خورشید در زمستان
آفتاب در تاریکی
آتش در گرما
همه اینها، یعنی عشق
معشوق
وصال.
جاتون خالی.
خیلی هم.
نمی خوام دلتون رو بسوزونم، ولی خب بذارین بگم دیگه.
اگه نگم، اون وقت گلایه می کنین که چرا نگفتم!
تازه خودمم می خوره توی ذوقم.
ب ... بخ ... شید ...
امروز صبح با یه مشت آدمای باحال، بچه های جنگ و بعد جنگ ...
رفتیم خدمت آقا.
هی س س س س س ...
هیچی نگین. بذارین اول حرفمو بزنم، بعد نفرینم کنین.
القصه، "حاج حسن محقق" از یلان لشکر، "حاج محمد کوثری" فرمانده باصفای قدیم لشکر 27، "گلعلی بابایی" نویسنده "همپای صاعقه"، "مجتبی عسگری"، "احسان محمدحسنی" و "بهزاد بهزادپور" دست اندرکارای برنامه "شب آفتاب" که آقا خیلی خوشش اومده بود.
جاتون خیلی خالی.
کلی حال کردیم.
آقا هم حال کرد.
گپ و گفت قشنگی بود. من از کتابام گفتم. آقا هم از آخرین نوشته ام که خدمتشون دادم گفت.
گلعلی و حاج محمد هم از همپای صاعقه گفتند که آقا سراغ "حسین بهزاد" رو هم گرفت.
گفتیم و گفتیم و از تبسم های دلنشین آقا صفا کردیم.
اصلا نمی تونم بگم چی گذشت.
از بس با حال بود.
الان کاملا ذهنم یخ بسته.
انشاالله سر فرصت براتون همه اش رو می نویسم.
خدا انشاالله اون چشمای قشنگ رو که خداوکیلی
"دل و دین و عقل هوشم همه را به آب دادی"
هستند، نصیبتون کنه.
آخ که چه حالی می ده جلوی صورتش بشینی و اون بخنده و از حال و هوات بپرسه و تو فقط بگی "مخلصیم آقا ... نوکرتم"
خانواده اخراجیها برای زیارت عازم مشهد هستند و به طور ناخواسته درگیر یک حادثه تروریستی میشوند. یک مرد و زن منافق، هواپیمای ایرانی را به مقصد عراق می ربایند. دشمن با فراخواندن خبرنگاران خارجی و داخلی به اردوگاه و تطمیع و تهدید برخی از اسرا و ایجاد چندپارچگی بین آنها، نقشه شومی در سر دارد.
تروریستها با دشمن همدست شدهاند، اما اسرا زیر بار فشارهای دشمن نمیروند و دشمن در بین اسرا به دنبال چهرههای شاخص فرمانده و روحانی میگردد. حضور خانواده اخراجیها بین مردم بیگناه و پخش اخبار مرتبط با آنها اسرا را همدل میکند و نقشه دشمن برای ایجاد تفرقه و حکومت بر اردوگاه نقش بر آب میشود ..."
در این فیلم دفاع مقدسی که فیلمبرداری آن عید فطر آغاز شده است، اکبر عبدی، امین حیایی، محمدرضا شریفینیا، ارژنگ امیرفضلی، سیدجواد هاشمی، مهران رجبی، جواد رضویان، امیر یل ارجمند، رضا ایراندوست، شیلا خداداد، نگار فروزنده، نیوشا ضیغمی، مهراوه شریفینیا، شهره لرستانی، مینا جعفرزاده، لیلا بلوکات، نرگس محمودی و ... هنرنمایی میکنند.
همچنین کامبیز دیرباز و علی اوسیوند به صورت افتخاری در این اثر هنرنمایی میکنند.
گزارش و عکس: حمید داودآبادی
مسعود دهنمکی در حال توجیه نهایی سیدجواد رضویان
"امیر یل ارجمند" در نقش بهروز. منافق هواپیما ربا
به ترتیب قد: مسعود دهنمکی - حمید داودآبادی - رضا ایراندوست
"سیدجواد رضویان" در نقش لات بی خطر
"غول برره" در قالب افسری عراقی با ژست صدام
"امیر یل ارجمند" و "مهراوه شریفی نیا" درحال ربودن هواپیما
مسعود دهنمکی درحال هدایت بازیگران فیلم
اینم فقط همین جوری
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٧/٢٧ - حمید داودآبادی
کتاب "القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان" نوشته "حمید داودآبادی" با ترجمه عربی "موسی قصیر"، از سوی انتشارات "الدار الاسلامیة" بیروت، در لبنان منتشر شد.
به گزارش سایت ساجد، این کتاب که ترجمه عربی "پاره های پولاد" می باشد، به علل و چگونگی حمله ارتش رژیم صهیونیستی در سال 1361 (1982 میلادی) به لبنان که تا اشغال بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، و شکل گیری اولین جرقه های مقاومت اسلامی در برابر اشغالگران پرداخته است.
"پاره های پولاد" پیش از این از سوی "موسسه شهید آوینی" در تهران به چاپ رسیده است.

"حمید داودآبادی" نویسنده و محقق، طی سال ها تحقیقات میدانی در عرصه لبنان، به علل و بهانه های مهم رژیم صهیونیستی برای اشغالگری پرداخته است که از مهم ترین آن می توان به طرح اشغال لبنان پس از فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس در خرداد ماه سال 1361 اشاره کرد.
به استناد این کتاب، با آزاد سازی بسیاری از مناطق اشغال شده ایران از چنگ ارتش بعث عراق و احساس خطر آمریکا و صهیونیست ها، سازمان اطلاعات و جاسوسی رژیم صهیونیستی – موساد – و سازمان امنیت حزب بعث عراق، در یک توطئه برنامه ریزی شده به انحراف جنگ ایران و عراق پرداختند.
بر اساس اسناد ارائه شده در این کتاب، گروه تروریستی "ابونضال" که مستقیما زیر نظر سازمان امنیت صدام و در راستای مصالح و منافع رژیم صهیونیستی فعالیت های تروریستی انجام می داد، در اقدامی تروریستی "شلومو آرگوف" سفیر رژیم صهیونیستی در لندن را ترور کرد و این امر بهانه ای برای حمله رژیم صهیونیستی به لبنان شد. در پی این توطئه، صدام طی یک اقدام تبلیغاتی اعلام کرد که می خواهد نیروهایش را برای مقابله با رژیم صهیونیستی از خاک ایران عقب بکشد، که این اقدام به هیچ وجه انجام نشد؛ ولی جمهوری اسلامی ایران تعدادی نیرو به سوریه و لبنان اعزام کرد که باعث توجه کم تر به جبهه های نبرد با صدام شد و در طی همین زمان، قدرت های جنایتکار غربی، بالاترین حجم کمک های تسلیحاتی خود را به صدام کردند.
داودآبادی در این کتاب به چگونگی طراحی اولین عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت عراق در بیروت در سال 1358 (1979 میلادی) تا آخرین عملیات شهادت طلبانه در سال 1379 (2000 میلادی) در جنوب لبنان پرداخته است که منجر به فرار فضاحت بار ارتش رژیم صهیونیستی از جنوب لبنان شد، پرداخته است.
چگونگی انتخاب فرد شهادت طلب، مجوزهای شرعی، برخورد احزاب و گروه های مختلف، نحوه عملیات و جزئیات آن، از جمله موارد موجود در کتاب است.
جزئیات عملیات شهادت طلبانه علیه نیروهای مداخله گر "تفنگداران دریایی مارینز" آمریکا که منجر به کشته شده 241 کماندوی ارتش آمریکا شد، و همچنین مقر چتربازان فرانسوی که ده ها تن از آنان به هلاکت رسیدند، از بخش های مهم این کتاب می باشد.
داودآبادی برای نگارش این کتاب، به عنوان خبرنگار و محقق، ضمن سفرهای بسیار به لبنان، گفت وگوهای چند ساعته ویژه با حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" دبیر کل و دیگر مسئولین و فرماندهان حزب الله و مقاومت اسلامی لبنان داشته است.
"القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان" با ترجمه "موسی قصیر" در 480 صفحه در قطع وزیری و تصاویر و نقشه های مرتبط با هر عملیات، طی روزهای اخیر از چاپ خارج شده است.
قابل ذکر است که این کتاب دو سال پیش از این آماده خروج از انتشار بود که با شروع جنگ 33 روزه بین حزب الله و رژیم صهیونیستی، بر اثر بمباران مناطق مسکونی بیروت از جمله چاپخانه و انتشارات "الدارالاسلامیة"، انتشار مجدد آن اخیرا توسط همین انتشارات صورت گرفته است.
همه چیز همین امروز ...
پنج شنبه 22 مهر ماه 1361
ساعت 45/16 دقیقه
ارتفاعات "سلمان کشته" سومار مشرف بر شهر "مندلی" عراق
یک سوت ...
یک خمپاره 82 میلیمتری ...
یک انفجار ...
یک ترکش ...
سری هدیه داده به خدا ...
...
یک پرواز ...
مصطفی پرید ...
من موندم ...
خاک شدم ...
هست شدم ...
نیست شدم ...
موندم تا امروز ...
این روزا حال و روزم خیلی به هم ریخته. حوصله هیچ کس حتی خودمم ندارم. واسه همین از همه بخصوص خونوادم عذر می خوام که مجبورن اخلاق تند و سکوت بی مفهومم رو تحمل کنن.
این شعر رو که خدا بیامرز ناصر عبداللهی خونده، خیلی مناسب حال امروز خودم دیدم.
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنۀ کفش فرارو ورکشید
آستین همت رو بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشۀ فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامۀ فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
شعر از: محمدعلی بهمنی
خواننده: مرحوم ناصر عبداللهی
این روزا یواش یواش دارم به لحظات حساسی نزدیک میشم
به روز ٢٢ مهر ماه
٢۶ سال پیش در چنین روزی در ارتفاعات سومار ...
"مصطفی کاظم زاده" رفت و زنده تر شد
من بر جای ماندم. ماندم و جان دادنم را لحظه به لحظه نظاره گر شدم!
اینم آخرین عکسی که با هم رفتیم گرفتیم. هم برای اعزام، هم برای روی حجله
اینم جلوی پادگان امام حسن (ع)
من با لباس مشکی و شهیدان مصطفی کاظم زاده و نادر محمدی کنار هم
اینم یه عکس باحال از مصطفی با ژست آر.پی.جی زدن!
همین طوری زدیم زیر خوندن و سینه زدن. مصطفی وسط نشسته با لباس سفید


اینا هم دو تا عکس خوشگل که بعد از شهادت یافتیم. ظاهرا یه عکاس توی مدرسه شون ازش گرفته بوده
ببخشین دیگه. اینم یه عکس دیگه از پیکر خونین مصطفی
اینم شهید کارگر بالای سر مصطفی و مرحوم آقا مجتبی پدرش در سمت چپ بر بالین فرزند، بی تاب و قرار
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٧/۱٥ - حمید داودآبادی
روزی که من و او با هم خندیدیم و رفتیم
و 15 روز بعد، من تنهایی گریستم و برگشتم
من و عشقم مصطفی - شهریور ۱۳۶۱ تهران خانه ما
من در کنار مصطفی آخرین شب ۲۱ مهرماه ۱۳۶۱ جبهه سومار ارتفاعات سلمان کشته
مصطفی بی من
من تنها بر بالین مصطفی - بهشت زهرا (س) ۲۵ مهر ماه ۱۳۶۱
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٧/٧ - حمید داودآبادی
کیه که آخر دیوونگیه واسه چشمات
کیه جز من که می میره واسه لحن خنده هات؟
کی برات قصه می گه، شبا که خوابت نمی ره
کیه پا به پات میاد وقتی که بارون می گیره؟
کیه وقتی تشنته، تو ابرا بلوا می کنه
اگه یک جرعه بخوای کویرو دریا می کنه
یه شبِ موی تورو به صد تا مهتاب نمی ده
خودش می سوزه ولی تن به سایه وآب نمی ده
اون منم که عاشقونه، شعر چشماتو می گفتم
هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تومی افتم
هنوزم میای تو خوابم، تو شبای پرستاره
هنوزم می گم خدایا، کاشکی برگرده دوباره
بچه ها سلام!
من باز اومدم سراغتون.
سلام.
سلام به همتون.
اومدم باز بجای خوندن نماز، نماز بشم.
خیلی وقته دیگه ساعت به دست ندارم.
ساعتم رو کنار "رود دز" دادم به برادر "خلج" تا بده به بچه اش.
زمان از اون وقت برام وایساده.
اینهاش ... نگاه کن اون بالا رو! هنوز ستاره بادبادکی دمش هم سمت با برش هلال ماه شده و جفتشون سمت و سوی قبله رو نشون میدن.
بچه ها من امشب دوباره منم.
سلام ... سلام بچه ها سلام ... همگی سلام
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
بچه ها امشب دیگه نمی خوام براتون آه و ناله کنم و گریه موری
می بینید سرانجام بعد هر سیاهی ای یک سپیدی هست؟
دیدید می گفتم ما بی کس نیستیم!
دیدید ما هم برای خودمون کسی بودیم!
امشب اون بالاها دوباره سیاه سیاهه.
دوباره ستاره ها نورشون چشم آدم رو مسخ می کنه.
بچه ها امشب دوباره حال عجیبی بهم دست داده.
هوس کردم براتون دوباره از "خطبه همام" بگم.
مدت ها بود با تنها تنها بودم.
مدت ها بود کسی از این کویر گذر نکرده بود.
می بینید باز اومدید و همه چیز از یاد رفت.
گفته بودم چو بیــــایی، غم دل با تو بگویـم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
امشب باز تاج شاهی دنیا، روی سر منه و باز قرعه کار بنام ما افتاده.
می بینید دنیا چقدر زیباست امشب!
می بینید چه ستاره بارونه امشب!
از الآن داره غم تموم شدنش، ته دلم رو می لرزونه.
ببخشید می خوام کمی نعره بکشم.
لعنتی برو
ول کن لامذهب ... رهامون کن.
همین یک شب. فقط همین یک شب.
تو رو به تمام دستگاه آفرینش فقط همین یک شب.
فقط ...
ما رایت الا جمیلا
چقدر چزابه زیباست. شلمچه، هورالعظیم، هویزه، بستان، سوسنگرد ...
چقدر دلم هوای خاک کربلا داره.
هر وقت می رم کربلا و نجف و مدینه و کعبه، دلم میگه میاد اون روز که اون جا از نامحرم خالی بشه و اون خاک رو به کام بکشم؟
ای وای که چقدر عمر کوتاهه و وقت کم.
عنقریبه که "بک یاالله بک یاالله" به آسمون بره و بیان سراغم تا با در و دیوار هم صدا بشیم و تا سحر بد مستی کنیم.
تو رو به مولا تو هم بیا.
جون داداشامون تو هم بیا.
بیا بی شما کمیت ما لنگه.
بیائید می خوام بهتون ثابت کنم که من هم شادی بلدم ... خنده بلدم قهقهه مستانه بلدم.
می بینید؟
دارم می خندم.
چیکار به چشمام دارید؟ مگه نمی گید کار به دله؟
چرا کار به اینجا که می رسه، ثانیه ها و دقیقه ها آدم رو هول میدن؟
می بینید می گم کار ما شده مماشات با تناقضات!
این جا که می رسه، یکباره عالم صاحب بعد زمان می شه!
خیلی وقت بود کسی رو تشنه خطبه همام ندیده بودم.
بیائید بچه ها من استاد "تعریف و تفسیر" این خطبه هستم و شما هم تنها مشتری هاش.
مدت هاست دلم هوای "شنیدن" این خطبه رو کرده.
موقعی که می خونمشون، موقعیه که آتیش این جهنمی که من رو درونش انداختند، خاموش میشه.
اما این رمز تا مستمعش شما نباشید، جواب نمی ده.
بچه ها چه حالی داره این روزگار شما.
چه خوشبختم من.
چه نوری چه نوری چه نوری.
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر وغیرت جمشید مرا
چون سر زلفش نکشم سر زهوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
بچه ها دوباره "شیخ حسین" داره با طناب، آدم به عرش می کشه.
می خوام از رو سر و دست این جمعیت جست بزنم و بالا برم.
آخ که کاش تو این نور و تو این حال همه بودند و تو هم بودی.
شایدم تو هم هستی و تو این جمعیت گمی و من تو این غوغای "هستی" نمی بینمت؟
آره حتماً این جا همه هستن و تو هم، هم.
جام به کام شد ... یادی هم از ما بکن.
یادت نره؟
نامردی اگر باز...
این های و هوی و نعره و شیون مستانم آرزو بود
یا علی
استکهلم - سوئد
شب قدر ۳۱ شهریور ۱۳۸۷
مهدی صیادی فرد
مواد مورد نیاز برای بابا شدن:
- پسری حدودا 20 ساله، سالم، خوب و مومن، پایبند به مسائل اخلاقی، ترجیحا پول دار، تحصیل کرده و ...
- دختری حدودا 18 ساله، سالم، خوب و مومن، پایبند به مسائل اخلاقی، تحصیل کرده، اوضاع خوب مالی پدر و ...
خب دیگه ...
هیچی دیگه. یه خواستگاری، صیغه محرمیت، قرار عقد و عروسی، و ...
لی لی لی لی لی لی ...
(زیادی هول نکنین. زنونه مردونه جداست!)
یک سال بعد، ونگ ونگ نوزاد در اطاق می پیچه. همه دورش را گرفتن. هر کس اسمی برای اون پیشنهاد می کنه.
چند وقت بعد:
بابا می خواد بره سفر. سفری دور و دراز. می خواد بچه اش رو ببوسه. مجبوره ازش دل بکنه. باید دیگه نبیندش. اصلا باید خودشو به ندیدنش عادت بده.
چشماش رو می بنده. لبای قرمز و کوچولوی بچه رو می بوسه. موهای سبیل و ریشش بچه رو اذیت می کنه. چندشش می شه. ولی به روی بابایی می خنده. آب دهنش راه می افته.
قند توی دلش آب میشه.
- آخه چطوری خودمو به ندیدنش عادت بدم؟
- اگه می شد یه روز دیگه پهلوش بمونم ...
- اصلا اگه می شد نرم ...
- نه دیگه دارم پررو می شم. همین بود که نمی خواستم این دم دمای آخر ببینمش.
از زیر قرآن که رد می شه، زن می فهمه که دیگه بابای بچه اش برنمی گرده. کاسه پر از آب رو پرت می کنه پشت سرش.
از صدای شکستن اون، بچه می ترسه و بابا یه بار دیگه نگاش می افته توی چشمای ناز و کوچولوش.
بابا رفت.
دیگه "بابا نان نداد". مامان بزرگ غذا داد.
دیگه "بابا آب نداد". عمه لیوان آب دهن بچه گذاشت.
دیگه بابا ...
***
با این که آخرین روزای بهار 65 بود، ولی گرمای سوزان فکه اجازه نمی داد سایه مثلا خنک چادر رو ول کنم و برم بیرون. ولی مجبور بودم.
دو تا بودن. دو نفر.
"حسین ارشدی" و "عباس تبری".
اصلا کارشون شده بود.
اول صبح، بعد صبحگاه، با هم قرار داشتن. جیم می شدن و از تپه ماهورهای فکه، راه می افتادن طرف اندیمشک.. دم ایستگاه صلواتی سوار ماشینای نظامی می شدن و می رفتن شهر.
آخرش یقه شون رو گرفتم.
- آخه پدر آمرزیده ها... واسه چی هر روز جیم می شین میرین شهر؟ مگه نمی دونین هر روز از گروهان 100 نفره، فقط 3 نفر اجازه دارن برن شهر. اونم که شما 2 نفر هر روز سهمیه بقیه رو غصب می کنین.
عباس خندید:
- آخه خوشگله ... ما که برگه مرخصی نمی گیریم که جزو آمار حساب بشه.
کفرم رو درآورد:
- خب همین دیگه. حق دیگرون رو ضایع می کنین.
حسین با اون موهای حنایی رنگ و لخت، که توی باد مثل گندم زار این ور اون ور تلو تلو می خوردن، یه نگاهی انداخت:
- قربون اون شکلت برم ... وقتی ما برگه مرخصی نمی گیریم، هم توی کاغذا اسراف نمی شه، هم 3 نفر دیگه راحت می تونن برن مرخصی. ما هم راحت از جناب سرهنگ سیم خاردار اجازه می گیریم و میریم شهر.
همه چیز رو به شوخی گرفته بودن.
مثلا قیافه ام رو ناراحت نشون دادم. ولی با خنده عباس شل شدم. اصلا وا رفتم.
فکری به ذهنم رسید. سریع گفتم:
- اصلا ببینم شما واسه چی اومدین جبهه؟
عباس خواست حرف بزنه که حسین دست گرفت جلوش و گفت:
- ببین حمید جون ما همه مون واسه خدا اومدیم جبهه ... مگه حرفی توی این هست؟
مثل این که بهشون برخورده بود. سریع گفتم:
- نه حسین جون. من روی این حرفی ندارم. من حرفم یه چیز دیگه است.
- حرفت چیه قربونت برم ... خدا ایشالله واسه پدر و مادرت نگهت داره ...
این چه دعایی بود؟ اصلا چه ربطی داره به حرفای من؟
- ببینید ... مگه شما از زن و بچه تون نبریدین و واسه خدا اومدین جبهه؟
- خب بله. ما از زن و بچه و زندگی بریدیم که برای خدا بیاییم جبهه. بله.
- خب همین دیگه.
- همین چی؟
- همین که شما وقتی از زن و زندگی بریدین و اومدین جبهه، دیگه این ادا و اطوارا چیه؟
حسین جا خورد. آدم ساده دل و رکی بود. مثل خورشید برق می زد و مثل آب زلال بود. راحت می شد ته دلش رو دید.
- ببین حمید جون ... اومدی نسازی ها!
- ای بابا ... من باید بسازم؟ این شمایین که نمی سازین.
- ما چه جوری باید بسازیم؟
- ببین عزیز من. شما این جا هم باید از دنیا و زندگی ببرین تا راحت بتونین به خدا برسین. جهاد نفس که میگن همینه دیگه.
حسین خندید. عباس اما، اخم هایش در هم رفت.
- یعنی این که ما میریم به زن و بچه مون زنگ می زنیم، توی جهاد اکبر تجدید آوردیم؟
عباس با خنده گفت:
- نخیر ... اصلا رفوزه شدیم.
حسین ادامه داد:
- ببین آقا پسر ... من کاری به عباس ندارم که خدا چند ماهه یه کوچولوی خوشگل به اسم اسماعیل بهش داده، ولی خودمو می گم. درسته که من از بچه هام بریدم، ولی اونا چه گناهی کردن؟ من 6 تا بچه قد و نیم قد دارم. چه جوری می تونم به بچه یه ساله حالی کنم که تو باید از بابات ببری چون بابات واسه خدا رفته جبهه؟
- ببین حسین جون ... من واسه خودت دارم میگم. تو که می تونی از اونا ببری ...
- چقدر راحت حرف می زنی. ببین ... من از اونا بریدم، اونا که از من نبریدن. من هر روز میرم یه زنگ می زنم که اونا دلشون خوش باشه که یه بابایی اون سر دنیا دارن. همینه فقط. وگرنه مهر و محبت اونا اصلا باعث نمیشه که من جا بزنم یا اصلا هوس برگشتن بکنم.
هر چی گفت، من نفهمیدم. نفهمیدم. نفهمیدم.
آخر سر حسین با دست زد به پشت شانه ام و گفت:
- صبر کن حمید جون ... ایشالله وقتی بابا شدی می فهمی من چی می گم ...
چند روز بعد، توی گردان شهادت، وقتی قرار شد خط مهران رو بشکنیم، شب دهم تیر ماه 65، حسین بلند شد و با فریاد الله اکبر رفت طرف سنگر کمین دشمن که یه گلوله آر.پی.جی درست خورد وسط اون شکم گنده اش که من همش بهش می گفتم:
- این شیکمت جون میده واسه آر.پی.جی. مثل یه سیبل گنده می مونی ...
و می خندیدیم.
وقتی شنیدم همین طور شده، فقط گریه کردم.
یکی دو ماه بعد به خودم جرات دادم و یه نشونی از خونواده ارشدی پیدا کردم. توی ساختمونای دولت آباد منتهی الیه جنوب تهران.
آتیش گرفتم. پنج شیش تا بچه قد و نیم قد یتیم، و زنی خسته و شکسته که می نالید از این که چرا حسین اونوبا این بچه ها رها کرد و رفت؟!
20 سال بعد
من بابا شدم.
عشق می کنم. حال می کنم. عاشق بچه هام هستم. جلوی چشمای خودم بزرگ شدن. ساعت کار تموم نشده، می پریدم خونه تا ببینمشون.
چقدر سخته آدم سر کار باشه و همش فکر کنه:
- آخ نکنه الان بچه ام با دوچرخه بره بیرون و خدایی ناکرده موتور بهش بزنه
- اگه بخوره زمین چی میشه
پارک می برمشون. شهربازی. شهر فراموشی!
چقدر قشنگ می گفتی حسین.
ولی من هنوز نفهمیدم تو چی می گفتی.
فقط با خودم میگم:
- بابا شدن چه آسون، بابا موندن چه مشکل.
راستی بچه های حسین کجا هستن؟
من بی وجدان که بعد از اون یه بار، دیگه نرفتم سراغشون.
راستی خونه شون اجاره ای بود و صابخونه داشت بلندشون می کرد.
یه زن تنها با پنج شیش تا بچه قد و نیم قد.
اگه اونا رو که الان 22 سال از سالروز یتیم شدنشون گذشته ببینم، چی باید بگم؟
...
با این که آخرین روزای بهار 65 بود، ولی گرمای سوزان فکه اجازه نمی داد سایه مثلا خنک چادر رو ول کنم و برم بیرون. ولی مجبور بودم.
دو تا بودن. دو نفر.
"حسین ارشدی" و "عباس تبری".
اصلا کارشون شده بود.
اول صبح، بعد صبحگاه، با هم قرار داشتن. جیم می شدن و از تپه ماهورهای فکه، راه می افتادن طرف اندیمشک.. دم ایستگاه صلواتی سوار ماشینای نظامی می شدن و می رفتن شهر.
آخرش یقه شون رو گرفتم.
...
حمید داودآبادی
متاسفانه برنامههایی که در مطبوعات و رسانهها نیز برای این هفته به نمایش در میآید نمایشگر جنگی است که از آن هیچ احساس غروری نمیکنیم. درحالی که ما به وفور میتوانیم خاطرات جنگ را از زبان عراقیها و اسناد به جای مانده از آنها بیابیم.
حمید داوودآبادی نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس به مناسبت هفته دفاع مقدس در یادداشتی برای سایت «فردا» به کم کاری های فرهنگی در خصوص شناساندن جلوه های آرمانی هشت سال دفاع مقدس اشاره دارد.

وی در این یادداشت عنوان می کند:
متاسفانه "هفته دفاع مقدس" با "هفته جنگ" اشتباه گرفته شده است. هفته جنگ برای رژیم بعث صدام افتخارآفرین بود. برای آنها این هفته احساس غرور به همراه داشت، چون هفته آغاز جنگ بود، ولی جالب است که ما این روزها را تحت عنوان هفته جنگ به همدیگر تبریک میگوییم!
کدام ملت سالروز تجاوز به خاکش را جشن میگیرد؟ درحالی که هفته دفاع مقدس یادآور مقاومت، ایستادگی و داشتن احساس غرور از این مقاومت و پایندگی است.
متاسفانه برنامههایی که در مطبوعات و رسانهها نیز برای این هفته به نمایش در میآیند، نمایشگر جنگی است که از آن هیچ احساس غروری نمیکنیم. درحالی که ما به وفور میتوانیم خاطرات جنگ را از زبان عراقیها و اسناد به جای مانده از آنها بیابیم.
در شناخت و بررسی دفاع مقدس، نهایت افتخار ما به خرمشهر بسنده شده است، درحالی که ما شهرهای بزرگی مانند گیلانغرب را داشتیم که زنان و مردان این شهر بدون کمک ارتش و سپاه توانستند از شهر خود دفاع کنند، اما بسیار به ندرت از آنها یادی می شود.
درست است که عراق خوزستان ما را عربستان نامید و فکر میکرد که اگر به خوزستان حمله کند تمام اعراب این شهرها به عراق خواهند پیوست و در نهایت فهمید که این اتفاق نخواهد افتاد و این قسمت از سرزمین برای ما ارزش بسیاری دارد، اما در غرب نیز ما با همین رویه مواجه بودیم.
در آن جا نیز عراق فکر میکرد که عشایر غرب به استقبال ارتش عراق خواهند آمد، ولی این قسمت از تاریخ جنگ ما گمشده است؛ چون ما هفته دفاع مقدس را فراموش کرده ایم. چون همه برنامهها دور جنگ میگردد و نهایتا در این برنامهها گزارش تعداد کشتهها، اسرا و مقدار خاک باز پسگیری شده از عراق گفته می شود.
ریشههای هشت سال دفاع مقدس را هیچکس ارائه نمیدهد. این جنگ، جنگی نبود که در دو سال اول انقلاب از سوی عراق برای حمله به ایران طرحریزی شده باشد. برنامه حمله عراق به ایران، ریشه در رژیم گذشته داشته است که با پیروزی انقلاب به این دوران منتهی شد.
بحث حمله به ایران در زمان قبل انقلاب، گرفتن خاک بود، اما حمله بعد از انقلاب، چند هدف عمده و مهم را در بر داشت. یکی از این اهداف ساقط کردن نظام اسلامی بود. هدف دیگر سیطره کشورهای قدرتمندی مانند آمریکا و شوروی بوده است. اما ما اینها را نشان ندادیم و وقتی که نشان ندهیم، چیزی برای بالیدن نداریم. باید به چه چیزی ببالیم؟
در همه برنامههای رسانه اعم از روزنامه ها و صدا وسیما، آمده اند مترسکی مثل بنیصدر درست کردهاند که همه ناکارآمدی ها را به گردن او میاندازند. آیا فقط بنیصدر بود که تصمیم گیرنده بود؟ آیا همه تلخی ها و شکست ها، توسط بنیصدر در روزهای اول جنگ گرفته میشد؟ پس تمام آن پیروزیها و مقاومت هایی که در طول هشت سال دفاع مقدس توسط رزمندگان رخ داد چه شده است؟ چرا آنها به نمایش گذاشته نمی شود؟
ما داریم کاری میکنیم که نسل جوان از جنگ فقط تعداد کشته و زخمیها و اسیران را بفهمد. ما هنوز نتوانستیم آوازه پیروزیهایمان را در دنیا فریاد بزنیم.
ما در مقابل عراق از روز اول هم پیروز بودیم. ما از پیروز شدن کشورهایی که به پشتیبانی عراق آمده بودند جلوگیری کردیم. حتی شکست های ما در جنگ پیروزی بود، اما هیچ گاه نه از پیروزی ها به طور کامل صحبت شده، و نه یادی از شکست ها می شود.
ما دفاع مقدس مان را از آن بعد زیبا و عظیمی که غربی ها از جنگ ایران به آن می نگرند، نگاه نمیکنیم. مثلا غربی ها درباره جنگ ما کتاب مینویسند کتابی مثل "سوداگری مرگ". اما ما منتظر نشستهایم که آنها برای ما جنگ را کارشناسی کنند.
حدود سی سال از آغاز این جنگ میگذرد. باید دقت کرد، کار کارشناسی کرد. تا کی میخواهیم در برابر تهدیدهای مغرضانه و لیبرالیستی ساکت باشیم که مثلا "اگر ما لانه جاسوسی را اشغال نمیکردیم، عراق به ما حمله نمیکرد و جنگ شروع نمیشد". اصلا گرفتن لانه جاسوسی ربطی به این جنگ ندارد.
کارشناسان و تحلیلگران ایرانی میآیند چند تا کتاب میخوانند و از دید خودشان جنگ را تحلیل میکنند. کارشناسان ما از جنگ تحلیل درستی ندارند. من بسیاری از تحلیلگران کشورهای دیگر حتی از کشورهای عربی میشناسم که تحلیل های جالبی از جنگ ما داشتهاند. بیاییم تحلیل های آنها را درست نگاه کنیم. با آنها کلیشهای برخورد نکنیم.
دفاع مقدس، اقیانوس عظیمی است که ما، نهایتا پاچههای شلوارمان را بالا زده ایم و وارد آن شده ایم، ما از این امکان استفاده نمی کنیم که وارد این اقیانوس شویم تا از درون آن، مرواریدهای درشت و گنج های عظیم و بسیار بدست آوریم.
به گفته مقام معظم رهبری "جنگ ما یک گنج بود". اما مهم این است که چطور بتوانیم از این گنج استفاده نماییم. اگر اکنون نتوانیم به تحلیل درستی از جنگ برسیم، مطمئنا نسل های آینده این کار خواهند کرد. نسل ما چون با این مسئله مواجه بوده برایش چندان اهمیتی ندارد. اما چند نسل آینده با کاوش، به نتایج درخشان تری از ما در خصوص دفاع مقدس خواهند رسید. اما بهتر است که این اتفاق اکنون بیفتد؛ چون آن موقع رزمندهای و شاهد جنگی وجود ندارد که بتوان از آن استفاده کرد.
من یکی دو کشور غربی را سراغ دارم که شدید روی فرهنگ جبهه و جنگ ما کار میکنند. اگر به همین منوال پیش رویم، زمانی خواهد رسید که ما مجبوریم برای استفاده از اسناد و مدارک جنگ خودمان به کتابخانههای فرانسه و یا دیگر کشورهای غربی مراجعه کنیم. مانند این است که به موزه لوور فرانسه بروی و آن جا قطعاتی از تاریخ ایران و تخت جمشید را ببینی! آن وقت چه احساسی به انسان دست میدهد؟
کشورهای اروپایی آمده اند روی یک کتاب 120 صفحهای "زنده باد کمیل" هزار و دویست صفحه پایاننامه در دانشگاه ها مطلب عرضه کرده اند، این درحالیاست که ما هنوز نتوانستیم فعالیت چشمگیری در این باره داشته باشیم.
بیاییم به هشت سال "دفاع مقدس"، با دید متفاوت تری نگاه کنیم.
http://www.fardanews.com/fa/pages/?cid=61244


















