خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٧/٦/۳٠

چه جوری باید بهتون حالی کنم؟
چطوری میشه این رو توی اون گوشتون فرو کرد؟
دوست بودیم که بودیم!
اصلا فامیل بودیم که بودیم!
احترام همتون هم سر جاشه.
همتون هم توی کار و حرفه خودتون قبولتون دارم و بهتون احترام ویژه میذارم.
تو، مجسمه ساز خوبی هستی.
تو هم نقاش زبردستی هستی.
تو یکی هم خیلی خوب شعر میگی.
و تو هم قشنگ طنز میگی و دیگرون رو می خندونی.
خب اینارو که قبول دارم.
حالا تو هم فامیلمون هستی، جای خود.
تو از بچگی با من بزرگ شدی، قبول.
تو هم همیشه توی دوران کودکی توی بازی های بچگی مون از من می بردی، درسته.
تو یکی هم، سن و سالت از من بیشتره، جات روی چشم.
و تو، مدرک علمی و دانشگاهی داری و من درس نخونده ام، قبول.
ولی ...
هیچ کدوم اینا دلیل نمی شه که من خدای شما رو بپرستم.
...
خدایی که من می پرستم ...
خیلی نازه ...
خیلی قشنگه ...
نه اشتباه نکنید. اون زن یا مرد نیست.
خدائیه که مال همه اشیائ و حیوانات و کائناته.
نه فقط مال من، مال تو هم هست.
این قدر از اون خدای ترسناکتون که فقط منتظره ما بمیریم تا بکندمون هیزم جهنم، قصه های ترسناک نگین.
این قدر از باغ بهشت و زن های خوشگل و شراب ناب برام تعریف نکنین.
اینا مال بچگی هام بود.
اصلا اینا مال خود شماست.
مال تو که هر روز یه مدل خانوم عوض می کنی. اسمش رو هم گذاشتی صیغه. صیغه ای که پیغمبر می فرمود کجا، عیاشی روز به روز جنابعالی کجا؟!
اصلا حوری و این حرفا رو برای تو زدن.
یعنی این که این قدر خانوم بازی نکن، این قدر چشمت دنبال نامحرم نباشه، تا توی اون دنیا بهت بهتر از ایناش رو بدیم.
تو هم چقدر خوب گوش کردی!
فقط نشستی و توجیه کردی.
راست میگن:
"خداوند انسان را آفرید، انسان توجیه را"!
شراب ناب بهشتی مال تو یکیه که به هزار بهونه، اون لب و دهنت رو بجای این که به ذکر خدا مشغول بشه، یا به دروغ و غیبت گرم می کنی، یا با جام می و عرق سگی آشتی می دیش.
میگه این قدر مزخرف نشو، آدم باش، مستی مجاز و تموم نشدنی بهت میدم.
چقدر تو هم گذاشتی کنار!
تجارت سودمند هم مال تو یکیه.
تو که تا خرخره رفتی توی چک و تجارت و صادرات.
آفتابه پلاستیکی صادر می کنی به این ور دنیا، دیش ماهواره و هزار کوفت زهر مار وارد کشور خودمون می کنی از اون ور دنیا.
د نکن بدبخت.
اینو واسه تو داره میگه.
ولی کو گوش شنوا!
...
بذارین راحتتون کنم.
من خدایی رو که نبینم، نمی پرستم!
خلاص.
میگین کافر شدم؟
مشرک شدم؟
بت پرستی می کنم؟
هر چی می خواین بگین.
من خدایی رو که نبینمش، نمی پرستم.
من خدایی رو که عطرش رو احساس نکنم، قبول ندارم.
من خدایی رو که شاهدم نباشه، اصلا قبول ندارم.
من مثل شما، خدایی رو که بشه نشوندش سر طاقچه، یا پیچیدش توی یه پارچه سبز و پرستیدش، نمی پرستم.
بگین کافر شدم.
نشدم؛ از اول همین طوری بودم.
فقط بلد نبودم حرف دلم رو روی زبونم بیارم.
راحت شین.
جون نکنین.
خدای من، خدای شما نیست.
من خدایی را که شما می پرستید، نمی پرستم.
خدای من هیچ وقت در کمین ننشسته تا من ناچیز حقیر، یه گناه بکنم و اون بپره مچم رو بگیره.
خدای من خیلی رحمانه و خیلی چیزارو ندید می گیره.
خدای من با چهار تا رشته موی یه دختر جوون، آتیش بپا نمی کنه.
اتفاقا راه می افته دنبال همون دختر خوشگله که خودش درستش کرده، تا مخلوقش رو از خطر نجات بده.
خدای من فقط وقتی شماهارو با اون چهره های نورانی و سفید و قشنگ خلق کرد، به خودش تبریک نگفت، اون سیاه آفریقایی توی اون سر دنیا، من رو با این کوه معصیت، اصلا حیوانات رو توی ذره ذره عالم، یا همین آدمای هپلی رو که گوشه خیابون توی آشغالا می گردن تا بلکه از ته مونده افطار شاهانه من و تو، لقمه ای گیرشون بیاد، آفرید، برای همشون گفت:
"تبارک الله احسن الخالقین"
اصلا من برای خودم یه خدای دیگه ای دارم.
خدای اختصاصی و ویژه. به هیچ کس هم نشونش نمی دم. مال مال خودمه. به کسی هم ربطی نداره.
"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"
"هر کس نفس درون خویش را شناخت، خدای خود را هم می شناسد."
...
من خدای شما رو نمی پرستم.
حدای من توی ریتم و موزیک برترین آهنگسازان قرار نمی گیره.
خدای من لابلای ابیات پاچه خوارانه شاعران وراج نمی گنجه.
خدای من به هیچ وجه از سبک های غربی و مبتذل مداحان چاپلوس و کیسه دوز نشات نمی گیره.
خدای من رو نمی تونین توی روضه خونی ها و ذکر مصیبتایی که با تعداد سکه طلا تند و کند میشن، پیدا کنین.
خدای من برای شما دیدنی نیست.
همون طور که من خدای کوچک شما رو نمی بینم.
ولی خدای من اون قدر بزرگه که همه قلب من رو گرفته.
همه و همه. اصلا جای برای هیچ کس و هیچ چیز نمی ذاره:
"القلب حرم الله، فلاتسکن فی حرم الله غیر الله"
قلب حریم خداست، پس در خانه و حریم خدا، غیر از او را سکنا مده. حضرت امام صادق (ع)
بذارین راحتتون کنم.
بله من کافر شدم. مشرک شدم به اون خدایی که شما، جماعت رو از عذاب وحشتناکش اون قدر می ترسونین که جوون، با یه گناه، بره دنبال اون ضرب المثل مزخرف که : "آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه ده وجب".
نخیر. آب هر چقدر هم که از سر بگذره، پرونده من هر چقدر هم از گناه سیاه باشه، تا وقتی خدای رحمان و رحیمی مثل اون نازنین رو دارم، خیالم راحته.
خدای من لای کتاب چاپ اول و دهم شما نیست.
لای روضه و مرثیه و آه و ناله شما هم نمی شه پیداش کرد.
...
من فقط خدای قرآن رو می پرستم و بس.
خیلی که عقلم نکشه، کم که بیارم توی فهم و درک و نتونم قرآن رو بفهمم، میرم سراغ قرآن ناطق.
نهج البلاغه رو باز می کنم و شروع می کنم به پرستش خدا.
نه اشتباه نکنین.
زود نگین این یارو "علی اللهی" شده.
مگه میشه آدم نهج البلاغه رو بخونه، ولی غیر از اون، کس دیگه ای رو بپرسته؟
خدای من، خدای عشق پیامبر اعظم است.
خدای من، خدای معرفت، علی (ع) است.
حدای من، خدای ولایت، فاطمه زهرا (س) است.
خدای من، خدای مظلومیت، امام حسن (ع) است.
خدای من، خدای ایثار و جانبازی، حسین بن علی (ع) است.
خدای من ...
خدای من خدای اون یار دلنوازی است که اگر چه زبان الکنم به انتظارش نمی جنبد، ولی هر صبح که از خواب بلند میشم، به امید دیدن روی ماه اون به خورشید سلام می کنم.
خدای من، خدای مصلح کل جهانی است.
"یا اباصالح المهدی ادرکنا"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٧/٦/۱۸

توپولِ توپول ...
درست مثل خودم.
از اون شبایی یه که باهاش بدجوری حال می کنم.
همه هستن.
قدیمی و جدید.
دوست و غریبه.
خیلی حال می ده.
از همون سال قبل، انتظار سال بعد رو می کشیدم.
چه حالی بالاتر از این.
چیزی دیگه نمونده.
24 ساعت.
دق کردم از بس ماه ها و روزها رو شمردم تا بهش برسم.
سه شنبه 19 شهریور.
آخ جون.
دیگه چقدر چشم انتظاری؟!
حیف که شماها نمی تونین بیان.
ولی ...

بذارین براتون صادقانه یه اعتراف بزرگ بکنم:
فردا شب آقا "مهدی گیوه کی" با صفا، طبق سنوات گذشته، یه افطاری مشتی و توپول می ده.
همه رم دعوت کرده.
ولی یه چیزی این چند روزه ماه رمضون قلقلکم می ده.
نه! راستش داره عذابم می ده.
این رو فقط به خودم میگم و بس:

بی غیرت ... بی حیا ...بی ...
تو که از چند ماه قبل انتظار روز سه شنبه و افطار توپول "گیوه کی" رو می کشیدی ...
واسه اومدن ماه رمضون هم این قدر چشم انتظار بودی و روزهارو می شمردی؟!
خیلی بی حیائی ...
تف




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٧/٦/۱٦

هیچی نمی تونم بگم.
زبونم کاملا خشک شده.
نه از تشنگی ماه رمضون.
که از بی جوابی.
از بی ...
نمی دونم چرا با خوندن این ایمیل که نویسنده اش رو اصلا نمی شناسم، یکباره سردم شد!
نکنه سرما خورده باشم؟
توی گرمای سوزان تابستون و این سردی؟!
نمی دونم.
هر کی که هست.
هر چقدر من حقیر رو می شناسه.
فقط همتون دعا کنید روز قیامت شرمنده خدا و شهدای خدا نشیم.
شرمنده امام که دین رو برای ما وامونده های توی کوچه های فراموشی زنده کرد.
که اگه نبود، خدا می دونه ما کجا بودیم و چی می کردیم!
نسل امروز که دیگه جای خود داره!
خودتون این ایمیل رو که برام اومده و جدا می گم، اصلا نویسنده اش رو نمی شناسم، ولی بدجوری تکونم داد، بخونید.
حال داشتین یه نظری هم بدین.
عیبی نداره.
خودمو آماده کردم واسه زیر تیغ و شلاق شما رفتن.
اگه فکر نکنین دروغ میگم یا ریا می کنم، با تیغ و شلاق دوست، حال می کنم.
پس منتظرم.

hjkhjk7889.jpg

سلام
شاید بزودی همدیگر رو دیدیم!
شما خسته اید و پیر و فرتوت.
از دوری همرزمان و دوستان و نا مردمی ها  و فراموشی.
شما خود را در این سن پیر و فرتوت می دانید.
ما پیر و فرتوت شدیم.
از بی محلی ها و گوش به حرفمان ندادن ها و کوچک شمردن ها و بی تجربه دانستن ها و بی سیاست بوندها و وضعیت جامعه رو در دنیا ندوستن و  ...
ما خسته و خسته و خسته شدیم ...
در زمانی که هنوز سنمان به 30 نرسیده.
ما که نه جنگ دیدیم و فقط شنیدیم.
نه شهید دیدیم و شنیدیم.
نه عشق به آب و خاک دیدیم و شنیدیم.
نه دوکوهه ای دیدیم با حاج همت ... نه جنوب رو می شناختیم با باکری و باقری و خرازی و زین الدین ...
نه بسیجی عاشق خمینی، نه بسیجی عاشق خمینی و نه بسیجی های عاشق خمینی.
راستش رو هم بخواهید از خمینی بسیجی ها هم درکی نداشتیم.
چشم که باز کردیم خودمان را تحت امر سید علی دیدیم.
اما این سید خدا رو هم تنها دیدیم.
ما در جوانی پیر شدیم و فرتوت.
دیگر از کسی انتظاری نداریم.
دلمان را به دست بسیجی های خمینی دادیم.
دل به شهدا دادیم.
هر چه باداباد.
ولی انتظاری که از شماها داریم، اینه که یه بار دیگه با هجومی دوباره پا به عرصه بذارید همه دوستان رو جمع کنید و با جوون هایی که عاشق این راهند، هم مسیر بشید و کمک شون کنید.
هستند هنوز کسانی که در گوشه های عزلت شون نشستند و اگر ندایی بشنوند، دوباره لبیک می گند.
باید فکری جدید کرد. 
این حرف شهید باقری رو که هنوز فراموش نکردید.
این نوع جنگیدن بدرد نمی خورد و استراتژی در این جنگ باید عوض شود ...
توی کار درباره شهدا و جنگ، ما حالت تدافعی گرفتیم  ...
این بار بایست حمله کرد .
دشمن را بشناسیم و بشناسونیم ...
استراتژی باید عوض بشه.
من رو به خاطر بی ادبیم ببخشید.
راستش رو بخواهید، دیگه نه رمقی مونده و نه توانی ...
شماها باز با خاطرت دوستا ن و همرزماتون می تونید یه تسلای خاطری داشته باشید.
ما چه کنیم؟!
ماها که جز دعوای سیاسی و بی بند و باری و نفاق، چیزی دیگه ای ندیدیم!
یه آقا داریم، اونم هروقت به تنها بودنش نگاه می کنیم و می بینیم کسی به حرفاش توجهی نمی کنه، کوله بار خستگی و دلتنگی مون چند برابر میشه.
آخه ما هم مثل شما نه دستمون به جایی می رسه و نه کاره ای هستیم.
یه مشکلی که داریم  این که  ...
شاید به زرودی همدیگر رو دیدیم.
باید بیشتر از اینها حرف بزنیم.

الهی اگر دلم را بشکنی از من چه بشکن بشکنی


قاسم یکله




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٧/٦/٦

داریم خودمونو می کشیم تا به ضرب و زور هتل 5 ستاره و ... چهار تا توریست خارجی جذب کنیم تا ته مونده جیبشونو توی تخت جمشید و اصفهان بتکونن بلکه ای ...
داریم خودمونو به آب و آتیش می زنیم تا مثلا جلوی هفت هشت تا فرنگی، فرهنگ و هنر کشورمونو ترویج کنیم.
زدیم توی انبارهایی که ده بیست سال درشونو سه قفله کرده بودیم، تا چهارتا کوزه شکسته و سر پریده سرباز هخامنشی گیر بیاریم که ثابت کنیم ملت ریشه داری هستیم! بیایید ما رو سیاحت کنید!

طرف از خارج بلند میشه میاد ایران. دانشجو. مهندس. روزنامه نگار. نویسنده. اصلا کاملا فرهنگی.
یه راست میره کجا؟
بهشت زهرا (س). اونم موزه شهدا.
اون وقت یکی مثل "سیدمحمد جوزی" می خوره تنگشون، اون قدر براشون فیلمای مستند می زاره، اون قدر از کرامات شهدا میگه، اون قدر بهشون حال میده و می بردشون سر مزار شهدا که چشماشون از گریه پف می کنه و فیلمی برای عکاسی و فیلمبرداریشون باقی نمی مونه.

مگه بهشت زهرا (س) کجاست؟
مگه اون جا چه خبره؟
مگه چی شده که اینا این همه دلاراشون رو خرج می کنن تا بیان گلزار شهدا رو ببینن؟

آهای "دکتر حسین دهقان" رئیس و همه کاره بنیاد شهید!
اصلا خبر داری سیدمحمد جوزی داره چی به سر شهدای بهشت زهرا (س) می یاره؟

آهای آقای برادر خامه یار که همه فکر و ذکرت شده بازسازی سنگ مزار شهدا تا جلوی قبرستونای خارجی فرانسه و آمریکا کم نیاریم و پز بدیم که شهدای ما خیلی با کلاس بودن که قبراشونم همه یه دست و سفیدن!
اصلا می دونی سیدمحمد جوزی کیه و داره چیکار می کنه؟

آهای سردار!
ببخشین دیگه فقط باید بگیم شهردار اونم نه از نوع شهردار توی چادرهای جبهه!
هیچ می دونی وقتی دارین میلیون و میلیارد خرج می کنین تا قاب عکسای سر مزار شهدا و سنگ هایی رو که با چشم انتظاری و خون دل مادران قد خمیده طراحی شده و هر شب جمعه تر و تمیزش می کنن، ریشه کن کنین، این سیدمحمد جوزی داره چه جونی می کنه تا آب توی دل این مادرا تکون نخوره! یکی مثل مادر بزرگوار خودش؟

تا حالا کدومتون مثل زمان جنگ، بدون محافظ و بدون اینکه دعوتتون کنن و فرش قرمز جلوی پاتون پهن کنن، رفتین بهشت زهرا (س)؟!
تا حالا کدومتون رفتین ببینین این سید خدا، توی اون چند تا اتاق تنگ با اون سالن نمایش کوچیکش، چی کارا داره می کنه؟
مگه مملکت بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس نداره؟
مگه مملکت بنیاد شهید نداره؟
مگه سپاه و ارتش سازمان حفظ آثار ندارن؟
مگه سازمان تبلیغات اسلامی نداریم؟
مگه روایت فتح نداریم؟
مگه ...
مگه ...
پس این سید چی کاره است؟
یه تنه باید بار همه اینارو بدوش بکشه؟
واسه خودش میره از مزار شهدا تصویر می گیره. با مادرای خسته مصاحبه می کنه. خاطرات همرزمای دل سوخته رو جمع می کنه ...
نمی دونم شاید من خیلی بی جنبه و کم ظرفیت شدم.
ولی حاضرم قسم بخورم که شدت و میزان فعالیت سیدمحمد با همون چند تا رفیقای دور و بر خودش، از همه بنیادها و سازمان هایی که اسم بردم بیشتره.

باور نمی کنین؟
سید همه روزش بهشت زهرا (س) ست، ولی کافیه یه پنج شنبه به خودتون زحمت بدین و برین ببینین آقا سید داره چیکار میکنه.
حتما وقتی برین سر وقتش، یلان جنگ رو می بینین که دور و برش می پلکن.
اگر پیر مردی شکسته رو دیدین که چشمای قشنگش هنوز بهت می خندن، ولی زبونی برای بیان نداره، اون "اسماعیل معروفی" فرمانده گردان حضرت قاسم (ع) است که چند بار خواستم به خودم جرات بدم و دست مبارکش رو ببوسم، ولی به چشماش که هزاران درد و خاطره ازش می باره که نگاه کردم، سرم افتاد پایین.
حتما برین اون جا و ببینین کیا دورش جمع شدن.

بابا شما رو به خدا!
یا مثل تخریب و جابجایی سنگ مزار شهدا، شبونه یه تیغه بولدوزر بندازین و بیخ و بن خانه شهید بهشت زهرا (س) رو بکنین و همه خونواده شهدا رو از سیدمحمد که شده یادآور فرزندانشون راحت کنین، یا یه جوری سیدمحمد رو یا بازنشسته کنین یا بازخرید که بره خونشون بشینه و صبر مرگ کنه.
یا اگه زرنگ باشه مثل خیلی از همرزماش، بجای جهاد اکبر امروزش در ثبت و ضبط خاطرات شهدا، بره توی این شرکتای بزرگ خودرویی و اقتصادی سهام بگیره و شبای جمعه پاشو روی پاش بندازه و راه به راه سریال ها و فیلم های آبدوغ خیاری تلویزیون رو ببینه و اخبار کشتار عراقی ها، بمبارون لبنان، قتل عام فلسطین و سر به نیست کردن افغانی ها رو بشنوه و عین من و تو یه نیشخندی بزنه و "رانی" خنکش رو سر بکشه.
نه این که توی ظل گرما و سرما، زن و بچه اش نتونن مثل خونواده من یکی، تفریح و استراحت و آرامششون براه باشه.

با وجودی که سید از لج و لجبازی های من شکاره و از دستم بعضی وقتا خیلی عصبانی میشه!
اینو میگم واسه اینکه می خوام قشنگ چوب کاریش کنم. هر چی هم می خواد بگه بگه. میذارم به حساب جر و جدل های قبلی خودم و اون.
چند وقتیه سیدمحمد جوزی بد جوری عطر شهیدا رو گرفته.
بوی اونا رو میده.
شاید یاد داداشش افتاده. یاد اون روزای خدایی که داره توی بهشت زهرا (س) دنبالشون میگرده.

غلط نکنم یه خبراییه.
ما که باختیم!
خوش به حال اون.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٧/٦/٤

جدا در برابر این عکس چه می توان گفت؟!

خم گشت سرو قد پدرها دوتا دوتا

وقتی رسید داغ پسرها یکی یکی

...




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب