قدیمی ها می گویند:
"زخم زبان، از زخم شمشیر سوزنده تر است."
فروردین سال 1368 نزدیک به 9 ماه از آن نامه مهم "محسن رضایی" که برای پیروزی در جنگ مقابل عراق زپرتی، حتما باید بمب اتم داشته باشیم! و القائات "هاشمی رفسنجانی" درباره این که دیگر نیرو به جبهه نمی رود و ناکامی ها و ناتوانی های ما در مقابل عراق، و سرانجام نوشاندن جام زهر به امام و پذیرش قطعنامه 598 می گذشت.
بنا بر برخی اطلاعات درز کرده به بیرون که در بولتن های سازمان ها و نهادها منتشر می شد، با توجه به کارشکنی های عراق درباره اجرای قطعنامه 598 و حمایت جانبدارانه آمریکا و سازمان ملل در این زمینه، حضرت امام در دیدار با برخی مسئولین کشور و بخصوص مسئولین جنگ از جمله میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی، نکته مهمی فرمودند که متاسفانه همچون برخی نظرات مهم ایشان، تا امروز منتشر نشده است.
امام سخنانی به این مضمون فرمودند:
"پس چه شد صلحی که هی صلح صلح می کردید؟ اگر نمی توانید، بروید کنار تا خودم جنگ را به روش خودم ادامه بدهم."
بعد از این نهیب امام، مسئولین جنگ، هاشمی و رضایی به فکر آماده سازی نیروها و عملیات برای بازپس گیری بخش هایی از خاک کشورمان که همچنان در اشغال عراق بود، افتادند.
یکی از فرماندهان آن زمان اظهار داشت:
"تا امروز با انگیزه شهادت و این چیزها نیروها به جبهه می آمدند، ولی در عرض چند ماه گذشته، آن قدر نسبت به بسیجی ها با اعتنایی و بی توجهی شده که بعید می دانم برای عملیات مجدد به جبهه بیایند. اگر شما می توانید آنها را بیاورید پای کار، ما عملیات می کنیم."
در یکی از جلسات که همه مسئولین مملکتی حضور داشتند، یکی از افراد که در ایام جنگ جمله زیبایی درباره بسیجیان فرموده بود و همچنان بر دیوار پادگان ها نقش بسته بود، سخن قابل توجهی گفت.
ایشان که امروز از سردمداران فکری مدعی اصلاح طلبی است! قبلا گفته بود:
"خداوند در آسمان ها ملائکه را دارد و در زمین بسیجی ها را"
درباره به میدان آوردن مجدد بسیجی ها گفت:
"من که تا حالا چندین بار گفته ام یک مقدار تلویزیون رنگی و یخچال و از این چیزها به بسیجی ها بدهید تا اگر مثل امروز دچار مشکل و محتاج آنان شدیم، انگیزه داشته باشند و دوباره به میدان بیایند."
من یکی که فقط منتظرم روز قیامت جلوی این شخصیت دین دان و محترم! را بگیرم و بگویم:
اگر چه هیچیک از بستگانت نه در جنگ شرکت داشتند و نه جانباز و شهید داده ای، چگونه جواب چند صد هزار شهید و جانباز و بسیجی را که خالصانه و فقط و فقط برای رضای خدا به جبهه رفتند و نه از دید جنابعالی برای تلویزیون رنگی و یخچال، جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند، خواهی داد؟!
چرا با خودت تا این حد دوگانه ای؟!
راستی! حضرتعالی و همفکرانتان که امروز شدیدا داعیه دار ارزش ها و خط امام شده اید! برای تلویزیون رنگی و یخچال و بنز ضد گلوله، انقلاب کردید؟!
بنام بخشنده رحمان که این شب ها چشم امیدم فقط به رحمانیتش است و بس.

این هم عاشقانه ترین عکس زندگی من:
شهیدحسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور
حمید داودآبادی
شهید مجید عتیقی - شهید سعید طوقانی
زمستان ۱۳۶۳ - پادگان دوکوهه
امشب دیگه واقعا خسته شدم.
از هیچ چیز نبریده ام و از هیچ کرده مثبت خویش و جبهه و جنگی که بودم پشیمان نیستم.
فقط خیلی دلم گرفته.
بدجوری برای خدا و مصطفی و خودم تنگ شده.
حق ندارم دل تنگ بشم؟
شاید جو گیر شدم ولی احساس خوشی دارم.
دلم برای وصل تنگ شده.
چه خوشه اگه امشب بشه ...
خلاصه ...
اگه رفتم که هر تکه بدنم به کار هر کی خورد حلالش.
مال و منالم هم که خونواده خودشون می دونن چیکار کنن.
فقط می مونه حلالیت از اونایی که نمی دونم در حقشون چه کردم.
حلالم کنید که سخت محتاجم.
اگه حلال کردید که اون دنیا قدمتون روی چشم.
اگرم حلال نکردین که بازم در خدمتتون هستم. منم و حق شما.
خسته ام. می خوام برم بخوابم.
ده روز از ماه رمضون گذشت و یک آیه قرآن نخوندم.
اگه همین نمازی که تند و تیز می خونمش نبود، معلوم نیست سر از کجا درمی آوردم.
می ترسم به شب های قشنگ احیاء برسم ولی چیزی کاسب نشده باشم هیچ، بار اضافی هم روی دوش خودم گذاشته باشم.
حالا دیدی چرا دلم برای خدا تنگ شده.
پس به امید بخشش و رحمت خودش.
حلالم می کنید؟!
یا حق
****************************
این که دیشب بدجوری جوگیر شده بودم، واسه خاطر این بود که چهل و پنجمین سالروز تولد مصطفی در گرم روز سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۴۴ بود که سرانجام در روز غمبار پنج شنبه 22 مهر 1361 در ارتفاعات سومار در غرب کشور، پیش چشمان زل، حیرت زده و خشک شده ام، شد آنچه از یار می طلبید.

بخش دوم و پایانی
گفت وگو از: حمید داودآبادی
* شما هم درطی دوران مبارزه به زندان افتادید؟
- من توانسته بودم سالها فعالیتهایم را از چشم ساواک پنهان نگه دارم که بویی نبرند. خوشبختانه من به زندان نیفتادم. چون در شب دستگیری آقای رجایی، من خودم را به دیوانگی و خلی زدم. البته کار خدا بود. اصلا از قبل به فکرم نرسیده بود که چنین نقشی بازی کنم. توی عمل یک دفعه به فکرم آمد چه بکنم چه نکنم، که خود بهخود کشیده شد به اینکه من نقش آدم خلها را بازی کردم. خل به معنی زنی ساده و از همه جا بیخبر و هوچیگر. یعنی اطلاع داشتیم. حالا این را میگویم تا ببینید. رفتیم بازار ما را گرفتند دیگر کاری نداشتند. مرحله به مرحله چون پیش رفتیم، آنجا دیگر انداختنمان زندان. همان شب در سال 53 که آمدند شهیدرجایی را ببرند، دیگر بهعنوان همسر یک زندانی که عقده و از عقده آمده توی این تظاهرات شرکت کرده، نقش بازی کردیم.
* در خانهتان ریختند؟
- بله ریختند در خانه. آن زمان برنامه ساواک اینگونه بود که سعی میکردند بی سرو صدا بریزند و افراد را ببرند تا کسی متوجه نشود. گاهی از دیوار آرام میآمدند بالا، در را باز میکردند و بعضی وقتها هم در میزدند. فکر کنم ماجرای کتابها و دستگیری پسر عمویم را تعریف کرده باشم.
* نه تعریف نکردید، پس لطفا بگویید:
- کتابهایی را که نگه داریشان جرم بزرگی حساب میشد که کتابهای سازمانی بود، اینها را شهید رجایی میآورد خانه. به من گفته بود که ببرم زیر زمین خانه عمویم که نزدیک ما بود. خانه ما خیابان ایران بود، خانه عمویم ـ که خواهر شهید رجایی زن عمویم است ـ چهارراه خورشید بود. پیاده هفت دقیقه راه بود که من میرفتم آنجا و کتابها را برده بودم در زیر زمین آنها که یک جای متروکهای بود، جاسازی کرده بودم. یک روز که بارندگی شدیدی بود و آب به این زیر زمین جاری شده بود، حدود 70 سانتیمتر آب افتاده بود توی زیر زمین خانه عمویم. وقتی زن عمویم این وضع را می بیند، یک دفعه یاد کتابها میافتد که میگوید ای وای کتابهای محمد. پسر عمویم که آنجا بوده، کنجکاو میشود که این کتابها چیست؟ وقتی آبها از جوی میافتد و وقتی آبها را از زیر زمین تخلیه میکنند و کتابها را جابهجا میکنند، میرود کتابها را میبیند که بله، کتابهای مخفی و خیلی مثلا مهمی است. روی همان حس کنجکاوی چند تا از کتابها را برمیدارد و مطالعه میکند. بعد به عنوان اینکه مثلا دایی من توی کارهای مهم مبارزات سیاسی اینجوری هست، کتابها را میدهد به رفقایش. هیچی، همینطوری این به آن و آن به دیگری تا به دست 18 نفر این کتابها میرسد که بعد کتابها لو میرود و ساواک از هجدهمین نفر شروع میکند به گرفتن این کتابها تا میرسد به محسن پسر عموی من، همان خواهرزاده شهید رجایی که دیگر میآیند سراغ ایشان و درعرض سه ساعت میریزند توی منزل. دو تا شلاق میزنندش که او همه چیز را میگوید.
* پسرعمویتان الان هست؟
- بله.
* الان چهکار میکند؟
- نمی دانم مشغول چه کاری است. به هرحال او مسئلهاش جداست. منظور من نقش خودم هست که می خواهم بگویم زندان رفتن من اینجوری بود که ساواک چند ساعتی من را بازداشت موقت کرد. کتابها را آمدند ریختند و گرفتند و به دنبالش آمدند ریختند منزل. اینجوری بگویم که من رفته بودم خرید، آمدم خانه. زن عمویم دو سه دفعه فرستاده بود تا به من اطلاع بدهند که به شهید رجایی ماجرا را بگویم تا حواسش جمع باشد. شهید رجایی ساعت 5/11 شب با آقای شهید بهشتی، آقای هاشمی رفسنجانی و شهید باهنر و اینها جلسه داشتند. یک جلسه خاصی هم بود که باید محرمانه میماند. از این طرف هم اینها آمدند که من به ایشان دسترسی نداشتم تا اطلاع بدهم و میدانستم که تلفنمان تحت کنترل است. تلفن ما مدتها تحت کنترل بود چون شهید رجایی تحت تعقیب بود.
آنها ریختند منزل ما که دیگر من هم خودم را آماده کرده بودم. توی خانه یک سری نوار، پول قابل توجه، اسناد جعلی و نشریات بود که آنها را فوری توی نایلون کردیم. حیاط باغچه لو رفته بود چون هر طرحی که لو میرفت ساواک سریع کشف میکرد، سعی میکردم آن موارد را تکرار نکنم. اما هر چی فکر کردم راه دیگری جز آن نداشتم. خیلی فکر کردم که اینها را چکار کنم. دیدم تنها راهش این است که باز دوباره همین کار را بکنم. اینکه میگویم بقیهاش واقعا کار خدا بود، اینجاست. وگرنه آن باغچه را اگر اول شب میدیدند حالا میگویم ببینید چقدر دست خدا توی کار بود. رفتم باغچه را کندم و اسناد و مدارک را توی باغچه دفن کردم. ما در خانهمان قلمه شمعدانی داشتیم که سریع آنها را توی باغچه کاشتم و آب دادم. اینها اگر میآمدند و این شیوه را میدیدند سریع کشف میکردند.
اینها اول شب وارد شدند که تلفن توی راهرو زنگ زد. من تلفن را برداشتم که دیدم معلم دخترم بود و راجع به وضع درسی دخترم حرف میزد. همین طور که مشغول صحبت با تلفن بودم، متوجه شدم کسی بالای سر من ایستاده. من برای اینکه او شک نکند که مثلا من هم توی کار سیاسی هستم، یکدفعه از همان جا به فکرم رسید و گفتم: خانم کریمی ببخشید من الآن آمادگی ندارم ادامه بدهم. اسم بردم که خیال نکند مخفیانه گفتم. گفتم و خداحافظی کردم. گوشی را که گذاشتم آن مامور ساواک با مشت زد روی تلفن که خیال کرد صحبتهای من با رمز بود که مثلا این رمزی بود که من گفتم تا به آقایرجایی اطلاع بدهند که نیاید خانه. این وضع را که دیدم، سریع رفتم توی بالکن ـ از این جایش دیگر ساختگی بود ـ داد زدم دزد... دزد. خانم تقویان همسایهمان بود. داد زدم کمک کمک ... دزد آمده بیایید کمک. با داد و فریاد من، همسایهها ریختند بیرون که کار آنها سخت شد و مجبور شدند بهجای اینکه بی سرو صدا بیایند توی خانه و همه جا را بگردند لو برود. این واقعا کار خدا بود. اگر از قبل مینشستم و فکر میکردم، به ذهنم نمیرسید چنین کاری بکنم. اگر آنها فرصت داشتند و با همان آرامی خانه را میگشتند، باغچه و خیلی از چیزها لو میرفت. اما آنها مجبور شدند بهجای اینکه خانه را کامل بازرسی کنند، تماس گرفتند و نیرو خواستند تا سر هر چهارراه و کوچه پس کوچهها یک مامور گذاشتند تا همسایهها از خانههایشان بیرون نیایند. به همین خاطر دیگر نتوانستند بیایند و توی خانه را بازرسی کنند. از همان روز اول هم من را آدم خل و نادانی حساب کردند. مثلا میگفتند: خانم، ما تو را دیدیم و به شما گفتیم که پلیس مخفی هستیم، پس چرا داد زدی دزد دزد؟ گفتم: کو لباستان؟
خلاصه خودم را زدم به نادانی که پلیس لباس دارد. گفت: ما اسلحه را که نشان دادیم. گفتم: بله من هم از اسلحهتان ترسیدم. این شلوغ بازیها چی بود؟ همینطوری مثل آدمهای نادان حرف میزدم. گفتم: خب من هم همین را دیدم و ترسیدم چون همسایهمان تعریف میکرد یک نفر با اسلحه آمده خانهشان دزدی زنش را هم کشته و رفته. کم کم باورشان شد که من اصلا اینجوری هستم. به همین خاطر دیگر زیاد من را بازجویی و کنترل نکردند.
یکی از آنها گفت: شوهرت کجاست؟ گفتم: نمیدانم. گفت: چطور نمیدانی؟ سعی کردند من را بترسانند که باز گفتم: نمیدانم. گفت: مدرسه رفاهه؟ اینها همسایه بغلیمان همان تقوی را گرفته بودند که آن بیچاره هم گفته بود آقایرجایی در مدرسه رفاه است. رفتند مدرسه رفاه در زده بودند آن خانم سرایدار آنها راه نداده بود و گفته بود: اینجا اصلا مدرسه نیست. البته به او هم آموزش داده بودند که اگر مامورها آمدند چه بگوید. مدرسه رفاه واقعا جایی سیاسی بود. گفته بود نه اینجا مدرسه نیست. مدتی بود که تابلوی شرکت سهامی خاص را سردر آنجا زده بودند. خانم سرایدار هم گفته بود اینجا فقط یک شرکت تعاونی است که تابلویش هم نشان میدهد. بله ببینید اصلا آقای رجایی کاری با اینجا ندارد. تازه، شب هم هست و دلیلی هم ندارد که من در را باز کنم. و سرانجام در را باز نکرده بود. اینها هم که باورشان شده بود، رفته بودند. حالا یا باورشان شده بود یا نه، بههرحال به شهید رجایی دسترسی پیدا نکردند. اگر ساواکیها میرفتند توی مدرسه و آنجا را میگشتند، شاید چیزهای مهمی گیرشان میآمد. تازه، آقای رجایی و شهید بهشتی و دیگران قبلش آنجا جلسه داشتند. اگر آنجا میرفتند خیلی چیزها لو میرفت و خیلی مسئله عوض میشد.
ساعت 5/11 شب بود که شهید رجایی به خانه آمد. ساواکیها که احساسشان این بود که یک چریک را میخواهند دستگیر کنند، سر چهارراه و کوچهها مسلح کمین کرده بودند و تا ایشان به خانه آمد سریع دستگیرش کردند. از همان اولین لحظاتی که ایشان به خانه وارد شد، متوجه شد موضوع از چه قرار است. از همان ابتدا شروع کردیم پیغامهایی را که قرار بود به من بدهد تا به دیگران بدهم و چه کارهایی باید بکنم. از فرصتهای کوتاهی که پیش آمده بود و آنها سرشان گرم بازرسی خانه بود، و چون من را هم آدم نادان و ساده لوحی فرض کرده بودند، دیگر حساسیت نشان نمیدادند. به همین دلیل راحت حرفهایمان رد و بدل میشد. وقتی که شهید رجایی به خانه برگشت، من مثل زنی که ترسیده و به شوهرش پناه میبرد، اینجوری درکنار شهید رجایی قرار گرفتم که یعنی دیگر از اینها میترسم. شهید رجایی توی این فاصله حرفهایش را به من میگفت که پیغامهایی داشت و شماره تلفن. تعدادی شماره تلفن و نوشتههایی بود که انداخت زمین و من سریع پایم را گذاشتم روی آنها که بعد برداشتم.
بعد از آن خانه ما چهار - پنج ماه زیرنظر بود. یعنی آنهایی که خانه را کنترل میکردند خیلی ناشی بودند و ما میفهمیدیم که زیر نظر هستیم. من این چیزها را که توی خانه دفن کرده بودم، یک خورده جایشان را تغییر دادم که از آن مشکوکی در بیاید. چهار - پنج ماه بود که من باید مدارک را میبردم و به خانم «افراز» تحویل میدادم. من رابط بین خانم افراز و شهید رجایی بودم که با او از روی رمزهای قرآنی و رمزهایی دیگر که به ما یاد داده بودند که اگر مثلا زندان افتادیم نتوانیم لو بدیم و اینها را چه کار باید بکنیم.
* خانم افراز کی بود و چه نقشی در مبارزه داشت؟
- ایشان با شهید رجایی همکاری میکرد. او مثل شهید رجایی با سازمان مجاهدین همکاری داشت ولی عضو سازمان نبود. سرنوشتش هم هیچ معلوم نشد هنگامی که درون سازمان مجاهدین بر سر مارکسیست شدن برخی سرانشان درگیریهای داخلی پیش آمد که مجید شریف واقفی و صمدیه لباف کشته شدند. او هم که با عقاید مارکسیستی مخالف بود، گرفتار همان درگیریها شد. من از مجموعه رفتار و صحبتهایش میفهمیدم که میخواهند برای او هم صحنه تصادف بسازند.
بعداز یک سال که شهید رجایی را بازداشت کردند، من با اینها قطع ارتباط کردم؛ اما توی این مدت می آمدند و کتاب هایی پشت در خانه مان می گذاشتند و می رفتند. من آن کتاب ها را مطالعه می کردم می دیدم همه اعتقادات اینها کمونیستی است و از تویش بی دینی در می آید. توی شک و تردید بودم که خدایا من که با اینها ارتباط نداشتم، با کمونیست ها کاری ندارم، چه جوری این کتاب ها را این جا می آورند؟ از کجا می دانند خانه ما کجاست؟
توی همین کارها بودم، توی این فکرها بودم که تغییر موضوع اینها مشخص شد. فهمیدم که از اینها بوده. تغییر موضع که دادند، من بو برده بودم. درصدد بودم که جدا بشوم. نقشه می کشیدم و اینها با اطلاعی که از مخالفت "صمدیه لباف" و"شریف واقفی" در مقابل مواضع کمونیستی شان داشتند، این بلا را سر آنها آوردند که کشتندشان. من دنبال این بودم که خودم را در حد بریده و وابسته به بچه های مذهبی نشان بدهم تا بلایی که سر آن دو نفر آوردند، سر من نیاورند و جان سالم بدر ببرم. توی این فکرها بودم که اتفاق میدان منیریه پیش آمد که خود "بهرام آرام" از عوامل تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق، در درگیری منیریه کشته شد. صدیقه رضایی هم تحت تعقیب ساواک بود که قرص سیانور خورد و خودش را کشت.
اصلا تغییر مواضع دادند و کمونیست شدند. طوری بود که هر کدام اینها می رفتند توی زندان، اعتقاداتش عوض می شد. صدیقه رضایی وضعش خیلی خراب بود با بهرام آرام. دیگر یک طوری شده بود که وقتی راجع به علی (ع) با آنها بحث می کردم، نمی توانستند بپذیرند. اصلا اسلام را دیگر قبول نداشتند چه برسد به مرجعیت. البته آن موقع که ولی فقیه مطرح نبود، راجع به مرجعیت حرف می زدیم که ما باید مقلد باشیم یا مرجع باشیم؛ اصلا اینها به نظرشان ما عفب افتاده بودیم وارتجاعی فکر می کنردیم. توی ذهن شان این بود. برخوردشان این جوری نشان می داد.
بله حالا باید این را هم بگویم که من متوجه موضوع بودم که اینها اگر از افکار وعقاید ما مطلع بشوند، خلاصه سر ما را زیر آب میکنند. این هم باز کار خدا بود. منظورم این است که حوادث ختم شد به اوج گیری و انقلاب و من هم رابطه ام با آنها قطع شد و آنها از بین رفتند.
* آقای رجایی چه زمانی از زندان آزاد شد؟
- سال 1357 چند ماه قبل از پیروزی انقلاب که همه زندانیان سیاسی را آزاد کردند.
* چه حکمی برای ایشان بریده بودند؟
- به نظرم حکم اول پنج 5 سال بود که چهار سال در زندان بودند که انقلاب پیروز شد و آمدند بیرون. ولی آن زمان اینگونه معمول بود که هر کسی را که میبردند دادگاه، بعد شکنجه تمام می شد. این جوری بود که می بردند دادگاه، دو ماه طول می کشید دادگاه اول تا دادگاه دوم؛ محکومیت مشخص می شد می بردند زندان قصر ملاقات می دادند. ما دادگاه اول که شد دیدیم طول کشید. طبق روال عادی برای همه نیست نگران شدیم چیه؟ چرا ایشان دادگاهش تشکیل نمی شود. رفتیم وکیل شان را که البته تسخیری بود، دیدیم و باهاش صحبت کردیم. آن هم بعضی وقت ها یک سری جواب های سر بالا می داد و گاهی هم یک خورده دلگرمی می داد. خلاصه ما بلا تکلیف بودیم نمی دانستیم چه اتفاقی این وسط افتاده که این دادگاه دوم تشکیل نشده. من حدس می زدم که شاید یک جریانی رو شده، اما نمی دانستم چیه که این دادگاه دوم ایشان چرا تشکیل نشده. بعدا فهمیدم که موضوعش این بود که منیره اشرف زاده که اینها در بیرون مسلمان بودند، رفته بودند زندان کمونیست شده بودند. این جوری بود آن روزها. کسانی که می رفتند زندان یا این جوری می آمدند. بر اساس همان چشم وهم چشمی بود. هیچ اعتقادی نداشتند. اصلا یک دفعه برای این که بگویند ما هم بزرگ شده ایم، مهم شدیم، مثلا یک چیزی می نوشتند م یزدند به دیوار که ما از امروز به محتوا رسیدیمف دیگر نماز نمی خوانیم و به شریک احتیاج نداریم.
مرسوم بود این جوری هر کس می خواست بزرگ بشود، روی چشم و هم چشمی این کارها را می کرد. به هر حال این اشرف زاده هم رفت زندان و کمونیست شده بود. چون آقای رجایی در بیرون با کمونیست ها ارتباطی نداشت و کار نمی کرد، به اشرف زاده گفته بودند:
تو اگر راجع به رجایی اطلاعاتی داشته باشی و بگویی، ما در حکم تو تخفیف می دهیم.
چون محکوم به اعدام بود، تخفیف تبدیل به حبس ابد می شد که او هم هر چی درباره رجایی می دانست گفته بود. به همین دلیل شهید رجایی را دوباره بردند زندان زیر شکنجه. بعد از دوسا ل که بگو ببینیم چی شده، تو یک چیزهایی می دانستی و نگفتی، اگر آن موقع گفته بودی چنین می شد، چنان می شد؛ و خلاصه مدتی هم باز ایشان را می برند زیر شکنجه.
* آقای رجایی اسلحه هم داشت؟
- نه خودش با اسلحه کار نمیکرد ولی برای دیگران نگه داری میکرد.
* بعد از انقلاب چی، اسلحه حمل میکرد؟
- نخیر.
*سال 1360 که ترورها زیاد شده بود چهطور؟
- خب آن موقع دیگر لازم بود که داشته باشد.
* اسلحه را همراه داشت، یعنی همیشه در کمرش بود؟
- من کنجکاوی نمیکردم چون کمتر میدیدمش. البته محافظ هم داشت. خودش خیلی دنبال اسلحه نبود اما دوست داشت و خودش هم آموزش اسلحه دیده بود و به ما هم آموزش داده بود. ایشان مقید بود که ما باید آموزش نظامی ببینیم، چه زن و چه مرد. تا بتوانیم به دفاع از خودمان بپردازیم.
* از همان قبل از انقلاب تا شهادت ایشان، خانه تان خیابان ایران بود؟
- تا حدود سال 1375 آن جا بود.
* موقعی که ایشان رئیس جمهور شد، مشکلی نبود برایتان که مثلا به خاطر مسائل حفاظتی، خانه تان راعوض کنید؟
- چرا همان اوایل ریاست جمهوری یا نخست وزیری ایشان، آمدند منزل ما را گفتند عوض کنید. خب شهید رجایی موافق نبود اصلا خونه را تغییر بدیم. گفتند که حالا شما در خطر قرار گرفتین در وضعیت خطر هستید و باید امنیت داشته باشه اینجا و اون پنجره ها را اگر برید ببینید همین الآن هم دست نخورده باقی مانده و جالبه آمدند این توری های سیم های معمولی خریدند با میخ ساده میخ کردند به دیوار ظاهرش هم مثلا بله فنی باشه بعد چشمی روی در کار گذاشتن.
* محافظ ها داخل خانه می ماندند ؟
- بله هر وقت شهید رجایی می آمد خونه محافظینی بودند که می آمدند.
* شبها محافظها کجا میخوابیدند؟
- در زیر زمین خانه. در خانهمان زیر زمین متروکهای بود که بیچارهها، تخت گذاشته بودند که رطوبت زمین اذیتشان نکند و آنجا میخوابیدند.
* حاج خانم، شما موقعی که شهید رجایی نخست وزیر و مخصوصا رئیس جمهور شد، چه احساسی پیدا کردید؟
- بار سنگینی روی دوشمون احساس کردیم که حالا وظیفه خودمون می دیدیم تا می تونیم انتظارات مون رو از ایشان به حداقل برسونیم که ایشان بتونه به کارش برسه. خوشحال بودم که الحمدلله انقلاب پیروز شده. اصلا من بیشتر به انقلاب فکر می کردم تا زندگی شخصی. بله فقط انتظاری که از ایشان داشتم این بود که بعد از چهار سال که از زندان اومده بیرون، دلم می خواست بشینم کنار هم حرف بزنیم. وقتی هم به من داده بشه که راجع به تربیت بچه ها و مخصوصا پسرم بگم. ببینن این چهار سال چه گذشته چی نگذشته، حالا باید چیکار بکنم. هیچ فرصت نشد. یک روز که ایشان همین جوری از در می رفت بیرون، همان طور عادی گفتم: آخه اینم شد زندگی؟ من می خوام راجع به این بچه ها با شما حرف بزنم صحبت دارم ... خندید و شوخی کرد و گفت که اصلا ما زندگی نمی کنیم. واقعا نشد. هیچ نپرسید. هیچ اصلا فرصت نشد ما با هم حرف بزنیم. حتی ایشان از همکاری من با آقای ابوترابی خبر نداشت . آقای "علی اکبر ابوترابی" که در جنگ اسیر شد و فعلا نماینده مجلس است. یک بار فقط وقتی به دیدار ایشان در زندان رفتم، از من سوال کرد تو الآن با کی کار می کنی؟ چه جوریه وضعتت؟ گفتم با یک گروه جدیدی همکاری می کنم. آن جا که نمیشد آشکارا حرف زد. همان طور رمزی و دست و پا شکسته گفت که حالا فعلا دست نگه دار. خیال کرد با یک گروه جدید مثلا مشکوک دارم مبارزه می کنم. گفت دست نگه دار. اصلا ارتباطت را قطع کن دیگه. آن جا فرصت نبود بگم کی هست، گفتم: نه اون گروه غیر از اینها هستند، که بعد از شهادت "سید علی اندرزگو" بود که آقای ابوترابی یک گروه جدید تشکیل داده بود که با ایشان فعالیت می کرد. منظورم این بود که توی آن چهار سال از کجا آوردید خوردید، چکار کردید، با کی همکاری کردید؟
اینها لطف خداست. واقعا من از طرف مدرسه رفاه دعوت به همکاری در کار فرهنگی شدم که قرآن ودینی تدریس می کردم برای بچه ها. با این که مدرکش را نداشتم. دیگه دنبال این بودم که خودم یک کار شخصی درست کنم تا از اون طریق زندگی مان را اداره کنیم. و البته خب بودند کسانی هم که شهید رجایی به آنها پول قرض الحسنه داده بود که اینها می آوردند پس بدهند. فکر می کردم هدیه است، می خواهند ببخشند. ولی گفتن نه، این پولی است که ایشان داده. بعد معلوم شد که قرض الحسنه داده بوده. البته خب حالا این تا چهار سال کفاف نمی کرد، اما یک مبلغی هم در ماه در حد رفع نیاز، شهید باهنر می اوردند به ما می دادند. اما بیشتر که وارد این کار شدم، همه را می دادم به برادر شهید رجایی. آن جا سرمایه گذاری می کرد یک مبلغی که از در آمد آن برای زندگی ما تامین می شد.
این جوری بگم گهگاهی که شهید باهنر دادن مبلغی که شهید رجایی طلب داشت اینها را به من داده بودند حدود 80000 تومان شد تا شهید رجایی از زندان در آمد بیرون، من اینها را می دادم به برادر شهید رجایی ایشان کار می کردند و از درآمد آن ماهانه به ما یک مبلغی می دادند ویک مبلغی هم که هر چی کار می کردم با آن زندگی مان را اداره می کردیم. بد نیست اینجا بگم همان مبلغ هم که برادر شهید رجایی به صورت ماهانه به ما داده بود، بعد از شهادت شهید رجایی دیدم که 30000 تومانش را داده بودند وجوهات، ده هزار تومان هم به جنگ کمک کرده بود، بقیه اش هم خرج مراسم شهید رجایی شد.
* کی این پول را به جنگ کمک کرده بود؟ اخوی شهید رجایی؟
- برادر شهید رجایی به اجازه شهید رجایی بله به اجازه شهید رجایی داده بود؛ منتها بعد از شهادتش وقتی آمدند به ما تحویل بدهند، این جوری صورت به ما دادند.
* شهید رجایی شما را توی خانه چی صدا می کرد، چه لفظی بکار می برد؟
- تنها که بودیم اسم شخصیم را بکار می برد، اما توی جمع میهمان ها با عنوان و اضافه صدا می کرد. خانواده ام اسمم همین جوری گذاشته بودند پوران. اسم شناسنامه ام رو باید دقت کنید. ازدواج که کردم، اسم یکی از خواهرهای شهید رجایی عاتقه بود؛ یک خواهرش هم حاجیه. من روز عید قربان به دنیا آمدم توی خانه به من می گفتند حاجیه ولی توی شناسنامه ام عاتقه است؛ این باعث شده بود که شهید رجایی گفت هر وقت به هر کدام از این اسم ها صدایت بکنند، چون چون خواهرهای من از این اسم ها دارند، ممکنه اشتباه بشه، پس اسم فلانی را بگذاریم پوران.
* کی این اسم را گذاشت روی شما؟
- والله به نظرم مادرشان. این اواخر دیگه نمی دانم این جزئیات اصلا خوبه بگم یا نه؟ من یک دختر عمویی دارم که همسن و سال خودم و همبازی خودم بود. نمی دانم حالا بگم چقدر خاصیت داره گفتنش. ایشان اسمش توران بود؛ بر وزن آن گفتند این هم پوران باشد. ما همزمان با فاصله کم ازدواج کردیم ایشان هم عروس زن عمویم شده بود. یعنی ارتباط خیلی نزدیک بود. همه جا با هم بودیم. بر وزن اسم او، من هم گذاشتند توران. من هم مخالفت نکردم.
برای همین در جمع، من را پوران خانم صدا می کرد.
* شما چطور ایشان را صدا می کردید مثلا ایشان را حاجی صدا می زدید؟
نخیر با احترام صدا می زدم. همیشه می گفتم آقای رجایی .
مکه نرفته ایشان نه ؟
نخیر عرض کردم اون موقع چهار هزار تومن بود مکه ایشان واجب الحج شده بودن که امام وقتی تحریف کردن چیز تحریم کردن ایشان نرفتن مکه تا زمانیکه وصیت کرده بودن برادرشون حج ایشان رو انجام دادن.
* آقای رجایی به حج رفته بود؟
- آن موقع هزینه حج 4 هزار تومان بود و ایشان واجب الحج شده بود ولی چون مقلد امام بود وقتی سازمان اوقاف افتاد دست شاه، امام تحریم کرده بودند حج را و ایشان حجش را تعطیل کرد. این جور مقلد حضرت امام بود. نرفت و وصیت کرده بود که برادرش حج ایشان را بجا آورد.
اسم فرزندانتان چیه؟
اولی جمیله ، دومی حمیده ، سومی کمال الدین.
جمیله بر اساس صفت خدا که جمیله، و "جمیله بوپاشا" که دختر مبارزه الجزایری بود. چون سالی بود که این به دنیا آمد، مبارزه الجزایر به پیروزی رسیده بود که ایشان کتاب های آن را می آورد می خواندم. خدا رحمتش کند واقعا اینها همه برای من ارزش بود. من را حتی به ملاقات زندانی هایی می برد که من اصلا هنوز هیچی نمی دونستم. یادمه آقای طالقانی زندان بود و مهندس بازرگان و سحابی.
اینها زندان بودند شهید رجایی من را برای دیدار اینها زندان می برد. ملاقات می کردیم می خواست با جو زندان آشنا کند که اگر خودش افتاد زندان، برای من سخت نباشد.
* داشتید می گفتید اسم بچه هایتان را به چه مناسبتی گذاشتید؟
حمیده را هم به خاطر صفت خدا باز هم خیلی از صفات خدا دوست داشت. کمال راهم باز براساس صفات خدا.
* لطفا یک مقدار از وضعیت ساده زیستی ایشان تعریف کنید، مخصوصا موقعی که رئیس جمهور بود تا شهادتش. چیزهایی که فکر می کنید تا حالا گفته نشده مثلا ایشان به خورد وخوراک وغذای متنوع اهمیت می داد؟
- اصلا، نخیر اصلا؛ اتفاقا یکی از ملاک های ارز شی ما این بود که از اوایل زندگی تا اون موقع که ایشان به شهادت رسید، وزن ایشان همان وزن اون موقع بود. این قدر محاسبه شده غذا می خورد. فقط اوایل زندگی مان ایرادش این بود که چون دندان های سالمی نداشت، اگر مثلا غذا خشک بود راحت نمی توانست بخورد یا اگر یک وقت شنی چیزی توی غذا در می آمد، خیلی بهش سخت می گذشت؛ اما عجیب این جا بود که با این روحیه ایشان و سخت گیری اش، به خانواده سخت گیری نمی کرد. البته ما حساب دست مان آمده بود. دیگر به این مسائل هم توجه نمی کرد تا این که حتی رئیس جمهور که بود، غذای سپاه را می خورد. غذای سپاه هم می دانید که تویش چقدر آشغال و نمی دانم از این شن ها پیدا می شد؛ ولی ایشان برای این که همه یک جور غذا بخورند و یعنی همسطح باشند، با آنها غذا می خورد. در طول زندگی مان هم باز میگم اوایل نوع غذا که حالا بالاخره بعضی غذاها به ذائقه آدم نمی خورد، بعضی ها می خورند ولی ایشان به تدریج می رفت به سمتی که آن غذایی هم که به ذائقه اش نمی خورد خودش را وفق می داد با شرایط غذا. ولی خب مسلما هر کسی به یک سری غذاها علاقه بیشتری دارد، ایشان هم داشت نسبت به بعضی غذاها علاقه داشت اما پر خوری هیچ وقت نمی کرد. هیچ وقت. بعد به یک مرحله ای رسیدیم از خودسازی و تهذیب نفس که ایشان دیگر مصمم بود شب ها غذای ساده می خورد. به هیچ عنوان غذای سنگین نمی خورد.
* میهمانی هم می دادید؟
- اوه، چه قدر عجیب. خوب شد سوال کردید. اصلا این را هیچ جا نگفتم. من اولین دفعه ای است که می خواهم بگم ایشان مقید بود به این که فامیل را دور هم جمع کند. سالی یک مرتبه را حتما ما میهمانی داشتیم. اگر دو مرتبه سه مرتبه نبود؛ به بهانه های مختلف از جمله شب 27 ماه رمضان چون سالگرد پدر ایشان بود، به احترام پدرشان ما افطاری می دادیم . بله.
* افطاری مفصل بود یا ساده بود؟
- نه، همیشه سعی می کردیم که بر اساس همان رسم و رسوماتی که در جامعه بود عمل کنیم. ولی ایشان به یک جایی رسید این اواخر پیش از این که زندان بره، میهمانی های عمومی را آن جوری می داد اما یک میهمانی خاص هم در مقابل که جلسه با ید اسمش را بگم، در مقابل آن میهمانی اصلی که سالانه می دادیم و از آن چیزی کم و کسر نمی کردیم، قرار داد که این میهمانی آموزشی باشد. که به جوان های فامیل بفهمانیم که اولا جوان های فامیل را دور هم جمع کنیم چون همه پراکنده بودند. مثلا رویشان نمی شد بروند همدیگر را ببینند یا همراه پدر و مادر این ور و آن ور نمی رفتند. ایشان جلسه را ترتیب داد که به اینها آموزش ساده زیستی بدهد و این که دور هم جمع شوند و دیدار داشته باشند. صله ارحام بجا بیاورند ضمن این که این طوری هست، با هم تبادل نظرهایی هم صورت بگیرد. کم کم این را به طرف مقدم ترین هدفی که داشت کشید. به سمت این که در آن جلسه قرآن هم خوانده می شد، حرف های فرهنگی سیاسی اجتماعی هم گفته می شد. داشت می رفت که شکل بگیرد. خیلی جالب بود. آن وقت شام توی آن جلسه اولین دفعه از خانه خود ما شروع شد. مثلا لوبیا پخته می دادیم که غذای ساده ای بود و تهیه اش آسان بود؛ یا یک ساندویچ می گذاشتیم سر سفره فقط مثلا یا حالا مثلا شربتی، دوغی که از گلویشان بره پایین. دیگر بیشتر از این هیچی نبود. می گفت این جوری بکنید که مادرها به زحمت نیفتند یا همسران به زحمت نیفتند که این جلسات بتواند ادامه پیدا کند. اما متاسفانه ایشان افتاد زندان و این جلسه هم کم کم به صورت یک میهمانی در آمد و تشریفات. به یک اوجی رسید از تشریفات. به چشم وهم چشمی که دیگر تعطیل شد.
* جلسه توی خانه شما برگزار می شد؟
- نخیر، سیار بود.
* موقعی که ایشان نخست وزیر یا رئیس جمهور شدند چه تفاوتی توی توقعاتشان، برخوردها شان یا خواسته هایشان پیش آمد؟
- توقعات ایشان از ما یا توقعات ما از ایشان؟
* ایشان ازشما، از مردم و از شما؟
- ایشان هیچ انتظاری از ما نداشت بلکه احساس وظیفه و کار می کرد؛ به طوری که یک شب، چون کم همدیگر را می دیدیم، یک شب ایشان آمد خانه، یک شب که تازه حالا بعد از مدت ها می آمد خانه، به اندازه نمی دونم قطر 30 و 40 سانتی متر بیشتر شاید گاهی پرونده همراهش می آورد خانه بررسی کند. حالا مثلا ساعت 11و 12 شب بود. اصلا دیگر یک وقت ها چرت می زد. زمانی که وزیر آموزش و پرورش بود، یک شب همین طوری که اینها را بررسی می کرد، چرت می زد، بچه ها آمدند و خوشحال بودند از این که بابایشان آمده خانه. حالا دورش نشسته بودند حرف می زدند؛ من دلم سوخت، هم برای بچه ها، هم برای ایشان که توی این حالت دارد ورقه صحیح می کند. بچه هاهم انتظار دارند که مثلا بابایشان به آنها توجه کند.
* وزیر آموزش پرورش بود ورقه صحیح می کرد؟
- ورقه نخیر، رسیدگی به پرونده های اداری گزینشی بود. می گفت نیروهای حذفی که ضد انقلاب بودند نباید توی فرهنگ بمانند. به طوری که من یک شبی وایسادم نگاه می کردم دیدم اینها را آقای رجایی برایشان 5 سا ل ارفاق و6 سا ل می زد که مثلا بازنشست کند. بعد من می گفتم آقای رجایی چیکار می کنی این همه مثلا ارفاق؟ می گفت: بعضی ها را باید تخلیه کرد، بهشان پول بدهیم ازشان هم خواهش کنیم تمنا کنیم نباشند توی آموزش و پرورش. یک همچین وضعیتی بود.
بچه ها نشسته بودند با ایشان حرف می زدند، من دیدم ایشان چرت زد. همچین در حال بررسی پرونده ها چرتش برده بود که دلم سوخت. به بچه ها گفتم، اشاره کردم بچه ها بگذارید باباتون بخوابد، خسته اس بخوابه. ایشان حس کرد بچه ها حرفشان قطع شده، حس کرد، گفت: نه بگذار بچه ها حرفشان را بزنند ... کاملا احساس می کردم هم می خواهد به کار و مسئولیتش برسد، هم بچه ها را جواب گو باش. خلاصه احساس کرد که بچه به او نیاز دارند. بلند شد رفت دست و صورتش را اب زد و آمد نشست به بچه ها گفت بگید بچه ها حرف هایتان را بزنید.
* چه صحبت هایی رد و بدل شد؟
- دیگه حالا دقیقا یادم نیست چی گفتند. من چون رفتم دنبال کارم. کار داشتم توی آشپزخانه. بله رفتم دنبال کار خودم.
* این دورانی که رئیس جمهور بودند، در رفت و آمدشان و یا خصوصیات اخلاقی شان هیچ تغییری حاصل نشد؟
- اصلا. نخیر. خوب سوالی بود. اتفاقا ایشان عجیبه مثلا این حرف شاید کم تر جایی گفته شده باشد که ایشان با همان بجا آوردن صله ارحام که خیلی اهمیت می داد، در همه طول زندگی مان همیشه به همان روال خانه خواهران شان سر می زدند؛ بدون تشریفات. با یه یه ماشین فقط می رفتند. همان طور معمولی. دم در هیچ کس نمی فهمید. به همین شکل قزوین رفتند صله ارحامشان. به فامیل ها در قزوین سر زدند هیچ کس نفهمید.
* مدل ماشین چی بود؟
- معمولی، ماشین معمولی. حالا دیگر من همراه ایشان یک دفعه رفته بودم همیشه که نبودم.
* چرا شما همراهشان نمی رفتید؟
ایشان از فرصت هایی که پیش می آمد، برنامه ریزی هایی می کردند. چون ارحام، می خواستند صله ارحام بجا بیاورند دیگر خواهران شان، دختر دایی، دختر خاله، پسر دایی، از این حرف هایی که اگر می خواستند با من هماهنگ کنند موفق نمی شدند.
* شما در دوران ریاست جمهوری با ایشان مسافرت نرفتید؟
- نخیر.
* ایشان بچه ها را نمی برد تفریح و گردش؟
- خیر. قبل از انقلاب چرا. ایشان معتقد بود باید بچه ها را ببرد گردش. ماها را هم ببرد. من خیلی اهل گردش نبودم وگرنه ایشان معتقد بودند و وقتی می دید من کوتاهی می کنم، خودش بچه ها را بر می داشت می برد.
* بعداز انقلاب به بچه ها رو پارک می برد؟
نه. دیگه اصلا بعد از انقلا ب ایشان وقت نداشت سرش را بخاراند. بعد از انقلا ب با قبل از انقلاب خیلی فرق داشت. ایشان آن موقع به نظرش می آمد باید تمام همتش را برای انقلاب بگذارد. یعنی واقعا این طوری کرد. که دیگر الآن انقلا ب شده و همه فداکاری می کنند ما هم یکی از آنها، و باید با تمام وجود برای انقلا ب باشیم. یادم است اوائل هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود یا بعد از پیروزی بودف خانم "اعظم طالقانی" به ایشان پیشنهاد داد و گفت: آقا، شما از بهترین افرادی هستید که در زندان با منافقین درگیر بودیدف بیاید در رابطه با منافقین یک جزوه ای منتشر کنید.
حالا اینجا می گویم خانم طالقانی این را گفت، بعدش که این جوری نبود؛ حالا باید اسم ایشان را اینجا بیاورم تا سوءاستفاده نشود که بگویند بله من از اول با اینها مخالف بودم. توی آخرین نطق قبل از دستوری که ایشان در مجلس کرد، حمایت کرد از آن.
آمد گفت که شما یک جزوه ای بدهید بیرون. شهید رجایی گفت: الآن وقت این حرف ها نیست. آنها باید خودشان خودشان را بشناسانند به مردم. یا شناخته می شوند. الآن وقت این است که کار کنیم. تمام هم و غم مان این باشد که برای این مردمی که خون دادند وهستی شان را گذاشتند، کار کنیم.
این بود که پرداخت به این مسئله. یعنی به نظرش آن کار، کار عبث می آمد.
* ایشان چند دست لباس داشت توی خانه؟
- در طول زندگی ایشان، زندگی مان تو این بیست سال، سه دست یا چهار دست لباس دوختند که توی نوع پوشیدن این کفش و لباس، مو را از ماست می کشید. بیرون می آمدند، چنان مقید بودند پیش لباس رسمی بپوشند. هی چوقت با لباس زیر توی خانه پیش میهمان نمی آمد. لباس هایی را که کهنه می شد یک درجه دو درجه کهنه می شد، بیرون نمی توانست استفاده کند، می گذاشت برای میهمانی که توی خانه می آمد لباس های رسمی بپوشد. کفش مثلا برای کوه می خواست برود، یه جفت کفش قبلی ها که کهنه شده بود وارفته بود پاره پوره ها را می گذاشت تخت می انداخت برای کوه. کفش نو را فقط برای محل کارش می گذاشت. این باعث شده بود که ایشان در حداقل لباس هزینه کند. این جوری بگم در طول سال حداقل هزینه را برای لباس می کرد یا پوشاک یا کفش هر چیزی.
* برای خانواده چطور؟
- برای ما سخت نمی گرفت. اما خب من هم آدمی بودم که راهی نمی رفتم که خیلی لازم باشد که سخت بگیرد. مثلا طوری بود که دیگر توی یک سیری افتاده بودیم که حالا من به آن شدت نبودم، اما در حد مهم ضرورت ها پیش می رفتم. نیازهای حالا سخت، البته حالا اذیت می کردیم ایشان را. ایشان هم خیلی واقعا بزرگواری می کرد. هنوز من به آن جا نرسیده بودم که از قید خارج بشوم. گاهی ایشان را می بردم بازار. یکی دو دفعه البته می گم زود همه اینها مدتش کوتاه بوده، برای لباس خریدن. سخت یک چیزی را انتخاب می کردم. روی آن سلیقه خاصی که داشتم، می بردم ایشان را می گرداندم تا لباس برای خودم و بچه ها بخریم. اوایل جوانی ام بود ایشان نمی گذاشت من تنها بروم خرید. همراهم برای خرید می آمد. این بود که یک دفعه ایشان را برای خرید از صبح تا ظهر من بردم گرداندم تا یک تیکه لباس برای خودم و برای بچه ها که قرار بود در یک عروسی شرکت بکنیم، بخرم. ایشان خیلی زیر فشار بود. حس می کردم اما به زبان نمی آورد. ظاهر را حفظ می کرد که حالا ما، می گذاشت به حساب جوانی من بالاخره اما خودش از این که این همه وقت صرف بشود سر خرید یک لباس، رنج ببرد. کاملا این را در رفتار و کردارش می دیدم اما بروز نمی داد خودم ولی شرمنده می شدم . اما باز دلم می خواست بالاخره آن چه که دلم می خواست بشود. یک روز یادم است یک همچین اذیتی کردم.
* چطوری بود؟
- همین دیگر. بردمش ایشان را می گم من جوان بودم بچه ها کوچک بودند.
* عمدا این کار را کردید؟
- نخیر، عمدا قصد اذیت نداشتم. خیلی بد سلیقه بودم و سخت هر چیزی را می پسندیدم.
* برای بچه ها ایشان لباس می خرید یا شما؟
- نخیر باید روی سلیقه من باشد. ایشان همراه من می آمد که می گم جوان بودم و نمی خواستم تنها بروم خرید. وگرنه بعد از چند سال، دیگر تنها می رفتم. اصلا خودش نظر نمی داد توی لباس بچه ها. می گم سخت گیری برای ما اصلا نداشت. در خورد و خوراک اصلا سخت گیری نداشت. بهترین برنج را می خرید، بهترین روغن را می خرید برای ما. بهترین مواد غذایی را می خرید. جعبه جعبه توی خانه میوه می آورد. سخت گیری ها همه همیشه روی خودش بود. مثلا ما را هر جا می برد، با تاکسی می برد یا با سواری، ولی خودش با اتوبوس یا پیاده می رفت. این جوری بود. صرفه جویی هایی خاص این جوری داشت.
* نسبت به پوشش بچه ها مثلا دخترها حساسیت داشت یا نه؟
- فقط می گفت بی بند و بار نباشند، پوش شان محفوظ باشد.
* دخترها چادری بودند؟
- به سن بلوغ رسیده بودند آن موقع. البته آن زمان تا دوم - سوم دبستان بچه ها را بی چادر می فرستادند حتی مذهبی ها؛ اما برای این که بچه ها بقیه بچه ها احساس حقارت نکنند، مدرسه رفاه که می رفتم یک نوع پوشش خاص من طراحی کردم. آنها هم طرح من را برای پوشش بچه ها پسندیدند. پوششی که طراحی کردم مثل مقنعه های الآن بود منتها با یک مدل خاصی که مثل کلاه بود که وصل بود به مقنعه می ریخت تا اینجای شانه بچه با روپوش وشلوار. تا 9 سالگی بچه ها این جوری پوشش داشتن، بعدش چادر بود.
* آخرین خواسته شما از آقای رجایی قبل از شهادتش چی بود؟ چه چیزی خواسته بودید، مثلا از او بخواهید که جایی بروید؟
- نخیر اصلا توی این مسائل چیز و بخر اینها نبودم. دیگر من از این خط در آمده بودم. می دانید سال 57 من اصلا خودم اعتقاد به این داشتم ...
* نه خب انسان ها یک خواسته هایی از همدیگر دارند!
- می گم خواسته های مادی این جوری نداشتم. من آن روزهای آخر یادمه که خواسته ام این بود.
* مثلا بخواهید از ایشان که در خانه بنشیند و یک ساعت با هم صحبت کنید؟
- چرا این را می خواستم. واقعا که با بچه ها حرف بزنه. گفتم توی صحبت هایم که این خواسته ام برآورده نشد؟ نخیر می گم. ایشان آن قدر وقت نداشت که ما با هم حرف بزنیم. من را ایشان یک روز دیدم. یک روز جمعه قرار بود یک جا که برنامه داشت برود. محافظین دم در منتظر ایشان بودند. ایشان آمده بود لباس عوض کند. توی خانه مشغول لباس پوشیدن شد که برود. گفتم: آقا رجایی - ده روز قبل از شهادتش بود – گفتم:
آقا رجایی، این وضع تروری که من می بینم و وضع و اوضاع، شما رو به این زودی به شهادت می رسونن. وصیت نامه قبلی شما هم که بدرد نمی خوره. دیگه شرایط عوض شده همه چی عوض شده. یک وصیت نامه جدیدی بنویس ...
ایشان چون عجله داشت باید می رفت به جلسه، یک ورقه کاغذ از آن دفترچه های ساده که افتاده بود من برداشتم گذاشتم جلوش. خودکار هم دادم. ایشان همین طور نشست هول هول این را نوشت تا یک قسمت رسید. گفتم:
آقا رجایی، راستی یادتون رفته حج رو بنویسین چون من ممکنه همزمان با شما یه وقت یه جای دیگه منم بمیرم، یه جور دیگه بشه دیگران خبر ندارن شما حج واجب دارین ...
اینه که دو تا امضا داره وصیت نامه اش. ایشان حجش را هم بعد نوشت. منظورم این است که این قدر کلی و خلاصه و فشرده وصیت نامه اش را نوشت. وقت ایشان این طور بود. همان اواخر، یک دفعه هم ازش خواستم و گفتم:
آقا رجایی، من در طول زندگی از شما چیزای مادی نخواستم، اما از شما می خوام بگین اون موقع که زیر شکنجه با خدا راز ونیاز می کردین چه احساسی داشتی؟
نگاه نگاه به من کرد. اینم نمی گفت. ایشان از شکنجه هایش اصلا حرف نمی زد. به زور از زبانش می کشیدم. نگاه نگاه به من کرد خندید. گفت:
مگه می شه همین چیز رو تعریف کرد؟
خواسته من این بود. دلم می خواست واقعا ببینم توی زندان با ایشان چه معامله ای کردند وایشان چه حالی داشت.
* کی می شد زیاد می خندید یا قهقهه می زد؟
هیچ وقت. همیشه لبخند داشت؛ اما شوخی می کرد. شوخ طبع بود. در حد همان که بگوید و رد بشود.
* شوخی هایش چی بود؟ چیزی را تعریف می کرد، یا مثلا با بچه ها بازی می کرد؟
- بله، توی کلاس شان هم از این شوخی ها داشتند. شوخی های خاص خودش بود. جدی بود. خودش نمی خندید. شوخی می کرد دیگران می خندیدند. خودش نمی خندید. مثلا یادم است خواهرم که از من بزرگ تر بود، و هنوز ازدواج نکرده بود می آمد خانه ما. آقای رجایی خیلی می گفت: خواهر خوبی داری به دلیل این که با وجودی که از تو بزرگ تره، هنوز ازدواج نکرده ولی نسبت به تو خیلی صمیمیه. بعد ایشان سعی کرد تمایل به اصطلاح احترام خاصی برای ایشان قایل باشد، بعد شوخی می کرد. ایشان می گفت "مهمان خانم" میهمان خانم اسمش راو گذاشته بود. با ایشان یک وقت ها مثلا شوخی های محبت آمیزی که توام با احترام بود که محبتش را احترامش را در لوای شوخی و صمیمیت نشان بدهد داشت. یا مثلا خواهری داشتم باز ایشان با او هم کمی شوخ طبعی داشت. با شوخی مثلا بعضی تیکه ها را جنبه آموزشی داشت می گفت که جنبه رضایت هم داشته باشد. اصلا این جوری بگم شوخی های ایشان همیشه در قالب یک آموزش ریخته می شد که با آن شوخی رضایت خودش را، احترام خودش را یا تذکر خودش را می رساند.
آهان این شوخی اش هم یادم آمد. شب دیر وقت بود که آمد خانه. ما خواب بودیم شب دیر خوابیده بودیم. من دراز کشیده بودم، خواب نبودم اما دراز کشیده بودم. بچه ها خواب بودند. صبح زود ایشان رفته بود. ساعت نمی دانم چند، اما این قدر می دانم که صبح زود رفته بود یک جلسه که برای دانش آموزان بود. برای قرآن گذاشته بودند مسابقه قرآن بود.
آن زمان ایشان رئیس جمهور بودند. توی آن جلسه از ایشان دعوت کرده بودند شرکت کند. آن شبی بود که ما رفته بودیم ان جا شب، آن جا مانده بودیم. آن جا یک اتاق کوچولویی بود، خیلی کوچولو. اتاق ساده ای بود که شهید رجایی خودش شب ها آن جا زندگی می کرد. یک تلویزیون بود، یک تخت. اصلا ایشان روی آن تخت و تشک نرم نمی خوابید. مدت ها بعد از دوران مسئولیت شان زمین می خوابیدند. می گفتند:
من باید یادم باشد من که رئیس جمهورهستم، در شبی که من راحت می خوابم، چه کسانی سرشان روی زمین است.
پتو هم نمی انداخت زیرش. می گفت: نباید یادم بره که از طرف چه کسانی رئیس جمهور شده ام.
فقط به زبان نمیگفت، عمل و حرفش همین بود. این بود که ایشان زمین می خوابد تا یادش نرود که رئیس جمهور است؛ در موقعی که ایشان رئیس جمهورهستند و حکومت می کنند، کسانی که سرشان روی زمین است.
بله خلا صه حالا بد نیست بگم که آن جا مبل هایی در اتاق بود که کهنه و چرک و کثیف بودند. با اصرار ما سرش را روی متکاهای آن مبل می گذاشت و می خوابید. اصلا آن جا لوازم خواب و بالش نبود. ما هم سرمان را روی همان مبل ها می گذاشتیم.
* صبح می خواست برود بیرون، موقع خداحافظی با بچه هایش روبوسی می کرد یا نه؟
- نه، آن طور کارها را نداشت، اما خداحافظی می کرد از بچه ها.
* آخرین بار کی ایشان را دیدید؟
- آخرین بار روزی بود که ما توی همان ساختمان نخست وزیری بودیم. صحبانه را آمد با ما خورد. آن وقت ده روز بود که رفته بودیم ریاست جمهوری، آن هم با دستور حضرت امام که ده روز قبل ایشان زنگ زده بودند که من امروز پیش امام بودم، امام فرمودند که خانواده ات را بیاور پیش خودت خیلی هم سختش بود. بعد گفت که حالا شما بساط تان را جمع کنید و بیایید بالا. خب من هم فکر کردم گفتم حالا بساط مان را که جمع نمی کنیم، چون منتظر بودیم که ایشان گفتند: دیگر امام گفت بروم، می روم. حالا بین خانه و این جا رفت و آمد می کنیم؛ چون امام فرموده اند. شب می مانیم اما نه به صورتی که اثاث بیاوریم و اینها.
به صورت میهمان رفته بودیم آنجا که تا ببینیم حالا تکلیف مان مثلا چه می شود. آن شب هم اتفاقا ایشان زنگ زد. دوباره زنگ زد گفت: فلانی من به اینها گفته ام اینها روزی یک وعده به من میوه بدهند، حالا شب شما می آید اینجا، میوه اگر خوردید که خودتان می دانید، اگر حالا هر چه در خانه میوه دارید با خودتان بیاورید برای مصرف خودتان. ما هم خربزه داشتیم که با خودمان بردیم. اتفاقا فردا هم برای مان میهمان آمد. برای همان افرادی که از اقوام مان بودند و می خواستند ایشان را ببینند، با همان خربزه پذیرایی کردیم.
* در مورد شوخی شان داشتید می گفتید:
- آها شوخی بله؛ ایشان از آن مراسم برگشتند خانه. گفت: بچه ها شما خوابیدید؟ من رفتم یک جلسه ای مثلا بازدید کردم، مثلا دیدم.
حالا من کلام شان را یادم نیست. خواب آلود بودم نفهمیدم. اینها را دیدم.
شما هنوز خوابید؟ پاشید پاشید ...
همیشه با بچه ها شوخی می کرد. این جوری بود که وقتی می آمد مثلا بچه ها را برای نماز بیدار کند، آنها را ماساژ می داد و بیدار می کرد. دخترها را که به سن نماز رسیده بودند به پشت شان می زد. مثلا بوس شان می کرد. می رفت بیرون بوس نمی کرد، اما این جاها بوس شان می کرد، نازشان می کرد، بعد زیر بغل شان را می گرفت و شوخی شوخی و دخترم چنین و چنان، می برد تا دم دستشویی؛ آن جا وضوی شان را بگیرند و بیاییند نمازشان را بخوانند. یا یک وقت ها که بچه ها لباس می پوشیدند، شهید رجایی می خواست تذکربدهد که موهای شان را درست کنند، بسته به کودکی برای این که بگوید مثلا این مدل ها خوب نیست، مثلا با شوخی نسبتی می داد به بچه ها که این لباس یا مثلا مویت را آن جوری ساختی، مثلا با شوخی می خواست مثلا بگوید زشت است که آن جوری ساختی .... حالا در حد خودشان.
* آخرین روز رو می گفتین؟
- بله آن وقت ما بیدار شدیم صبحانه را آماده کردیم ایشان آمد نشستیم با شوخی و خنده صبحانه خوردیم. در همان اتاق که داخل مثلا کاخ نخست وزیری بود، یک آشپزخانه کوچولو داشت.
* صبحانه چی بود، کره مربا بود یا نه؟
- نه در همین حد بود چون بیشتر از این حد، اصلا ایشان بعضی وقت ها می گفت حالا کره برای چیه؟ ما مصر بودیم کره هم حتما باشد سر سفره مان. حالا این را قبل از زندگی عادی مان می گفت. دیگر آن اواخر می گفت چرا باید حتما کره باشد؟ حالا بود و نبود باید یک سان باشد. یعنی مقید نکنیم که اگر نبود، بهمان سخت بگذرد. این جوری حالا نمی گفت که هیچی نباشد. ولی آن روز هم بله نان پنیر و چایی شیرین بود و حالا شاید کره هم بود و خوردیم. دیگر ایشان رفتند دنبال کارشان و من هم بعد از ظهر بود که آمدم خانه لباس احرام می دوختم برای چیز ، من اینجا بد نیست خدمت تان بگویم که شهید درخشان - که در انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید - و همسرشان اسم نویسی کرده بود برای مکه که ایشان وقتی شهید شدند، همسرشان به من پیشنهاد کرد که فلانی دوست دارم باهم برویم مکه، تو بیا جای شهید درخشان برویم مکه. من هم که واجب الحج بودم و خیلی مقید؛ هر وقت هم می رفتم این ور و اون ور، به شهید رجایی سفارش می کردم - حالا شوخی ها که می گویم. این جا باز بد نیست بگویم که از این شوخی ها می کرد. من می خواستم بروم اهواز. آن سال اهواز موشک باران بود. برای این که برویم به اهواز، یک خورده مایه دلگرمی باشیم. از من دعوت کرده بودند داشتم می رفتم. بعد به شهید رجایی وصیت کردم حالا که من دارم می روم اهواز و مکه هم بر من واجب شده ولی نرفتم، سفارش کردم که هیچ کس بهتر از شما نمی تواند برای من این عمل را انجام بدهد، لطف کنید بروید. بعد شوخی کرد و گفت:
حالا تو برو بمیر من یه فکری می کنم.
مثلا شوخی هایش این مدل ها بود.
بله دیگه آمدیم خانه. من آمدم لباس احرام می دوختم. آن وقت با شهید رجایی هم تماس گرفته بودم که خانم شهید درخشان چنین پیشنهادی به من می کند و من را می خواهد ببرد مکه، نظرتون چیه؟ گفت:
اشکالی نداره چون مسئله پارتی بازی رابطه بازی و این چیزها نیست بلکه اهداست، می توانی بروی.
ما هم دیگر جور شده بود یعنی اصلا آماده بود دیگر. فقط فیش حج را به اسم من کردند من هم آمده بودم لباس احرام می دوختم.
سر چرخ خیاطی بودم که صدای شدید انفجار را شنیدم. پسرم زنگ زد و گفت بله چنین اتفاقی برای شهید رجایی افتاده. من هم حدس می زدم.
* محل انفجار تا محل زندگی تان چقدر بود؟
- محل نخست وزیری را تا خانه ما در خیابان ایران در نظر بگیرید. آن روز آمده بودم خانه خودمان. آن شب نخست وزیری بودیم، صبحانه را با هم خوردیم، ما بعد از ظهرش آمدیم خانه خودمان که من مشغول دوختن احرام بودم که این انفجار رخ داد. چون قرار بود مجددا شب برگردیم آن جا، پسرم با گریه زنگ زد و گفت:
- مامان دیگه نیاین نخست وزیری ...
که مامان نیاید مثلا بابام این جوری شده جلوی نخست وزیری بمب منفجر شده. یک ساعت بعد هم زنگ زد و با گریه گفت:
- مامان ... بابا رفت ...
با خیلی ناراحتی و اینها. خب آن جا بود، یعنی جلوی چشمش آن ساختمان و اتاق پدرش می سوخت. پسرم آن صحنه ها را می دید.
* خیلی متشکر از این که تحمل کردید و با وجود سختی یادآوری خاطرات آن روزها، به سوالات ما پاسخ دادید.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٦/۸ - حمید داودآبادی

گفت وگو از: حمید داودآبادی
بخش اول
* خانم رجایی، ما بیشتر میخواهیم صحبتهایی را برایمان نقل کنید که تا بهحال جایی تعریف نکردهاید. من بعضی ازسوالها را میپرسم و شما اگرممکن است پیرامون همین سوالات مطالبی را که احساس میکنید گفتنی است و تا بهحال جایی نگفتهاید، برایمان نقل کنید.
* سوال اول من این است که شما چطور با آقای رجایی آشنا شدید؟
- بسماللهالرحمنالرحیم. اول بگویم که شهید رجایی برادر زن عموی من هستند و ارتباط خانوادگی به صورت دور تقریبا داشتیم. من 9سالم بود آن موقع ما در«گذرقلی» سکونت داشتیم.
* همین تهران دیگر؟
- بله تهران، درگذرقلی «محله معیر». خانواده عموی من ساکن قزوین بودند که آمده بودند تهران مقیم بشوند. دنبال مسکن بودند و تا شغلشان جا بیفتد، حدود یک سال منزل ما نشستند که در این یک سال، شهید رجایی و مادرشان آنجا رفت وآمد داشتند. من شهید رجایی را آنجا در سن 9 سالگیام دیدم که ایشان به نظرم 19 سالشان بود، چون 10 سال اختلاف سنی داشتیم. ایشان لباس نیرویهوایی تنشان بود که میآمدند آنجا و میرفتند. من بچه بودم وعروسک بازی میکردم که لباس ایشان توجه من را جلب میکرد. از لباس ایشان فهمیدم که ایشان میآید اینجا و میرود، حتی خیلی نمیدانستم ایشان با زن عمویم چه نسبتی دارند، بعدا متوجه شدم. مثلا حرف میزدند و اینها، میفهمیدم. معمولا قدیمیها روی این مسائل توجه داشتند که ببینند مثلا دختر چه هنری دارد و چه کاری از او ساخته است. من همینطور که عروسکبازی میکردم، مادرشان بالای سر من میایستادند و نگاه میکردند و مرا تشویق میکردند. مرا که من آن موقعها روحیهای داشتم که همیشه دلم میخواست یک چیز نابود را بود کنم. اینطور بود که میرفتم و از آشنایانی که تازه عروس بودند، میخواستم که بقچهشان را باز کنند. این خورده پارچههای لباسشان را میدیدم و بعد میگفتم اینها را به من بدهید من میخواهم با اینها برای عروسکم لباس بدوزم. عروسکش را هم خودم میساختم. پارچهها را میآوردم به هم میدوختم و مثلا روی فکر خودم از آنها مدل در میآوردم. مادر ایشان اینها را نگاه میکرد و مرا تشویق میکرد. کار من را دوست داشت و همینجوری دنبال میکردند.
سنم به چهارده سالگی رسیده بود. چون آن زمان مدارس، مدارس سالمی نبودند و فرهنگ خانوادههای مذهبی مثل ما نسبت به مسائل اخلاقی تعصب داشتند، پدرم میگفت اگر مدرسه بروی فاسد میشوی و چون خیلی علاقهمند به کارهای هنری و خیاطی بود، این بود که میگفت برو دنبال کارهنری و من را گذاشت خیاطی.
* درچه مقطعی درس میخواندید؟
- ششم ابتدایی من خواندم، ولی کتاب میخرید برایمان و مطالعه میکردیم. من یادم است آن موقع اولین دفعه، یعنی اوایلی که مجلات «مکتب اسلام» و«مکتب تشیع» منتشر شد، پدرم اینها را میگرفتند و به خانه میآوردند. خودشان اینها را مطالعه میکردند و به ما هم میگفتند مطالعه کنید. پدرم اهل مطالعه بود. احادیث و روایات را خیلی مقید بود و میخواند. ما را هم تشویق میکردند به مطالعه. البته من همزمان با آنها، دیگر مجلهها را هم میخواندم. مثلا مجله «بانوان». اما آن را از پدرم پنهان میکردم.
* رادیو هم گوش میکردید؟
- نخیراجازه نمیداد رادیو گوش کنیم و یا موسیقی گوشکنیم.
* مجله بانوان را خودتان میخریدید یا از کسی میگرفتید؟
- نخیر، برادرم میخرید. حالا خوب شد فرمودید، برادری داشتم که سه سال ازمن بزرگتر بود. او دوست داشت از این کارها بکند. رادیو میخرید و یواشکی دور از چشم پدرم گوش میکرد. مجله هم همینطور، مجله بانوان برای من میخرید که بخوانم.
* برادرتان الآن هست؟
- بله، الآن مذهبی شدید است، از آن مذهبیهای سفت و سخت.
* چکار میکند و یا چه مسئولیتی دارد؟
- نه، الآن طفلک گرفتار بیماری افسردگی شده. زندگی او داستانی دارد. مدتی افتاد توی خط مطالعه و روحیه مذهبی؛ بعد از یک جریان کوتاهی، در بحران جوانی که سنش هم کم بود، افتاد توی جریان مطالعه روی نهجالبلاغه و اشعار مذهبی و مطالعه آثار نویسندگان بزرگ. مثل اینکه سن و سالش کشش نداشت، نمیدانم چه جوری بود، فشارهای روحی بهش عارض شد و در سن 19 سالگی یک سال رفت توی اتاق و در را به روی خودش بست. اتاق جداگانه داشت. در را بست و نشست به مطالعه که آن هم داستانی دارد. اصلا نمیدانم لازم هست اینها را اینجا بگویم یا نه؟
بهتر است به موضوع خودم برگردم.
* شغل پدرتان چه بود؟
- پدرم قماش فروش بود، طاقه فروش بودند.
* مغازه داشتند؟
- بله. به نظرم توی سه راه امیریه بودند که طاقه میفروختند. یعنی قماش فروش متری نبود که بزاز باشند یا کلی فروش هم نبودند. طاقه فروشی می گفتند آن موقع. پدرم درسن شصت سالگی ورشکست شد.
* فامیلی پدرتان چه بود؟
- «سویری» هستیم اما توی بازارمعروف به «محمدزاده» بودند.
* اسم کامل پدرتان چه بود؟
- صادق، محمدصادق.
* محمد صادق سویری؟
- بله به محمدصادق معروفند توی شناسنامه.
* اسم شناسنامهای شما چیست؟
- عاتقه، عاتقه با عین وت دونقطه.
* همان هست وعوض نکردید؟
- نخیر، این اسم مثل اینکه نام دختر امام حسین (ع) بوده است. البته این اسم برای همه خیلی ناآشناست.
* ازبرادرتان میگفتید که رادیو میآورد خانه.
- بله حالا چونکه شما سوال فرمودید، بله کلیتش این است که برادرم در دوران بحران سنی بود و گرایش به مسائل اینجوری داشت که رادیو گوش کند، موسیقی گوش کند. ورزش هم میکرد. همه کارهای دوران بحران. منتها به این صورت بود. خب میآورد خودش بخواند، من هم میرفتم و یواشکی برمیداشتم. اینجوری بود.
* پس یواشکی برمیداشتید؟
- بله این طوری بود، یواشکی برمیداشتم یا رادیویش را یواشکی گوش میکردم. پدرم اگر میفهمید خیلی تنبیهمان میکرد. خودم هم احساس گناه میکردم. مثلا میرفتم رادیو گوش میکردم، همینطور که دوست داشتم و گوش میکردم، احساس گناه هم میکردم، بعد که تموم میشد میگفتم خدایا معذرت میخوام گناه کردم، توبه میکردم و باز دوباره ... این حالات را هم توی سن جوانی داشتم .
* موسیقیهایش را هم گوش میکردید؟
- بله موسیقی گوش میکردم.
* آن موقع چه ترانههایی را گوش میدادید؟
- مرضیه را گوش میکردم، خیلی ازصدایش خوشم میآمد. اما خوشبختانه این دوره خیلی کوتاه بود چون همانطور که گفتم، همیشه احساس گناه از جوانی و کودکی در من بود. مثلا نمازم که قضا میشد، خیلی احساس گناه میکردم. صبح، پدرم خیلی مقید بود، اصلا نمیگذاشت نماز صبح ما قضا شود، یعنی تا پا نمیشدیم ول نمیکرد، کوتاه نمیآمد.
* چندتا برادروخواهربودید؟
- ما چهارتا خواهریم و پنج برادر.
* شما چندمین فرزند هستید؟
- حالا خیلی طول میکشد تا بگویم، چون رویش فکر نکرده بودم. فرزند آخر بودم. خیلی طول میکشد اگر بخواهم همه را بگویم بگذارید آخر مصاحبه میگویم.
* باشد بگذاریم آخر مصاحبه و برویم سر صحبتهای قبلیتان.
- بله داشتم میگفتم، هر وقت نمازم قضا میشد یا موهایم بیرون میرفت - ببخشید این جا جسارت میشود- موهایم بیرون میماند یا اتفاقی میافتاد، حتی در سن کودکی که خیلی کمتر از 9سال بودم، احساس میکردم که هر وقت رگبار و رعد و برق میزد و طوفان و اینها میشد، میگفتم وای این گناههای من است که باعث شده این جوری بشود. یک همچین روحیهای از کودکی داشتم. یا وقتی غفلت میکردم و موهایم کمی بیرون میماند، احساس گناه میکردم، توبه میکردم. به هرحال چنین حالاتی در دوران کودکی داشتم و این هم به جایی کشید که دیگر خودم احساس گناه کردم تا آن جایی که حتی وقتی ازدواج کردیم، شهید رجایی میخواست برای خانهمان رادیو بخرد، نگذاشتم، گفتم من هنوز به آنجا نرسیدهام که خودم را خیلی کنترل کنم و نگه دارم، ولی دلم میخواهد که موسیقی گوش نکنم، این است که شما رادیو نگیرید تا اینکه من یک خورده روی خودم کارکنم. شهید رجایی رادیو را برای اخبار میخواست بگیرد.
* حالا برویم توی دوران 14 - 15سالگی.
- خیلی ممنون که تذکر دادید. بله، چهارده سالگی رفتم خیاطی. شش ماه دوره خیاطی دیدم و گواهی گرفتم. بعد از آن باز پدرم گفت کارهنریات را ادامه بده، که رفتم «سینگل دوزی». یعنی پدرم خیلی به کارهنری برای دخترها اصرار داشت. علاقهمند بود. آموزش سینگل دوزی دو تا توی بازار بود. البته از طرف]سفارت کشور [شوروی در اینجا شعبه داشتند که یکی خیابان سعدی بود و یکی هم در بازار که من رفتم آن دورهها رادیدم و باز گواهی گرفتم.
* تنهایی به کلاسها میرفتید یا کسی همراهتان بود؟
- نخیر، دختر همسایهای داشتیم که پدرش روحانی بود به نام «آشتیانی». دوستان خوبی داشتم. هیچ وقت با هرکسی دوست نمیشدم. دختر متدینی بود. با او رفیق شده بودم و میرفتم سینگل دوزی. دوره آن یک ماه بیشتر نبود. آن موقع 17 سال داشتم.
* آیا آقای رجایی به همراه خانوادهشان به خانه شما میآمدند؟
- در این زمانی که گفتم، نه دیگر. عرض کردم که یک سال بود که با ما رفت و آمد خانوادگی داشتند ولی دیگر رفت و آمد نداشتند. اما دورادور با مادرشان در رفت و آمد و تماس بودیم. البته گاهی میهمانیهای خانوادگی بود که همدیگر را میدیدیم و آن هم خیلی کم بود.
* اولین بار که احساس خاصی با دیدن مرحوم رجایی در شما پیدا شد کی بود؟
- وقتی خانوادهشان خواستگاری کردند، مادر شهید رجایی خیلی برایش مهم بود که من دارای چه روحیهای هستم. بد نیست اینجا خدمت تان بگویم که شهید رجایی قبل از خواستگاری از من، قرار بود با دخترداییاش ازدواج کند و به اصطلاح شیرینی هم خورده بودند.
حالا نمیدانم این حرفها برای شما ارزشی دارد یا نه؟
به نظر میآید اینجا شاید باز دست خدا توی کار بوده وگرنه آن دختر خصوصیات خیلی خوب و خانه داری داشت، با ما هم بسیار برخورد خوب داشت.
* ایشان الآن هستند؟
- بله هستند، متین و خوب. ولی یک چیز جزئی باعث شده بود شهید رجایی بگوید نمیخواهم، فقط در همین حد که بگوید نمیخواهم. اما خب به هرحال مثل اینکه سرنوشت اینطور بوده. شهید رجایی به مسائل اخلاقی خیلی بها میداد و برایش مهم بود. این بود که بعضی از آنهایی که مرا دیده بودند و گفته بودند مثلا فرض کنید توی مجالس خانمها نشسته بودم، کم حرف میزدم، اینها گزارش شده بود به شهید رجایی که این آدم مغرور و متکبری است. به خاطر آن کم حرفی من. ایشان تنها گفت من امتحانش میکنم، دعوت میکنم اینجا، اگرآمد معلوم میشود که آدم متکبری نیست.
* یعنی شما برای خواستگاری بروید خانه آنها؟
- نخیر قبلا خانوادهشان خواستگاری کرده بودند اما شهید رجایی خودش خانه ما نیامده بود.
* لطفا اولین باری را که مادر یا پدرشان آمدند برای خواستگاری تعریف کنید.
- بله صحبت شد مثل اینکه چون من را دیده بودند، مادرشان صحبت را با خانواده کرده بودند.
* چه سالی بود؟
- سال 1340
* بعد مادرتان چگونه به شما گفت؟
- باید بگویم که این مسئله چون همزمان شده بود با آمدن یک خواستگار دیگر، همیشه توی ذهنم همزمان می آید. خانوادهای آمده بودند و صحبت کرده بودند که مرد جواهر فروش بود. خانوادهشان رفته بودند کربلا و منتظر بودند که آنها بیایند. آمدند خواستگاری تا جریان را دنبال کنند؛ درهمین حین اینها هم آمده بودند که مادرم هردو را مطرح کرد و گفت اینها هم آمدهاند که تو دیدی، فعلا حرفها را زدند، آن طرف هم اینها آمدند.
خب سابق براین در خانوادههای مذهبی متعصب اینطور نبود که حالا مستقیم به دختر همه چیز را بگویند. در لفافه می گفتند. در یک حالتی که درعین حال رضایت دختر را میگرفتند. اما آنطور نبود که خیلی مسئله را باز کنند. ولی به هرحال پدر و مادرم هر دو معتقد بودند نظر خود من باید شرط باشد که گفتند و شهید رجایی را مطرح کردند. خب من احساس میکردم که درمجموع صحبتهایی که میگویند، به شهید رجایی تمایل دارند و خود من هم همینطور. ولی آزادی عمل میدادند، یعنی خودشان هم بینابین بودند و میخواستند نظرشان را تحمیل نکنند. حالا من توی ذهن خودم چیزی را که میپردازم این بود که اینطرف، اینها اینجوری هستند و شهید رجایی آنطرف هیچی نداشت و اینها جواهر فروش بودند، معنویت شهید رجایی برایم یک طرف بود. خب از نظر تحصیلات هم دربارهاش چیزهایی شنیده بودم.
* چه چیزهایی شنیده بودید؟
- اخلاقش، رفتارش، معنویتش، البته کم و بیش در حد همان سن و سال خودم.
* شما چند سال تان بود؟
- آنموقع 18 سا لم بود و توی آن سن و سال، به علم و معنویات خیلی بها میدادم واصلا خودم هم دنبال این تحصیلات علم بودم. آنموقع فقط «مدرسه امامیه» بود. بعد از یکی دوسال ترک تحصیل، دنبال راه چاره بودم که یک جایی پیدا کنم که پدرم قبول کند که بروم درس بخوانم. این بود تحصیلات برایم خیلی مهم بود. آنموقع من دنبال مدرک نبودم، دوست داشتم چیزی یاد بگیرم، این بود که وقتی کتابهای بچهها را که به دبیرستان میرفتند میدیدم، کتابهای اینها را یواشکی برمیداشتم و درکنار همان چیزهایی که گفتم مکتب اسلام و تشیع، میخواندم. چون خوش شان نمیآمد که من کتابها و کیفشان را بهم بزنم، من هم آرام میرفتم و کتابهایشان را همانطور که چیده بودند، نشان میگذاشتم که ببینم چطوری چیدهاند که وقتی برداشتم و خواندم، همانطور بگذارم سر جایش که مبادا اینها از من ناراحت شوند و درخانه حرف در بیاید. شاید هم تا این اندازه را هیچی نمیگفتند، اما این روحیه و حالت پیش آمده بود برایم که کتابهای اینها را درست بگذارم سر جایش. حسرت و آرزوی درس خواندن و چیز فهمیدن داشتم. این بود که یکی از دلایلم علاوه بر معنویت، این بود که شهید رجایی معلومات دارد و من میتوانم از معلوماتشان بهره بگیرم. این بود که اصلا دیگر روی آنطرف را خط کشیده بودم. اولین دیدارمان هم این بود که ما را دعوت کردند منزلشان خانهای صد متری بود که کاملا ساخته نشده بود.
* کدام ناحیه تهران بود؟
- نارمک خیابان سمنگان نزدیک به «مسجد جامع نارمک» که چهار طرف خانه خالی بود و بیابان و الآن هست.
* هنوز آن خانه هست یا نه؟
- البته آنجا تغییراتی پیدا کرده، من جدیدا اطلاع ندارم.
ما رفتیم آنجا. بله ایشان آنجا که دعوت کردند، ساختمانی بود که دیوارش و آجرهایش همینطوری روکار نشده بود و دو تا اتاق داشت که یکیاش را تازه ساخته بودند و هنوز نقاشی نکرده بودند - که بعدها خود شهید رجایی با دست خودش آن را نقاشی کرد - ما رفتیم طبقه پایین و صاحبخانهای که آنجا را به شهید رجایی فروخته بود، بالا بود و هنوز نرفته بود. شهید رجایی ما را به آن اطاق برد که یک زیلو کف آن پهن بود.
* خانه مال ایشان بود یا مال پدرو مادرشان؟
- نخیر پدرکه نداشتند، ایشان 4 سالش بوده پدرشان از دنیا رفته بود مادرشان را هم پسربزرگ شان اداره میکرد.
* آقای رجایی چند تا خواهر و برادر داشتند؟
- 4 تا خواهرو دو برادر.
* شما با چه کسانی به خانه آنها رفتید؟
- من با مادرم و خواهرم.
* پدرتان نیامد؟
- نخیر. من و مادرم و یکی از خواهرانم. بعد ایشان آنجا یک میز فلزی مدل ارج داشت 6 تا صندلی ارج، یک زیلوی پنبهای از آن پنبهای های قدیمی، نمیدانم دیدهاید که نخهای پنبهای زیرش بود. زیلو فقط وسط اتاق بود و یک چراغ خوراکپزی والور زیر میز بود. یک تخت فنری یک نفره، تعدادی هم کتاب که روی طاقچه چیده بودند و یک رادیو که گفت همه مال من و هستی من اینهاست، این زیلو را هم که میبینید مال این صاحبخانه است که اینجا را از او خریدهام. آنجا راهم 13هزارتومان خریده بود و75 تا یک تومانی قسط میداد و درهمان زمان در «مدرسه کمال» مشغول کار بودند.
* مدرسه کمال کجای تهران بود؟
- در همان نارمک بود. بله نزدیک منزل مان بود و زیرنظر آقای سحا بی بود.
* آقای «یدالله سحابی»؟
- بله یدالله پدر، آقای عزتالله پسرشان آنجا کار میکرد. بعد دیگر آنجا با همان حقوق مدتی زندگی کردیم. دقیقا تاریخهایش را یادم نیست. چون شهید رجایی بهخاطر اینکه فکرمیکردند حقوق دولت است و دولت اشکال شرعی دارد، قبلش در آموزش و پرورش رسمی نشده بود و وارد نشده بود. بعدا از بعضی مراجع سوال میکنند میبینند اشکالی ندارد، و ایشان وارد آموزش و پرورش میشوند.
* داشتید اولین دعوت آقای رجایی را میگفتید.
- بله آنجا بعد نشستیم و شهید رجایی سوالاتی را از من کردند.
* در حضور مادرتان یا تنها؟
- نخیر خودمان نشستیم حرفهایمان را زدیم. ایشان به خانواده من گفتند شما یک دقیقه بیرون تشریف ببرید و من از ایشان سوالاتی دارم. آنها رفتند بیرون و ایشان یک صیغه چند دقیقهای خواندند، به من هم یاد دادند تو بگو قبلت. همان آداب صیغه را گفتند که حالا محرم بشویم که میخواهیم حرف بزنیم که مثل اینکه نیم ساعتی مثلا صیغه نیم ساعته.
* با نظرمادرتان صیغه را خواندید؟
- نخیر. آنجا صیغه نیم ساعته خواندند که محرم بشویم و بتوانیم حرف بزنیم.
* پدرتان که نبودند رضایت بدهند؟
- بله خب دیگر. حالا من به نظرم میآید که هنوز این مسئله را شاید ایشان نمیدانستند، اما مقید بودند به اینکه همان چند دقیقه که در اتاق نشستهایم همان مدت هم محرم باشیم. بله پیداست که نمیدانستند، من هم نمیدانستم بله.
* ایشان چه صحبتهایی کردند؟
- اول خودشان را صادقانه معرفی کردند از نظر وضع جسمی، از نظر اخلاقی و روحی مشخصات خودشان را برای من گفتند. من هم متقابلا صداقتی را که در ایشان دیدم، حرفهایم را گفتم و دیگر مسئله حل شد و دیگر بعدا رفتیم و آنها آمدند.
* شما آن لحظه که با ایشان تنها شدید، بهعنوان اینکه باهمدیگر محرم شدهاید، چه احساسی نسبت به ایشان داشتید؟
- معمولا احساس خاصی اولش به آدم دست نمیدهد.
* احساس یک دختر معمولی مثلا به یک خواستگار را داشتید، یا اینکه مثلا احساس علاقه و دوست داشتن داشتید؟
- خوب نمیتوانم بگویم که ...
* آن لحظه از ایشان خوش تان آمد یا نه؟
- ازصداقتش.
* همین را میخواهم بگویم.
- یعنی اینکه میبینید من همیشه روی این صداقت تاکید دارم، چون از اول طالب صداقت بودم. آنچه که من را در آن وضع قرار داد، اصلا قیافه ایشان را خیلی نگاه نکردم. اصلا قیافه برایم خیلی مطرح نبود حتی توی زند گی.
* ایشان چی مدنظرشان بود؟
- ببینید، ما اختلاف سنیمان ده سال بود. با خودم کلنجار رفتم که این 10 سال را که توی ذهن من همیشه این بود که مرد قیافهاش مهم نیست، شخصیتش مهم است. توی همان سن این بود که اصلا به قیافه فکر نمیکردم و نگاه هم اصلا نکردم. اما خب تحت تاثیر صداقتشان قرار گرفتم که ایشان صادقانه اخلاقش و رفتارش را، حتی دندانهایش را برای من تشریح کرد که من وضع جسمیام اینجوری است. از من هم پرسید، و من هم میگویم که تحت تاثیر صداقت ایشان واقعیت را برایشان گفتم.
* ایشان چه چیزی را ملاک قرار داده بودند، چی به شما گفت مثلا گفت شیفته چه چیز شما شده؟
- آن ساعت چیزی نگفتند. نخیر آن ساعت چیزی نگفتند به من، اصلا بعدها هم چیزی نگفتند که توی ذهنشا ن چی ساختند، نمیدانم.
* بعد آنجا صحبت کردید و شما قبول کردید؟
- به خانهمان که برگشتیم، از من جواب خواستند. نمیشد که بگوییم این صحبت ابتدایی بود. بعد آنها ادامه دادند، حتی با اینکه فامیل بودیم، به این اکتفا نکردند و از همسایهها درباره من تحقیق کرده بودند که این چهجوری راه می رود، چهطوری راه میآید، چهطوری حجاب دارد؟
* شما آنموقع با همان چادر بودید، مثلا پوشیه نمیزدید؟
- نخیر، چادرمعمولی. اما مقید بودم. از رفتن با چادر و دمپایی توی کوچه بدم میآمد. چادر غیر مشکی را سبک مید انستم.
* خب قبول کردید، بعد برنامه عقد وعروسی چی شد؟
- دیگر آمدند خواستگاری رسمی کردند و حرفهایشان را با پدرم و مادرم زدند و نشست داشتند. همان روال عادی.
* مهریه چقدربود؟
- هشت هزار تومان آنموقع.
* شیربها و این چیزها هم بود؟
- این نکته را که فرمودید، بد نیست بگویم که نخیر، شیربها رسم نبود. یعنی ما رسممان نیست. اینجا جالبه که شهید رجایی بعدها به من میگفت که روی این مسائل پولی نظر بلندی داشت. با همه اینکه توی زندگی به خودش خیلی سخت میگرفت، راه قناعت داشت، خیلی سخی بود. حتی در بخشش هم اصلا روی پول اصلا بدش می آمد حرف بزند. این بود که بعدها به من گفت اگر هر مقداری پیشنهاد کرده بودید، من کم نمیکردم.
* حالا شما فکر نمیکنید که این به خاطر علاقهشان به شما بوده؟
- نخیر، نخیر به خاطر همین روحیه بود که مادیات برایش مطرح نبود. روحیهای داشتند که نمیخواستند زن روی پول معامله بشود. حالا نه اینکه پول برایشان مهم نباشد، که شخصیت زن نباید با پول معامله بشود. روی زن چونه زده بشود، کم و زیاد بشود، نسبت به این کرامت انسانی خیلی دیدگاه خاصی داشتند.
* چه زمانی عقد رسمی ازدواج و عروسی داشتید؟
- همان سال. ماه رمضان یک شب مثل اینکه قبل از عید فطر بود که چون میخواستند وارد ماه شوال نشده عقد صورت بگیرد، توی ماه رمضان عقد صورت گرفت که یک جشن مختصری بود.
* شخص خاصی عقد تان کرد؟
- عموی من روحانی هستند، عقدهای آشنایان را معمولا ایشان میآیند. اما کی بود، نمی دانم.
* مراسم عقد در خانه شما انجام شد؟
- بله چون عقد خصوصی بود، توی خانه بود.
* از اشخاصی که توی مراسم عروسیتان بودند چه کسانی در خاطرتان هست؟
- چون این عقد خصوصی بود، کسی نبود اما در جشن چرا، آقای سحابی اینها عکس دارند.
* چه مدت بعد از عقد جشن گرفتید؟
- حدودا 6 ماه طول کشید.
* مراسم جشن کجا بود؟
- بد نیست راجع به جشن خدمتتان بگویم که هردوی ما مخالف بودیم که جشن بگیریم. شهید رجایی هم میخواست این هزینه جشن نباشد، هم این جشنها را به این سبک سنتی قبول نداشت. خود من هم از دید دیگری قبول نداشتم.
* شما چه سبکی قبول داشتید؟
- ما میگفتیم، اصل زندگی و توافق و تفاهم است که ما باید توی زندگی با هم رفیق بشویم و همدیگر را درک کنیم. اینها را بازی میدانستیم. به نظر خود من هم یک بازی میآمد که یعنی چی مثلا این کارها را میکنند؟ درعین حال بین دو راهی بودم. حالا مثلا این نبود که قاطع به این مسئله رسیده باشم. توی ذهنم این چیزها میآمد ولی بدم هم نمیآمد. مثلا درعین حالی که میگفتم یعنی چه این چیزها، دوستم داشتم که طبق رسم و رسومات و آداب عمل بشود. ولی همهاش توی ذهنم سوال بود به راستی ما این کارها را میکنیم که چی بشود؟ که چه کار بکنیم؟ مثلا چی به دست بیاوریم؟ مثلا آن موقع معمول بود عروس را با ماشین میبردند و بوق میزدند. شهید رجایی شدیدا مخالف بود و نگذاشت. یک عده جوانها هم بحثشان گرفته بود که چرا نمیگذارند، چرا چنین، چرا چنان.
* کجا مراسم گرفتین؟
- مراسم توی خانه خود شهید رجایی بود.
* ایشان ماشین داشت ؟
- نخیر ماشین نداشت. وسایل دیگر بود. ماشین هم یک ماشین پیکان عادی بود.
* چه کسانی توی عروسی بودند؟
- از فامیل ما بودند. اقوام ایشان هم و همکارانشان بودند، همکارهای دبیر.
* همان آقای سحابی فقط یادتان مانده؟
- بله از آقای سحابی عکس داریم.
* عکسهایش را دارید ؟
- بله عکس آقای سحابی هست. اینها را بهعنوان همکار که در مدرسه کمال بودند، دعوت کرده بودند.
* مراسم عروسی کجا بود؟
- منزل برادرشان در محله «کوچه دردار».
* بعد از ازدواج در کجا زندگی میکردید؟
- در منزل خودمان در نارمک.
* درمدت زندگیتان با آقای رجایی، آیا خود شما در بیرون از منزل کارهم میکردید؟
- نخیر.
* ایشان اجازه نمیداد یا خودتان نمیرفتند؟
- نخیر، من با وجود اینکه مدرک تحصیلیام ششم ابتدایی بود، به مطالعه علاقه داشتم، منتها در مطالعات که مدرک نمیدادند تا ما را جایی قبول کنند، ضمن اینکه من اصلا دنبال شغل بیرون نبودم. از ابتدای کودکی دنبال یادگیری بودم. همیشه میخواستم چیزی را یاد بگیرم، بفهمم تا ببینم چه جوری باید زندگی کنم. هیچ وقت به فکرمدرک گرفتن نبودم. به همین دلیل از هر فرصتی که پیش میآمد و از هرکسی که بود، چیز یاد میگرفتم. یک دوره کوتاه هم پیش مادر آقای حجتالاسلام حسینی - نماینده سابق تهران در مجلس شورای اسلامی - که زن فاضله ای بود، دوره مقدمات عربی را یاد گرفتم و به پایان رساندم. یا کلاسهای تفسیر موضوعی میرفتم. یا نوارهای سخنرانی شهید آیتالله بهشتی، دکتر علی شریعتی را گوش میدادم، و کتابهای شهید مطهری را مطالعه میکردم. اما اینکه بگویم خودم هم کلاس میرفتم یا دوره دیدم، اینها اصلا برایم مطرح نبود. اینها را به نظر میرسد قابل ذکر نیست. این بود که دوران نمایندگی مجلس مدرک تحصیلیام را مینوشتم ششم ابتدایی تا اینکه در دوره سوم گفتند نه، شما بنویس مقدمات. من هم در دوره مجلس سوم نوشتم مقدمات. مینوشتم: «ششم ابتدایی مطالعه آ زاد».
* آن ایام شما هم با دکتر شریعتی هم ارتباط داشتید؟
- نه، فقط پای سخنرانیهایش میرفتم.
* آقای رجایی شما را هم میبرد؟
- نخیر، خودم علاقه داشتم. چون روحیه یادگیری داشتم.
* در حسینیه ارشاد میرفتید؟
- بله حسینیه ارشاد.
*چطور با آثار و افکار دکتر شریعتی آشنا شدید؟
- فکر کنم سال 1352 یا 1349 به بعد، از سالی بود که اوج تبلیغات دکتر بود که در حسینیه ارشاد صحبت میکردند. درآن اوج، یک جاذبهای ایجاد شده بود که هر کس میخواست برود سردربیاورد و ببیند چه خبر است؟ من با این روحیه و با این تمایلات، به مسائل سیاسی اجتماعی خیلی گرایش داشتم. یادم است کوچک بودم که یک روز دیدم با ذغال روی دیوارهای سفید نوشتهاند «یا مرگ یا مصدق» آن موقع 9 سالم بود. از همان کوچکی علاقه داشتم که ببینم در جامعه چه خبر است.
* آقای رجایی چه دیدی نسبت به شریعتی داشت و اصلا پای سخنرانیهای ایشان میآمد یا نه؟
- نه ایشان در مجالس سخنرانی دکتر شریعتی شرکت نمیکردند. من احساس میکردم سطح شهید رجایی بالاتر از آن است که به اینگونه مجالس بیاید.
* اینکه شما به سخنرانیهای شریعتی میرفتید، آقای رجایی عکسالعملی نشان نمیداد یا چیزی نمیگفت؟
- نخیر، من میگفتم من میخواهم بروم پای سخنرانی دکتر شریعتی مثلا چرا نباید بتوانم بروم؟ دلم میخواهد بروم پای سخنرانی افرادی که آن روزها حرف میزدند .
* مگر ایشان اجازه نمیداد یا میگفت نروید؟
- نخیر ایشان نمیگفت نرو یا برو. میگفت تو آزادی میتوانی بروی. ولی من گلهام این بود چرا باید دستهایم بسته باشد. همهاش بچه داری، خانه داری اینطوری نمیتوانم بروم. ایشان میگفت: نه چرا نمیتوانی بروی؟ میگفتم: خب شما باید من را ببرید، من که خودم نمیتوانم این موقع شب تنها بروم و برگردم. ایشان میگفت: خب بچهها را بگذار پهلوی من و برو. میگفتم: آخه تنها میترسم بروم. میگفت: نه نترس، برو. هستند کسانی که تو را برگردانند اینجا. این بود که به من آزادی عمل میداد که بروم دنبال سخنرانی، هرنوع سخنرانی. فقط آزادی اینگونه نبود، مثلا من میگفتم: چراهمهاش باید بچه داری کنم، میخواهم بروم کلاس، چرا نباید امکانش را داشته باشم؟ به من گفت: تو آزادی، برو یک نفر را پیدا کن، من حاضرم در ماه هر چقدر خواست به او پول بدهم تا تو به کلاس بروی.
* آن زمان شغل آقای رجایی معلمی بود؟
- بله.
* درآمدشان چقدر بود؟
- یادم نیست چون من در این مورد زیاد نمیپرسیدم.
* آیا هنگام رفتن به سر کار، برای شما خرجی و پول میگذاشت؟
- بله از این بابت خوب شد سوال کردید، مسائل اینجوری برای ما خیلی کم اهمیت بود و من اصلا زشت میدانستم که مثلا سوال کنم شما ماهی چقدر حقوق میگیرید. میخواهم بگویم روحیهام اینگونه بود که یعنی چه؟ یعنی من به پول ایشان بیشتر از خودشان توجه دارم؟ وقتی ایشان رفتند زندان، براساس یک هدفی حقوق ایشان را قطع کردند. من از همان روز اول میخواستم بروم دنبال حقوق ایشان. بلکه بتوانم این را از چنگ اینها بیرون بکشم. میدانستم حالا حالاها نمیشود، ولی دنبال میکردم که اولا ردپا و یا از ساواک اطلاعاتی در مورد وضعیت ایشان کسب کنم و ببینم چه وضعیتی دارند. ضمن اینکه وانمود کنم که من یک همسر عادی و وابسته به حقوق شوهرم هستم. چون من هم مبارزه میکردم، یک خورده آنها را گیج کنم که ذهنشان نرود به اینکه ممکن است زنش هم توی کارسیاسی باشد. دنبال این بودم که بگویم من وابسته به دنیا و مادیات هستم وحقوقش را میخواهم بگیرم تا زندگیام را اداره کنم. در همان پیگیریها، وقتی از من پرسیدند که شوهرت ماهی چقدر حقوق میگرفت؟ مانده بودم که چه بگویم. حدودش را میدانستم، مثلا حدود هفت هزارتومان میگرفت، اما دقیق نمیدانستم. این بود که وقتی به ملاقات ایشان در زندان رفتم، گفتم شما ماهی چقدر حقوق میگیرید که دقیقا بتوانم به اینها بگویم؟
* چقدر بود؟
- حالا تعجب میکنید اگر بگویم که خود ایشان هم بعد از چهارسال، دیگر یادش رفته بود که چقدر حقوق میگرفته. به من گفت نمیدانم به نظرم حدود هفت هزار تومان و خوردهای بود.
* شما چند بچه ازایشان دارید؟
- سه تا، یک پسر و 2 دختر که پسرم آخری است.
* بچهها کی به دنیا آمدند؟
- دخترهایم سالهای 1343 و 1345 و پسرم هم سال 1347 به دنیا آمد.
* موقعیکه بچهها به دنیا آمدند، ایشان کجا بودند؟ مثلا اولین فرزند که به دنیا آمد؟
- ایشان تهران نبودند، قزوین بودند ولی خودشان را رساندند تهران.
* در قزوین کارشان چی بود؟
- ایشان چون وارد آموزش و پرورش شده بودند یک دوره منتقل شده بودند به قزوین. حالا دقیقا یادم نیست چقدر آنجا بودند.
* شما اولین بار کی متوجه شدید که ایشان فعالیت سیاسی دارد؟
- ایشان نشریات نهضت آزادی را که میآوردند خانه، من هم میدیدم و من هم مطالعه میکردم.
* از همان روزهای اول؟
- بله.
* یعنی وقتی که شما 19 سال یا 20 سال تان بود؟
- بله.
* مطالبی که علیه شاه بود و میدیدید، احساس خاصی پیدا نمیکردید؟ یا مثلا احساس ترس نمیکردید؟
- نخیر اصلا فکر نمیکردم اینها ترس داشته باشد. یعنی هنوز آن رعب و وحشت در جامعه بوجود نیامده بود که بترسم.
* حالا شما که می دیدید شوهرتان مثلا مبارزات سیاسی دارد، از انتخابی که کرده بودید راضی بودید؟
- هنوز به آنجا نرسیده بودم که به این مسائل فکر کنم، اما چون خودم این روحیه را داشتم، وقتی افتاد زندان به این فکر فرو رفتم که ایشان برای چی دستگیر شده و به زندان رفته؟ به خودم میگفتم در راه مبارزه است. آن موقعی که مطالعه میکردم، هنوز این احساس درون من پیدا نشده بود اما همین که ایشان دستگیر شد، رویش مطالعه و فکر میکردم.
* اولین بار کی دستگیر شدند؟
- هشت ماه بعد از ازدواج بود که ایشان در قزوین توسط شهردار قزوین دستگیر شد و 50 روز بازداشت بودند.
* به خاطر اعلامیه نهضت آزادی؟
- بله ایشان اعلامیهها را به قزوین میبردند که در آنجا از زمانی که از ماشین پیاده شدند تحت تعقیب بودند. ایشان را به اسم صدا میکنند که رویش را برمیگرداند و همانجا شناسایی و دستگیر میشود.
* در همان قزوین زندان بود؟
- بله.
* شما چه طوری از بازداشت ایشان مطلع شدید؟
- دقیقا یادم نیست چه جوری فهمیدم.
* در خانهتان تلفن داشتید؟
- نخیر آن موقع تلفن نداشتیم.
* هنگامی که برای اولین بار به ملاقات ایشان در زندان رفتید، چه احساسی داشتید؟
- خب علاقه زیادی به ایشان داشتم و دوریشان رنجم میداد، اما از آنطرف وقتی با خودم فکر میکردم که ایشان برای چی بازداشت شده، احساس غرور بهم دست میداد. غرور، نه غرور کاذب و احساسی، غرور از اینکه دارم با کسی زندگی میکنم که دارای روحی بزرگ و اهدافی عالی است و در راهی قدم برداشته که از زندانی شدنش هم نترسیده است. این بود که وقتی من برای ایشان نامه مینوشتم، ایشان نامه میداد و میگفت که دیگر نامه ندهیم. اما آن احساسم را میخواستم با نامه بیان کنم. در نامهای که اولین بار برای ایشان نوشتم به این موضوع اشاره کردم که ایشان برای اینکه به ما دلداری بدهد، نوشته بود که اصلا فکر کنید من برای تحصیل رفتهام آمریکا. با این توصیه ایشان، با خودم گفتم مبادا ما نامههایی برای هم بنویسیم و ساواکیها بیایند و صندوق ما را بگردند و این نامهها را به دست بیاورند و با روحیه من هم آشنا بشوند و پی ببرند که من هم دارم مبارزه میکنم. این بود که نامهها را پاره کردم و ریختم دور. من برای ایشان نوشته بودم که چرا میگویید ما فکر کنیم شما رفتید آمریکا، من افتخار میکنم که شما به خاطر راه و هدف تان به زندان افتادهاید. شما برای راه و هدف مقدسی به زندان افتادهاید. اگر آمریکا رفته بودید تازه باید توی فکر میرفتم و غصه میخوردم. که ایشان هم خودش اشاره کرده به این موضوع که بله.
* چه زمانی احساس کردید که علاقهتان به آقای رجایی بیشتر از هر زمان دیگری است؟
- هرچه روز به روز به حالات معنوی ایشان پی میبردم و بیشتر با روحیات دینیشان آشنا میشدم.
* چه زمانی واقعا عاشق ایشان شدید؟ دردوران اولیه زندگی یا اوج فعالیتشان و یا در دوران زندانشان؟
- ببینید، این مسائل به یکباره اتفاق نمیافتد. به نظر من کار خداست، وگرنه من بخواهم علاقهمندیام را به ایشان بگویم، باید بیشتر بدم میآمد، چرا که ایشان در زندگی مشترک کارهای مادی برای من انجام نداد. منافع مادی من مد نظرشان نبود. بلکه من ایشان را آدم صادقی یافته بودم که در راه هدفی عالی تلاش میکند که اگر کمبودهایی از ناحیه ایشان برای زندگی من بوجود میآید، فقط به خاطر آن هدف عالیشان راهی است که میرود. مثلا فرض کنید اولین دفعهای که ما آمدیم خانه، اوایل ازدواجمان رفته بودیم بیرون یا حالا منزل مادرم بود به نظرم، ساعت 10 بود که آمدیم خانه، ایشان توی همان خانه که چهار طرفش خالی و بیابان بود، به من گفتند: خب حالا دیگر شما اینجا بمانید، من میخواهم بروم جلسه. به نظرم با نهضت آزادی جلسه داشت. گفت حالا من دیگر جلسه دارم و میخواهم بروم بیرون. من گفتم: من میترسم تنها توی خانه بمانم. یکدفعه ایشان با یک حسی واقعا با اعتقاد، حالتی برایش پیش آمد و رفت توی فکر و گفت: میترسی؟ عجب من نمیدانستم ازدواج که بکنم آزادیام از بین میرود. با این حرف، من هم یک لحظه توی این فکر رفتم که حالا من باعث نشوم ایشان به زنها بدبین بشود و بگوید زن باعث میشود مرد اسیر بشود. توی این فکر رفتم که خوب است بگویم نمیترسم که به زنها بدبین نشود. با اینکه میترسیدم، گفتم نمیترسم. در درونم میترسیدم، ولی ظاهر خودم را حفظ کردم و گفتم: نه حالا ترس که نه، خب اینجا تنهاییم و دیوارها هم کوتاه است. دیوار خانه در پشت حیاط خلوتمان آنقدر کوتاه بود که اگر یکی آجر زیر پایش میگذاشت، میتوانست بیاید این طرف دیوار. حیاط مان هم همینطور، همکف بود با کوچه؛ ولی به هر حا ل به ایشان اطمینان دادم و ایشان رفت. آن روز مادرشان خانه نبود و همسایه بالاییمان هم نبودند. خیلی نگران بودم و گفتم خب حالا دیگر توکل بر خدا.
* مادرشان پهلوی شما زندگی می کرد؟
- بله بعد از ازدواج ما، از پیش پسر بزرگترشان آمده بود خانه ما. خلاصه درعین اینکه میترسیدم، به ایشان گفتم نه نمیترسم و ایشان رفت. ولی خدا میداند توی آن مدت تا ایشان برگردد، زمان برایم خیلی سخت و طولانی گذشت. همان شب داستانی هم اتفاق افتاد که خیالباف شده بودم.
* چه داستانی اتفاق افتاد؟
- ارتفاع تختمان همسطح بود با در خانه که رو به اتاق باز میشد. چون علاقه زیادی به مطالعه داشتم، روی تخت دراز کشیدم و با خودم گفتم همینطور که مشغول کتاب خواندن میشوم، هوای حیاط را هم دارم. میخواستم خودم را سرگرم کنم تا ترس را فراموش کنم. درهمان وقت که داشتم کتاب میخواندم، یکدفعه در باز شد. گفتم حتما همسایه بالاییمان است که کلید داشت. ولی خوب که فکر کردم، دیدم او مرد شریفی بود که وقتی میخواست وارد خانه شود، یاالله یاالله میگفت و تا مطمئن نمیشد نمیآمد داخل. اسمش حمید آقا بود. من سریع از تخت پریدم پایین که حجابم را رعایت کنم. گفتم: حمید آقا... دیدم در باز شد. هی میگفتم حمید آقا بفرمایید، یعنی من حجاب دارم. خودم را کشیدم زیر ستون خانه که ایشان زیاد پشت در منتظر نماند. خوابیده بودم روی زمین و هی می گفتم حمید آقا بفرمایید. دیدم هیچ خبری از آمدن ایشان نشد. صدای پایی هم نیامد. رفتم بیرون دیدم در بازاست ولی هیچکس نیامده تو. با خودم گفتم: آخ آخ توی این فاصله که من پایین بودم و سرم زمین کف اتاق بوده، حتما دزد آمده و از راهروی توی اتاق دیگر رفته بالا.
از اینجا خیال من را برداشت. همانطور که توی اتاق نشسته بودم، کم کم احساس کردم صدای پا و به دنبال آن صدای جمع کردن اثاثیه میآید. خیلی نگران شدم. از قبل برای خودم برنامه درست کرده بودم که اگر دزد از آن دیوارها پایین آمد، من از این پنجره اتاق بپرم پایین و بروم همسایه را خبر کنم. طبق نقشه قبلی چادرم را سرکردم و سراسیمه با پای بدون کفش رفتم همسایه را خبر کردم که من میترسم و این اتفاق افتاده بیایید ببینید چیست. همسایهها هم آمدند و همه جا را دیدند ولی هیچ چیزی نبود. یک پیرزنی همسایهمان بود آمد نشست کنار من که ترسیده بودم، تا شهید رجایی آمد.
* واکنش آقای رجایی به این حادثه چی بود؟
- یادم نیست چه واکنشی نشان داد.
* در طی مدت زندگیتان، آقای رجایی ماشین هم خریدند؟
- نخیر هیچ وقت.
* موتور چی؟
- موتورهم نخیر هیچ وقت نداشت. بچهها که بزرگتر شده بودند، مایل بودند بابایشان ماشین بخرد که ایشان گفت: باباجان همه ماشینها مال ماست، هر جا دست بلند کنی نگه میدارند و سوار میشویم. چیه عمرمان و وقتمان را برای ماشین تلف کنیم؟ همیشه اینجایش خراب است، آنجایش چنین است و چنان است و هر روز باید اسیر ماشین باشیم.
* زیباترین چهرهای که از آقای رجایی در خاطرتان هست کدام چهره است؟ چه زمانی بود که خیلی از ایشان خوشتان آمد؟
- آن موقعی که جنازه سوخته ایشان را در کشوی سردخانه دیدم.
* این را واقعا از ته دل میگویید؟
- بله واقعا از ته دل میگویم.
* چه دلیلی دارد که این را میگویید؟
- یک لحظه آن صحنه را با سر بریده امام حسین(ع) مقایسه کردم. بله، یک لحظه توی ذهنم آمد که: خدایا من انتظار شهادت شهید رجایی را میکشیدم. واقعا این را میگویم. با اعتقاد میگویم. خدایا من انتظار داشتنم ایشان را شهید کنند، اما انتظار اینجور سوختگی بدن ایشان را نداشتم. دلم ریش شد اما یک لحظه ریش شد. بلافاصله صحنه کربلا به نظرم آمد و سر بریده امام حسین(ع). گفتم شهید رجایی سزاوار بود که این نوع شهادت برایش پیش بیاید. توی ذهنم این آمد که زیباترین نوع شهادت است که باید اینجور بسوزد و قیافهاش اصلا مشخص نبود. یاد سر بریده امام حسین(ع) افتادم که چرا امام حسین(ع) سرش را باید به آن شکل ببرند و بالای نیزه بزنند؟ و این نوع شهادت از نظر معنوی.
* پیکر ایشان را بوسیدید؟
- نه چون توی سردخانه بود.
* در سردخانه پزشک قانونی بود؟
- نمی دانم مثل اینکه بیمارستان انقلاب بود، یادم نیست حالا کدام بیمارستان بود اما میدانم که نزدیک محل نخست وزیری بود.

* چه علامت و مشخصهای بدن ایشان داشت؟
- نخیر اصلا شناخته نمیشد، فقط از دندان میشد فهمید. جنازه از قد و از پهنا جمع شده بود. قیافه اصلا مشخص نبود فقط از دندان می شد فهمید، که من را هم برای همین بردند چون تا آن لحظه مانده بودند که این جنازه شهید رجایی است یا کشمیری (عامل اصلی بمبگذاری در نخست وزیری که برخی تصور میکردند او جزو شهدای انفجار است و به دنبال جنازه او نیز میگشتند و حتی عدهای جنازهای را هم به نام او تشییع کردند، درحالی که او پس از کار گذاشتن بمب، گریخته بود.) از عمامهای که کنار شهید باهنر سوخته بود و صورتش که یک خورده کشیده بود، زود ایشان را شناسایی کرده بودند اما شهید رجایی را بین ایشان و کشمیری مردد بودند. دندانهای ایشان را شستوشو داده بودند، من را برده بودند تا حداقل از روی دندان مشخص بشود که این جنازه کدامشان است.
* مگر دندانشان چه مشخصهای داشت؟
- ایشان دندان مصنوعی داشتند. دندان عقبشان یک مورد طلا داشتند به نظرم. نه آن موقع نداشتند، پوسیده بود درآورده بودند. خب هرکسی دندان مخصوص خودش را دارد. دندانهای جلویشان مصنوعی بود منتها شکل خاصی داشت. دو تا مصنوعی بود بقیه هم مال خودش بود. بله نه از دندانهای خودش که از دندانهای مصنوعی میشد ایشان را شناخت.
* برای شناسایی، بچههایتان را هم با خود برده بودید؟
- نخیر. ساعت 5/11 - 12 شب بود، من بودم، برادرشان و یکی دو تا از خواهرهایشان. فکر کنم با یکی از خواهرانشان بود که رفتیم داخل سردخانه. آنها را بیرون نگه داشتند و به من هم گفتند: وقتی رفتی بیرون به آنها نگو که شهید شده. چون تا روز بعد میخواستند ببینند امام چه نظری میدهند. تا روز بعد اعلام نکردند که ایشان شهید شدهاند. میخواستند خبر پنهان بماند تا ببینند امام واکنششان چیست و میگویند چه جوری اعلام کنید. این بود که وقتی جنازه را دیدم و مطمئن شدم که این شهید رجایی است، به من هم گفتند: به هیچکس نگو ایشان شهید شده، بگو رفتیم بیمارستان حالشان بد بود. فردا خبر شهادت آنان را اعلام کردند.
* شیرینترین خاطرهای که از دوران ازدواج تان با ایشان دارید کدام است؟
- اگر از من بپرسید، شیرینترین خاطره با اعتقاداتی که داشتم و همیشه دنبال این بودم که با ایشان رفیق باشم. ایشان من را آزمایشهای گوناگون کردند. من باید این را بگویم تا این موضوعی را که میگویم باورتان بشود. من همیشه دنبال یک استقلال فکری بودم، دنبال استقلال عملی بودم. مثلا وقتی توی اقوام و فامیل همسرانی را میدیدم که برای زنانشان زندگی مرفه میسازند، طلا و جواهر میخرند اما مسلط به زنشانند و زن یک وسیله، ابزار و بازیچه است، بیزارمیشدم. متنفر بودم که این چه جور زندگیای است که آدم به خاطر اینکه چند تا طلا و جواهر داشته باشد، زندگی خوب داشته باشد، مرد سالاری توی زندگیاش حاکم باشد. این مسئله خیلی فکر من را مشغول میکرد. همیشه دنبال این بودم که مثلا چرا در اسلام زن نباید آزادی عمل داشته باشد؟ چرا وقتی میخواهد یک جایی برود و یا یک کار خیلی نیکی انجام بدهد، یا دیداری با کسی داشته باشد، بنشیند توی خانه و منتظر باشد که مثلا همسرش کی میآید، یا برود همسرش را گیر بیاورد تا اجازه بگیرد. چون مقید بودم که بدون اجازه همسر نباید از خانه بیرون رفت. هر چیزی را از دستورات اسلام اطلاع پیدا میکردم، آگاهی پیدا میکردم و به آن اعتقاد پیدا میکردم و دلم میخواست توی عمل آن را اجرا کنم. بعد چون مقید بودم، بدون اجازه آقای رجایی هم نمیخواستم بیرون بروم و چون محدود میشدم ناراحت بودم.
مسئله را با آقای رجایی به بحث میگذاشتم که مثلا فرض کنید من تصمیم داشتم بروم احوال مادرم را بپرسم، میگفتم وای حالا آقای رجایی نیست و اجازه هم نگرفتم و حالا اگر بروم هم لابد شرعا اشکال دارد، منتظر می ماندم تا ایشان بیاید و آن فرصت از بین میرفت، یعنی زمینه از دست میرفت. توی فکر میرفتم که مثلا چرا از نظراسلام زن باید این جوری محدود باشد. ایشان هم خیلی حساس بود که من به اسلام بدبین نباشم. این بود که انتقاد میکردم که چرا باید ما اینطوری باشیم، زن اینطوری باشد و نتواند خودش چنین تصمیمی بگیرد.
آقای رجایی بعدها گفت: تو وقتی اینها را میگفتی، من تصورم این بود که اینها را میگویی که من به تو آزادی بدهم تا بتوانی آنطورکه دوست داری عمل کنی ولی کم کم شناخت پیدا کردم که نه، تو این را از روی اعتقاد میگویی. و به تدریج به من آزادی میداد. آن موقع اینجوری نمیگفت، میگفت: خب تو هم آزادی. مرد آزاد است زن هم آزاد است. خب همانطور که من به تو اطلاع میدهم - واقعا مقید بود هر جا که میخواست برود، اطلاع بدهد - خوب تو هم باید به من اطلاع بدهی. میگفتم: نه، مال من اطلاع نیست مال من اجازه گرفتن است - منظورم زن بود - میگفتم: نه، زن باید از مرد اجازه بگیرد درحالی که شما کافی است اطلاع بدهی، ولی اگر شما اجازه ندهید من نمیتوانم بروم.
خلاصه به تدریج هی محک میزد. من اینها را نمیفهمیدم، بعدها احساس کردم. بعدها خودشان گفتند: چون من همیشه غصه دار بودم که چرا زن مثلا اینجوری است. کم کم ایشان دید نه من واقعا از ایشان خواستههای دنیایی ندارم، همهاش میگویم استقلال و آزادی. تا اینکه به سمتی رفتم که دیگر خودم را از طلا، جواهر، مادیات، چیزهای دنیایی و ظواهر و زیور دنیا دور میکردم و به این مسائل میپرداختم. البته در سن 25 سالگی یک دفعه این مسائل را گذاشتم زمین. بعد ایشان باورش شد. این را باورکرد.
خب حالا شما ببینید، با این افکار وقتی آدم پیش میرود، دنبال چیزهای دیگر میگردد. این بود که وقتی ایشان به مبارزه پرداختند، تا یک مدتی از من پنهان بود. مبارزه مخفی بود. میدیدم در خانهمان کسانی میآیند و میروند. یا من که بیرون میروم و میآیم، یا توی خانه هستم، اتفاقهایی میافتد. از اینکه آقای رجایی میهمانهایی دارد که مشکوکند، ولی من از همه اینها باید بیاطلاع باشم، رنج میبردم. ناراحت بودم که چرا من نباید بدانم. اما چون میدانستم موضوع مهمی است، هیچ جا بازگو نمیکردم. هیچ اصلا این اسرار پنهان مانده بود. به نظرم شهید رجایی متوجه این مسائل شده بود. این بود که اولین باری که ایشان من را دعوت به کار مبارزه کرد، شیرینترین لحظههای زندگیام بود.
* به چه صورت شما را به مبارزه دعوت کرد؟
- به تدریج نشریاتی را میداد من مطالعه میکردم. هر نشریهای که مربوط به مبارزه بود میداد من مطالعه میکردم. به نظرم اینطور میآمد که مرحله به مرحله محک میزد، بعد میدید من این مسائل را هیچ جا برای هیچ کس بازگو نکردهام، یک مرحله دیگر همین طور پیش میرفت تا اینکه دیگر نشریات مهمتر را میداد که مطالعه میکردم. بعد نوشتههای «احمد رضایی» که کتاب «امام حسین (ع)» را مینوشت آورد. از من میخواست آن را تکثیر کنم. از روی آن نسخه کتاب به تعداد زیاد دست نویس میکردم. یک مدت دست نویس میکردم که خیلی زمان و انرژی میبرد. آقای رجایی گفت که تو خسته میشوی، برو یک دوره ماشین نویسی ببین. که من رفتم «آموزشگاه البرز» و یک دوره یک ماهه بود ولی من 15 روزه دوره را دیدم و آمدم. ایشان یک دستگاه ماشین تایپ آورد منزل که من تمرین میکردم و دیگر با ماشین تحریر این نشریهها را تایپ میکردیم که البته خیلی سخت بود. اولا ماشین تحریر در خانه هرکس که بود جرم بزرگی محسوب میشد، چون معلوم بود که از آن برای چه استفاده خواهند کرد. ولی اینها مجبور به این کار بودند. من هم که سه تا بچه کوچک داشتم، برای آنها طوری برنامه ریخته بودم که آنها را می خواباندم و مینشستم پای ماشین. به ما آموخته بودند که هر گاه در خانه را میزنند فکر کنید که صد درصد ساواک است و حتی احتمال ضعیف هم ندهید که ساواک نباشد. به همین دلیل باید فوری همه آن چیزهایی را که در اختیار داشتیم جاسازی میکردیم و سپس در را میگشودیم که کلی برنامهمان را به هم میریخت.
* خانهتان کجا بود؟
- در خیابان ایران، همین منزل که موزه شده است. ما فقط چهار سال نارمک بودیم، بعد از چهارسال رفتیم خیابان ایران.
* آن خانه را چند خریدید؟
- آنجا 41 هزارتومان برایمان تمام شد.
* داشتید از ورودتان به مبارزه میگفتید:
- بله. ایشان دیگر اینها را آورد و من اینجوری دعوت به مبارزه شدم. دیگر کم کم احساس کردم آن حالت ناراحتی اعصاب که بهم دست میداد، خوب شده. فکر و اینها که برای مداوایش پهلوی پیش دکتر «کاظم سامی» میرفتم و مدتی هم دارو میخوردم و هیچ کس هم نمیدانست مرضم چیست. سر معدهام درد میگرفت، فشارم بالا میرفت و نفسم بند میآمد. اصلا وارد مبارزه که شدم خود به خود درد و مرضهایم خوب شدند. ناراحتیهای عصبیام دیگر برطرف شدند. آنجا سرگرم کتابهای مذهبی بودم، تاریخ اسلام و نهجالبلاغه میخواندم. یعنی روحیهام عوض شد. خلاصه خدا لطف کرد و من را هل داده بود این طرف. با صحیفه سجادیه یک عالمی برای خودم داشتم.
* شده بود با آقای رجایی جر و بحث یا حتی دعوا بکنید؟
- دعوا که نه، ولی تا دو سال با هم اختلاف نظر داشتیم.
* تندترین بحث و دعوایتان چی بود؟
- تندترین دعوا این بود که ایشان مثلا یک چیزی را میفهمید که در اثر عدم شناخت، به نظرش یک جوری میآمد.
* چه جوری بود مثلا؟
- اصلا با من حرف نمیزد.
* یعنی قهر میکرد؟
- بله. من باز با همان روحیهای که عرض کردم خیلی معتقد به این بودم چون پدرم در خانه خیلی برایمان از این حرفها میزد که در خانه شوهر، رضایت شوهر برای زن، شرط اول زندگی است و در خانه پدر و مادر، رضایت پدر و مادر. از بس که از این حرفها برای ما زده بود، رضایت همسر آنقدر برای من مهم بود که در چند ماه اولی که ازدواج کرده بودیم، مادر ایشان پیشنهاد کرد بلند شویم و برویم خانه مادرتان بازدید. شهید رجایی قزوین بود و نبود که بتوانم از ایشان اجازه بگیرم. از یک طرف میخواستم بدون اجازه ایشان نروم که شرعا پیش خدا مسئول باشم، از یک طرف هم میخواستم اجازه بگیرم که ایشان در دسترس نبود. از یک طرف هم نمیخواستم به مادر ایشان بگویم نه. با شناختی که پیدا کرده بودم، میترسیدم ایشان با خودش بگوید نکند این مایل نیست برویم خانه مادرش یا مثلا مادرش آمادگی ندارد برای پذیرایی و از این حرفها. برای همین قبول کردم گفتم حالا میرویم، شب خودم حلالیت میطلبم و رضایت ایشان را جلب میکنم. ما رفتیم و آمدیم، شب به ایشان گفتم که راستی راضی باشید ما امروز رفتیم خانه مادرم.
* همان شب آقای رجایی از قزوین آمد؟
- بله ایشان شب ها میآمدند. گفتم که من امروز بیاجازه با مادر شما رفته بودم خانه مادرم، راضی باشید، ایشان رفت توی هم. تنها همین شد که دیگر تا دو سه روز با من حرف نزد. وقتی هم حرف نمیزد، طولانی حرف نمیزد.
* علتش را چه میگفت؟
- همین که من گفتم. این جور نمیگفت که مثلا من را مسخره کردی که من هم بگویم نه جدی میگویم. عدم شناخت بود. ایشان میخواست بگوید که اگر اجازه هست باید قبلش باشد نه بعدش.
* قهر می کردند؟
- آره، اعتنا نمی کرد من هم نمیرفتم بپرسم چرا؟ آخر خودم هم توی فکر میرفتم. میگفتم خب من چیزی نگفتم که.
* حالا شما پیشقدم میشدید برای آشتی یا آقای رجایی؟
- نه اصلا نمیدانستم از کجا باید شروع کنم. جوان بودم دیگر، تجربه نداشتم. به نظر میآمد ایراد کار کجاست؟ نباید میگفتم، خب نمیگفتم رضایت مثلا شرع نمیشد. نمیتوانستم بحث کنم. در همین حالتها بودم. در سن و سالی بودم که شناخت نداشتم، نمیدانستم از کجا باید شروع کنم. چه چیزی باید بگویم که ایشان بپذیرد. یعنی اینجوری بگویم که ابهتی داشت و حالت برخوردش طوری بود که من اصلا جرات نمیکردم حرف را شروع کنم. نمی دانستم از کجا باید شروع کنم. مثلا بحث کنم بگویم والله من نظرم این است. ایشان تنها چیزی که واکنش نشان میداد همین بود. از هرکاری که خوشش نمیآمد یا نمیپسندید، یا پیش خودش معنایی میکرد، بیاعتنایی میکرد و حرف نمیزد.
* آیا موقع ناراحتی یا عصبانیت، سرتان داد هم میزد؟
- اصلا. فقط حرف نمیزد. حرف نزدن ایشان باعث میشد من بروم توی فکر. گاهی یادم میرفت ایشان با من قهر است. گاهی سلام میکردم اما سلامم را میگرفت و جواب سلامم را میداد، اما فقط در همین حد زندگی روزمره. بعدا من ناراحت میشدم که مثلا چرا ایشان این چیزی را که من میگویم باور نمیکند. مسائل دیگر هم باز پیش آمده بود. یک موردی بود که من گفتم شما اجازه میدهید من فلان کار را بکنم یا فلان چیز را بخرم؟ ایشان برخوردی توام با احترام میکرد. مثلا میگفت: من این کار را دوست ندارم، اما تو آزادی و میتوانی این کار را بکنی، یا میتوانی بروی. من هم به نظرم میآمد خب قبلا ایشان به آن چیز رضایت نمیداد، اما الان میخواهد رضایت بدهد، لابد نمیخواهد مستقیم بگوید نه. توی ذهن خودم اینجوری میپروراندم که چون نمیخواهد مستقیم بگوید، به این شیوه غیرمستقیم میگوید. من میرفتم و آن کار را انجام میدادم یا مثلا آن چیز را میخریدم. بعد که میآمدم، ایشان واکنش منفی نشان میداد. فکر میکردم که خب چی این وسط هست؟ ایشان هم به نظرش میآمده که من در عین حالی که ایشان اجازه ندادهاند، ولی من رفتم و این کار را کردم. اینکه میگویم عدم شناخت، ما تا دو سال اختلاف نظر وعدم شناخت از هم داشتیم. وقتی ایشان دید که نه واقعا این کارهایی که من میکنم از روی اعتقاداتم است و از روی چیز خاصی نیست، باورش شد. این باور دیگر من را توی خط انداخت.
* شده بود برای شما هدیه بخرد مثلا، طلا؟
- شخصا نخیر، هیچ وقت.
* هیچ هدیهای شما یادتان نمیآید خریده باشد؟
- نخیر.
* حتی سالگرد تولد یا ازدواج تان و یا برای عید؟
- هیچ وقت.
* شما چطور، آیا شما برای ایشان هدیه گرفته بودید؟
- من هم هیچ وقت.
* فکر می کنید علتش چی بود؟
- این مسائل آن موقع تازه باب شده بود. ولی ما توی یک عالم دیگری بودیم، توی افکار دیگری بودیم.
* مثل اینکه زیاد توی این وادیها نبودید؟
- نخیر، توی ذهنم میآمد، ولی زود از ذهنم خارج میشد. میگفتم اصلا خب این کارها را همه میکنند. علتش هم این بود که میدیدم دیگران این کارها را ظاهر میکنند اما دوستی باطنی بینشان نمیدیدم. میدیدم مرد برای زنش این چیزها را میخرد اما احساس میکردم که برای خود زن نیست، بلکه منافع خودشان را در آن کارها میبینند. برایم خیلی جاذبه نداشت.
* هنگام خرید ازدواج که برایتان طلا خریدند؟
- برای خرید ازدواج که میرفتیم بله، گوشواره و جواهرات که آن موقع معمول بود طلا مثل امروز نبود، مثلا الماس و این چیزها معمول بود که ما هم بله رفتیم خرید.
* چقدر خرید کردید؟
- مثل همه. همان طور که معمول بود ما هم خریدیم.
* مثلا چقدر؟
- دقیقا مبلغش را یادم نیست، اما گوشواره و انگشتر بود. آخه پول هم نداشت. اینطوری بگویم برایتان، پول نداشت. اوائل این جور نبود که حالا معتقد باشد نباید از این چیزها بخرند. خودم هم خیلی معتقد نبودم که باید داشته باشم، اما آنقدر برایم مسائل و ارزشهای معنوی مهم بود که این را تحتالشعاع قرار داده بود. این بود که بیشتر به آن مسائل فکر میکردم وگرنه دوست هم داشتم، اما نه که حریص باشم. درک میکردم پول نداریم. معمولا میروند برای خرید عروسی، یک سری چیزهایی هست که همه را یکجا میخرند، ولی درک میکردم ایشان پول ندارد که همه را یکجا بخرد. هر دفعه که میآمد، یک چیزی از آن چیزهایی که باید مثلا میخرید برای من هدیه میآورد.
* خودش هدیه می آورد؟
- بله، مثلا فرض کنید کیف و یک سری چیزها که حالا دقیقا یادم نیست.
* اینطوری خرید وسائل را کامل می کرد؟
- بله، چیزهایی را که آنجا نخریده بود من میفهمیدم که ایشان پول نداشته که آنجا نخریده حالا میخواهد هر وقت که میآید برای من یکی از اینها را بخرد. بعضیها را رفتیم بازار خریدند، بعضیها را هم اینجوری خریدند. مثلا اگر قرار بود ده تا تیکه لباس بخرند، ایشان دو تیکه خریده بودند و بقیهاش را در مدت شش ماه، هر دفعه که میآمد برای من هدیه میآورد.
* شما هم به ایشان هدیه میدادید؟
- بد نیست بگویم آن موقع که ایشان این کارها را میکرد، من دنبال این بودم که شعرهای عرفانی به ایشان هدیه بدهم. یادم است اشعار خیام را برای ایشان پشت نویسی کردم و دادم. دوست داشتم به همدیگر کتاب هدیه بدهیم.
آهان خوب شد این را گفتم، این یادم آمد که ضمن اینکه به آداب و رسوم عرف جامعه عمل میکردیم، ولی هردویمان بیشترین بها را به این مسائل میدادیم. مثلا ایشان کتاب «از حجله عروسی تا بستر شهادت» درباره «حنظله» و «نجمه» را - که کتاب کوچکی بود با جلدی ساده و معمولی – همینجوری بدون این که کادو بکند، به من هدیه کرد. این کتاب برای من چیز عجیبی بود، اصلا آن روزها همچین چیزی مرسوم نبود. ایشان توی خط و توی عوالم خودش سیر میکرد و این را برای من آورد. من کتاب را که خواندم، برایم جالب بود. هنوز هم این کتاب را دارم. البته خودم هم این روحیه را داشتم. یک چیزهایی را هم من میبینم که واقعا خدا اگر بخواهد، بندههایش را توی یک مسیری میاندازد. آن موقع عقل ما خیلی به همه چیزها نمیرسید. اصلا به نظر من این همه گرایشها را خدا داده بود. خودم به عنوان یک آدم مینشستم فکر میکردم به این چیزها، عقلم نمیرسید، نمیدانم اسمش را چه میشود گذاشت.
* شما در خانهتان تلویزیون داشتید؟
- نه. اصلا تا بعد از پیروزی انقلاب ما تلویزیون نداشتیم، چون همه برنامههایش مفتضح بود. رادیو هم بعد از آنکه من به شهید رجایی گفتم، رادیو آورد برای گوش دادن به اخبار. میگفت من لازم دارم که به اخبار گوش بدهم. خدا را شکر میکردم که روی خودم کارکرده بودم و این لطف را خدا به من کرده بود که دیگر موسیقی گوش نکنم. خودم هم دیگر کمکم به اخبار علاقمهمند شدم و از آن به بعد افتادم توی این وادی که بهبهانی کی بود؟ راشد کی بود؟ یک کسی هم بود که ساعت یک ربع به 12یک برنامه در رادیو داشت که سخنرانی مذهبی میگذاشت. من چون بچهدار بودم و به آنها شیر میدادم، برنامههایم را طوری تنظیم میکردم که بتوانم جارو کردن اتاق را همزمان با استفاده از آن برنامه ها انجام بدهم. درعین حالی که خود آنها را قبول نداشتم. هیچکس را قبول نداشتم، اما علاوه بر مطالعه کتاب، از حرفهای آنها هم استفاده میکردم.
* آقای رجایی در خانه از شکنجهها و سختیهای زندان برای شما تعریف میکرد؟
- خیلی به ندرت پیش میآمد و با زور و به شیوههای مختلف از زبانش میکشیدم. همین ابتدا به ساکن نه.
* این قضیه دست فروش بودن ایشان چیه؟
- بله یک مدت دست فروشی میکردند.
* قبل از ازدواج با شما؟
- بله در دوران 12 سالگیشان بوده.
* آقای رجایی برای بچههایشان اسباب بازی میخرید؟
- اسباب بازی به آن چیزهایی که ما احساس میکردیم نه. مثلا عروسک را گناه میدانستیم. تا مدتها اصلا دنبال اسباب بازیهای اینطوری برای بچهها نبودیم. ایشان دنبال وسایلی بودند که شنیده بودیم مثلا گناه ندارد. بیشتر هم دنبال اسباب بازیهای فکری بودند که ریاضی و فکری باشد که فکر بچهها را باز کند. اما درعین حال دخترم که جشن بلوغ برایش گرفته بودیم، البته یک جشن ساده در خانه که فقط خود من، بچهها وبابایشان بودیم. دخترم عجیب علاقه به عروسک داشت که اولین بار یک عروسک بدون مو و بدون لباس برای او که خیلی علاقه داشت خریده بود، وگرنه اسباب بازیهایشان بیشتر اسباب بازیهای فکری و ارزان قیمت بود. بد نیست من اینجا خودم بگویم که اصلا به نظر میآمد چون بچه تنوع طلب است، هرچه اسباب بازی برایش بخری فردا نوع دیگرش را هم میخواهد. من کاسه بشقاب میخریدم و جلوی بچهها ظرف و ظروف واین چیزها را میریختم تا موقعی که قانعشون میکرد با این چیزها بازی میکردند.
* کاسه و بشقاب؟
- بله تق وتوق به هم میزدند. کاسه بشقاب استیل و روحی. آنها را سرهم میچیدند. اینجوری سرشان گرم میشد. ایشان هم از آن اسباب بازیها میخرید، این دوتا میشد وسیله بازی بچهها. البته درهمان دوران کودکی.
ادامه دارد
