(ببخشین که یه مقدار زیادی ریا میشه! اینا تقصیر این "انبارداران"ست که خدا بگم چیکارش کنه که نفس وامونده مارو کلی صفا میده!
شما بذارین به حساب کم آوردنم و ...)
گپ تلفنی آزادی خرمشهر به روایت "حمید داودآبادی" رزمنده، نویسنده و مدیر سایت ساجد
اشاره:
"حمید داودآبادی" آنقدر عزیز است که من حاضرم قسم بخورم روزگار تنفس در هشت سال عاشقی را با هیچ چیزی معامله نکرده است. حالا فکر نکنید نان قرض میدهم به او... که او نیازی به این حرف ها ندارد، و اگر اهلش بود، مثل خیلیهای دیگر از دستنوشتهای که پیر و مراد همهمان حضرت آیتالله خامنهای بر روی کتاب "یاد یاران" او نوشته است، نان میخورد!
حمید داودآبادی آن قدر عزیز است که قاطی سیاستبازی روزگار نشود و نان را به نرخ روز نخورد. حمید داودآبادی آنقدر عزیز است که نیاز نداشته باشد من این حرف ها را دربارهاش بنویسم. منی که اگرچه دلم مثل دل اوست، اما چون مثل او صاف نیستم، بارها به خاطر عقلم با او مشاجره هم کردهام.
شاید باورتان نشود اگر بگویم حاضرم خیلی چیزها را نداشته باشم اما لحظههای نابی را که او از هشت سال مردانگی در سینه دارد، فقط برای لحظهای تجربه کنم. او لبریز از خاطراتی است که هر کدامش روزگار و آدم هایی را زیر و رو میکند؛ چه برسد به من که خاک پای رزمندگانی مثل او هم نیستم.
القصه... بهانه گپ تلفنیام با حمید داودآبادی "آزادی خرمشهر" بود. حمید این روزها مدیریت سایت ساجد وسایت چهار دیپلمات را برعهده دارد و تلاش های او برای بیان واقعیاتی از چهار دیپلمات در بند رژیم صهیونیستی بر همگان آشکار است.
یاد ایام، یاد یاران، تفحص، کمین جولای 82، پارههای پولاد، ستارگان درخشان تاریخ، پرواز پروانهها، حماسه ذوالفقار، دجله در انتظار عباس و دفاع مقدس در اینترنت، همه بخشی از کتابهای اوست.
گپ ما را بخوانید و هر دو نفرمان را دعا کنید.
یا علی...
امیرحسین انبارداران
* خرداد 1361 مثل امروز (پنجم خرداد) کجا بودی؟ چند سالت بود؟
ـ از بیمارستان مرخص شده بودم و آمدم تهران، آن روزها شانزده ساله بودم.
* زخمی عملیات بیتالمقدس بودی؟
ـ آره، اول خرداد 61 توی شهرکی که دروازه خرمشهر بود زخمی شدم، آن موقع رزمنده تیپ هشت نجف اشرف بودم، به فرماندهی شهید حاجاحمد کاظمی. کنار دستیام رفت روی مین، ترکشهای مین به بدن من هم ریخت.
* قشنگترین لحظه از آن روزها؟
ـ خانوادهام آمده بودند قم؛ از بیمارستان که مرخص شدم قبل از رفتن به خانه، یکراست آمدیم بهشتزهرا. شادی مردم و بوق زدن اتومبیلها را که دیدم و فهمیدم خرمشهر آزاد شده، دردهایم یادم رفت.
* حماسیترین خاطره آن روزها؟
ـ شبی که زخمی شدم رسیدیم به یک میدان مین که میان ما و بعثیها فاصله انداخته بود. چهل تا چهل و پنج پیشمرگ نیاز بود که بغلتند روی مینها و راه را بازکنند. خیلی داوطلب شدند و راه باز شد. رقص بچهها توی میدان مین دیدنی بود!
* تلخترین خاطرهات؟
ـ دوست خوبی داشتم به اسم "رضا علینواز" که زخمی شد. از او خبر نداشتم. تهران که آمدم فهمیدم شهید شده.
* مردترین مرد کارزار بیتالمقدس؟
ـ "احمد کاظمی" که در تمام مراحل عملیات زخمی شد، اما در تمام مراحل هم شرکت داشت؛ حتی با آمبولانس. مهمتر این که یکسره کنارمان بود و عملیات را هدایت میکرد.
* صحنهای که تکانت داد؟
ـ توی همان میدان مین، پسر بچه حدوداً 15سالهای را دیدم که با کوله پشتی پراز گلوله آرپیجی غلتید توی میدان مین. هم مینها منفجر میشد و هم گلولههای آرپیجی. او هم میسوخت و لبهایش تکان میخورد. رفتم کنارش و گوشم را چسباندم به لبهایش. داشت سوره حمد را زمزمه میکرد.
* دلت برای کدام رزمنده سوخت؟
ـ رزمندهای بود که هر دو پایش را توی میدان مین از دست داده بود و در همان حال که روی زمین افتاده بود مثل بچهها شادی میکرد و انگشتش را میکشید روی بینیاش و با لهجه شیرین آذری میگفت:
"دلت بسوزه من دارم شهید میشم و میرم پیش امام زمان!"
به من هم سفارش کرد و قول گرفت که وقتی رفتی خرمشهر، آنجا را به جای من زیارت کن.
* خرمشهر را در یک تصویر قاب کن!
ـ وقتی آمدیم پای کار و رسیدیم به جاده اهواز ـ خرمشهر و فهمیدیم در ایستگاه حسینیه هستیم و خرمشهر نزدیک مان است، سجده شکر به جا آوردم. هنوز هم هرگاه به آن نقطه میرسم تمام آن لحظات برایم زنده میشود و به سجده میافتم.
* آزادی خرمشهر شیرینتر بود یا شهادت؟
ـ عاقبت به خیری شیرینتر است.
* چرا شهید نشدی؟
ـ احساسم این بود که هنرش را ندارم، چون حضرت امام(ره) گفته بود که شهادت هنر مردان خداست و من نمیدانستم این هنر را دارم یا نه.
* جملهای بگو خطاب به آنهایی که بزرگی و ارزش فتح خرمشهر را درک نکردهاند.
ـ امام(ره) فرمود آزادی خرمشهر امری مافوق طبیعه بود. پس خود ما هم هنوز مانده که این موضوع را بفهمیم. من خودم حیران آن لحظهها هستم. غروب بود که ما حرکت کردیم به طرف خرمشهر و حدود سیزده ساعت، چهل پنجاه کیلومتر پیادهروی کردیم. به نظرم این ما نبودیم که پیادهروی کردیم، این یک امداد غیبی بود.
* خرمشهر را چقدر دوست داری؟
ـ به تعداد دوستان شهیدم.
* علم بهتر است یا ثروت؟
ـ یک جو غیرت از همه چیز بهتر است.
* اگر باز هم دیوانهای سنگی به چاه بیندازد پای کاری؟
ـ اگر نباشم نامردم!
* چند شهید که عملیات بیتالمقدس بیشتر مدیون آنهاست؟
ـ تمام شهیدان از جان خود گذشتند برای بازپسگیری خرمشهر از دست دشمن، گل سرسبدشان هم احمد کاظمی و حسین خرازی و حسین قجهای و جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان.
* چه وقتهایی شرمنده آن روزها میشوی؟
ـ (آه میکشد و میگوید:) رزمندهای بود که شش فرزند داشت و دائم از منطقه جیم میشد که برود عقبه با آنها تلفنی تماس بگیرد. یک بار به او گفتم:
- تو که از دنیا بریدهای و آمدهای منطقه، این قدر نرو به بچهها زنگ بزن که دلبستگیات زیاد بشود.
این را که شنید، خیره ام شد و گفت:
- اون طفلیها که به من دل بستهاند، بگذار دلشان خوش باشد.
بعد هم گفت:
- بگذار بابا بشوی، آن وقت مرا درک میکنی.
بعد از جنگ که خودم پدر شدم، هربار به بچههایم نگاه میکنم به یاد آن شهید میافتم و احساس شرمندگی میکنم.
* یک آرزو در تمام زندگی؟
ـ روز قیامت جلوی خدا، شرمنده شهدا نباشم.
* یک حسرت که از روز آزادی خرمشهر بر دلت مانده؟
ـ دلم میخواست موقع آزادی خرمشهر روی خاک آن سرزمین نماز شکر بخوانم که نشد.
* کدام شهید تو را حیران کرده است؟
ـ شهید "مصطفی کاظمزاده" که یک ماه قبل از شهادتش لحظه و شکل شهادتش را میدانست و به من گفت. حتی قسم خورد که موقع شهادت میخندد و امام زمان(عج) میآید بالای سرش. همین طور هم شد، مهر 1361 در منطقه سومار توی آغوشم خندید و شهید شد.
* مسعود دهنمکی را تعریف کن.
ـ یک پدیده از سالهای حماسه و مردانگی.
* چرا اخراجیها این همه موفق بود؟
ـ چون به زبان مردم بود.
* با توجه به عنایت مردم به "اخراجیها" فکر نمیکنی ما و مسئولین باید در استفاده از فرهنگ ایثار و کاربردیتر کردن آن در جامعه تجدید نظر کنیم؟
ـ به نظرم تا قبل از "اخراجیها" لایهای سخت روی ادبیات و هنر دفاع مقدس ما بود. یکی این که دچار خودسانسوری بودیم و دیگر این که دچار ممیزیهای سازمانها و بنیادها. اما اخراجیها نشان داد که اگر واقعیات دفاع مقدس ما بدون سانسور عرضه شود، مردم بهتر میپسندند و میپذیرند.
* کروبی بیاید بهتر است یا میرحسین؟
ـ هر کس که در دفاع از غیرت و ملت مردتر است.
* احمدینژاد یا رضایی؟
ـ هرکس به ولایت و نبوت پایبندتر است.
* یک خاطره از عملیات بیتالمقدس؟
ـ مرحله دوم عملیات بود که کنار جاده اهواز ـ خرمشهر دراز کشیده بودیم، منتظر فرمان. "سیدمحمود میرعلیاکبری" ناگهان از جا برخاست، کاغذی هم از جیبش درآورد. آن را داد به دوستش محسن و گفت:
- این وصیتنامهام را بعد از شهادتم بده به مادرم، چون من امشب شهید میشوم.
بعد با همهمان روبوسی کرد و حلالیت طلبید و رفت، رفیقش محسن بدجور گریه میکرد. حدود یک ساعت بعد گلوله خورد توی سینه سید و رفت پیش خدا.
* و حرف آخر!
ـ ای کاش ما که توانستیم خرمشهر را فتح کنیم، قادر باشیم بر نفس خود هم غلبه کنیم.
روزنامه اطلاعات چهارشنبه 6 خرداد 1388
چند روزی بود برای مرخصی آمده بودم تهران. عصر یکی از روزها، "زیدالله کوهی" به خانه مان زنگ زد و بعد از حال و احوال گفت:
- حمید جون چیزه ...
معلوم بود می خواهد چیزی بگوید که رویش نمی شود. با تته پته ادامه داد:
راستش می خوام برگردم منطقه ... وضع مالیم خرابه ... داری 400 تومن بهم قرض بدی؟ توی اولین فرصت بهت پس میدم.
قرار گذاشتم ضلع غربی میدان امام حسین (ع) ببینمش. یک ساعت بعد که آمد، 400 تومان از همهی 600 تومان پولی را که برایم مانده بود، به او دادم. ولی چهرهی خجالت زدهی کوهی که چند سالی از من هم بزرگ تر بود، بد جوری عذابم می داد. او هم آمده بود مرخصی و می خواست به جبهه برگردد، ولی پول برای کرایهی راه نداشت!
*
اولین روزهای سرد اسفند ماه 1364 در جاده فاو – ام القصر، زیر پلی بتونی با ارتفاع کمی که داشت پناه گرفته بودیم. اصلا متوجهی تاریک شدن هوا نشدیم. تنها 2 فانوس نور آنجا را تأمین میکرد. با صدای اذانی که از بیرون به گوش می رسید، نماز مغرب و عشا را خواندیم و کیپ همدیگر دراز کشیدیم. چندتایی از نیروهای گردان انصار از خط برگشتند. سراپایشان خیس بود. از صدای صحبت کردن یکی از آنها توانستم کوهی یا همان "باباکوهی" خودم را بشناسم. با دیدن او خیلی خوشحال شدم. صورتش را که از گل و لای سیاه شده بود، غرق بوسه کردم. شب را میان کوهی و یوسف سپری کردم. کوهی که سمت راستم دراز کشیده بود، آرام دهانش را دم گوشم آورد و گفت:
- ببین حمید جون ... به خدا خیلی شرمنده ام ... دستم خالیه ... انشاالله حقوق این ماهم رو که گرفتم، قرض تو رو پس می دم.
بغض گلویم را گرفت. چشمانم از اشک پر شد. صورتش را بوسیدم و گفتم:
- من نوکرتم ... اون که قابل تو رو نداره ... اصلا فکرش رو نکن.
*
روزهای اول فروردین 1365 شهر در تب و تاب عید و نوروز بود و من بر روی تخت اتاقی در طبقه سوم بیمارستان آیت الله طالقانی، با ترکش هایی که چند جای بدنم را آبکش کرده بودند، سر می کردم. تلفن زنگ زد. گوشی را همتختی ام که بچه شیراز بود برداشت. گفت:
- با حمید داودآبادی کار داره.
به زور خودم را کشاندم طرف تلفن. یکی از بچه های قدیمی جبهه بود. پس از احوالپرسی و تبریک عید و دادن قول این که حتما به ملاقاتیم خواهد آمد، گفت:
- راستش بهت زنگ زدم که بگم ...
صدایش بغض داشت. همیشه بعد از عملیات این درد و سوز را داشتیم. منتظر خبر همه بچه ها شدم. آرام گفت:
- بابا کوهی هم رفت ...
- چی بابا کوهی؟
- آره بابا کوهی.
- آخه چطوری؟ کی؟ کجا؟ من که همین چند روز پیشا باهاش بودم.
- چند روز بعد از همون شبی که با بچه ها جمع بودین، بچه های گردان انصار میرن توی جاده ام القصر مستقر میشن. عراقیا پاتک سختی می زنن. کوهی هم که آر.پی.جی زن بوده، یه تانک عراقی رو می زنه. خدمه تانک می پرن بیرون و به علامت تسلیم دستشون رو بالا می برن. کوهی هم میره جلو اونا رو اسیر کنه که اون نامردا به طرفش رگبار می بندن و اون رو می زنن.
*
سوختم. سوختم. سوختم ...
بابا کوهی!
حالا که رفتی اون بالا بالاها، کی می خواهی پولم پس رو بدی؟ سودش رو هم اگه حساب کنی، خیلی بهم بدهکار میشی ها!!!
من همچنان منتظر می مونم.
