خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٢٧

علی اکبر محتشمی رئیس کمیته صیانت از اکاذیب میر حسین موسوی که همچنان نان خود و خاندانش از حمایت جمهوری اسلامی ایران از فلسطین و لبنان تامین می شود، و در آشوب های آمریکا پسند بعد از انتخابات ریاست جمهوری، برای جذب مشتری و گرفتن ژست اپوزیسیون، شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" را طرح کرد، این روزها برای فرار از افتضاحی که در گفت وگو با خبرنگاران در دمشق ببار آورد، به تکاپو افتاده است.

این تندروی شدید اللحن هتاک، که خبرنگارانی را که علت حمایت او به عنوان رئیس جمعیت حمایت از فلسطین از شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" را جویا بودند، "خر" و "بی شعور" خطاب کرد، این روزها به تقلا افتاده تا دوباره خود را به جنبش های ضد صهیونیستی بچسباند بلکه آبروی رفته اش در پای میر حسین موسوی و کروبی، به جوی خشکیده سوابقش بازگردد!

او که ظاهرا جدیدا به تهران بازگشته، ولی همچنان از آفتابی شدن هراس دارد، با کمک سایت های اینترنتی حامیان موسوی، تلاش دارد تا خود را بسیار مهم و بزرگ جلوه دهد و این گونه القاء کند که:
"مخالفت با محتشمی، یعنی مخالفت با حزب الله لبنان و فلسطین"!

جدیدا سایت های موسوی که تا دیروز در راستای خواست آمریکا، یقه می دریدند و حنجره هاشان پاره شده بود و شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" را سر می دادند، امروز دل سوز حزب الله لبنان شده اند و برای "تنش در روابط ایران و حزب الله لبنان" نوحه می سرایند!

دروغ گویان حامی موسوی مدعی شده اند که به دلیل برخی انتقادها، حزب الله لبنان از حکومت جمهوری اسلامی ایران رنجیده است!!!
فرد مجهول الهویه ای (مثل همه نویسندگان سایت های زنجیره ای موسوی) با نام مثلا " هاشم طباطبائی" مدعی شده:

"این انتقادها طیفی از مسائل از توهین به خانواده آیت الله خمینی و حمله به برخی چهره های مهم سیاسی در کشور مانند علی اکبر محتشمی که روابط دیرینه و مستحکمی با رهبری حزب الله دارد، تا چگونگی برگزاری و مدیریت انتخابات ریاست جمهوری را در بر می گیرد."

و سعی کرده افتضاح خبری محتشمی را به خانواده حضرت امام (ره) و حتی انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ربط بدهد!!!
زهی خیال باطل.

محتشمی هم بهتر است بجای آسمان و ریسمان به هم بافتن و یک گفت وگوی ساده خبرنگاران را به فیلم های جاسوسی و جیمزباندی و تعقیب و مراقبت تبدیل کردن، تکلیف خود را با شعار صهیونیست پسند "نه غزه، نه لبنان" روشن کند و تناقض موجود بین این شعار خائنانه در حق آرمان های امام، با ریاستش بر جمعیت حمایت از فلسطین را معلوم کند.

بزرگ ترین مشکل به اصطلاح اصلاح طلبان که همواره تلاش نامقدس شان را بر زمین زده و در پیشبرد اهداف مرموز ناکام شان گذاشته، عدم صداقت و شفافیت بوده و هست.

اگرچه اینان همواره شعار دروغین "دانستن حق مردم است" را سر داده اند، ولی همواره با دوگانگی و تضاد رفتاری خویش، باعث ریزش هواداران خود شده اند.

محتشمی هم بهتر است بجای بغض و کینه ای که به خاطر مسائل خانوادگی که از دستگیری بستگانش در باند توطئه گران کودتای سبز لجنی از نظام به دل گرفته، تکلیف خود را با راه و مرام امام و فامیل خویش که محاکمه شان نشان از توطئه های دیرینه شان علیه انقلاب اسلامی و امام و رهبری دارد، معلوم کند و "حق را ملاک شناخت افراد کند، نه افراد را ملاک شناخت حق!"

آن چه به نظر می رسد، برخی افراد که خود را یار دیرین و نزدیک به امام راحل می دانند، امروز نشان داده اند که در طول سال های بودن در کنار امام، اصلا از شخصیت امام خمینی هیچ گونه شناخت درستی بدست نیاورده اند وگرنه برخورد امام با نوه خود "سید حسین" در اولین سال های پیروزی انقلاب اسلامی، و همچنین برکناری صریح و سریع آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری، نشان می دهد که امام، (علی (ع) گونه) به هیچ وجه حاضر نبود نظام اسلامی را فدای مصلحت بستگان و دوستان خویش کند و در این راه، با هیچکس رودربایستی نداشت.
روحش شاد




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٢٥

اگر درست یادم باشد، اولین بار او را سال 1374 در دفتر "حزب الله لبنان" در تهران دیدم. رفته بودم به دوست لبنانی ام "ابو احمد" سری بزنم که دیدم جوانی داخل اتاقش نشسته؛ تیپ حزب اللهی داشت و آن گونه که خودش می گفت، از دانشجوبان "دانشگاه خواجه نصیر" در زیر پل سید خندان تهران بود. آمده بود تا پوستر و بروشورهای حزب الله لبنان را برای برگزاری مراسمی که در پیش داشتند، بگیرد. گفت که اسمش اکبر است. البته اسم کاملش "سید علی اکبر موسوی خوئینی" بود.

ازش خوشم آمد. فعال بود و پرشور. تند  بود و داغ. حزب اللهی دو آتشه بود. از آنهایی که اگر ولش می کردند، صد کیلو بمب به خود می بست و خودش را یا به کاخ سفید می کوبید، یا سرفرماندهی اسرائیل در تل آویو!

از همان جا با هم رفیق شدیم. مخصوصا یکی دو باری که در دانشگاه خواجه نصیر درباره لبنان و دفاع مقدس سخنرانی و خاطره گویی داشتم، بیشتر با اکبر و لهجه غلیظ آذری اش خودمانی شدم.
روزها می گذشت. از دور اخباری از او می شنیدم که ظاهرا بر تندی و شدت اکبر هم افزوده می شد.
در سال 1378 در انتخابات مجلس ششم که از طرف اصلاح طلبان کاندید شد، خوشم نیامد. برای همین به او رای ندادم. دوست داشتم ببینمش تا علت این کار را بپرسم ولی فرصت نشد.
گاه و بی گاه از مواضع تند او در مجلس چیزهایی می شنیدم و می خواندم ولی برایم اهمیت نداشت؛ تا این که شنیدم مصاحبه ای کرده و درباره دارایی شخصی دو نفر ادعاهایی کرده.
اکبر در مصاحبه ای مدعی شده بود که "محمد علی زم" رئیس سایق حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی که تجارت سیگار و پالایشگاه نفت را برای پیشبرد کارهای فرهنگی در سوابقش داشت و همچنین "محمد حسن ملک مدنی" شهردار وقت تهران، ثروت هایی ده ها میلیاردی دارند که از راه های مشکوک فراهم آمده است.
برایم جالب بود. چون ملک مدنی شهردار منتخب اصلاح طلبان بود و هم خط و ربطشان. این که یکی از درون شان پته آنها را روی آب بریزد، جای تعجب داشت.

دست بر قضا، یکی از بستگانمان بر اثر تصادف، چون توان پرداخت دیه مجروح را نداشت، راهی زندان شد. با مشورت هایی که با ستاد دیه کردم، بهتر آن دیدم تا بستگان او را به یکی از نمایندگان مجلس معرفی کنم تا از آن طریق وامی بگیرند که بتوانند قسط های دیه را پرداخت کنند. نزدیک ترین فرد را هم اکبر موسوی خوئینی یافتم. خدا خیرش دهد. با نامه ای که خطاب به کمیته امداد داد، موفق شدند کل مبلغ دیه را وام بگیرند و کارشان راه افتاد. واقعا زحمت کشید. از حق نگذرم، هر کس را که مشکلی داشت سراغ او می فرستادم و با رساندن سلام من، کارشان را راه می انداخت. بسیار فعال بود و برای هر کس که از راه می رسید، کار می کرد. آشنا و غیرآشنا هم نمی شناخت.

سرانجام با پیغام هایی که توسط دوستان داد، من که از رفتن پهلوی او اکراه داشتم، سر انجام در یکی از روزهای سال 1380 به دفترش در ساختمان دیدارهای نمایندگان مجلس در میدان بهارستان رفتم.
کلی تحویل گرفت. در میان صحبت ها، سر دلش باز شد و زد به گلایه از دوستان هم خطی خودش. آن زمان "ابراهیم اصغرزاده" نماینده شورای شهر تهران، با "ملک مدنی" شهردار تهران در افتاده بود و شدیدا علیه یکدیگر مصاحبه می کردند. تا حدی که اصغر زاده مدعی شد:
"ملک مدنی اعتیاد شدید به مواد مخدر دارد و باید برای ادامه فعالیتش، گواهی عدم اعتیاد بیاورد."
با ناراحتی برگه ای را که رونوشت آگهی ثبت شرکت ها در روزنامه رسمی کشور بود، نشانم داد و گفت:
- من ساده را بگو که فکر می کردم دعوای اصغرزاده با ملک مدنی از روی دل سوزی برای ملت است.
با ناراحتی شدید ادامه داد:
- وقتی که من مصاحبه کردم و گفتم که ملک مدنی و زم ثروت میلیاردی به هم زده اند، دوست خودمون آقای اصغرزاده نصفه شب به من زنگ زده و میگه اکبر این کارها چیه که داری می کنی؟ تو داری به اصلاحات ضربه می زنی. داری می زنی توی دروازه خودمون. وقتی گفتم مگه چی شده؟ گفت:
این چه حرفیه درباره ملک مدنی زدی؟ فردا صبح مصاحبه کن و حرف های قبلی خودت رو تکذیب کن.
که گفتم مگه من دروغ گفتم که تکذیب کنم؟ این یارو داره مملکت رو می چاپه.
که اصغر زاده گفت:
نه اکبر تو اشتباه می کنی تو داری به خودمون ضربه می زنی. فردا حرفت رو تکذیب کن.
وقتی گفتم که خود تو توی شورای شهر علیه او کلی ادعا کردی، گفت تو به اونا کاری نداشته باش. این حرف تو خیلی چیزارو خراب می کنه.

و اکبر با ناراحتی برگه را نشان داد و گفت:
بفرما ... تازه فهمیدم همسر آقای اصغرزاده با آقای ملک مدنی تجارت و صادرات نفت دارند و سودهای هنگفت میلیاردی می کنند. اون وقت من خر ساده فکر می کردم آقایون واقعا دارن از حقوق ملت دفاع می کنن. تازه این که چیزی نیست. شرکت روغن نباتی .... در شیراز هم مال همین آقای اصغر زاده و خانمش است.

موسوی خوئینی و خانواده در محضر منتظری هنگام عزیمت برای پناهندگی به آمریکا

ظاهرا از همان مصاحبه به بعد، دوستان اصلاح طلب اکبر در "تحکیم وحدت" به او به چشم دیگری می نگریستند و به یکدیگر توصیه می کردند که:
- حواستان باشد، اکبر عامل نفوذی وزارت اطلاعات در دفتر تحکیم وحدت است.
و همان شد که اکبر در جمع دوستان دیرینه اش، احساس تلخ "جاسوس" بودن یافت و خود را مهره ای اضافی که چه بسا دیر یا زود باید حذف می شد، دید. جالب تر این بود که دوستانش او را عامل نفوذی وزارت اطلاعاتی می دانستند که در سلطه حکومت دوم خردادی ها بود!

دیگر اکبر را جز یکی دو مورد ندیدم تا این که خبردار شدم به آمریکا رفته و همدوش گنجی، گوگوش، حقیقت جو و پارسی پور، برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی فعالیت می کند!

                    

اعتصاب غذای گوگوش و گنجی و خوئینی در ناف آمریکا!

درد اکبر، نظام جمهوری اسلامی نیست؛ درد اکبر دوستانش بودند که امثال او را ساده گیر آوردند و با شعارهای دهان پر کن، از آنها سوء استفاده کردند و حساب های مالی خویش را انبوه ساختند و اسم آن را گذاشتند "اصلاح طلبی".

اکبر از دست نظام جمهوری اسلامی ضربه نخورد، از دوستان شیاد و کلاهبردار خویش که مال اندوزی را با اسم رمز "مبارزه با خشونت" پیشه کردند، ضربه خورد.

اکبر از دست نظام جمهوری اسلامی فرار نکرد، از دوستان خویش گریخت که وقتی فهمیدند او حاضر نیست دیگر به آنان کولی بدهد، امکان دارد بلایی که بر سر "حجاریان"(مردی که زیاد می دانست) آوردند، سر او بیاورند و در تصادف یا تروری ساختگی، او را که موی دماغ شان شده بود، از سر راه بردارند.

همان کاری که با اکبر گنجی کردند. او که با تحریک امثال حجاریان به نشر اکاذیب پرداخت، وقتی گیر افتاد و به زندان رفت، همه مثلا دوستان، دورش را خالی کردند و به او محل ... هم نگذاشتند تا او که از همه کس بخصوص دوستانش بریده بود، برای خودکشی اقدام به اعتصاب غذا کرد تا حداقل به عنوان یک قهرمان بمیرد ولی جرات و جسارت آن را هم نداشت و شد مانند:
"کسی که برای خودکشی خود را به ریل قطار بست ولی مقداری هم نان و آب با خود برده بود. وقتی علت کار را پرسیدند، گفت: می خواهم اگر قطار دیر آمد از گرسنگی نمیرم!"

اکبر گنجی و اکبر موسوی خوئینی، اگر در خارج باشند، برای اصلاح طلبان بهتر است چون دیگر کسی از افتضاحات و خودزنی های شان با خبر نمی شود و بهتر می شود همچنان دروغ بافت و نسل جوان امروز را فریفت.

امروز همان را که به "سیدعلی اکبرمحتشمی پور" در دمشق گفتم، به "سیدعلی اکبر موسوی خوئینی" که در آمریکاست، می گویم:

"اکبر ... امام و انقلاب را ارزان به گوگوش و امثال او فروختی. در آمریکا می خواهی با واکس زدن پوتین سربازان آمریکایی، در حمله نظامی به وطنت و ویران سازی ایران اسلامی کمک شان کنی؟ این قدر راحت ریشه خویش را از این خاک کندی و در ماسه و شن غرب چپاندی؟!
دوست قدیمی ات حمید




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٢٢

اکبر گنجی، حمیدرضا جلایی پور، سعید حجاریان، حشمت الله طبرزدی، محسن آرمین، عمادالدین باغی، ابراهیم اصغرزاده، عباس عبدی و ... همه و همه کسانی هستند که روزگاری جزو سردمداران جریانات افراطی و تندرویی بودند که چه بسا در جلسات خصوصی خویش، بنیانگذار و رهبر انقلاب اسلامی امام خمینی را نیز به کندروی، کوتاه آمدن و سازش در برابر مخالفین بخصوص "لیبرال ها" محکوم می کردند.

اینها همان کسانی بودند که همه لیبرال ها چون بازرگان و یزدی را تکفیر کرده و همه هم و غمشان از میدان بدر کردن آنها بود و بس که آن را نیز عملی کردند.

کسانی که زمانی همه آرزویشان (فقط آرزویشان، چون اهل عمل نبودند) این بود که بتوانند تمامی سردمداران کفر جهانی، آمریکا و شوروی را به درک واصل کنند و برای عملی کردن شعارهای تند خود، لحظه شماری می کردند.

کسانی که همه مخالفین چه مذهبی، چه مارکسیست، منافق و یا لیبرال را کافر حربی دانسته و اعدام و ترور آنان را واجب می دانستند و کردند.

کسانی که برهه های مختلفی مسئولیت های مهم و سنگینی نیز در دست داشتند و دهه 60 مملو است از تندی و خشونت آنان. همان خشونتی که امروز، همنوا و همصدا با کسانی که خود آتش بر سرشان باراندند، منافقین و ضد انقلابیون خارج نشین، نظام جمهوری اسلامی را به آن محکوم می کنند.

اینان این روزها اصلاح طلب و ضد خشونت دو آتشه شده اند و این تنها نظام جمهوری اسلامی و امام خمینی است که باید بار همه آنچه را در 30 سال گذشته بوجود آمده بر عهده بگیرد و جالب این که کسی نمی پرسد چه کسانی آن اعمال را مرتکب شدند؟

کسانی که با کوهی از "شور" و بدون ذره ای "شعور"، در حرکت جوشان انقلاب خود را جای دادند و آن کردند که خود خواستند، و امروز از منتقدین و مخالفین سرسخت همین نظام شده اند.

قدیمی ها درباره این گونه افراد اصطلاح جالب به کار می بردند و می گفتند:
"طرف بعد از این که شیر خورد، سینه مادرش را گاز می گیرد."
و این به درستی مصداق همین اشخاص "خشونت مزاج" اصلاح طلب است و بس.

یکی دیگر از این افراد که طی ماه های اخیر، انقلاب اسلام، امام و رهبرش را به سادگی به دنیای سیاست بازان قدرت طلب باخت، "علی اکبر محتشمی پور" است.

وی در دهه 60 بر مسند وزارت کشور نشست و همچنین دوره ای سفیر ایران در سوریه بود. او که این روزها شدیدا اصلاح طلب شده! و از خشونت های گذشته نظام در برابر مخالفین بسیار ناراحت است!!! تا پیش از این حمایت از مظلومان فلسطین و لبنان از افتخاراتش بود و معتقد بود که باید تا محو کامل رژیم اشغالگر قدس، به مبارزه علیه آن ادامه داد و همه توان نظامی و اقتصادی را نیز در این راستا به کار گرفت.

او که خود را از بنیانگذاران جنبش های ضد صهیونیستی خاورمیانه می دانست، این روزها به بیماری فراموشی دچار شده و همچون یار دیرینش شیخ "عبدالله نوری" که با افتخار به همه آرمان های امام پشت پا زد و "دولت اسرائیل" را به رسمیت شناخت، این روزها یکی از منادیان شعار صهیونیستی و آمریکا پسندانه "نه غزه، نه لبنان" شده است.

این که چرا چنین آدم دو شخصیتی ای هنوز در راس جمعیتی برای حمایت از مردم فلسطین نشسته است، نشان از فرصت طلبی او و امثال اوست که با شعاری آمریکایی، جوانان بی گناه را به خیابان می کشانند و مردم را به جان هم می اندازند و خون شان را بر سنگفرش خیابان ها جاری می کنند، ولی هنگامی که پای منافع اقتصادی و مادی به نام فلسطین وسط بیاید، در صف اول هستند و به نام حمایت از همان غزه که به هوادران ساده اندیش شان القا می کنند نباید از آن حمایت کرد، سفرهای خارجی با دلارهای تا نخورده می روند و ...

جناب آقای محتشمی پور!
ضد آمریکایی و ضد صهیونیست دیروز!
رئیس کمیته صیانت از اکاذیب موسوی و کروبی امروز!

نکند واقعا باورت شده با اتخاذ مواضع اخیرتان علیه نظام که هورا و هوار ضد انقلابیون خارج نشین همچون گوگوش و گنجی، رضا پهلوی و مریم و مسعود رجوی را به دنبال داشته، آمریکا شما را از لیست سیاه "سیا" و "اف.بی.آی" خارج می کند و برای یک بار هم که شده، قبل از ملاقات "ملک الموت"، می توانید سری به فرنگ بزنید و با هوادران امروزی خویش، بر سر سفره های رنگین، طعام حلال! تناول بفرمایید!!!

نخیر آقا.
آمریکا، اگر 100 سال هم بگذرد، زخمی را که به واسطه اشغال سفارتش (لانه جاسوسی) بر پیکرش وارد شده، فراموش نخواهد کرد و همچنان پرونده آن مفتوح است.

آمریکا، اگر 100 سال هم بگذرد، ضرباتی را که در انفجار سفارت خانه هایش (لانه های جاسوسی خاورمیانه) در بیروت خورد و شکست مفتضحانه تکه پاره شدن 241 کماندوی تفنگدار دریایی اش در انفجار مقرمارینز بیروت را فراموش نخواهد کرد و خودتان بهتر می دانید که چه کسانی را مسئول آن می داند.

آنها هیچگاه عظمتی را که انقلاب اسلامی ایران و رهبر کبیر آن امام خمینی ابهت پوشالی شان را شکسته، از یاد نخواهند برد و منتظر فرصتند تا زهر خویش را بریزند.

حال اگر هدف دیرینه، امروز در نقش خادمی بی جیره مواجب ظاهر شود، باعث نخواهد شد تا سابقه او از یاد آمریکا برود.

پس مردانه بر سر مواضع انقلابی و اسلامی گذشته خویش بمانید که بازگشت از آنها، چیزی جز ذلالت در برابر دشمنان اسلام، امام و انقلاب اسلامی نیست.

دفاع سرسختانه امروزتان از موسوی، همه را به یاد دفاع جانانه تان از "صدام یزید" می اندازد.
یادتان که نرفته؟! یا می خواهید آن را هم پنهان کنید؟
"در مجلس سوم نطق تاریخی "دفاع از صدام" را در کارنامه دارید. آری! دفاع جان‌نثارانه از "صدام کافر" که به بهانه حمله نخست امریکا به عراق.
یادتان که هست در آن نطق، صدام را به عنوان "خالد بن ولید ثانی" تجلیل و تحسین کردید، و جانبازی در راه او را واجب شمردید!
همین طور که امروز برای موسوی سینه سپر کرده اید، آن روز شدیدا معترض بودید که چرا جمهوری اسلامی در دفاع از صدام علیه آمریکا، نیرو نمی فرستد و اقدامی نظامی انجام نمی دهد؟!

آقای مدافع خالدبن ولید!
می‌دانستید یا نه، که خالد بن ولید، شمشیرزنی جنایتکار بوده است. وی همان کسی است که به دلیل دلباختگی به همسر یک مسلمان، شوهر او را کشت و زنش را بدون نگه داشتن عده به همسری گرفت، و البته شوهر او را متهم به نامسلمانی کرد تا خون او حلال شود! خالد بن ولید برای انجام این جنایت هولناک مورد توبیخ و طرد پیامبر خاتم صلی‌الله علیه و آله و سلم قرار گرفت.
(نقل به مضمون از پاسخ دیرینه خانم رجبی به جنابعالی)"

آقای محتشمی پور!
تا به سرنوشت همه آنانی که در بالا نام شان را برای یادآوری ات ذکر کردم دچار نشدی، تکلیفت را با امام و راه او مشسخص کن و فقط و فقط به این سوال جواب بده:

آیا شعار صهیونیستی "نه غزه نه لبنان" را قبول داری یا نه؟ اگر قبول داری، چرا همچنان به نام غزه و لبنان از بیت المال تناول می فرمایی؟!

و اگر قبول نداری، غیرتمندانه و مردانه! تکلیفت را با سازندگان و مدعیان و حامیان این شعار معلوم کن.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٢٠

روز گذشته، خبرگزاری قدسنا که نان فلسطین را می خورد و آش فریادگران "نه غزه، نه لبنان" را هم می زند! در اقدامی تبلیغاتی و عجولانه، به تطهیر یکی از سردمداران خویش که همه بود و نمودش از فلسطین و لبنان است ولی در ماه های اخیر، از طراحان شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" بود، "علی اکبر محتشمی پور" پرداخت.

محتشمی پور طی ماه اخیر به بهانه برگزاری کنفرانسی در سوریه درباره جولان به آن کشور رفت و به دلیل این که رئیس کمیته صیانت از آراء و اکاذیب میر حسین موسوی و یکی از برپاکنندگان آشوب های بعد از انتخابات ریاست جمهوری دهم بود، جرات بازگشت به ایران را ندارد.

این خبرگزاری خصوصی و ملک شخصی شده که فلسطین را بسیار پاستوریزه و در راستای اهداف موسوی و کروبی و محتشمی می پسندد، اقدام به انتشار گفت وگویی کاملا مبهم و نامعلوم با محتشمی پور نموده است تا مثلا ثابت کند که وی به ایران بازگشته است. آن هم با تصویری قدیمی از ایشان!

این نوپایان فعال در عرصه خبر! با ذکر این که :
"روایت محتشمی پور از جنجال یاد شده در حاشیه برگزاری نشست مجمع سازمانهای غیر دولتی و فعالان حامی فلسطین توسط یک منبع آگاه نقل شده است که عینا منتشر می شود."
فراموش کرده اند که دیگر برای همه مشخص شده "یک منبع آگاه" در عرصه کار خبری، چیزی نیست جز القای خبری کذب که هیچ گونه منبعی برای آن وجود ندارد. وگرنه برای مصاحبه با هر کس در داخل ایران، نه نیاز به عملیات امنیتی است و نه پنهان نمودن نام منبع. شاید که دست اندرکاران خبرگزاری از آقای محتشمی می ترسند که از ذکر نام منبع آگاه شان هراس دارند؟!

این خبرگزاری که کاملا در راستا و همسو با شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" به دفاع عجولانه از محتشمی پرداخته است، آورده:
این منبع به قدسنا گفت:  به رغم اصرار اعضای مجمع سازمانهای غیر دولتی و فعالان حامی فلسطین در خصوص صدور بیانیه یی از سوی مجمع در محکومیت اقدام جنجالی یک وبلاگ که در چند خبرگزاری داخلی نیز منتشر شد اما محتشمی پور با هرگونه موضع گیری در این خصوص از سوی مجمع در حمایت از خود مخالفت کرد و تنها به این نکته بسنده کرد که " احساس می کنم نباید به این موضوع پرداخته شود چراکه به عقیده من اهمیتی ندارد و باعث سوء استفاده می گردد".
و هیچ گونه اشاره ای به سوال خبرنگاران از محتشمی درباره شعار آمریکایی پسند "نه غزه، نه لبنان"  نکرده است

براستی اینان کدام قومی هستند که اموال بیت المال را شخصی در اختیار گرفته و با پولی که باید به مظلومان فلسطین کمک شود، راه به راه سفرهای خارج از کشور می روند و در تضاد با آموخته های پیامبر اکرم (ص) در خیابان های ایران وقیحانه شعار "نه غزه، نه لبنان" سر می دهند؟

آقایان بفرمایید بیانیه بدهید ببینیم چه شاهکاری می کنید؟
نکند باورتان شده همین بیانیه های آبکی شما در محکومیت جنایات رژیم صهیونیستی – که خدا می داند هر کدامش برای بیت المال ده ها میلیون تومان آب می خورد – 22 روز مردم مظلوم غزه را زیر وحشیانه ترین بمباران نظامی و تبلیغاتی آمریکا، انگلیس و اسرائیل (حامیان و مشوقان امروزی طیف آقای محتشمی پور با پرچم و شعار "نه غزه، نه لبنان") به پایداری تا پیروزی فراخواند؟!

نکند به آرمان های امام درباره فلسطین اهانت شده که این گونه برافروخته اید؟
شما را چه شده که بجای محکومیت فحاشی و هتاکی کسی که مثلا زمانی از مسئولین مملکتی بوده، به دفاع ار مواضع امروزی آن که کاملا با آرمان های امام و اسلام درباره دفاع از مظلوم و مقابله با ظالم است می پردازید؟

بفرمایید بیانیه بدهید و از کسی که وقیحانه در برابر ضبط صوت، منتقدین خود را "خر" و "بی شعور" خطاب می کند، حمایت کنید.

اول که شنیدم آقای محتشمی به انتشار مصاحبه هتاکانه اش جواب داده، گفتم حتما ایشان به ایران بازگشته، ولی وقتی مصاحبه ساختگی و خیالی خبرگزاری قدسنا را خواندم، مطمئن شدم که این گفت وگو کاملا ساختگی و برای پنهان ساختن هراس وی از بازگشت به ایران است؛ وگرنه چرا ایشان با یک "منبع آگاه" مصاحبه کرده و از هر گونه عکس و فایل صوتی خبری نیست؟

همه این تلاش ها برای پوشاندن خبر فرار محتشمی از احتمال بازداشت است و بس.
چه کسی گفته محتشمی در ایران است؟ بیاید ثابت کند.
بنده با قاطعیت می گویم که ایشان به هیچ وجه به ایران بازنگشته است. اگر آمده که باید از پناهگاه خارج شود!

آقای محتشمی پور!
یار دیروز امام و مخالف امروزی نظرات امام!
اگر چه مطمئنم که هیچ گفت وگویی با شما انجام نشده!
ولی حداقل یک بار برو و فایل صوتی افاضات کلام خویش را گوش کن. من خجالت کشیدم که جنابعالی روزی وزیر جمهوری اسلامی و سفیر و ... بودید.
ببین چه کسی فحاشی کرده و دیگران را آنچه لیاقت خویش است، خطاب می کند!
جدا اگر ضبط صوت جلویت نبود، خدا می کند چه الفاظ رکیک تری به کار می بردی!

حضرات خبرگزاری قدسنا!
شما را چه می شود؟
با بیت المالی که در دستتان است تا از مظلومان غزه حمایت کنید، دارید چه می کنید؟
نکند این اموال می شود پوسترهایی که در دست بی شرفان سبزپوشی که در حمایت از آمریکا و رژیم صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" سر می دهند؟

حضرات منبع آگاه!
به قول مولا علی (ع):
"حق را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید، نه اشخاص را ملاک شناخت حق."

محتشمی پور گر چه دستش را در راه حمایت از آرمان های لبنان و فلسطین از دست داده است، ولی امروز همچون یار دیرینش "عبدالله نوری" که با افتخار تمام در تضاد با تفکرات امام راحل، دولت اشغالگر "اسرائیل" را به رسمیت شناخت و تشویق و احسنت صهیونیست ها را برای خود خرید، امروز وقتی در برابر این شعار صهیونیستی پاسخی ندارد، یعنی کاملا جلودار صف حامیان اشغالگران قدس است و با آنان که تیر بر قلب کودکان مظلوم غزه می نشانند، فرقی نیست.

آقای محتشمی پور!
اگر ررررررر آمدی ایران، خدمت می رسم.
چقدر زود مرا یادت رفته.
نویسنده کتاب "پاره های پولاد" تاریخ عملیات شهادت طلبانه لبنانی ها علیه اسرئیل هستم. چند بار حتی در منزلتان برای تکمیل تحقیقاتم خدمت رسیدم. چه کسی آگاه تر و بهتر از شما در زمینه عملیات علیه آمریکا و اسرائیل در لبنان؟!
راستی، دلم برای دستتان می سوزد. با تفکرات امروزتان که پیرو مخالفین ولایت شده اید، حیف که آن را در راه لبنان از دست بدهید!
شاید برای مصافحه با بسیاری دیگر بدردتان می خورد!

خوش نداشتم با جنابعالی که بنا برادعای خودت بنیان گذاری حزب الله لبنان را در سابقه ات داری، این گونه برخورد کنم ولی دیدم کوتاه آمدن در برابر ادعاهای ظالمانه امروزتان در برابر آرمان های امام، ظلم به خون مطهر شهیدان ایران، لبنان و فلسطین است. شاید که با نگاهی به دست خویش، از پیروی دروغگویان و خائنان به آرمان های انقلاب اسلامی و امام، دست بردارید!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٢٠

خبر رو داشته باشید:

استعفای میرحسین از فرهنگستان هنر 
 
میرحسین موسوی اواخر همین هفته از سمت ریاست فرهنگستان هنر استعفا می دهد .

یک منبع آگاه به خبرنگار شفاف ضمن اعلام این مطلب گفت :
موسوی تصمیم دارد دوشنبه 18 آبان ماه  در کنفرانسی مطبوعاتی از سمت خود در فرهنگستان هنر استعفا دهد و دلایل خود را در این زمینه تشریح کند .
سایت خبری "جالب نیوز"
http://www.jalebnews.com/view-12048.html

از این طرف ... راه خروج این وره ... لطفا سریعتر ...

فقط جناب میر حسین لطف کنند و تکلیف حقوق و مزایا و هزینه های این چند ماه اخیر را که زیر نظر رئیس جمهور غیر قانونی! (البته از نظر ایشون) کار می کردند، روشن کنند. اگر چه باید بیشتر آن صرف کارهای خیر! همچون رفع مشکل برخی کارگردان های فقیر! ان ور آبی و یا حمایت از حامیان خیابانی در ماه های اخیر شده باشد!

البته اون هفته نشد عیبی نداره، فقط زودتر تکلیف بقیه مناصب دولتی و بیت المال غصبی را روشن کنند، آن وقت همراه گوگوش، اکبر گنجی، کروبی، محتشمی، بنی صدر، رضا پهلوی، اوباما، سارکوزی و مریم و مسعود رجوی علیه نظام جمهوری اسلامی خط و نشان بکشند و "جنبش سبز لجنی" راه بیندازند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/۱۸

این داستان، در اوج ترورهای منافقین در کوچه و خیابان، اتفاق افتاده است و اصلا واقعیت ندارد!!!
همه شخصیت های داستان، بجز "موتور سیکلت"، ساختگی هستند!

ظهر روز یکشنبه داغ 8 شهریور ماه 1360 آقا سعید قصه ما، همراه خانم دکتر، سوار بر موتورسیکلت دولتی اش می شود. زینب کوچولویش را هم جلوی خودش نشانده تا باد پوست نازک و نازش را اذیت نکند!

هنوز از منطقه "نازی آباد" محله حجاریان، تهرانی، باغی، گنجی؛ عبدی، ربیعی و کوهی دیگر از اطلاعاتی ها، دور نشده که یک دستگاه موتورسیکلت با دو سرنشین، می آید دنبال آقا سعید قصه.


آقا سعید که خودش خیلی این کاره بوده، تا می آید دست به کمر ببرد و مثل فیلم های وسترن، اسلحه بکشد و با حرکتی سینمایی، جلوی خانم خود افه بیاید و هر دو راکب موتور را با یک گلوله نفله کند، که داستان جور دیگری شکل می گیرد.

چرخ موتور لیز می خورد و آقا سعید با زن و بچه نقش بر زمین می شود. آقا سعید در همان حال که بین زمین و آسمان معلق بود! صدای شلیک گلوله ای را شنید. هر آن منتظر بود جاییش سوراخ شود! ناگهان متوجه شد یکی از تروریست های منافق، بالای سر او ایستاده و مثلا می خواهد انتقام همه همرزمانش را که توسط سعید و دوستانش بازداشت و اعدام شده اند، یک جا بگیرد.

منافق لوله اسلحه را به طرف سر سعید می گیرد. خلاصی ماشه را فشار می دهد و ...

ناگهان صدای گریه زینب کوچولو، نکته مهمی را به آقا سعید یادآوری می کند. آقاسعید، سریع دست می برد و بچه گریان کوچولوی خود را که به خاطر زمین خوردن آسیب دیده و کنار مادر خود روی زمین ولو شده است، به دست می گیرد.

تروریست منافق که تصور می کرد آقاسعید الان مسلسلی در می آورد و هر دو منافق را تکه تکه می کند، در کمال تعجب می بیند آقا سعید، فرزند گریانش را همچون "سپر بلا" مقابل صورت خود می گیرد.

منافق تروریست که آمده بود آقا سعید را بکشد، جا می خورد. این بچه این وسط چه کاره است؟

بجای آن که به طرف بچه بی گناه شلیک کند، لوله اسلحه را پایین آورده و به طرف دوستش می دود. سوار بر موتور می شوند و می گریزند.
در راه دوستش با عصبانیت می پرسد که چرا کار را تمام نکرده است؟ که او در جواب با ناراحتی می گوید:


- من می خواستم کار رو تموم کنم. می خواستم اون مزدور رو بکشم ... ولی وقتی بچه خودش رو به دست گرفت و کرد سپر بلای خودش، شوکه شدم و دستم به ماشه نرفت.

آقا سعید که دیگر مطمئن شد تروریست ها گریخته اند، نفس عمیقی کشید، بوسه ای بر گونه زینب گریان زد و گفت:
- قربونت برم که جون بابایی رو نجات دادی ...

و بچه را داد دست خانم دکتر تا به کمک مردم، موتور را از زمین بردارد.

بعدها آقاسعید داستان بالا را این گونه تعریف کرد:


"من در همان روز هشت شهریور در نازی‌آباد توسط تیم ترور مجاهدین خلق مورد سوء قصد قرار گرفتم. با موتور بودم به همراه همسر و دخترم. از آینه موتور دیدم که موتور سوار از پشت اسلحه کشید. من بلافاصله خود را روی زمین پرت کردم و خوابیدم و گلوله آنها از کنار گوشم گذشت. من نیز مسلح بودم. چند تیر هوایی شلیک کردم. یک تیر هم به موتورشان زدم که موتورشان از کار افتاد اما چون در نزدیکی صف نانوایی بود مجبور شدم که با پای پیاده تعقیبشان کنم. آنها هم پیاده فرار کردند و در شلوغی و ازدحام جمعیت در بازار دوم نازی‌آباد گمشان کردم. بعدا همین تیم «آیت» را زدند و چند نفر دیگر را کشتند و پس از دستگیری اعتراف کردند که کار ترور من هم از مرکزیت سازمان به تیم مرکزی ترور که آنها بودند محول شده بوده است."

داشت دیر می شد. همه در پاستور منتظر آقا سعید بودند تا تحلیل های عمیق و محکمش! را از روند فعالیت منافقین بدهد! راستی، اتفاق مهمی هم قرار بود بیفتد که نباید آقاسعید از آن غافل می شد!

آن روز 8 شهریور بود و آقا "مسعود کشمیری" رفیق، بچه محل و شاگرد آقاسعید، کار بسیار مهمی داشت. این را بعدا "تقی محمدی" (یا به قول آقاسعید، "شهید مظلوم تقی محمدی" شاگرد خاص درگاهش) که در زندان او را خودکشی دادند، اعتراف کرد.

ساعتی بعد، پس از شنیده شدن صدای مهیب انفجار در سطح شهر، این خبر پیچید:

- یک منافق نفوذی، با کارگذاشتن بمب، رجایی و باهنر را کشت.

--------------------------------------------------------

نکته مهم:
دوست عزیزم آقا "سجاد" یادآوری کرده است که:
شهید دکتر "سید حسن آیت" روز 14 مرداد 1360 یعنی حدود 25 روز قبل از این که تیم ترور منافقین، آقاسعید را نشانه روند، توسط تروریست های منافق در منطقه نارمک تهران ترور شد و به شهادت رسید!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/۱٦

دلیلی بزرگ تر از این می خواستید که دروغ گویی میر حسین موسوی را اثبات کند؟
میر حسین موسوی به عنوان "رئیس فرهنگستان هنر" حکم مسئولیتش را از "محمود احمدی نژاد" اخذ کرده و به عنوان نیروی زیر دست او، حقوق می گیرد و مثلا کار می کند.

بعد از شکست سخت میر حسین در انتخابات ریاست جمهوری و ژست مبارزه جویی او در برابر آراء مردم و نپذیرفتن انتخاب بزرگ ملت، برخی از اطرافیان آن که افه های موسوی را جدی گرفته بودند، شایعه ای مبنی بر استعفای میر حسین موسوی از ریاست فرهنگستان هنر به دلیل این که منصوب احمدی نژاد و حقوق بگیر اوست، در سایت های خود منتشر کردند بلکه این مسئله را که میر حسین نیروی زیر دست احمدی نژاد محسوب می شود را پنهان سازند.

ولی میر حسین از آنها زرنگ تر بود. مگر حقوق رئیس فرهنگستان هنر کم است که به سادگی آن را از دست بدهد؟ هر چقدر هم باشد، گوشه ای از زندگی موسوی و اهل و عیالش را خواهد گرفت.

ظاهرا احمدی نژاد نیز از روی ترحم و دل سوزی، تا امروز اجازه داده که میر حسین بر ریاست خود بر فرهنگستان بماند و حقوقش را از نهاد ریاست جمهوری بگیرد.

وقتی کسی احمدی نژاد را رئیس جمهور قانونی نمی داند، چگونه از او حکم مسئولیت می گیرد و حقوق آنچنانی هم اخذ می کند؟

مگر غیر از این است که موسوی قصد دارد همچون گذشته، آن جا را به عنوان سنگر مثلا هنرمندان مخالف حفظ کند؟!

«بسم الله الرحمن الرحیم

هنر، عرصه خلاقیت انسان و مظهر جمال حق و جلوه عشق و زیبایی است

جناب آقای مهندس میرحسین موسوی

در اجرای ماده 18 اصلاح اساسنامه فرهنگستان هنر مورخ 21/1/80 شورای عالی انقلاب فرهنگی و بنا به پیشنهاد مجمع عمومی فرهنگستان هنر، به موجب این حکم جناب عالی را برای مدت چهار سال دیگر به عنوان رییس فرهنگستان هنر برمی گزینم.
امید است با استعانت از خداوند منان و مشارکت سایر اعضای محترم درخدمت خالصانه به پیشرفت و تعالی هنر در این سرزمین هنر پرور موفق باشید.

محمود احمدی نژاد
رییس جمهوری اسلامی ایران»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/۱٦

برخی از دوستان انتقاد کرده اند که چرا در آخرین مطالبم – البته از دید آنها - تند شده ام و تندنر می نویسم.
فقط این را بگویم و بس: (آن هم مثل قبل، تند)


- اگر روزی دیدید من حمید داودآبادی، از آرمان هایی که از اسلام و امام خمینی آموختم و برایش جبهه رفتم و الحمدلله تیر و ترکش دشمن هم نوش جان کردم، روی برگرداندم و به خاطر چند صباحی عمر با ذلت، همه غیرت خویش را بر باد دادم، جسورانه و بی محابا بر من بتازید و حیثیتم بر باد دهید.
- اگر روزی دیدید من که دم از ولایت می زنم، روزی بر خلاف ادعای خویش، خود را "ولی" دانستم و در برابر هر آن چه ولی و رهبری که تا دیروز سنگش را بر سینه می زدم، حرف می زنم و بدبختانه تر آن که خلاف توصیه ها و خواست های او عمل می کنم، بر دهانم کوبید.
- اگر روزی دیدید من که مدعی هستم عمر خویش را در پای اسلام و انقلاب اسلامی گذاشته ام، خود را صاحب تام همه چیز دانستم و از امام و مردم طلبکار شدم، با جاروی رفتگر ساده خیابان، بر سرم بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، "عکس" بزرگ امام بالای سر خود نصب می کنم ولی "برعکس" فرمایشات او عمل می کنم، از هر کجا که تکیه داده ام، به زیرم کشید و بر زمین داغ بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، تنها به صرف خواندن دو کلاس درس حوزه، فتواهای عجیب و غریب صادر کردم و بی محابا پشت سر این و آن غیبت کردم و آنان را "حرامزاده" خواندم، خود دانید که چگونه باید با من برخورد کنید.
- اگر روزی دیدید من، برای رسیدن به امیال نفسانی خویش، همه ادعاهای گذشته و آرمان هایی را که حتی بستگان نزدیکم برایش شهید شده اند، زیر پا می گذارم و با سوت و کف  رجاله ها و رقاصه های ساکن آمریکا، ذوق زده می شوم و تصویرم بر تن نیمه برهنه فواحش آن سوی آب نقش می بندد، مدیون هستید اگر بر من نتازید و بی آبرویم نسازید. شاید که از ترس آبرو بیدار شوم.
- اگر روزی دیدید من، بی هیچ غیرتی، خود را به خواب زده ام و با تذکرات رهبری که تا دیروز او را "ولایت مطلقه فقیه" می دانستم و به دیگران تدریس و تاکید می کردم، بیدار شدنی نیستم، من نمی گویم، خودتان هر طور که می دانید بر وجود بی غیرتم بکوبید و هوشیارم سازید که اگر باز برنخواستم، دم مرا بگیرید و همچون حیوانی نجس، از مسیر حرکت انقلاب اسلامی بیرون اندازید تا بیش از این جوانان ساده دل مرا یار دیرین امام و نمایشگر آرمان های او نبینند.
- اگر روزی دیدید من، که تا دیروز دم از قلسطین و لبنان می زدم و محو رژیم صهیونیستی و آزادی مسلمانان آن سامان و حتی فراتر از آن، آزادی همه ملل تحت ظلم چه در آمریکا و چه آفریقا را نهایت پیروزی انقلاب اسلامی می دانستم، امروز به مصلحت حامیان غربی، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادم، مرا سوار بر حمار، بفرستید همان سامانه غرب تا حداقل برای آنها باری برم و منفعتی حاصل کنم!

چرا؟
خب معلومه
همان امام و خون شهدا بود که نعمت جمهوری اسلامی را از درگاه ایزد منان بر ما خواند و فرستاد، حالا اگر قرار باشد هر کس که چند سالی بزرگ شده و ریش سفید کرده، خود را حاکم تحمیلی و غیر انتخابی مردم تصور کند و از امام و رهبر و ملت جلوتر بداند، همان بهتر که تا ابدالدهر در حسرت نشستن بر کرسی ریاست این مملکت امام زمانی، بسوزد و همسرش  و شیخ یارش "حمالة الحطب" گردند.


با هر چه می خواهند شوخی کنند، ملالی نیست. گستاخ شده اند و جری.
ولی با اسلام، امام و انقلاب و خون مطهر شهدا ...
واویلا


به قول مرحوم "حاج محمد رضا آقاسی":
ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه امتحان فراهم گردد
ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر علی اگر کم گردد

(خیلی تندتر از قبلی ها بود نه؟ واقعا توقع دارید جلوی شمشیر از روبسته ها و جسارت و هتاکی هایی که به امام و رهبر عزیز و شهدا و بسیجیان می شود، لبخندی دروغین بر لب زنم و بس؟! اون وقت همین خود شما نمیگین:
"این یارو این قدر بی غیرت بود و ما نمی دونستیم؟!)




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/۱٦

وقتی محتشمی در برابر یک سوال ساده، منتقدینش را "خر" و "بی شعور" می خواند ... باید که منتظر بود تا دیگران برای او یقه بدرانند و مثلا پاسخ بدهند.
او اگر قدرت جواب دادن داشت که تا امروز زبان در کامش نمی چسبید!
مگر چه جواب می تواند داشته باشد؟
من هم اگر ذره ذره زندگی ام از لبنان و فلسطین تامین شده بود، حالا که شکمم سیر شده، راحت به همه ادعاها و آرمان های دیروزم پشت پا می زدم و برای رسیدن به قدرتی جدید، روی نقشه می گشتم بلکه کشور بحران زده ای بیابم که با آرمان های "امام جدید" "میرحسین خان کروبی"! بخواند بلکه از آن جا هم برای نسل در نسل آینده ام آلونکی کوچولو به اندازه خانه مصادره ای "رئیس شرکت آدامس خروس" تامین شود!

القصه:
یک نفر به نام "سید کمال دعایی" که نمی شناسمش، در سایت "پارسینه" در دفاع از محتشمی پور، با لفاظی و بازی با جملات و ردیف کردن کلمات احساسی و ... سعی کرده است از او حمایت کند و خبرنگارانی را که از محتشمی فقط یک سوال داشتند و آن هم این که:
"موضع شما در برابر شعار نه غزه، نه لبنان، چیست؟"
محکوم به بی ادبی کند.
خودتان بروید به این نشانی و مطلب او را بخوانید.

http://parsine.com/fa/pages/?cid=12205

این هم جواب تند و دندان شکن من:

آقای "ما"
چقدر آسمون و ریسمون را به هم می بافی! معلومه سوالی که از محتشمی شده تو رو هم بدجوری سوزونده!
اگر یک "جو" غیرت در وجود خود می دیدند، فقط به این قسمت سوال جواب می دادند که از محتشمی شده: "چرا نه غزه، نه لبنان"
چرا تا دیروز که غزه و لبنان زیر آتش بمباران وحشیانه صهیونیست ها بود و به قول خودتان "آنها درگیر جنگی نیابتی در دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی بودند"، "هم غزه، هم لبنان"؛ ولی امروز که شکم هاتان از سیری برآمده و حساب هاتان مملو گشته، دیگر "نه غزه، نه لبنان"؟
محتشمی ای که هنوز به عنوان رئیس کمیته حمایت از فلسطین در خانه مصادره ای میلیاردی در منطقه فرشته تهران زندگی می کند و برای شرکت در کنفرانس فلسطین به سوریه رفته بود. او که همه نان و وجودش فقط از همان دوران سفارتش در سوریه کسب شد و همچنان نسل اندر نسلش از نان فلسطین و لبنان می جوند! به چه حقی مدافع شعار صهیونیستی "نه غزه نه لبنان" می شود. او اگر حداقل برای حرف خودش اعتنایی قائل باشد، باید حمایتش را از فلسطین قطع کند. می دانی چرا این کار را نمی کند؟ چون اگر قطع کند از گرسنگی خواهد مرد.
براستی که اگر برخی از همین حضرات، ذره ای غیرت دینی و مردانگی ای که امام حسین (ع) می فرماید: "اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید" در وجودشان بود، از لحظه ای که این شعار صهیونیستی از دهان سردمدارانشان بیرون آمد، به حرمت نان و نمکی که از انقلاب خورده اند و به حرمت نام امام که امروزه همه وجود و بودشان از اوست، راه خود را از راهبران خائن به امام و انقلاب اسلامی جدا می کردند.
رحمت بر آن که با وجودی که در دفاع از موسوی زندان هم رفت، ولی در برابر این شعار مسموم، در نامه ای خطاب به موسوی، بر او تاخت و خواست که تکلیفش را با این شعار که کاملا در تضاد با آموخته های پیامبر اکرم (ص) و دین اسلام است، روشن کند.
ولی محتشمی برای این سوال، فقط با هتاکی و اهانت جواب داد. اگر خبرنگار با او تندی کرده او فقط یک جوان است و کنجکاو، ولی او که مثلا دنیا دیده است و پر تکبر و دارای هزار و یک عنوان و اسم و رسم مقام و منبع درآمد و مثلا سال هایی نماینده مملکت در این جا و آن جا بوده و مثلا سیاستمدار است و وزیر کشور بوده است و فلان ...
او چرا این گونه خام و هتاکانه سخن می گوید. اگر این مدافع و یار موسوی است، وای اگر میرحسین می شد رئیس جمهور. اگر مجلس به یکی از وزرایش رای نمی داد، کروبی لشکر اراذل به خیابان می کشید و محتشمی هم سوار بر اسب مراد، همه ملت را خر و بی شعور می خواند!
یک بار دیگر فایل صوتی را گوش کن. اگر تو بودی و او در همان اولین سوال تو را "خر" و "بی شعور" خطاب می کرد بر دهانش نمی کوبیدی؟!
چقدر شانتاژ بازی می کنید. خود محتشمی زبان در کامش چسبیده آن وقت تو شدی مدافع او؟
تهدید به قتل کجا بود؟ گفت اگر همین مردم بفهمند تو رئیس کمیته صیانت آرا موسوی بودی تکه بزرگه ات گوشت است.
آن هم که گفت "تو جرات نداری به ایران برگردی"، چون کسانی که در دمشق بودن می گفتند که "چند وقتی است محتشمی به سوریه آمده و به ایران نمی رود چرا که از خطر بازداشت می ترسد و به این جا پناهنده شده."
با این که محتشمی گفت فردا صبح یعنی جمعه 24 مهر به ایران باز می گردد، هنوز خبری از بازگشت او نشده است. شاید هم آمده و در گوشه ای دیگر پناه گرفته و یا این که دارد برای مخالفت با فلسطین و لبنان، طرح های صهیونیست پسندتری در سر می پروراند. موسوی اعلم!
تهدید به قتل هم که تو از آن دم می زنی، آن بود که در سایت یاران میرحسین خط دادند که "باید خود را منفجر کنیم تا فرماندهان سپاه را بکشیم" و چند روز بعد سردار شوشتری به همین روش کشته شد.
لطفا کمتر از "ما" دم بزن. حداقل مثل میرحسین بگو "من" و بعد همه را دروغگو فلان و ... خطاب کن.
کسی شما را جایی نمی برد. شما نترسید. اصلا کسی با شما کاری ندارد.
مطمئن باش آن که "ما" را می خواست به جایی ببرد، آن بود که منافعش را در آن سوی آب می دید و گروه گروه دارند به آغوش همانان که تا دیروز شیطان و دشمن می خواندندش، پناه می برند و چون گنجی و مخملباف و ... برای تکه ای نان، هزار خوش رقصی می کنند!
آن که مامن و ملجاش شده بی بی سی و آمریکا، الحمدلله نتوانست بر قطار قدرت سوار شود که بی محابا و بی هیچ ریل و راهی، می خواست همه را از کوره راه ها و دره های مرگبار، به ایستگاه غرب ببرد. شاید که باورش شده:
"در غرب خبری هست!"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٩

این هم فایل صوتی فایل صوتی اظهارات محتشمی پور :

http://uploading.com/files/362977fd/mohtashamipour.wma




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٩

پنجشنبه شب 23/7/1388 هنگامی که "علی اکبر محتشمی پور" رئیس کمیته صیانت آراء میر حسین موسوی و از سران آشوب های بعد از انتخابات ریاست جمهوری، جهت شرکت در کنفرانس سازمان های مردم نهاد حامی فلسطین که در سوریه برگزار می شد، به دمشق آمده بود، در حرم حضرت زینب (س) مورد سوال دو خبرنگار ایرانی قرار گرفت.
محتشمی‌پور که شدیدا تلاش داشت مردم او را نشناسند و به همین خاطر در صحن حرم، عمامه را از سرش بر می داشت، با روبه رو شدن با خبرنگاران ایرانی، عصبانی شد و از پاسخ دادن به سوالات آنان که در کمال تعجب می دیدند حامی شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" حامیان موسوی، به عنوان رئیس جمعیت حامیان فلسطین به دمشق آمده است، طفره رفت.
محتشمی‌پور در حالی که شدیدا عصبی شده بود، سعی داشت با متبسم نشان دادن چهره، خود را خون سرد نشان دهد که این شگرد با تلاش او برای قاپیدن ضبط خبرنگار، خنثی شد.
خبرنگاران که خواستار روشن شدن مواضع محتشمی در برابر فلسطین و لبنان بودند، از او خواستند که بگوید چرا تا چندی پیش فلسطین و لبنان در اولویت اعتقادی امثال او بود ولی امروز، همراه و همگام با همه ضدانقلابیون و از همه بدتر بلندگوهای رژیم صهیونیستی، به نفی همه آرمان های امام خمینی (ره) پرداخته است.
این برخورد محتشمی‌پور نشان گر این مسئله است که برخی افراد، برای دست یابی به منافع و مصالح شخصی خود، حاضرند آرمان ها و اعتقاداتی را که زمان برای آن تا پای جان مایه گذاشتند، امروز به سادگی قربانی کنند.
لازم به ذکر است که علی اکبر محتشمی‌پور سفیر اسبق ایران در دمشق، مدعی است که "حزب الله لبنان" را او پایه گذاری کرده و از فعالان عرصه فلسطین نیز می باشد. وی که هنوز رئیس جمعیت حامیان فلسطین است، هنگامی که در دهه 60 از مدافعین سرسخت آرمان های لبنان و فلسیطن بود، در توطئه بمب گذاری صهیونیست ها در بسته ای که برای او فرستاده بودند، در راه آرمان های برحق امام خمینی (ره) در دفاع از مظلومان فلسطین و لبنان، به شدت مجروح شد که قطع یک دست از مچ و جراحات بسیار دیگری را برای او به دنبال داشت.
محتشمی‌پور از جمله افرادی است که آمریکا و صهیونیست ها به دلیل ضرباتی که از حضور او در لبنان و سوریه در دهه 60 خوردند، به شدت از او عصبانی هستند و وی از اولین نفرات لیست "سازمان سیا" و "اف .بی .آی" آمریکا برای ربودن یا ترور می باشد.
در هنگامه انتخابات دهم ریاست جمهوری، محتشمی‌پور همچون موسوی و کروبی، به سادگی همه آرمان ها و اعتقاداتش را در پای قدرت فدا کرد و با سر دادن شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" سعی کرد تا لبخند دشمنان دیرین خود را بطلبد!

متن کامل گفت وگو با علی اکبر محتشمی‌پور:

م ـ حاجی سؤال منو جواب می‌دید؟
محتشمی‌پور: اینجا جای دعا و ...
م ـ حاجی دعا چیه؟ دعا باید اثر داشته باشه. ما دین رو از شما یاد گرفتیم. انقلاب رو از شما یاد گرفتیم. استکبارستیزی رو از شما یاد گرفتیم، اون‌ وقت طرفدارای شما میان توی خیابونای تهران داد می‌زنن می‌گن: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. شما هم که دم از فلسطین می‌زنین، من نمی‌تونم این تعارض رو حل کنم.
محتشمی‌پور: جواب ندارم بدم؛ چون شما نمی‌فهمی.
م ـ من نمی‌فهم؟! من جوان جویای جوابم.
محتشمی‌پور: اگه شعور داشتی می‌فهمیدی.
م ـ با طرفداراتون هم ...
محتشمی‌پور: برو اون ‌ور ...
م ـ من موندم کروبی‌ای که زن شهدا رو صیغه می‌کرده ...
محتشمی‌پور: برو از کروبی بپرس.
م ـ چه فرقی داره؟ حضرت‌عالی رئیس کمیته صیانت از آرای اون بودی! جواب سوال های منو کی باید بده؟ این گندی که زدید به مملکت و حیثیتش رفت و ...
محتشمی‌پور: به تو چه ربطی داره؟
م ـ یعنی چی چه ربطی داره؟ شما که توی ایران نیستید کسی از شما سؤال کنه ...
محتشمی‌پور: تو ایران باهات صحبت می‌کنم.
م ـ شما اصلا جرات می‌کنی پات رو بذاری ایران؟
محتشمی‌پور: عجب خری هستی! من فردا ایرانم ...
م ـ ا، یعنی چی می‌گی خری؟
محتشمی‌پور: خب معلومه دیگه این جور که حرف می‌زنی همینه دیگه ...
م ـ جواب منو نمی‌دی؟
محتشمی‌پور: به تو جواب نمی‌دم.
م ـ آهان... همه‌تون همینید. اون میرحسین‌تون هم یک‌بار نیومد مصاحبه کنه به کسی جواب پس بده.
محتشمی‌پور: شما انسان هستی یا نیستی؟
م ـ من خبرنگارم، دنبال جواب سوالم می‌گردم. الان هم دارم صدات رو ضبط می‌کنم. چهار روز دیگه می‌ذارم روی سایت. درست حرف بزن، شما یک‌ زمانی وزیر کشور بودی.
د: حاج‌آقا جلوی موج سبزی‌ها هم همین جوری صحبت می‌کنی؟ بهشون می‌گی خرید؟ شما که به مخالف خودت می‌گی خری، نمی‌فهمی؟
م ـ هم عکست رو گرفتم، هم صدات رو ضبط کردم. باید مردم بفهمند با یک سوال‌ کننده چطور حرف می‌زنید.
محتشمی‌پور: هر کاری می‌خوای بکنی بکن.
د: حاج آقا امام را ارزان فروختی به موسوی و کروبی ...
محتشمی‌پور: شما که بلدید از این کارها بکنید. برید بکنید.
د: از دستت خجالت بکش حاج‌آقا، دستت رو برای چی دادی؟ برای کروبی دادی؟ برای زندان زنان کروبی دادی؟
محتشمی‌پور: شماها که می‌تونید همه کاری بکنید.
د: شما که بدتر از همه هر کاری می‌تونید بکنید. خدای این کارهایید.
محتشمی‌پور: من حرفی ندارم با شما بزنم.
م ـ ما حرف داریم با شما.
محتشمی‌پور: بزنید. شما که دارید، روزنامه دارید، تلویزیون دارید.
م ـ شما هم ...
محتشمی‌پور: اینترنت دارید...
م ـ اینترنت که مال ارباب‌های شماست. مال یو اس‌ آ ست.
د: مگه شما نداشتید؟ مگه شما گوگوش رو، اکبر گنجی رو ندارید. از این گنده‌تر می‌خوایید؟ اون ها که دارن حرف‌های شما رو می‌زنن. الان شما امامتون شده گوگوش. مگه نشده حاج آقا؟ شما همه افتخارتون به اینه که گوگوش اومده سبز می‌پوشه. همه عشق آقای موسوی مگه این نیست؟
محتشمی‌پور: شما که این‌ جور متهم می‌کنید ...
د: متهم نمی‌کنیم. خودتون می‌گید. شما از زندان زنان کروبی خبر نداری؟ از فسادهای کروبی توی بنیاد شهید خبر نداری؟ همه رو می‌دونی ...
محتشمی‌پور: شما هی فحش می‌دید ...
م ـ ما کی فحش دادیم. شما به من گفتی خر. من به شما گفتم سوال دارم دنبال جواب سوالم هستم.
محتشمی‌پور: مگه شما آزاد نیستی که سوال کنی؟
م ـ مگه شما دستت رو برای لبنان ندادی؟
محتشمی‌پور: به شما چه ربطی داره دستم رو برای چی دادم؟
م ـ نه غزه نه لبنان یعنی چی؟ شما به ما یاد داد دادید استکبار ستیزی رو.
محتشمی‌پور: من هر کاری کردم به خاطر خدا کردم.
م ـ به خاطر خدا هم خلافش رو انجام می‌دید؟
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت دست انداخت تا ضبط صوت را از خبرنگار بقاپد.)
م ـ ا. حاجی این یه دونه که نیست که ماها معمولا چند تا از اینها داریم. رکوردر من رو هم که بشکنی چیزی عوض نمی‌شه ...
د: شما با سعید حجاریان و خسرو تهرانی چه فرقی داری؟ از خون رجایی گذشتید به خاطر خسرو تهرانی؟
م ـ ببین ... این مردمی که اومدن این جا برای زیارت، یک نفرشون سبزی نیستن. خدا شاهده اگر داد بزنم که این رئیس کمیته صیانت از آرای کروبی و موسویه، تیکه بزرگه‌ات گوشته. این جوری هستن مردم. طرفدارای شما توی شمال تهران دارن الواط بازی درمیارن.
د: دینت رو مجانی فروختی حاج‌ آقا ... برو عاقبتت رو خدا به‌ خیر کنه.
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت راهش را کشید و به طرف بیرون حرم رفت و همراه با میزبانان پاکستانی اش سوار بر ماشین مدل بالایی شد و رفت.)




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/۸

آذر ماه 1363
چند وقتی می شد که لشکر 27 محمدرسول الله (ص) و لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، به "پادگان ابوذر" آمده بودند. تیپ "نبی اکرم" هم که از بچه های کرمانشاه و اسلام آباد غرب تشکیل شده بود، پایگاه اصلی اش ابوذر بود. یکی از روزها "محسن" از بچه های محل مان را دیدم که متوجه شدم در واحد "اطلاعات و عملیات" لشکر 10 است.
اوضاع پادگان کمی در هم و بر هم به نظر می رسید. حال  هوای سیاسی تهران و بحث های سیاسی که بیشتر پیرامون آیت الله منتظری و هواداران سرسخت او بود، در پادگان شدیدا جریان داشت. کانون آن هم لشکر سیدالشهدا بود. محسن گفت:
- می گن محسن رضایی توی پادگان ولی عصر تهران سخنرانی داشته که همه به عنوان اعتراض جلوش بلند شدن و شروع کردن به شعار دادن، که اون سریع پریده توی ماشینش و فرار کرده. البته بچه ها زدن ماشین شو داغون کردن. می گن توی ستاد مرکزی هم همین طور شده و دنبالش کردن.
یکی از شب ها، مسئول تبلیغات گروهان وارد اتاق ما شد که در جا خشکش زد. رد نگاهش را که گرفتم، رسیدم به پوستری از منتظری که سپاه چاپ کرده و زیر آن از قول امام خمینی نوشته بودند:
"بدخواهان از سایه‌ی امثال شما می ترسند."
با ناراحتی پرسید که چه کسی این عکس را این جا به دیوار چسبانده؟ که گفتم: "من".
خیلی بهش برخورد. گفت که سریع آن را بکنم که قبول نکردم. اصلا نمی دانستم این رفتار برای چیست. تبلیغات لشکر هرگونه پوستر منتظری را ممنوع کرده بود ولی در عوض، در لشکر سیدالشهدا عکس منتظری از واجبات هر اتاق بود.
عصر یکی از روزها به اتاق کوچک محسن در واحد اطلاعات رفتم. او کوچک ترین نیرو از نظر سن و جثه در آن جا بود. از حرف های آنها فهمیدم که قرار یکی دو روز دیگر محسن رضایی برای سخنرانی به پادگان ابوذر بیاید. می گفتند که قرار است حالش را بگیرند. من یکی اصلا منظور آنها را از این کارها نمی فهمیدم. از محسن هم که می پرسیدم:
- این بازی ها توی جبهه، چه معنی ای داره؟
او که وانمود می کرد خیلی به مسائل سیاسی پیش آمده اخیر وارد است، می گفت:
- بچه ها در اعتراض به این که محسن رضایی عضو سازمان مجاهدین انقلابه می خوان جلوش وایسن.
وقتی پرسیدم: "مگر عضویت او در مجاهدین انقلاب مشکلی ایجاد کرده؟" گفت:
- آره. مگه امام نگفته که سپاهی ها حق ندارن عضو احزاب و گروه های سیاسی باشن؟

آن روز، در صبحگاه لشکر اعلام شد که برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، امروز صبح در حسینیه‌ی پادگان سخنرانی خواهد داشت. ساعتی بعد که از بلندگوها اعلام شد به حسینیه برویم، از تمامی ساختمان ها نیروها به آن جا روان شدند.
ساختمان حسینیه‌ی ابوذر آن چنان بزرگ نبود. شاید به زور نصف حسینیه‌ی شهید همت دوکوهه می شد. وارد که شدیم، مثل همیشه، پیر مرد خوش سیمای یزدی که دورش را بچه ها گرفته بودند، با آن لهجه‌ی قشنگش داد زد:
- خدا ... پدر مادر همه ...
و کل جمعیت در جواب او گفتند:
- بیامرزد.

در همان لحظات اول حسینیه پر شد و جا برای نشستن نبود. من و محسن زرنگی کردیم و خودمان را کشیدیم جلوی محلی که تریبون قرار داشت. به محض این که محسن رضایی از در پشت حسینیه وارد شد، جمعیت سر پا ایستادند و شروع کردند به شعار دادن. سر و صداها بسیار مبهم بود و معلوم نمی شد چه شعارهایی داده می شود. عده ای فریاد زدند:
"صل علی محمد ... یار امام خوش آمد"
ولی عده ای دیگر که بیشتر از بچه های لشکر 10 بودند، چیزهای دیگری می گفتند!
مجری مراسم که از تبلیغاتچی های لشکر بود، پشت تریبون رفت و پس از قرائت چند آیه از قرآن مجید، به ترتیب اسامی فرماندهان و معاونان لشکرها را خواند که بیایند جلو و کنار فرمانده سپاه بنشینند.
نام عباس کریمی فرمانده‌ی لشکر 27 و سید رضا دستواره معاون او را خواند، ولی هیچ کدام پیدای شان نشد. نام کاظم رستگار و معاون لشکر 10 را خواند که آنها هم پیدای شان نشد. فقط نام "ناصح" فرماندر تیپ نبی اکرم  را که خواند، او رفت کنار رضایی. همین که اسم هر فرمانده خوانده می شد، محسن کنار من می گفت:
- خدا کنه نیاد ... آخه قراره نیان جلو.
و وقتی فرمانده پیدایش نمی شد، محسن از شدت خوشحالی، کف دست هایش را به هم می مالید.
کم کم زمزمه ها شروع شد. احساس بدی داشتم. بوی خوشی از اوضاع و احوال به مشام نمی رسید.
محسن رضایی پشت تریبون قرار گرفت تا سخنرانی کند. همان اول یک نفر از وسط جمعیت برخاست و فریاد زد:
- برای سلامتی فرمانده‌ی کل سپاه پاسداران ... امام خمینی صلوات ...
که جمعیت، ناخواسته صلوات بلندی فرستادند. رضایی که از این شعار جا خورده بود، سعی کرد خودش را کنترل کند و "بسم الله الرحمن الرحیم" را گفت.
پشت سر او، محافظینش در جنب و جوش بودند. معلوم بود انتظار برخورد بدی دارند. محسن که کنار من نشسته بود، ذوق زده شده بود. در چشمانش برقی دیده می شد که نشان می داد خیلی از این حوادث راضی است.
ناگهان صدای "هیس س س " جمعیت بلند شد. به دنبال آن سرفه کردن های الکی هم آغاز شد. هنوز رضایی دو سه کلمه حرف نزده بود که یک نفر جلویش بلند شد و درست توی صورت رضایی، داد زد:
"خمینی بت شکن ... بت جدید رو بشکن"
ناگهان جمعیت روی پا ایستادند و شروع کردند به دادن همین شعار. محافظین رضایی سریع ریختند دورش تا او را از میان جمعیت خارج کنند. عده ای جلوی جمع را می گرفتند که به طرف او نروند. رضایی از سخنرانی منصرف شد و سریع به طرف در پشتی رفت. جمعیت به طرف درهای حسینیه هجوم بردند که متوجه شدند درها را از بیرون قفل کرده اند. عده ای با لنگه پوتین و هر چه دم دست شان می آمد، شیشه‌ی پنجره ها را شکستند و به بیرون پریدند. ماشین لندکروز رضایی گازش را گرفت و رفت تا از دست آنها که قصد کرده بودند بزنندش، رهایی یابد.
جمعیت خشمگین، در خیابان های پادگان راه افتادند و شعارهای مختلف در مخالفت با محسن رضایی سر دادند:
- فرمانده‌ی کل سپاه ... خمینی روح خدا
- خمینی بت شکن ... بت جدید رو بشکن
بیچاره بچه های تیپ نبی اکرم که اصلا روح شان از این بازی های سیاسی خبر نداشت، مات و مبهوت در کناری ایستاده و به آنها که انگار دنبال فرمانده‌ی ارتش عراق کرده اند، نگاه می کردند.

جو پادگان خیلی ملتهب شد. نماز جماعت ظهر در حسینیه ای که حالا شیشه هایش توسط نیروهای مخالف رضایی خورد شده بود، برگزار نشد.
از روز بعد، لندکروزهای حفاظت اطلاعات سپاه، در پادگان چرخ می زدند و مثل فیلم های سیاسی - پلیسی، هر کس را که قبلا شناسایی کرده بودند – و اکثرا بچه های لشکر 10 بودند – دستگیر کرده و با خود می بردند. به دستور "زرمخی" مسئول تبلیغات، عکس های منتظری از اتاق ها پایین کشیده شد. روی در توالت ها، شعارهای مختلفی از جمله "مرگ بر رضایی"، "مرگ بر بت جدید" به چشم می خورد.
وقتی که به واحد اطلاعات عملیات لشکر 10 رفتم، آن جا را خلوت و ساکت یافتم. به زور محسن را پیدا کردم. ظاهرا فقط او را که سنش پایین بود، نگرفته بودند! محسن می گفت:
- دیشب، در ساختمان فرماندهی لشکر سیدالشهدا، 6 ساعت جلسه بین محسن رضایی و مخالفین اون بوده که کاظم رستگار جلوی محسن ایستاده و گفته که چرا نیروهای مجاهدین انقلاب رو به کار می گیری و محسن هم همان جا جلوی همه گفته که تو منافق هستی و من می دم به جرم نفاق دادگاهیت کنن. امروز صبح زود هم حفاظت اطلاعاتی ها ریختن توی تبلیغات لشکر 10 تا فیلم های دیروز و بخصوص 6 ساعت جلسه دیشب رو بگیرن، که متوجه شدن فیلم ها اون جا نیست. بچه ها زرنگی کردن و همون دیشب با یه تویوتا، فیلما رو رسوندن به آیت الله منتظری تا در جریان هم چیز باشه.
(بعدها فهمیدم که در پادگان ولی عصر تهران، "اکبر گنجی" بلند شده و علیه رضایی حرف زده. کل دعوا هم بین جناح چپ و راست سازمان مجاهدین انقلاب بود که دعوای سیاسی و قدرت شان را به جبهه کشاندند و باعث اختلاف و حتی درگیری بین رزمندگان اسلام شدند.)
قرار شد که لشکر به جنوب برود. برای همین به نیروها یک هفته مرخصی دادند تا به تهران بروند و احتمالا برای این که ماجرای درگیری های سیاسی زیاد بین نیروها شایع نشود، آنها را به مرخصی می فرستادند.
در تهران شنیدم که امام خمینی پیامی برای سپاهی ها داده که قرار است نماینده امام در سپاه، آیت الله "محلاتی" آن را بخواند.
اطراف پادگان ولی عصر تهران غلغله بود. اتوبوس ها و مینی بوس هایی که سپاهی ها را از شهرستان ها و هر جای دیگر آورده بودند، خیابان ها را بند آورده بودند. جلوی در، کارت کامپیوتری رسمی سپاه می خواستند که من نداشتم و نتوانستم بروم داخل. خیلی دوست داشتم بفهمم امام درباره‌ی حوادث اخیر چی گفته است.
کنار پادگان منتظر ماندیم تا بچه ها بیایند بیرون. بعدا از هر کس پرسیدم که پیام امام چی بود، هیچ کس چیزی نمی گفت. محسن هم که معلوم بود بد جوری دمغ شده، اصلا کلمه ای از پیام امام را نگفت.
آن نامه محرمانه امام، به هیچ وجه منتشر نشد و کسی هم درباره‌ی آن چیزی نگفت. اخیرا در میان دست نوشته های سردار شهید "کاظم رستگار" که نزد خانواده اش بود، کاغذی یافتم که ظاهرا در همان جلسه، بخش هایی از پیام امام را یادداشت کرده بود.


متن نامه امام خمینی برگرفته از نوشته های سردار شهید "کاظم رستگار"

بسمه تعالی
شما به آقایان بگویید که شماها می دانید که مملکت ما بعد از انقلاب است و ما مبتلا هستیم به مخالفت های همه جانبه از تمام ممالک دنیا، دو سه تا هستند که با ما سر جنگ ندارند و همیشه ابرقدرت ها در فکر آن هستند که به یک راهی عمل کنند که تا می توانند ما را آرام کنند. راه هایی که انتخاب کرده اند زیاد بوده است تا رساندند به جنگ و در جنگ هم موفق نشدند.
اینها در فکر این هستند که اختلاف ایجاد کنند و آن جمعیتی که بیشتر از همه مورد خوف آنهاست سپاه و آن چه مربوط به آن است و بسیج. از این باب آنها دنبال این هستند که در خود سپاه رخنه کنند.
خیال نکنید اگر کسی آمد و هیاهو کرد که سران سپاه چه هستند، از حلقوم خودشان است. از حلقوم خودشان نیست. از حلقوم دشمنان اسلام است.
اگر مردم خوبی هستند، بازی خورده اند. اگر چنان چه اشخاصی باشند که نفوذ کرده اند و عمدا این کارها را انجام می دهند که سپاه را فشل کنند، باید بدانند که اگر چنان چه اختلاف در سپاه بیفتد، جمهوری اسلامی از بین خواهد رفت.
اگر به خدا معتقد هستند، پیش خدا مسئولند و این طور نیست که خداوند از آنها گذشت نماید.
اگر مردمی هستند که برای ایران عمل می کنند و این کارها را انجام می دهند، باید بدانند که این وضعیت به نفع اسلام نیست.
از این کارها دست بردارید. البته من می توانم با وضع دیگری عمل کنم، ولی بنا دارم با دوستی و برادری برخورد شود.
علی ایحال از این طور کارها که موجب تضعیف فرماندهی می شود که آنها از حشمتی که دارند بیفتند، دست بردارید.
ما امروز هیچ یک از افرادی که در راس امور هستند را امکان ندارد که برداریم و آنها همین طور خواهند ماند.
با هیاهو آقای محسن و آقای رفیق دوست برداشته نمی شوند. اگر ما یک مقام را برداریم، ما را تضعیف می کنند و این به نفع مملکت ما نیست. چه از نظر اسلام و چه از نظر برداشت سیاسی ما از دنیا چون ما می بینیم کارهایی که در این جا انجام می شود قبل از آن که از رادیوی خودمان بشنویم، از رادیوی بیگانه می شنویم.
شما درست توجه کنید که با این مسائلی که خیال می کنید با سر و صدا و هیاهو افراد کنار می روند، امکان ندارد سران کنار بروند.
کنار بگذارید این کارها را. این کارها مخالف جمهوری اسلامی است. این کار با برداشت ما از جمهوری اسلامی مخالف است و وضع سیاسی ما در دنیا به هم می خورد.
من سفارش شما را به آقایان کرده ام که با شما مدارا کنند. اگر افرادی بعد از این پیام دست برنداشتند باز بخواهند به اختلافات دامن بزنند، به من اطلاع دهید. آنها تکلیف دیگری دارند.این را باید اطلاع بدهید.
در بین آقایان هم صحبت کنید. به آنها محبت کنید و اگر من بدانم بعد از این پیام کاری کنند، من به عنوان مخالف اسلام تلقی و معرفی می کنم.
والسلام
روح الله الموسوی الخمینی
28/9/63




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/٦

دبیرکلی از جنس مقاومت
حمید داودآبادی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران آشنای دفاع مقدس و ادبیات پایداری است که در سال‌های اخیر کتاب‌هایی نظیر کمین جولای 82، پاره‌های پولاد، تفحص و... را منتشر کرده است.
داودآبادی این روزها سرگرم آماده‌ سازی زندگی نامه روایی یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های جهان است. شخصیتی که تاثیر کلام و دیدگاه‌هایش در تقویت روحیه مبارزه و مقاومت در برابر رژیم اشغالگر قدس انکارناپذیر است.
به گفته داودآبادی، اندیشه و بهانه نگارش این کتاب که زندگی نامه شخصی و مبارزاتی سیدحسن نصرالله را دربرمی‌گیرد، حدود یک دهه پیش و در قالب مصاحبه‌های کوتاه و بلندی شکل گرفت که او با دبیر کل حزب‌الله لبنان داشته است و در نهایت با حدود 8 ساعت گفت وگوی خصوصی و شخصی با سیدحسن همراه شده است.
این کتاب که اکنون برای بازخوانی نهایی و نوشتن مقدمه در اختیار سیدحسن نصرالله قرار دارد، بهانه‌ای شد تا پیش از چاپ و انتشارش به سراغ داودآبادی برویم و با او به گفت وگو بنشینیم.


* آقای داودآبادی، اگر موافق هستید برای گشایش گفت وگو، از چگونگی شکل ‌گیری و زمینه نوشتن زندگی نامه سیدحسن نصرالله شروع کنیم؟
- بله. این گفت وگوهایی که من با ایشان انجام دادم، مربوط به سال 77 است که با توجه به آشنایی قبلی من با سیدحسن نصرالله و گفت وگوهایی که با ایشان پیش از آن انجام داده بودم، تصمیم گرفتم زندگی نامه سیدحسن نصرالله را در قالب یک گفت وگوی مفصل و چند قسمتی بنویسم.

* مصاحبه‌های قبلی هم در همین رابطه یعنی زندگی ایشان بود؟
- نخیر؛ موضوعات مختلفی را شامل می‌شد مانند دیدگاه‌های سیدحسن نصرالله، وضعیت سیاسی حزب‌الله و حتی شهادت پسرش سیدهادی.

* چقدر خودتان برای نگارش این زندگی نامه انگیزه داشتید؟
- قطعا برای خودم بسیار شیرین و مهم بود؛ به هر حال نوشتن از چنین انسانی که توانسته در منطقه و جهان این قدر تاثیرگذار باشد، حتما جالب و جذاب است. این که بگویی و بنویسی چنین شخصیتی چگونه شکل گرفت؛ رشد کرده و به چنین جایگاهی رسیده است، جذابیت‌های فراوانی دارد.
در همین جا این نکته را هم بگویم که معمولا ما یک اشتباهی را در نوشتن یا تعریف چنین شخصیت‌هایی انجام می‌دهیم و سعی می‌کنیم نشان دهیم که این شخصیت از دوران کودکی خیلی متفاوت بوده است؛ اما یکی از دلایلی که من به سراغ نوشتن زندگی نامه ایشان رفتم، نوع زندگی ساده و معمولی سیدحسن بود که با یک رشد و تعالی تدریجی همراه بوده است.
به بیان دیگر سیدحسن از کودکی که دبیرکل حزب‌الله به دنیا نیامده و شبیه بقیه افراد در زندگی‌اش فراز و فرودهای گوناگون وجود داشته است.
به عنوان مثال یکی از بزرگ‌ترین تمایزهای ایشان در اختلاف دیدگاه‌های فکری و سیاسی‌اش با دیگر اعضای خانواده‌اش است.
سیدحسن نصرالله ا‌نسانی مسلمان و متفاوت است که در عین سادگی و صداقت، سیاستمدار کاملی هم هست. من فکر می‌کنم زندگی سیدحسن نصرالله نشان می‌دهد هر کسی اگر تلاش کند می‌تواند به اهدافش برسد و از ابتدا روی پیشانی کسی ننوشته‌اند که رئیس‌جمهور یا دانشمند یا یک انسان معمولی است.
نکته دیگری هم که باید به آن اشاره کنم، این است که مبارزه برای ایشان شغل نشده بلکه یک وظیفه است و این وظیفه در تمام مراحل زندگی او وجود دارد چه آن زمان که یک امام جماعت ساده در مسجد امام‌علی(ع) بعلبک بود و چه امروز که دبیرکل حزب‌الله است و مسیری طولانی را طی کرده است.

* اگر بخواهید این شخصیت را در یک یا دو جمله تعریف کنید، چه می‌گویید؟
- انسانی مسلمان و متفاوت که در عین سادگی و صداقت، سیاستمدار کاملی است.

* گفت وگوهای این کتاب در چند بخش با سیدحسن نصرالله انجام شده است؟
- از آن جا که ایشان مشغله فراوانی داشت، به طور طبیعی فرصت خیلی زیادی نبود، اما با نظر خودشان تصمیم گرفتیم گفت وگوها دیرهنگام و تقریبا نیمه شب انجام شود و در 2 جلسه 3 ساعته با ایشان گفت وگو کردم و همچنین حدود 2 تا 3 ساعت هم بعد از آن و با فاصله گفت وگو کردیم.

* این که شخصی مانند سیدحسن نصرالله بپذیرد زندگی نامه شخصی‌اش را کسی به نگارش در بیاورد، قبل از هر چیز باید اعتماد ویژه‌ای به آن نویسنده داشته باشد. این اعتماد هم بعید می‌دانم با یک یا 2 جلسه گفت وگو ایجاد شود و فکر می‌کنم زمینه آشنایی شما با ایشان باید به مراتب بیشتر از سال 77 باشد؟
- بله. آشنایی من با ایشان به سال 62 بازمی‌گردد و معمولا هر وقت که لبنان می‌رفتیم خدمت ایشان هم می‌رسیدم و آثار و کتاب‌های من را قبلا دیده بودند.

* رویکرد اصلی این زندگی نامه چیست؟
- همان موقع هم به سیدحسن نصرالله گفتم که مصاحبه را مقطعی نمی‌خواهم و قصد دارم به صورت مفصل و از زبان خودش به تاریخچه تشکیل حزب‌الله و همچنین زندگی کاملا شخصی و خصوصی‌اش مانند تحصیل، خانواده و... بپردازم.

* از آن جا که به قول خودتان این گفت وگو‌ها در سال 77 انجام شده، به نظر می‌رسد بخشی از زندگی سیدحسن را دربرنگیرد بویژه یک دهه اخیر؟
- نسخه نهایی کار را در اختیار ایشان قرار داده‌ام و قطعا مباحثی به آن اضافه خواهد شد، اما از یک طرف هم تقریبا می‌توان گفت اگر جنگ 33 روزه را کنار بگذاریم، حداقل در زندگی خصوصی ایشان رخداد خیلی خاصی که پرداخت فراوان بخواهد در این فاصله کم تر وجود داشته است.

* آقای داودآبادی فرم کلی که برای نوشتن زندگی نامه انتخاب کرده‌اید، چیست؟
- این کار در لبنان چندان سابقه ندارد، حتی برای خود ایشان هم خیلی جذاب بود و گاهی در اواسط گفت وگو عنوان می‌کردند که خیلی مباحث را برای نخستین بار است که به خاطر می‌آورم و بازگو می‌کنم، اما فرم کار هم به این شکل بود که من پس از پیاده شدن نوارها، سوال‌ها را در آوردم و به گونه‌ای است که گویا خود سیدحسن نصرالله دارد زندگی‌اش را روایت می‌کند و تقریبا یک کلمه هم به آن اضافه نکرده‌ام چرا که معتقدم نویسنده در چنین کارهایی نباید دست ببرد و مداخله کند.

* البته فکر نمی‌کنید قدری نیاز به تکنیک‌های نویسندگی مانند فضاسازی‌ها و شخصیت‌پردازی داشته باشد؟
- آنها که با کتاب‌های من و خاطرات دفاع مقدسی که نوشته‌ام آشنا هستند، می‌دانند که نثر من همیشه ساده و خودمانی بوده است و مخاطبان هم معمولا پسندیده‌اند و این کار هم تقریبا در همین فرم است و کلمه کلمه صحبت‌ها برای خود سیدحسن است و من تنها جابه‌جایی‌هایی برای انسجام بخشیدن روایت‌ها از نظر زمانی انجام داده‌ام.
این زندگی نامه داستانی نیست بلکه روایی است. وقتی می‌گوییم داستان یعنی دست بردن نویسنده در بخشی از واقعیت و همچنین اضافه شدن تخیل، و من فکر می‌کنم هر اثر تاریخی اگر به نگاه رمان و تخیل آمیخته شود، باورپذیری آن کاهش می‌یابد.

* فکر می‌کنم اطلاعات جامعی که خود شما به عنوان یک نویسنده و روزنامه‌نگار که سال‌ها در این حوزه به خصوص لبنان کار کرده‌اید و حضور فیزیکی هم داشته‌اید، نقش مهمی در موفقیت کار داشته باشد؟
- اشراف من به تاریخچه حزب‌الله و زندگی سیدحسن یک جاهایی برای خودش هم جالب بود و حتی در برخی رخدادها و حوادث من یادآوری‌هایی می‌کردم که خود ایشان آن ماجرا را فراموش کرده بودند.

* راستی گفت وگو را به زبان فارسی انجام دادید یا عربی، چون ایشان تا حدودی به دلیل حضور در ایران با زبان فارسی آشنا هستند؟
- من خواستم که ایشان فارسی پاسخ دهند، اما مخالفت کردند و گفتند چون عرب هستم و دبیرکل حزب‌الله لبنان، بهتر است که پاسخ‌ها عربی باشد.

* گاهی کسی که مورد گفت وگو قرار می‌گیرد، بخصوص اگر زندگی شخصی‌اش باشد، در بخش‌هایی تاثیرگذارتر سخن می‌گوید تا آن جا که مصاحبه‌ کننده هم تحت تاثیر قرار می‌گیرد. کجای گفت وگو یا خاطره‌ای که ایشان تعریف می‌کردند، چنین نکته‌ای را شما حس کردید؟
- فکر می‌کنم در روایت ایشان از شهادت پسرش بود که گفت من حالا متوجه می‌شوم که پدران شهدا چه حسی دارند. البته روایت شهادت پسر سیدحسن نصرالله برای ما می‌تواند یک الگو شود که پسر دبیرکل حزب‌الله که به نوعی و با تعریف ما یک "آقازاده" محسوب می‌شود، چگونه زندگی کرده است. هنگامی که سیدهادی تصمیم می‌گیرد به نیروهای مقاومت بپیوندد، سیدحسن برایش 3 شرط می‌گذارد؛ یکی آن که هیچ مسئولیتی نباید بگیرد، دوم کسی هم نباید بفهمد پسر چه کسی هست و سوم این که فقط برای شرکت در عملیات برود که خود سیدهادی هم می‌پذیرد و اصلا با همین شروط دوست داشته است به مقاومت و عملیات برود و در نهایت در منطقه "جبل صافی" بود که به همراه یک نفر دیگر از اعضای مقاومت به شهادت می‌رسد.
نکته جالب هم این جاست که همان موقع یک تبادلی بین حزب‌الله و اسرائیل قرار بود انجام شود و اسرائیل می‌خواست تعداد زیادی اسیر و شهید حزب‌الله را در مقابل چند جنازه سربازانش مبادله کند و هنگامی که فهمیدند این جنازه برای سیدهادی است، گفتند اگر پیش از این می‌دانستیم که کیست، او را زنده اسیر می‌کردیم تا بتوانیم امتیاز بیشتری از حزب‌الله بگیریم.
در همین رابطه هم همسر سیدحسن اعلام کرد ما آن امانتی را که در راه خدا دادیم ، نمی‌خواهیم. همین بیانگر عظمت کار یک مادر شهید است و البته به ما در ایران هم نشان می‌دهد که می‌شود از آقازاده‌ها در جای دیگری هم استفاده کرد.

* فکر می‌کنید این کتاب چه زمانی چاپ شود؟
- اگر مشکل خاصی پیش نیاید، می‌خواهم تا پایان سال منتشر شود.

* الان نسخه نهایی را در اختیار سیدحسن نصرالله قرار داده‌اید؟
- بله و قرار است خودشان مقدمه‌ای بر آن بنویسند.

* یک زبانه خواهد بود یا ترجمه هم خواهد داشت؟
- پیگیر ترجمه عربی کتاب هستم و احتمال زیاد به 2 زبان فارسی و عربی خواهد بود.

* آیا این کتاب خاطرات و دیدگاه‌های شخصیت‌ها را هم دربر می‌گیرد؟
- نه، نمی‌خواستم به صورت جُنگ شود؛ بلکه به دنبال یک زندگی نامه بوده‌ام.

بامداد محمدی
روزنامه "جام جم" چهارشنبه 6 آبان 1388
http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100921097375




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۸/۳

رسانه وبلاگ- حمید داودآبادی این شیوه فیلترینگ را هیچ ضرری برای وبلاگ نویسان ارزشی نمی داند؛ چرا که معتقد است اصلا ارزشی ها آن قدر فعال نیستند که بتوانند برای خودشان جای پایی باز کنند.


به گزارش «وبلاگ نیوز» داودآبادی در پاسخ به سئوال خبرنگار ما مبنی بر این که آیا این شیوه فیلترینگ، برای فعالیت وبلاگ نویسان ارزشی مضر نیست گفت: ارزشی ها مگر می خواهند کجا را بگیرند؟ نهایتا بخواهند نمایشگاه رسانه های دیجیتال را برگزار کنند. به اعتقاد من اگر به وبلاگ نویسان ارزشی زمین خالی هم بدهی، نمی توانند کاری از پیش ببرند. بعد شما می خواهی بیایی و زمینه های جدیدی را برای آن ها تعریف کنی؟

به اعتقاد این نویسنده دفاع مقدس فیلتر بودن یا نبودن شبکه های اجتماعی و فضاهای جدید سایبری برای وبلاگ نویسان ارزشی هیچ فرقی نمی کند، چرا که یک وبلاگ نویس ارزشی هنوز ضرورتی نمی بیند که بخواهد جایی را فتح کند: وبلاگ نویس ارزشی نهایت کاری که در زمینه دفاع مقدس انجام می دهد این است که چهار تا خاطره از یک شهید می نویسد و تمام!

داودآبادی با انتقاد از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درباره نمایشگاه رسانه های دیجیتال ادامه داد: با بچه های ارشاد صحبت کردیم. سال هاست که قرار است در این نمایشگاه بخش ویژه ای را برای وبلاگستان دفاع مقدس اختصاص بدهند. اما این طور که پیداست دوستان دولت هم هیچ ضرورتی برای کار در این زمینه نمی بینند. امسال هم مثل ۲ سال گذشته هر کسی آمده و یک غرفه راه اندازی کرده و هیچ برنامه مشخصی در این زمینه تدوین نشده است.

وی بر این باور است که باید از وبلاگ نویسان دفاع مقدس حمایت ویژه ای صورت بگیرد: وبلاگ های ارزشی و دفاع مقدس دارند جزیره ای عمل می کنند. نه حمایتی می شوند و نه بزرگتری دارند که آن ها را هدایت کند. آن هایی هم که امکانات دارند و مسئولیت بر گردن دارند، بهایی نمی دهند.

داودآبادی در پایان تنها راه حل این مشکل را حس مسئولیت مسئولین امر می داند.
weblognews.ir/?p=4704

 

چرا حرفی از سازندگی و همیاری نمی زنید؟

در وبلاگ ها- در پی انتشار متن گفت و گوی اختصاصی وبلاگ نیوز با حمید داودآبادی، فاطمه موسوی، مدیر وبلاگ فصل انتظار با ارسال جوابیه ای به این نویسنده دفاع مقدس، خواستار انتشار آن در وبلاگ نیوز شد.

متن این جوابیه بدین شرح است:

باسمه تعالی
با سلام خدمت دوستان وبلاگ نیوز که با فعالیت چشمگیر خود در سومین جشنواره رسانه های دیجیتال بسیار خوب درخشیدند هر چند با بضاعت کم.

با اجازه شما نقد وبلاگ نویسان ارزشی را از همین جا شروع میکنم.

ارزشی خود یک مصداق بارز است که همراه هر اسمی بیاید به آن هویت و یک نوع اتیکت محتوایی میزند. اینجا حرف از وبلاگ نویسی آن هم از نوع ارزشی است که این بزرگوار نویسنده با برخورد اولیه خود در مصاحبه نوعی تحقیر را برای این این لقب به بزرگواران نویسند ارزشی وارد آورده است.

هر چند که از نظر بنده ایشان سابقه و ید طولایی در این نوع برخورد را دارند اما خواستم به محضر دوستانی که با نوع گویش و نوع برخورد ایشان اعتراض اشتند و شناخت کمتری دارند عرض کنم که ایشان در بسیاری از پاسخگویی هایشان در محافل و حتی در وبلاگشان عادت دارند برخورد هایی اینچنین داشته باشند. و حتی در ایمیل هایی که ایشان برای دوستان منتقد ارزشی خود می فرستند از همون نوع برخورد استفاده کرده اند.

الا ایها الحال! بحث نقد را از ایشان شروع کردیم که به دو قسمت اشاره خواهم کرد.

۱. نوشتن از خاطرات در کتاب و یا در فضای سایبری آن هم از نوع خاطرات دوران نوجوانی ایشان می باشد که در اکثر خاطرات ایشان طوری خاطرات را مورد بررسی و مورد بیان قرار داده اند که کسی فکر نمی کند این داوود آبادی همان داوود ابادی نوجوان است یا مردی است که خود را در کوران گذشت روزگار و در پشت میز کاری است که در خلوت خود گذشته را حلاجی کرده و می خواهد احساسات مخاطب را در دست گیرد. البته نقد این بحث را باید بصورت باز و در فصل های متعدد بیشتر بررسی کرد.

۲. نقد از ایشان این است که چرا یک نویسنده خاطرات دفاع مقدس این طور در هر محفل سخن و حرف از انتقاد های شکننده می زند و حرف و سخنی از سازندگی و همیاری نمی زنند؟ چرا قصد دارند در مقابل همه نویسنده های ارزشی این فضا قد علم کنند و همیشه خود را فرا روی این محافل مخصوصا رسانه های فضای سایبری می بینند؟ مگر نه این است که خود ایشان از همین فضا استفاده می کنند و گزارش کار هر چه انجام می دهند – چه خوب و چه بد – را در وبلاگشان نقل می کنند؟ آیا ایشان خودشان چه برتری نسبت به این عزیزان دارند که همه جا و همه وقت فقط انتقاد های کوبنده می کنند؟

مورد دیگری که برای بنده واقعا نامفهوم می نماید این است که ایشان همیشه در حال استفاده از حمایت های ارگان ها و اشخاص هستند. آیا منظورشان این بوده که به شخص ایشان هم رتبه و مقامی اهدا میشد و یا غرفه مجانی با امکانات وزارتی و دولتی می دادند؟

بنده که در حال بازدید از نمایشگاه بودم دیدم که افراد با کمترین امکانات در برپایی غرفه هایی پر محتوا دست بکار شده بودند و آن چنان فروتنانه دم از ادای وظیفه در برابر دوستان شهیدشان می کردند و حتی کلامی از گرفتن امتیاز نمی زدند و بنده را از این باب تحت تاثیر قرار دادند و همین طور بر آن شدم که در این امر بنده نیز مجدانه فعالیت کنم.

جناب داوود آبادی فرمودند که جزیره ای عمل شده است. بله! تا وقتی که افراد بخواهند از این راه نان درآورند و یا منصب و وجهه کسب کنند همین طور است. هرچند بنده با برخی از این عزیزان آشنا هستم که با نام مستعار می نویسند و فعالیت می کنند تا شناسایی نشوند و بعضا چند نفر در کنار هم در چندین سایت همیاری و همکاری دارند ولی شخص آقای داوود ابادی بی خبرند. البته جامعه از اینان بی خبرند و تنها از آثار و از همت آنان در جامعه استفاده و بهره برده می شود.

یادم هست روز آخر نمایشگاه در میز گردی که جمعی از این دوستان و بزرگواران دعوت به صحبت کردند جناب داوود ابادی هم که گذر می کردند تشریف آوردند و برای دوستان هم جالب شد که ایشان افرادی را که به صحبت گرفته بود را نمیشناختند مخصوصا بنده را!

در آخر با قسمت آخر این مصاحبه بسیار موافقم و آن هم قسمتی بود که این کلمه را دیدم حس مسئولیت. آری! همه ما مسئولیم و همه در پیشگاه الهی باید در قبال آن چه هستیم و می توانیم باید ادای وظیفه کنیم حتی دولت و حتی قلم به دستان این حوزه.

این قسمت را چندین بار مرور کردن اش باز هم نو و تازه است. شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا بود و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد:

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند. دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند. دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید. چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

فاطمه موسوی
وبلاگ فصل انتظار
sina12.parsiblog.com
weblognews.ir/?p=4758




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب