چقدر خسته ام
می خوام به خدا پناه ببرم بلد نیستم!
به گناه، راحت تر می شه از دست خدا پناه برد!
هوس کردم برم. ولی گیج موندم کجا؟
دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. قاطی کردم. از خودم بدم میاد.
حالا شما فکر کنید دارم ادا درمیارم. دارم شکسته نفسی می کنم.

خنده داره نه؟
از مرگ خیلی خوشم میاد. ولی ازش خیلی می ترسم.
از گناه هم خیلی خوشم میاد. ولی ازش اصلا نمی ترسم.

چم شده، نمی دونم. نه اصلا. اصلا این حرفا نیست که به بن بست رسیدم و این چیزا. همش سر خودمه و این همه ...
از دست خودم خسته شدم. از کارام. از ریا و عجب و خودنمایی هام. از تکبر و غرورم. از فخر فروشی هام.
اصلا از بزرگ دیده شدنم حالم به هم می خوره. بزرگ نشدم.  فقط خیلی زیاد گنده شدم.
گنده ای که فقط هیکل دنیاییش بزرگ شده. جسم فنا پذیرش.
اینا اعتراف به گناه نیست. اعتراف به شکسته. شکستن غروره. خورد کردن نفسه.
حیف که مثل اونایی که ادعای رفاقتشون می شد، بلد نیستم بازی کنم.

دل تنگم. نه! اشتباه نکنید.
دل تنگ خدا نیستم. اون رو که گمش نکردم. همیشه کنارمه.
دل تنگ اون روزای قشنگ حال کردن با خدا هستم. دل تنگ نشستن کنار سعید و عباس. غذا خوردن توی کاسه های روحی. کشتی گرفتن با عباس و کل کل کردن با حسین.

خسته شدم.
دلم بدجوری تنگ اون روزای گناه نکردن شده. اون روزایی که خیلی مردتر از امروزمون بودیم. روزایی که گناه خیلی تلخ بود. مثل زهر مار. ولی همین زهر مار رو، اگه هر روز یه جرعه اش رو سر نکشیم، آروم نمی گیریم.

دل تنگم. خسته ام. از خودم. فقط از خودم. از گناه کردنم. از دوری روزهای بی گناهی.

اصلا فکر کار خیر و ثواب و این حرفا نیستم. فقط دنبال لحظه های بی گناهی می گردم. روزایی که اگه دروغ می گفتیم، رومون نمی شد توی روی بچه ها نگاه کنیم. نه این که سرمون رو بگیریم بالا که "مگه چیه؟!"

اصلا نمی دونم چی می خوام بگم. منگم. گیجم. خسته ام. نیاز به استراحت دارم. خیلی. تشنه یه خواب عمیقم.
از شب های بی خوابی "سه راه مرگ شلمچه" تا امروز، یه خواب باحال نداشتم. آخ که می چسبید خواب توی خاک و خل و گل و لای شلمچه. وای که چقدر تلخ بود از خواب پریدن ناگهانی.
- شنیدی کی شهید شده؟
"حسین شفیعی"
- فهمیدی کی تیر مستقیم تانک خورد و فقط دو تا پاهاش جاموند؟
"علی ابوالحسنی"
- بی وجدان ... تو به مسعود کارگر گفتی بره نون بیاره؟
جنازه اش دم سه راه مرگ افتاده.

- برو ببین زیر اون پتو کیه.
ای وای.
لعنت.
لعنت.
لعنت.
بدترین چیزی که توی جبهه ازش بی زار بودم. چفیه خونی یا پتوی مشکی خیس از خون رو کنار بزن.
کی می تونه زیرش خوابیده باشه؟ همه اونایی که کنارم نبودن احتمال می دادم الا خودم! چرا من نه؟! بدتر از اون وقتی بود که طرف سر نداشت. باید از ظاهر هیکل و لباسش می فهمیدی کدوم رفیقته.

برو ببین کی زیر اون پتو خوابیده.
هوا سرد بود. نه سرد نبود، من ترسیده بودم. لرزم گرفته بود.
کی می تونست باشه؟ ولش کن. هر کی که هست. یه دفعه می رم جلو و پتو رو کنار می زنم. ادعا می کنم. کم آوردم.
- کیه؟
- من نمی دونم. خودت برو ببین.
لعنت به توی بی وجدان.
چشمانم را محکم به هم می فشارم. شب را سیاه تر از قیر می بینم.
پتوی سربازی که بوی خون آن را گرفته، به یک باره کنار می زنم.
- یا ابالفضل ...
تو ... چرا این ... این نه، پس کی؟
قهرمانی ...
"ابراهیم قهرمانی"
پسر جوان و صاف دل که ... نمی تونم چیزی ازش بگم.
فقط همین و بس که:

توی ارتفاعات قلاویزان که مستقر بودیم، یک روز پیله کرد که:
- ببینم برادر ... شما که چند بار مجروح شدین، میشه بگین مگه ترکش چقدر قدرت داره که دست به این محکمی و استخون به این کلفتی رو می شکنه و قطع می کنه؟
هر چی گفتم قبول نکرد. دو تا انگشت سبابه اش را روی دو طرف گیجگاهش گذاشت و باز گفت:
- ببین ... مثلا تیر قناصه ... چقدر قدرت داره که استخون به این محکمی رو سوراخ می کنه، از این طرف می ره و از اون ور درمیاد؟
فقط خندیدم. گفتم:
- ایشالله وقتی یه تیر قناصه از این ور کله ات خورد و از اون ور دراومد، خودت می فهمی!
و او باز خندید.

قهرمانی بود. افتاد بود توی گل و لای شلمچه. بعداز ظهر شهید شده بود.
شکستم. زانو زدم. دولا شدم. لب که بر لب های کبودش گذاشتم، یخ کردم. سردم شد. چقدر سردش بود. زودتر باید پتو را می انداختم تا "جسم مطهرش" سرما نخورد!
سرش را که بلند کردم، جای انگشتان سبابه اش خالی بود. تیر قناصه از سمت چپ گیجگاه وارد شده و از سمت راست خارج شده بود. سعی کردم میان اشک و ناله، بخندم. آروم که فقط او بشنود، گفتم:
- حالا خوردی؟ ... دیدی چه جوری سوراخ می کنه؟

چقدر حالم بد شده. احساس می کنم مثل خیلی رفیقای بی غیرتم شدم.
منم داره گناه برام سرد و خنک میشه.
داره از معصیت خوشم میاد.
قهرمانی ... تو رو خدا
اگه معصیت مستقیم توی قلب آدم جا واز بکنه، جایی هم برای خدا می ذاره؟!

سوختم.
هیچی نگو.
هوا سرده یا من دوباره ترسیدم؟!