآمد. به یک باره همه ظلم و ستم ها پیش چشمم رژه رفتند:
- زم ... هم اسم خودش رو می ذاره آقا.
همه شنیدند. داد زدم. از ته دل.
می خواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول کن نبود. دوباره بر شانه ام زد:
- گفتم آقا میگه تابوت رو بذارین زمین ...
- برو بینیم با ...
وای خراب کردم.
رویم را که برگرداندم تا حالش را بگیرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام می زد و می آمد.
زدم بر شانه داود:
- داود، سریع تابوت رو بذار زمین ... آقا ...

خودم را انداختم روی تابوت و های های گریستم. داود و دیگران هم.
آقا ایستاد بالای سر آقا سید. چشمانش بارانی بود، حالاتش طوفانی.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم می سوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولی حالا از همه جلو زده و پریده بود.

رو کردم به آقا:
- آقا ... اینم سید مرتضات ...
شلوغ شد. من هم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا که رفت، تازه جمعیت ریخت آن جا و ...

خوب شد آقا آمد.
اگر آقا نمی آمد:
"سه قطره خون" مسیح – مثلا روزی نامه جمهوری اسلامی – همچنان به عناوین جعلی "بسیج صدا و سیمای" استان و شهرستان و بخش و دهداری و روستا، علیه سید مرتضی بیانیه صادر می کرد.
و همچنان داداش کوچیکه حاج اکبر، پخش صدای آوینی از جعبه جادویش را حرام و ممنوع اعلام می کرد.
اگر آقا نمی آمد، شاید لازم بود تا پیکر آوینی را همچون پیکر اولین شهدای عملیات تفحص، پزشک قانونی وارسی کند و سوراخ های ترکش مین والمری را، "اثرات فرو رفتن شیئی سخت همچون پیچ گوشتی در چند جای بدن" اعلام کند!

آوینی که رفت، آنهایی که سال های جنگ از قم آن طرف تر را ندیدند، تازه فهمدند "فکه" هم روی نقشه دیدنی است.
پای آوینی که بر مین گل کرد، تازه آنهایی که می گفتند "چرا جنگیدیم؟" متوجه شدند که فکه بخشی از خاک ایران اسلامی است و این پیکرهای استخوانی که همچنان بر دوش ها روانند، از این سوی مرز، یعنی داخل کشور خودمان می آیند. یعنی دشمن تا آخرین روزها حتی، در خانه مان جا خوش کرده بود تا نقشه را جعل کند که نتوانست.

آوینی که خونین شد، ما هم تازه یاد رفیقان مان افتادیم که پیکرشان را بر خاکریز جای گذاشتیم.
آوینی که شهید شد، حضرات رضایت دادند تا فیلم اولین سری عملیات تفحص و کشف شهدا را از طبقه بندی "خیلی محرمانه" خارج کنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فکه، چه خبر هاست هنوز؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/٢٠

همه هفته، هنگام نماز جمعه، در "چهارراه لشکر" (مقابل مسجد دانشگاه تهران که بچه های لشکر 27 زمان جنگ همه قرارها و دیدارشان آن جا بود) می دیدمش.
صدای گرمش در روایت فتح، آن قدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم.

روز جمعه 28 اسفند ماه 1371، به آرزوی دیرینه ام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمت های روایت فتح در سال های گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم.

خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبه باغچه نشست.
چهارراه لشکر خلوت بود. نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعه سال را زودتر از دفعات قبل به نماز جمعه بروم.

سجاده را بر زمین گذاشتم، بر لبه باغچه نشستم. دقایقی نگذشته بود که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجاده اش را کنار سجاده من پهن کرد، نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظه ای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بی هیچ تکبری و با اخلاصی بسیجی وار، و لبخندی زیبا، جوابم را داد.

نشست کنار من روی جدول. چشمانش از لبنانش تشنه تر بودند. و گوش هایش هم. همه را می پایید.
وقتی گفتم:
- آقا سید، نفست خیلی حقه. صدات گرمه. خدا خیرت بده.
محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذر خواست و گفت:
- ما که کاری نکردیم ...

 هر که را با دست نشان می دادم و از رشادت هایش در جنگ می گفتم، با چنان نگاه نافذی او را دنبال می کرد که انگاری دارد حرکاتش را ضبط می کند.
خوب می شد از چهره اش خواند که با هر نگاه، برنامه ای از روایت فتح در ذهنش نقش می بندد.
دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، نان را به نرخ سال 60 می خورد.

با همتی که داشت، شاید که می توانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند. اما او، از همه دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجی ها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مشتی از خاک جبهه را به مشتی طلا نمی داد و همان بود که لحظه ای آرام و قرار نداشت.
همین طور که نشسته بودیم و می گفتیم و می گفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم:
- آقا سید، حواست رو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرف مون، خوب بهش دقت کن.
- مگه چیه؟
- بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من می گم.

آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلک هایی نزدیک به هم، به زور آدم را نگاه می کردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کت چروکیده و رنگ و رو رفته اش برد و به هر کدام مان یک شکلات داد. با همان لهجه غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همین کار را انجام بدهد، که داد.

وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را می خورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت:
- اون کی بود؟
و گفتم:
- اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست.
 وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت:
- واقعا خوراک یه برنامه خوبه. چه طوری می شه اون رو پیداش کرد؟
- همین جا. هر هفته همین جاست. خواستی، باهاش هماهنگ می کنم بشینید پای حرفاش.
و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ...

سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چند سال پیش، خسته و دل شکسته از روزگار، در گوشه ای از این شهر غبار گرفته، خفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید:
- حاجی، تو کی بودی؟

 و این، همه آن چیزی است که آن روز جمعه، برای سید مرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم.
 

از "قاچاقچی" تا "بلدچی"

من نمی دونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم. آخه پیر بود. سنش کم نبود. چه جوری برم بهش بگم:
- ببخشید برادر ... این بچه ها راست میگن که شما زمان شاه، "قاچاقچی" بودید؟

خب فکر می کنید چی بهم می گفت؟
- به تو چه بچه ...
- اصلا تو غلط می کنی در مورد من این جوری حرف می زنی ...
- خجالت نمی کشی با من که همسن پدرتم، این جوری حرف می زنی؟
- اصلا به شماها چه که من چیکاره بودم؟
- بودم که بودم ... امروز مثل همه‌ شما، مثل خود تو، لباس بسیج تنمه ...
- اصلا تو روت میشه توی روی کسی که اومده جبهه تا جونش رو فدا کنه، این حرفا رو بزنی؟
- ...

 خب ... خب. غلط کردم. اصلا ازش نپرسیدم. ولی خب قیافه اش تابلو بود. موهای حنا زده‌ ژولیده، چهره‌ سیه چرده، سبیل های سیخ سیخی لای دندونایی که از بس لب به سیگار زده، سیاه سیاه شده بودند ... اصلا اینها هیچی، دستانش ... از روی دستانش تا بالا، همش خالکوبی بود.

 رستم و سهراب، زال و تهمینه ... خلاصه یه شاهنامه‌ی کامل روی بدنش خالکوبی کرده بود. کافی بود تا برای وضو گرفتن آستینش رو بالا بزنه ...

 آخ گفتم "وضو" ...
آره ... وضو هم می گرفت ... وضوی خالی که نه، کنار بقیه، شونه به شونه‌ی بچه ها، نماز هم می خوند. تازه، توی دعا توسل و زیارت عاشورا هم می اومد، یه گوشه می نشست و با دستمال یزدی سبز و بنفشش، اشکاش رو پاک می کرد ...

 ولی خب خیلی بو می داد. اصلا انگار خود کارخونه‌ی دخانیات نشسته بغلت. نمی شد تحملش کرد. مخصوصا وقتی می خواست باهات روبوسی کنه. وقتی می خندید، ته حلقش معلوم بود. همون چند تا دندونی هم که داشت، اون قدر سیاه و لت و پار بودند که دلت نمی اومد صورتش رو ببوسی.

 می گفتند زمان شاه، قاچاقچی بوده. نه قاچاقچی مواد مخدر، که از راه های سخت و پر پیچ و خم کوهستان های غرب کشور بخصوص قله "بمو"، اجناس و لوازم از عراق می آورده و می برده.

جنگ که شد، مثل همه مردم، ههم اون چه رو ناشایست می پنداشت، به کناری نهاد و با رزمندگان اسلام همراه شد.

حالا دیگه حاجی، برای خودش شده بود "بلدچی". هر جا بچه های اطلاعات و عملیات گیر می کردند، او بود که راه گشاشون می شد و اونا رو تا پشت خطوط عراق می برد و می آورد.

 در "هور" و در ایام آمادگی عملیات خیبر، بچه ها برای شناسایی در عمق مواضع عراق، توسط او به قاچاقچیان عراقی تحویل می شدند و چند روز بعد که کارشون را انجام می دادند، محترمانه به ایران بازگردانده می شدن و عراقی ها به او می گفتند:

- حاجی جون، بیا امانتی هات رو تحویل بگیر.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/۱٥

20 سوالی جنگ

حالا که دور دور جایزه بگیری، مسابقه و این حرف هاست، خب مگر ما بلد نیستیم مسابقه برگزار کنیم؟!
برای آن که سریع تر به پاسخ سوالات زیر برسید، کافیست نامه امام خمینی (ره) درباره پذیرش قطعنامه 598 که سه سال پیش آقای هاشمی رفسنجانی بعد 18 سال منتشر کرد، یک بار دیگر مطالعه کنید.
بقیه پاسخ ها را هم فقط با کمی دقت می توانید حدس بزنید.

جایزه این مسابقه برای همه شرکت کنندگان:
- زیارت رایگان مزار شهدای گمنام و مفقود در گلزار شهدای سراسر کشور.
- بوسه بر قدوم پاک پدران و مادران بزرگواری که جگر گوشه های خویش را خالصانه در راه اسلام فدا کردند.
آنان که نه دنبال منافع مادی، پست و مقام و ... بودند و از خدایشان بود که برای یافتن پاره دل خویش، رمل های پر از مین و سیم خاردار فکه را با دست خویش بکاوند. نه مثل بعضی مدعیان، مخفیانه برای زیارت فرزند ناخلفشان، به فرانسه و کاستاریکا بروند و ...
- و یکصد سلام و صلوات بر روح پاک و مطهر شهدای گمنام و امام شهیدان.

1 - چه کسی در ماه های آخر سال 1366 با توجه به کم کاری برخی مسئولین، فرمود:
"به زودی خداوند 2 نعمت را از ما خواهد گرفت، نعمت جهاد و نعمت شهادت."

امام خمینی (ره)
حضرت آیت الله خامنه ای
شهید آیت الله بهشتی
استاد شهید مطهری

2 - چه کسی پس از آزادی خرمشهر، بدون اطلاع امام، نیروهای ایرانی را به لبنان فرستاد که منجر به اسارت 4 گروگان ایرانی بخصوص حاج "احمد متوسلیان" شد و امام دستور بازگشت نیروها را داد و فرمود: "راه قدس از کربلا می گذرد"؟
هر سه
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی

3 - چه کسی با وجود عدم رضایت امام نسبت به حضور او در خط مقدم جبهه های نبرد، همواره با کسب اجازه از امام، در کنار رزمندگان اسلام و با حضور خود در سنگرها، گرمی بخش محفل و تقویت روحیه آنان می شد؟
حضرت آیت الله خامنه ای
مرحوم سید احمد خمینی
سید حسن خمینی
هر سه

4 - پسر چه کسی در سال های جنگ، در سوئیس درس می خواند و مهندسی گرفت و امروز پدرش می گوید: "فرزندم جانباز شیمیایی است."
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی
هر سه

5 - پسر چه کسی به آمریکا گریخت و اسناد و اطلاعات مملکت را به سازمان سیا داد ولی با تلاش پدر خود، محترمانه به ایران بازگشت، در محرمانه ترین پست مشغول به کار شد و همه آن چه را از او خواسته بودند، برداشت و دوباره به آغوش اربابانش گریخت؟
محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
هر سه

6 - چه کسی در ماه های آخر جنگ، یکی از مسئولین عالی رتبه مملکتی، خطاب به او و همقطارانش فرمود:
"اگر یک مو از تن صدام در تن شما بود، جنگ را چند باره برده بودیم."

محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

7 – "صدام یزید کافر"، در ماه های آخر جنگ، در نامه هایش چه کسی را "برادر عزیز" خطاب کرد؟
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه

8 - چه کسی در برابر فرموده امام که با شنیدن ورود ناوهای آمریکا به منطقه فرمود: "اگر من جای شما بودم، با آر.پی.جی اولین ناو آمریکا را می زدم"
پاهایش لرزید، تته پته کرد و گفت: "یعنی شما می گویید ما این کار را بکنیم؟"
که امام فرمود: "نخیر. گفتم اگر من جای شما بودم این کار را می کردم."
و آنها هم از خدا خواسته، نفس راحتی کشیدند و این کار را انجام ندادند؟

محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

9 - چه کسی در ماه های آخر جنگ، برای امام نامه نوشت و مدعی شد: "مردم خسته شده اند و دیگر به جبهه نمی روند."
ولی با آغاز عملیات مرصاد و حضور عظیم مردم در جبهه ها، امام فرمود: "اگر می دانستم این همه نیرو به جبهه می رود، قطعنامه را نمی پذیرفتم."
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه

10 - چه کسی در ماه های آخر جنگ، برای امام نامه نوشت و مدعی شد که بودجه مملکت به زیر صفر رسیده است، تا دستی در پر کردن جام زهر قطعنامه 598  داشته باشد؟
میر حسین موسوی
هاشمی رفسنجانی
محسن رضایی
هر سه

11 - چه کسی برای امام نامه نوشت و مدعی شد "تا 5 سال آینده هیچ پیروزی ای نخواهیم داشت و ..." که نامه اش منجر به زهرنامه 598 شد؟
محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

12 - چه کسی با نوشتن نامه ای برای امام، زمینه های تحمیل قطعنامه 598 را آماده کرد، ولی در آخر نامه خود مدعی شد: "با همه اینها، من معتقدم که هنوز هم باید جنگید" که امام در جوابش گفت: "این شعاری بیش نیست."
محسن رضایی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

13 - فرزندان کدامیک از این حضرات، در جبهه مفقود الاثر شده و مادرش همچنان چشم انتظار بازگشت جگر گوشه اش است؟
هیچکدام
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی

14 - فرزند کدامیک از گزینه های زیر، در جنگ شیمیایی شده ولی بنیاد شهید او را جانباز محسوب نکرد و سرانجام بر اثر عوارض گازهای شیمیایی شهید شد و حضرات بعد از مرگش برای او پرونده شهادت تشکیل دادند؟
هیچکدام
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی

15 - فرزند چه کسی به بهانه حضور در جبهه، به ادعای این که "حق من است" بنیاد شهید، بنیاد جانبازان، بنیاد مستضعفان و ... را غارت کرد و همچنان مشغول است؟
مهدی کروبی
هاشمی رفسنجانی
محسن رضایی
هر سه

16 - چه کسی در سال های جنگ، در بنیاد شهید، برای همسران شهدا "زندان زنان" برپا کرد و به اذیت و آزار آنان مشغول بود؟
مهدی کروبی
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
هر سه

17 - فرزند کدامیک از حضرات، حافظ یا قاری و یا مانوس با قرآن است؟
هیچکدام
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی

18 - فرزندان چه کسی از رانت پدر خود استفاده کرده و از همان زمان جنگ، به تجارت و سیاحت و ... در داخل و خارج از کشور مشغول بوده و هستند؟
هر سه
هاشمی رفسنجانی
مهدی کروبی
محسن رضایی

19 - چه کسی با گذشت دو سه سال از پایان جنگ، تصمیم گرفت به تقلید از صدام، یک روز را به عنوان "روز مفقودین" اعلام کند و جست وجو وکشف شهدای مفقود را متوقف کند و مادران را همچنان چشم انتظار جگر گوشه هایشان بگذارد؟
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه

20 - چه کسی در برابر تفحص و کشف پیکر شهدا و تشییع آنان در شهرها، گفت: "جلوی این کاروان های مرگ را بگیرید"؟
هاشمی رفسنجانی
میر حسین موسوی
محسن رضایی
هر سه




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/۱۳

صدایش خیلی دل نشین و آرام بخش بود. به قول آن عزیز دل:
"حتی اگر از عملیاتی ناکام و شکست خورده برنامه می ساخت و سخن می گفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقه خود احساس می کردیم."

خیلی دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم.
فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حمله ها آن چنان پر حجم نشده بود.

هنوز حاج آقا "زم" - رئیس آن روز پالایشگاه و حوزه هنری و میلیاردر و قهوه خانه دار و ... امروز -  آوینی را از حوزه هنری اخراج نکرده بود.

حاج آقا زم بدون عبا و عمامه در رستوران سنتی مستضعفی اش!

هنوز روزنامه "سه قطره خون" مسیح – مثلا روزنامه جمهوری اسلامی – دست به تکفیر سید نزده بود و به هزار و یک اسم و عنوان، علیه او بیانیه صادر نمی کرد.

هنوز قهرمان رالی کامیون رانی کانادا "محمد هاشمی رفسنجانی بهرمانی" رئیس وقت جعبه جادو، هنوز دستور ممنوعیت پخش روایت فتح و بخصوص صدای او را از تلویزیون، نداده بود.

دم غروب بود که با دو سه تا از دوستان اهل ادب و هنر! روی تخت های حیات حوزه هنری نشسته بودیم و چایی سر می کشیدیم.
از دور کسی پیدا شد که با دیدنش خیلی ذوق کردم. دومین باری بود که می دیدمش. چند روز قبل، همین جا برای اولین بار دیده بودمش.
جلو که آمد، طبق عادت، با همه سلام و احوال پرسی کرد. به ما که رسید، به احترامش برخاستم و با لبخند، با او دست دادم. بغل دستی ام اما، همچنان دود سیگار از همه سوراخ هایش بیرون می زد، برنخاست و در برابر سید مرتضی آوینی که دستش را دراز کرده بود، با بی اهمیتی فقط دست داد ولی رویش را برگردانده بود.

سید چند قدمی دور نشده بود که مثلا دوست ما، شروع کرد به فحاشی و هر چه فحش ناموسی از دهان ناپاکش خارج می شد، نثار سید کرد. هر چه گفتم:
- مرد مومن، اگه حرف ها و نظراتش رو قبول نداری، به خودش فحش بده. به ناموسش چیکار داری.
که او وقتی دید من ناراحت شده ام، لج کرد و بدتر و رکیک تر فحش داد.

وقتی فروردین 1372 سید مرتضی در بیابان های فکه رفت روی مین و آسمانی شد، یکی از اولین کسانی که در وصف سید مرتضی زور زد و مقاله نوشت، همو بود.
وقتی دیدم عکسی بزرگ از سید در اتاقش زده و درباره وجنات و حسنات سید منبر می رود، یاد آن غروب تلخ افتادم و فقط سوختم.

ادامه دارد




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/۱۳

دوست بزرگی می گفت:
"آن قدر کوچک نشو، که توی دنیا جا بشی!"

10 سال پیش، هنگامی که برای جشنواره داستانی بسیج در تبریز بودیم، سردار "مجید رجبی معمار" – این که کجا و چگونه سردار شده، از خودش بپرسید چون من کوچک تر از آنم که بدانم! – را که آن روزها، علاوه بر دیگر پست و مشاغل، بر جایگاه شهید آوینی در روایت فتح نیز تکیه زده بود، دیدم. فقط و فقط، از باب "امر بمعروف و نهی از منکر"، او را کشیدم کنار و فقط به خودش گفتم:
- به عنوان یک برادر دینی، می خواهم نهی از منکرت کنم.
که او خندید و با روی گشاده گفت:
- بفرمایید.
که گفتم:
- برادر، فکر نکنم شهید آوینی در روایت فتح، اتومبیل "اوزموبیل" 40 میلیون تومانی سوار می شد!
که طفلک، تازه وضو گرفته بود و داشت بند ساعتش را می بست که جا خورد و نتوانست آن را ببندد. گفت:
- چطور مگر؟
که خونسرد، گفتم:
- هیچی. چون شنیده ام وقتی برای سخنرانی در مساجد و پایگاه های بسیج می روی، با پژو می روی، ولی خودت یک دستگاه اوزموبیل 40 میلیون تومانی داری و با آن این طرف و آن طرف می روی. فکر نکنم اینها با آن چیزی که ما از شهید آوینی و بچه های روایت فتح شنیده ایم، جور دربیاید.
دلم برایش سوخت وقتی گفت:
- خب شما می گویید من چیکار کنم؟
که من هم گفتم:
- هیچی. من فقط می گویم فکر کن.

و دیگر همدیگر را ندیدیم تا این که در جشنواره فیلم فجر سال بعد، شنیدم هنگامی که سر فیلم "موج مرده" حاتمی کیا بحث در گرفت، جناب آقای رجبی معمار پشت بلندگو گفته بود:
- چقدر بعضی از افراد مذهبی خشک هستند. مثلا یکی از آنها به من گیر داده بود که شنیدم ماشین آمریکایی سوار می شوی. آوینی که ماشین آمریکایی سوار نمی شد.

چند ماه بعد، وقتی که به مناسبت محرم، در موسسه روایت فتح مراسم تعزیه بود، حضرت رجبی معمار را که دیدم، پس از آن که با لبخند همیشگی و مادرزادی اش سلام و علیک کرد، گفتم:
- مرد مومن، من کی گفتم چرا ماشین آمریکایی سوار می شوی؟
که او فقط خندید که مثلا گذشته ها گذشته. ولی من ول نکردم و گفتم:
- آدم خوب است مرد باشد و حقیقت را بگوید. من گفتم چرا ماشین 40 میلیون تومانی سوار می شوی.
که او گفت:
- کجا اوزموبیل 40 میلیون تومان است؟ تو بیا همین را از من بخر 10 میلیون تومان.
که گفتم:
- بله. شما 10 میلیون تومان می خرید و با پلاک ... با آن تردد می کنید، ولی اگر یک نفر شخصی بخواهد همین اوزموبیل پلاک شده را که از عراق آورده اند بخرد، کم تر از 40 میلیون تومان است؟

(البته شما تصور کنید با  40 میلیون تومان 10 سال پیش، چه ها می شد کرد. آن روزهایی که ماشین 10 میلیون تومانی هم در تهران کم تر به چشم می آمد؛ نه امروز که ماشین 40 میلیون تومانی از پیکان هم بیشتر به چشم می خورد!)

چندی بعد، در نشریه "صبح دوکوهه" "مسعود ده نمکی" مقاله ای در همین رابطه زدم که "آوینی اوزموبیل نداشت و ..." که شنیدم بد جوری برادران همیشه رئیس را آزرده است.

گذشت. الحمدلله دیگر ایشان را ندیدم. تا این که حضرت ایشان بر مسند ریاست "شبکه قالیباف" – ببخشید شبکه تهران – و همچنین با حفظ سمت ها، مدیریت کل آثار پخش شده و نشده و ساخته و نساخته دفاع مقدس صدا و سیما تکیه زد.

سال گذشته، وقتی "مسعود ده نمکی" گفت:
- رجبی معمار خواست که بروم پهلویش. وقتی رفتم گفت: تلویزیون نمی خواهد دیگر به "مهران مدیری" سریال طنز بدهد، برای همین تو که کارگردانی ات خوب است، بیا و برای ما سریال بساز.

وقتی مسعود تبسم تمسخرانه مرا دید، ادامه داد:
- اتفاقا خیلی هم از تو تعریف کرد و گفت: چون داودآبادی قلمش خوب است، او بیاید نویسندگی کند و فیلمنامه طنز بنویسد و تو آن را کارگردانی کن.

بد جوری خنده ام گرفت. زدم پشت مسعود و گفتم:
- یکی می گفت: وقتی نفت ایران ملی شد، دولت انگلیس برای این که انتقام بگیرد، امتیاز ساخت ماشین پیکان را به ایران واگذار کرد. چون پیکان از نظر مصرف بنزین، بالاترین مصرف را داشت.

که مسعود متوجه نشد و گفت:
- یعنی چی؟ پس کی باید سریال اجتماعی بسازد؟
 و من فقط گفتم:
- ببین آقا مسعود، این آقای رجبی معمار، صد سال هم که بگذرد، انتقام داستان اوزموبیلش را از من و تو خواهد گرفت. او سایه مرا با تیر می زند. همین که گفته داودآبادی فیلمنامه بنویسد و ده نمکی کارگردانی کند، بوی بدی از آن به مشام می رسد. من حاضر نیستم نویسندگی و نشر ارزش های دفاع مقدس را به فیلمنامه نویسی طنز برای رجبی معمار بفروشم.

                

وقتی سریال "دارا و ندار" را دیدم، خیلی حرف برای نوشتن در ذهنم تلنبار شد، ولی به حرمت رفاقت، سوختم و فقط با خود گفتم:

- برادر دلسوز فرهنگ مملکت، آقای رجبی معمار! نفس راحت بکش که خوب انتقام اوزموبیلت را گرفتی!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/۱۱

اگر عمری باقی بود، ان شاءالله پست بعدی وبلاگم، 3 خاطره از شهید مظلوم "سید مرتضی آوینی" است.

اینها را برای اولین بار، در هفدهمین سالگرد آن شهید بزرگوار خواهم نوشت.

شهید آوینی

خاطره اول، از مظلومیت او قبل از شهادت و مظلومیت بیشتر بعد از شهادتش است.
خاطره دوم، از دیدار شهید آوینی، چند روز قبل از شهادتش، با یکی از "اخراجی های جبهه"، خواهد بود.
خاطره سوم هم از تشییع پیکر آن شهید و حضور آقا بر بالای تابوت اوست.

دعا کنید حس و حالی دست بدهد تا آن را بنویسم و برایتان منتشر کنم.

نترسید، هنوز آن قدر کم نیاورده ام که به "خاطره سازی" روی بیاورم.
نه با شهید آوینی رفیق بودم، نه دوست و نه همکار و همرزم که مثل ماه های آخر حیاتش، به او ظلم کنم و اشکش را دربیاورم.

من هم مثل اکثر شما، فقط او را از صدای دلنشین و نفس حقش می شناختم، وگرنه او که اصلا مرا نمی شناخت.

کلا 4 بار او را دیدم.
بار اول فقط سلام و علیک بود و بس.
بار دوم آن خاطره تلخ پیش آمد.
بار سوم هم، چند روز قبل از شهادتش، توفیقی شد با او همنشین و همصحبت شوم و با هم دیداری داشته باشیم با پیرمردی که ...
بار آخر هم زیر تابوتش بود و حضور آقا ...

بقیه اش را بگذارید برای چند روز دیگر.
منتظر باشید.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/۱۱

آذر ماه 1365، چیزی نمانده بود به عملیات "کربلای 5" که "علی زنگنه" جوان ساده دل، پاک و در عین حال شجاع، که قبلاً در گردان شهادت با او همرزم بودم نیز به واحد آر.پی.جی آمد. بچه‌هایی که در عملیات بدر همراه با علی در واحد آر.پی.جی بودند، از رشادت و حماسه آفرینی او زیاد صحبت می‌کردند و این‌که در آن عملیات، چندین تانک را منهدم کرده بود. علی، خیلی دل رحم و هم زود رنج بود.

شب در چادر نشسته بودیم که علی از چادر مسئولین واحد بیرون آمد و وارد چادر خودمان شد. بغض گلویش را گرفته بود. اشک در چشمانش حلقه زده بود. نمی‌توانست خودش را کنترل کند. قرآن ها در جلوی‌مان باز بودند و طبق روال هر شب، در حال قرائت سوره‌ی واقعه بودیم. نگاهی به همه‌ی بچه‌ها انداخت. خوب که همه را از نظر گذراند، گفت:
ـ باشه دم تون گرم. من چه بدی ای در حق تون کردم که می‌رین پهلوی برادر یاسر می‌گین علی همش شوخی می‌کنه، اذیت می‌کنه. خب اگه من بد هستم، اول به خودم بگین. من همه‌ی شما رو دوست دارم. ( گریه‌اش درآمد و ادامه داد) به خدا من خاک پای همه‌تونم. من اگه شوخی می‌کنم، واسه‌ی ‌اینه که می‌خوام خوش باشیم.

سراسیمه از در بیرون رفت، چند جفت پوتین در دستش بود که وارد چادر شد. در حالی که اشکش همچون باران بهاری جاری بود، وسط جمعی که دور نشسته بودیم، ایستاد. کف خاکی پوتین ها را به سرو صورتش مالید، بوسید، به لبانش کشید و گفت:
ـ من خاک پاتونم، من غلام تونم. به خدا افتخار می‌کنم خاک کف کفشاتون رو بمالم به صورتم.
شهید "ابوالفضل نقاد" و شهید "ابراهیم احمد نژاد" بلند شدند و جلوی او را گرفتند. گریه‌اش شدیدتر شد. همه مات و مبهوت از آن چه می‌گذشت، به او نگاه می‌کردیم.

به‌ زور که‌ آوردیمش‌ داخل‌ چادر، رفت ‌سراغ‌ ساکش‌. زیپ‌ آن‌ را باز کرد و هر چه‌ که‌ داخلش‌ بود، وسط‌ چادر خالی‌ کرد.بچه‌ها مبهوت‌ مانده‌ بودند که‌ قصد علی‌ از این‌ کار چیست‌؟ ضبط‌ صوت‌ کوچک‌ (میکرو ضبط‌) خود را برداشت‌، رو به‌ حسین‌ کرد و گفت‌:
ـ بیا داداش ‌... از این‌ ضبط‌ صوت‌ خوشت‌ می‌اومد؟ ... بیا بگیرش ‌...نگو نه‌ ... خودم‌ دیدم‌ خوشت‌ اومده‌ بود.
دست‌ مرا گرفت‌ و دو بلندگوی‌ استریویی‌ کوچک‌ ضبط‌ را میان ‌دست هایم‌ گذاشت‌ و گفت‌:
ـ بیا داداش‌ جون‌، اینم‌ مال‌ تو ... ضبطش‌ مال‌ اون‌، بلندگوش‌ مال‌ تو. تو ضبط‌ داری‌. اینم‌ می‌دم‌ هر وقت‌ باهاش‌ نوارای‌ آهنگران‌ رو گوش ‌کردی،‌ یاد منم‌ باشی‌. اون‌ وقت‌ برام‌ فاتحه‌ بخونی‌.
گریه‌ام‌ گرفته‌ بود. چرا این‌ جوری‌ می‌کرد. پیراهن‌ کره‌ای‌اش‌ را به ‌یک‌ نفر داد. شلوار نویش‌ را به‌ دیگری‌. جز یک‌ دست‌ لباس‌، دیگر چیزی‌ داخل‌ ساکش‌ نبود. آن‌ وقت‌ بود که‌ لبانش‌ به‌ خنده‌ باز شدند. ولی‌ اشک‌ هنوز از گوشه‌ی‌ چشمانش‌ جاری‌ بود. رو کرد به‌ بچه‌ها و با تبسمی‌ زیبا گفت‌:
ـ حالا از من‌ راضی‌ هستید‌؟ به‌ خدا چیز دیگه‌ای‌ ندارم‌، وگرنه‌ برای ‌یادگاری‌ می‌دادم‌ به‌ شما ... ولی‌ خدا وکیلی‌ اگه‌ به‌ هر کدوم‌ از شما بی‌تربیتی‌ یا بی‌ادبی ‌کردم،‌ من رو ببخشید‌ و حلالم‌ کنید‌ ... خدا وکیلی‌ حلالم ‌کنید ‌... باشه‌؟
و حالا این‌ ما بودیم‌ که‌ با گریه‌ او را در آغوش‌ گرفته‌ و می‌بوسیدیم‌. صورت‌ زیبایش‌ بوی‌ خاک‌ می‌داد. خاک‌ کف‌ پوتین‌ بچه‌ها.

از فردای آن شب، علی دیگر علی قبلی نبود. کم تر شوخی می‌کرد و دیگر خنده مثل همیشه، بر لبانش نقش نداشت.

میانه‌ی‌ عملیات‌ کربلای‌ پنج‌، دو سه‌ تا ازبچه‌های‌ واحد آر.پی.‌جی‌ را در اردوگاه‌ کارون‌ دیدم‌. خبر شهادت‌ حیدرنژاد، احمدنژاد، حیدر دستگیر، قیداری‌ و ... را شنیدم‌، ولی‌ تا سید محسن‌ موسوی گفت‌:
- علی‌ زنگنه‌ هم‌ پرید ...
بغضم‌ که‌ تا آن‌ لحظه‌ فرو خورده‌ بودمش‌، ترکید. این‌ یکی‌ دیگر با بقیه‌ فرق‌ داشت‌. پرسیدم:
‌- چه‌ جوری‌ شهید شد؟
سید سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و گفت‌:
ـ شب‌ قبل،‌ تا صبح‌ پیاده‌ روی‌ کرده‌ بودیم‌ تا رسیدیم‌ وسط‌ خاکریزهای‌ مقطّعی‌ عراق‌. طول‌ هر کدام شون‌ صد متر بود و وسط شون ‌فاصله‌ای‌ بدون‌ خاکریز. نماز صبح‌ رو که‌ خوندیم‌، با صدای‌ تانکا که‌ به ‌طرف‌ خاکریز می‌اومدن‌، آماده‌ی حمله‌ شدیم‌. میدون‌ وسیع‌ و صافی‌ جلوی ‌رومون‌ بود. تا چشم‌ کار می‌کرد تانک‌ بود که‌ می‌اومد به‌ طرف ما‌. قرار شد بچه‌ها برن اون‌ طرف‌ خاکریز و هر کدام‌ تانکای‌ جلویی‌ رو هدف ‌بدن. همه‌ی بچه‌ها که‌ سی‌ چهل‌ نفر بیشتر نمی‌شدیم‌، توی‌ دشت‌ که‌ ازکف‌ دست‌ صاف تر بود، پخش‌ شدند و جلوی‌ تانکای‌ وحشت ناک‌ سینه ‌سپر کردند. جداً سینه‌ سپر کردند. نه‌ خاکریزی‌ بود، نه‌ چاله‌ یا سنگری‌ که ‌بشه‌ توش‌ پناه‌ بگیرن‌. همه‌ شده‌ بودند‌ آر.پی.‌جی‌ زن‌. هر کی‌ یه‌ قبضه‌ی ‌آر.پی‌.جی‌ پیدا می‌کرد، دو سه‌ تا گلوله‌ برمی‌داشت‌ و می‌رفت‌ جلو.
یه‌ تانک‌ خیلی‌ داشت‌ به‌ خاکریز نزدیک‌ می‌شد؛ علی‌ هم‌ از شکاف ‌وسط‌ خاکریز مدام‌ در حال‌ شلیک‌ گلوله‌ بود. تا دید تانک‌ داره‌ نزدیک‌ می‌شه‌، پرید اون‌ طرف‌ خاکریز و در حالی‌ که‌ موشک‌ رو روی‌ آر.پی.‌جی ‌گذاشته‌ بود، رو به‌ روی‌ تانک‌ عراقی‌ صاف‌ وایساد. تانک‌ از حرکت‌ ایستاد و لوله‌اش ‌رو به‌ طرف‌ او نشانه‌ رفت‌. هنوز فریاد الله ‌اکبر علی‌ کامل‌ نشده ‌بود که‌ گلوله‌ی مستقیم‌ تانک‌ وسط‌ پاهاش‌ روی‌ زمین‌ منفجر شد و از علی ‌بجز مقداری‌ گوشت‌ و خونابه‌، چیزی‌ به‌ زمین‌ برنگشت‌.

ده‌ سال‌ بعد، زمستان‌ 75، مقداری‌ استخوان‌ شکسته،‌ همراه‌ پلاکی‌ ترکش‌ خورده‌ از بدنی‌ بازگشت‌. شماره‌ی پلاک‌ را که‌ استعلام‌ کردند، با ماژیک‌ آبی‌ بر روی‌ پرچم‌ سه‌ رنگ‌ کشیده‌ شده‌ روی‌ تابوت‌ نوشتند:
"علی‌ زنگنه‌ ـ قرچک‌ ورامین‌
شهادت‌ دی‌ 1365 عملیات‌ کربلای‌ پنج‌ ـ شلمچه‌"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/۸

نمی دام اسم این را چه خواهید گذاشت و برداشت تان چیست.
فقط یکی از هزاران را برایتان می نویسم.
این خاطره کوتاه، مربوط به تابستان 1361 و عملیات رمضان است.
داستان عشقی نیست. لیلی و مجنون هم در کار نیستند!
من بودم و مصطفی. فقط
"مصطفی کاظم زاده"، یکی دو ماه بعد، مهر 1361 با چشمانی کاملا باز، در منطقه سومار وقتی پرید و رفت، مرا با کوهی از غم جان سوز تنها گذاشت؛ که هنوز داغش التیام نیافته.
این روزها بد جوری دلم هوایش را کرده.
به امید خدا، اگر توفیقی شد کتاب جدیدم را منتشر کنم، همه این خاطرات را آن جا خواهید خواند.
بخصوص دوستی و جدایی من و مصطفی را.
فعلا این بخش کوتاه را داشته باشید تا با دوستی های عاشقانه زمان جنگ بیشتر آشنا شوید تا دریابید امروز کوچه های دل تنگی را به کدامین امید می گردیم و دل ما تنگ چی و کیست!

هنگام سحر، کنار پدر و مادرم سر سفره نشسته بودم. در این فکر بودم که خبر رفتن دوباره ام به جبهه را بدهم. هنوز دومین لقمه را در دهان نگذاشته بودم که رادیو دعای سحر را قطع کرد و مارش مهیج عملیات پخش کرد. نزدیک بود گریه‌ام بگیرد. تحمل شنیدنش را نداشتم. مادرم از برق چشمانم متوجه شد و گفت:
- حالا که جنگ تموم نشده ... ‌سحریت رو بخور. نترس می‌رسی ... تا تو نری، جنگ رو تموم نمی‌کنن.
لقمه از گلویم پایین نمی‌رفت.
شب، بعد از نماز مغرب و عشا با مصطفی از مسجد خارج شدیم. نسیم خنکی می‌وزید. سعی کردم به چشمان او نگاه نکنم. خیلی گرفته بود. آن قدر پکر بود که ترسیدم اسمی از جبهه ببرم. عصبانیتش را ظاهر نمی‌کرد، ولی می‌دانستم از درون می‌سوزد. به چهارراه سی‌متری نارمک که رسیدیم، سعی کرد به بهانه‌ی نگاه به ماه، سرش را بالا بگیرد؛ شاید قصدش این بود تا از جاری شدن اشکش جلوگیری کند. نگاهی زیرچشمی انداختم. آرام سرش را به طرفم برگرداند. در حالی که دستم را فشار می‌داد، بریده بریده در حالی که بغض از میان کلماتش فوران می کرد، گفت:
- ولی حمید ... درستش نیست، مگه خودت نگفتی صبر می‌کنی با هم بریم؟
هیچ توجیهی نداشتم. راست می‌گفت، اما من که نمی‌توانستم صبر کنم تا اواخر شهریور که امتحانات تجدیدی او تمام شود. وقتی سرکوچه‌شان می‌خواستم از او جدا شوم، به دنبالم آمد. گفتن فایده نداشت، با هم تا دم خانه‌ی ما رفتیم. هنوز بغضش نترکیده بود و انتظار جواب می‌کشید. در را که بستم، لحظه‌ای به دیوار تکیه دادم. می‌دانستم چه می‌کشد.
همه‌ی اهل خانه خواب بودند. یک راست رفتم طبقه‌ی بالا. لباس زیر، سوزن نخ، قرآن و رساله‌ی احکام جیبی، پیراهن نظامی، ناخن‌گیر، حوله، دوربین، عکاسی 126 به همراه چند حلقه فیلم و چند تایی عکس چسبی امام، همه را توی ساک جا دادم. حال خوابیدن نداشتم. الکی با وسایل ور رفتم. چند بار ساک را خالی کردم و دوباره چیدم. زمان خیلی سخت می‌گذشت.
صدای کوبیده شدن در، از خواب بیدارم کرد. مادرم بود که ملایم بر در می‌کوبید. فهمیدم وقت سحری است. پایین رفتم و داخل آشپزخانه، دور سفره‌ی کوچک، در حالی که به رادیو چسبیده بودم، نشستم. پدرم با ولع خاصی به سیگار پک می‌زد. معلوم بود دارد همه‌ی عصبیتش را با دود سیگار غورت می دهد.
با اذان صبح به طرف مسجد راه افتادم. نماز جماعت که تمام شد، منتظر تعقیبات نشدم، به گوشه‌ای رفتم و به دیوار تکیه دادم. آن قسمت از مسجد مختص من یکی شده بود؛ گاهی که دیر می‌رسیدم، هر کس آن جا نشسته بود خودش به زبان خوش بلند می شد، وگرنه مجبور می شدم با خواهش و تمنا بلندش کنم.
علی گفت: "قرار شد محمود ‌داداش حسین با ماشین ما رو برسونه لانه."
قرار را برای ساعت 7 صبح گذاشتیم و از مسجد خارج شدیم.
ساعت شش و نیم صبح بود. با این که خانه‌ی حسین چسبیده به خانه‌ی ما بود، باز دل دل می کردم. انگار می‌ترسیدم آنها بروند و من جا بمانم. انتظار بدجوری عذابم می‌داد. با خود گفتم:
"کاش می‌شد شیشه‌ی ساعت رو شکست و با دست زمان رو جلو کشید."
به داخل حیاط که رفتم، احساس عجیبی بهم دست داد. در را که باز کردم، چشمم به پیکان قرمز رنگ محمود افتاد. سرم را که برگرداندم، مصطفی را دیدم که روی پله‌ی جلوی خانه نشسته بود. با تعجب گفتم:
- ای بابا، تو این جا چیکار می‌کنی؟ نکنه از دیشب همین جا خوابیدی، هان؟
آرام بلند شد و سلام کرد. دستش را که آورد جلو، با صدایی لرزان گفت: "حمید اگه می‌تونی نرو، دلم خیلی شور می‌زنه."
لبخندی زدم و گفتم: "مگه چیزی شده که دلت شور می زنه؟ تازه، جنگ همینه دیگه، تفریح که نمی‌رم."
جلوتر که آمد، زل زد توی چشمانم و گفت:
- دیشب خواب دیدم یه وانت تویوتا اومد توی خیابون وصال که عقبش دو نفر دراز کشیده بودند. جلو که رفتم، دیدم یکی از اونا تویی که تیر خورده بود به رون پات و خون همه جات رو گرفته بود.
مثل همیشه در برابر این گونه خواب ها، قهقهه زدم و گفتم: "خیرباشه ان شاالله ... خدا کنه خوابت درست باشه ولی تیر بخوره توی سرم نه پام، تا از دست تو یکی راحت بشم."

جلوی لانه‌ی جاسوسی غلغله بود. ورودی اعزام نیرو در قسمت شمال لانه قرار داشت. بعضی از مادر و پدرها برای خداحافظی آمده بودند. مادری کیسه‌ی پر از میوه را به زور در ساک پسرش جا می‌داد. پدرها خیلی خودشان را نگه داشته بودند. پدر من هم همین طور بود. تا به حال گریه‌اش را ندیده‌ام. فقط هنگامی که در خرمشهر مجروح شدم، در اولین لحظه‌ی ملاقات مان توانستم از سرخی چشمانم بفهمم که سیر گریه کرده است.
با محمود خداحافظی کردیم که برود. حسین، رضا و علی با مصطفی هم خداحافظی کردند. می‌دانستم منتظر فرصت است. همه‌ی بچه‌های محل، آنهایی که اهل جبهه بودند رفته بودند و فقط ما چهار نفر مانده بودیم. با رفتن ما، مصطفی بد جوری تنها می‌شد. حالش گرفته بود. دلم به حالش سوخت. درد ماندن را آن جا فهمیدم. دستم را که به طرفش دراز کردم، مکث کرد. دست های مان که در هم گره خورد، سعی کردم لبخندی ساختگی بزنم. او هم خندید، اما سرد. به دنبال شوخی‌ای ذهنم را کاویدم تا بلکه با خوشی از هم جدا شویم؛ ناگهان از دهانم پرید:
- آقا مصطفی ... با اجازتون این دفعه دیگه شهید می شم.
آمدم ابرو را درست کنم، چشم را کور کردم! مصطفی گفت:
- حمید ... توی چشمای من نگاه کن ...
زل زدم توی چشمانش. اشک محاصره‌شان کرده بود. خورشید به صورت نقطه‌ای سفید و نورانی در سیاهی چشمانش برق می‌زد. لبانش می‌لرزید؛ همین طور چانه‌اش. وای اگر بغضش می‌ترکید چه صدایی داشت. با نگاهش می‌خواست فحشم بدهد که چرا این حرف را زده‌ام. لبخند تلخی زد که همه‌ی چهره‌اش با او همراه شد و گفت:
- حالا که داری می‌ری، ولی بهت بگم ... تو صبح جمعه میایی تهران.
با تعجب گفتم: "مگه مخم تاب داره؟ امروز تازه شنبه ‌است، اون وقت تو می‌گی جمعه میام تهران؟"
نگاهش را در چشمان من زل کرد و گفت: "حمید جون، تو رو خدا هر طوری شده باید پونزدهم شهریور که دیگه امتحانای من تموم می شه، بیایی تا با هم بریم جبهه."
با تعجب گفتم: "ببین حضرت آقا، من الان که برم، حداقل تا سه ماه دیگه برنمی گردم. تازه اگه شهید نشم؛ اون وقت چه جوری پونزدهم شهریور بیام تو رو با خودم ببرم جبهه؟"
بر خلاف دقایق پیش که ملتمسانه گفت زود برگردم، قاطعانه گفت:
- تو جمعه برمی گردی، صبر کن می بینیم.
وقتی سعی کردم بخندم و با ادا و اطوار گفتم: "خواب دیدی خیر باشه."
چیزی نگفت و تنها به روبوسی اکتفا کرد. از نگاه هایش می ترسیدم. هم می ترسیدم، هم حساب می بردم. از قاطع گفتنش که تا جمعه برمی گردی تهران، بر خود ترسیدم.
چند وقتی بود که افکار همدیگر را می خواندیم. من خیلی ضعیف بودم، ولی او به سادگی، هر آن چه در ذهن داشتم، جلویم می گفت. همین چند وقت پیش، وقتی در خانه‌ی ما نشسته بودیم، نگاهش را که به چشمانم دوخت، با خنده گفت:
- الان می خوای بری مسجد پهلوی داود و بهش بگی ...
رنگم پرید. هر آن چه را می خواستم بگویم، گفت. کم می آوردم و زبانم بند می آمد.
الان هم چشمانش درست همان حالت را داشتند. پشت سرم، نگاه اشک آلودش را احساس می کردم. وارد لانه جاسوسی که شدم، هنوز نگاه‌های مان به هم بود تا این که در بزرگ آهنی با قژه‌ای پشت سرمان بسته شد و همچون تیغه‌ای تیز، نگاه ما را برید.
ساعتی بعد لباس نظامی و پوتین را تحویل‌مان دادند. برای استراحت به خوابگاه کنار محوطه رفتیم و روی تخت سربازی دراز کشیدیم. خوابم نمی‌برد. بوی بد پتوهای سیاه از یک طرف و فکر این که مصطفی چه می‌کند، از طرف دیگر مانع خوابم می‌شدند. کلافه شده بودم احساس می‌کردم رگه‌ای از درد می‌خواهد وارد کله‌ام شود. خواب‌های آشفته می‌دیدم. چشمان مصطفی در آخرین لحظات مقابل نظرم بود. از حرفم پشیمان شدم. دوست داشتم بروم بهش بگویم:
- غلط کردم ... فقط خواستم یه شوخی کرده باشم ...
.......
ساعت نزدیک یازده شب عید فطر بود که ستون ما از جا برخاست و به قسمتی از خاکریز نزدیک شد تا از آن بگذرد. دشمن، از سه طرف راست، چپ و مقابل با ضد هوایی های چهار لول "شلیکا" و تیربار سنگین "دوشکا" ستونی را که از خاکریز می گذشت و وارد دشت روبه رو می شد، زیر آتش گرفته بود. شدت رگبار ضد هوایی ها خیلی زیاد بود. ناگهان سرمایی وجودم را به لرزه واداشت. نمی‌دانم چرا در مواقع اضطراب و هراس، احساس می‌کردم دست شویی دارم! خیلی سعی کردم بر این احساسم که فکر می کردم از ترس باشد، غلبه کنم. ولی دست شویی بد جوری فشار می آورد. با خودم گفتم: "اگه بخوام برم خود رو تخلیه کنم، همه می گن از ترس دستشوییم گرفته."
هر کاری کردم، نشد خودم را نگه دارم. گفتم: "به درک. هر چی می خوان بگن، از این بهتره که وسط عملیات خودم رو خیس کنم."
به کنار خاکریز که رفتم، متوجه شدم امثال من کم نیستند. بیشتر بچه ها نشسته و در حال راحت کردن بودند! به داخل ستون که برگشتم، سعی کردم زانوهایم را بر زمین بگذارم تا از لرزش شان جلوگیری کنم.
سرخی گلوله‌هایی که از بالای خاکریز می‌گذشتند، یک آن صورت ها را سرخ می‌کردند؛ وحشت به یک باره بر دلم چنگ انداخت. سعی کردم به بالای خاکریز فکر نکنم. بی توجه به شدت آتش، خودم را به سینه ‌کش خاکریز چسباندم تا از گلوله هایی که احتمال داشت رو به پایین کمانه کنند، در امان باشم.
فرماندهان گردان و گروهان در کنار قسمت کوتاه شده‌ی خاکریز نشسته بودند و تا مقداری آتش دشمن سبک می‌شد، نیروها را به آن طرف عبور می‌دادند. به نزدیکی‌شان که رسیدم، ضربان قلبم تند‌تر شد. گلوله‌ها با وزوزی تند، خاک را به هوا می‌پراکندند. نگاهم به گلوله‌های آتشین رسام بود که از بالای سرمان می‌گذشتند. همچون دسته‌ای پرستو در یک صف اما مرگبار. با خود فکر کردم چه گلوله‌ای قسمت من می‌شود؟ دوشکا، شلیکا، گیرینوف؟ با خود گفتم: "اصلا من شانس ندارم. تا حالا ساکت بود، ولی به من که رسید همه‌ی تیرها سرشان را کج کردند این طرف."
فرمانده کنار بریدگی کوچک خاکریز، چندک نشسته بود و یک آن با دست، ضربه‌ی کوچکی به پشت نیرویی که جلویش بود، می زد و آرام می گفت:
- برو.
به بریدگی خاکریز زل زده بودم که ناگهان دستی که به پشتم خورد، مرا از غوطه در افکار در هم و بر هم بازداشت. فرمانده‌ی گردان بود؛ داد زد:
- برو!
چقدر این کلمه کوتاه، عملش سخت بود. ظاهرا حجم آتش سبک تر شده بود. "یا علی" گفتم، خودم را از خاکریز بالا کشیدم و به جلو پرت کردم. تا به پایین برسم، با همه‌ی تجهیزات آویزان، چند معلق خوردم. به پایین که رسیدم، متوجه شدم خاکریز دیگری رو به رویم قرار دارد که باید از آن هم بگذرم. دیگر کسی کنار آن ننشسته بود. بی هیچ تأملی از خاکریز دوم هم گذشتم و شروع کردم به دویدن دنبال نفر جلویی. گلوله‌ها وز وز کنان مثل تگرگ آتش در اطراف مان بر زمین می‌خوردند. بیابان رو به رو یک پارچه سرخ شده بود و آتش. نگاهی هراسان به دشت انداختم. با خود گفتم: "اگر یک تکه چوب بگذارند وسط دشت، تا صبح خرد و خمیر می‌شود."
لحظه‌ای ایستادم. کسی پشت سرم نبود. گلوله همچنان می‌بارید. از همه بدتر تیرباری بود که از روی به رو ولی چسبیده به خاکریز، تیراندازی می‌کرد. گلوله‌های سرخ رو در روی مان می‌آمدند.
رویم را برگردانم که بدوم . سنگینی تجهیزات در همان قدم‌های اول نفسم را گرفت. تکانی به خودم دادم تا کوله پشتی را که آویزان شده بود، بالا بکشم. دو گلوله‌ی آر.پی.جی را که در دستم بودند، جلوی سینه میان بند حمایل قرار دادم و شروع کردم به دویدن. ناگهان رگبار سرخی در سطح زمین به طرفم آمد. سعی کردم بی‌توجه به آن بدوم. چند گلوله‌ی رسام از میان پاهایم گذشته و در پشتم بر زمین خوردند. از ترس، گرمایی در لای پاهای خود احساس کردم! با دیدن آن صحنه، پا را گذاشتم به دو. هنوز چند قدمی ندویده بودم که متوجه‌ی رگبار سرخ تیربار گیرینوفی شدم که به طور افقی رویم شلیک کرد. گلوله های رسام را دیدم که از سمت راست به طرفم آمدند که یکی از آنها از من عبور کرد. ناگهان دردی در پایم احساس کردم و با ضربه‌ی سختی به پهلو افتادم. لحظه‌ی اول گیج ماندم که چی شده. سعی کردم بلند شوم. درد کمی همراه با سوزش احساس کردم. فکر کردم پایم پیچ خورده است. کشان کشان خودم را به پشت کپه‌ی خاکی که از حرکت بولدوزر ایجاد شده بود، کشاندم و پناه گرفتم. گلوله‌های سرخ همچنان می‌باریدند. مات و مبهوت سعی کردم سرم را پشت کپه‌ی خاک پنهان کنم.
درهمان حال دراز کش، کوله‌ پشتی و تجهیزات را از خود باز کردم، بلند شدم و با وجود رگبار شدیدی که به طرفم می آمد، شروع کردم لنگ لنگان دویدن. به اولین خاکریز که رسیدم، صبر کردم آتش تیربار پشت سرم سبک تر شود. بلافاصله به آن سوی خاکریز پریدم. ناگهان چشمم افتاد به فرمانده‌ی گردان که کنار دو بیسیم‌چی نشسته بود. با پرید ن من، او که فکر کرد بود نیروی عراقی هستم، اسلحه‌اش را برداشت تا به طرفم تیراندازی کند. ترس سراپای وجودم را گرفت. داد زدم:
- نزن نزن ... خودی‌ هستم ...
وقتی فهمید مجروح شده‌ام، گفت بروم عقب.
از خاکریز دوم که پریدم آن طرف، بچه‌هایی که می‌خواستند از آن بگذرند، جا خوردند. خودم را به آمبولانس گل مالی شده‌ای که آن طرف‌تر ایستاده بود رساندم. امداد گران پیدای شان نبود. ظاهرا اولین مجروح عملیات آن شب بودم. دادم زدم:
- امدادگر ... امدادگر ...
سر نیزه را کشیدم و شروع کردم به پاره کردن شلوار. هر چه چشم انداختم جای زخم را پیدا نکردم یکی از امدادگرها با چراغ قوه روی پایم را جست وجو کرد. یک آن ترسیدم که نکند پایم پیچ خورده و یا تکه‌ی سنگی به پایم اصابت کرده، آن وقت پاک ضایع می‌شوم وخجالت زده. ناگهان روی ران پای راست، چشمم به سوراخی کوچک افتاد که خون آرام آرام بیرون می‌زد. سوراخی دیگر نیز در پشت پایم بود. گلوله از پشت پا خارج شده بود.
در حالی که درازکش بودم تا پایم را باندپیچی کنند، نگاهم به آمبولانس‌هایی افتاد که از خاکریز می‌گذشتند و همراه با نیروهای پیاده از کنار خاکریز جلو می‌رفتند. ظاهرا آن شب قرار بود آمبولانس ها از آن طرف خاکریز، موازی با ستون نیروها، به طرف جلو حرکت کنند. ناگهان یکی از آنها هدف تیر مستقیم تانکی قرار گرفت و منهدم شد. لحظه‌ای نگذشته بود که لودری بقایای آن را به کناری انداخت و راه را برای گذر آمبولانسی دیگر هموار کرد. صحنه‌ی عجیبی بود عجیب و حیرت ‌انگیز. شعله‌های آتش آمبولانس منهدم شده، منطقه را سرخ کرده بود و نیروها همچنان جلو می‌رفتند.
سوار بر آمبولانس به طرف عقب حرکت کردیم. شعله‌های آتش در آن سوی خط، در سینه‌ی مواضع دشمن، حکایت از انهدام تانک‌ها داشت. از آن جا یک راست به بیمارستان "جندی ‌شاپور" اهواز رفتیم. در بیمارستان به لحاظ این که اولین مجروحی بودم که به آن جا آورده می‌شد، دکترها و پرستارها - که در آماده باش بودند - سراسیمه به طرف آمبولانس دویدند. در حالی که به مجروحین رسیدگی می کردند، از وضعیت عملیات می پرسیدند. شب را آن جا بستری شدم. تا صبح بر تعداد مجروحین افزوده می‌شد.
صبح روز جمعه اول مرداد ماه، به خواست خودم، برگه‌ی ترخیص، یک دست لباس شخصی و یک جفت عصا از بیمارستان تحویل گرفتم. اول به خانه زنگ زدم که وقتی به مادرم گفتم که باز مجروح شده ام، خنده اش گرفت و پرسید کجا هستم که بیایند دنبالم، گفتم:
- لازم نیست چون حالم زیاد بد نیست و خودم میام.
 ساعتی بعد به ترمینال رفتم و با اتوبوس خود را به تهران رساندم. 
اولین کاری که کردم، رفتم دم خانه‌ی مصطفی که خواهرش گفت به کرج رفته است. از او خواستم تا با او تماس بگیرد و بگوید که حمید تیر خورده و به تهران آمده است.
غروب جمعه، هنگامی که عصا در زیر بغل داشتم، به همراه نادر محمدی از مسجد "جعفریه" به طرف خانه بر می‌گشتم که در خیابان با مصطفی روبه رو شدم. پس از روبوسی و احوال پرسی، با نگاهی که حال و روز اعزام را داشت، وراندازم کرد. نگاهی به عصاهای آلومینیومی که خودم را روی آنها ول کرده بودم، انداخت و گفت:
- خودتی حمید؟
که خندیدم و گفتم: نه."
وقتی پرسید: "کی اومدی تهران؟"
گفتم: "امروز صبح."
دستی به شانه‌ام زد و گفت:
- دیدی بهت گفتم تو جمعه میایی تهران!
وقتی پرسیدم:
- جون حمید، از کجا می دونستی من امروز میام تهران؟
فقط خندید و گفت:
- اگه بقیه اش رو بگم که بی مزه می شه.
و ادامه داد:
- وقتی اومدم خونه، خواهرم گفت که یکی از دوستات که عصا دستش بود، اومد در خونه و گفت که بهت بگم اون توی عملیات زخمی شده و اومده. اسمت رو یادش رفته بود. همین که گفت یه کم توپول بود، فهمیدم خودتی.
تنها که شدیم، از او پرسیدم: "مصطفی، یه چیز می گم راستش رو بگو."
- به روی چشم. شما بپرسید.
- وقتی با من خداحافظی کردی و در رو بستند، چیکار کردی؟
نخواست بگوید. ولی وقتی گفتم: "ببین، قرارمون این نبود ها. باید همه چیز رو به همدیگه بگیم."
گفت: "خب آخه چیزه، راستش خیلی حالم رو گرفتی. مخصوصا این که گفتی شهید می شی. حتی به حرف خودم که بهت گفتم تا جمعه برمی گردی، شک کردم. جلوی آقا محمود خیلی خودم رو نگه داشتم. داشتم داغون می شدم تا رسیدم خونه. یه راست رفتم تو اتاق کوچیکه‌ی خودم و زدم زیر گریه. از همه شاکی بودم. از تو، حتی از پدر و مادرم. شوخی نبود که، همه رفته بودند و فقط من مونده بودم. همش با خودم کلنجار می رفتم که مگه فرق من با شماها چیه؟ اخلاقم خیلی بد شده بود. اصلا حوصله‌ی هیچ کس رو نداشتم. حتی به مامان و بابام هم گیر دادم که چرا اجازه نمی دن من برم جبهه. مگه من چی هستم؟"
نتوانستم خودم را کنترل کنم. می دانستم الان است که سیل اشک از دیدگانش جاری شود. سریع بغلش کردم و زودتر از او، صورتش را غرق بوسه کردم و زدم زیر گریه.
چقدر برایم دل نشین شده بود. آن قدر در کنارش احساس آرامش می کردم و دلم از ندیدنش تنگ می شد که حتی هنگام دوری از خانواده‌ی خودم، این قدر احساس کمبود و دل تنگی برای کسی نداشتم. با خودم می گفتم:
- شاید این چند وقته خیلی احساسی شده ام!
بیشتر از ده روز طاقت ماندن در شهر را نداشتم. علیرغم مخالفت‌های خانواده، عصا را کنار انداخته و همراه حسین راه منطقه را در پیش گرفتم. دو هفته بعد وقتی دیدم خبری نیست، برگشتم تهران.
در تهران، کسی که از همه بیشتر انتظارم را می کشید، مصطفی بود. داشت بال درمی آورد. مثل پروانه دورم می چرخید و می گفت: "آقا حمید، دیگه این دفعه رو باید با هم بریم."
من هم مثل همیشه، با تکه های بی مزه‌ی خود، اذیتش می کردم. اصلا اذیت کردن مصطفی، حال می داد. وقتی اخم هایش در هم می رفت، تا می گفتم:
- خب باشه بابا، شوخی کردم.
می پرید و ماچ جانانه ای از گونه هایم می گرفت.
اولین کاری که کردم، وصیت نامه را که برایش فرستاده بودم، گرفتم. وقتی در طبقه‌ی بالای خانه مان نشسته بودیم و از اوضاع و احوال جبهه پرسید، گفتم:
- مصطفی، می خوای وصیت نامه ام رو برات بخونم؟
- آره آره.
وصیت نامه را خواندم و به دنبال آن، نواری را که به عنوان وصیت پر کرده بودم، گذاشتم داخل ضبط صوت. او روی زمین دراز کشیده، دست هایش را روی متکا، گذاشته بود زیر چانه اش، چشمانش را به گل های قالی دوخته بود و به وصیت نامه‌ی شفاهی من گوش می داد.
وقتی نوار تمام شد، گفتم:
- چطور بود؟
که نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. پرید طرفم و میان گریه، گفت:
- نه حمید جون، تو شهید نمی شی ...
ولی من که تازه از اذیت کردنش خوشم آمده بود، گفتم.
- نخیر. بنده شهید می شم. اصلا ببینم، اگه من شهید بشم، تو چیکار می کنی؟
- تو رو خدا حمید از این شوخی ها با من نکن.
معصومیت و پاکی، از چشمانش جاری بود و صداقت از لبانش می بارید.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٩/۱/٦

عید همه تون مبارک.
امیدوارم که سال نو رو مثل من شروع نکرده باشید!
هر چه مصلحت خداست ...

شب عیدی، مجبور شدم در غم از دست دادن "دایی ابوالفضل" که خیلی بهش علاقه و ارادت داشتم، بشینم.
آن هم با سوزاننده ترین مرگ ممکن.
نمی خوام حال تون رو بگیرم یا خودم رو واستون لوس کنم.
ولی عید سختی داشتم.

از داییم خاطرات فراموش نشدنی زیادی داشتم و مرگ سختش، برام فراموش ناشدنی تر شد.
حالا از اون بدتر یا نه، شاید کم تر، یکی دو ماهه که سخت نشستم سر بازنویسی خاطراتم از جنگ.
نه. از شهدا بگم بهتره. من که اصلا جنگی ندیدم!

این چند روزه، رسیدم به بخشی از خاطراتم که همیشه از بازنویسی اون وحشت داشتم، ولی آخرش گریبانم را گرفت.
اصلا  از دستش روز خوش ندارم.

من و شهید مصطفی کاظم زاده

شهریور ۱۳۶۱ یک ماه قبل از شهادتش

زبان حالم رو "پرویز پرستویی" توی یکی از نواراش به نام "بابایی" گفته. وقتی با اون صدای قشنگش، این شعر رو می خونه:

حالا که وامونده و بریده ام
حالا که سوزی نداره چشام
حالا که تموم دل و دستم
از شنیدن اسم قشنگت به لرزه می افته
حالا که دونستی بی تو می میرم
می خوای بگم که
تو ما رو دیوونه کردی؟
آره؟
تو ما رو دیوونه کردی.

خاطرات ماه های منتهی به 22 مهر 1361.
روزهای با مصطفی و از همه بدتر، سال های بی مصطفی.
نمی خوام زیادی بازش کنم. یعنی حس و حالش رو ندارم.
بر حسب اتفاق، میون کاغذ پاره های قدیمیم، چند تایی ورق پیدا کردم که کلی خاطرات قشنگ از "مصطفی کاظم زاده" توی اونا نوشته بودم.
اون قدر برام جالب و قشنگ بود که تازه فهمیدم این چند ساله، بد جوری فراموشی گرفتم.
شایدم خواستم فراموش کنم، ولی اون گذشته قشنگ، راحتم نمیذاره!

راستش، این مطلب رو فقط و فقط برای این نوشتم تا ازتون یه خواهش کوچولو بکنم:
"برام دعا کنید و از خدای خودتون بخواهید، بذاره راحت این کتاب رو تموم کنم و خیالم راحت بشه و ناکام نشم."
نه. از هیچی نترسیدم. ولی وقتی همه جای بدن با هم دیگه ریتم خداحافظی و تلخی درد و مرض سر می دن، نباید نگران بشم؟
به جون خودم، اصلا نگران رفتن نیستم. حتی نگران چه جوری رفتنم.
نمی دونم چرا، شاید این هم یه جور دل بستگی و وابستگی به دنیا باشه!

راحت تون کنم:
"فقط می خوام خیالم راحت بشه که کتاب "از معراج برگشتگان" دربرگیرنده همه خاطراتم از کودکی تا پیروزی انقلاب اسلامی و در نهایت تا پایان دفاع مقدس، چاپ می شه."

نمی دونم شاید هزار صفحه ای بشه. دیگه هر چی توی توانم بود، ریختم وسط.
تا حالا فکر نمی کردم نوشتن، این قدر تاب و توان آدم رو بگیره!
همه شیره جونم رو گرفته.
بد جوری خسته و کسلم کرده.

حوصله هیچ کس رو ندارم.
بیچاره خونوادم که مجبورن اخلاق گند و تند این چند وقته من رو تحمل کنند.
نه این که تا حالا خیلی اخلاق خوبی داشتم!

خلاصه: خلاص.
دعا کنید ناکام نمونم.
زشته روی سنگ قبر سیاهی بنویسند:
پیر مرد ناکام ...




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب