خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱٢/٢۳

برای این روزهای 24 سال پیش
ادامه‌ی عملیات والفجر هشت: جاده‌ی فاو – ام القصر
گردان حمزه سیدالشهدا (ع) – لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

روز یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند ماه 1364، ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک تک نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود. البته ساعت پست آن روز برای من خیلی جالب بود، چون یک دستگاه بولدوزر عراقی که چند نفر بالای آن نشسته بودند، با پررویی تمام از پشت خاکریز خارج شد تا به نقطه‌ای دیگر برود. به محض این‌که در دید قرار گرفت، با تیربار گیرینوف خودم آن را نشانه رفتم و تا آن‌جا که جا داشت گلوله نثارش کردم. از نفرات روی آن، تنها یک نفر توانست از معرکه بگریزد. بولدوزر در جای خود ثابت ماند و بچه‌های ادوات هم با خمپاره‌ی 60 آن را هدف قرار دادند.

برادر "حکیم سوری" مسئول گروهان، در تاریک روشن هوا از خاکریز گذشت و به دشت روبه‌رو رفت تا جنازه‌ی چند شهید را که آن‌جا افتاده بودند بیاورد. دوشکاها و تیربار‌های دشمن آن قدر بر رویش آتش ریختند که فقط توانست خودش را دست خالی به خاکریز برساند. یک پایش از جراحات قبلی ناراحت داشت و من تعجب کردم آن‌جا چگونه می‌دوید. خودش می‌گفت بچه‌ی تویسرکان است و در تهران گچ کاری می‌کند که هنگام مرخصی می رود سر کار گچ کاری. نشانی محل کار و پاتوقش را که می داد، قشنگ بلد بودم. قهوه خانه‌ی اول خیابان اقبال در خیابان دماوند تهران.
به هنگام تیراندازی به طرف بولدوزر، متوجه شدم چند گلوله‌ی قناصه از کنارم رد شد. خوب که توجه کردم، دیدم از پشت یکی از اجساد عراقی که جلوی خاکریز به طور دمر افتاده و پشتش به من بود، کسی در حال تیراندازی با قناصه است. ظاهرا تک تیرانداز عراقی، شب قبل سینه خیز از داخل کانال مقابل ما خودش را به آن جا رسانده و پشت جنازه چاله ای کنده و سنگر گرفته بود. لوله‌ی تیربار گیرینوف را به طرفش چرخاندم و آن‌قدر شلیک کردم که جنازه و تیرانداز، هر دو متلاشی شدند.

قبل از ظهر بود که حاج "محمود امینی" فرمانده‌ی گردان حمزه و حاج "رضا دستواره" معاون لشکر، آمدند جلو تا از نزدیک اوضاع را زیر نظر بگیرند. انگار نه انگار که در خط هستند و هر آن امکان دارد دشمن با قناصه یا خمپاره هدف قرارشان دهد. بی پروا بالای خاکریز رفتند و در آن روشنایی روز، مقابل دشمن قد علم کرده و با دوربین منطقه را چک کردند. با وجود آتش خمپاره‌ی 60 و تیرهای تک تیراندازان که از بالای سرمان می‌گذشت، برای آنان هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی به حاج رضا گفتم:
- حاجی جون مواظب باش ... این جا تک تیرانداز زیاد دارن که بدجور می زنه ...
دستواره خندید و گفت:
- غلط کردن بزنن ... مگه شهر هرته ... تو برو پایین مواظب خودت باش ...

مقابل خاکریز روی جاده‌ی آسفالت، چند تانک سالم و سوخته قرار داشت. آنها از سنگین ترین پاتک چند روز قبل دشمن که طی آن تانک ها تا ده متری خاکریز جلو آمده بودند، بر جای‌مانده بود. در برابر آن پاتک، بچه‌های گردان انصار، با رشادت تمام از میان باتلاق ها جلو رفته و از پهلو تانک ها را زیر آتش گرفته بودند. تانک ها به غیر از جاده‌ی آسفالت، راه دیگری برای تردد نداشتند، لذا وقتی که ‌تانک های جلویی و عقبی منهدم شدند، خدمه‌ی بقیه‌ی آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند.

هر از چند گاه تک تیراندازان عراقی از لابه لای ‌تانک ها به خاکریز نزدیک می‌شدند و با قناصه بچه‌ها را هدف قرار می دادند. کمی که دقت کردم، توانستم محل استقرار یکی از تک تیراندازها را پشت تانکی نیم سوخته پیدا کنم. تیربار را گذاشتم روی کیسه گونی لبه‌ی سنگر و شروع کردم به شلیک. با صدای داد یک نفر که عصبانی و شاکی می گفت:
- چه خبرته ... ساکتش کن اون تیربار رو ...
دست از شلیک برداشتم. پشت سرم "حمید سربی" را دیدم که عصبانی به من نزدیک شد و پرسید که برای چی این همه گلوله شلیک می کنم؟ وقتی گفتم که تک تیرانداز عراقی را پیدا کرده ام، خون سرد و آرام گفت:
- خب این که دیگه این همه شلوغ کاری نداره ... تو فقط محلی رو که شناسایی کردی نشون بده.
وقتی گفتم که تک تیرانداز کجاست، ایستاد پشت تیربار و چشمانش را دوخت به آن سمت. با روشن شدن آتش دهنه‌ی تک تیرانداز عراقی، سربی فقط دو سه گلوله شلیک کرد و درست زد به هدف و قناصه چی عراقی را از میدان بدر کرد.
با همان خون سردی و آرامش که در اوج جنگ هم از چهره‌ی سفید با موهای سرخ گونش دور نمی شد، گفت:
- بیا ... دیدی ... این که حول کردن نداره ... آروم، دقت کن، نشونه گیری کن و بزن.
وصفش را و این که قهرمان تیراندازی است زیاد شنیده بودم، ولی حالا خودم دیدم.

استراحت همزمان همگی بچه‌ها در سوله، جز در صورت چمباتمه زدن و پاها را در سینه گرفتن، غیر ممکن بود. ناگهان یادم آمد تیربارها زیاد کار کرده، روز شلوغی را پشت سر گذاشته‌اند و بهتر است برای حفظ آمادگی آنها در مقابله با حملات شبانه‌ی دشمن، بروم و تمیزشان کنم.
قبل از این که بیرون بروم، به ذهنم رسید از حوادث این یکی دو روز گذشته نت برداری کنم تا ان شاالله بعدها اگر فرصت شد، کل خاطراتم را بنویسم. دفترچه‌ی یادادشت کوچکی را که تبلیغات داده و تصویر چهره‌ی خندان امام بر آن نفش بسته بود، از جیب در آورده و بر یکی از صفحات کوچکش نوشتم:
"امروز یک شنبه 25/12/64 ساعت 20/12 ظهر نماز را خوندم و داخل سوله با بچه‌ها شوخی می‌کنم، هنوز ناهار نیاوردن. می‌خوام برم لوله و قطعات تیربارهای سنگر دیده‌بانی را تمیز کنم تا برای شب آماده باشیم. چفیه‌ام را برمی دارم تا برم بیرون."

از سنگر که خارج شدم، سعی کردم چفیه را دور کمرم بپیچم. "یاسر حق پناه" معاون دسته را دیدم که از روبه‌رو می‌آمد. قصد کردم به طرفش بروم و بگویم که باید تیربارها را برای شب تمیز کنم، ولی به سلام و علیک معمولی اکتفا کرده، به سمت چپ حرکت کردم. دست راستم مقابل شکمم بود و داشتم چفیه را گره می‌زدم. هنوز چند متری از جمع بچه‌ها - که داشتند روی سوله‌ای را با گونی ‌های پر از خاک می‌پوشاندند - دور نشده بودم که ناگهان انفجار شدیدی در برابرم احساس کردم.

در وهله‌ی اول همه چیز را تمام شده پنداشتم. فکر کردم دارم به اوج پر می کشم. جالب این‌که در همان حالت ایستاده، باقی ماندم. فقط کمی‌ دولاٌ شدم. گیج بودم و سرم شدیداً درد می‌کرد. خودم را در عالمی بی مکان و زمان حس می‌کردم. یک آن حس کردم دارم شهید می شوم و الان در اوج آسمان ها هستم! با خودم گفتم:
- من که از خدا خواسته بودم شهیدم نکنه ... من که نمی خواستم برم ... پس چرا؟
به یک باره احساس کردم از ارتفاعی بلند بر زمین کوبیده شدم. پای چپم را که بر زمین کوبیدم، در درونم گفتم:
- آخیش ... نرفتم!

چیزی را در اطراف نمی‌دیدم. کم کم در صورتم درد شدیدی حس کردم. کمی که گذشت، سعی کردم نگاهی به اطراف بیندازم؛ متوجه شدم چشم راستم جایی را نمی بیند و سوزش شدیدی دارد. با چشم چپ نگاهی به دست راستم که خیلی درد می‌کرد انداختم؛ متوجه شدم کف آن سوراخ شده، به طوری که انگشت سبابه‌ام آویزان است.
در آن لحظه که چشمم را باز کردم، فکر کردم پایم روی مین رفته است. نگاه تندی به پاهایم انداختم ولی اثری از جراحت در آنها ندیدم. با همان حالِ دولاّ به طرف سوله رفتم. متوجه‌ی آن چه در اطرافم می‌گذشت نبودم. جلوی سوله، "حبیب بختیارمنش" را دیدم و چون هنوز گیج و مات بودم، به او گفتم:
- آمبولانس ... آمبولانس ...
با خنده گفت: "چی شده؟ آمبولانس این جاها نیست که ..."
کمی به خود آمدم و گفتم: "بابا جون برو امدادگر رو صدا کن بهش بگو که من ترکش خوردم."
خودم هم به طرف سنگر امدادگر راه افتادم. در حال رفتن متوجه شدم چند جای دیگر بدنم ترکش خورده و راه رفتن برایم مشکل است. نگاهی به زیر شکمم انداختم که ترس بد جوری برم داشت. آن جا هم از ترکش در امان نمانده بود که با خود گفتم: "آخرش این عراقیای لعنتی کار خودشون رو کردن و من رو از مردی انداختند!"

مقابل سنگر امدادگر که رسیدم، دیگر طاقت نیاوردم و روی سینه کش خاکریز دراز شدم. چند تایی از بچه‌ها بالای سرم آمدند. امدادگر که به سراغم آمد، تازه متوجه شدم چند جای شکمم هم ترکش خورده است. بچه ها بالای سرم جمع شده بودند که بعضی از آنها گریه می کردند. باورشان نمی شد که من هم لت و پار شوم. امدادگر با قیچی به جانم افتاد و لباس هایم را پاره می کرد تا سوراخ های روی بدنم را - که مثل بشکه‌ی آبکش شده بود - پانسمان کند بلکه کمی از خون ریزی جلوگیری کند. در آن حین متوجه پایین شکمم شد که از خون سرخ شده بود. همین که رفت طرف آن جا، با همان حال خراب که نفسم بالا نمی آمد، به بچه ها التماس کردم که از آن جا بروند یا حداقل روی شان را برگردانند!

سوری، مسئول گروهان، بالای سرم آمد و هراسان پرسید که چه اتفاقی افتاده است. دیگر حالم خیلی خراب شده بود. سرم را از زمین بلند کردم تا بگویم: "رفته بودم تیربار رو تمیز کنم ..."
کم کم نفسم به شماره افتاد، چهره‌ی بچه‌هایی که بالای سرم ایستاده بودند، دور سرم می چرخید. احساس کردم لحظات آخر عمرم را می‌گذرانم. سرم گیج می‌رفت. اصلاً نمی‌دانستم کجا هستم. دست راستم در دست امدادگر در حال پانسمان بود. دست چپم را به زمین رساندم و چنگی در خاک زدم. پاهایم را به زمین فشار می دادم؛ ولی مثل این بود که مسئله از اینها هم بالاتر است. بلافاصله شهادتینم را گفتم.
بعد از آن که در خرداد 1361 در میدان مین منطقه‌ی شلمچه، آن نوجوان بسیجی را دیدم که بر روی میدان مین غلتید و پس از انفجار مین زیر شکمش، سوره‌ی حمد را قرائت می کرد، از خدا خواستم که توفیق دهد تا من هم در لحظه‌ی جان دادن بتوانم سوره‌ی حمد را بخوانم. پس از آن زمزمه کنان شروع کردم به خواندن سوره‌ی حمد. از این‌که در آخرین لحظات به یاد خدا بودم، دل شاد شدم. رفته رفته چشمانم سیاهی رفت. درست مثل همان حالی که لحظات اول مجروحیت داشتم. دیگر هیچ صدایی به گوشم نمی رسید. نفسم به شماره افتاد. چهره‌ی بچه ها برایم محو شد. مقابل چشمانم تاریکی محض بود. حالت تهوع بهم دست داد و عاقبت سرم بی اختیار بر زمین افتاد.

نمی دانم چقدر زمان سپری شد، ولی هر چقدر که بود، امدادگر همه‌ی سوراخ های روی بدن مرا باندپیچی کرده بود. تکان هایی که حس کردم، به هوشم آورد. چشمانم را که به سختی باز کردم، دیدم روی برانکارد هستم. با چشم سالمم نگاهی به اطراف انداختم. مثل این‌که مدت زیادی در حال بیهوشی نبودم. چون هنوز در خاکریز بودم. به سختی فرامرز عزتی پور را که جلوی برانکارد را گرفته بود، تشخیص دادم. سیدعلی موسیوند هم عقب برانکارد را گرفته بود و مرا به طرف سه راه کارخانه‌ی نمک می بردند. برایم اوفت داشت که مرا روی برانکارد ببرند. تا آن زمان یادم نمی آمد که هنگام مجروحیت، مرا روی برانکارد جا به جا کرده باشند. مصرانه به فرامرز گفتم: "من رو بذار پایین خودم میام."
ولی او که بد جوری گریه می کرد و از این که دیده بود من هنوز زنده هستم، جا خورده بود، قبول نکرد و مدام می گفت: "داداش جون یه کم دیگه طاقت بیار ... الان می رسونمت به آمبولانس ... حالت خوب می شه داداش ..."
حالتی میان خواب و بیداری داشتم. ناخودآگاه با غلتی خودم را از روی برانکارد به زمین انداختم و با وجود اعتراض بچه‌ها، با پای پیاده به طرف عقبه حرکت کردم. آمبولانس تویوتا در کنار خاکریز روشن ایستاده و منتظر رسیدن همه‌ی مجروحین بود. اصلا نمی دانستم دیگران هم زخمی شده اند. عقب آمبولانسی که انتظارمان را می کشید، کنار درِ سمت راست دراز کشیدم. چندتایی از بچه‌ها از جمله یوسف محمدی، که ترکش به قسمتی از سرش خورده بود، "مرتضی توکلی"، "مرتضی حاج محمدی"، و یکی دو تایی دیگر را کنارم سوار کردند. تازه فهمیدم بر اثر انفجار خمپاره‌ای که بچه‌ها می‌گفتند 82 میلی متری بود ولی به نظر خود من 60 بود، به غیر از من، چند تای دیگر هم مجروح شده بودند. آمبولانس که خواست حرکت کند، فرامرز به کنار شیشه‌ی ماشین آمد و هق هق کنان گفت:
- داداش جون، تو رو خدا منم شفاعت کن ... تو رو قرآن من رو یادت نره ها ... یادت باشه با هم صیغه‌ی برادری خوندیم ...
گفتم: "مسخره مگه من می‌خوام برم کجا؟"
دوباره ملتمسانه و اشک بار، جلو آمد و صورت و دست مجروحم را غرق بوسه کرد و باز طلب شفاعت کرد. مثل کودکی هراسان، عربده می زد و گریه می کرد. اصلا باورم نمی شد فرامرز که با دعوایی تند با هم آشنا شده بودیم، حالا این گونه از ترس این که من شهید شوم، دارد برایم گریه می کند. اشک از چشمانش چون رود جاری بود و حتی از بینی اش! به شوخی گفتم:
- باشه حالا تو گریه راه ننداز ... یادم نمی ره، ولی تو هم من رو یادت نره‌ها!
با همان حال گریه، لبانش به خنده ای زیبا باز شدند و شادمان گفت:
- باشه ...
آمبولانس در زیر آتش شدید خمپاره، میان دست‌اندازهای جاده بالا و پایین می‌رفت و راننده‌ی آن بی محابا بر سرعت خود می افزود. به اورژانس پایگاه موشکی اول که رسیدیم، حالم خیلی بد شده بود. به طرف شخصی که لباس سفید به تن داشت و احتمال می دادم دکتر باشد، رفتم و خود را در میان دست هایش که به طرفم باز شده بود، انداختم. بریده بریده گفتم:
- دکتر ... دکتر ... نفسم ... نفسم ... داره می گیره ... بالا نمی یاد ...
نفسم به سختی بالا می‌آمد. در شکمم سوزش عجیبی احساس می‌کردم. انگار کوره ای از آتش در آن روشن کرده باشند. دکتر که بدن آبکش و خون آلودم را دید، سراسیمه مرا به طرف تخت برد و ماسک اکسیژن را به صورتم گذاشت. وقتی اکسیژن در گلویم دمید، احساس خنکی رضایت بخشی کردم. برایم خیلی عالی و شیرین بود. مثل این بود که سطل آب یخی روی آتش ریخته باشند. من که آن‌قدر از خداحافظی با دنیا دم می‌زدم، برای لحظه‌ای از شیرینی آن خشنود گشتم. تازه فهمیدم دنیا چقدر خوشمزه است!
وقتی دکتر خواست ماسک اکسیژن را از صورتم بردارد، دستش را گرفتم و نگذاشتم. تازه داشت بهم مزه می داد. هوایی خنک و دلنشین، درونم را صفا می داد. دکتر گفت که باید هر چه سریع تر از آن جا به عقبه منتقل شویم. چون سوله ای که از آن به عنوان اورژانس استفاده می کردند، با خط مقدم فاصله‌ی چندانی نداشت؛ حتی خطرش هم بیشتر بود. آن جا گلوله های سنگین توپ بود و بمباران هوایی.
پس از پانسمان مجدد، قرار شد با همان آمبولانسی که از خط آمده بودیم، به طرف اسکله حرکت کنیم. همه‌ی لباسم را تکه پاره و اندامم را پانسمان کرده بودند. با آن اوضاع وخیم، وسط اورژانس که راه افتادم تا سوار آمبولانس شوم، رفتم طرف دکتر و در گوشش گفتم:
- بی وجدان ... خوب من رو لخت کردی و مجانی دید زدی ها ...
دکتر اول متوجه‌ی حرفم نشد، ولی وقتی فهمید چی گفتم، از خنده ترکید و گفت که زودتر سوار آمبولانس شوم و شرم را کم کنم.

در راه برای این‌که بچه‌ها روحیه‌شان را نبازند، شروع کردم به مسخره بازی و شوخی کردن.
راننده آمبولانس که از بچه‌های با صفای شمال بود، با تعجب گفت:
- آقا جان ... تو موجی نشدی؟!
یوسف در حالی که نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد، دستی بر روی پانسمان سرش گذاشته و با لهجه‌ی قشنگ ترکی که با آه و ناله جالب تر شده بود، گفت:
- تو رو خدا حمید ... دیگه شوخی نکن وقتی می خندم سرم درد می گیره ...!
بعدا فهمیدم که ترکشی در نزدیکی مغزش خانه کرده بود.
به اسکله رسیدیم و از آمبولانس پیاده شدیم. قیافه‌ی وحشتناکی پیدا کرده بودم. به قول بچه‌ها اگر خودم را توی آینه می‌دیدم، می ترسیدم. صورتم از موج انفجار متورم شده و بر روی آن خون خشک و سیاه شده بود. پانسمان صورتم، سرم را تقریباً کفن پیچ کرده بود. دست آویزان به گردن، خونابه‌ی شتک زده بر پیراهن و شلوار پاره، پانسمان هایی کج و ماوج پیچیده شده و دست آخر پایی برهنه که به خاطر دریافت ترکشی ریز، عریانی را پذیرفته بود، هیئت غریبی را برایم به ارمغان آورده بودند.
همراه دیگر مجروحان سوار قایق شدیم، به آن طرف اروند رود و از آن‌جا به بیمارستان صحرایی حضرت فاطمه زهرا (س) در "خسروآباد"ِ آبادان رفتیم. مرا سریعاً به اتاق عمل بردند. روی برانکارد دراز کشیده و چشمم به سقف دوخته بود.
بیمارستان صحرایی، سوله های بزرگ تو در تویی بود که دو طرف راهروها مملو بود از تخت هایی که روی هرکدام مجروحی بد حال خوابیده بود.

وارد اتاق عمل که شدم، چراغ های بالای سرم را که روشن کردند، چشمم شروع کرد به پلک زدن ناخواسته. کمی حالت اضطراب بهم دست داد. کم که نه، خیلی! راستش ترسیدم. اضطرابم از مبهم بودن بی هوشی و عمل جراحی بود، چون نمی‌دانستم پس از بستن چشمم، چه بر سرم خواهد آمد.
قبل از آن‌که مرا بر تخت عمل جراحی بخوابانند، یکی از مجروحانی را که در کنارم قرار داشت و ملحفه‌ی سفیدی رویش کشیده بودند، بیرون بردند. پرسیدم: "اون چی شده؟"
یکی از پرستارها صورتش را به گوشم نزدیک کرد و آرام گفت: "می‌خواستیم عملش کنیم، دیدم تموم کرده ..."
پدر آمرزیده، اصلا فکر نکرد که من هم الان باید بروم زیر تیغ جراحی شان. خون سرد و راحت گفت که تمام کرد!

با دیدن آن صحنه، به ویژه وقتی که شنیدم او هم مثل من از ناحیه‌ی شکم مجروح بود، هراس و اضطرابم زیادتر شد. دقایقی بعد دکتر بی هوشی بالای سرم آمد و ماسکی بر صورتم گذاشت. چشمم را به ساعت روبه‌رو انداختم. ساعتی که لبه های دور آن هم سبز بود 30/4 بعد از ظهر را نشان می داد. کم کم سنگینی و خستگی شدیدی در چشمانم احساس کردم و ناخودآگاه پلک هایم بر روی هم قرار گرفتند و ...

نمی‌دانم چند ساعت در اتاق عمل بودم و آنها در آن مدت چه کارهایی رویم انجام داده بودند، فقط وقتی چشم باز کردم، خود را در یکی از راهروهای اورژانس دیدم. پنجره‌ای نبود تا بفهمم شب است یا روز. سعی کردم سرم را بالا بیاورم تا نگاهی به اطراف بیندازم، ولی خیلی برایم سخت بود. حالت گیجی و منگی، سرم را سنگین کرده بود. هوای تلخی در گلویم بود که بعدها فهمیدم از داروی بی هوشی است. هر طور که بود زور زدم و به اطراف نگاه کردم. چند مجروح دیگر روی تخت‌ها دراز کشیده بودند؛ از دوستانم خبری نبود. به ناگاه احساس غریبی کردم. یکی از برادران پرستار جلو آمد و با مهربانی و ملاطفت، دستی به میان موهایم - که مثل دسته‌ای علف خشک شده بودند - کشید و پرسید: "حالت که خوبه؟"
خواستم جواب بدهم که نفسم سنگین شده بود و چشمانم خیلی خسته بودند. دستم به شدت درد می‌کرد و در شکم نیز سوزش زیادی احساس می‌کردم. گویی جعبه‌ی سنگینی روی آن گذاشته باشند. با هنِ و هن پرسیدم: "من کجا هستم؟"
جواب داد: "توی بیمارستان صحرایی فاطمه زهرا."
گفتم: "ساعت چنده؟"
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "نه و ربع"
پرسیدم: "من رو چیکار کردن؟"
نگاهی به دستم که در میان انبوهی از باند پنهان بود انداختم و گفتم: "دستم چی شده؟ نکنه قطعش کرده باشن؟ چشمم چی؟ اون که سالمه؟"
گفت: "هیچی نشده نه دستت قطع شده و نه چشمت آسیب دیده."
نیم نگاهی به شکمم انداختم. برآمدگی ای از باند و پانسمان بر روی آن دیدم. سوال کردم: "شکمم چی شده؟"
گفت: "چیز خاصی نیست ... یه جراحت برداشته بود که عملش کردن."
تقاضای آب کردم. لبانم به شدت خشک شده بودند، ولی در جواب شنیدم که اصلاً نباید آب و غذا بخورم. آن‌جا بود که یک آن تشنگی به جانم فشار آورد. به یک دستم کیسه‌ای خون وصل بود و به دست دیگر سُرم!

در همان حال متوجه‌ی جر و بحثی در محوطه‌ی سوله شدم. قضیه را که جویا شدم، فهمیدم جوانی را که قبل از من از اتاق عمل بیرون برده و به عنوان شهید با هلی‌کوپتر به معراج شهدای اهواز منتقل کردند، زنده بوده. بنابر گفته‌ی خلبان هلی‌کوپتر که خیلی هم عصبانی بود، وقتی خواسته‌اند او را در سردخانه بگذارند، متوجه شدند که سرفه می‌کند! دکترها با تعجب می گفتند:
- ما خودمون اون رو معاینه کردیم، نه نبض داشت و نه ضربان قلب! نفس هم نمی‌کشید ... به ‌این خاطر شکمش‌ رو هم که وضع وخیمی ‌داشت، پانسمان نکردیم.
----------------
از میان این خاطره‌ی کوتاه، فرامرز عزتی پور، سیدعلی موسیوند، سیدرضا دستواره، حمید سربی، مرتضی توکلی و یوسف محمدی، آسمانی شدند.
ان شاالله اگر زنده باشم، در کتاب "ازمعراج برگشتگان" متن کامل خاطراتم را از دفاع مقدس منتشر خواهم کرد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱٢/۱٩

آن که فهمید:
دو تا داداش بودند. آن طور که خودشان می گفتند، در بازار تهران، مغازه‌ی طلا فروشی داشتند. اوضاع مالی شان هم الحمدلله خوب خوب بود.
نه اهل دروغ و دغل بودند، نه اهل کلاه گذاشتن و کلاه برداری. به قول معروف:
"نان بازوی خودشان را می خوردند."

نوبتی جبهه می آمدند. گاهی هم دو نفری. ولی قانون شان این بود که یکی شان جبهه باشد و از اوضاع و احوال منطقه گزارش تلفنی بدهد، دیگری در تهران باشد تا هم به کارهای طلافروشی برسد، هم ...
توی لشکر، سر این دو تا داداش دعوا بود. هر گردانی از خدایش بود که یکی از آن دو، حداقل یک هفته به آن گردان بیاید.

وقتی یکی از آنها به گردان جدیدی می رفت، از فرماندهان آمار و ارقام نیازهای گردان را می گرفت و سریع به تهران گزارش می داد:
- می گم داداش، این گردانی که من رفتم، خیلی کمبود امکانات داره. یه وانت تویوتا براشون بگیر، یه آمبولانس، دو سه تا کامیون هم لباس و بقیه‌ی وسایل که خودت بهتر می دونی، بخر و سریع بفرست بیاد.
آن هم که تهران بود، خوب وظایف و ماموریتی را که برادرش سپرده بود، می دانست و به آنها عمل می کرد.

چند روزی بیشتر طول نمی کشید که کاروان کمک های آنها، وارد گردان می شد و حالا نوبت آن یکی برادر بود که در جبهه بماند و این یکی برود اوضاع و امور تهران را مدیریت کند.
اصلا هم اهل این که راه بیفتند توی مساجد و ارگان ها و سازمان ها تا با یه قرون دوزار کمک جمع کنند، نبودند. الحمدلله خدا آن قدر برای شان روزی سرازیر می کرد که همه‌ی این کمک ها را از حساب شخصی خودشان تامین کنند.

و شانس با آن یکی بود که حضورش در منطقه منتهی می شد به عملیات و توفیق همرزمی در کنار بقیه‌ی بچه بسیجی ها را می یافت.
اگر اشتباه نکنم، به این کارها می گویند:
جهاد با مال و جان!


آن که نفهمید:
متاسفانه روحانی بود و هست. امروز که با این اوضاع و احوال خیلی منتقد دوآتشه شده و به قدیم و جدید انقلاب می تازد. فقط حرمت امام را نگه می دارد و بس. آن هم مطمئنا جرات نمی کند، وگرنه ...

سال 1365 در اوج جنگ، که در شلمچه، همه‌ی حق در برابر همه‌ی باطل صف آرایی کرده بودند و کار و بار حضرت عزرائیل سکه بود، در عقبه‌ی جنگ عجب اتفاقات جالبی می افتاد.
حضرت امام فرموده بود جنگ در راس امور است و همه چیز باید در خدمت آن باشد.
صدام یزید کافر! بهتر از حاج آقای قصه‌ی ما، این پیام امام را گرفت!

وقتی تریلی ها سیمان وارد خاک عراق می شدند، اولین مقصدشان جبهه های نبرد علیه ایران بود. از همان خط مقدم، سیمان ها توزیع می شد، رو به عقب می رفت و اگر احیانا چیزی باقی می ماند، به شهری ها می رسید.
بی خود نبود ما، در شلمچه، در چاله های خاکی قبرگونه مقاومت می کردیم ولی عراقی ها از بهترین و محکم ترین سنگرهای بتونی بهره مند بودند!

حاج آقای رحمان و رحیم قصه‌ی تلخ ما، که امروز کلی هم از نظام طلب کار شده که چرا اجازه ندادند به خاطر یک تصادف ساده‌ی شخصی و شکستگی ساده‌ی پا، هر سال برای چکاب به زیارت دکاتره‌ی محترم و مومن لندن نشین شرف یاب شود!

حالا این که چرا یک جانباز قطع نخاعی نمی توانست و نمی تواند برای مداوا به خارج از کشور اعزام شود، این را باید از آنان که بلیط های فرنگستان را برای اولاد حلال زاده شان اشغال کرده اند، پرسید.

القصه!
تریلی های سیمان که وارد کشور ما می شد، اول از همه می رفت ...
کجا؟
فکر کردید می رفت خط مقدم جبهه؟
این را باید از نخست وزیر زمان جنگ و اطرافیان پر و پا قرص امروزی اش پرسید. از حاج آقای رحمان و رحیم قصه‌ی ما که امروز همه‌ی وجودش سبز لجنی شده!
نه! مطمئن باشید سیمان ها به جبهه نمی رفتند. چون ما داغ به دل مان مانده بود یک سنگر محکم بتونی داشته باشیم.

در بحبوحه‌ی عملیات کربلای پنج، حاج آقای دل سوز، بالای تپه ای می ایستاد، نگاهی به دور دست های جاده می انداخت، بلکه کامیون های سیمان زودتر به منطقه برسند.
هر چه چشم انداخت، از سیمان ها خبری نشد.
جنگ بود و اضطراب.
کشور درگیر شدیدترین بحران های نظامی سیاسی بود.
پس چرا کامیون های سیمان نرسیدند؟
اگر آنها نیایند، کار مملکت می خوابد!
آن وقت حاج آقا مجبور است به بازار آزاد تکیه کند.
هر چه باشند، این سیمان ها تبرک هستند.
بوی شلمچه و فکه می دهند.
حکم ماموریت شان متعلق به جبهه است.

تلفن که زنگ زد، حاج آقا شاکی شد.
- یعنی چی؟ بی شرفای کثافت. سیمان های جبهه رو دزدیدند که ببرند لاهیجان چی بشه؟ آخه جبهه های جنوب چیکار دارند به لاهیجان؟ ویلا؟ ویلای کی؟ چی؟ من؟ غلط کردند پدرسگا. همین الان خودم میام دژبانی تا پدرشون رو دربیارم.

به راننده اش دستور داد هر چه سریع تر از زمینی که آماده‌ی ساخت شده بود، به دژبانی کمی آن طرف تر در لاهیجان بروند تا تکلیف راننده های دزد را معلوم کند.

سه ماه بعد، 3 راننده‌ی کامیون که به جرم سرقت سیمان های جبهه و انتقال آنها به لاهیجان برای ساخت ویلا، دستگیر و بازداشت شده بودند، در حالی که مدام به حکم ماموریتی که حاج آقا برای شان صادر کرده بود استناد می کردند، با سپردن کلی تعهد و ... آزاد شدند و رفتند سراغ زندگی شان و خانواده ای که فکر می کردند آنها الان از جبهه به مرخصی می آیند.
حاج آقا هم که دستور داد سیمان های کشف شده، یک راست به اهواز ارسال شوند، مجبور شد به بازار آزاد اتکا کند. اگر چه هزینه‌ی ساخت و ساز ویلای لاهیجان زیادتر شد، عوضش چند سال بعد قیمتش چند برابر شد.

حاج آقا که آن روزها دنبال جذب و هدایت کمک های مردمی بود، امروز وقتی جایی منبر می رود، تعریف می کند که:
- چگونه بعضی افراد آن قدر حرام خوار می شوند که به سادگی سه کامیون سیمانی را که باید به جبهه می رفت، با حکم ماموریت و به نام کمک برای جبهه، برای ساخت ویلا به لاهیجان بردند ... پدر سگا.
ویلای کی؟ معلوم نیست. حتما یکی از همین هایی که دو سه روزه از خارج اومدن و از ملت طلب کار شدن!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

عماد الدین باقی: دانشگاههای امریکا نقش یکی از عمده ترین شعبه های اطلاعاتی و تحقیقاتی سازمان سیا را در اختیار دارد

ماهیت سمینارهای بظاهر علمی و نحوه استفاده غیر مستقیم از روحانیون
برای بذل توجه بیشتر و روشن شدن ماهیت چنین سمینارهایی ( که در کشورهای خارجی پیرامون شناخت اسلام تشکیل می گردد ) – که می تواند شرکت در یک سمینار علمی و دانشگاهی و نشر اسلام در دل استکبار جهانی و محیط دانشجویی آن تلقی گردد – لازم به گفتن است که اصولا دانشگاههای امریکا نقش یکی از عمده ترین شعبه های اطلاعاتی و تحقیقاتی سازمان سیا را در اختیار دارد .

مطالعات جغرافیایی ، تاریخی ، سیاسی ، بررسی جناحها و گروههای اجتماعی ، سیاسی و ملیتها و حتی تحلیل های سیاسی ، جامعه شناسی ، روانشناسی و ... بر روی کشورها ، که این مطالعات یکی از فعالیتهای مهم « سیا » برای یافتن شیوه ونظام مبارزه با جنبشها و ملتها و یافتن محلهای آسیب پذیر و روزنه های نفوذ آنان می باشد ، در دانشگاههای امریکا انجام می گیرد . بنحوی که می توان گفت تربیت اسلام شناس !! نیز جزئی از وظایف دانشگاه و سازمان سیای امریکاست .

کشورهای اروپای غربی و متحدین امریکا نیز از دائره مطالعات در زمینه های فوق خارج نیستند . سازمان « سیا » پیرامون هر موضوع سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی و ... که نیاز به اطلاعات تحقیقی داشته باشد آن موضوع را در قالب سوژه های تحقیقاتی در اختیار عوامل مستقیم خود در دانشگاهها یا توسط آنها در اختیار سایر دانشجویان قرار می دهد و از حاصل آن بهره مند می گردد .

بنابر این یکی از منابع اطلاعاتی امریکا ، دانشگاه ها ، دانشجویان تابعه و دانشجویان میهمان و سمینارهای بظاهر علمی و پژوهشی است که در دانشگاه یا خارج از آن برگزار می شود و نمونه ای از آن بانی شدن دانشگاه پرینستون امریکا در دائر نمودن سمینار بحث پیرامون عدالت در حکومت اسلام از نظر شیعه می باشد . همان دانشگاهی که داروهای تغییر دهنده آگاهی برای نخستین بار توسط سازمان سیا در آنجا آزمایش شد و برای این سمینارها نوعا از اشخاص غافل نیز بهره برداری می شود .

عماد الدین باقی: کتاب "کاوشی درباره روحانیت "




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱٢/۱٢

قابل توجه حضرات دکتر سردار شهردار "محمد باقر قالیباف" و معاود عراقی، دوست و برادر! "عباس خامه یار" معاون همه کاره بنیاد شهید، و عزیزان دل سوزی که با جان و دل، میلیون میلیون دلار و یورو از کشور خارج می کنند

تا برای آن که مزار شهدا صاحب روکار و نمای سنگی زیبا و مجللی همچون گورستان های سربازان آمریکایی، فرانسوی و انگلیسی شود، سنگ مزار شهدا را از مملکت کفریه فرانسه، جهت تزئین قبور "قربانبان جنگ"! ( شما بخوانید گلزار شهدا) وارد می کنند!

طرح از: ماریار بیژنی




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱٢/٩

هیچگاه "اشخاص" را ملاک شناخت "حق" قرار ندهید
بلکه "حق" را ملاک شناخت اشخاص قرار دهید.
مولا امیرالمومنین (ع)

سال های اول پیروزی انقلاب اسلامی، که در جلوی دانشگاه تهران، با بسیاری از هواداران "مسعود رجوی" - سرکرده‌ی "سازمان مجاهدین خلق ایران" همان منافقین معروف - برخورد داشتم که غالبا به بحث می گذشت، همواره این سوال برایم مطرح بود که:
"چرا هواداران رجوی، این قدر خشک مغز هستند که به هیچ وجه هیچ نظر و منطقی را نمی پذیرند و حاضرند چشم بسته و کورکورانه، در راه رجوی، خود را به کشتن بدهند."

سال 1360، هنگامی که "گوهر" دخترک جوان، در کوچه های شهر شیراز، به پیرمرد خوش سیما و استاد اخلاق و دین، حضرت آیت الله دستغیب نزدیک شد و بلافاصله پس از سلام که با جواب سلام مهربانانه‌ی پیرمرد همراه بود، 15 پوند مواد منفجره‌ی "تی.ان.تی" را که زیر چادر به خود بسته بود، منفجر کرد، و به دنبال آن نیز پیرمردان 70 – 80 ساله، فقط به جرم این که امام جمعه بودند و بر منبر و محراب از دین می گفتند، در عملیات انتحاری منافقین به شهادت رسیدند، بیشتر ذهنم درگیر این شد که:
"مگر رجوی کیست و چه می گوید؟"

بعدها، در طی سال های جنگ و بعد از آن، بیشتر بر این مسئله حساس شدم. وقتی مرداد 1367 در عملیات مرصاد، هنگامی که چندین هزار نیروی مثلا مجاهد - که اکثرا تحصیل کرده‌ی خارج از ایران بودند و القاب دکتر و مهندس را نیز از آمریکا و اروپا با خود یدک می کشیدند - سوار بر تانک و نفربر، آمدند تا دیوانه وار از جاده‌ی آسفالت وارد شهرهای ایران شوند و به قول خودشان 3 روزه تهران را فتح کنند، تعجبم بیشتر شد. چرا که یک بچه هم به سادگی می فهمید که با 5000 نیرو و سوار بر تانک و نفربر، نمی توانی در عمق 600 کیلومتری یک کشور وارد شد و به سادگی متلاشی خواهند شد.

وقتی یکی از بچه ها، از جیب دختری منافق، دفترچه‌ی یادداشت کوچکی بیرون آورد، تعجبم خیلی بیشتر شد. دخترک در یکی از صفحات دفتر خاطراتش نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد. باید بروم از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم."

یعنی یک بچه مسلمان شیعه، فقط به خاطر آن که هوادار رجوی است، برای قضا شدن نمازش وجدان درد گرفته و می خواهد برود پهلوی اعضای مرکزیت سازمان – و حتی نه خود مسعود – طلب مغفرت و توبه کند!

بی خود نبود که در همان عملیات مرصاد، دخترکان و پسران جوان منافق، وقتی در محاصره می افتادند و کار را تمام شده می دیدند، ضامن نارنجک را کشیده، مقابل صورت خود قرار می دادند – که مثلا چهره و اثر انگشتانشان از بین برود و قابل شناسایی نباشند – و عربده می زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
و با انفجار نارنجک، به وحشیانه ترین نوع، به زندگی خود خاتمه می دادند.

بله! من هم تعجب کردم.
چرا:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است."
مگر آنها ادعای مسلمانی و حتی شیعگی ندارند، پس شهادتین و "اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله" چی شد؟!
شهادتین یک فرد مسلمان کجا رفت؟
جایی نرفت.
"مسعود و مریم جای آن را گرفتند."
به همین سادگی!

چند سال پیش، وقتی دولت فرانسه "مریم رجوی" را بازداشت کرد، 8 تن از منافقین، در برخی کشورها، با همین نوع شهادتین گفتن مسعود و مریم، خودشان را به آتش کشیدند. یعنی بر روی خود بنزین ریختند، آرام بر زمین نشستند و با ذکر مریم و مسعود، خود را به تلی از آتش تبدیل کردند. چند تایی از آنها از شدت آتش سوزی، جان باختند.

بگذریم!
من هم فکر می کردم دوران متعصبان خشک مغز، که افراد زمینی را برای خود در حکم خدا جای می دهند و شبانه روز به پرستش آنان مشغولند، تمام شده است.

من هم فکر می کردم دیگر کسی حاضر نیست آدم همنوع خودش را، به جای خداوند خالق قرار دهد و بت پرستی از نوع جدید رواج داشته باشد!
ولی دیدم.

تعجب نکنید. همین امروز دیدم.
امروز صبح یک شنبه 9 اسفند 1388، یکی از مسئولین سابق صفحه‌ی "جبهه و جنگ" روزنامه‌ی "جمهوری اسلامی" (یا به قول دوستی ادیب و نکته پرداز، "روزنامه‌ی سه قطره خون") که چند سالی است مثلا در زمینه‌ی دفاع مقدس قلم می زند، سر زده به محل کارم آمد.

از همان اول گلایه کرد که چرا به او سر نمی زنم و از این حرف ها. هنوز روی صندلی ننشسته بود که با همان لحن تند و طلبکارانه‌ی همیشگی، شروع کرد به تکه انداختن:
- این چه وضعیه ... چرا با مردم این جوری می کنید ... مگه شما مسلمون نیستید ... مگه به قیامت و معاد اعتقاد ندارید ...
فهمیدم که می خواهد به مسائل سیاسی و حوادث بعد انتخابات بپردازد. سعی کردم با خنده و شوخی، مسیر حرف را عوض کنم که او ول کن نبود.
- یعنی خدا و پیغمبر فقط توی ولایته؟ ... دین و معادتون شده آقا؟ همه چیزتون ولایتتونه؟ مگه شما مسلمون نیستید؟

با خنده گفتم:
- مگه شما دین و ایمان و خدا و پیامبرتون کیه؟ کی گفته ما همه چیزمون شده آقا؟ ما دین داریم و ولایت ...

از او پرسیدم:
- ببینم، تو "س.ص" را که قبول داری؟
سریع گفت:
- آره که قبول دارم. خیلی هم قبول دارم. من از سال 55 با او دوستم.
"س.ص" که از دوستان قدیمی میرحسین موسوی است و متاسفانه در حوادث بعد از انتخابات دستگیر شد و به "بازداشتگاه کهریزک" منتقل شد. افشای ماجرای کهریزک هم کار او بود. جالب این بود که وی از قول او، ادعاهای عجیبی هم کرد که با خنده گفتم:
- ببین، اینا رو تو از خودش شنیدی؟ چون من کلی باهاش گپ زدم.
که گفت:
- خودش به من گفت، ولی بهش گفتن برای کسی تعریف نکن.

که گفتم:
"روز 13 آبان، من و اون با هم از میدان هفت تیر تا میدان ولی عصر قدم می زدیم، شلوغی و درگیری ها را می دیدیم و با هم کلی صحبت کردیم. خب حالا که اون رو این قدر قبول داری، برو از همون بپرس، وقتی به اون گفتم:
- دوست دارم برم پهلوی موسوی و رو دررو باهاش صحبت کنم، ببینم حرف حسابش چیه.
اون گفت:
- حمید، تو و "م.د" و چند تای دیگه، بیایین بریم پهلوی موسوی تا بفهمین چی میگه. فقط کافیه یک ساعت به اون اجازه بدن بیاد توی تلویزیون جلوی مردم حرف بزنه، اون وقت مردم می فهمند عجب آدم خریه."

این را که گفتم، آقای دوست، اخم هایش در هم رفت و مثل پیرمردان معتقد و مومنی که کسی جلوی شان به مقدس ترین مقدسات اهانت کند، از ته حلقوم گفت:
- نعوذا بالله.
که با تعجب گفتم:
- ببخشید، مگه من به خدا یا پیغمبر اهانت کردم؟
که با عصبانیت گفت:
- توی می گی نعوذا بالله، مهندس موسوی خره؟
که گفتم:
- اولا که من نمی گم، رفیق مشترک مون که گفتی خیلی قبولش داری، گفت اگر مردم حرفای موسوی رو گوش کنن، می فهمن که داره لج بازی می کنه و چقدر خره. تازه، چی شد که نعوذا بالله گفتی؟ مگه من به کی اهانت کردم؟ مگه کفر گفتم یا ...

اگر به دین و ایمان و خدا و پیغمبری که می پرستد اهانت می کردم، مطمئنا این قدر عصبانی نمی شد. با همان خشونت و تعصب که داشت داغ می کرد، گفت:
- شما مهندس رو نمی شناسین. از مهندس موسوی مومن تر، پاک تر، سالم تر معتقدتر و ... وجود ندارد.

با همان تعجب دهه‌ی 60 گفتم:
- چی شد؟ تو تا حالا گیر می دادی که ما همه چیزمون شده ولایت، ولی خود تو، همه دین و ایمانت شده موسوی و حاضر هم نیستی که بپذیری اونم اشتباه می کنه؟
که بیشتر ناراحت شد.

وقتی گفت:
- چرا اجازه نمیدن مهنس بیاد توی تلویزیون با مردم حرف بزنه.
خندیدم و گفتم:
- اگر امروز اجازه بدن مسعود رجوی بیاد توی تلویزیون حرف بزنه، مهندس شما هم می تونه بیاد حرف بزنه.
که کاملا به هم ریخت. گفت:
- یعنی می خوای بگی موسوی با رجوی فرقی نداره؟

که گفتم: "اتفاقا همین رو می خوام بگم. موسوی امروز، با این آشوب هایی که به راه انداخت، هیچ فرقی با مسعود رجوی نداه. جفت شون به انقلاب ضربه زدند."

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. با عصبانیتی که تعصب خشک از نگاهش می بارید، برخاست و گفت:
- من دیگه نمیام پهلوت.
و رفت.

تازه فهمیدم چه جوری برای بعضی افراد، به راحتی، خدا با هر چیز دیگری عوض می شود و همین می شود مجوز 8 ماه فتنه، شرارت و خیانتی جبران ناپذیر که اولش با دفاع و پرستش یک فرد که بعد 20 سال از غار ذهن خود خارج شده، شروع شد و نهایتش هم همراه و همبازی شدن با منافقین، سلطنت طلبان، رقاصه و کاباره نشین ها بود که برای رسیدن به اهداف نامقدس خود، امام، دین، انقلاب و عاشورا را مورد اهانت قرار دادند. و این همه، فقط و فقط بر گردن کسی است که کبریت فتنه را دیگران به دستش دادند و او آتش شر و خشونت را برپا ساخت.

و آخرش هم همان شد که اغتشاش گران عاشورا، توهین کنندگان به مقدسات را "مردم خدا جوی" نامید و در سوگ منافقین و خائنینی که به حکم دادگاه انقلاب اسلامی اعدام شدند، اشک ریخت و آنان را فرزندان وطن نامید و تجلیل شان کرد.

این همان موسوی است که دهه‌ی 60، از مسئولین اصلی برخورد تند و صریح با منافقین بود و قلع و قمشان کرد. حالا برای همان ها و تفاله هاشان اشک می ریزد.

این را دیگر سخت می شد پذیرفت، ولی دیدیم که شد.
اگر تا دیروز مریم رجوی برای موسوی کف می زد، رضا پهلوی به او قوت قلب می داد و مسعود رجوی او را تشویق به مقاومت می کرد، امروز موسوی رسم وفاداری بجا آورده و در سوگ نیروهای تروریست و جنایتکار آنان، می گرید و آنان را قهرمان، مومن، فداکار و حتما که شهید راه خویش، می داند.

راستی، مهندس موسوی درباره‌ی "عبدالمالک ریگی" که طی 8 ماه اخیر کلی از موسوی و جنبش سبز لجنی اش طرفداری کرد، امید به پیروزی او می داد و همواره افتخارش این بود که با ترور و قتل مردم بی گناه و سربریدن، نقشی مهم در جنبش سبز موسوی دارد، بیانیه‌ی محکومیت صادر نکرده؟

می ترسم از خدا و نمی ترسم از کسی
می ترسم از کسی که نمی ترسد از خدا




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱٢/٤

دستگیری تروریست فتنه گر، شرور جنایتکار

"عبدالمالک ریگی"

به دست پرتوان دلاورمردان وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی

بر خانواده معظم شهیدان مظلومی که

به دست جنایتکاران این گروه وحشی داغدار عزیزان خود شدند

بخصوص خانواده سردار شهید "نور علی شوشتری"

مبارک باد.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب