خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱٠/۱

برای هر چه بیشتر روشن تر شدن چهره نفاق و دورویی برخی افراد فرصت طلب، بخش هایی از سخنرانی شیخ "عبدالله نوری" را که این روزها شده مخالف گفته های داغ و تند دیروز خودش و دشمن سر سخت ولایت فقیه، برایتان می گذارم.

با توجه به این که امام خمینی (ره) 20 سال پیش از این، قاطعانه و شجاعانه انقلاب اسلامی را از خطر ساده لوحانی که برای رهبری انقلاب نقشه کشیده بودند نجات داد، این که اینها امروز چگونه زیر بیرق منتظری سینه چاک می کنند و دم از امام می زنند، جای بسی تعجب دارد.
 
خودتان نفاق آشکار افراد مدعی خط امام را که برای امیال نفسانی و اهداف پلید امروزی خویش، از قربانی کردن هر چیز حتی انقلاب اسلامی و امام باکی ندارند، مشاهده کنید:

عبدالله نوری افشاگر ظلم منتظری به امام یا مرید دست به سینه او؟!

اظهارات افشاگرانه شیخ عبدالله نوری درباره ظلم منتظری به امام:
در تاریخ شیعه، بروید از همه علما بپرسید؛ ما سه نفر فقط سراغ داریم که پرچم ولایت فقیه را بلند کردند. اولین آنها مرحوم "کاشف الغطاء" بود که چه جور بلند کرد؟ چه بگویم؟! فقط چهار تا کلمه راجع به ولایت فقیه حرف زده! بعد از آن، مرحوم صاحب جواهر است که در کتاب "جواهر الکلام" راجع به ولایت فقیه یک کمی حرف زده! هیچ یک از مراجع شیعه، دیگر جرات نکرده بودند راجع به ولایت فقیه این جوری حرف بزنند، تا زمان امام!
امام آمد پرچم ولایت فقیه را چنان بلند کرد که تمام دنیا را گرفت.
بزرگ ترین آزمایش امام و امتحانی که پس داد، می دانید چه بود؟ بزرگ ترین آزمایش و امتحان امام این بو.د که گفتند:
" آقا، پرچم ولایت فقیه را بینداز توی خاک و قائم مقامت را هم قربانی کن! دیگر ولایت فقیه در زمان خودت بی ولایت فقیه"
به آن معنا! نه این که بخواهم بگویم نیست، الحمدلله وجود مبارک حضرت آیت الله خامنه ای (صلوات حضار) را ما داریم! اما یک کسی که در میان مراجع شیعه، آمده با آن وصف کلام راجع به ولایت فقیه حرف زده، پس از هشت سال، کار به جایی می رسد که باید قائم مقام خودش را هم قربانی بکند!


باز آقا سید احمد آقا آن روز گفت که:
"یک روز بعد از این که حکم استعفای آقای منتظری را امام امضاء کرد، وارد اتاق شدم، ‌دیدم نامه آقای منتظری در دستش هست، ‌از زیر عینک قطرات اشک، آمده روی محاسنش، دارد گریه می کند. نشستم کنار امام، البته با صدا گریه نمی کرد؛ فقط اشک می ریخت و نامه آقای منتظری را داشت می خواند. نشستم کنار امام. امام همچنان مشغول اشک ریختن و خواندن نامه بود. خواستم که امام، چون دکترها گفته بودند که خیلی مراقبش باشید، ‌نگذارید گریه کند، ناراحت بشود. ‌سرم را بردم جلو، توی صورت آقا نگاه کردم که یعنی من دارم می بینم که داری گریه می کنی، بلکه آقا دست از گریه بردارد. آقا عینکش را گذاشت توی پیشانیش و یک نگاهی به من کرد، گفت:
"احمد! تعجب می کنی من دارم گریه می کنم؟!"
من دیگه هیچی جواب ندادم!
گفت:
"احمد! به خدا دیگر کمرم شکست. به خدا دیگر اصلا دلم نمی خواهد زنده بمانم ... تو هم دعا کن خدا دیگر مرگ بابایت را برساند. یک عمر فریاد زدم ولایت فقیه، حالا خودم با دست خودم، باید قسمت اعظم این ولایت فقیه را ذبح کنم، قربانی کنم! احمد تعجب می کنی؟ به خدا کمرم شکست!"
امام هیچ وقت قسم نمی خورد. گفت: "احمد! به خدا کمرم شکست."


مردم!
عزت ما، در سایه ولایت فقیه است.
والسلام!
امام حالا رفت. چه می خواهید بکنید؟! می خواهید مثل موسی بن جعفر بشود؟! می خواهید مثل امام مجتبی بشود یا نه؟!
اگر می خواهید خدا این لباس عزت را از تن ما درنیاورد. من وقت نکردم. پس فردا شب ادامه بحث را برایتان خواهم گفت که خامنه ای کیست؟!
مردم! به فاطمه زهرا مادرش قسم، اگر مظلوم تر از امام این سید نباشد، کم تر نیست!
چهار سال به دست ما انقلابی ها چقدر تهمت به این سید زده شده؟! طرفدار سرمایه داری و بازار...!! لا اله الا الله ...!

مردم!
به خدا این لباس عزت ما در گرو حمایت از رهبری است. اگر این حمایت را کردیم، خدا این لباس را برازنده تن ما می کند.
اگر اجازه دادیم خناس ها – آقا از کجا شد این مجتهد و آیت الله؟ تا دیروز حجت الاسلام بود. امروز شد آیت الله؟! از کجا آن اختیارات ولایت فقیه منتقل به این آقا شد؟! مگر مجتهد است؟! – اگر دندان های این خناس ها را در دهان شان نریزید، به خدا یک شب مثل سودانف یک ژنرال با یک کودتا ریاست جمهوری را می گیرد، کذا را هم می گیرد. بعد به خدا قسم، ‌این دفعه دیگه به ریشه... بعضی ها می گویند، نه اگر کذا بشود ریش دار ها،‌ آخوندها! نه مگر همه این شهیدها را آخوندها دادند؟ شما دادید. ده سال است شما انقلاب را زنده نگه داشتید و دشمن به خون شما تشنه است...!! و اگر خدای ناکرده چنان بشود، آن موقع دیگر به کسی رحم نمی کنند.

پس عزت ما در گرو حمایت از این سید مظلوم است. این پیام منبر من بود. والسلام!
نکنیم کاری "وخلاءهم لباس کرام". خدا این لباس کرامت را از ما مهار می کند.
خدایا به عزت شهدا قسمت می دهیم.
خدایا این سید مظلوم را خودت یاری کن!

متن کامل سخنان عبدالله نوری علیه منتظری را در اینجا بخوانید




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/٢٩

سرانجام "حسینعلی منتظری"، آن که در آخرین ماه های حیات طیبه امام خمینی (ره)، خون به دل آن پیر فرزانه کرد و با نارفیقی، کمر آن امامی را که همه وجودش را وقف اسلام و انقلاب اسلامی کرده بود، شکست، فوت کرد.

این که او که بود و چه کرد و چه خواهد شد، به خودش مربوط است و اعمال و کردار و گفتارش که باید جواب پس دهد.

خدا همه مان را عاقبت بخیر کند تا برون از دایره ولایت پیامبر (ص) و امیرالمومنین علی (ع) جان ندهیم و همواره از عاملان به "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" باشیم و بس.

اینها را حتما ببینید:

نامه مهم 6/1/1368 امام خمینی پیرامون عزل منتظری  

 

روایت ری شهری از انتصاب منتظری به قائم مقامی رهبری

 

 سخنان افشاگرانه "عبدالله نوری" درباره خون دل هایی که منتظری به امام داد

 

دیدار خصوصی با آیت الله منتظری در قم




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/۱٦

آن که فهمید:
6-5-4-3-2-1
یکی نه، دو تا نه، شیش تا بچه.
قد و نیم قد.
کوچیک و بزرگ.
یکی از یکی شیرین تر و دردانه تر واسه‌ی بابا. هم بابا، هم مامان.
اون طور که خود "حسین" می گفت، 6 نفر ناقابل بچه داشت. سن و سال اون موقع شون رو نمی دونم، ولی الان باید واسه‌ی خودشون مرد و زنی باشند. بچه و نوه و ...

تابستون گرم 1365 توی منطقه‌ی "فکه" بود که باهاش آشنا شدم. پدرم رو درآورد. بعد از ظهرها که از بچه های گروهان یک گردان شهادت آمار می گرفتم، همیشه دو نفر غایب داشتیم.
تلک و تلک از تپه ها خودشون رو ول می کردن و می اومدن پایین. "عباس" از اون ته داد می زد: "شهید" تا آمارشون رو حاضر بزنم.

عباس نه! اون یه بچه بیشتر نداشت. چند ماهش بیشتر نبود. می گفت اسمش "اسماعیل" است. خیلی با عکسش حال می کرد. نازش می کرد، می بوسیدش و قربون صدقه اش می رفت.

مگه بچه چقدر شیرینه که آدم توی گرمای 50 درجه‌ی فکه، دلش رو به اون بسپره و اون قدر باهاش سرگرم بشه که اصلا گرما و سرما حالیش نشه؟!
من که نمی فهمیدم. هم نمی فهمیدم هم حالیم نمی شد. آخه خودم هنوز بچه بودم. بچه و پر ادعا در برابر حسین و عباس!

- شما چتون شده؟ بسه دیگه خجالت بکشین ... مثلا از خونه و زندگی بریدین اومدین جبهه تا برای خدا بجنگین ... این طوری سر نماز دعا می کنین "اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک"؟!
آره براتون زدن بغل. دو قبضه هم شهادت رو بهتون می دن. چیه که این قدر چسبیدین به بچه تون؟ مگه چی داره؟ منم خودم یه داداش کوچیک دارم که خیلی شیرین زبون و باحاله، ولی دیگه این قدر بهش وابسته نیستم که بزنم توی کوه و کمر و خطر میدون مین رو به جون بخرم که چی؟ برم اندیمشک تلفن بزنم خونه مون! بسه بابا چقدر بابایی شدین. خب اگه این طوره اصلا واسه‌ی چی اومدین جبهه؟ همون جا می موندین و بچه تون رو تر و خشک می کردین.

امان از خنده‌ی جفت شون. همین خنده‌ی قشنگ شون بود که اون روز پدرم رو درآورد، امروزم داره آتیشم می زنه.
حسین با اون چهره‌ی توپول و زرد گونش خندید و گفت:
- داود جون ... این قدر تند نرو.
- ببین صد بار بهت گفتم اسم من حمیده و فامیلیم هم داودآبادی؛ پس من رو داود صدا نکن.
خندید و گفت:
- ولی من امروز خوشمه که داود صدات کنم مگه جرمه؟
- خب به خاطر سن بالات چشم، هر جور دوست داری صدام کن ولی من دوست دارم حمید صدام کنی.
- خب باشه حمید جون، خیلی داری تند می ری. پیاده شو با هم بریم.
- کجا بریم؟
- هیچ جا. همین جا بمونیم ولی بذار واست یه چیزی رو بگم. من رو که می بینی، بچه‌ی بزرگم کم از سن و سال تو نداره.
- به به مبارکه بابا بزرگ.
- ممنون. اون تازه یکی شونه. من شیش تا بچه‌ی قد و نیم قد دارم که قربون همه شون می رم. همه شون برام یه مزه دارن. همه شون مثل میوه های یه درخت می مونن.
- ماشاالله خدا بده برکت. پس واسه‌ی چی اومدی جبهه؟ به هر کدوم بخوای روزی یه نون هم بدی، باید یه نونوایی باز کنی.
- صبر کن نونوایی هم برات باز می کنم.
- بفرما بابا بزرگ.
- ببین جوون که مثل پسر خودم می مونی، درسته که من شیش تا بچه دارم و داوطلبانه اومدم جبهه تا به اسلام و انقلاب خدمت کنم، اینم درسته که من از زن و بچه هام بریدم و اومدم این جا مرگ و ترکش و تیر و آتیش رو به جون بخرم تا ناموس مملکتم رو حفظ کنم، ولی فکر نکنم این که من برم به بچه ام تلفن بزنم تا بچه‌ی یک ساله ذوق کنه که بابایی هم داره، گناه باشه یا با جبهه اومدن من تناقضی داشته باشه. خود خدا شاهده و بهتر از خود من و تو می دونه که این تلفن ها که می زنم و با بچه هام حال می کنم، یه ذره هم توی ایمان و اعتقادم خلل وارد نمی کنه و عمرا اگه پاهام رو بلرزونه. من عاشق اونا هستم، اونا هم عاشق من، ولی جنگ جای خودش رو داره.

آخر سر که زد روی شانه ام و با خنده‌ی همیشگی گفت:
- صبر کن، انشالله بابا بشی، اون وقت می فهمی من چی می گفتم.
من دیگر لال شدم. زبانم به سقف دهانم چسبید.

دوشنبه شب 9 تیر ماه 1365، گردان شهادت "خط شکن" بود و باید به خط دفاعی عراق که شهر مهران رو به اشغال درآورده بود، حمله می کرد. ساعتی بیشتر به عملیات نمونده بود. "حسین ارشدی" و "عباس تبری" رو با هم در یک سنگر دیدم. جلو رفتم و پس از حال و احوال، به حسین گفتم:
- این شیکمی که تو داری، خوراک خوبیه واسه‌ی آر. پی. جی های عراقی که صاف بخوره وسطش ... گرومپ و اون وقت کلی حوری نصیبت بشه.
و حسین فقط خندید. آرام و شیرین. ساکت و ... مظلوم.

ساعت 9 شب شد و عملیات آغاز. تیربارهای دشمن شروع کردن به شلیک. حسین از میان ستون نیروها که سینه خیز می رفتند، برخاست تا خودش رو به تیربار دوشکای دشمن نزدیک کند که ...

یه گلوله‌ی سرخ آر. پی. جی ویژ و ویژ کنان اومد و اومد تا ... صاف خورد وسط شکم حسین و ...
حسین پدر شیش بچه‌ی قد و نیم قد، افتاد روی بیابون تفتیده‌ی دشت مهران و ... جان داد.

چند وقت بعد، پرسون پرسون آدرس خونه شون رو توی شهرک دولت آباد پیدا کردم. وقتی همسرش رو با بچه ها دیدم، کپ کردم. زن حسین فقط یه چیز بهم گفت:
- چرا حسین من رو با این بچه ها تنها گذاشت و رفت؟!

 

 

آن که نفهمید:
بعضی ها خیلی ادعاشون می شه.
بعضی ها خیلی خودشون رو بزرگ فرض می کنن.
بعضی ها خودشون رو بچه‌ی پیغمبر می دونن.
آره بچه‌ی پیغمبر هستن.
مثل بچه‌ی حضرت نوح!

بعضی ها انقلاب رو فرزند معنوی خودشون می دونن.
بعضی ها زنده بودن انقلاب رو مدیون زنده بودن خودشون می دونن.
بعضی ها فکر می کنن چه تخم دو زرده ای واسه‌ی مملکت گذاشتن!
بعضی ها فکر می کنن چون قبل از انقلاب مبارزه کردن، زندان رفتن و شکنجه شدن، همه‌ی انقلاب مال اونا و خونوادشونه و بچه‌ی ننرشون هر کاری که دوست داره می تونه بکنه.
بعضی ها از اسمش خجالت می کشن، ولی بدشون نمی یاد بچه شون "ولیعهد" بشه!

بعضی ها به خاطر اسلام و انقلاب، زیر بدترین شکنجه ها ایستادند و به سخت ترین تبعیدها رفتند، ولی امروز ...
ولی وقتی پای فدا کردن چیزهایی که داره اونا رو به گرداب می کشونه، کم میارن.
بعضی ها همه‌ی سابقه‌ی مبارزه و جهادشون رو با "آقازاده" شون عوض کردن.
بعضی ها حاضر شدن از ولایت بگذرن تا پسرشون هر غلطی که می خواد بکنه.
بعضی ها بچه‌ی عزیز دردونه‌ی خودشون رو از هزاران مفقود و شهید ارزشمند تر می دونن؛ چون اونا که اصلا نمی دونستن سوئیس و سوئد و لندن و هامبورگ کجاست که بخوان مثل این آقازاده ها آب زلال معرفت در آن وادی عشق و دوستی! نوش جان کنند.

بعضی پدرها بدجوری باختند.
بعضی خواص حاضر شدند جسم شون رو واسه‌ی انقلاب فدا کنن، ولی از بچه شون نگذشتن.
بعضی ها اگه اون روز تاریخ ساز بودن، همون اول که خدا می گفت فرزندت رو قربونی کن، دستور می دادن پروارترین گوسفندها رو از استرالیا بیارن و تقدیم آستان خداوندی کنن بلکه بچه شون چند صباحی بیشتر به تجارت گوشت و پوست و ... بپردازه.

بعضی ها در عید قربان، خوب منبر میرن و از قربانی دادن در راه خدا حرف می زنن، ولی نه برای خودشون، که برای دیگرون.
بعضی ها برای این که بچه‌ی خطاکارشون رو از تنبیه و بازخواست دور کنن، اون رو می فرستن پهلوی آبجیشون در لندن تا جمع شون جمع بشه و یکی شون کم!
بعضی باباهای امروزی، بد جوری باختن.
بعضی ها شدن مصداق این که:


"بچه که بودند از بابای شان می ترسیدند، حالا که بابا شدند، از بچه شان می ترسند."

بابای من، که نه من براش کار خیری کردم و نه اون قدری ارزش مادی و مالی دارم که بخواد اسلام و انقلاب رو فدای من بکنه. همین که تا آخر جنگ گذاشت برم جبهه و تیرو ترکش نوش جون کنم، کلی لطف کرده.
بابای من هیچ وقت حاضر نبود و نیست اگه خلافی از من سر زد، من رو بفرسته خارج تا دست کسی بهم نرسه.
مطمئنا اگه من به انقلاب اسلامی خیانت می کردم و اسناد مملکت رو به آمریکایی ها می فروختم و می رفتم در آغوش یک بهایی در "کاستاریکا" زندگی کنم، پدرم اگر سردار هم بود، هیچ وقت مرا نمی بخشید و برای دیدنم محرمانه و از پول بیت المال هزینه نمی کرد و به فرانسه نمی اومد.
(با تشکر از نویسنده وبلاگ "سردار رضایی")

بگذریم.
بعضی ها برای پیامبر (ص) از جانشون گذشتن، زخم شمشیر برداشتن و تا مرز شهادت پیش رفتن، ولی ...
ولی در "جمل" گول آقازاده هاشون رو خوردن و حاضر نشدن بر دهن بچه‌ی بد کرداشون بکوبن، برای همین علی (ع) رو فدای فرزند سوگلی شون کردن.
بعضی ها امروز چقدر قشنگ نمایش نامه‌ی تلخ "نهروان" رو بازی می کنن.

بعضی ها امروز چقدر دوست دارن بر سر حکومت بصره، با علی قهر کنن.
خدا نکنه بعضی ها که زخم تیر و شمشیر از سال های اول انقلاب در بدن دارن، همه‌ی اونا رو به سلامت و خوشبختی فرزندشون ببازن. اون هم فرزندی که برخلاف انقلاب و امام و ولایت گام می زنه و دست آخر برای خوش آمد دشمنان خوش رقصی می کنه.

من که نفهمیدم، شما می تونین وجه تشابهی بین حسین ارشدی که یه آدم آسمون جل جنوب شهری ساکن اجاره ای پایین ترین نقطه‌ی تهران در شهرک "دولت آباد" بود، با اونایی که خونه شون در بهترین نقطه و خوش آب و هواترین مکان شمال تهران در خانه ای 2000 متری فراهم آمده از خون شهدا و بیت الماله، بیابید؟!

اگه حسین ارشدی امروز زنده بود، خود و سابقه و همه چیزش رو فدای آقازاده اش می کرد که به سلامت برود و بیاید و به اسلام و انقلاب و ولایت هر آن چه می خواهد خیانت کند؛ یا فدای آقا؟!

براستی حسین ارشدی که نه سردار بود، نه دکتر و نه آیت الله، با اون سواد کم، از ولایت فقیه و اطاعت پذیری از امام و ولایت چه درک کرده بود که امروز خواص این قدر لنگ می زنند؟!

شاید یکی از علت هاش این بود که:
حسین و عباس، انقلاب رو ارث پدری خودشون نمی دونستن و همیشه نسبت به اون احساس مدیونی و بدهی داشتن ولی این حضرات ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/۱۱

آن که فهمید:
خونه شون 100 متر نمی شد. باباش پیر مرد قد کوتاه، معمار بود و هر روز صبح، تیشه، استنبلی و ماله دستش بود و می رفت سر کار. نونش از آن نونای حلال بود که پنج شش بچه رو آن هم سه نفرشان بالای 20 سال، نون می داد و خم به ابرو نمی آورد.

علی همسن و سال ما بود. متولد 1344 در "مشاع" دماوند. روزا ی انقلاب، با هم توی محل شلوغ می کردیم و عشق مون این بود که در این انقلاب اسلامی نقشی داشته باشیم. هر چند که سن و سال چندانی نداشتیم.
جنگ که شد، هیچ کدام مون رو یارای موندن نبود. با وجودی که دو تا از برادرای علی سپاهی بودن، ولی به خاطر کمی سن، نمی ذاشتند به جبهه بره.

این جا دیگر من احساس زرنگی کردم. وقتی توی بچه های محل اولین کسی شدم که پا به جبهه گذاشت، احساس غرور و افتخار می کردم. وقتی علی گفت:
- می گم بیا با هم بریم جبهه های غرب ... می گن گیلانغرب خیلی با صفاست.
قبول کردم. البته منظور علی از با صفا، عشق و حال شهری ها نبود. یعنی این که هر شب با دشمن درگیری است و بکش بکش و بزن بزن.
هر طوری بود با هم رفتیم گیلانغرب. سه چهار ماه اون جا موندیم و دیگه شدیم گرفتار جنگ و جبهه. مگه می شد ولش کرد. آتش علی خیلی از من تندتر بود.

wtxolfsf6qq5k88b5f79.jpg

زمستان ۱۳۶۰ گیلانغرب - تپه کرجیها علی مشاعی و خودم

دیگه علی شده بود اعزام مجددی. مگه می شد جلوی اون رو گرفت. عملیاتی نبود که تیر یا ترکشی نخورد. زخم که بر می داشت، مصمم تر می شد. و همون شد که وقتی توی عملیات والفجر مقدماتی زمستان 61 در فکه، گلوله ای به شونه اش اصابت کرد، با وجودی که دست راستش کارایی چندانی نداشت، رفت برای عملیات والفجر 1 و باز دوباره تیر و ترکش خورد و باز برگشت.
ول کن جبهه نبود. اون جا رو خونه خودش می دانست. اصلا راضی نمی شد لحظه ای اون جا رو رها کنه و به خونه و کاشونه برگرده. به قول خودش: هر چی بیشتر می رفت جبهه، احساس دین و بدهکاریش به انقلاب بیشتر می شد.

cvy27b3702c47wk1u1r4.jpg

مرداد ۶۱ عملیات رمضان - شهیدان علی مشایی - نادر محمدی - سعید فتحی و دیگر هیچ

بی خود نبود که عاشق این جمله بود و از "منصور مختاری" خواست تا با خطی زیبا، بر دیوار محل بنویسه:
"هی نگویید انقلاب برای ما چه کرده است، بگویید ما برای انقلاب چه کار کرده ایم!"

برای همین هر وقت نگاش می کردیم، با وجودی که می دونستیم تیر و ترکش بسیاری توی تنش جا خوش کردن، ولی او لبخندش ترک نمی شد.
"علی مشایی" بچه ساکت و آرام شهر و شیر غران جبهه، اون قدر از پا ننشست و رفت که سرانجام هنگامی که ما توی شهر سرگرم خرید عید بودیم و لباس نو و عیدی، همراه "حسین نصرتی" و "نادر محمدی" آخرین روزهای اسفند ماه، در "جزیره مجنون" مجنون وار گرد شمع دوست گشت تا جاودانه شد.


آن که نفهمید:
"سید مجید" از اون دست بچه محل هایی بود که اگه درباره دوره جوونی و قبل از انقلابش چیزی نگم، بهتره!
انقلاب، هر کسی رو به نوعی عوض کرد. خب بعضی ها هم عوضی شدند!
سنش از ماها بیشتر بود. قبل انقلاب رو خوب خوب درک کرده و لمسیده بود.

سیل انقلاب که راه افتاد، سید مجید هم ناگزیر افتاد توی جریان. همه بچه محل ها بودن، اوفت داشت اگه اون نیاد.
شد انقلابی تموم عیار. چند وقتی قر و فر و .... رو گذاشت کنار و جاش تفنگ و دستمال روی صورت بستن و چریک بازی مد شد. شد یه کمیته ای تموم عیار.
دزدا رو می گرفت، پدر قاچاقچی ها رو درآرده بود. اون قدر که بعضی هاشون شاکی شدن که سید مجید ما رو دستگیر می کنه، می زنه و موادامون رو می گیره، فردا خودش اونا رو به مشتریای ما آب می کنه!
استغفر الله. این قدر پشت سر جوون مردم غیبت کردم و شما هم شنیدین!

یه دوست بزرگواری می گفت:
"انقلاب و جنگ، برای بعضی آدما مثل "نیش ترمز" بود."
یعنی این که یه نیش ترمز زدن، ولی دوباره به همون مسیر قبلی شون ادامه دادن. نه مثل بعضی دیگه که کاملا پاشون رو روی ترمز گذاشتن. توقف کامل کردن و از همون جا تغییر مسیر دادن. مثل خیلی از بچه های محل و رفیقای همین سید مجید. شاید اون دلش نیومد پاشو تا ته روی پدال ترمز وجودش فشار بده و از مسیر گذشته اش برگرده و ...خب اگه این کار رو کرده بود که اونم امروز شهید می شد!

القصه!
سید مجید انقلابی شده، یه چیز کم داشت. اونم سابقه جبهه بود.
حالا دیگه جنگ شده بود و اونم باید خودی نشون می داد. اگه نمی رفت که خیلی "سه" می شد!
هر روز خبر و جنازه یکی از بچه های محل رو می آوردن. بعضی هاشون با سید مجید خیلی رفیق بودن، ولی مثل اون نشدن. دور خلاف رو یه خط قرمز کلفت کشیدن و مرد و مردونه رفتن از ناموس مملکت شون دفاع کردن و جون دادن.
به قول معروف: "آدم رو سگ بگیره، جوّ نگیره."
سید مجید که بد جوری جوّ گیر شده بود. دل رو زد به دریا، غافل از این که این دریا رودخونه هم نیست!
اعزام زد.
چیه جا خوردین؟ خب اونم آدم بود. دل داشت، رگ داشت، غیرت داشت، ناموس و مملکت سرش می شد.

از شانس بدش، وقتی به عنوان راننده اعزام زد برای جبهه، نه از تویوتا لندکروز فرماندهی خبری بود و نه از بنز ضد گلوله که بشه رانندش.
یه راه بیشتر براش نمونده بود. باید روی آمبولانس کار می کرد. اونم نه راننده، که کمک راننده. هر چند براش اوفت داشت اگه بچه محل ها می فهمیدن که اون شده کمک راننده، ولی خب چون به برگه تایید جبهه اش نیاز مبرم داشت، مجبور شد برای رضای خدا! قبول کنه.

باز دوباره شانس گندش گل کرد.
عملیات توی منطقه جنوب بود که مثل کف دست صاف صاف بود. اگه یه گربه روی زمین راه می رفت، عراقیا از چند کیلومتری کلک و پرش رو با گلوله مستقیم تانک می ریختن، چه برسه که یه آمبولانس به اون گندگی راه بیفته وسط دشت که مجروح جمع کنه!

چهارشنبه 28 مرداد شب عید فطر شد و عملیات رمضان توی منطقه شلمچه.
من که الان دارم تعریف می کنم، موهای تنم سیخ شدن، چه برسه به سید مجید بیچاره که باید سینه سپر می کرد و صاف صاف جلوی عراقیا راه می رفت و مجروح می آورد عقب.
هوا که خوب تاریک شد، حمله آغاز شد. دشمن از سه طرف شلیک می کرد. بچه بسیجی ها بسم الله گفتند و از خاکریز رد شدن تا بزنن به دل دشمن که توی خاکریزهای وحشتناک مثلثی و پشت کانال ماهی مستقر شده بود. دود و آتش از تانک ها که یکی بعد از دیگری منفجر می شدن، بلند بود.

این دفعه عملیات با دفعه های قبل فرق داشت. اینم باز از شانس گند سید مجید بود.
از همان خاکریزی که نیروها می گذشتن و مقابل تیربار و موشکای دشمن می رفتن جلو، باید آمبولانس ها هم می رفتن جلو. یعنی بغل به بغل نیروهای رزمی پیاده.

اولین آمبولانس که از خاکریز رفت بالا، یه تانک نامرد نشونیش رو گرفت و گرومپی زد وسط جلو پنجره اش که تیکه پاره شد و افتاد کنار. دومین آمبولانس که اومده بره، همین که سرش کمی از خاکزیز رفت بالا، اونم با تانک زدن.

نوبت آمبولانس سید مجید شد که از خاکریز رد بشه.
- سید ... سید ... کجایی سید؟ باید بریم جلو.
بعله "جا تر بوده از بچه خبری نبود!"
چیه لفظ بدی به کار بردم؟ عین حقیقته.

صبح روز جمعه 30 مرداد - یعنی دو روز بعد عملیات که هنوز ادامه داشت - سید مجید خودش رو رسوند تهرون تا مسجد محل بی صاحب نمونه.
بعدها وقتی بچه محل ها ازش پرسیدن که اون شب کجا رفتی، گفت:
- اون شب الحمدلله اون قدر نیرو زیاد بود که نوبت به ما نرسید تا به اسلام خدمت کنیم، واسه همین به من گفت فعلا به تو نیازی نیست، حیفه این جا بمونی و بی خودی آسیب ببینی، فعلا برو تهران وقتی نیاز شد صدات می کنیم.

از بر و بچه ها که پی گیر شدیم فهمیدم:
سید مجید رفته بود پهلوی مسئول ترابری تیپ و بهش گفته بود:
- راستش من ... بد جوری اسهال گرفتم ... آخه من چیزه ... من فقط توی منطقه غرب جنگیدم واسه همین این جا نمی تونم خوب بجنگم.
و هر چه مسئول ترابری بهش گفته بود:
- توکلت به خدا باشه مرد، ببین همه اینایی که این جا هستن مثل من و تو هستن، اسهال گرفتم و غرب چیه، مثلا تو مردی.
و تا روش رو برگرداند، سید مجید سر برانکارد مجروحی رو گرفت و پرید داخل آمبولانسی و رفت ور دل مامانش!

حالا دیدین چرا گفتم جا تره و بچه نیست؟!
الان کجاست؟
اووووه. اینو نپرسین. سید مجید واسه خودش آدم کلفتی شده. دیگه با شاه هم فالوده نمی خوره!
درج؟ اونم داره. آخه خیلی گنده شده. شوخی نیست. با کلی از شهدای محل، قبل از شهادت شون، توی تهران عکس داره.
باید باشین و خاطره گویی های سید مجید رو واسه نوجوونای مسجد ببینین.
این که چقدر تانک زده و عراقی اسیر کرده، آمارش از دست خودش هم در رفته.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/۱٠

به خاطر این ده هزار روز، هرچه فریاد دارید بر سر «سید حسین موسوی» بکشید
دهم آذر 1388 برابر است با ده هزارمین روز ربایش «حاج احمد متوسلیان» و سه ایرانی دیگری که همراهش بودند: آقایان «محسن موسوی»، «تقی رستگار مقدم»، «کاظم اخوان».

بنده این عزیزان را در دوران جنگ و قبل از آن زیارت نکرده ام و به همین دلیل قصد ندام از خصوصیات آنها یا مجاهداتشان بنویسم اما به دلیل توفیقی که خدا عنایت فرموده و پیوندی که با جنگ و جهاد و بر و بچه های این وادی داشته و دارم علاقه ام به حاج احمد متوسلیان زیاد است و به واسطه همین دلبستگی، پیگیر مسائل مربوط به سرنوشت این 4 نفر هستم و امیدوارم هرچه زودتر در فرودگاه امام خمینی به استقبال آنان برویم(البته از مهرآباد هم باشد قبول است).

به هر حال ده هزار روز زمان کمی نیست و همه غالبا می دانید که اطلاعاتی که امروز درباره آخر و عاقبت 4 دیپلمات ایرانی وجود دارد، بیشتر از ده هزار روز پیش نیست. در جریان همین تبادل اسرایی که اخیرا بین حزب الله و رژیم صهیونیستی انجام گرفت هم از طرف حزب الله خیلی تلاش شد که گرهی از معما باز شود اما نشد.

غرض این که امروز در مشت ما چیزی جز باد نیست اما یک نفر در سراسر کره خاکی وجود دارد که شامل این «ما» نمی شود. این یک نفر که موفق شده است طی ده هزار روز گذشته همواره خودش را در سایه نگه دارد و دم به تله ندهد کسی نیست جز شاه کلید اصلی پرونده 4 دیپلمات، آقای «سیدحسین موسوی» .

این عکس استثنایی متعلق به آقای سیدحسین موسوی است که 3-4 سال پیش گرفته شده. این که آن موقع چرا ایشان ناپرهیزی کرده و بعد از سال ها این طور علنی مقابل دوربین رسانه ها نشسته اند، معلوم نیست.

این جناب که امروز دیپلماتی بازنشسته است حدود بیست سال مسئول مستقیم پرونده 4 دیپلمات ایرانی بود و جالب این جاست که حتی یک بار دیده نشد که در انظار عمومی ظاهر شود و یک کلمه حرف حساب درباره مسائل مربوط به این پرونده تحویل مردم بدهد. آقای موسوی تا امروز حتی یک برگ از نتایج پیگیری های بیست ساله خود را به بنی بشری ارائه نداده و مدعی است که اسناد و مدارک او محرمانه و به کلی سری است.

جای پای این جناب موسوی در جای جای پرونده چهاردیپلمات دیده می شود اما این هم را هم باید گفت که هر جا این آقا جای پا ثبت کرده، بر ابهام و مشکلات پرونده اضافه شده است. ایشان در طول جیمزباندبازی های خودش، بارها مسائل نادرستی را از طریق خانواده برادرش، به خورد رسانه های عمومی داده که شخصا شاهد نمونه های متعدد آن بوده ام.

هر سال در سالگرد ربوده شدن 4 دیپلمات ایرانی، جناب رائد موسوی (پسر آقای محسن موسوی . برادرزاده همین سید حسین) بر صفحه تلویزیون ظاهر می شد و ادعا می کرد که دلایل غیر قابل انکاری مبنی بر زنده بودن پدرش و دیگران به دست آمده است. قضیه آستر کتی که سید محسن موسوی روی آن نوشته است « ما زنده ایم» و زندانی آزاد شده از زندان «عتلیت» که 4 دیپلمات ما را زنده دیده است را با گوش ها و چشم های خودم از سیمای جمهوری اسلامی دیدم و شنیدم.

اما جالب این که نه کسی تا به حال این آستر کت را دیده و نه کسی این زندانی آزاد شده را رویت کرده است و بی شک همه این موارد بازی های جناب «سید حسین موسوی» بوده است تا بتواند اهداف خودش را دنبال کند.

اگر بپرسید چه اهدافی، خواهم گفت که نظراتی شخصی دارم که لازم نمی بینم این جا بیانش کنم اما هر آدم صاحب نظری که به کل ماجرا مروری داشته باشد یقین حاصل می کند که آقای سیدحسین موسوی قطعا از رازآلود نگه داشتن پرونده 4 دیپلمات به صورت جدی منتفع می شده و حتی امروز هم به خاطر خارج شدن مسیر پرونده از کنترل خود به شدت گلایه دارد.

جالب این که مسئولین فعلی پرونده 4 دیپلمات می گویند آقای «سید حسین موسوی» به هیچ وجه آنها را در جریان مسیر طی شده در این ماجرا در دوران مسئولیت خودش قرار نداده و هنوز هم پرونده این 4 نفر به خاطر اعمال نفوذ های ایشان، دچار رکود است و پیشرفتی ندارد. (البته صحبت نگارنده با مسئولین بعدی پرونده به چند سال قبل برمی گردد). برای من سوال است که چرا شخص جناب «رائد موسوی» فرزند «سید محسن موسوی» که ظاهرا بیش از دیگران پیگیر سرنوشت پدر خود می باشد، حتی یک بار درباره عملکرد عموی خودش توضیحی نداده است.

بالاخره این که، بنده با اطلاع و تحقیق عرض می کنم «سید حسین موسوی» واجد دست اول ترین اطلاعات و اخبار درباره سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان می باشد اما هنوز حتی 5 خط یا 5 جمله به درد بخور درباره این پرونده ارائه نداده است. طبق اخبار موثقی که به دست آورده ام، این جناب رسما ادعا می کند که به هیچ مقامی پاسخگو نیستم و حتی رییس جمهور هم در جایگاهی نیست که من توضیحی به او بدهم.

ظاهرا «سید حسین موسوی» در دستگاه های امنیتی جهانی هم پرونده های پرابهام و دردسرسازی دارد که بعضی گمان دارند ایشان از پرونده 4 دیپلمات برای مصونیت خود استفاده می نماید. این آقا به شدت اهل پنهان کاری و فرار از انظار عمومی است و همین بسیار سوال برانگیز است. یک دیپلمات معمولی چرا باید این میزان مخفی کاری کند؟

و اما مخلص کلام:
هر کس و هر مقامی در این کشور، اگر واقعا به سرنوشت 4 دیپلمات ایرانی علاقمند است و دنبال خبر موثقی از حاج احمد متوسلیان و همراهانش می گردد، باید یقه آقای سید حسین موسوی را بگیرد.

هر کس و هر مقامی در این کشور، اگر بابت ده هزار روز بی خبری از 4 فرزند رشید ایران اسلامی خشمگین است، باید هرچه فریاد دارد بر سر سید حسین موسوی بکشد ...
البته اگر او را پیدا کند.

نقل از وبلاگ: خط شکن
نوشته: حمید رضا زین الدین
9/9/1388
http://khatshekany.blogfa.com




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/٩

یکی دو شب پیش، همین طور گرم وبگردی بودم و مشغول جمع آوری سایت ها و وبلاگ هایی که به دفاع مقدس می پردازند، برای چاپ دوم کتاب "دفاع مقدس در اینترنت". اتفاقا چشمم به جمال وبلاگی روشن شد که بد جور کپ کردم.
نوشته اش را که خواندم، جا خوردم.
قلم، عین قلم خودم بود. نثر، نثر من!
حرف ها، مثل حرف های خودم!
ولی من ...؟!
من هیچی نمیگم. اصلا جراتش رو هم ندارم که عین مطلب رو این جا نقل کنم.
خودتون دوست داشتین، به این نشونی سر بزنین و بخونین. همه مسئولیتش با اون که نوشته و شما خوانندگان محترم.
راستی! به نظر شما، کی می تونه اون رو نوشته باشه؟!
راست میگه یا دروغ؟!

www.sardarrezaei.blogspot.com




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/٦

برخی دوستان ساده اندیش، از انتشار مصاحبه با "علی اکبر محتشمی پور" از حامیان سرسخت موسوی که متاسفانه در برابر شعار صهیونیستی و آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان" که از سوی کروبی و موسوی در تضاد با تفکرات و اندیشه های حضرت امام خمینی اظهار می شد، موضع روشنی اتخاذ نکرد، ناراحت شدند. آنها ادعا می کردند نباید محتشمی را به چالش می کشیدیم و ...
الحمدلله انتشار آن گفت وگو باعث شد تا آقای محتشمی پور بیدار شده و با موضع گیری تند علیه همخطان دیروزش، مواضع اصولی خود را در دفاع از آرمان های امام و مقام معظم رهبری در دفاع از مظلومان جهان بخصوص لبنان و فلسطین، اعلام کند.

این که چرا این اعلام مواضع این قدر دیر (چندین ماه پس از فراگیر شدن شعار صهیونیستی و آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان" که متاسفانه هزینه ای بسیار سنگین برای سابقه ارزشی نظام، و تاثیر بسیار منفی بر وجهه جمهوری اسلامی ایران در لبنان و فلسطین و امتیازی مثبت و بزرگ برای آمریکا و رژیم صهیونیستی بود) و پس از اطمینان از شکست مفتضحانه کودتای سبز لجنی اعلام شده، جای بسی سوال دارد.

البته از فرد تند و صریحی چون ایشان که منتقدین خود را "خر" و بی شعور" می خوانند، انتظار می رفت شجاعت بیشتری به خرج دهد و صراحتا موضع خود را در برابر شعار صهیونیستی و آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان" و عاملان و بانیان منحرف آن اعلام کند.
ولی باز جای شکرش باقی است که ایشان به سرنوشت دیگران که با تکیه بر حق بودن مواضع انحرافی خویش، به دامان دشمن پناه بردند، دچار نشد!

ظاهرا روزهای اخیر، نشستی با عنوان "نسبت جنبش دانشجویی و مساله فلسطین" در دبیرخانه حمایت از فلسطین مجلس شورای اسلامی به همت کمیته‌ دانشجویی این دبیرخانه و با حضور جمعی از دانشجویان برگزار شده که آقای محتشمی پور به صراحت از اجحاف ها مواضع اشتباه دولت "هاشمی رفسنجانی" و "سیدمحمد خاتمی" در قبال مسئله فلسطین انتقاد کرده است.
 
به گزارش خبرگزاری ایسنا در ادامه نشست، علی‌اکبر محتشمی‌پور پس از مناظره عبدی و سلیمی‌نمین خاطرنشان کرد:
- حمایت از فلسطین و مقاومت و مقابله با ستمگران و اسراییل و صهیو نیست‌ها یک بحثی است که هم بعد منافع ملی و هم بعد انسانی و هم بعد دینی دارد.

محتشمی بدون اشاره به کسانی که تا دیروز آنان را حق مطلق می پنداشته، با اشاره به روایات اسلامی گفت:
- سوال این است که آیا حق و حقیقت را باید با اشخاص سنجید، یا این‌که باید اشخاص را با حق و حقیقت سنجید؟ آن‌چه هست این است که نمی‌شود بگوییم چون فلان جریان خاص چنین گفته و چنین عمل کرده حق است، بلکه باید اشخاص را با حق سنجید.

وی با اشاره به روایتی از امام علی(ع) درباره این‌که هیچ مردمی نمی‌توانند با دشمنی که در داخل سرزمین آمده است پایداری کند و ذلیل می‌شود، تصریح کرد:
- باید خاکریز را به بیرون مرزها برد.

وی با اشاره به "بی‌اطلاعی از میزان کمک‌های دولت به مردم فلسطین" گفت:
- جنگ هشت ساله هزاران هزینه مالی و جانی از ما گرفت برای جلوگیری از چنین هزینه‌یی بر کشور است که باید اجازه نداد تا چنین خسارت‌هایی وارد شود و به مردم فلسطین کمک کرد تا در مقابل اسراییل مقاومت کنند و این کمک‌ها برای منفعت ملی ماست.

محتشمی‌پور افزود:
- حرکت‌های مردمی در ایران که امام آن‌ها را حمایت می‌کرد شاخص مبارزه با اسراییل را در بر می‌گرفتند، این‌که بعد از انقلاب چه رخ داد، بحث جداگانه‌ای است. تا وقتی که امام حیات داشتند این سیر یک سیر صعودی در رابطه با حمایت مظلومین عالم و مبارزه با ظالمان بود.

محتشمی با اشاره به اساس گرایش مادی‌ گرایانه در دولت‌ها پس از رحلت امام خمینی (8 سال دولت "هاشمی رفسنجانی" و 8 سال دولت "سیدمحمد خاتمی") گفت:
اقدامات موجب سرخوردگی و انحراف در اصول انقلاب شد و اندیشه امام را زیر پا گذاشتند، نمی‌خواهم بگویم یکی یکی دولت‌ها چه شد، معتقدم ما به عنوان ملت ایران و جمهوری اسلامی ایران و انقلاب ایران از سه منظر موظفیم از ظالم تبری جویم و تمام قدرت‌مان را برای از بین بردن ظلم به کار گیریم. این‌که موفق می‌شویم یا نه به نظر من حرف درستی نیست.

محتشمی بدون اشاره به شعارهای انحرافی و صهیونیستی حرکت سبز لجنی در ماه های اخیر، ادامه داد:
- موضع شخصی من گفته‌های امام است که فرمودند؛ برخی در میان شما هستند که اسرائیل را می‌خواهند به رسمیت بشناسند، اما اگر می‌خواهید فلسطین آزاد شود، راهی ندارد جز این‌که تا زمانی که حتی یک یهودی نیز در آن‌جا باقی نماند، مقاومت کنید. این یک موضع واقعی است و این‌که برخی می‌گویند در آن کشور دو بخش فلسطینی و یهودی در کنار هم قرار بگیرند، درست نیست و مشکل فلسطین را حل نمی‌کند.

وی بدون اشاره به مواضع دوستان و همفکران خود طی ماه های اخیر که هزینه بسیار سنگینی برای حیثیت جمهوری اسلامی در میان مظلومان و آزادی خواهان جهان بخصوص لبنان و فلسطین، و شادی بسیار برای آمریکا و رژیم صهیونیستی در پی داشت، گفت:
- امیدوارم همه به وظایف خود آشنا شده و منافع ملی را در نظر بگیرند و کسانی که وجدان انسانی و اسلامی را قبول دارند نیز بدانند که از هر نظر این وظیفه ماست که از مقاومت فلسطین حمایت شود.

با وجود این اظهارات، از محتشمی پور انتظار می رود به عنوان یک روحانی انقلابی با آن سوابق ارزشمند، موضع خود را در قبال کسانی که سازشکارانه و ذلیلانه، رژیم صهیونیستی را به عنوان کشور اسرائیل به رسمیت شناختند و در برابر آرمان های حضرت امام، مواضع شدیدا تند و انحرافی در جلب رضایت آمریکا گرفتند، اعلام کرده و شجاعانه خط خود را از جریانات انحرافی جدا کند.
برای خودم و ایشان "عاقبت به خیری" آرزومندم.

اصل خبر به نقل از "خبرگزاری ایسنا"
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1446597




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/۳

آن که فهمید:
آخ که "پیام" سوسول بود!
سوسول اون جوری که نه، ولی از بس تر و تمیز و خوش تیپ بود، امثال من که "هپلی" بودیم و یقه پیراهنمون از چرک شده بود عینهو چرم، به اون که همیشه موهاش شونه کرده و لباساشم اطو کرده بود، می گفتیم سوسول.
خب اون سال ها رسم نبود که اون قدر خوش تیپ بیان مسجد!
نه بابا شوخی کردم. مثل همون شوخی ها که با پیام می کردم.
آخ که بچه مودب، با تربیت، با شعور و در یک کلمه نازی بود.
خیلی دوستش داشتم ولی هیچ وقت روم نشد بهش بگم. شاید ازش خجالت می کشیدم. از حجب و حیا، از اخلاق و رفتار قشنگش.

اون قدر بهش گیر دادیم که:
- حتی اسمت هم سوسولی یه ... آخه پیام هم شد اسم؟
آخرش اسمش رو عوض کرد و گذاشت "حسین".
هیچ وقت ندیدم گوشه لباش رو به پایین متمایل باشن. همیشه لباش به تبسمی نمکین باز بودن. زیبا و دل نشین.
(اووه ... حالا منم جو زده شدم. بعد 21 سال دوری، حالا زده به سرم که: آره چه بچه با معرفتی بود.)

ولش کن. بذار برم سر اصل مطلب.
یکی دو سال پیش، رفتم بقالی سر کوچه که شکلات و پفک بخرم واسه بچه ام. اصلا نمی دونم چی شد که حرفم با آقا مهدی، بقال محل، رفت روی خاطرات قدیمی و بچه محل هایی که دیگه نیستن. همین که گفت با پیام رفیق بوده، گل از گلم شکفت و داغ دلم تازه شد. اون قدر که انگار همین دیروز خبر شهادتش رو دادن.
نه. انگار هنوز وایساده جلوم و داره می خنده.

نه نه. قشنگ تر از اون.
انگار فروردین سال شصت و هفته و چند روز قبل از شهادتشه توی "اردوگاه آناهیتا" در اطراف شهر کرمانشاه.
امان از دست پیام. از خونه که دور شده بود، زبون واز کرده بود. اصلا مگه پیام توی تهران و توی مسجد این جوری بود؟ آتیش می سوزوند. ولی قشنگ و دل نشین. بدون این که به کسی بد کنه و یا کسی از دستش ناراحت بشه.

نه خداییش دروغ نگم، یه نفر بد جوری از دستش شاکی بود. اون قدر که از دستش عصبانی می شد و سرش داد می زد.
کی بود؟ خب همین "مسعود دهنمکی" اخراجی ها!
آره مسعود.
نفهمیدم چرا، پیام خل و چل راه می افتاد توی راهروی ساختمون گردان سلمان، و برای این که حال مسعود رو بگیره، به سبک نوحه خونی مداح هایی که اون روزها مد بود، شروع می کرد با صدای بلند خوندن:

کنار نعش دهنمکی
گریه می کنیم ما، الکی
گریه می کنیم ما، الکی
واویلا واویلا واویلا
 واویلا واویلا واویلا

جیغ مسعود در می اومد. نمی دونم چرا پیام حال می کرد حال مسعود رو بگیره!
مسعود اون قدر بد اخم و زمخت بود که برعکس پیام، گوشه لباش همیشه پایین بودن و اخماش توی هم. ولی پیام این چیزا حالیش نمی شد.
مطمئنم اگه الان هم مسعود این رو بخونه، باز قاط می زنه. خب بزنه. زورش می رسه، بره سر قبر پیام عربده بزنه. به من چه. من دارم خاطره اون رو می گم.

منم می زنم توی جاده خاکی ها!
داشتم از آقا مهدی بقال محل و دوستیش با پیام می گفتم.
آره آقا مهدی دو سه تا خاطره معمولی از پیام گفتف ولی هیچ کدوم اونی که از قول باباش تعریف کرد، نمی شه.
آقا مهدی گفت:

"بابای پیام چند روز پیش اومد این جا خرید کنه که حرف پیام اومد وسط. باباش که داشت گریه اش می گرفت، گفت:
اون روزای جنگ، که همه چی کوپنی بود از جمله شکر، که آزادش گیر هیشکی نمی اومد، پیام هر روز صبح که می خواست بره مدرسه، چاییش رو تلخ می خورد. یکی دو روز دقت کردم دیدم یه کیسه مشما آورد و چند قاشق شکری که واسه شیرین کردن چاییش بود، ریخت توی اون و گذاشت توی کمد خودش.
یه روز بهش گفتم:
- پیام ... بابا جون چرا این کار رو می کنی؟ چرا چاییت رو تلخ می خوری؟ تو که چایی شیرین خیلی دوست داری.
که گفت:
- بابا ... من چاییم رو تلخ می خورم عوضش سهمیه شکر خودم رو جمع می کنم، زیاد که شد میدم برای جبهه ها.
با تعجب گفتم:
- خب بابا جون تو چاییت رو شیرین بخور، من هر جوری شده چند کیلو شکر گیر میارم و از طرف تو میدم واسه جبهه. اصلا میدم خودت برو بده واسه رزمنده ها.
که پیام با همون احترام همیشگیش گفت:
- نه بابا جون. من فقط می خوام سهم خودم رو بدم واسه جبهه.

"پیام (حسین) حاج بابایی" که می خواست با همون "مال" اندک خودش جهاد کنه، 26 فروردین 1367 در ارتفاعات "شاخ شمیران" غرب کشور "جان"ش را هم داد به راه خدا و جاودانه شد.
حالا اگه رفتین بهشت زهرا (س) قطعه 27 کنار مزار شهید "مجید پازوکی" مزار پیام رو هم زیارت کنین و ازش بخواین دعا کنه "عاقبت به خیر" بشیم.


آن که نفهمید:
"حاج رضا" از اهالی محل مان بود. اونم نماز جماعتش توی "مسجد لیلة القدر" تهران نو ترک نمی شد. شاید 10 یا 15 سالی از ما بزرگ تر بود. چون زن و بچه داشت. حقوق بگیر اداره بود. یه ماشین پیکان نو هم داشت که باهاش مسافر کشی می کرد. اتفاقی یه بار که رفته بودم "چهارراه استانبول" ، اون رو دیدم که توی پیاده رو، کنار چند تای دیگه وایساده بود. نزدیک که شدم، اصلا حواسش نبود، یه دفعه گفت:
- دلار ... دلار بدم آق ...
دهنش وا موند. نتونست بقیه اش رو بگه. ولی خودش رو کنترل کرد و کم نیاورد.

چند بار بچه ها بهش گیر داده بودن که:
- حاج رضا، شکر خدا چهار ستون بدنت سالمه، پسرت هم که دیگه واسه خودش مردی شده، تو که صف اول نماز جماعتت ترک نمیشه و هر هفته توی نماز جمعه هم داد می زنی "جنگ جنگ تا پیروزی" خب چرا نمیری جبهه؟ حداقل یه سفر با بچه محل ها برو.
اونم همیشه اخماش می رفت توی هم و می گفت:
- شما اصلا حالیتون نیست؟ من زن و بچه دارم. جبهه واسه شما بچه ها واجبه که نون خور بابا ننه تون هستین؛ نه من که باید نون چند نفر رو دربیارم. خب منم مثل خیلی های دیگه توی همین مسجد خودمون، شعار می دم. مگه هر کی هر شعاری داد، باید بهش عمل کنه؟

یه بار که توی خیابون دیدمش و سوارم کرد، بهش گفتم:
- ببخشین حاج رضا، من خیلی کوچیکم ولی فکر نمی کنی واسه شما که اهل مسجد و شرع و این حرفا هستی، خوب نیست که بری چهارراه استانبول دلار خرید و فروش کنی؟ مگه درآمد اداره و مسافر کشی کمه؟
خیلی بهش برخورد. واسه همین هم کرایه رو دو برابر ازم گرفت.

جنگ تموم شد و حاج رضا هم وضعش الحمدلله بد نشد. خونه دویست سیصد متریش رو کوبید و یه آپارتمان ده دوازده واحدی ازش درآورد.
هنوز واحدهای خونه اش رو نفروخته بود که حالش بد شد.
گلاب به روتون، روم به دیوار، "بواسیر" گرفت. خیلی حالش رو گرفته بود. رفت پهلوی یه دکتر توی همین تهران. دکتر بهش گفته بود عمل و درمانش صد هزار تومن خرج داره.

حاج رضا عصبانی، می گفت:
- این همه جون کندم پول روی پول جمع کردم، حالا بیام صد هزار تومن خرج بواسیر کنم؟
خیلی که اذیت شد، شنید که توی قم یه دکتر تجربی هست که عمل می کنه. رفت و با هزار چونه زدن، راضی شد 50 هزار تومن خرج خودش کنه. عمل کرد و ...
یه هفته بعد عفونت از پایین زد به قلبش و مُرد.

آره مُرد. از همون مرضش. به همین سادگی!
حاج رضا که جبهه رفتن رو فقط واسه ماها واجب می دونست و توی همه تشییع جنازه جوونای محل از جمله "پیام" کلی گریه می کرد و فریاد می زد:
"می جنگیم، می میریم، سازش نمی پذیریم"
و با مسافر کشی و دلار فروشی و ... پول روی پول گذاشت، سرش رو گذاشت زمین و مُرد.
بچه هاش هم که تا چهلمش سیاه پوشیدن، بعد افتادن به جون خونه و همه واحدهاش رو فروختن و پولش رو زدن به بدن!
اصلا اهالی محل یادشون رفته که یه روزی، حاج رضا این جا زندگی می کرد!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/۳

آن که فهمید:
وای که عجب بچه ای بود "نادر". اصلا رحم و مروت نداشت!
بچه خیلی شوخ و شادی بود، ولی وقتی می دید کسی داره ادا در میاره یا به قول ما "ریا می کنه"، بدجوری قاطی می کرد.
می گفت ریا بدترین نوع دروغه.
اصلا انگار به ریا و دغل حساسیت داشت و فشار خونش بالا می رفت. اون که چهره اش باز بود و بشاش، چشمش که به ریا کارها می خورد یا عمل ریاکارانه از کسی می دید، اصلا نمی شد بهش نگاه کرد. چشماش سرخ می شد، دندون هاش رو به هم فشار می داد، و باید هر طوری که شده حال اون ریا کار شیاد رو می گرفت.
براش هم فرق نمی کرد طرف کی هست. آدم معمولی، مدیر، روحانی، بسیجی، مهندس، دکتر و ...
تازه اگه طرف ادعای بسیجی داشت که بدتر بود. معتقد بود بود بسیجی نه باید دروغ بگه و نه باید ریا کنه. بسیجی باید همونی باشه که امام میگه و بس.

سرتون رو درد نیارم.
نمی خواد زیادی ازش بترسین. این قدرها هم "لولو خورخوره" نبود. یعنی برای شماها که صاف و صادق هستین، ترسناک نبود و نیست.
خب آخه هنوزم هستن دیگه. اگه پامون رو کج بذاریم، از اون بالا بالاها می ذارن پس کله مون و می زننمون زمین تا دیگه از این غلطا نکنیم!

پاییز 1362 بود و بچه های لشکر 27 محمد رسول الله (ص) توی "پادگان ابوذر" شهر "سر پل ذهاب" مستقر بودن.
طبق روال همیشه، برای هر اتاق ده – بیست نفری، لیستی از افراد تهیه می شد و هر روز دو نفر "شهردار" می شدن.
البته شهردار اون روزا و جبهه، با شهردارای امروزی، زمین تا آسمون فرق داشت. شهردار اون روزا، دکتر و سردار نداشت. همه کارا رو باید خودش می کرد. چاکر و نوکر هم نداشت.
(شاید اگه نادر امروز بود، از دیدن این که طرف با سابقه جبهه و سرداری، از پول بیت المال، کت و شلوار ناقابل 2 میلیون تومنی بپوشه و اون وقت بیاد توی تلویزیون و به یاد رفیقای شهیدش های های گریه کنه و از سادگی اونا بگه، همچین می زد توی دهنش که نتونه خودش رو صاحب تمام و کمال جبهه ها معرفی کنه و بقیه رو به خاطر این که شاید یک روز کم تر از اون جبهه بودن، تحقیر کنه!)

داشتم می گفتم:
هر روز 2 نفر شهردار هر اتاق بودن. وظیفه شهرداری هم اون چنان سنگین نبود. قرار نبود که مترو و پل هوایی بزنن، یا قراردادهای میلیاردی با داداششون و پسرشون و فامیلای زنشون ببندن که!
یا مثلا پسرشون از کوچیکی بشه "ولیعهد" و امپراطوری سینمایی و مطبوعاتی واسه خودش داشته باشه!
شستن ظرف های غذا، گرفتن صبحانه، ناهار و شام از تدارکات و راه اندازی سفره و بپا کردن چای بعد از غذا، اگر هم اتاق خیلی بی ریخت شده بود، یه جارو کشی معمولی! همین.
همین کم رو هم، بعضی آدمای ... چی بگم؟ از زیرش در می رفتن.
خب نادر هم از همین چیزا قاطی می کرد دیگه!

یه شب نادر رفت توی حسینیه پادگان. نصفه شب بود و حال عرفانی توی حسینیه و جمع با صفای بچه رزمنده ها، بی داد می کرد.
زمزمه نماز شب بچه ها که هر کدوم یه گوشه تاریک حسینیه رو گرفته بودن، گوش و دل آدم رو نوازش می داد.

چند شب بود که نادر کمین کرده بود. خوب همه اونایی رو که می رفتن توی حسینیه می پایید.
اون شب، شب موعود بود. یه چراغ قوه بزرگ گرفته بود دستش و رفت وسط حسینیه.
سه چهار نفر بودن که خوب جاشون رو شناسایی کرده بود.
صاف رفت جلو و در حالی که چراغ قوه رو انداخت توی صورتشون، به اشکایی که از چشمای اونا که داشتن نماز شب می خوندن، زل زد.
یه دفعه داد زد:
بی وجدان (...) تو که هر روز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها در میری و وقتی نوبت شهرداریت میشه، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارای تو رو انجام بدن ... تو رو چه به نماز شب خوندن؟ تو غلط می کنی کارای خودت رو میندازی گردن این و اون، بعد میای وامیسی جلوی خدا و براش ادا و اطوار درمیاری و مثلا گریه می کنی. نماز شب بزنه به کمرت. بی وجدان تو چه جور رزمنده ای هستی که حق الناس دیگرون رو پایمال می کنی؟

و آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد. حالا هر کی زرنگ بود، نمازش رو می شکوند و در می رفت تا گیر نادر نیفته!

صبح روز بعد، سر سفره صبحانه، نادر بلند شد و از بچه ها خواست که به حرفاش گوش بدن:
- بچه ها ... این آقایون که می بینین، وقتی نوبت شهرداریشون میشه، از زیر کار در میرن. شب ها هم بجای این که ظرف هارو بشورن، آقایون میرن حسینیه و مثلا نماز شب می خونن و های های گریه می کنن تا سر خدا رو هم کلاه بذارن.

بدبخت بودن اونایی که نادر یقه شون رو می گرفت.
حق هم داشت. قرار نبود که رزمنده اسلام، حق دیگرون رو پایمال کنه. جبهه هم که همش نماز شب نبود.
برعکس اونا، خیلی از بچه ها بودن که بی سر و صدا، همه ظرف ها رو می شستن، پوتین بچه ها رو واکس می زدن و هزار تا کار دیگه. اون وقت، مشدی و با حال، بدون این که کسی متوجه بشه، می رفتن یه گوشه ای پشت ساختمونا پیدا می کردن و نماز شبشون رو می خوندن و از این که نتونستن خوب وظیفه شون رو انجام بدن، از خدا طلب مغفرت می کردن.

23 اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون، "نادر محمدی" رفت پهلوی داداشش "حمید" و جا نگه داشت واسه داداش کوچیکش "کیوان" که دو سه سال بعد اونم شهید شد.

                         آپلود عکس

من و نادر - پاییز ١٣۶٢ بهشت زهرا (س)

        آپلود عکس

آخرین روزهای اسفند ١٣۶٢ - من جامانده بالای سر پیکر نادر

آن که نفهمید:
"سید علیرضا" از اون دست بچه های مقدس و پاکی بود که هیچ گردی به صورتش ننشسته بود. پاک پاک. اون قدر هم سفید و نورانی بود که دوست داشتی همین طوری وایسی جلوش و نگاش کنی. اصلا رنگ گناه به چهره اش نمی اومد. انگاری یه لامپ مهتابی قوی غورط داده!

معلم قرآن بود. مسئول کتابخونه مسجد هم بود. واسه بچه کوچولوها از خدا و نماز می گفت. فقط می گفت.
سید علیرضا اون طور که جلوی همه نشون می داد، خیلی امام زمانی بود. بعضی روزا بچه های کوچولو رو می برد توی یه هیئتی که بهشون شیر کاکائو و شیرینی می دادن. توی اون جا هم برای بچه ها از قرآن می گفتن. بچه هایی که می رفتن، می گفتن اسم هیئتشون "انجمن حجتیه مهدویه" بود. بعضی روزا هم مخصوصا واسه نیمه شعبون، یه عکس ها و جزوه هایی هم توی مسجد می آورد پخش می کرد که همون اسم حجتیه پاش خورده بود.

نادر خدا بیامرز، همیشه با اون و دو سه تا رفیقاش که توی همون انجمن بودن، دعوا داشت. بهشون می گفت:
- آخه مرد مومن، مگه دین و مسلمونی فقط به کلاس قرآن و شیر کاکائو و نیمه شعبونه؟ دشمن اومده خونه و کاشونه مردم رو گرفته، جنگ شده می فهمی جنگ! اون وقت تو که سن و سالت از ما بیشتره، فقط نشستی توی کتابخونه و قرآن می خونی. توی اون قرآنی که شما می خونین مگه ننوشته که باید در برابر متجاوز و دشمن ایستاد؟ پس چرا شما همتون کپ کردین توی تهران و از جاتون تکون نمی خورین؟

سید علیرضا، این تند بازی های نادر اصلا روش تاثیر نداشت. یعنی اگه قرار بود با این حرفا تکون بخوره که تا آخر جنگ باید خودش و رفیقاش، ده باره شهید می شدن. اونم واسه خودش توجیه داشت. با اون صدای نازک دخترونش، و حرکات دست تی تیش مامانیش، می گفت:
- ببینین، شما اصلا متوجه نیستین. مشکل امروز ما فقط قرآنه. آقای خمینی هم توی حرفاش روی قرآن تاکید می کنه. ما امروز فقط وظیفه داریم که به بچه های مردم تلاوت درست قرآن رو یاد بدیم. جنگ مال کسای دیگه اس. قرار نیست که همه شهید بشن. فردای این مملکت کی به بچه ها قرآن یاد بده؟

کفر نادر از این حرف ها در می اومد. با عصبانیت گفت:
- ببین، تو دیگه از امام خمینی حرف نزن. تو که عکس اون رو توی مسجد پاره کردی، لازم نیست اسم اون رو بیاری. همون امام، امروز داره میگه جوونا باید برن جبهه و از شرف و ناموس ملت دفاع کنن. تازه، اگه عراقیا مملکت رو بگیرن و ویرون کنن، اون وقت اصلا واسه قرآن خوندن شما جایی می مونه؟ نکنه فکر کردی صدام جون همین مسجد رو واسه شما میذاره و بزرگترشم می کنه؟

این حرف مثل نجوای بی خودی به گوش ... بود. اصلا به گوش سید علیرضا و رفیقاش نمی رفت که نمی رفت. اونا محکم تر و سفت تر از این چیزا بودن!

نادر که توی خیبر شهید شد، سید علیرضا و رفیقای انجمنیش، یه نفس راحت کشیدن. وقتی اون برگشت به رفیقاش گفت:
- آخیش ش ش خیال مون راحت شد از دست اون دیوونه ...
معلوم شد که حرف ها و گیرهای نادر، بد جوری حالشون رو گرفته بود.

جنگ تموم شد. البته سید علیرضا آخرای جنگ، خوب بو کشید و فهمید که جنگ که تموم بشه، نیازه که یه سابقه جبهه ای داشته باشه. واسه همینم یکی دو تا سفر از طرف تلویزیون رفت اون عقب عقبای جبهه و لباس خاکی ای پوشید و چند تایی عکس و فیلم و خودی نشون داد که:
- بعله ... ما هم جبهه بودیم.

سید علیرضا که اون روزا مثلا خیلی مقید به حلال و حروم و محرم و نامحرم بود، زد و افتاد توی قرطی بازی و سینماچی هم شد.
امروز نادر توی بهشت زهرا (س) با آرامش خاطر خوابیده، ولی سید علیرضا که تا امروز ده ها پست و مقام دولتی گرفته، و برای خودش کلی مدیر کل هم شده، همه دغدغه اش اینه که چه جوری خودش رو جلوی رئیس روسای بالا سرش، کاتولیک تر از پاپ نشون بده!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/٢

"مگر آن که می داند، با آن که نمی داند برابر است؟   قرآن کریم"

آن که فهمید:
وقتی بچه ها به پیرمرد گیر دادند که از خاطرات فرزندش محمد رضا بگوید، اول طفره رفت و گفت که چیز زیادی از او به یاد ندارد. دست آخر خدابیامرز، یکی از خاطراتی را که از دید خودش ساده می آمد، تعریف کرد. آن پدر که امروز جایش در خانه دو فرزند شهیدش مهرداد و محمد رضا خالی است، گفت:

"اون روزها ما توی محله "بازار دوم" نازی آباد می نشستیم. محمد رضا 11 سال بیشتر سن نداشت. کلاس پنجم دبستان بود. توی خونه دراز کشیده بود و داشت مشق هاش رو می نوشت. خودم بلند شدم رفتم نونوایی و دو تا نون بربری داغ و برشته گرفتم و اومدم خونه.
عطر خوش بربری داغ که توی خونه پیچید، محمد رضا از روی کتاب و دفترش پرید و اومد طرف من تا تکه ای نون بگیره. هنوز دستش به نون نرسیده بود که مکثی کرد و گفت:
- بابا ... مگه نونوایی خلوت بود؟
گفتم: "نه اتفاقا خیلی هم شلوغ بود، چطور مگه؟"
- آخه شما خیلی زود برگشتین.
بادی به غبغب انداختم و گفتم:
- خب شاطر نونوا من رو می شناخت، بدون نوبت دو تا نون داد و منم زود اومدم خونه. مگه چیزی شده؟
محمد رضای کوچولو، اخم هایش در هم رفت و گفت:
- بابا ... شما حق مردم رو رعایت نکردین ... این نون حرومه خوردنش. شما باید می رفتین توی صف می ایستادین و مثل بقیه مردم نون می گرفتین.
و اصلا به آن نون دست نزد و رفت نشست سر درس و مشقش."

"محمد رضا تعقلی" 16 سال بیشتر سن نداشت (یک سال کم تر از پسر کوچک من) که 25 اسفند 1364در عملیات والفجر8 در شهر فاو، به شهادت رسید.

            

فروردین ١٣۶۴ اردوگاه آموزشی سد دز - من و محمدرضا تعقلی

آن که نفهمید:
رضا، از بچه های محل، یکی دو سالی از بقیه بزرگ تر بود. آن روزها، رضا توی "کمیته انقلاب اسلامی" مرکز کار می کرد که وظیفه خطیر برقراری نظم و امنیت شهر دست آنها بود.
آن سال ها که زمان جنگ بود، به دلیل تحریم های خارجی و کمبود مایحتاج مردم، خیلی از اجناس و لوازم خوراکی، یا به صورت "کوپنی" توزیع می شدند، یا با "دفترچه بسیج اقتصادی" که برای هر خانواده سهمیه مشخصی داشت.

"شیر" که در خانواده ها بخصوص به عنوان غذای واجب کودکان، هر روز صبح علی الطلوع، مقدار محدودی بین مغازه ها توزیع می شد، از آن دست مواردی بود که زن های خانه دار، آفتاب نزده، در سرمای سوزان زمستان، چادر به سر توی صف طویلی که جلوی بقالی ها و سوپرمارکت ها تشکیل می شد، می ایستادند بلکه بتوانند یک یا دو شیشه نیم لیتری "شیر پاک" بگیرند و برای کودکان خردسال خود ببرند.
غالبا هم شیر کم می آمد که آخرش یا به تعدادی نمی رسید و با صورت های سرخ از شلاق سرما، دست خالی برمی گشتند، یا بین مردم و مغازه دار دعوا می شد که:
- تو شیرها رو قایم کردی تا به آشناهای خودتون بدی ...

چند بار "نادر محمدی" (23 اسفند 1362 در عملیات خیبر در جزیره مجنون به شهادت رسید) به رضا گیر داد و گفت:
- ببین رضا جون، این کاری که تو انجام می دی، از چند نظر مشکل داره. اول این که تو حق الناس رو رعایت نمی کنی. حق اون پیره زنایی که توی سرما اومدن وایسادن که یه شیشه شیر گیرشون بیاد، داری پایمال می کنی که اصلا حرومه. بعد هم این که با این کار تو که جلوی چشم مردم می ری سر جعبه های شیر و بدون نوبت و بی اهمیت و احترام به مردم، یه شیشه ورمی داری و قلوپ قلوپ سر می کشی، مردم که همه تو رو می شناسن و تازه بعضی وقتا هم با لباس کمیته می ری، نسبت به نیروهای انقلاب بدبین و عصبانی می شن. پس تو داری چند کار خلاف انجام می دی.

ولی این حرف ها به گوش رضا نرفت که نرفت. همچنان می رفت دم مغازه "قاسم بقال" و قلوپ قلوپ شیر می خورد.

رضای "شیر پاک" خورده! جبهه هم رفت. حتی در یکی دو عملیات ترکش هم خورد ولی ... شاید نفهمید که برای چی و چطور به جبهه رفت.

امروز رضا برای خودش تاجری شده میلیاردر. دیگر با هیچ کدام از بچه محل های قدیمی نمی پرد. مگر آن که طرف اهل تجارت و معامله باشد، آن هم صابون رضا به تنش نخورده و کلاهش را برنداشته باشد!
رضای میلیاردر، امروز 3 عدد ناقابل همسر ابتیاع فرموده و با اجازه شما، لبی هم به "حقه" می چسباند. یعنی "آر.پی.جی" زن قهاری شده است. البته نه از نوع جنگی؛ از آن نوع که با آن "تریاک" تناول می فرمایند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/٩/۱

اواسط شهریور ماه 1367، میر حسین موسوی نخست وزیر وقت جمهوری اسلامی، در اقدامی بسیار عجیب و بدون دادن هر گونه اطلاعی به حضرت امام خمینی به عنوان رهبر انقلاب، از مقام خود استعفا داد که با برخورد امام رو به رو شد.

بعدها نامه ای به عنوان استعفا نامه میرحسین موسوی در جراید منتشر شد که مطالعه آن، به خوبی می فهماند که دلایل استعفای نخست وزیر، فقط اینها نمی تواند باشد.

آن روزها نامه ای چند صفحه ای از سوی میر حسین موسوی خطاب به حضرت آیت الله خامنه ای – رئیس جمهور وقت – در بولتن ها پخش شد که در آن، موسوی به طور دقیق دلایل استعفای خود را شرح داده بود.
آن گونه که در آن نامه اشاره شده بود، اصلی ترین علت استعفای نخست وزیر، چیزی نبود جز دخالت های غیر قانونی و بی منطق حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی در امور اجرایی کشور که به هیچ وجه در حیطه اختیارات وی نبوده است. برخی از اعتراضات موسوی شامل این موارد بود:

- ارتباط با برخی کشورها بدون این که موسوی از آنها مطلع باشد و آورده بود که باید به عنوان مسئول اجرایی مملکت، در یک ضیافت شام خبر آن را بشنوم.

- من همواره با عملیات های برون مرزی مخالف بودم و گفته ام که انجام این گونه عملیات جز تلفات و ضرر برای ما چیزی ندارد، ولی همواره به دستور آقای هاشمی این عملیات انجام می شود.

- برخی مدعی شده اند ما از 5 کانال با آمریکا رابطه داریم و من به عنوان نخست وزیر کشور، حتی از یک کانال آن نیز مطلع نیستم.
و ...

آن چه مسلم است، برخی شخصیت های سیاسی که آن زمان دارای مسئولیت های مهمی بوده اند، امروز به صلاح خویش نمی دانند که متن اصلی و محرمانه میر حسین موسوی منتشر شود.

امروز انتظار می رود سیاسیون مملکت، برای روشن شدن حقایق انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و نقش اشخاصی که امروز در کمال زیرکی به ثبت و نشر مثلا خاطرات گذشته خود ولی کاملا تحت تاثیر اتفاقات سیاسی روز می باشد، نسبت به انتشار این استعفا نامه اقدام کنند.

این سیاست مداران مصلحت اندیش! امروز سعی دارند تا ظالمانه، در هر موفقیت پس از انقلاب، نقش خود را پر رنگ کرده و ناکامی ها، شکست ها و برخوردهای تند و شدید با مخالفین را به گردن امام راحل بیندازند.

ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، برخوردهای تند با مخالفین و برخی موارد دیگر از جمله مواردی است که آنها در آن زمان مقتدرانه در برابر نظرات امام می ایستادند ولی در نهایت، گناه عدم الفتح ها را به گردن دیگران می اندازند.

ذکر خاطراتی کاملا خصوصی! از حضرت امام که هیچ شاهدی جز راوی حضور نداشته است! و یا اگر شاهدی هم بوده همچون مرحوم حاج سید احمد خمینی، فوت کرده و امروز نیست تا بر کذب یا صحت آن خاطره مذکور شهادت بدهد، از شیوه های رایج این گونه خاطره نویسی است که طی سال های اخیر بسیار باب شده است.

شاید یکی از دلایل اصلی عدم انتشار استعفانامه اصلی، این باشد که هاشمی رفسنجانی، مخالف و منتقد سرسخت دیروز موسوی، امروز به عنوان مدافع و پشتیبان میر حسین در عرصه سیاست وارد شده است.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب