خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱۱/۱٦

وقتی مرکز اسناد انقلاب از یک فرانسوی فریب خورد + اسناد
در 12 بهمن امسال وب سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی خبری با عنوان "افشای هویت کسی که دست امام را در پلکان پرواز انقلاب گرفته بود" منتشر کرد که به سرعت در وب سایت های خبری پخش شد. این در حالی است که بررسی های خبرنگار 30a30.ir نشان می دهد که فرد معرفی شده دارای سوابق کلاهبرداری و دروغ پردازی و حتی مشکوک به جاسوسی داشته است ولی این بار توانسته است از طریق این مرکز اهداف شوم خود را دنبال نماید. با اینکه پس از 24 ساعت وب سایت مرکز اسناد خبر مربوطه را از سایت خود بدون هیچ توضیحی حذف کرد، ولی یک جستجوی کوچک در گوگل نشان می دهد که این خبر در سطح وسیعی در وب سایت های خبری نقل شده است که نیاز به تکذیب و یا توضیح در مورد عدم اعتبار خبر مربوطه از طریق وب سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی را بیشتر مشخص می کند.

ژرارد ژان فابین باتااوش که پس از تشرف به دین اسلام نام "رضا آهی" را برای خود برگزید، قبل از این هم در سال 1381 سعی کرده بود از خانواده دیپلمات های گروگان ایرانی در اسرائیل، به بهانه کسب اطلاعات و حتی آزادی آنها در قبال یک کشتی نفت کلاهبرداری نماید که با هوشیاری آقای حمید داودآبادی ناکام مانده بود.

ژرارد ژان فابین باتااوش خبرنگار فرانسوی است که در 10-5-1943 از یک مادر اسپانیائی و یک پدر فرانسوی که عضو ارتش فرانسه بود، به دنیا آمد. ازدواج با یک دختر ایرانی و حضور همزمان امام خمینی (ره) در نوفل لوشاتو باعث شد زمینه حضور او در کنار یاران امام و برقراری ارتباط نزدیک و جلب اعتماد بعضی از آنها فراهم گردد. ژرارد که با پرواز انقلاب به عنوان خبرنگار به ایران آمد، به جهت داشتن مدرک دانشگاهی در زمینه مهندسی راه و به کمک ارتباطاتی که ایجاد کرده بود، توانست در لایه هایی از نظام نفوذ کند.

این ارتباطات که از داشتن حکم از آیت الله خلخالی برای تحقیق و تفحص در امور خودرو سازی تا توصیه نامه هائی برای مساعدت با ایشان در جهت فروش نفت خام سبک ایران و در نهایت مصوبه هیئت دولت سازندگی در تاریخ 4/5/1384 در زمینه اعطای وام 154 میلیون دلاری برای مثلا سرمایه گذاری خارجی ایشان در زمینه تولیدات لبنی، می توان اشاره کرد.

ژرارد ولی به جهت طلاق همسرش، هر آن چه را که داشته از دست می دهد و برای نجات خود و کسب تابعیت ایرانی (پس از بیست سال حضور در ایران) دست به فعالیت ها و ارتباطات مشکوک و دروغ پردازی و کلاهبرداری می زند. در همین راستا در زمستان 1381 او خود را تنها به عنوان خبرنگار فرانسوی معرفی و مدعی می شود که در منطقه بیروت شرقی که تحت سلطه فالانژیست ها بوده ...

حمید داودآبادی در وبلاگ خود می نویسد:
"وقتی از او زمان ملاقاتش با گروگان ها را پرسیدم، گفت که سال 1375 بود و این درست زمانی بود که بر خلاف ادعای او، در آن زمان دیگر فالانژها آن قدرت گذشته را نداشته و زندان و پادگانی هم در اختیار نداشتند. وقتی که بیشتر سوال کردم، او که متوجه شد من کاملا بر اوضاع و احوال بیروت و لبنان تسلط دارم، گفت که با چشمان بسته به آن مکان منتقل شده و چیز دیگری به یاد نمی آورد."

به هر حال با تلاش آقای داودآبادی تیر ژرارد به سنگ می خورد اما نکته مهمی که ایشان اشاره می کند قابل تامل است : "چند روز بعد، بر حسب اتفاق کتاب خاطرات یکی از افرادی که روزهای اول پیروزی انقلاب چند صباحی در اطراف امام بوده و بعدها به خارج پناهنده شده بود، به دستم رسید. گذشته از مزخرفات بیشمار کتاب، قسمتی از آن خیلی جالب است.
او در بخشی از ادعاهایش گفته بود که یک جاسوس از فرانسه تا تهران همراه امام در هواپیما بوده است. به گفته او، این جاسوس که مستقیما عامل سازمان جاسوسی آمریکا "سیا" بوده، به عنوان خبرنگار فعالیت داشته و همواره خود را دور و بر امام نشان می داده است."

  امیدواریم وب سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی که بدون هیچ تحقیقی در مورد اخبار منتشره و کاملا ذوق زده، از قصه های پر غصه متاثر شده و نگران استفاده سایت های معاند از این شخص هستند، به جهت اقدام غیرمسئولانه و غیرحرفه ای خود در عدم تکذب این خبر تبدیل به ابزار دروغ پراکنی ها همان رسانه ها نگردند.

نقل از وب سایت سیاسی

‌اجازه مشارکت در طرح دامداری و صنایع لبنی اسابا با مشارکت شرکت کشت و صنعت ایران تیردام به آقای ژرارد باتائوش تبعه ‌کشور فرانسه




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱۱/۱٢

اوایل دی ماه 1381 یعنی 7 سال پیش، "شاهرخ سلطان احمدی" خواهر زاده "کاظم اخوان" - خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی که 14 تیر ماه 1361 همراه "احمد متوسلیان"، "تقی رستگار" و "سید محسن موسوی" در لبنان توسط نیروهای فالانژیست مزدور رژیم اشغال گر قدس به اسارت درآمد – گفت که "سید رائد موسوی" فرزند سید محسن، شماره تلفن فردی فرانسوی را داده که مدعی است اطلاعات جدیدی درباره 4 گروگان ایرانی دارد. آن طور که معلوم بود، "سید حسین موسوی" برادر سید محسن، در طرحی نو، این فرد فرانسوی را معرفی کرده بود.

آن گونه که شاهرخ می گفت، نام این فرد "رضا باتااوش" بود. شماره تلفن همراه او را گرفتم و پس از چند بار تماس، موفق شدم با او که فارسی را تقریبا خوب صحبت می کرد، گفت وگو کنم. قرار شد عصر همان روز همدیگر را ببینیم. محل قراری که او تعیین کرد، در طبقه دوم یکی از لاستیک فروشی های نزدیک میدان سپاه (عشرت آباد) بود. این که چرا چنین جایی را برای دیدار تعیین کرد، برای خودم هم عجیب بود.

ساعت 3 بعد از ظهر به محل قرار رفتم. میان لاستیک ها و بوی تند مواد نفتی، گوشه ای نشستیم و او شروع کرد به گفتن. او مدعی بود که در منطقه بیروت شرقی که تحت سلطه فالانژیست ها بوده، در زندانی که چند سلول داشته، تک تک گروگان های ایرانی را دیده است. او می گفت که فالانژها حاضر بودند در قبال یک کشتی نفت از سوی ایران، آنها را آزاد کنند.

وقتی از او زمان ملاقاتش با گروگان ها را پرسیدم، گفت که سال 1375 بود و این درست زمانی بود که بر خلاف ادعای او، در آن زمان دیگر فالانژها آن قدرت گذشته را نداشته و زندان و پادگانی هم در اختیار نداشتند. وقتی که بیشتر سوال کردم، او که متوجه شد من کاملا بر اوضاع و احوال بیروت و لبنان تسلط دارم، گفت که با چشمان بسته به آن مکان منتقل شده و چیز دیگری به یاد نمی آورد.

رضا باتااوش که نام کامل خود را این گونه برایم نوشت "ژرارد ژان فابین باتااوش" (gerard jean fabianbataouche ) گفت که حرفه اش خبرنگاری برای مطبوعات فرانسه بوده و هنگامی که امام خمینی در "نوفل لوشاتو" مستقر بوده، او نیز آن جا حضور داشته و حتی با همان هواپیمایی که امام به ایران آمد، او هم به عنوان خبرنگار به تهران آمده و از آن زمان تاکنون در ایران ماندگار شده است.

باتااوش گفت که زن ایرانی اش خانه و زندگی او را گرفته و در حال حاضر هر روز پهلوی کسی زندگی می کند. او مدعی شد که حاضر است در قبال تهیه یک خانه و از همه مهمتر پاسپورت و شناسنامه ایرانی، به اسراییل سفر کند و واسطه گری کند تا گروگان های ایرانی آزاد شوند.

چندی بعد "خسروی نژاد" از همرزمان حاج احمد متوسلیان، گفت که سید رائد موسوی آن فرد فرانسوی را برده پهلوی "نصرت کاشانی" – رئیس وقت سازمان جانبازان _ از همرزمان حاج احمد، و این فرانسوی مخ او را زده است. به پیشنهاد خسروی نژاد، رفتیم پهلوی کاشانی.
همه ادعاهای باتااوش را گفتم و رد همه ادعاهای او را نیز اظهار کردم که کاشانی گفت:
- من خودم هم به او شک کرده بودم. برای همین به بچه های ضد جاسوسی وزارت اطلاعات گفتم که رویش کار کنند.
جالب این بود که کاشانی پذیرفته بود در قبال واسطه گری باتااوش و آزادی حاج احمد، پیشاپیش یک خانه به نام او سند بزند و حتی یکی از مسئولین رده بالای انتظامی نیز قول داده بود که حاضر است مشکل پاسپورت و شناسنامه ایرانی برای او را حل کند.
خلاصه با زیرآبی که بنده زدم، همه رشته های باتااوش پنبه شد.

چند روز بعد، بر حسب اتفاق کتاب خاطرات یکی از افرادی که روزهای اول پیروزی انقلاب چند صباحی در اطراف امام بوده و بعدها به خارج پناهنده شده بود، به دستم رسید. گذشته از مزخرفات بیشمار کتاب، قسمتی از آن برایم خیلی جالب آمد.
او در بخشی از ادعاهایش گفته بود که یک جاسوس از فرانسه تا تهران همراه امام در هواپیما بوده است. به گفته او، این جاسوس که مستقیما عامل سازمان جاسوسی آمریکا "سیا" بوده، به عنوان خبرنگار فعالیت داشته و همواره خود را دور و بر امام نشان می داده است.

سریع رفتم پهلوی نصرت کاشانی و ماجرای کتاب و خبرنگار جاسوسی را که با هواپیمای حامل امام از فرانسه به تهران آمده است، گفتم که او هم گفت:
- اتفاقا رفیقام بهم گفتند که به هیچ وجه دیگر با او ارتباط برقرار نکنم که او مشکل جاسوسی دارد .

جالب تر از همه این است که در سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، سایت "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" در اقدامی نسنجیده، با "رضا باتااوش" که حالا مدعی شده جزو نیروهای محافظ فرانسه بوده، مصاحبه ای با عنوان "محافظ مخصوص حضرت امام (ره)" با او انجام داده و از همه بدتر وی مدعی شده که آن فردی که دست امام را گرفته و از پلکان هواپیما پایین می آید، و تا امروز گفته می شد که فوت کرده، خود اوست و شروع کرده به روضه خوانی. والبته این ادعا کذب محض است.

باتااوش

"ژرارد ژان فابین باتااوش" خبرنگار عکاس - نوفل لوشاتو پشت سر امام

این که وی مدعی شده از طرف دولت فرانسه برای امام محافظ تعیین شده بود و درباره ارتباطش با امام داد سخن سر داده است، برای من که چندین جلسه با او به بحث و صحبت درباره فعالیت هایش پرداخته ام، بسیار عجیب آمد.
حالا خبری را که دی ماه 1381 در وبلاگ "کاظم اخوان" (یکی از وبلاگ های خودم) منتشر کردم، بخوانید. این مطلب را سال 1384 نیز در کتاب کمین جولای 82 (روزشمار گروگانگیری 4 دیپلمات ایرانی در لبنان) منتشر کرده ام.

 


28/10/1381 = 18 ژانویه 2003
خبری مبنی ‌بر زنده‌ بودن کاظم

چند روز پیش با فردی ملاقات داشتم به ‌نام "ژرارد ژان فابین باتااوش" (gerard jean fabianbataouche ) که ادعا می‌کند پاییزسال1369 در شمال ‌بیروت، در زندان ‌فالانژیست‌ها، چهار گروگان ‌ایرانی را در سلول‌های ‌انفرادی‌شان دیده است ولی حق ‌نداشته با آنها حرف ‌بزند.
او شدیدا معتقد است که آنها خودشان می‌باشند. این فرد فرانسوی ‌الاصل که درایران به "رضا باتااوش" معروف است، ظاهرا از سال 1357 درایران به‌ سر می‌برد. این‌که صحت گفته‌های او چقدر است، خدا می‌داند. او می‌گوید که همان‌ زمان در جلسه‌ای با "سید حسین موسوی" برادر کاردار ربوده ‌شده و آقای ‌مهتدی و چند تن دیگر در وزارت‌ خارجه، شرایط فالانژها را برای آزادی گروگان‌ها اعلام کرده ‌است که ایران نپذیرفته است.
وبلاگ "کاظم اخوان"
http://kazemakhavan.persianblog.ir/1381/12/

همان خبر در سایت 4 دیپلمات به نقل از کتاب "کمین جولای 82"
http://www.4diplomats.ir/countdown/30-1388-09-24-12-56-45.html?start=5

 

گفتگو با ژرژان فابین باتااوش محافظ مخصوص حضرت امام (ره)
انگار مسیح ظهور کرده بود
  کد مطلب: 8770

وقتی که قرار شد آقای خمینی به ایران بیاید من هم همراه ایشان در آن پرواز تاریخی بودم و زمانی که هواپیما می‌خواست در فرودگاه مهرآباد به زمین بنشیند. یونیفرم مخصوص پوشیدم و به هنگام تشریف‌فرمایی امام از پله‌های هواپیما دست امام را گرفتم و امام هم دست مرا گرفت. و از پله‌ها پائین آمدیم‌ـ روز عجیبی بود. انگار مسیح(ع) ظهور کرده بود
در اوّل آبان 1388 دوستی به نام آقای میرغضنفری تلفن زد و گفت: آیا شما از مهمانداری که همراه امام در روز 12 بهمن از پله‌های هواپیما پایین می‌آیند خبر داری؟ گفتم: چطور؟ گفت: ایشان در تهران هستند و سرگردان. خیلی تعجب کردم و گفتم: مشتاقانه منتظر دیدار این عزیز و شما در مرکز اسناد انقلاب هستم. بنابراین در تاریخ 10/8/88 آقای میرغضنفری به همراه ژرژان فابین باتااوش محافظ مخصوص حضرت امام به مرکز تشریف آوردند. البته آقای باتااوش بدون لباس یونیفرم که در 12 بهمن بر تن داشت، آمده بود.
آقای باتااوش خیلی روان فارسی صحبت می‌کرد و خیلی هم پیر شده و با آن چهره معروف متفاوت است. به آقای باتااوش گفتم: چطور در ایران ماندگار شدی؟ و سپس به یاد فیلمی افتادم که چندین سال پیش آقای داود رشیدی پیرامون اقامت امام در پاریس تهیه کرده و در آن فیلم با افراد بسیاری صحبت شده بود. و گفته شد که فردی که همراه امام از پله‌های هواپیما پائین می‌آید نیز مرحوم شده است؟! «یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم.»
سپس آقای باتااوش ادامه داد و گفت: 64 سال دارم و اصالتاً اهل الجزایر هستم و به فرانسه مهاجرت کردم و در یک خانواده مسیحی بزرگ شده‌ام. بعد از تحصیلات دانشگاهی جذب پلیس فرانسه شدم و به هنگام ازدواج قسمتم یک خانم ایرانی به نام «بیتا آهی» شد و ثمره این ازدواج هم دو فرزند است. یک دختر و یک پسر که الان بین آمریکا و ایران تردد می‌کنند.
از آقای باتااوش پرسیدم چگونه به پیر و مرشد و مراد ما روح‌الله الموسوی خمینی وصل شدی؟ گفت: وقتی آقای [امام] خمینی به پاریس آمد. پلیس فرانسه چند نفر را برای محافظت نزد امام فرستاد اما آقای خمینی هیچ کدام را نپذیرفت تا این که قسمت من شد و در همان دیدار اوّل علقه‌ای میان من و آقای خمینی برقرار شد و چون فارسی هم صحبت می‌کردم مزید بر علت شد. و در مدت 116 روز اقامت امام در نوفل لوشاتو همواره با امام بودم:
آقای باتااوش خاطرات شنیدنی زیادی از نوفل لوشاتو داشت. و سپس ادامه داد و گفت: وقتی که قرار شد آقای خمینی به ایران بیاید من هم همراه ایشان در آن پرواز تاریخی بودم و زمانی که هواپیما می‌خواست در فرودگاه مهرآباد به زمین بنشیند. یونیفرم مخصوص پوشیدم و به هنگام تشریف‌فرمایی امام از پله‌های هواپیما دست امام را گرفتم و امام هم دست مرا گرفت. و از پله‌ها پائین آمدیم‌ـ روز عجیبی بود. انگار مسیح(ع) ظهور کرده بود: ایشان ادامه داد و گفت به علت علاقه‌ای که به امام پیدا کرده بودم به احمد آقا گفتم می‌خواهم در ایران بمانم. احمد آقا گفت دولت فرانسه برای شما مشکل درست نمی‌کند گفتم خیر. خودم را بازنشسته می‌کنم. بعد از موافقت امام و احمد آقا و گرفتن حکم بازنشستگی به ایران آمدم و با نظر احمد آقا با شهید چمران و سپس مرحوم نظران همکاری‌های متعدد داشتم...
در کارهای مختلف کمک می‌کردم. حال هم که پیر شده‌ام و همسرم نیز از من جدا شده است و در غربت و بی‌کسی و آوارگی در تهران به سر می‌برم تا این که بمیرم و جنازه‌ام را آتش بزنند و در دریا بریزند تا به وسیله گردش آب به طبیعت برگردم.
قصه پرغصه‌ آقای باتااوش خیلی مرا متأثر کرد و گفتم چگونه کسی که به عشق امام جلای وطن نموده به ایران هجرت کرده، باید چنین آواره و بی‌خانمان، و هر چند شب مهمان کسی باشد، به چند نفر از مسئولین هم مشکلات و گرفتاری‌های آقای باتااوش را منتقل کردم: آنها هم پاسخی که دادند: هم تعجب می‌کردند که این آقا چطور تا به حال در ایران بوده و هیچ کس خبر ندارد و دوم آن که شاید... گفتم ما که از غیب خبر نداریم می‌توانید با چند سؤال مشکل این شیدایی امام را حل کنید و لااقل ایشان را از آوارگی نجات دهید تا مبادا رسانه‌های ضد انقلاب که کم هم نیستند از آقای باتااوش بهره‌برداری سیاسی نمایند.

١٢ بهمن ١٣٨٨
سایت "مرکز اسناد انقلاب اسلامی"
http://www.irdc.ir/fa/content/8770/default.aspx




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۸/۱۱/۱٠

آن که فهمید:
حمید، از بچه های جوون محل مون بود که از شانس بدش، خونواده خیلی خیلی بدی گیرش اومده بود. شاید درستش اینه که بگم:
اون گیر خونواده بدی افتاده بود.

اگه ازتون بپرسم:
یک خونه دو طبقه رو در نظر بگیرید، با یک پدر که پاسبون شهربانی زمان شاه باشه و با هزاری رشوه گیری و بزن بزن و پدر مردم رو درآوردن، با یک مادر میان سال که با بیشتر مردای محل سلام و علیک گرم داره! با یک خواهر 20 ساله خوش بر و رو که توی هر اداره ای کار می کرد، از رئیس گرفته تا آبدارچی، زیر و بم اتاق خواب خونه اونا رو بلد بود، با یک پسر 12 ساله و یک جوون 17 ساله.

حالا خودتون رو آماده کنید:
من دیگه هیچی نمی گم. اگر ذهنتون یاری می کنه:
هر چی فساد که می تونید تصور کنید، بریزید توی اون خونه با همه آدماش!
همین.
دیگه هیس س س س س!

حمید با اون نگاه معصومانه اش، بد جوری حالم رو می گرفت. یکی دو بار جلوی حمید رو توی محل گرفته بودم. اول هی باهاش احساسی حرف می زدم. آخه ازش خوشم می اومد. دلم خیلی براش می سوخت. منم وقتی تصور می کردم توی اون خونه چی می گذره، موهای تنم سیخ می شد.
- آقا حمید، آخه غیرتی گفتند، ناموسی گفتند ...
ولی اون همیشه حرفش یه چیز بود:
- ببین آقا جون، من دست خودم نیست که. اگه مجبور باشی با یه چنین پدر ومادری و آبجی ای زیر یه سقف زندگی کنی، چیکار می کنی؟
چقدر هم مودب بود. خیلی با احترام حرف می زد. حتی وقتی که باهاش تندی می کردم و سرش داد می زدم:
- مگه تو شرف نداری؟ مگه تو غیرت نداری؟ نمی تونی جلوی آبجیت رو بگیری؟ خجالت بکش بد بخت. آخه به تو هم میگن مرد؟
انصافا راست می گفت. آخه چند بار خواسته بود خودکشی کنه. اصلا شاید واسه همین بود که رفت طرف مواد مخدر و هرویینی شد. آره معتاد شده تا نبینه توی خونشون چی می گذره و چه خبره.
زیادی دیگه کشش نمی دم. می ترسم روح حمید بیاد سر وقتم ...

زمستون سال 1364 بود که یه نامه از بچه های محل به دستم رسید. اون موقع دم دمای عملیات والفجر 8 بود و ما توی پادگان دوکوهه بسر می بردیم.
توی نامه نوشته بود:
- حمید ... شهید شد.
جا خوردم. حمید و شهادت؟
اون که آخر همه جور گند و کثافتی شده بود! آخه چطوری؟
نوشته بود که حمید رفته بوده سربازی، که توی کردستان شهید می شه.
با خودم گفتم:
امکان نداره اون شهید شده باشه. حتما یه کثافت کاری ای کرده و یکی از همسنگری هاش هم با تیر زدتش. وگرنه مگه بهشت طویله است که ...
وقتی اومدم تهران، دم خونشون که رفتم، با دیدن حجله و پارچه هایی که روش نوشته شده بود:
شهادت سرباز دلیر اسلام حمید ...
حالم گرفته شد.
هم از این که دلم براش می سوخت که معلوم نبود چطوری و چرا کشته شده بود، هم از این که به خونه دیوار به دیوارشون که بچه شون بسیجی بود و توی جبهه شهید شده بود که نگاه می کردم، آتیش می گرفتم. اون شهید بود و اینم شهید. اونم از نوع سرباز دلیر اسلام!

کم نیاوردم. به بچه محل ها هم که دورم بودند، گفتم. همون چیزی رو که توی ذهنم بود.
- اون که اصلا آدم نبود. معلوم نیست چه گندی زده که این به سرش اومده. بذار ننه باباش خودشون رو بکشن. بذار اوناهم پز بدن که خونواده شهید هستن. خدا خودش جای حق نشسته و آخرش رسواشون می کنه. اصلا مگه می شه مصطفی با اون اخلاص و ایمان و پاکی داوطلبانه بره جبهه و شهید بشه، اینم با اون وضع افتضاح خونوادش، بره سربازی اجباری و شهید بشه؟!

مادر حمید که دید ما سر کوچه وایسادیم، اومد جلو، چند تایی کاغذ رو داد دستم و گفت:
- ببخشین ... بچه های بسیج اومده بودن گفتند وصیت نامه حمیدمون رو بهشون بدیم، که دم دست نبود. این آخرین نامه های حمیده که برای ما داده، اگه به دردتون می خوره بدین ازش استفاده کنن.
با این که به خون زنیکه تشنه بودم، با اکراه و رو ترش کردن، تسلیت گفتم و با تشکری ساختگی، نامه ها رو گرفتم.
از عصبانیت می خواستم نامه ها رو پاره پاره کنم و بریزم توی جوی آب.

نشسته بودیم روی پله سر کوچه. نامه اول رو که باز کردم، دیدم حمید با دست خط خرچنگ غورباقه اش نوشته:


بسم رب الشهدا و الصدیقین
مامان بابا سلام
مامان بابا به خدا بسه دیگه. من توبه کردم و از هر چی کثافت کاریه دست کشیدم. به خودش قسم در توبه همیشه بازه. شما رو به خدا بیایین توبه کنید. بیایین دست از کارای گذشته بردارین.
من توبه کردم و قسم خوردم که دیگه از اون کارا نکنم. حتی چند وقته که اومدم اینجا اعتیادمم گذاشتم کنار.
نمی دونین اینجا چه خبره. من همه کارای گذشتم رو گذاشتم کنار.
مامان بابا شما هم توبه کنید به خدا خیلی خوبه.

 
به تاریخ نامه که نگاه کردم، مال یکی دو روز قبل از تاریخ شهادتش بود.
به بچه های محل که دور و برم نشسته بودند، نگاه کردم. اونا هم اشک شون دراومده بود.

یه نگاه انداختم به عکس قشنگ حمید که توی قاب عکس، بالای حجله نشسته بود و به من نگاه می کرد. با خودم گفتم:
- غلط کردم حمید جون ... من رو ببخش.

 


آن که نفهمید:
آقا بهروز، از اون بچه مومنای با حال و روشن سیما بود که مسجدش ترک نمی شد. حتی زمان شاه گور به گور شده که بیشتر جوونای محل پاتوق شون سینما "ماندانا" سر چهار راه سیمتری نارمک بود و دو فیلم خارجی و ایرانی با یه بلیط می دیدند. یا "عرق فروشی" کنار دست اون و از دست شفا بخش! موسیوی ارمنی، آب شنگلی میل می کردند.
اون وضو می گرفت و می دوید تا به نماز اول وقت مسجد برسه.
این که چرا و چطور، ولش کنید.

انقلاب شد، همون جوونا، با نفس قدسی امام خمینی بیدار شدند و خیلی از اونا که توی عرق فروشی موسیو و سینما وک و ول بودند، رگ غیرت شون تکون خورد و برای دفاع از ناموس ملت، رفتن جبهه و جلوی توپ و تانک دشمن سینه سپر کردند. با این که بیست ساله جنگ تموم شده، هنوز بعضی وقتا استخون پاره برخی از اونا رو واسه مادر و پدرایی که خودشون توی بهشت زهرا جا خوش کردند، برمی گردونند.

آقا بهروز هم اهل جنگ بود. ولی اهل جنگ نرم!
یعنی این که اسلحه دست بگیره و مثل داداش خدابیامرزش بره توی کوه و کمر گیلانغرب و تیر بخوره و شهید بشه، نه.

خب هر کسی را بهر کاری ساختند!
آقا بهروز که از بس حرافی خوب بلد بود، وقتی بدنهای تیکه پاره و خونین بچه های محل رو تشییع می کردند، میکروفون بلندگو رو می گرفت، عینکش رو بر می داشت و اشک بارونی چشمش رو پاک می کرد و با حزن و اندوه می خوند:

ای دل که در این جهان بی خبری
روزان و شبان در پی سیم و زری
سرمایه تو از این جهان یک کفن است
آن هم گمان نیست بری، یا نبری

وای که این شعر آقا بهروز چیکار می کرد با مردم. بقال، و سبزی فروش، پیرزن و جوون، زار زار گریه می کردند.
اولین بار هم وقتی بعد از چند ماه، جنازه داداشش رو از جبهه برگردوند، این شعر رو اون جا خوند.

خود من هر دفعه که می رفتم جبهه، قبل عملیات که می خواستم وصیت نامه بنویسم، همین شعر رو اولش می نوشتم.
اصلا آخرین بار که مثلا خیلی با کلاس شدم، وصیت نامه ام رو ننوشتم؛ یه نوار کاست درب و داغون که صد بار نوحه های آهنگران و کویتی پور روش ضبط و پاک کرده بودم، گذاشتم توی ضبط صوت و پس زمینه اش هم یکی از نوحه های آهنگران رو گذاشتم:
خداحافظ برادرجان
هوای کربلا دارم
مرا دیگر نمی بینی
به سر شوق خدا دارم

و وصیت نامه ام رو با شعری که آقا بهروز می خوند و آخرش نفهمیدم شاعر پر مایه اش کی بود، خوندم و ضبط کردم:

ای دل که در این جهان بی خبری
روزان و شبان در پی سیم و زری
سرمایه تو از این جهان یک کفن است
آن هم گمان نیست بری، یا نبری

جنگ تموم شد و آقا بهروز قصه ما که بعضی وقتا برای انجام ماموریت های محوله! سرکی هم به عقبای جبهه می کشید، با تایید سردار جبهه ندیده ای تونست 50 ماه سابقه جبهه برای خودش ردیف کنه. جالب این بود که خود اون سردار امروزی، یک ساعت هم سابقه حضور در جبهه نداشت!
آقا بهروز که خدا بهش عنایت کرده و مخ اقتصادی خوبی داشت، تونست در "جهاد اقتصادی" بعد از جنگ، دوشادوش همون سردارای دیروزی و دکترای امروزی، هم دکترای نمی دونم چی چیش رو اخذ کنه، هم واسه خودش بشه یکی از اقطاب اقتصادی مملکت!

بگذریم.
آقا بهروز ما دیگه اون شعر رو حتی توی دل خودش هم نمی خونه.
آقا بهروز دیگه با شاه هم فالوده نمی خوره!
"بیل گیتس" باید بره جلو بوق بزنه. چون اون همش دنبال این ور و اون ور دویدن و اختراع و ساخت و این چیزا بوده که امروز شده  پول دارترین مرد دنیا!
آقا بهروز ما حتی فرصت سر خاروندن نداره. آخه هر لحظه زندگی پربار اون، پول روی پولاش اضافه می شه. می شینه توی دفترش و هر خمیازه ای که می کشه، هزار هزار روی حساباش توی ایران و دوبی اضافه می شه.
غارتگر افسانه ای "شهرام جزایری" رو که یادتونه؟ اون ناخن کوچیکه آقا بهروز نمی شه.
اصلا شهرام بی کلاس و ضایع، برای این که یک دقیقه، بله فقط یک دقیقه، آقا بهروز ما رو ملاقات کنه، هزار و یک بار بهش زنگ می زد و التماس می کرد که آقا بهروز هم مدام در جواب سوال منشی نانازش که می گفت:
- حاج آقا ببخشین، این یارو شهرام جزایریه دوباره مزاحم شده و التماس می کنه ...
و آقا بهروز که تا حالا ده بار هم حاجی واجبی شده، اخماش رو توی هم می کرد و می گفت:
- ای بابا این زیگیل ول کن نیست ...

شهرام خان جزایری که آرزوی زیارت حاج آقا بهروز رو در سر می پروروند، واسه این که آقا بهروز بهش وقت شرفیابی بده و خلاصه دلش رو به دست بیاره، بعد از کلی تحقیق و تفحص از بر و بچ اهل دل، فهمید چند وقتیه مسجد محل آقا بهروز مشمول طرح نوسازی شده و برای این که درصد نمازخونا و کیفیت نماز و سجده مومنین رو بالا ببرن، بافت قدیمی و باصفای اون رو کوبیدن و خونه های اطراف رو خریدن تا به لطف مساعدت یه قرون دو زار امثال آقا شهرام، شبستون مسجد رو گشادتر کنن تا خلق الله راحت تر پاشون رو دراز کنن و سجده شکر بجا بیارن.
همین شد که آقا شهرام 60 میلیون تومن اون زمان نه امروز، داد تا تیرآهنای مسجد فراهم بشه. یعنی اساس و بنای مسجد رو تامین کرد.
سردار - دکتر - شهردار، بچه روستاهای طرقبه که چند سالی بود آب زلال پایتخت رو نوش جان کرده و شده بود بچه ناف تهرون، چون خیلی با آقا بهروز عیاق شده بود، وقتی شنید مادر اون به رحمت خدا رفته، جلدی پرید و برای عرض تسلیت و شرکت در مجلس ختم، اومد به همون مسجد کذایی!
بیچاره خیلی گریه کرد. نه برای مادر آقا بهروز، که واسه توالتای مسجد محل. آخه کف توالتا سنگ نبود و خلق الله نمی تونستن با خیال راحت ...
در کار خیر، حاجت هیچ استخاره نیست.
همون جا دست به چک شد و فی سبیل الله40 میلیون تومن ناقابل هدیه کرد.
نه بابا، استغفر الله مگه مال خودش رو از جوی آب پیدا کرده که خرج سنگ توالت مسجد بکنه؟
خدا رحمت کنه خمینی رو.
بیت المال یا همون مال البیت!
خب بعضیا رو خدا اصلا خلق کرده واسه این که مال رو با خیال راحت خرج توالت مسجد کنن تا مردم راحت تر به دنیا  ...

این چند ماهه آقا بهروز اوضاش خیلی به هم ریخته. آخه بلیطش باخته.
بیچاره خیلی روی برنده شدن اسبی شرط بسته بود که مطمئن بود پیروزه.
آخه اون هواشناس خوبی هم هست.
خوب با جریان باد آشناست و سرعت اون رو می سنجه.
اما این دفعه زد توی دیوار و اسبی که روش شرط بست، برنده نشد.
آره بابا. اونی که آقا بهروز مطمئن بود صد در صد رئیس جمهور می شه، نشد.

یه وقت فکر نکنید آقا بهروز که این روزا سخت معتقد رایش رو دزدیدند، راه می افتاد توی خیابون و شعار می داد و سینه سپر می کرد!
نه اصلا این چیزا به روح لطیف اون نمی یاد.

اون معتقده آدم که واسه رئیس نشدن همخطیش که خودش رو به کشتن نمی ده.
فطب نما می گیره دستش و سریع جهت باد رو تشخیص می ده.

خب مصلحت امروز اینه دیگه!
این رو دبیر مجمع فهمید، آقا بهروز نفهمه؟!




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب