1358
چهلم منصور
با وجودی که همهی مردم، اولین عیدِ انقلاب را با عنوان "اولین بهار آزادی" غرق در شادمانی برگزار میکردند و کاملا رنگ و بوی سیاسی گرفته بود، با شهادت منصور، همهی فامیل بجای دید و بازدید و عید دیدنی، به خانهی عمو علی میآمدند و اولین عیدِ عزای آنها را تسلیت میگفتند. بیشتر هم فامیلهای زن عمو از اصفهان آمده بودند.
پنجشنبه شانزدهم فروردین، درحالی که مردم از تعطیلات اولین بهار آزادی و اولین نوروز بدون شاه فارغ شده بودند، در خانهی عمو کولاکی برپا بود. سر کوچه پارچههای سیاه که بر روی آن از طرف فامیل، دوستان و اهالی محل شهادت منصور تسلیت گفته شده بود، پر بود.
آن روز را از مدرسه اجازه گرفتیم تا از صبح بتوانیم کمک کنیم. البته ما که اهل کمک نبودیم. از صبح نشسته بودم توی خانهی عمو و به حرفهای سیاسی که بین فامیل بخصوص ناصر و رفیقش "جلیل" رد و بدل میشد، گوش میکردم.
ناهار را که خوردیم، اکثر فامیل در خانه جمع شده بودند که راه افتادیم و به بهشت زهرا قطعهی شهدای انقلاب رفتیم. مداحی روضه خواند و اهل فامیل گریستند. سر اکثر قبرهای شهدا مراسم بود.
جهاد سازندگی
با فرمان امام برای کمک مردم به سازندگی، در مساجد گروههای جهاد سازندگی راه افتاد. مسجد لیلةالقدر در این کار چندان فعالیتی نداشت. علی مشاعی گفت که مسجد امام حسن (ع) روز پنجشنبه و جمعه برای جهاد سازندگی نیرو میبرد.
همراه علی، نادر و دو سه تای دیگر از بچههای همسن و سال، به مسجد رفتیم و پهلوی "منصور مختاری" که بچهی خیابان بسطامی بود، ناممان را ثبت کردیم. قرار شد روز پنجشنبه ساعت 6 صبح دم مسجد باشیم.
صبح زود علی آمد دم خانهمان که وقتی رفتم سر چهارراه، بقیهی بچهها را دیدم و با هم به مسجد رفتیم. دو کامیون برای بردن نیروها جلوی مسجد پارک کرده بودند. همهی افراد بین 15 تا 20 سال سنشان بود. بر یک کامیون دخترها که اکثراً چادری بودند، سوار شدند و کامیون دیگر ما پسرها. منصور مختاری هم با اسلحهی "ژ.ث" به عنوان محافظ با ما آمد.
دو ساعتی که رفتیم، به روستایی در دماوند رسیدیم. کشاورزان با دیدن آن همه جوان که برای کمک آمده بودند، خوشحال و شادمان خوش آمد میگفتند. از ماشین که پیاده شدیم، به دو سه گروه تقسیممان کردند. عدهای که کار با داس و دروی گندم بلد بودند، داسهایی را که داخل کامیون بود بین خودشان تقسیم کردند و بقیه باید گندمهای چیده شده را از وسط زمین جمع کرده و در جایی روی هم میانباشتند. دخترها با فاصلهای زیاد، منطقهی دیگری را برای درو به دست گرفتند.
نماز ظهر را که خواندیم، نان و پنیر مختصری که همراه آورده بودیم خوردیم و بعد از ساعتی استراحت در همان گندمزار، دوباره کار را شروع کردیم و تا نزدیکی غروب کار کردیم.
هوا هنوز تاریک نشده بود که به طرف روستا حرکت کردیم و در خانههای روستایی تقسیم شدیم و شب را همان جا با اهالی ده خوابیدیم.
روز بعد هم کار به همان منوال بود و بعد از ظهر روز جمعه، در قسمت بار کامیونها نشستیم و درحالی که شعارهای انقلابی میدادیم، به طرف تهران حرکت کردیم.
جلوی دانشگاه تهران
در روزهای اول سال 1358 همهی جلوی دانشگاه در قُرُقِ گروههای سیاسی کمونیستی یا التقاطی بود که همه در یک چیز مشترک بودند و آن حمله به دولت موقت بازرگان بود.
بعد از ظهرها که میرفتم جلوی دانشگاه، دیدن پیادهرو که پر بود از جوانهایی که با هم درحال بحث سیاسی بودند، برایم خیلی جالب بود. همه جور آدم بودند. از دخترهای کاملا بیحجاب گرفته، تا زن و مردهای مسن قدیمی که هنگام بحث، برای جوانها بسیار قابل احترام و پیشکسوت محسوب میشدند. در کنار جوی پهن آب هم چند نفری میز فلزی سبک و جمع و جوری گذاشته و نشریه یا کتاب میفروختند.
یکی از روزها جلوی دانشگاه، کتابی با جلد زرد رنگ دیدم که روی آن نوشته شده بود: "حقایقی چند پیرامون سازمان مجاهدین خلق ایران" به قیمت 40 ریال، که با خوشحالی آن را خریدم و البته همهی پول توجیبیای را که همراه داشتم، برایش پرداختم. همان شب نشستم به خواندن کتاب. هر چند برایم سنگین بود و درک بعضی مفاهیم و جملاتش سخت بود، ولی سعی کردم با ماهیت این گروه بهتر آشنا شوم تا بهتر و قویتر با هوادارانش بحث کنم.
از آن روز به بعد، پاتوقم شد جلوی دانشگاه. تازه چشمم به این جریانات بازشده بود و دیدم که اگر به خیال خودم، به تنهایی مخالفت با گروهکها میکنم، در سطح شهر به صورتی فراگیر این مخالفت مطرح است. با همان روزی 2 تومان پول توجیبی، کارم شده بود رفتن به دانشگاه و جر و بحث و گاهی درگیری. با یک تومان کرایه رفت و آمدم در میآمد، و یک تومان دیگر را یا میدادم برای خرید کیک به جای ناهار، و یا کتاب میخریدم. گاهی که پولم ته میکشید، شب را پیاده تا حدود زیادی میرفتم. یکی از همین شبها بود که یک ریال هم ته جیبم نبود. پیاده راه افتادم و از جلوی دانشگاه تا ایستگاه "قاسم آباد" رفتم. خستگی بدجوری بر من مستولی شد. سرانجام در ایستگاه اتوبوس دستم را به طرف جوانی که آنجا بود، دراز کردم. خیلی از این کار اکراه داشتم، ولی چارهی دیگری نبود. یک بلیط اتوبوس از او گرفتم و سوارشدم. سر چهارراه سیمتری که پیاده شدم، احساس خوبی کردم. فردای آن روز نزدیک بود خواب بمانم و به مدرسه نرسم.
جوانی شاید 22 ساله که ریش توپر مشکیای داشت، و جای خالی دندان جلویی دهانش که هنگام فریاد زدن یا خنده، سیاهی آن به خوبی نمایان میشد، برای من بسیار جذاب آمد و همان شد که از اولین باری که او را دیدم، جذبش شدم.
او که غالبا کت و شلوار تیره رنگ و اغلب مشکی به تن میکرد، حالت انگشتهای پر از انگشتر و حرکات دستش، نشان میداد از بچههای داش مشدی جنوب شهر است، بعضی وقتها میرفت نزدیک جاهایی که بحث بود، به تبلیغ کتابهایش اقدام میکرد.
کتابی با جلد سفید که با خط نستعلیق، به رنگ قرمز روی آن نوشته شده بود: "مصاحبه افشاگرانه سیداحمد هاشمینژاد درباره سازمان مجاهدین خلق"، در دست میگرفت و با صدای کلفتش، نام کتاب را فریاد میزد. حجم کتاب خیلی کم بود، شاید سی الی چهل صفحه، و نوشتههایش با رنگ سبز چاپ شده بودند. قیمت آن هم 10 ریال بود. یک جلد از آن را خریدم. از کتاب خوشم آمد. پنج تومان پول در جیبم بود. پنج کتاب خریدم و به تقلید از فروشنده، در آن سوتر، نام کتاب را فریاد زدم و کتابها را فروختم و دوباره پنج کتاب دیگر خریدم. آنقدر این کار را تکرار کردم که آن مرد به کار من شک کرد. اما وقتی دید چه میکنم، خوشش آمد و از آن به بعد کتابها را به قیمت 9 ریال به من میفروخت. هرده کتاب که میفروختم، یک تومان برایم سود داشت. با پولی که گیرم آمد، یک جلد از همان کتاب برای خودم خریدم.
این کار تا چند روز ادامه داشت. کمکم تخفیف بیشتری قائل شد و قیمت کتاب در نهایت تا 6 ریال رسید. بعدا فهمیدم نامش "پرویز" است که به خاطر ریش انبوهش به "پرویز ریش" معروف بود. گاهی اوقات پسر جوانی که سن و سالش از من کمتر بود، همراه پرویز میآمد و در فروش کتاب به او کمک میکرد. وقتی با او آشنا شدم، فهمیدم نامش "علی قرائی" و خواهرزادهی پرویز است.
(بعدها با علی در کانون طه فعال بودیم. در طول هشت سال جنگ سخت تحمیلی، "پرویز قرائی" در جنگ به شهادت رسید و پیکرش هنوز باز نیامده است. علی هم در عملیات "والفجر 1" سهشنبه 23 فروردین سال 1362 در فکه به شهادت رسید. (بهشت زهرا (س) قطعهی 28 ردیف 116 شمارهی 19)
کلیشهی شریعتی
چند روزی پولهای توجیبیام را که از پدرم میگرفتم، جمع کردم و یک اسپری رنگ قرمز به قیمت 90 ریال خریدم. دو سه روزی به 29 خرداد ماه سالگرد مرگ دکتر "علی شریعتی" مانده بود که روی تکهای تختهی سه لایی، با "ارهی مویی"، عکسی از دکتر شریعتی را به صورت کلیشه درآوردم. صبح زود راه افتادم بیرون و با اسپری قرمز، کلیشهی عکس شریعتی را که زیرش نوشته بودم: "سالروز شهادت دکتر شریعتی گرامی باد" به دیوارهای محل زدم.
پاکسازی شهر
یکی از روز جمعه، از طرف دولت به عنوان پاکسازی دیوارهای شهر اعلام شد. مامورین شهرداری و بیشتر از آنها مردم عادی، در کوچه و خیابان، با آب، بنزین و تینر افتادند به جان دیوارها تا پوسترها، اعلامیهها و شعارهای انقلاب را که بر دیوار خانهها نقش بسته بود، پاکسازی کنند. دولت اعلام کرده بود چون دیگر حکومت پهلوی ساقط شده، ضرورتی ندارد دیوارهای شهر کثیف بماند و از شعارهای علیه شاه و حکومت پهلوی پر باشد.

من هم همراه بچههای محل راه افتادیم و دم خانهها، به مردم کمک میکردیم تا دیوار خانهشان را پاک کنند.
کارلوس و شاه
روز دوشنبه چهارم تیر ماه، روزنامهی کیهان در صفحهی اول، عکس کوچکی از مردی با صورت پهن که عینک سیاه بزرگی بر چشم داشت، چاپ کرد و زیر آن نوشت:
"کارلوس برای کشتن شاه اعلام آمادگی کرد."
درست مثل همان چیزی بود که پدرم تعریف میکرد. اولین باری بود که عکس کارلوس را میدیدم. ظاهراً این تنها عکس منتشر شده از او بود.
از اینکه او برای کشتن شاه ایران اعلام آمادگی کرده بود، خیلی خوشم آمد ولی شنیدم که امام خمینی در عکسالعمل به این خبر، گفته است که ما با ترور مخالفیم و به کسی اجازه نداده است برای ترور شاه برود. این دیگر خیلی جالب بود که امام اجازهی ترور به کسی نمیداد.
تظاهرات بیحجابها
چند روزی بود که زنان بیحجاب، در اعتراض به حجاب اجباری، در خیابان مصدق و جلوی کاخ نخست وزیری، تظاهرات منظمی انجام میدادند و خواستار آزادی بیحجابی به شکل زمان شاه بودند. تیپ ظاهریشان، کاملا پول دار و مدل بالا با موها و آرایش کاملا غلیظ بود. اکثرشان به عنوان عزای آزادی، لباس کاملا مشکی بر تن کرده بودند. شعارهایشان هم خیلی جالب بود:
- ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم
- یا روسری یا تو سری

یکی از روزها، جمعیت زنها که ظاهرشان از دیگر تجمع های زنان بسیار شیکتر و مدل بالاتر و به قول بچهها از خانوادههای طاغوتی بودند، از پایین خیابان کاخ به طرف خیابان انقلاب حرکت کردند که بروند جلوی دانشگاه. همانطور که شعار میدادند، به سر چهارراه رسیدند که ما با شعار "مرگ بر بیحجاب" راهشان را به طرف دانشگاه، سد کردیم که مجبور شدند کمی به طرف بالای خیابان کاخ حرکت کنند. آنها میخواستند در خیابان حرکت کنند که جلوی حرکت ماشینها را هم بگیرند، که ما دستهایمان را به هم گرفتیم و زنجیری دور آنها زدیم که وارد خیابان نشوند و توانستیم آنها را به پیادهرو بکشانیم.
آنها کنار دیوار مانده بودند و درحال جیغ و داد، الفاظ بسیار رکیکی هم به کار میبردند که باعث تعجب فراوان من یکی شده بود. بعضی از بچهها هم که شدیداً مراقب بودند تا در حین جلوگیری از هجوم بی امان زنان، دستشان به آنها نخورد، و شدیداً مراعات محرم و نامحرم را میکردند، در برابر فحاشی آنها داد میزدند:
- خجالت بکشین ...
- مگه شما خونواده ندارین ...
- بی شرفی هم حدی داره ...
- آزادی رو میخواین واسهی این کثافت کاریها ...
یکی از بچهها که سنش از بقیه بیشتر بود، یکی از زنهای مسن را کنار کشید و به او گفت:
- ببینید، این جوری خودتون اذیت میشین ... این وسط هم یه مشت اراذل هستن که هدفشون اذیت کردن شماست ... من یه پیشنهاد دارم و اونم اینه که یکی یکی از کوچهای که پشت جمعیت شماست، بیرون برین و برین سر خونه و زندگیتون ...
زن فکری کرد و ظاهراً دید با اوضاعی که اینجا پیش آمده و در محاصره قرار گرفتهاند، این بهترین راه است. پذیرفت و رفت لای جمعیت. نیم ساعتی بیشتر نگذشت که جمعیت زنها، از طریق کوچهی پشت سرشان از محاصره خارج شدند و رفتند.
انقلابیهای جدید
با پیروزی انقلاب، خیلیها چهره عوض کردند. خانوادهی نکیسا که در محل به ساواکی بودن مشهور بودند، سریع تغییر چهره دادند و مثلاً انقلابی شدند. پریسا دختر بزرگ خانواده حالا دیگر برای خودش یک پا چریک و طرفدار مارکسیستها شده بود. پوستر قرمز رنگ بزرگی از "ارنستو چه گوارا" به دیوار اتاقش کوبیده بود که پنجره را باز میگذاشت تا از بیرون به خوبی معلوم باشد. به قول بچهها "آن را به عنوان تابلو زده بود که مثلاً ما هم انقلابی شدهایم". ولی متوجه نبود که این نوع انقلابی بودن ارزشی نخواهد داشت.

همان سالهای اول پیروزی انقلاب، مردم اصلاً به آنها کاری نداشتند، ولی خودشان چون از سابقهشان میترسیدند، از محل رفتند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ - حمید داودآبادی
شهادت منصور
روز پیروزی انقلاب،22بهمن خواهر ناتنی پسر عمویم ناصر، که از مادری دیگر بود، کشته شد. در مراسمی که برایش گرفتند، گفتند:
- هنگامی که داشته برای رزمندگان غذا میبرده، گاردیها او را با تیر زدهاند.
صبح روز چهارشنبه نهم اسفند، درحالی که کنار خانواده سر سفره نشسته بودم، اخبارگفت:
- شب گذشته عدهای از ساواکیها به مسجدی در تهرانپارس حمله کردند که در این حمله یکی از پاسداران انقلاب مورد اصابت 6 گلوله قرارگرفت و به شهادت رسید.
خیلی دلم سوخت. 6 گلوله به بدن یک نفر. چی از او باقی میماند؟
درحالی که کتابهایم را داخل کیف گذاشته بودم تا به مدرسه بروم، تلفن خانه زنگ زد. مادرم گوشی را برداشت. بی توجه به آن، خواستم از راهرو خارج شوم که ناگهان ترکیدن بغض و در پی آن گریهی مادرم، مرا به داخل خانه برگرداند. فهمیدم عمویم از آن سوی تلفن گفته است که "منصور" (پسرعمویم) دیشب در تهرانپارس به شهادت رسیده است.
اولش گریهام نگرفت. چون از شهادت معنای دیگری فهمیده بودم. شهادت را مرگ نمیدانستم. او را زنده شدن میدانستم. زنده شدنی بالاتر از این حیات.
با گریهی مادر و پدرم که تازه ازخواب برخاسته بود و داشت پای تلفن با عمویم صحبت میکرد، ما بچهها هم گریه امان گرفت.
مادرم به ما گفت که به مدرسه برویم و بعد از ظهر برویم خانهی عموعلی.
وقتی وارد مدرسه شدم، اشک در چشمانم حلقه زده بود. زاهدی را که جلوی در کلاس دیدم، با تعجب و مهربانی دوستانهای گفت:
- چی شده؟
با بُغضی که کم مانده بود بترکد، گفتم:
- ساواکیها پسرعموم رو کشتن ...
با شنیدن این حرف، سرش را پایین انداخت و آرام ولی با حسرتی معصومانه، گفت:
- خوش به حالش شهید شده ...
بچههای کلاس دورم را گرفتند. احساس غروری وجودم را گرفت. خودم را از بستگان شهید احساس میکردم. خودم را نسبت به بقیه بالاتر میدیدم. هرچه که بود، پسرعموی من در راه انقلاب شهید شده بود. نمیدانم چه شد که برای خودم تفسیر کردم و همهی آنچه را صبح از اخبار تلویزیون دربارهی شهادت یکی از پاسداران شنیده بودم، به حساب پسرعمویم گذاشتم. گفتم که او پسرعموی من بوده است. تقصیر هم نداشتم. زمان، نوع ظاهری شهادت و محل آن یکی بود. خانم لشگری وقتی قضیه را فهمید، جلو آمد و با حالتی مادرانه، به من تسلیت گفت. در برابر تسلیت او، غرور و افتخارم بیشتر شد.
بعد از ظهر رفتم خانه کیف و کتابها را گذاشتم و رفتم خانهی عموعلی. سر کوچهشان که در چهارراه تلفنخانهی نارمک بود، حجلهای زده بودند. عدهای از جوانان محل هم دور آن ایستاده بودند. تمام کوچهی بن بستی که خانهی چهار طبقهشان در انتهای آن قرار داشت، سیاه پوش شده بود. صدای قرآن از ضبط وسط حجله بلند بود. قاسم، پسرعمویم را که همسن و سال خودم بود، دیدم. گریهام گرفت. بلد نبودم تسلیت بگویم. فقط سلام کردم. تسلیت را خیلی سخت و مال آدم بزرگها میدانستم. همهی فامیل آمده بودند. بیشتر آنهایی که شهرستانی بودند، گریه میکردند تا تهرانیها.
شبها تا دیر وقت خانهی عمو بودیم، ولی آخرشب به خانه برمیگشتیم تا از مدرسه عقب نمانیم. خانهی عمویم بد جایی شده بود. همه تیپی مخصوصاً دخترها و پسرهای جوان فامیل که حالا عشق کار سیاسی و مجاهدبازی داشتند، در آنجا با هم به بحث و تبادل فرهنگی!! میپرداختند.
سال 56 از زبان پسر عمویم قاسم، میشنیدم که منصور و ناصر کتابهای سیاسی میخوانند. حتی چند بار میگفت که آنها برای فرار از دست ساواک قایم شدهاند و یا به شهرستان رفتهاند. بعدها هنگامی که از زبان فامیل، شرح کشته شدن منصور را به گونههای مختلف شنیدم، چندان تعجبی نکردم. فقط به فکر خودم که میپنداشتم منصور همان شهیدی است که 6 گلوله به بدنش شلیک شده، تاسف خوردم.
روزنامه فروشی
دیگر همه انقلابی شده بودند. حال و هوای مملکت کاملا تغییر کرده بود. در چهرهی همهی مردم شادی دلنشینی نمایان بود. دیگر کسی در کوچه و خیابان، با دیگری دعوا نمیکرد. همه چیز شده بود همدلی.
پدرم که بیشتر از ما جوّ انقلابی گرفته بودش، میز کوچک درازی جلوی شیشهی مغازه گذاشت که "حیدر آقا" پسر عمهام، روی آن روزنامهی کیهان، اطلاعات، و تعدادی نوار کاست که ترانهها و اشعار انقلابی بودند، برای فروش چیده بود. مردم هم شدیداً خریدار نوار کاستهای انقلابی بودند.
جای تعجب نداشت که با پیروزی انقلاب، همه تلاش میکردند تا خود را با آن همراه سازند و برخی نیز برای عقب نماندن از قافله، اقدام به خواندن ترانههای کوچه بازاری در وصف انقلاب کردند. یکی از آنها نواری بود به اسم "تفنگ برنو" که یک زن خوانندگی آن را بر عهده داشت و اشعار آن در تجلیل از رزمندگان بود. تنها چیزی که از آن نوار به یادم مانده، همین تک بیت است:
"تفنگ برنو دوشِتِه
میخوای بری به سربازی"
من هم بعضی وقتها چند تایی روزنامه از حیدر آقا میگرفتم و میان ماشینهایی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودند، میفروختم. تجربهی قشنگی بود. تیتر اصلی روزنامه، اخبار اعدام سران رژیم شاه یا دستگیری آنان را اعلام میکردم.
اگر درست یادم باشد، آن موقع روزنامه 10 ریال بود. از فروش هر روزنامه هم 2 ریال به من میرسید. در کنار حیدر آقا کمکم برای خودم کاسب شدم.
حیدر آقا سیگار "وینستون" هم برای فروش میآورد که معروفترین و گرانترین آن که قاچاق هم محسوب میشد، وینستون چهار خط بود. به هر کلکی بود یک کارتن بزرگ آن را میخرید و زیر میز بزرگی که فرشهای پدرم روی آن پهن بود، میگذاشت و فقط دو سه بسته را برای فروش پشت شیشه میچید. من هم بعضی وقتها که روزنامه تمام میشد، چند بسته سیگار را میگرفتم و برای فروش میبردم. سود فروش سیگار خیلی بیشتر از روزنامه بود. هر بسته سیگار 6 ریال سود داشت. یعنی 3 برابر فروش یک روزنامه.
شهید زنده
"غلامرضا عالی" از جوانان محل بود که روز 22 بهمن گم شد. هیچ خبری از او به دست نیامد. سه روزی که از پیروزی انقلاب گذشت و خبری از غلامرضا نشد، روز چهارشنبه 25 بهمن ماه، روزنامهی کیهان عکس او را منتشر کرد و در خبری نوشت که این جوان از روز 22 بهمن از خانه خارج شده و تاکنون مراجعت نکرده است. از مردم خواسته بودند که هر کس خبری از او دارد، با شمارهی تلفن خانهشان تماس بگیرد و آنها را از نگرانی نجات دهد. ولی خبری از او نشد.
چند روز بعد یعنی یکشنبه 29 بهمن، روزنامهی کیهان خبر شهادت غلامرضا عالی را در درگیریهای 22 بهمن منتشر کرد.
میگفتند یکی از دکترهای پزشک قانونی عکس او را دیده و پس از شناسایی و تایید، گفته که سربازان شاه جسد او را مخفیانه برده و دفن کردهاند.
خبر شهادت غلامرضا عالی در محل پیچید. خانهشان کمی پایینتر از خانهی ما بود. دستههای جوانان، پیرمردان، زنان و دوستان او، برای عرض تبریک و تسلیت، به دم خانهشان میآمدند. خانه چراغانی شده بود. عکسهایش را چاپ کرده و به در و دیوار چسباندند. در شب هفتش، رزمندگانی که از همین محل بودند، با شلیک گلولهی هوایی به احترام روح او، سینهی آسمان را جر دادند.
حدود چهل روز ازشهادت غلامرضا میگذشت که در محل پیچید "غلامرضا زنده است". هر کس چیزی میگفت. دست آخر اینگونه فهمیدم که:
"روز 22 بهمن، غلامرضا مثل همهی مردم به خیابان میرود. درحالی که ضبط صوتی به دست داشته و برحسب علاقه، سر و صداها را ضبط میکرده، گلولهای از جلوی پیشانیاش میگذرد و سر او را خراش میدهد. جالب اینکه صدای فریادش که از درد برخاسته بوده، در نوار ضبط میشود. در همان حین هم از پشت بامی که آنجا بوده، بر زمین میافتد. بدن او را به سردخانهی یکی از بیمارستانهای تهران میبرند. سه چهار روزی در سردخانه میان اجساد بوده که در آن حالت به هوش میآید. هنگامی که خود را در جایی سرد و تنها میبیند، مجددا بی هوش میشود. هنگامی که جسد او را از یخچال خارج میکنند تا برای دفن به بهشت زهرا ببرند، اتفاقی دست یکی از دکترها به نبض او میخورد و متوجهی ضربان نبضش میشود. او را سریع به اتاق عمل میبرند. کمکم حال غلامرضا جا میآید؛ اما به دلیل اصابت گلوله به سرش و همچنین شوک و هول و هراسی که در سردخانه به او وارد شده بود، نیمه فلج شده و قادر به تکلم نبود. بعد از چند روزی که حال او بهتر میشود، یکی از پرستاران فکری به ذهنش میرسد. روزنامههای روزهای اخیر را میآورد و عکس شهدا و گمشدهها را به غلامرضا نشان میدهد. غلامرضا با دیدن تصویر خود، عکسالعمل نشان میدهد و پرستار با شمارهی تلفنی که در آگهی گمشدنش داده بودند، با خانهی آنها تماس میگیرد که برادر غلامرضا گوشی را برمیدارد. وقتی پرستار به او میگوید برادرش زنده است، او هر چه از دهانش در میآید، به پرستارمیگوید.

- مادر ما از داغ پسرش داره دق میکنه. چیزی به چهلمش نمونده اون وقت شما دلت می یاد این طور ما رو مسخره کنی؟
سرانجام پرستار موفق میشود او را متقاعد کند که سری به بیمارستان بزند. او میرود و در کمال تعجب با برادر مجروحش روبهرو میشود.
غلامرضا را در میان شادمانی و استقبال مردم به خانه آوردند. هر چند که شوک وارد شده کار خودش را کرده و نیمی از بدن غلامرضا فلج شده بود و همین طور قادر به تکلّم به طور صحیح نبود.
یکی دوماه قبل از آن، یکی از بچههای خیابان بسطامی که خانوادهاش در همان جا مغازهی لبنیاتی به نام "دهکده" داشتند، به نام "سیدمحمد یازاج هاشمینسب" در خیابان به دست عمال شاه به شهادت رسید. چون ساواکیها از برگزاری مجلس ختم برای شهدا در مسجد جلوگیری میکردند، بالاجبار مراسم جمع و جوری در همان زیرزمین کوچک مغازه که محل زندگیشان نیز بود، برگزارشد.
لحاف دوزِ ساواکی
صبح روز بعد از 22 بهمن، مردم محلهی سیمتری نارمک، ریختند و "لحاف دوز" تقریبا مسنّ محل را که مغازهاش تقریبا روبهروی مغازهی پدرم در خیابان تهراننو بود، گرفتند. قبلاً هم مردم دربارهی اینکه او "خبرچین ساواک" است، چیزهایی میگفتند. ظاهرا او در لو دادن چند تایی از بچههای محل نقش داشت. البته مدتی بعد، با وساطت ریش سفیدان محل، او را که عنصری ذلیل بود، آزاد کردند.
باز شدن مدارس
با پیروزی انقلاب و اعلام باز شدن مدارس، برای رفتن به مدرسه سر از پا نمیشناختم. با وجودی که هم محلی بودیم، ولی اینکه هرکدام شاهد صحنههایی خاص بودیم و حالا میتوانستیم برای همدیگر تعریف کنیم، برایم خیلی شیرین و دلنشین بود.
مدرسهی راهنمایی نخست همچنان مختلط بود. دختر و پسر در کنارهم درس میخواندند. آقای نخست مدیر مدرسه، ظاهراً از کشور گریخته بود. خانم تهرانی پیرزنِ بداخلاق اخمو و تندخو، که در اوج روزهای انقلاب مدیریت مدرسه را پذیرفته بود، به دلیل وضع ناجور و سلطنت طلبیاش، آفتابی نشد. مانده بودند خانم غلامزاده دختر تهرانی و آقای کریمی.
روز سهشنبه اول اسفند ماه، با پیام امام مبنی بر اهمیت تحصیل و کسب علم و دانش، مدارس باز شدند. به محض ورود به حیاط مدرسه، حالم گرفته شد و کلی خورد توی ذوقم. یک پارچهی سفید بزرگ بالای در ورودی راهرو نصب شده بود که آرم "سازمان مجاهدین خلق" با رنگ قرمز بر روی آن خودنمایی میکرد. خیلی بدم آمد. انگار کسی زورکی پایش را روی دوشم گذاشته و بالا رفته باشد. نمیدانم چرا، ولی هرگاه از زیر آن رد میشدم، احساس میکردم غریبهای دارد مرامیپاید!
"ابویی" که با هم در یک میز مینشستم، احساس مرا داشت. این طوری نمیشد تحمل کرد. برنامهاش را ریختم. وسط ساعت کلاسی، به بهانهی رفتن به دستشویی، اجازه گرفتم که دقیقهای بعد، به همین بهانه ابویی هم آمد بیرون. راهرو و حیاط را پاییدیم که کسی نباشد. همین که از راهرو خارج شدیم، دوتایی با هم پریدیم و دو سر چوب پایین پارچه را گرفتیم و از آن آویزان شدیم، تا اینکه آرم پاره شد و به زمین افتاد. شانس آوردیم کسی در حیاط نبود. پارچه را تکه تکه کردیم و پس از اینکه اطراف را پاییدیم، داخل سطل بزرگ زبالهای که در گوشهی حیاط قرار داشت، بردیم و زیر آشغالها پنهان کردیم.
تا وارد راهرو شدیم، به در کلاس نرسیده، زنگ تفریح خورد. در باز شد و شاگردان هجوم آوردند. خودمان را قاطی آنها کردیم و خیلی خونسرد وارد حیاط شدیم. در وهلهی اول کسی متوجه نبودن آرم نشد؛ اما دقایقی بعد "رویا جاویدنیا" که ظاهراً آرم را اونصب کرده بود، مات و مبهوت وسط حیاط ایستاده و به جای خالی آن نگاه میکرد. صورتش سرخ شده و بُغض کرده بود. کم مانده بود دیوانه شود. سریع به دفتر رفت و لحظهای بعد ناظمها - که غالبا خانمهای آنچنانی بودند و صلاح آن دیده بودند که به گروهکها چراغ سبز نشان دهند - به حیاط آمدند. کمکم همهی دانش آموزان جلوی ورودی راهرو جمع شدند. هر کس چیزی میگفت. بعضیها فحش میدادند. جاویدنیا با عصبانیت میغرّید:
- کثافتای بدبخت ... همه تون مرتجعید ... فقط بفهمم کی این کار رو کرده ...
در دل خندهام گرفته بود. کم مانده بود عکسالعمل نشان داده و جوابش را بدهم، ولی خودم را نگه داشتم. پایین کشیدن آرم مجاهدین، اولین اعلام عمومی بود برای ابراز عقاید اسلامی و انقلابی در مدرسه.
اعلامیههای مجاهدین و به دنبال آن چریکهای فدایی، به راحتی وارد مدرسه میشد. وقت زنگ تفریح، داخل کشوی میزها اعلامیه پخش میکردند. برای من خیلی عجیب بود که چرا اینها این اندازه خود را دربست در اختیار این گروهها قرار دادهاند؟
"مژگان اکبری"، از دخترهایی بود که سن و سالش از بقیه بیشتر بود و ظاهری سنگینتر داشت. غالبا از انقلاب دمکراتیک، کمونیسم، چریکهای فدایی و ... حرف میزد که اتفاقاً اکثر آنها را از میان حرفهای پدرم که از سالهای گذشته سخن میگفت، شنیده بودم.
چنان با افتخار از کمونیسم، لنینیسم، سوسیالیسم، جمهوری دمکراتیک، پرولتاریا و از این نوع کلمات قُلُمبه سُلُمبه سخن میگفت که اگر نمیدیدمش، فکر میکردم برادرزادهی مارکس یا لنین است!
اگر کسی به کمونیسم، و از همه بالاتر به مارکس اهانت میکرد و او را احمق و همچنین چیزی میخواند، بُغضش میگرفت و با حالتی که کم مانده بود گریهاش بگیرد، انگار به مادرِ مردهاش فحش داده باشند، میگفت:
- شماها نفهمین ... حالیتون نیست ... نمیدونین مارکس چه خدمتی به خلق کرده ... شماها نمیفهمین آزادی یعنی چی ... شماها نمیتونین بفهمین کمونیسم چه ارزشی برای کارگران قائله ...
غالبا در بین بحثهایی که غالبا سر کلاسهای خانم لشگری در میگرفت، یکی دو تایی از پسرها که از فیض دوستی نزدیک با آنها بهرهمند بودند، به دفاع های آبکی برمیخاستند. آن هم فقط با ادای این کلمه:
- خُب معلومه خانم ... راست میگه ...
خانم لشگری که سنش ازبقیهی معلمان بیشتر بود و نسبت به شاگردان حالت مادر بزرگی داشت، از جر و بحث بین شاگردان بدش نمیآمد، و گاهی درس را تعطیل میکرد و به بحث میپرداخت. البته خودش زیاد وارد بحث نمیشد، اما از اینکه بین بچهها بحث در میگرفت، خوشش میآمد. سنش بالا بود، اما چهرهاش گیرایی خاصی داشت. موهای کوتاه و بور، آرایشهای زیاد ولی سنگین و نه جلف، سعی داشتند او را زنی جا افتاده و دنیا دیده نشان دهند. این طورهم بود. اما گاهی ولنگ و بازیاش در پوشیدن لباس، مرا عصبانی میکرد. هر چند که خیلی مهربان بود و در مقام یک معلم، دوست داشتنی. همیشه از اینکه چنین کسی، با چنین قلبی و مهربانیای، اینگونه ظاهرش را میآراید، ناراحت بودم. گاهی شاگردان برای درد و دل و هدایت طلبی از او به خانهاش میرفتند و در این امر بین دختر و پسر فرقی نبود. اتفاقاً او بیشتر از اینکه روی جاویدنیا کار کند، روی فهیمه زاهدی کار میکرد؛ با او به بحث میپرداخت و سعی میکرد او را هدایت کند.
اکبری، اوایل آنچه را در درون داشت، بروز نمیداد؛ اما یک روز که یکی از معلمها دربارهی وجود خدا بحث کرد، بلند شد و به جر و بحث پرداخت. اولین سخنش هم این بود:
- خدایی که دنیا رو خلق کرده، میتونه سنگی بزرگ بسازه که خودش هم نتونه اون رو بلند کنه؟
معلوم بود که از آن ایرادهای بنی اسرائیلی است. اگر پاسخ میشنید: "بله." خُب معلوم بود، میگفت:
- پس این چه خداییه که یه سنگ رو نمیتونه بلند کنه؟
و اگر جواب منفی بود، میگفت:
- چگونه خدایی که دنیا و جهان رو خلق کرده، نمیتونه یه سنگ بزرگ بسازه؟
از همان روزهای اول حضور در مدرسه، بحثها و جدلها شروع شد. خانم لشگری لباسی قرمز رنگ پوشیده، روی صندلی خودش نشسته بود و میخواست درس تاریخ بدهد. مژگان اکبری دستش را بالا برد و اجازه گرفت که چیزی بگوید؛ خانم لشگری اجازه داد. اکبری گفت:
- خانم ... حالا که انقلاب پیروز شده، بد نیست بجای درسهای کهنهی گذشته، به آینده نگاهی بیندازیم و با هم مروری بر انقلاب داشته باشیم.
این حرف اکبری با استقبال معلم روبهرو شد. خانم لشگری خواست که نظر دانش آموزان را هم جویا شود که همه با خوشحالی پذیرفتند.
اکبری صحبتهای تند و ناامیدانهای میکرد. تیغ حملهی او بیشتر به سوی مهندس بازرگان نخست وزیر دولت موقت و اطرافیان او بود. برای اولین بار لفظ "لیبرال" را از اکبری شنیدم، که نسبت به دولت موقتیها بکار میبرد. اکبری با تندی، از اجحاف و ظلمی که بنا بر ادعایش نسبت به انقلابیون راستینی چون چریکهای فدایی و مجاهدین خلق میشد، گلایه شدید داشت و از اینکه در دولت و حکومت، هیچکسی از آنها نقش ندارد شاکی بود.
یکی از همین روزها، اکبری - که به "مارکسیست، لنینیست" بودنش افتخار میکرد - در ابراز عقایدش زیاده روی کرد و با ایراد گرفتن از سنّتها و قوانین به قول او "کهنهی مذهبی" از جمله ازدواج، تا آنجا که توانست به اسلام تاخت. او که به هنگام صحبت کردن، چهرهی حق به جانب به خود میگرفت، همواره با دست راست آرنج دست چپش را میگرفت و شمرده شمرده حرف میزد. نگاهش را بین دانش آموزان چرخاند و با حرکات سر، خواست که از آنها تائید بر ادعاهایش بگیرد. ولی حرفهای او آنقدر عجیب و غریب بود که حتی جاویدنیا هم جا خورد. او گفت:
- این مسخره بازیها و کهنه گراییها یعنی چی؟ چرا باید یه دختر و پسر که همدیگر رو می خوان، برن محضر و یه آخوند مثلاً اونا رو به همدیگه مَحرَم کنه؟ اصلاً مَحرَمیّت یعنی چی؟ آدم باید با هر کس که دوست داره، راحت باشه. زندگی اشتراکی یعنی همین. نه اینکه برای روابط جنسی هم حدّ و مرز و قانون بذاریم. چرا یه دختر نیابد با هر پسری که می خواد رابطه داشته باشه؟ به قول مارکس دین افیون ملتهاست ...
بدجوری داغ کردم. هر چی از دهانش درآمد، گفت. خیلی خودم را کنترل کردم. وقتی با نگاه معنادار و تمسخر آمیزی که به من انداخت، خواست بگوید که خوب دهانتان را بستم، دیدم این جوری نمیشود. زدم روی پای ابویی و گفتم:
- حالا وایسا همچین حالش رو بگیرم که حال کنی ...
ابویی با تعجب پرسید که می خواهم چکار کنم؟ دستم را بالا بردم و از خانم لشگری اجازه گرفتم که حرف بزنم؛ او هم با خندهای گفت:
- اگه در جواب خانم اکبری می خوای چیزی بگی، بفرما.
همین که بلند شدم، رو به مژگان اکبری، ولی خطاب به خانم لشگری گفتم:
- خانم اجازه ... ما امشب می خواییم خانم اکبری رو ببریم خونهمون ...
تا این را گفتم، ابروهای خانم لشگری در هم رفتند. بچهها هم که اول مات مانده بودند، زدند زیر خنده. اکبری ولی معلوم بود که زیر لب دارد فحش میدهد. خانم لشگری گفت:
- خجالت بکش بچه ... بگیر سر جات بشین.
که من با اعتراض گفتم:
- خُب خانم ما که حرف بدی نزدیم ... منم حرف خانم اکبری رو قبول دارم که ازدواج و این حرفا چرت و پرته ... واسهی همینم چون از ایشون خوشم میاد، می خوام باهاش زندگی اشتراکی داشته باشم ... به پدر و مادرشون هم مربوطی نیست ...
اکبری با عصبانیت گفت:
- شماها فقط همین چیزا رو بلدین ...
که من خندیدم و گفتم:
- هر چی شما بگین قبوله ... مگه تو نگفتی دختر و پسر باید آزاد باشن با هر کس که می خوان رابطه داشته باشن؟ خُب منم می خوام تو رو ببرم خونهمون.
خانم لشگری که سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، رو به من گفت:
- بسّه دیگه ... تو هم اینقدر بلبل زبونی نکن ... بشین سر جات.
اکبری که رنگش سرخِ سرخ شده بود، با خنده و تکه پرانی بچهها، اشک در چشمانش جمع شد. به زور دستش را برد بالا تا چیزی بگوید که صدای زنگ آمد و بچهها کیف و کتابهایشان را برداشتند و رفتند برای خانه.
جاوید نیا که از بُغض کردن اکبری حالش گرفته شده بود، از کنارم که خواست بگذرد، گفت:
- ماشالله چقدرم خوش زبونی ...
زاهدی اما، نگاه معنا داری انداخت و آرام گفت:
- بعضی حرفا جاش توی کلاس نیست آقّا.
که ابویی خندید و گفت:
- ببخشین ... شما و خانم اکبری بفرمایین جاش کجاست، ما خدمت میرسیم.
که زاهدی رویش را برگرداند و رفت طرف اکبری که کم مانده بود گریهاش بگیرد.
اکثر بحثها در ساعاتی که با خانم لشگری درس داشتیم برگزار میشد.
"ملیحه سیاهپوش" هم جزو کسانی بود که برای چریکهای فدایی تبلیغ میکرد. یک بار که خیلی دور برداشته بود و از شجاعت و شهامت برادرش در دوران مبارزه سخن میگفت و اینکه آنها قصد داشتهاند همسر شاه را بدزدند که گیر افتادند، با آب و تاب حرف میزد، رویا جاویدنیا چشمانش را ریز کرد و بدون توجه به حضور ما مثلاً بچه حزب اللهیها - و شاید که اصلاً متوجهی حضور ما نبود! - آرام رو به ملیحه گفت:
- مگه همین داداش جونِ تو نبود همون اول که دستگیر شد، با خوردن یه چَک، خسرو گلسرخی و بقیه رو لو داد که اونا رفتن پای اعدام و شهید شدن، ولی داداش تو الان سالم و سر حال زندگیش رو میکنه ... مگه نه اینکه چریکای فدایی اصلاً اون رو به عنوان خائن از توی خودشون بیرون کردن ...؟
با این حرف رنگ چهرهی ملیحه سیاهپوش که درست مثل اسمش بسیار تیره و سیاه بود و اتفاقاً لباسهای تیره هم میپوشید، به سرخی تیره زد و درحالی که بغض کرده بود، از کلاس زد بیرون و به دستشوییهای زیرزمین رفت و زد زیر گریه.

اول دلم برای ملیحه با آن چهرهی ساده و ظاهراً مظلومانه و معصومانه، سوخت؛ ولی وقتی با خودم دو دوتا چهارتا کردم و به خیانت برادرش فکر کردم، از او که برادرش را مبارزی بزرگ میدانست، بدم آمد. شوخی نبود، برادر او خسرو گلسرخی را لو داده بود. تازه از این تعجب کردم که خود ملیحه چهطور همراه رویا و دیگر بچههای همفکرش، برای اینکه حرص ما را در بیاورند، سر کلاس سرود "هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید ..." را که سرودهی یکی از فداییها بود، میخواند.
ملیحه که رفت بیرون، مژگان اکبری که سنش از همهی بچههای کلاس بیشتر بود و خیلی هم دوست داشت ادای بزگترها را دربیاورد - و البته غالبا مبصر کلاس هم میشد - اول نگاه تندی به رویا و سپس با چشمانش نظری به ما انداخت که مثلاً حواست هست جلوی کی این حرفها را میزنی؟
رویا که دختر غُدّی بود، در جواب مژگان گفت:
- خُب مگه دروغ میگم؟ داداشش گلسرخی رو به اعدام انداخته تا خودش زنده بمونه ... حالا این آبجیش همچین ازش حرف میزنه که یکی ندونه فکر میکنه ایشون رهبر همهی چریکای ایران بودن ...
و باز نگاه تند اکبری بود و من و ابویی که میخندیدیم. مژگان، عصبانی با چهرهای گُر گرفته و آتشین، دست رویا را گرفت و او را از جمع ما و کلاس خارج کرد.
احزاب و گروههای سیاسی، که با پیروزی انقلاب شدیدا به فعالیت مشغول شده بودند، تقریبا 70 درصد افرادشان را دخترها، آن هم از تیپ ها و چهرههای ظاهراً زیبا و جذاب! ولی چه بسا مشکل دار! تشکیل میدادند. با وجودی که قبل از پیروزی انقلاب، هیچ محدودیتی در رابطهی دختر و پسر در مدرسه وجود نداشت، اما با گذشت یک ماه پس از پیروزی، دخترها به تبعیت از فرمان احزاب مورد علاقهشان، روابط آنچنانی خود را آنقدر با پسرها نزدیک کردند که گاهی به جاهای باریک هم میرسید. رفت و آمد به خانهی پسرها به بهانهی خواندن درس، خلوت کردن در کلاس و ... از جمله راههای جذب جوانان بود. البته خود دخترها شاید خط و هدف خاصی نداشتند، ولی چون وضع ظاهریشان نشان از وضعیت خانوادگیشان داشت، لذا بهترین وسیلهی جذب نیرو برای گروهها به شمار میرفتند.
جاوید نیا به همراه زاهدی که دختر جوان و در ظاهر سادهای بود، نشریهی "چلنگر" را - که بعدها نام "آهنگر" را برای خود برگزید - به مدرسه میآوردند و پخش میکردند. یکی از روزها به همراه ابویی، هنگام زنگ تفریح به داخل کلاس آمدیم. جاویدنیا هنگام خروج فراموش کرده بود ده دوازده نشریهای را که در کیف داشت، با خود ببرد. سراغ کیف او رفتیم و همهی نشریهها را پاره کرده و در سطل آشغال ریختیم. زنگ که خورد، هنگامی که جاویدنیا به سراغ کیفش رفت، با تعجب دید از نشریهها خبری نیست. با صدای زاهدی، به سمت سطل آشغال رفت و در کمال ناباوری نشریهها را پاره در آن دید. به زمین و زمان فحش میداد. فهمیده بود کار ما دو نفر است، اما یقین نداشت. رویش به ما بود ولی میخواست آنگونه نشان دهد که خطابش باهمه است:
- یه مشت بدبخت ترسو ... فقط بلدن روزنامه پاره کنن ... اینا ضد آزادی وانقلاب هستن ...
این برنامهها همچنان ادامه داشت. سرانجام جاویدنیا نتوانست طاقت بیاورد و کار به جر و بحث رو در رو کشید.
بعدها زاهدی که دیگر خیلی با رویا چفت شده و سعی در جذب نیرو برای گروهها داشت، سعی کرد از ظاهر ساده و معصومانهاش، برای جذب من و ابویی استفاده کند؛ البته او سعی میکرد با برانگیختن احساسات پسرانهی ما، کارهای مقابلهایمان را در برابر فعالیتهای سیاسی آنان، محدود و چه بسا حذف کند. اما هیچوقت در کارش موفق نبود. کارش به جایی رسیده بود که هر اعلامیه و نشریهای میآورد، به دست من هم میداد. هرچند جلویش پاره میکردم، ولی او باز هم میآورد. اوایل موضع مشخصی نداشتند و فقط عشقشان کار سیاسی بود، ولی کمکم رویا و فهیمه شدند هوادار مجاهدین خلق، و اکبری هوادار فدائیان خلق.
یکی از روزها، زمانی که منتظر آمدن معلم بودیم، اکبری به پای تخته رفت و طرح دستی را کشید که درحال تلنگر زدن است. روی مچ دست نوشت "خمینی" و جلوی ضربهی انگشت نوشت: مجاهدین فدائیان ...
خیلی ناراحت شدم. سریع رفتم کنارش و گچ را برداشتم. مقابل طرح او، طرح دو نفر را کشیدم که ظاهر یکی نشان میداد "عموسام" (نماد آمریکا و امپریالیسم) است، و روی سینهی دیگری نوشتم مجاهد و فدایی. درحالی که به حالت اتحاد در دست یکدیگر داشتند. زیر آن هم نوشتم: "مجاهد،فدایی، آمریکا، پیوندتان مبارک"
مژگان اکبری با عصبانیت آمد که آن را پاک کند، با خندهای پر معنی رو به او گفتم:
- خانم خانما ... مگه شما نمیگفتین که ماها مخالف آزادی هستیم؟ پس چرا شما ناراحت شدین؟ اگه قراره تو این رو بکشی و بخوای حرفت روبزنی، منم این طوری حرفم رو میزنم.
شهید ارمنی
یکی از روزهای بهمن ماه، در بحبوحهی درگیری و تیراندازی، به اول خیابان پدرثانی که محلهی ارمنیها بود، رفتم. کنار رودخانه که خیابانی خاکی بود، جمعیت زیادی دور محلی روی زمین جمع شده بودند. هر طوری که بود خودم را از لای جمعیت کشیدم جلو.
مقدار زیادی خون که هنوز سرخ بود و تیره نشده بود، روی خاکها ریخته بود. تکه مقوایی هم کنار آن افتاده بود که با خطی کج و کوله روی آن نوشته بودند:
"سند جنایت بختیار محل شهادت شهید ارمنی
ارمنی، مسلمان پیوندتان مبارک"
چند شاخهی گل میخک سرخ هم مردم انداخته بودند روی خونها. میگفتند همین یکی دو ساعت پیش گاردیها با تیر زدنش و در جا شهید شده. ظاهراً خانهاش در خیابان "پدرثانی" بود.
21 بهمن
از روزی که امام به ایران آمد، جسارت و شجاعت مردم دوچندان شد. شاید با ورود امام به وطن، مردم بیش از 70 درصدِ انقلاب را انجام شده میدانستند. چهرهها و برخوردهای مردم و در برابرش عکسالعمل حکومت شاه، همه حکایت از نزدیکی زمان اصلی داشت.
با توصیههای شدید امام مبنی بر اینکه به ارتشیها اهانت نشود و حتی به آنها گل هم داده شود، ارتشیها و بخصوص گاردیها را، در تردید و شک شدید قرار داده بود که در برابر تیراندازی به طرف جمعیت، مردم فریاد میزدند:
- برادر ارتشی ... چرا برادر کُشی؟
بیچارهها مانده بودند که چکار کنند. هر روز هم اخباری از فرار سربازان از پادگانها به گوش میرسید. بعضیها هم از شهادت سربازی به دست فرماندهاش خبر میدادند. میگفتند چون او حاضر نشده به طرف مردم تیراندازی کند، فرماندهاش او را با تیر زده است. برخی هم از کشته شدن فرماندهای به دست سربازی خبر میدادند که حاضر نبوده به طرف مردم تیراندازی کند. پر سر و صداتر از همه، خودکشی سربازی بود که نخواسته بود فرمان فرماندهاش را مبنی بر تیراندازی به طرف مردم، گوش کند.
شبها، شعارهای مردم از روی پشت بام، به سر چهارراه و خیابانها کشیده شده بود. یکی از شبها که در حیاط خانه گوشمان را تیز کرده بودیم که صدای ماشین گاردیها را بشنویم، صدای قِژ و قِژ ماشینی برایمان آشنا آمد. کامیون و جیپ ارتشیها هیچوقت آن صدای زیاد را نداشتند. پس چه میتوانست باشد؟
آرام لای در حیاط را باز کردم و نگاهی انداختم به خیابان. با تعجب دیدم ماشینی از مقابلم رد شد. یک آن خواستم در را ببندم ولی با دیدن صحنهای که جلوی چشمم بود، خندهام گرفت.
"نصرالله کوتول" مرد کوتاه قدی که یک دستگاه بنز 190 بسیار قدیمی دیزلی داشت و در خط تهران - شمال کار میکرد، زن و بچهاش را سوار کرده بود و خونسرد و بی توجه به اینکه یکی دو ساعتی از آغاز منع رفت و آمد و حکومت نظامی میگذشت، پایش را روی پدال گاز ماشین فشار میداد و با آن صدای قار و قارش، در خیابان میچرخید.
همسایههای دیگر هم یکی یکی از پشت درها بیرون آمدند و به نصرالله کوتول که مثل فرماندهای مقتدر، درحالی که چند مُتکا زیر باسن خود میگذاشت تا جلویش را ببیند، خندیدند و یواش یواش صدای شعارها و فریاد مرگ بر شاه بلند شد.

شب بیست ویکم بهمن ماه بود. حکومت نظامی همچنان از ساعت 9 شب تا 6 صبح بود. از ساعت "منع رفت و آمد" و به قولی "حکومت نظامی"، نیم ساعتی میگذشت؛ اما محل، مثل شبهای قبل نبود. تک و توک ماشین شخصی در خیابان و کوچهها رفت و آمد میکرد. از آن سر شهر صدای شعار و تکبیر میآمد. خوب نمیشد فهمید چه میگویند. جوانهای محل، نفس زنان و با شتاب، اما پرشور، میرفتند و میآمدند. هر کس چیزی میگفت:
ـ گاردیها ریختن توی پادگان نیروی هوایی ...
ـ همافرای نیروی هوایی رو قتل عام کردن ...
ـ من خودم اون جا بودم ... یکی از سربازای نیرویهوایی اومد دم در، از لای نردهها یه کاغذ داد به مردم، توش نوشته بود که گاردیها ریختن توی آسایشگاه و میخوان همهی ما رو بکشن ...
اوضاع خیلی عجیب بود. تلویزیون تصاویر ورود امام را پخش میکرد که بی مقدمه آن را قطع کرد. بعد از آن بود که مردم به ساعت حکومت نظامی توجهی نکردند و آمدند در خیابان و کوچه.
میگفتند همهی شلوغیها در پادگان "چَکُّش" نیروی هوایی است. زیاد با خانهمان فاصله نداشت. از تهراننو تا آنجا چند دقیقه بیشتر راه نبود. پدرم خواست تا با چند تایی از همسایهها به آنجا برود. طاقت نیاوردم. جلو رفتم که مرا هم ببرد. اول مانع شد. میگفت که بچهای و امکان دارد آنجا شلوغ شود. سرانجام قبول کرد مرا هم ببرد و برد.
با وجودی که ساعت حدود10 شب بود، کسی به حکوت نظامی اهمیت نمیداد. سرکوچهها و خیابانها، گُله به گُله جوانان درحالی که چوب و گاهی قمه به دست داشتند، دور آتش جمع شده و انتظار میکشیدند. انتظار ازچشمان همهشان موج میزد. کی باورش میشد همینها با همین چوب، جلوی ارتش تا دندان مسلح شاه را میگیرند و پوزهاش را به خاک میمالند؟ به جلوی در اصلی پادگان نیروی هوایی که رسیدیم، جمعیت زیادی را دیدیم که در خیابان منتهی به پادگان ایستادهاند. هر کس چیزی میگفت و شعاری میداد:
ـ ما میخواییم بریم توی پادگان ...
ـ تا مطمئن نشیم حال همافرا خوبه، از اینجا نمیریم ...
ـ برادر ارتشی چرا برادر کشی؟
ـ توپ، تانک، مسلسل ...
در خیابان نه چندان طویلی که انتهایش درِ بزرگ ورودی پادگان نیروی هوایی قرارداشت، جمعیت انبوهی که اکثر آنان را مردان تشکیل میدادند، جمع شده بودند. زنها بیشتر جلوی درِ خانهها ایستاده بودند. چند کامیون ارتشی و جیپ، جلوی در پادگان را قُرُق کرده بودند. سربازهای گاردی، کیپ همدیگر کنار ماشینها ایستاده و اسلحههای "ژ.ث" را جلوی سینه حایل نگه داشته بودند. آمبولانس "شورولت" بزرگی میان جمعیت و درِ پادگان را سدّ کرد و اریب ایستاد وسط خیابان. افسری که اسلحهی کلت به کمر داشت، کنار آن رفت؛ دهنی بلندگوی ماشین را جلوی دهان که سبیلهای پرپشتش آن را پوشانده بودند، گرفت:
ـ الان حکومت نظامیه … به خونههاتون برین تا ما مجبور نشیم ...
ـ ما تا مطمئن نشیم حال همافرا خوبه ...
ـ گفتم برین خونههاتون وگرنه ...
ـ وگرنه چی؟ مگه کم برادرای خودتون رو کشتین؟
افسر دهنی بلندگو را گذاشت داخل ماشین. نگاهی به مردم انداخت و رفت طرف جیپ. شاید رفت تا به فرماندهاش بیسیم بزند و کسب تکلیف کند. جمعیت همچنان در هم میپیچید و هر کس چیزی میگفت:
ـ میگم، اگه نریم، نکنه همهمون رو بکشن، از این بعید ...
ـ خُب، بکشن ... مگه ما از اون سربازایی که دارن میکشنشون کمتریم ...
مامورین شهریانی و حکومت نظامی درحالی که اطراف مردم را گرفته بودند، مدام با بلندگو اعلام میکردند:
- برای جلوگیری از خون ریزی، به خونههاتون برگردین و حکومت نظامی رو رعایت کنین ...
اما گوش کسی بدهکار نبود. کم مانده بود حنجرهی آنکه پشت بلندگو بود پاره شود، ولی دریغ از اینکه یک نفر از خیابان بیرون برود.
درهمین گیر و دار، با صدای "بسمالله الرحمن الرحیم" که از بلندگو پخش شد، همهی نگاهها به طرف بلندگو و آمبولانس برگشت.
روحانی جوانی، عمامهی سفید بر سر، عینکی بر چشم با محاسنی زیبا، روی سقف آمبولانس رفته بود و میخواست صحبت کند. همه او را میپاییدند. ارتشیها بیشتر و شدیدتر. او که اهالی محل میگفتند نامش "هادی غفاری" است و ساواک پدرش را که از روحانیون مبارز بوده، با گذاشتن متّه روی سرش کشته، خوب که جایش را روی سقف آمبولانس میزان کرد، فریاد زد:
- مردم ... هیچکس حق نداره بره خونهاش ... گاردیها ریختن توی پادگان نیروی هوایی و میخوان برادرای عزیز ما رو قتل عام کنن ... هیچکس از اینجا تکان نخوره ...
ناگهان دست به زیر عبا برد، یک قبضه مسلسل کوچک "یوزی" بیرون آورد، بالای سرگرفت و ادامه داد:
- مردم به حکومت نظامی توجه نکنین ... به گفتهی امام ما پیروز میشیم ....
اولین باری بود که اسلحهای در دست افرادی غیر از ارتشیها و نظامیها میدیدم. آن هم یک آخوند جوان. همه جا خوردند. گاردیها، بیشتر از ما. حتی جرأت نکردند جلو بروند. او همچنان سخن میگفت و گاردیها را تهدید میکرد که دست از کشتن برادرانشان بردارند وگرنه با خشم ملت مواجه خواهند شد. تا ساعت 11 شب آنجا بودیم که خبر رسید یکی از همافران نامهای از لای در انداخته است بیرون. میگفتند در نامه نوشته است:
"شما را به خدا اینجا را ترک نکنید، میخواهند ما را قتل عام کنند. ما تا الان چندین شهید دادیم ..."
روحانی جوان همچنان سخن میگفت:
ـ ما باید برای سرنگونی حکومت جبّارِ پهلوی بجنگیم. همهی ما باید دست به اسلحه ببریم و جلوی این جنایات رو بگیریم. مردم ... بازم میگم، از اینجا تکون نخورین، همه باید وایسیم تا جلوی این توطئه رو بگیریم ...
رنگ به رخسار ارتشیها، بخصوص آن افسر نمانده بود. مردم با چشمانی که کم مانده بود از حدقه درآید، با نگاهی ذوقزده، اسلحه را در دست بالا رفتهی روحانی جوان، با چشمانشان میخوردند:
ـ الله اکبر ...الله اکبر ...الله اکبر ...
ـ درود بر روحانی مبارز ...
ـ وای اگر خمینی حکم جهادم دهد، ارتش دنیا نتواند ...
ـ روحانی مبارز ...
مردم دور آمبولانس را گرفتند، روحانی جوان آمد پایین. آنقدر شلوغ شد که ارتشیها که خواستند جلو بیایند، نتوانستند راهی پیدا کنند. لحظهای بعد، کسی دیگر آن روحانی را میان جمعیت ندید. گاردیها که انگار دچار کابوس شده بودند، مات و مبهوت به همدیگر نگاه میکردند.
خروش مردم دوچندان شد. در شور و شادی مردم شریک بودم که پدرم دستم را گرفت و گفت:
- دیگه دیر شده ... باید بریم خونه.
صبح پیروزی
صبح روز یکشنبه روز 22 بهمن، صبح زود از خانه زدم بیرون. رفتم طرف پادگان نیروی هوایی. ناخودآگاه رفتم. خیلی دوست داشتم بروم همان جایی که شب قبل بودیم تا ببینم چه شده است. به ایستگاه پل، که رسیدم، جنب و جوش مردم در بستن خیابان برایم جالب آمد. به سر خیابان "وحیدیه" که رسیدم، به کمک جمعی رفتم که ماشین اسقاطیای را از خرابهای بیرون میکشیدند تا با آن خیابان را سدّ کنند. از آنجا برگشتم سر پل و رفتم دم بیمارستان 25 شهریور(17 شهریور فعلی).
سر چهارراه با انواع و اقسام وسایل بسته شده بود. یک ماشین اسقاطی بزرگ سبز رنگ که فقط اتاقش به چشم میآمد، وسط انبوه لاستیکها که میسوختند، قرار داشت. هر چه دم دستمان میآمد داخل ماشین میریختیم تا گاردیها نتوانند به راحتی آن را حرکت دهند و از سر راه بردارند. ناگهان صدای تیراندازی آمد. سراسیمه به طرف گاراژی که در نزدیکیمان بود، رفتیم. در را بستیم و از سوراخها و چاکهای روی آن بیرون را پاییدیم. گاردیها سعی داشتند موانعی را که ایجاد کرده بودیم بردارند، ولی سخت بود. لاستیکها همچنان در آتش میسوختند و دود سیاهشان آنان را میآزرد. مثل اینکه یکی از آنها متوجه فرار ما به داخل گاراژ شده بود. چند تایی از گاردیها درحالی که اسلحههایشان را به حالت هجومی در دست گرفته بودند، به طرف گاراژ آمدند. نزدیک که شدند، از ترس به انتهای گاراژ گریختیم. من یکی بدجوری ترسیدم. همهمان ترسیده بودیم، خودمان را گرفتار و اسیر میدیدیم. مخصوصاً وقتی لگدهای محکم آنها به در خورد، ترسمان بیشتر شد. با فحش و بد و بیراه میگفتند که در را باز کنیم.
صاحب گاراژ که پیرمرد خوش سیمایی بود، خیلی سریع به دفتر تعمیرگاه رفت، کلیدی را با خود آورد و درعقب تعمیرگاه را که به کوچهی کنار در اصلی بیمارستان منتهی میشد، باز کرد. با دیدن راه گریز، خوشحال شدم. کم مانده بود گریهام بگیرد. این دومین باری بود که اینگونه تا دم اسارت و دستگیری پیش میرفتم؛ اما به لطف خدا هردفعه از خطر جستم. گاردیها همچنان به در گاراژ میکوبیدند و ما پس از تشکر و خداحافظی با صاحب تعمیرگاه، به داخل کوچه دویدیم.
کنار در بیمارستان در کوچه، آمبولانسی آمادهی حرکت بود. رانندهی آنکه میخواست سوارشود، بی اهمیت به چشمهایی که او را میپاییدند، اسلحهی کلت "رولور"ی را فشنگ گذاری کرد و سوار شد. با تعجب جلو رفتم و به اسلحه چشم دوختم. نظیر آن را قبلا به کمر پاسبانها از جمله دایی ابوالفضل که مدتی در کلانتری مشغول بود، دیده بودم، اما او از مردم بود. سوار شد و آژیرکشان رفت برای کمک به مجروحین. با دیدن این صحنه، باورم شد که دیگر انقلاب پیروز است. هر جا که چشم میانداختم، نشانههایی از آن را میدیدم.
همراه مردم، به داخل حیاط بیمارستان 25 شهریور رفتم. جلوی در سردخانه، خانوادهای که فرزندشان گم شده بود، آمده بودند تا جنازهی شهیدی را که در یخچال قرارداشت، ببینند و شناسایی کنند. من هم با آنها رفتم جلوی یخچال سردخانه. در هرکدام از یخچالها، پیکر شهیدی خفته بود. بدنها غالبا عریان و سفید بودند. آرام و زیبا خوابیده بودند. انگار نه انگار خبری است.
همهمهای درحیاط بود. کسی به کسی نبود. از دست نگهبان دم در که سعی داشت مردم و افراد اضافی را بیرون کند، کاری ساخته نبود. کنترل دست مردم بود؛ در سردخانه، اتاق عمل، اتاق اورژانس. هر ماشینی که وارد حیاط میشد، بلااستثناء مجروحی داشت.
ب. ام. و 518 آلبالویی رنگی با سرعت، وارد شد. همچنان بوق میزد. زنی که در صندلی جلو کنار راننده نشسته بود، ضجّه کنان بر سر میزد. روسری از سرش افتاده بود ولی او بی اهمیت بود. حادثه برایش مهمتر بود تا حجاب. مردی درِعقب ماشین را باز کرد و دختر حدوداً 18 سالهای را که موهایش بافته بود، در بغل گرفت تا به اورژانس ببرد. باسن دختر، از اصابت گلوله سرخ شده بود و شلوار لی آبی رنگش به سرخی میزد. خون سراپای هر دو را سرخ کرده بود. دختر گریه میکرد و ناله میزد. سوزناکتر از او، زنی که احتماًلاًً مادرش بود، شیون میزد. او را که به اورژانس بردند، کمی همهمهی جمعیت خوابید. تا مجروحی دیگر را بیاورند، لحظهای حیاط آرام گرفت. صدای گلوله اما همچنان میآمد و قطع نمیشد.
از بیمارستان خارج شدم و به طرف غرب کوچه، به سمت پادگان نیروی هوایی رفتم. میگفتند:
ـ رادیو گفته حکومت نظامی ساعت چهاره ...
کسی اهمیت نمیداد:
ـ خُب باشه، به ما چه؟
سری به پمپ بنزین خیابان اصلی زدم. پیکان سفید رنگی جلوی آن پارک کرده بود که از آن چیزی بجز آهن پارهی صاف شده با زمین، وجود نداشت. میگفتند یکی از تانکهای ارتشی رفته روی ماشین. خوشبختانه کسی داخل ماشین نبود. اما ماشین مثل کتابی که در خود هزاران قصه دارد، بر زمین صاف شده بود.
در کوچه که میدویدم، چشمم به پوکههای "ژ.ث" افتاد. با خوشحالی ده دوازده تایی از آنها را برداشته و در جیب شلوارم گذاشتم. احساس میکردم غنیمتی بزرگ به دست آوردهام. از داخل پادگان نیروی هوایی همچنان صدای شلیک گلوله میآمد.
میگفتند پمپ بنزین پایین میدان وثوق یکی از شلوغ ترین جاهاست. سراسیمه به آنجا رفتم. به جلوی در آپارتمانی که عدهای جلوی آن ایستاده بودند، رفتم. داخل حیاط آپارتمان، چند جوان را دیدم که مشغول آماده کردن شیشههای "کوکتل مولوتُف" بودند. توانستم بشناسمشان. "مهدی مشاعی"، "مصطفی جلالی پروین"، "علی و حمید مستعدی" (سه نفر آخر، در سالهای اول جنگ تحمیلی در جبههی دفاع از شرف، به شهادت رسیدند.)
ناگهان یکی داد زد:
- گاردیها اومدن ... گاردیها اومدن ...

هرکدام به داخل خانهای گریختیم. سعی کردم جایی قرار بگیرم که بتوانم حملهی جوانان را به گاردیها ببینم. جلالی پروین و مستعدیها به پشت بام آپارتمانی که بر خیابان اصلی اشراف کامل داشت، رفتند. چند تانک کوچک که میان مردم به "مینی تانک" معروف بود، آمدند که بگذرند. مقابل آپارتمان که رسیدند، باران کوکتل مولوتُف برسرشان باریدن گرفت. اما تنها یکی از تانکها آتش گرفت که آن هم با سرعت تمام سعی کرد از صحنهی درگیری بگریزد و رفت به سمت جنوب خیابان وثوق.
رادیو مدام اعلام میکرد که حکومت نظامی از ساعت 4 بعد از ظهر است و با هر کس که بیرون باشد، به شدت برخورد میشود. مردم در جواب اراجیف و تهدیدهای رادیو، فریاد میزدند:
- به فرمان امام، حکومت نظامی لغوه. هیچکس نباید بره خونه ... باید امشب کارشون رو بسازیم ....
فریاد "الله اکبرخمینی رهبر" مردم تاییدی بود بر این فرمان امام.
با رفتن تانکها، مردم به خیابان ریختند و شروع کردند به الله اکبر گفتن. دقایقی نگذشته بود که ناگهان کسی درحالی که به پادگان نیروی هوایی اشاره میکرد، فریاد زد:
ـ فرار کنین ... حمله کردن ...
یک نفر اسلحه به دست، از درِ پادگان زد بیرون و به طرف خیابان دوید. همه مانده بودند چه کنند. تا آمدند بجنبند و جان پناهی پیدا کنند، مرد که دیگر به وسط خیابان رسیده بود، فریاد زد:
ـ الله اکبر ... الله اکبر ... مردم بیایین ... پادگان آزاد شد ... الله اکبر ...
همه مات بودند که چه شده. چه خواهد شد. جوانهای پرشور دورش را گرفتند و قضیه را جویا شدند، گفت:
ـ ما تونستیم بریزیم توی پادگان و گاردیها رو شکست بدیم. الانم هر کی میتونه، بره تو و اسلحه برداره ...
و مردم به داخل پادگان نیروی هوایی هجوم بردند.
از آنجا به طرف چهارراه سیمتری نارمک رفتم. وسط چهارراه، ماشینی که رانندهی سمج و یکدندهای داشت، ایستاده بود و میخواست برود طرف نارمک. یکی از رزمندگان درحالی که دستمالی سفید به پیشانی بسته بود، سعی داشت به او بفهماند که رفتن با ماشین به طرف نارمک، خطرناک است چون ماشینش را با تیر میزنند. اما او قبول نمیکرد. ناگهان زوزهی گلولهای که ازسمت میدان وثوق شلیک شد و از بالای سر ماشین رد شد، باعث شد ما که وسط خیابان ایستاده بودیم، به پیادهرو پناه ببریم. راننده هم ماشینش را درکناری پارک کرد و در جایی پناه گرفت. البته خیلی لرزان و ترسان. به زیر سقف بالکنی بیرون سینما ماندانا رفتم. میگفتند امکان دارد هلیکوپترها بیایند و از بالا تیراندازی کنند. با این حرف خطر را خیلی زیاد دیدم. آمدن گلوله از بالای سر، خیلی وحشتناک بود. میگفتند:
- امروز صبح هادی غفاری با تیربار "ژ.ث"، یه هلیکوپتر ارتش رو زده.
به بالای آپارتمان بزرگی که در ضلع شمال شرقی چهارراه سیمتری نارمک بود و به لحاظ قرار داشتن دفتر نمایندگی روزنامهی کیهان، به نام "ساختمان کیهان" معروف بود، رفتم. از آنجا همهی چهارراه زیر نظر بود. چند نفری که بعضیها صورتهایشان را سیاه کرده بودند، پشت چند کیسهی گونی پر از خاک، اسلحه دردست، انتظار آمدن ارتشیها را میکشیدند.
از صبح که یک تکه نان و پنیر به دندان گرفتم، دیگرچیزی نخورده بودم. ساعت هم از چهار گذشته بود. دختر جوان بیحجابی، ظرف بزرگی را که پر بود از گوشت کوبیده، به بالای ساختمان آورد و با شوق خاصی میان رزمندگان پخش کرد و دست آخر ظرف را همان جا گذاشت و رفت. چند نان تافتون هم با خود آورده بود. خیلی چسبید. همان جا تلافی ناهارِ نخوردهام را درآوردم.
هر وقت میخواستم دستهایم را بر کیسه گونیها بگذارم و انتهای خیابان دماوند را بپایم، یکی از رزمندگان میگفت:
- بچه بپّا ... الان با تیر میزننت ...
هوا از دود سیاه شده بود. از حرفهایی که بین رزمندگان رد و بدل میشد، شنیدم که میگفتند:
ـ پاسبونای توی کلانتری نارمک بدجوری مقاومت میکنن، چند ساعته که با مردم درگیرن ...
درست محل کلانتری را بلد نبودم ولی توانستم آدرس ضمنی آن را بگیرم. البته مردمی که به آنطرف میرفتند، بهترین راهنما بودند. از ساختمان کیهان پایین آمدم و به طرف کلانتری نارمک راه افتادم. کلانتری نارمک، در خیابانی فرعی بالای میدان هفت حوض (نبوت) قرارداشت. نزدیک خیابان کلانتری، زن و مرد، به کمک یکدیگر، کیسه گونیها را از خاک باغچهها پر میکردند.

رفتم به کمک آنهایی که با بیل گونیها را پُر میکردند. خاک باغچههای کنار خیابان خالی شده بود و گونیها برای سنگر پُر. نگاهی از سر خیابان به کلانتری انداختم. بدجوری در آتش میسوخت. با خودم گفتم:
- حقّتونه ... تا شما باشین دیگه نیایین توپ بچهها رو که توی خیابون فوتبال بازی میکنن، بگیرین و پاره کنین ...!
درهمین اوضاع و احوال، آمبولانس فولکسی آژیرکشان به جلو آمد. هنگامی که ایستاد و در آن باز شد، تعدادی نیروی مسلح برای فتح نهایی کلانتری نارمک پیاده شدند. از سر خیابان نگاهی به جلوی کلانتری انداختم. صدای گلولههایی که از داخل آنجا شلیک میشدند، در کوچه میپیچید.
میگفتند:
- دارند شکست میخورن ...
دود سیاه نمیگذاشت ساختمان کلانتری پیدا شود. یک آن دلم برای آن بدبختهایی که برای هیچ و پوچ مقاومت میکردند و چه بسا میسوختند، سوخت. دود از ماشینهایی که جلوی کلانتری میسوختند، بلند بود. از داخل بعضی اتاقهای کلانتری هم همین طور. هوا داشت تاریک میشد، اما هنوز شهربانی چیها مقاومت میکردند. ساعتی نگذشت که فریاد الله اکبر طنین انداز شد و گفتند:
- مردم تونستن کلانتری رو بگیرن ...
هوا دیگر تاریک شده بود که خسته و کوفته، به طرف محل راه افتادم. نرسیده به چهارراه سیمتری، درکوچهی بن بستی درسمت غرب خیابان نارمک مانده بودم. هوا کاملا تاریک شده بود. میخواستم به آنطرف خیابان بروم، اما شلیک گلولهها این کار را ناممکن کرده بودند. احساس میکردم دیواری از آتش مقابلم کشیدهاند که باید از آن بگذرم. تانکها و ماشینهای گارد جاویدان شاه، وسط چهارراه ایستاده بودند. یک ساعتی در بن بست ماندم تا اینکه به خود جرأت دادم و به همراه یک نفر دیگر که سن و سالش از من بیشتربود، به شرق خیابان دویدم و وارد کوچهای در آن سو شدم.
اول کوچه با کیسه گونیهای پر از خاک مسدود بود و دیواری ایجاد شده بود. چند نفری پشت کیسه گونیها بودند. داخل کوچه شلوغ بود. زنها چادر به سر، جلوی هر خانه ایستاده بودند و دیدهها و شنیدههای صبح تا شبشان را برای همدیگر تعریف میکردند. مسنترها و پیرمردها هم کنار هم ایستاده بودند. درحالی که سیگار دود میکردند، از اخبار "رادیو بی. بی. سی" و "رادیو آمریکا" میگفتند. تنها جوانان بودند که داخل سنگر انتظار درگیری و آمدن ارتشیها را میکشیدند.
داخل سنگر کنار جوانها ایستاده بودم که متوجه شدیم یک نفر درحالی که اسلحهای به دوش دارد، به طرف ما میدود. سعی کردیم پنهان شویم ولی دیگر امکان نداشت. زنها که ترسیده بودند، به داخل خانهها رفتند. او که بی امان میدوید، در همان حال فریاد میزد:
- من خودی هستم ... خودی هستم ...
میترسید که اشتباهی بزنندش.
جلو که آمد، دیدیم از کارگران فصلی سر چهارراه سیمتری است که غالبا جلوی قهوه خانه جمع میشدند تا برای کار ساختمانی بروند. خیلی تعجب کردم. ظاهرش باهمان لباسهای سادهی کارگری بود؛ ولی آنچه او را از دیگران سرتر و متمایز میساخت، تیربار "ژ.ث" بود که بر دوش گرفته بود. قضیهی تیربار را که جویا شدیم، درحالی که نوار فشنگهای آن را که آویزان بود، به روی شانهی دیگرش میانداخت، گفت:
- همراه یکی از همشهریهامون با چاقو رفتیم سر وقت یه کامیون ارتشی که چند تا سرباز توش بودن. تونستیم چند تایی رو که داخل اون بودن خلع سلاح کنیم و بعد از اینکه خودشون رو تحویل مردم دادیم، من این اسلحه رو برای خودم برداشتم تا بهتر بتونم بجنگم.
مردم که برای شنیدن ماجرای او تجمّع کرده بودند، دستی بر اسلحه و پشت او میزدند و تبریک میگفتند. همه ایمان و شهامت او را میستودند. او هم با لبخندی از سر صداقت و ایمان، خداحافظی کرد و به جایی که میگفت دوستانش هستند، رفت.
درگیری شدیدتر شد و صدای تیراندازی چند برابر شد. وسط چهارراه، چند تایی ماشین ارتشی در آتش میسوختند. غالبا کامیون بودند. در جلوی شعلههای آتش، سیاهی اندام سربازان که اسلحه به دست این طرف و آنطرف میدویدند، به چشم میخورد. شاید کسی دلش نمیآمد آنها را با تیر بزند؛ وگرنه کاری نداشت. مثل هدفی متحرک بودند. آن هم جلوی روشنایی آتش. درحالی که رزمندگان در تاریکی و بالای ساختمانها قرار داشتند.
رفتم داخل کوچه؛ همان جا آقای "زعفرانی" پیرمرد خوش مشرب عینکی، ازدوستان قدیمی پدرم را دیدم که غالبا عصرها دم مغازهی او میآمد. مرا شناخت و دعوت کرد که به خانهشان بروم. دو تا از بچههای محلمان هم با من بودند. هر طور که بود، ما را به داخل خانه برد. زن و دخترش با خوشحالی کامل از ما پذیرایی کرده و شام مفصلی برایمان فراهم آوردند. خیلی خجالت کشیدم. آن روزهایی که او را در مغازهی پدرم میدیدم، فکر نمیکردم شبی اینگونه مهمان ناخوانده، وارد خانهاش شوم. شام هم قورمه سبزی خوشمزهای بود که خوردیم. وقتی برای چند دقیقه به پشتیهای کنار دیوار تکیه دادم، بدنم که از صبح در تلاش و دوندگی بود، آرامش گرفت. ناگهان متوجهی سیاهی و دودههایی که بر لباسهایمان نشسته بود شدیم و عذرخواهی کردیم که همسر حاجی زعفرانی گفت ایرادی ندارد و اصرار کرد که راحت باشیم و اصلاً فکر این چیزها را نکنیم.
ساعت نزدیک 10شب بود که خواستیم از خانه خارج شویم. حاج آقا زعفرانی خیلی اصرار کرد و گفت:
- الان که درگیری شدیده ... شب رو همین جا بخوابین، صبح برین خونه ...
اما ما قبول نکردیم و پس از تشکر بسیار و خداحافظی، از کوچهای باریک به طرف خیابان دماوند رفتیم. جلوی مسجد "کمیل" که داخل کوچه قرار داشت، شلوغ بود. عدهای گریه میکردند. میگفتند شهدا را به آنجا میآورند. وسط کوچه خونی بود. به سرکوچه که رسیدم، دیدم از شدت درگیری بسته شده. در پیادهرو، چهار نفر دست و پای شهید جوانی را که صورتش غرق خون بود، گرفته بودند و به طرف مسجد میبردند. اصلاً نترسیدم. باورم نمیشد. قبل از آن، از کلمهی "مرگ" میترسیدم، اما از دیدن شهدا هراسی نداشتم. سری به مغازهی فرش فروشی پدرم در سر همین کوچه زدم. چند گلوله به کرکرهی آن خورده و شیشه را هم شکانده بود.
دیگر درگیری خوابیده بود. به سر چهارراه سیمتری نارمک رفتم. چند کامیون و یکی دو تا تانک، در آتش میسوختند. در پیادهروی ضلع جنوبی خیابان، در کنار دیوار، تعدادی کشتههای ارتشی را غرق در خون، دراز به دراز کنار همدیگر، چیده بودند. بازداشت شدهها را به داخل سینما ماندانا میبردند. سراسر خیابان روی زمین، پوکهی فشنگ بود و خون. اصلاً روی پوکهها لیز میخوردم. چند بار نزدیک بود بیفتم. در گوشهای، حوضچهای از خون ایجاد شده بود و آنقدر جای گلوله بود که انگار با کلنگ آنجا را کنده بودند. میگفتند یکی از درجه دارها که مست بوده، اسلحه به دست در آنجا سنگر گرفته و درحالی که به امام فحش میداده، به طرف خانههای مردم تیراندازی میکرده. رزمندگان هم از خانهی روبهرو که دیوارش بر اثر اصابت گلوله همچون آبکش شده بود، آنقدر به طرفش تیراندازی کرده بودند که بدنش متلاشی شده و مستی از سرش پریده بود!
دوده سیاه بر خونهای لختهی کف خیابان مینشست و آنها را سیاه میکرد. اجساد ارتشی، برخلاف چهرهی شهدا، قیافههای وحشتناکی داشتند. غالبا صورتهایشان متلاشی بود و داغان. بعضی هم سوخته بودند. به طرف مسجد کمیل برگشتم. ترس وجودم را گرفت. مخصوصاً که با دیدن جنازهی ارتشیها ته دلم خالی شده بود. در آن میان "علی آقا"، عموی سعید را دیدم. رویم نمیشد، ولی هر طوری بود جلو رفتم و به او گفتم که بدجوری ترسیدهام؛ اگرممکن است مرا تا مقداری داخل خیابانی که به خانهمان منتهی میشد و خیلی تاریک بود، همراهی کند. تا وسط خیابان مسعود سعد آمد و آنجا بود که وقتی تنها شدم، نمیدانم چه بغضی بود که انگار صبح در گلویم گیر کرده بود. تاریکی و تنهایی را غنیمت شمردم و زدم زیر گریه. خودم باورم نمیشد که چرا اینگونه گریه میکنم. همهی ترسهای روز به جانم آمده بودند. مردم به چهارراه سیمتری رفته بودند و کوچهها خلوت و هراس انگیز بودند. مقاومت ارتشیها هم ظاهراً پایان یافته بود. هرطوری که بود به طرف خانه رفتم. در راه، داخل باغچهای شیئی که برق میزد، توجهم را جلب کرد. جلو که رفتم، با ترس و لرز از اینکه شاید اسلحه و یا بمبی باشد، آن را برداشتم. غلاف سرنیزهی "ژ.ث" بود. حالم گرفته شد. دوست داشتم خودش بود. ولی بد نبود؛ به عنوان غنیمتی از یک روز نبرد کودکانهی من. آن را به دست گرفتم و به طرف خانه رفتم. در راه، پوکهها را شمردم. ده تایی میشدند. آنها را در مشت میفشردم و محکمتر قدم برمیداشتم.
وقتی به چهارراه بسطامی، مقابل خانهمان رسیدم، انگار دنیا را به من داده باشند، خوشحال شدم. مادرم و چند تایی از زنان همسایه، جلوی درِ خانه ایستاده بودند و صحبت میکردند. آن شبها دیگر برای هیچکس شب خواب نبود. همه بیدار میماندند تا ببینند چه میشود. کم مانده بود دوباره بُغضم بترکد که سریع قورتش دادم و سلام کردم. انگار به همهی، خوشیها و آرامشهای دنیا سلام میکردم. دلم آرام شد.
برادر بزرگترم علی و پدرم هنوز نیامده بودند. مادرم گفت:
- بعد از ظهر یکی از تانکای ارتشی که توی میدون وثوق دنبالش کرده بودن، فرار کرد و اومد توی خیابون بسطامی. آخرش نتونست فرار کنه و مردم، سربازای داخل اون رو اسیر کردن.
یادم آمد باید به ادامهی انقلاب کمک کنم. همراه با همسن و سالهایم، شروع کردیم به درست کردن کوکتل مولوتُف. هر کدام از همسایهها چیزی میآوردند. حتی خانم شرفی برایمان تعدادی زیادی شیشه و بنزین آورد. صابونها را رنده میکردیم و همراه با روغن سوخته و بنزین، داخل شیشهها میریختیم و سر آن را با پارچهای آغشته به بنزین میپوشاندیم.

سرمان گرم کار بود که ناگهان متوجه شدیم یک جیپ ارتشی از ته خیابان درحال نزدیک شدن است. ما که غافلگیر شده بودیم، کوکتل مولوتُفها را همان جا گذاشتیم و به داخل خانهها پناه بردیم؛ ولی از شانس خوبمان، جیپ غنیمتی بود و چند رزمنده سوارش بودند. کوکتلهایی را که آماده بودند، به خدمهی جیپ دادیم که ببرند.
"جمشید چریک" از اولین کسانی بود که در محل ما اسلحه به دست وارد شد. یک موتور پرشی داشت که خیلی قشنگ با آن تک چرخ میزد. تفنگ "ژ.ث" را به دوشش حمایل کرده بود و کلاه آهنیای بر سر داشت. جلوی کلاه، با رنگ سفید نوشته بود: "چریک".
این کلمه برای من و همهی مردم خیلی معنی و احترام داشت. البته جمشید واقعاً چریک بود. جوان پرجنب وجوش و نترسی بود. حدود بیست سالی داشت. خیلی جنوب شهری و بی کله بود.
(نمیدانم سال 56 بود یا اوایل سال 57 که به همراه چند تن از دوستانش که هیچ وابستگیای به گروههای سیاسی نداشتند، درعملیاتی مسلحانه، به قرارگاه پلیس در زیر "پل کالج"، حمله کردند و توانستند چند قبضه اسلحه به غنیمت بگیرند. وقتی "سازمان چریکهای فدایی خلق ایران" در روزهای پرهیجان پیروزی انقلاب اسلامی، آن حملهی پیروزمند را جزو عملیات خودشان علیه رژیم شاه عنوان کردند، جمشید کم مانده بود از عصبانیت بترکد. باغیظ میگفت:
- لعنتیها ... ما رفتیم دم مرگ و کار کردیم، حالا اینا ادعا میکنن ... بدبختای ترسو ...)
صبح روز دوشنبه بیست وسوم بهمن، خیلی زود از خواب پریدم. با اینکه شب قبل تا دیروقت بیدار بودم، هیچ احساس کسلی نمیکردم. پیوستن به مردم و چشم باز کردن در صبحی پیروز، جان و روحم را به هیجان آورده بود. خیلی دوست داشتم ببینم وقتی من درخواب بودهام، تا صبح چه گذشته است.
یکراست رفتم دم مسجد لیلةالقدر. نرسیده به مسجد، سر چهارراه فخر، آمبولانسی ایستاده بود که مردم گرداگردش را گرفته بودند. جلو که رفتم، دیدم داخل آمبولانس دو پیکر کفن پوش است که سرخی خون از آن پس داده بود. میگفتند یکی از شهدا، اهل همین محل است. از کنار دستی اسم شهدا را پرسیدم که گفت:
- فرهانی.
خیلی ترسیدم. جا خوردم. نکند برادرم علی باشد؟ کمی جلوتر رفتم آنهایی که گریه میکردند، همهشان غریب بودند. از یکی دیگر پرسیدم:
- اسم شهید چیه؟
گفت: "حسین فرهادی."
دلم آرام گرفت. فاتحهای برایش خواندم و به طرف مسجد راه افتادم.
مغازهها هنوز باز نکرده بودند، اما خیابان شلوغ و پرجنب وجوش بود. چهرههای مردم با روزهای قبل، خیلی فرق کرده بود. همه به همدیگر لبخند میزدند. شاد شده بودند. بعضیها تبریک میگفتند. گاه گداری ماشینی که لولهی اسلحه از پنجرههایش بیرون زده بود، با چراغ روشن و بوق زنان، از خیابان عبور میکرد. مقابل مسجد، ازهمه جا شلوغ تر بود. یک جیپ که عقب آن بیسیم بزرگی بسته بودند، جلوی مسجد ایستاده بود. مسجد شده بود پایگاه نظامی. صحنه جالبی بود و درعین حال دردناک. در میان اسلحه به دستها، عدهای را دیدم که خیلی جاخوردم. "رحیم شیرهای" و "امیرتانکی" که در محل به آنها میگفتیم "بنگی"، از آن جمله بودند. برای خودشان کبکبه و دبدبهای به هم زده بودند. مثل اینکه صاحبان اصلی انقلاب اینها بودند. سعی کردم به خودم بقبولانم: اگر قبلا آنها را درحال مستی و یا رد و بدل کردن مواد مخدر دیدهای، یا قبول کن که اشتباه کردهای، یا اینها جذب شدهاند و توبه کردهاند!
وارد مسجد که شدم، همه اسلحه دستشان بود. خیلی َرشک بردم. دوست داشتم سنم بیشتر بود تا من هم میتوانستم اسلحه به دست بگیرم. علاقه زیادی داشتم تا از آنها طرز کار سلاح را یاد بگیرم. البته یکی دو هفته قبل، در خیابان ابوریحان، پوستر بزرگی نصب کرده بودند که شکل و شمایل اسلحهی "ژ.ث" و طرز کار آن را کشیده بود و آموزش میداد. ولی هیچی مثل خود اسلحه نمیشد.
میگفتند شهید دیگر نامش "محمد توانا" است و خانهشان در خیابان ابوریحان است. پس با این حساب تعداد شهدای محل در روز 22 بهمن، میشد دو نفر.
سری به چهارراه سیمتری نارمک زدم. هنوز از کامیونهایی که شب قبل آتششان خیابان را روشن کرده بود، دود بلند میشد. نگاهی به داخل آنها و دور و اطراف انداختم شاید "هفت تیر" یا چیز دیگری گیرم بیاید. اجساد سربازان را برده بودند، ولی خونشان بر روی زمین لخته و سیاه شده بود. با دیدن آن صحنهها، به گریه دیشب خودم خندهام گرفت. یک تانک بزرگ که میگفتند نامش "چیفتن" و ساخت کشور انگلیس است، در ضلع غربی چهارراه از کار افتاده بود. جلوی در ساختمانی که مقابل ساختمان کیهان بود، دو نگهبان ایستاده بودند. ظاهراً چند ماهی بود که آن ساختمان به عنوان دفتر منطقهی شرق تهران "حزب رستاخیز" وابسته به حکومت پهلوی، راه اندازی شده و حالا به دست رزمندگان فتح شده بود. (بعدها در آنجا دفتر منطقهی 8 حزب جمهوری اسلامی راه اندازی شد.)
صبح روز سهشنبه بیست و چهارم بهمن ماه، همراه چند تایی از بچهها رفتیم طرف کوی گارد که نزدیک خانهمان بود. خیالمان این بود که آنجا میشود اسلحه یا چیزی پیدا کرد.
در اتاقک نگهبانی روی پل ورودی کوی، کسی نبود. قبلا چند سرباز بد عُنُق آنجا بودند و نمیگذاشتند هیچکس غیر از ساکنان کوی، وارد شود. شیشههای اتاقک شکسته و وسایل داخلش هم به هم ریخته بود.
وارد محوطهی کوی که شدیم، از مردها و به قولی خود گاردیها، خبری نبود. در خیابانها و جلوی خانهها، زنان بیحجاب، درحالی که بچههایشان هم دور و برشان هراسان میچرخیدند، با چشمانی گرد شده از وحشت، به مردمی که به آنجا هجوم آورده بودند، نگاه میکردند. گاهی کسی فریاد میزد:
- هر کی شاه دوسته ... خیلی دیوثه
با این فریادها، جیغ و داد زنها بلند میشد و وحشت زده از اینکه آنها را از خانههایشان بیرون کنند یا اموالشان را به غارت خواهند برد، شروع میکردند به فحش دادن و لعن و نفرین:
- برین گم شین ...
- کثافتای کمونیست ...
- کمونیستا ...
خیلی تعجب کردم. چرا کمونیستها؟ ما که هیچ کداممان کمونیست نبودیم. اصلاً نمیفهمیدیم کمونیست چی هست یا کی هست!
کمی دور و بر را گشتیم، ولی نه کسی از گاردیها پیدایش شد که ظاهراً گریخته و یا در کنج خانهها پنهان شده بودند، نه تفنگی چیزی گیرمان آمد.
"رضا" که به خاطر چشمان زاغش، در محل به "رضا زاغول" معروف بود، و با برادر بزرگترم علی دوست و همسن و سال بود، گفت:
- میگم بریم پادگان قصر فیروزه ... شاید اون جا چیزی گیرمون بیاد.
از همان جا پیاده راه افتادیم طرف "پادگان قصرفیروزه". وارد محوطهی اصلی شدیم؛ ولی جلوی در چند جوان مسلح کسی را راه نمیدادند. وقتی رضا زاغول گفت که ما هم آمدهایم تا اسلحه بگیریم، یکی از آنها گفت:
- اگه خدمت سربازی رفتی، کارت پایان خدمتت رو بیار تا بهت اسلحه بدیم.
از آنجا هم دست خالی برگشتیم محل.
تظاهرات طرفداران قانون اساسی
چند روزی بود که عدهای از طرفداران رژیم شاه، به بهانهی دفاع از قانون اساسی، در خیابانهای تهران تظاهرات میکردند.
این حرکتها خیلی انفعالی و بی اثر بود. اینگونه تظاهرات فقط در یکی دو نقطهی تهران به صورت محدود و با حفاظت کامل گارد جاویدان، برگزار میشد.
بعد از تظاهرات طرفداران قانون اساسی در روز چهارشنبه 4 بهمن ماه در استادیوم امجدیه (شهید شیرودی)، و روز پنجشنبه 5 بهمن در میدان بهارستان، تلویزیون صحنههایی از حملهی عدهای که تیپ ظاهریشان به آدمهای لات و اراذل میخورد، نشان داد که با قمه و چاقو به آنها حمله میکردند. پدرم با دیدن این تصاویر گفت:
- همهی اینا کار ساواک و خودِ بختیاره ... این جوری میخوان مردم رو بدنام کنن.

خیلی دوست داشتم حداقل برای تماشای تظاهرات آنها بروم، ولی به دلیل درگیری شدیدی که همواره بین مردم از یک سو و شاه دوستها با حمایت ارتش از سوی دیگر پیش میآمد، پدرم اجازهی رفتن به آنجا را نمیداد.
در تصاویری که شب تلویزیون از آنها با عنوان "تعداد زیادی از طرفداران قانون اساسی" پخش کرد، در جواب شعار مردم که میگفتند:
- این است شعار ملی ... خدا، قرآن، خمینی
آنها شعار میدادند:
- این است شعار ملت ... خدا، قرآن، محمد
با وجودی که تصاویری از شاه و تمثال حضرت محمد (ص) در دستشان بود، ولی در اصل منظورشان از محمد، همان شاه بود. شعار آنها تکرار شعار حکومت پهلوی بود که به عنوان دستورالعمل جان نثاری، به چشم میخورد که مینوشتند:
"خدا، شاه، میهن"
وقتی تلویزیون تصویر زنانی را که گریه کنان و جیغ زنان فریاد میزدند:
- بختیار ... بختیار ... سنگرت رو نگه دار ...
مردم که برایشان بسیار خنده دار و مسخره بود، در جواب آنها کاریکاتورهایی از بختیار کشیدند که کنار منقل و وافور تریاک کشی نشسته و پشت مُتَکّا سنگر گرفته است و شعارهای جالبی ساختند از جمله:
- این است شعار بختیار ... منقل و وافور رو بیار
- بختیار، بختیار، منقلت رو نگه دار
با دیدن صحنههای گریه و شیون زنانی که برای حکومت پهلوی بر سر و سینه میزدند، به حال آن بدبختها تاسف خوردم که اگر انقلاب پیروز شود، اینها چیکار خواهند کرد؟
با تظاهرات شاه دوستها در تهران، در و دیوار شهر از شعاری جدید که با رنگ پیستولهای نوشته میشد، پر شد:
- هر کی شاه دوسته ... خیلی دیّوثه
امام آمد
از وقتی که بختیار اعلام کرد فرودگاه مهرآباد بسته است و اجازه نداد تا هواپیمای امام به طرف ایران پرواز کند، مردم بدجوری عصبانی شدند. هر کس هرچیزی از دهانش در میآمد خطاب به بختیار میگفت.
ارتشیها، کمی عقب نشینی کرده بودند. ظاهراً از عصبانیت مردم ترسیده بودند. شعارها خیلی تند و برای گاردیها وحشت آور بود. در تظاهرات و راهپیماییها، مردم دندانها را بر هم میفشردند، و از ته حلقوم فریاد میزدند:
- وای به حالت بختیار ... اگر امام فردا نیاد
یکی از شعارها که خیلی از آن خوشم میآمد و با فریاد آن، احساس غرور بسیاری میکردم و خود را چریکی احساس میکردم که زیر کاپشنش مسلسلی پنهان کرده است، این بود:
- اگر خمینی دیر بیاد ... مسلسلا بیرون میاد
حمید و سعید امیر آقا، شب را در خانهی ما مانده بودند. از اول صبح راه افتادیم به طرف میدان فوزیه. همین طور که میرفتیم، شیشههای باجهی تلفنها و بعضی بانکها را که کمی شیشههایشان سالم مانده بود، با پرتاب سنگ میشکستیم. ارتشیها در خیابان نبودند. وسط خیابان تهراننو، گله به گله مردم آتش روشن کرده بودند. حمید یک قوطی "ریکا" گیر آورد و از تعمیرگاهی در ایستگاه قاسم آباد، مقداری گازوئیل گرفت. چند تایی لاستیک کنار تعمیرگاه افتاده بود که به وسط خیابان بردیم و با پاشیدن گازوئیل، آنها را آتش زدیم.
کسی به کسی نبود. تک و توک ماشینی شخصی از لابه لای لاستیکهای درحال سوختن، پیچ و تاب میخورد و رد میشد. دود سیاه و بوی غلیظ لاستیک سوخته، فضا را پر کرده بود.
روزهای بهمن ماه سال 57، باهوایی دلنشین و چه بسا گرمتر از روزهای قبل، سپری میشدند. قرار بر این بود که امام به ایران باز گردد و به تبعید 15 ساله پایان داده شود. حکومت شاه، که با رفتن او، بختیار با عنوان نخست وزیری به اداره آن مشغول بود، هرروز بهانهای میآورد تا از ورود امام به کشور جلوگیری کند. با ممانعت دولت از بازگشت امام، خط شعارهایی که مردم در تظاهرات و راهپیماییها میدانند، عوض شد. شعارها، تندتر از قبل بودند و این شدت، حاکی از لبریز شدن صبر مردم در برابر اعمال حکومت پهلوی بود.
قرار آخرین برآن شده بود که روز پنجشنبه دوازده بهمن ماه، امام به ایران بازگردد. محاصرهی فرودگاه بر عصبانیت مردم افزوده بود. آن شب، دل توی دلم نبود. شور وصف ناپذیری سراسر وجودم را فرا گرفته بود. سینهها و قلبهای مردم، آماده تر و گسترده تر از باند فرودگاه، مهیای فرود هواپیمای امام بود. آن شب، وقتی روی پشت بام رفتم و همصدا با مردم فریاد زدم:
- وای به حالت بختیار، اگر امام فردا نیاد
انگار ستارههای آسمان صاف تهران، زیباتر و بیشتر از همیشه چشمک میزدند. تا نیمهی شب روی پشت بام چشم به آسمان دوخته بودم.
توی رختخواب که قرار گرفتم، خوابم نمیبرد. از این پهلو به آن پهلو میشدم. پیش خودم آرزوهای بزرگ را جستوجو میکردم. در رویای خواب و بیداری، احساس میکردم هواپیمایی وارد باند فرودگاه شد و امام درمیان ازدحام جمعیت، ازآن پیاده شد، جمعیت را شکافت وبه طرف من آمد. سراغم را میگرفت. نزدیک که شد، به پایش افتادم و دست و پایش را بوسیدم ...
نفهمیدم چطوری خوابم برد. فقط زمانی بیدارشدم چشمم به ساعت دیواری افتاد که نشان میداد هشت و نیم صبح است. قصدم این بود که ساعت شش صبح بروم طرف فرودگاه مهرآباد. همهی اهل خانه حاضرشده بودند که بروند. خیلی حالم گرفته شد. خیلی سریع و با عجله لباسهایم را پوشیدم وصبحانه نخورده، از خانه زدم بیرون. یکّه و تنها، حتی سراغ بچه محلهایمان هم نرفتم. به هر وسیله که بود، خود را به میدان فوزیه رساندم و از آنجا هم همراه با مردم، سوار بر وانتی فقط توانستم تا پیچ شمیران بروم. ازدحام جمعیت از آنجا به بعد باورنکردنی بود. همه عجله داشتند. عدهای میدویدند. قدمها تند بود. چه زن و چه مرد. چه کودک و چه پیرمرد. همه سعی داشتند هرچه زودتر به جمع مستقبلین برسند. جایی را بلد نبودم، ولی میگفتند ماشین امام از چهارراه پهلوی میرود طرف بهشت زهرا. در بین راه، شخصی نان بربری تکه تکه کرده و همراه قطعات پنیر، بین مردم تقسیم میکرد. خیلی از این صحنه خوشم آمد. خیلی صادقانه و با حرص و ولعی جالب نان را پخش میکرد. گرسنگی خودش را نمایان کرد. جلو رفتم و تکهای نان بربری که هنوز گرمای خود راداشت، گرفتم.

سرانجام به چهارراه پهلوی رسیدم. از آنجا به بعد حتی یک قدم هم نمیشد برداشت. جمعیت تکان و حرکت چندانی نداشت. همه سعی داشتند برای خود جایی ثابت پیدا کنند تا بتوانند چهرهی امام را ببینند. جای سوزن انداختن نبود. حتی بالای درختها پر بود از آدم. درختها میوهی آدم داده بودند! تیرهای چراغ برق که جوانان تواناییشان بهتر و بیشتر بود و به بالای آن رفته بودند، نور عشق و ایمان میگستراند.
دستم را به نردههای کنار پارک گرفتم وسعی کردم روی لبهی دیوار کوتاه آن بایستم. روی نوک پنجهی پا بلند شده بودم و حریص و مشتاق، آن جایی را که میان جمعیت خیابان را خالی کرده بودند تا ماشینها گذر کنند، میپاییدم. تا آنجا که چشم کار میکرد، آدم بود و آدم. با خود گفتم: باوجود این سیل خروشان، چگونه است که سردمداران رژیم شاه به هوش نیامده و فکرمیکنند میشود جلوی این جمعیت را گرفت؟
جنب وجوش جمعیت به حد اعلاء رسید. ماشینی از میان جمعیت گذشت. عدهای به دورش میدویدند.

مردم هول کردند. اما لحظهای بعد معلوم شد ماشین امام نبوده. یک بار دیگر مردم به خروش درآمدند. انگار زلزلهای جمعیت را تکان میداد. درست بود. امام بود؛ امام آمد.
ماشین شورولت بلیزری که انبوهی از مردم روی آن و اطرافش را گرفته بودند، به چهارراه رسید. خیلی آرام از میان جمع میگذشت. همه جای ماشین حتی روی شیشهی جلویش، آدم بود و نمیشد داخل آن را دید؛ ولی عشق حد و مرز نمیشناخت و همین که میدانست امام داخل ماشین است، برایش کافی بود؛ ولی اگر میدید که چه بهتر.
ماشین که به سمت جنوب خیابان پیش رفت، جمعیت هم به دنبالش روان شد. انگارامام سدّی عظیم را میشکست و سیل آدم به دنبال خویش راه میانداخت. اما من، همچنان برجای بودم و رفتن جمعیت را نظاره میکردم. کمی که خیابان خلوت شد، نگاهی به سطح آنجا انداختم و با خود گفتم: چه خوب میشد اگر لحظهی عبور ماشین، من در وسط خیابان و کنارآن بودم.
سرانجام همچون عاشقی دلشکسته، راه خانه را در پیش گرفتم و برگشتم.
سرقت بانک
اکثر شبها، بعد از اینکه مراسم توی مسجد تمام میشد، جوانهای محل، دستهی کوچکی راه میانداختند و درحالی که شعارهای تند میدادند، به طرف پایین خیابان وصال یا سرسیمتری راه میافتادند. آخرش هم قرار میگذاشتند که فردا صبح کجا جمع شوند.
آن شب قرار گذاشتند که ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 18 بهمن ماه، همه در فلکهی آشتیانی که آنطرف رودخانه و توی محلهی فرح آباد بود، جمع شوند. آنجا محلهای بود که کلاسشان مثلاً بالا بود و چون "کوی گارد" محل زندگی و مجتمع مسکونی نیروهای گارد جاویدان آنجا بود، منطقهای شاه دوست حساب میشد.
صبح روز چهارشنبه که زود از خواب بیدار شدم، مادرم داشت سفرهی صبحانه را پهن میکرد و نان بربری داغ را برای همه قسمت میکرد که با تعجب پرسید:
- مدرسهها که تعطیلن، صبح به این زودی کجا خبر کردن؟
همانطور که مقداری پنیر وسط یک تکه نان میمالیدم و غازی درست میکردم، هول هولکی چای داغ را که هنوز تلخ بود سر کشیدم و گفتم:
- با بچهها قرار گذاشتیم امروز صبح بریم فرح آباد ... میخواییم فلکههی آشتیانی رو به هم بریزیم و حال گاردیها رو بگیریم.
مادرم که جا خورده بود، گفت:
- بچه جون دست از شرّ بازی بردارین ... اون جا محلهی گاردیها و شاه دوستاس، نزدیک اون جا بشین یه بلا ملایی سرتون می یارن.
بی خیال گفتم:
- بلا سر ما بیارن؟ کور خوندن. همچین حالشون رو بگیریم ... تازه یه سری شعار تند بدجور هم واسشون ساختیم.
دیگر منتظر بقیهی حرفهای مادرم نشدم. او هم میدانست که من گوشم به این چیزها بدهکار نیست. کفش کتانی را انداختم نوک پا و دویدم دم خانهی بچهها.
ساعت 8 نشده بود که همراه علی مشاعی و چند تا بچهی همسن و سال خودمان، رفتیم طرف فلکهی آشتیانی.
مغازهها هنوز تعطیل بودند. به وسط فلکه که رسیدیم، هنوز کسی نیامده بود. چند نفری که آمده بودیم، روی صندلیهای وسط فلکه نشستیم ولی از بزرگترها خبری نشد. بعضی از بچهها گفتند که خودمان ده دوازده نفری تظاهرات راه بیندازیم، که بقیه مخالفت کردند. راست هم میگفتند. اگر این کار را میکردیم، گاردیها که خانههایشان نزدیک آنجا بود، میریختند و همهمان را لت و پار میکردند.
ساعت را که از بچهها پرسیدم و فهمیدم 10 شده، به علی مشاعی گفتم که برویم دم مسجد لیلةالقدر شاید آنجا خبری بشود. سه چهار نفری راه افتادیم طرف فلکهی اطلاعات که از آنجا به طرف مسجد برویم.
همین طور که با هم میخندیدیم و میرفتیم، ناگهان وسط چهارراه خیابان فرح آباد، جلوی پایمان، یک وانت پیکان سبز رنگ که چادری هم روی بار عقبش کشیده شده بود، ایستاد و در یک آن چهار نفر که روی سر و صورتشان را با کلاه و جوراب مشکی پوشانده بودند، درحالی که اسلحه در دست داشتند، ریختند پایین.
رنگم پرید. با خودم گفتم ساواکیها آمدند که دستگیرمان کنند. بقیهی بچهها هم مثل من در جا خشکشان زد. مات مانده بودیم و مبهوت که چه شده؟ هر آن منتظر بودم که آنها به طرف ما تیراندازی کنند یا بیایند بگیرندمان.
مردم که دور و بر چهارراه بودند، هر کدام به طرفی گریختند. در بین وحشت و هراس مردم و از همه بیشتر، ما، آن چهار نفر دویدند طرف بانک ملی که کنار چهارراه بود.
یک ماشین لندرور سبز رنگ جلوی بانک ایستاده بود. آنها سریع راننده را پیاده کرده و سه نفر دیگر را که با کیسههای پر از پول از بانک خارج شده بودند تا آنها را داخل ماشین بگذارند، هول دادند و به نردههای بانک چسباندند، سریع بازرسی بدنیشان کردند و اسلحههای کلت را از کمرشان برداشتند. آنها را همان جا دست به دیوار نگه داشتند.
دو نفر از نقاب دارها، وارد آنجا شدند و در بانک را از داخل بستند. دو نفر دیگر آنها بیرون ماندند. یکی کیسههای پول را برداشت و کنار لندرور مراقب آن چهار نفر ایستاد. یک نفر دیگر، درحالی که اسلحهاش را به حالت آمادهی تیراندازی در دست داشت، وسط چهارراه ایستاد تا کسی حرکت نکند.
من و علی، از فرصت استفاده کردیم و دویدیم داخل حیاط خانهای پایین چهارراه که درش باز بود. وقتی دیدیم خبر آنچنانی نشد، مثل بقیهی مردم، آرام آمدیم بیرون. وقتی دیدم مردم از کنار آن مرد نقاب دار مسلح، خیلی عادی رد میشوند، همراه علی رفتیم طرفش. اسلحهی قشنگی دستش بود. خشاب زیر آن به شکل نیم دایره بود. خوب که نزدیک شدیم، به او گفتم:
- ببخشین آقا ... اسم تفنگتون چیه؟
درحالی که حواسش به اطراف بود، سرش را به سمتم برگرداند و گفت: "کلاشینکف."
تا اسم کلاشینکف را آورد، لبهایم به خنده باز شدند. هفتهی قبل توی روزنامهی کیهان خوانده بودم که یکی از فرماندهان حکومت نظامی گفته بود "از طرف مرز عراق و کردستان، اسلحه کلاشینکف ساخت شوروی وارد ایران میشود و یک قبضه آن همراه با 100 فشنگ، بین 17 تا 23 هزار تومان فروش میرود." اسمش برایم جالب بود. خیلی دوست داشتم خودش را ببینم. حالا یک نفر اسلحهی کلاشینکف در دست، جلوی من ایستاده بود.
نزدیکتر شدم و خطاب به مرد گفتم:
- ببخشین آقا ...
که او با همان مهربانی و آرامش بار اول، گفت:
- چیه آقا پسر؟
- ببخشین میشه به تفنگتون دست بزنم؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- آره بیا دست بزن.
جلو رفتم و دستم را بر بدنهی سرد و سیاه کلاشینکف که دستههایش محکم در دست مرد نقاب دار بود، کشیدم. چه عشقی داشت. من و کلاشینکف. اصلاً باورم نمیشد. علی که خواست دست بزند، مرد گفت:
- دیگه زود باشین از اینجا دور شین.
از او که فاصله گرفتیم، هر کدام از مردم چیزی به ما میگفتند:
- بچه جون مگه دیوونهای به اون تفنگ دست زدی؟
- یارو بهتون چی گفت؟
- یارو نزدتون؟
با این حرف جاخوردم. برگشتم و خطاب به زنی که پشت سرم بود و این حرف را زد، گفتم:
- نخیرهم. خیلی هم مهربون بود. خودتون که اینجا بودین و دیدین.
به خیال اینکه با همان وانت پیکان سبز رنگی که وسط چهارراه ایستاده بود، فرار میکنند، نزدیک آن رفتیم.
دو نفر دیگر که از بانک خارج شدند، کیسههای پول در دستانشان بود. چهار نفری را که بیرون بانک، دستهایشان روی نردهها بود، هول دادند توی بانک و در را بستند. با تعجب دیدیم که چهار نفری دویدند به طرف فلکهی اطلاعات که در پایین چهارراه بود. همهی مردم و ما دویدیم دنبالشان. نرسیده به فلکه، یک وانت پیکان سفید رنگ که آن هم عقبش چادر کشیده شده بود، ایستاده و یک نفر پشت فرمانش بود. همهی چهار نفر پریدند عقب وانت و سوار شدند ولی ماشین حرکت نکرد.
یکی از آنها که رفتارش نشان میداد رئیسشان است، دم در عقب وانت نشست و درحالی که اسلحهاش را به بغل دستیاش داد، نقاب سیاه رنگ را که فقط چشمان و دهانش از آن پیدا بود، از صورت برداشت. همه با تعجب نگاهش میکردند. قد بلند، موهای فرفری قرمز و ریش بلند سرخ رنگ او، یک آن در نگاهم ثبت شد. با خندهای که حاکی از رضایت کامل پیروزیشان بود، گفت:
- ما با مردم کاری نداریم ... هر کس که هوس کنه دنبال ما بیاد، با تیر میزنیمش.
و با فریاد به راننده گفت که حرکت کند. ماشین که راه افتاد، مشتش را گره کرد و درحالی که آن را بالا میبرد، فریاد زد:
- الله اکبر ... خمینی رهبر ...
ماشین که به میدان رسید، یک ماشین پژوی سفید رنگ که دو نفر سوارش بودند، افتاد دنبالشان که رئیسشان اسلحه را به طرف آنها گرفت و رانندهی پژو با ترس ماشین را کنار خیابان متوقف کرد.
نفهمیدم کی در بانک را باز کرد. ولی محل به هم ریخته بود. میگفتند آن چهار نفر که سوار لندرور بودند، عضو ساواک بودند که این روزها پولهای بانکها را جمع میکنند.
ساعتی که گذشت، ماشینهای پیکان کلانتری ریختند و محل را شلوغ کردند. یکی از آنها که چند تا ستاره روی شانههایش بود و بهش میآمد که فرماندهشان باشد، درحالی که با عصبانیت کنار وانت پیکان سبز رنگ برجای مانده نگاه میکرد، به مرد لباس شخصیای که بچهها میگفتند پلیس مخفی است، گفت:
- همین پدر سگا صبح زود به بانک میدون هفت حوض دستبرد زدن و یک میلیون تومن پول رو بردن.
با ذوق و شوق به طرف محل دویدیم و برای بچهها ماجرای سرقت بانک را تعریف کردیم. شب که امیر آقا و خانوادهاش به خانهمان آمدند، همه با چشمان خیره و دهانهای باز، داستان سرقت بانک ملی فرح آباد را که من با آب و تاب تعریف میکردم، گوش میدادند.
عصر پنجشنبه که پدرم روزنامهی کیهان خرید، خبر سرقت بانک و اتفاقاً همان حرفهای آن مرد پلیس که نوشته بودند رئیس کلانتری تهراننو بوده، چاپ کرده و نوشته بود:
"ساعت 5/11 صبح دیروز چهارشنبه 18 بهمن ماه، 7 مرد مسلح در یک یورش ناگهانی به شعبه بانک ملی خیابان فرح آباد تهراننو 5 میلیون ریال موجودی این بانک را با خود بردند."
البته در روزنامه ماجرای بانک هفت حوض را ننوشته بودند.
شاه رفت
بعد از ظهر روز سهشنبه 26 دی ماه، به محض اینکه رادیو خبر داد که "اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر، برای استراحت چند روزی به مسافرت خواهند رفت"، پدرم با خوشحالی فریاد زد:
- ای تُف به قبر پدرت. درست عین 28 مرداد. زود میذاره در میره. فقط خدا کنه این دفعه دیگه برنگرده.

من که اولش متوجه نشدم ماجرا چیست، از پدرم پرسیدم:
- مگه چی شده بابا؟ خُب شاه مثل همیشه که میرفت مسافرت، این دفعه هم رفته.
که او با خنده گفت:
- نخیر. این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریها نیست. این سفر با سفرای دیگه خیلی فرق داره. مگه نشنیدی گفت شاه واسهی استراحت رفته. یعنی در رفته. یعنی فرار کرده. یعنی امام خمینی کار خودش رو کرد و شاه رو فراری داد.
بیرون که آمدم، علی مشاعی و نادر محمدی را دیدم، آنها هم خوشحال بودند. سریع رفتیم خانه و ورقهای سفید دفترهای مشقمان را - که فعلا به دردمان نمیخورد - کندیم و با دو سه تا خودکار آبی و قرمز رفتیم طرف مسجد و از آنجا به سمت چهارراه سیمتری نارمک.
چراغ ماشینها روشن بود. همهی مردم شاد و خوشحال بودند و به همدیگر تبریک میگفتند. انگار که انقلاب پیروز شده است. پیرمردی که کنار خیابان به عصایش تکیه داده بود، با تعجب مردم را نگاه میکرد و با خودش میگفت:
- ای بابا این پدر سوخته 28 مرداد 32 هم همین جوری رفت و مردمم خوشحالی کردن، ولی چند روز بعد دوباره با سلام و صلوات برش گردوندن و باز همون آش و همون کاسه.
از حرف پیرمرد خیلی بدم آمد. نتوانستم خودم را کنترل کنم. برگشتم طرفش و گفتم:
- پدر جون، اون زمونا هر کاری که شماها کردین مال خودتون بوده، شماها نتونستین بیرونش کنین، حالا امام فراریش داده. مطمئن باش که این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریها نیست.

روی کاغذهای مشق، با خودکار شعار مینوشتیم و وسط خیابان جلوی ماشینها را میگرفتیم و میگذاشتیم زیر تیغهی برف پاک کنشان:
- شاه فراری شده ... بسته به گاری شده
- پسر رضا گری ... باید بره رفتگری
مردم هم از خدا خواسته، به لحظه شعر و شعار ساخته و سر زبانها انداختند. یک نفر با فریاد داد میزد و مردم جوابش را میدادند:
- شاه رفته که برگرده
... خورده غلط کرده
روسری به سر کرده
... خورده غلط کرده
کارتر رو خبر کرده
... خورده غلط کرده
بعضی از ماشینها هم کار جالب و قشنگی کرده بودند. دستکشهای رنگی ظرفشویی را روی تیغهی برف پاک کن کشیده و درحالی که آنها را به صورت عمودی درآورده بودند، روشن میکردند که حالت رقص و شادی میداد.
تا آن روز آنقدر شادی فراگیر یک جا ندیده بودم. همه میخندیدند و به هم تبریک میگفتند. آنهایی که وضع شان بهتر بود، شیرینی می خریدند و بین مردم پخش میکردند. بعضیها هم عکس شاه را از روی پولهایشان کنده بودند و درحالی که آن را در دست بالا میبردند، فریاد میزدند:
- شاه در رفت ... فرار کرد
جالب بود که بعضیها با 500 تومانی و حتی هزار تومانی این کار را کرده بودند که خیلی دلم برای آن همه پول سوخت. چه چیزها که میشد با آن پولها خرید.
شب، همهی اهل خانه، سوار بر ماشین پدرم، برای تماشای جشن و شادمانی مردم که تا نزدیکیهای صبح ادامه داشت، به خیابانها رفتیم. در میدان توپخانه و دیگر میدانهای شهر، مردم مجسمهی شاه را پایین کشیده بودند و درحالی که روی کلهی شاه میرقصیدند، فرار او را به همدیگر تبریک میگفتند. مجسمههای برُنزی شاه، سوار بر اسب و یا مغرورانه و متکبرانه ایستاده، سنگین و بسیار بزرگ، با طناب های قطوری که بر گردنش انداخته بودند، به قدرت جمعیت و گاهی با کمک ماشین، از ستون های بلند سیمانی و مرمرین وسط میدان ها به زیر کشیده می شدند.
جلوی در اصلی دانشگاه تهران، جمعیت عظیمی به شعار دادن مشغول بودند. زیباترین شعارشان این بود که:
- این بهار آزادیست ... جای شهدا خالیست
کلهی فلزی مجسمهی شاه را از محوطهی ورودی دانشگاه کنده و بر بالای درختی آویخته بودند. جوانی کنار آن بر شاخه نشسته بود و با سر دادن اشعار خنده دار، با چوب بر سر شاه میکوبید و جماعت هم با خنده و شادی، او را همراهی میکردند.
ارتشی ها، مبهوت و منگ، کناری ایستاده بودند و بدون اینکه قدرت و یا جرأت عملی داشته باشند، فقط تماشاچی بودند.
سخنرانی دکتر سنجابی
شب قبل که امیر آقا خانهمان بود، گفت که دکتر "کریم سنجابی" از مبارزین قدیمی و از همراهان و همرزمان دکتر مصدق، فردا در بیمارستان "بوعلی" نزدیک میدان فوزیه سخنرانی دارد.
امیر آقا دربارهی دکتر سنجابی گفت:
- سنجابی از رهبران جبههی ملی، مبارزین قدیمی و از یاران دکتر مصدقه. میگن امام اون رو برای نخست وزیری در نظر گرفته.
تا صبح سر از پا نمیشناختم. صبح زود که بیدار شدم، منتظر نماندم که امیر آقا بیاید، 1 تومان از مادرم گرفتم و سریع به فلکهی چایچی رفتم تا با اتوبوس به میدان فوزیه بروم. اتوبوس جلوی بیمارستان نگه داشت. جمعیت زیادی به طرف داخل بیمارستان در حرکت بودند. اکثر مردم از همدیگر میپرسیدند:
- چرا سخنرانی رو توی بیمارستان گذاشتن ...
- پس وضع این بیچاره مریضا و مجروحین چی میشه؟
جمعیت عظیمی در محوطهی حیاط بیمارستان جمع شده بودند و به سخنرانی دکتر سنجابی که پشت تریبونی ایستاده بود و حرف میزد، گوش میکردند. بعضیها هم اعلامیههای مختلف گروههای سیاسی از جمله جبههی ملی را پخش میکردند. تعدادی هم پوسترهایی از امام را میفروختند.
بلندگوها روی درختهای کاج محوطهی بیمارستان کار گذاشته شده بودند. یاد حرف آن مرد افتادم که وضع بیمارها چه میشود؟ جمعیتی که برای سخنرانی آمده بودند، با جمعیتهایی که در راهپیماییها میدیدم، کمی فرق داشتند. همهی زنها بیحجاب بودند. پرستاران بیمارستان هم ظاهراً بیماران را به امان خدا رها کرده و با همان لباس بیمارستان که بلوز آستین کوتاه و دامن سفید با کلاه پرستاری بود، کنار مردم ایستاده بودند و به حرفهای سنجابی گوش میدادند.
شعارها هم مثل آدمهایش کمی متفاوت بود. عکسهای مصدق بیشتر از تصاویر امام در دست افراد بود. از آن اوضاع و احوال خوشم نیامد. وسط سخنرانی از بیمارستان زدم بیرون و رفتم طرف میدان فوزیه که خبری نبود و با اتوبوس برگشتم خانه.
حالا دیگر عشق میکردم که سیاسی شدهام. به تظاهرات و درگیریها میرفتم، در سخنرانی مبارزان سیاسی شرکت میکردم، عکسهای شاه را از صفحات اول کتابهای درسیام میکندم و ...
تظاهرات دم مسجد
تظاهرات و راهپیمایی شده بود سرگرمی خانوادهها. شعار دادن در کوچه و خیابان علیه شاه و حکومتش شده بود تفریح بچهها. دیگر از بازیهای کودکانه قبل خبری نبود. دیگر ما پسرها دنبال چهارشنبه سوری، قاشق زنی، تیله بازی، هفت سنگ و دیگر بازیهایی که تا چند ماه پیش از آن، همهی عشقمان بود، نبودیم. حالا دیگر کشیدن عکسهای شاه به صورت کاریکاتور و مسخره، خریدن عکس امام و چسباندن روی چوب، درست کردن پرچم، شده بود همهی فکر و ذکرمان. دیگر قرارهای قایم باشک بازی و چشم گذاشتن، شده بود قرار راهپیمایی و تظاهرات روزهای بعد.
دیگر دختربچهها اگر میخواستند عروسک بازی کنند، با تکههای پارچه، چادری برای عروسکشان درست کرده بودند و درحالی که گوشه چادر مادرشان را میچسبیدند، مشتهای کوچکشان را بالا میبردند و شعار میدادند. دیگر سرگرمی دخترهای جوان "یه قُل دو قُل" نبود. جمع آوری لوازم پزشکی، باند زخم، پنبه، دواگلی، پارچهی سفید و ... بیشتر کار آنها را تشکیل میداد.
بعد از ظهرها قرار روز بعد را میگذاشتیم و شب در مسجد، با بقیهی بچهها هماهنگ میکردیم.
بر اساس حرفهایی که مردم میزدند، فهمیدم که امروز در بازار تهران درگیری شدیدی بین گاردیها و مردم روی داده که تعداد زیادی از مردم بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیدهاند. پدرم که به خانه آمد، سریع شام را خوردیم و رفتیم خانهی امیر آقا. وقتی امیر آقا و پدرم از کشتار مقابل بازار تهران حرف میزدند، چشمم به دهان آنها بود و سخنانشان را میخوردم. از اینکه بعد از ظهر با بچهها قرار گذاشته بودیم که فردا صبح جلوی مسجد جمع شویم، خوشحال شدم چون دلیل مهمی هم برای آن پیدا کرده بودیم و مطمئنا جمعیت زیادی با ما همراه میشدند.
شب، اصلاً خوابم نبرد. عشق میکردم. در خواب و بیداری، میدیدم که جمعیت زیادی دنبالمان راه افتادهاند و با ارتشیها که جلویمان را گرفتهاند، سینه به سینه میشویم. تا صبح در همین افکار غرق بودم که وقتی با صدای مادرم بیدار شدم و دیدم که ساعت هشت و نیم است، حالم گرفته شد. صبحانه را که خوردم، رفتم دم خانهی نادر محمدی و علی مشاعی. قرار بود ساعت 9 دم مسجد لیلةالقدر جمع شویم و خودمان بچههای نوجوان، تظاهراتی راه بیندازیم.
از ساعت حدود 9 صبح بچهها دم مسجد جمع شدند. مردمی که رد میشدند، میپرسیدند چه خبر است؟ که ما با احساس غرور میگفتیم:
- دیروز توی بازار تعداد زیادی از مردم رو با تیر کشتن و امروزم ما میخواییم یه تظاهرات سنگین راه بندازیم.
ده بیست نفر شده بودیم که به توصیهی نادر راه افتادیم. من میگفتم بمانیم تا جمعیت بیشتری بیاید، که او گفت:
- نه این طوری جمعیت نمی یاد ... باید راه بیفتیم توی خیابونا تا مردم بیان دنبالمون.
راست میگفت. همین طور هم شد. از مسجد که راه افتادیم تا برسیم به چهارراه بعدی، جمعیتمان دو برابر شد. وقتی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم، خوشحال شدم. چند تایی پوستر امام که در راهپیماییها جمع کرده بودیم، دادیم دست بچهها که جلوی جمعیت حرکت کنند.
دو سه چهارراه که از مسجد دور شدیم، به توصیهی بچهها مسیرمان را به طرف مسجد تغییر دادیم. قصدمان این بود که مرکز تجمع مان مسجد باشد.

به مسجد که رسیدیم، دیگر کنترل تظاهرات دست ما نبود. چون نزدیک نماز ظهر بود، بزرگترهای مسجد هم پیدایشان شد. جلوی مسجد، جمعیت عظیمی جمع شدند که شعار میدادند. یکی از شعارهایی که خیلی کوبنده و با شور فریاد میزدیم، راجع به کشتار روز قبل بازار تهران بود که میگفتیم:
- دیروز ... بازار ... یک هزار کشته داد ...
و با نزدیک شدن اذان ظهر میگفتیم:
- صلات ظهر دیروز ... هزار کشته دادیم ...
همین طور که مشغول شعار دادن بودیم، ناگهان متوجهی کامیونهای ریوی ارتشی شدیم که از طرف میدان وثوق به سمت مسجد میآمدند. پیشاپیش کامیونها هم جیپ شهربانی بود که با بلندگو اعلام میکرد مردم متفرق شوند.
بچهها که با دیدن ارتشیها تازه سر ذوق آمده بودند، رویشان را به آن سمت برگرداندند و شروع کردند به شعار دادن. فریاد "مرگ بر شاه" در کوچه و خیابان طنین انداز شده بود که با نزدیکتر شدن گاردیها و شلیک اولین تیر هوایی، بچهها وسط خیابان را خالی کردند و در کوچه پس کوچهها پناه گرفتند.
کامیونها که از جلوی ما رد شدند، ما که در بن بستی در کوچهی پشت مسجد قایم شده بودیم، جلو آمدیم و درحالی که از پشت دیوار مدرسهی "آیندگان" در فاصلهی چهل - پنجاه متری ارتشیها، آنها را میپاییدیم، ناگهان مرد جوانی از کنار ما فریاد زد:
- برادر ارتشی ... چرا برادر کُشی؟
و ما هم شروع کردیم به سر دادن این شعار، که یکی از گاردیها گلولهای به طرف کوچه شلیک کرد. وقتی مطمئن شدیم گلوله به کسی نخورده است، دوباره سرمان را از کوچه بیرون آوردیم و باز شلیک گلوله بود که ما را به پشت دیوار راند. این بار همان مرد جوان دستهایش را دور دهانش لوله کرد که صدایش مثل بلندگو شد و داد زد:
- برادر ارتشی ... چقدر تو جاکشی ...
و به دنبال آن رگبار گلوله بود که هوایی و زمینی شلیک شد. ما که جایمان امن بود و خیالمان راحت از اینکه تیرها به کسی اصابت نخواهد کرد، همان جا ماندیم و شروع کردیم به شعار دادن.
یکی از گاردیها که پررویی ما را دید، چند قدمی به طرف ما دوید، روی زمین زانو زد و خواست شلیک کند که اسلحهاش گیر کرد. صدای خنده ما بود که او را بدجوری ضایع کرد. ظاهراً گلنگدن اسلحهاش گیر کرد و هرچه زور زد نتوانست آن را به عقب بکشد که اسلحه را مسلح کند و به طرف ما تیر بزند. بچهها با صدای بلند "شیشکی" میبستند و هر کس تکهای به او میپراند:
- مالیدی بابا ... بیام برات درستش کنم ... بده ممد دماغ برات درستش کنه ... ریدی داداش ...
که او هم درحالی که با اسلحهاش ور میرفت، شروع کرد به فحاشی.
جلوی مسجد را ارتشیها پر کرده بودند و نمیشد به آنطرف رفت. هیچکس در خیابانها به چشم نمیخورد. حال و روز ارتشیها با روزهای قبل خیلی فرق میکرد. انگار وحشیتر شده بودند. فقط کافی بود کسی را چه زن و چه مرد، در خیابان ببینند تا به سمتش شلیک کنند.
درحالی که گاردیها حواسشان به طرف ما نبود، دولا دولا که مثلاً متوجهمان نشوند، از عرض خیابان رد شدیم و از کوچهی 8 متری وصال رفتیم پایین. سر چهارراه اول که رسیدیم، نگاهمان افتاد به کامیون ارتشیای که با سرعت از طرف میدان وثوق به طرف خیابان وصال میرفت. ظاهراً بدجوری هراس داشتند، چون راننده چنان پا را بر پدال گاز فشرد و با سرعت خیلی زیاد چهارراه را رد کرد که در سرعت گیر خیابان، یکی از ارتشیها که عقب کامیون نشسته بود، به هوا بلند شد و شانس آورد که به داخل ماشین پرت شد. او که رد شد، ما دوباره رفتیم به طرف خیابان وصال. شلیک گلوله در خیابان وصال زیاد شده بود. هر کس چیزی میگفت. یکی میگفت:
- میگن ریختن توی مسجد.
یکی دیگر میگفت:
- فکر کنم چند تایی رو کشته باشن.
و دیگری میگفت:
- مثل اینکه کسی گزارش رد کرده ... چون تا حالا سابقه نداشت گاردیها این جوری بیان توی کوچه و خیابون.
راست میگفت. بجز یک بار که یکی دو ماه پیش اتفاق افتاد و بچههای محلهی "نون بربری" در خیابان بسطامی چند تا لاستیک ماشین آتش زدند که باعث شد چند ماشین شهربانی به همراه کامیون بزرگ سبز رنگ آبپاش بیایند که چندنایی تیر شلیک کردند و پس از اینکه آتشها را خاموش کردند و مقداری هم آب جوش به طرف بچهها پاشیدند، راهشان را کشیدند و رفتند. کامیون آب پاش که قیافهاش مثل زره پوش بود، لولههایی روی سقف داشت که از داخل کنترل میشد و آب داغ را به جهتهای مختلف میپاشید. تمام شیشههای آن با توری فلزی محکم پوشانده شده بود و داخل آن هم چند نیروی مسلح نشسته بودند که همین باعث میشد نتوان به آن نزدیک شد و یا با سنگ یا چیزی به آن آسیب رساند.
فقط صدای گلوله میآمد ولی خیابان خلوت بود. ما هم انداختیم و رفتیم به طرف خیابان وصال. هیچ ماشینی در خیابانها رفت و آمد نمیکرد و فقط صدای شعار دادن مردم و تیراندازی به گوش میرسید. حواسمان را جمع کرده بودیم که اگر صدای کامیون آمد، بشنویم. همین طور که داشتیم به طرف وصال میرفتیم، ناگهان در پشت سرمان متوجه یک جیپ ارتشی شدیم که ظاهراً راننده، ماشین را خلاص کرده بود و در سرازیری خیابان بی صدا جلو میآمد. تا متوجهی آن شدیم، خواستیم به طرف خیابان وصال بدویم که یک کامیون ارتشی از جلویمان رد شد. هیچ راهی نداشتیم. سریع به طرف جیپ برگشتیم و درحالی که میدویدیم، از جلوی آن رد شدیم و به داخل کوچهی بن بست داخل 8 متری وصال رفتیم. سرنشینان جیپ که سه - چهار نفر بودند، مردد ماندند که چه کنند. چون چند تایی از بچهها هم در سر چهارراه ابوریحان جمع شده بودند. ما که توانسته بودیم از مقابلشان رد شویم، داخل کوچهی بن بست که شدیم، همهی درها را بسته دیدیم. زنی که چادر گل دار سفید روی سرش انداخته بود، جلوی در خانهشان ایستاده بود و وحشت زده به صدای تیراندازی گوش میکرد. همین که چشممان به لای در که باز بود افتاد، سه - چهار نفری از کنار زن، چپیدیم داخل خانه که زن هراسان آمد تو و با داد و فریاد پرسید که اینجا چکار میکنیم.
ظاهراً زن با انقلاب و این حرکتها مخالف بود؛ چون شروع کرد به داد و فریاد و فحش دادن که:
- کثافتای پدرسوخته ... از اینجا برین بیرون بینم ... الان میرم گاردیها رو صدا میکنم ...
و رفت داخل راهرو که از در خارج شود.
ما که حالا توی حیاط کوچک خانه ایستاده بودیم، با صدای بلندگوی جیپ ارتشی که میگفت خودمان را تسلیم کنیم، نگاهمان برگشت به سمت کوچه. از بالای دیوار، آنتن بلند بیسیم ارتشیها که پشت خانه بودند، نمایان بود. بدجوری ترسیده بودیم. ارتشیها که دم خانه بودند و زن هم که با ما مخالف بود و میخواست هرطوری شده ما را بیرون کند و حتی داشت میرفت که ارتشیها را خبر کند. ما بچهها که سن و سالمان کمتر بود، شروع کردیم به التماس که این کار را نکند و فقط چند دقیقهای تحمل کند. او که از عصبانیت چهرهاش سرخ شده بود، با الفاظی رکیک داد زد:
- نخیر ... همین الان برین گم شین بیرون ... وگرنه خودم ...
هنوز حرفش تمام نشده بود و دستش به قفل در بود، جوانی که سن و سالش از بقیه بیشتر بود، رفت جلو و درحالی که خود را بین در و زن قرار داد، با فریاد گفت:
- کثافت سلیطه ... اگه جرأت داری در رو واز کن ... خودم با مشت میزنم توی اون صورتت تا یادت بمونه. عین آدم بهت گفتیم چند دیقه صبر کن الان اون پدرسگا میرن و خودمون میریم بیرون.
با حرف او داد و فریاد جوان، زن چادرش را که از سرش افتاده بود، روی سر کشید و درحالی که زیر لب غُرّ میزد، سرش را انداخت پایین و رفت داخل اتاق. ما هم که توی راهرو بودیم، روی پلهها نشستیم. چند دقیقهای که گذشت، یکی از بچهها از داخل حیاط صدایمان کرد. وقتی رفتیم، متوجه شدیم آنتن بیسیم دارد تکان میخورد. خیلی ترسیدیم که بیایند داخل کوچه، ولی جوانی که جلوی زن را گرفته بود، گفت:
- نه ... اونا داخل کوچه نمی یان. میترسن بیان وگرنه تا الان میاومدن و همهمون رو میگرفتن. آنتن بیسیم هم داره میره به طرف پایین. مثل اینکه دارن شرّشون رو کم میکنن.
آنتن بیسیم به یکباره با سرعت از نگاهمان گذشت و به طرف پایین رفت. جوان سریع پرید بیرون و از داخل کوچه نگاهی به بیرون انداخت، برگشت دم در و گفت:
- بچهها بدوین بیرون ... رفتن.

ما که خواستیم از خانه خارج شویم، نگاهمان افتاد به زن که آرام کنار در تکیه داده بود. خواستم از او تشکر کنم. مانده بودم چه بگویم. تشکر کنم یا فحشش بدهم که از ترس داشت ما را تحویل میداد. جوان که خواست برود، برگشت و رو به زن گفت:
- دستت درد نکنه آبجی ... ببخشین بی ادبی کردم.
که من هم سریع گفتم:
- دستتون درد نکنه.
و پریدم توی کوچه.
یکی دو ساعتی ارتشیها توی خیابانها چرخ میزدند و با دیدن هر جنبنده، گلولهای شلیک میکردند؛ ولی به لطف خدا وقتی آنها رفتند، دوباره که دم مسجد جمع شدیم و از مردم پرس و جو کردیم، فهمیدیم که حتی کسی مجروح هم نشده است.
نخست وزیری بختیار
روز شنبه 9 دی ماه، وقتی اعلام شد شاه که این روزها راه به راه نخست وزیر عوض میکند، "شاهپور بختیار" را که ظاهراً از اعضای "جبههی ملی ایران" بوده، به عنوان نخست وزیر معرفی کرده است، حال و هوای شهر یک مقداری تغییر کرد ولی نه به آن صورت که شاه انتظار داشت.

شاید انتخاب یک نفر از افرادی که در بین بخشی از مخالفین سابقهی مثلاً مبارزاتی و مخالفت با شاه را داشت، به عنوان نخست وزیر، برای اعضای جبههی ملی خوش آیند بود و مثلاً نشان از این داشت که شاه مجبور به گردن نهادن به قانون شده است، ولی برای ملت، بین بختیار، آموزگار یا ازهاری، هیچ تفاوتی نبود.
جبههی ملی که از قدیم شعارشان این بود که "شاه حکومت بکند نه سلطنت"، از انتخاب بختیار استقبال کردند و آن را "راه حل صلح آمیزی برای جلوگیری از خون ریزی" تلقی کردند.
شب که برای شام به خانهی امیر آقا رفتیم، تا آنجا که جا داشت از بختیار و سوابق مبارزاتیاش تعریف کرد. تحلیل امیر آقا هم درست همان تحلیلی بود که جبههی ملی ارائه میداد که: "یک حکومت ملی میتواند مملکت را از رفتن به طرف جنگ داخلی نجات دهد." پدرم ولی هر چه امیر آقا میگفت، نمیپذیرفت و معتقد بود که بختیار هم مثل بقیهی نخست وزیرها، مزدور و گوش به فرمان شاه است و آمده که او را نجات دهد.
اتفاقاً استقبال مردم از نخست وزیری بختیار، بسیار جالب بود. درست از اولین لحظاتی که نام او به عنوان نخست وزیر حکومت پهلوی اعلام شد، مردم در کوچه و خیابان شعارهای جالبی ساختند. شبانه دیوارهای شهر هم پر شد از اشعار و شعارها در مخالفت با بختیار:
- ما میگیم خر نمیخوایم، پالون خر عوض میشه
ما میگیم شاه نمیخوایم، نخست وزیر عوض میشه
نه شاه میخوایم نه شاهپور
لعنت به هر دو مزدور
و یا با اشاره به کمبود نفت ولی گرمای هوا در زمستان آن سال، میگفتند:
- به کوری چشم شاه، زمستونم بهاره ... سگ جدید دربار، شاهپور بختیاره
بختیار که به قول پدرم معروف به اعتیاد شدید به تریاک بود، حرفهای جالبی زد که مورد استفادهی مردم قرار گرفت تا اشعار بیشتری دربارهی او بسازند. وقتی او در نطقش در مجلس، خود را "مرغ طوفان" و "موج دریا" معرفی کرد، مردم در جواب او شعار دادند:
- نه مرغ طوفانی، نه موج دریایی
تو گرگ خون خواری
مرگ بر بختیار، نوکر بی اختیار
شکنجهگاه سرهنگ زیبایی
آن طورکه مردم میگفتند، پیرزن و پیرمردی مسیحی که روبهروی حیاط آن خانه زندگی میکردند، بر حسب اتفاق میبینند که یک ماشین به داخل حیاط خانه وارد شده و چند مرد، دختری را که چشمانش را بسته بودند، به زور به داخل زیرزمین آنجا میبرند. پیرمرد سراسیمه به خیابان تخت جمشید (طالقانی) میرود و خطاب به جوانانی که تظاهرات میکردند و مرگ بر شاه میگفتند، میگوید:
- اگه خیلی مردین، بیایین سراغ این بیشرفا که دخترمردم رو دزدیدن.
کسی نمیدانست با چه صحنهای روبهرو خواهد شد. فکر میکردند فقط سه نفر اراذل و اوباش که دختری را به زور دزدیدهاند، در خانه هستند.
به محض اینکه چند نفری از دیوار رفتند بالا، ساواکیها از زیرزمینی که به ساختمان پشتی راه داشت، فرار کردند. تازه مردم فهمیدند که اینجا یکی از خانههای امن ساواک است که زیرزمین آن شکنجهگاه نیروهای مبارز بود.
بعدها در جایی، دربارهی چگونگی کشف شکنجهگاه سرهنگ زیبایی، اینگونه خواندم:
"ساعت 10 صبح روز چهارشنبه 5/10/1357 در تقاطع خیابان ثریا و ملک الشعرا بهار، مقابل اداره اصناف، جمعیت تظاهر کننده به یک اتومبیل مرسدس بنز مشکوک میشوند و پس از مشاهده بیسیم آن، هنگامی که می خواهند داخل آن را بازرسی کنند، سرنشین اتومبیل مسلسلی از زیر صندلی بیرون کشیده و به سوی مردم تیراندازی میکند و یک زن چادری و دو جوان را به خاک و خون میکشد و خود با سرعت فرار میکند و در خیابان تخت جمشید سوار یک آمبولانس ارتشی درحال حرکت شده و میگریزد. هنگام فرار دفترچه و قبالهای از جیبش بیرون میافتد که مردم بلافاصله آن را برمیدارند و میبینند روی آن نوشته:
سرهنگ علی زیبایی - آدرس - خیابان بهار بالاتراز تخت جمشید - کوچه مهتاب - شماره 4
بلافاصله جمعیت برای دستگیری او، به سوی خانه هجوم میبرند اما متاسفانه او را نمی یابند اما خانه مجللش را با تمام وسایل لوکس آن به آتش کامل میکشند. مردم قالیهای او را با کارد تکه تکه میکنند و لوسترهای و چینی آلات و ظروف قیمتی را به کلی خرد میکنند علاوه بر آن سه قبضه اسلحه کمری و یک دستگاه بیسیم و مقداری زیادی لوازم مخابراتی و کتب و اعلامیههای جعلی توسط مردم مصادره میگردد.
اتومبیل مرسدس بنز این جانی سابقه دار در همان خیابان ثریا به آتش کشیده میشود و اتومبیل دیگرش در منزل خیابان بهار. سرهنگ بازنشسته علی زیبایی از شکنجهگران معروف و قدیمی ساواک میباشند که همراه "سیاحتگر" از زمان حزب توده مأمور بازجویی و شکنجه بوده است.
مردمی که در آتش سوزی خانه این مزدور شرکت داشتند، میگفتند اشیاء این منزل از پول خون جوانان وطن تهیه شده و حرام است و به این دلیل کسی چیزی را با خود نمیبرد. "
شکنجهگاه سرهنگ "علی زیبایی"، در خیابان بهار بالاتر از خیابان تخت جمشید (طالقانی)، دو ساختمان در مجاورت هم بود که از زیرزمین به واسطهی تونلی تنگ و تاریک با هم ارتباط داشتند. باهجوم مردم، ساواکیها فرار کردند ولی آثار شکنجه برجای ماند. خیلی دوست داشتم آنجا را ببینم.

یکی از روزها همراه پدرم به آنجا رفتیم. خانهی اولی که در خیابان بهار بود، چنان مسئلهای نداشت و ظاهراً محل کار و منزل شخصی سرهنگ زیبایی بود. اما وقتی وارد خانهی اصلی که در کوچهی پشتی بود شدیم، وحشت سراسر وجودم را گرفت. اسباب و وسایل شکنجه به وفور به چشم میخورد. ناخنهای کشیده شده در گوشه و کنار پخش بودند. موهای کنده شده، خون فردی بر در و دیوار، همه و همه حکایت از وحشیانه بودن اعمال ساواکیها داشت. یک قطعه از پای انسانی را میان خاک و خُلها پیدا کردم که هنوز گوشش تازه بود. وارد زیرزمین که شدیم، راهرو خیلی تاریک و تنگ بود. اما مردم با روشن کردن کاغذ و مقوا، پیش میرفتند. داخل راهرو، اتاقهای کوچکی در سمت چپ بود که هرکدام برای خود لوازمی خاص داشتند. داخل یکی از اتاقها وانی بود که میگفتند در آن اسید میریختند و زندانیها را داخل آن خوابانده و نابود میکردند. داخل اتاق دیگر، تختخواب دوطبقهای بود که مثل شوفاژ لوله کشی شده بود و هنگامی که داغ میشده، زندانی را لخت روی آن میخواباندند، همانگونه که دربارهی "مهدی رضایی" از کشتههای مجاهدین معروف بود که در دادگاه گفته بود: "مرا روی اجاق خواباندند و پشتم را سوزاندند."
سوراخی روی دیوار یکی از اتاقها بود که خیلی حساس شدم. جلو که رفتم، ازپشت آن متوجه شدم انگشت را که داخل آن میکردند، گیوتین کوچکی آن را قطع میکرده. در تاریکی و سیاهی اتاقها، همچنان فریاد مظلومانه آنان که در تنهایی شکنجه شده و کشته شده بودند، در گوشم میپیچید. گریهام گرفت. دیوانه شدم. مگر ممکن بود انسان به قدری پست باشد که برای به حرف آوردن طرف مقابل خود، اینگونه وحشی شود؟
صندلیای در یکی از اتاقها بود که شکل خاصی داشت. میگفتند "آپولو" است. به گونهای بود که مثل آرایشگاههای زنانه، کلاهی فلزی بر سر کسی که آنجا مینشست، قرار میگرفت و شکنجهاش میدادند. با دیدن هر کدام از آنها، وحشتم و نفرتم از رژیم شاه بیشتر شد. تنها خدا میدانست چند نفر از جوانان این مرز و بوم، در آن شکنجهگاه زیر سختترین فشارها، جان به جان آفرین تسلیم کردهاند. با خود گفتم:
- خدا را شکرکه من یکی با اینکه کار چندانی نکردهام، ولی کارم به اینجاها کشیده نشد وگرنه حتماً همان اول با دیدن اینها حرف میزدم!
همهی در و دیوار زیرزمین که محل اصلی شکنجهگاه بود، تاریک و سیاه شده بودند و همین به وحشتناکی آنجا شدت میداد. البته ما که با چشم باز داخل آنجا شدیم و در کمال امنیت، آنگونه ترسیدیم، پس وای بر آن دخترها و پسرهایی که با چشم بسته و میان دهها شکنجهگر، به آنجا برده میشدند و میشدند موش آزمایشگاهی شکنجهگرهای قرون وسطایی ساواک.
عجب جای وحشتناکی بود. محکم دست پدرم را گرفته بودم تا در تاریکی راهرو گم نشوم. هیچ چراغی روشن نبود. ظاهراً مردم ساختمان را که داغان کرده بودند، سیمکشی هم خراب شده بود. یک کارتن مقوایی وسط راهرو آتش زده بودند، و بعضیها هم تکهای از آن را مثل مشعل در دست داشتند. بوی دود، چشمان همه را میسوزاند.
وقتی فکر کردم که تا چند روز قبل در همین جا، ساواکیها چه بلایی سر مردم میآوردند، تنم لرزید. خدا میداند ساواک شاه، چند تا از این خانهها در سطح کشور داشت.
چند روز بعد، روزنامهی کیهان دربارهی کشف خانهی سرهنگ زیبایی نوشت:
"شکنجهگاه مخفی ساواک در تهران کشف شد
خانه یک سرهنگ ساواک در جریان زد و خوردهای خیابانی تهران به آتش کشیده شد و هنگامی که مردم به داخل خانه رفتند، موفق به کشف یک تونل زیرزمینی شدند که در آن، سلولهای متعدد و وسایل شکنجه و مقداری استخوانهای پوسیده انسان دیده میشد.
این خانه که مردم به آن "خانه وحشت" نام دادهاند، در خیابان بهار، خیابان "جهان" قرار داشت.
این خانه مدتی نیز در اختیار ادارهای از ساواک بود که بسیاری (از دستگیر شدگان) در آنجا بازجویی شدهاند.
شاهدان عینی به خبرنگار کیهان گفتند: هنگامی که وارد خانه شدیم، ابتدا فکر میکردیم که یک محل مسکونی است، ولی با کمال تعجب متوجه شدیم که این خانه به یک شکنجهگاه بیشتر شبیه است. به اتفاق عدهای از مردم که به داخل خانه هجوم آورده بودند، شروع به بازرسی این محل کردیم و به یک زیرزمین که توسط تونل بزرگی به خانه دیگری در فاصله تقریبی 150 متر راه داشت، رسیدیم. در این تونل انواع وسایل شکنجه دیده میشد. بعضی از این وسایل شکنجه هنوز خون آلود بود و معلوم بود که به تازگی مورد استفاده قرارگرفته است. در گوشه دیگر این تونل، مقدار زیادی لباسهای زیر زنانه و مردانه که مملو از خون بود، روی هم انباشته شده بود و چند تکه از استخوانهای قسمت مختلف بدن دیده میشد.
در این تونل، سلولهای کوچکی دیده میشد که متهمان فقط میتوانستهاند در آن بایستند. تونل آنقدر تاریک بود که نور چراغ قوههای قوی نمیتوانست آن را روشن کند. از تصویر پوسترهای ناخنهای لاک زده زنان و دخترانی که شکنجه شده بودند، به دیوار اتاقها نصب شده بود و تصویرهای دیگری هم بود که چند نفر را درحال شکنجه شدن نشان میداد. این تصاویر ظاهراً برای شکنجه روانی به کار میرفته است.
هجوم بی سابقه مردم برای تماشای این شکنجهگاه، باعث شد تا مأموران فرمانداری نظامی بعد از تیراندازی و متفرق کردن مردم، ماشین آلات را از آن محل خارج و به نقطه نامعلومی منتقل کردند.
سرهنگ زیبایی که صاحب این خانه است، هنگام آتش زدن خانه فرار کرد."
عکس امام در ماه
در روزهای پرشوری که امام خمینی برای مردم احترام عجیبی داشت، گاهی مسائلی طرح میشد که با احساسات مذهبی مردم شدیداً بازی میکرد.
یکی از آنها، دیده شدن عکس امام خمینی در ماه بود. جمعه 24 دی ماه، یکی از شبهای زمستانی بود که دم مسجد دیدم همه نگاههایشان رو به آسمان است و هر کس سعی میکند به زور چیزی را به دیگری نشان دهد. جلوتر که رفتم و پی گیر ماجرا شدم، بچهها با دست ماه را که قرص کامل بود، نشان دادند و گفتند که عکس امام خمینی در ماه افتاده است.
پیرمردها که سوی چشمشان تا چند متر جلوی پایشان را نمیدید، فقط با شنیدن این حرف مدام صلوات میفرستادند و به دیگران نشان میدادند که عکس امام چگونه در ماه دیده میشود. من هم سعی کردم هر طوری هست آن عکس را که هر کس به سلیقهی خودش به تصویری مجزا از امام تفسیر میکرد، ببینم. سرم را این ور و آن ور کج کردم، نتوانستم ببینم. آنکه سعی میکرد امام را به من نشان بدهد، مدام میپرسید:
- نتونستی امام رو ببینی؟
دفعهی آخر طوری این حرف را زد که احساس کردم گناه نابخشودنیای مرتکب شدهام، برای همین کمی چشمانم را ریز کردم و با ذوق گفتم:
- آره دیدمش ... الله اکبر خمینی رهبر ... چقدر قشنگ پیداس ...
این حرفها که از دهانم درآمد، جوان که به هدفش رسیده بود کلی ذوق کرد و رفت تا برای دیگری امام را در ماه نشان بدهد. یکی از بچههای مسجد به من نزدیک شد و خواست که امام را به او هم نشان بدهم. من هم مثل همان جوان، کمی کلهاش را این ور و آن ور کردم و او هم شاید مثل خود من، با بَه بَه و چَه چَه اظهار کرد که عکس امام را در ماه به خوبی میبیند. این دور همچنان ادامه داشت و هر کس برای دیگری این منبر را میرفت.
نماز که تمام شد، سریع دویدم طرف خانه. اتفاقاً امیر آقا و خانوادهاش هم در خانهی ما بودند. تا قضیه را برای پدرم گفتم، همانطور که داشت به سیگارش پک محکمی میزد، لبانش را کج کرد تا دود سیگار در صورت من رها نشود، گفت:
- آخه بچه جون این چه حرفیه؟ دو سه شبه یه عده این بساط رو راه انداختن ... امام کجا؟ ماه کجا؟
از این حرف پدرم خیلی جا خوردم. اصلاً توقع نداشتم پدرم به امام اهانت کند. با ناراحتی گفتم:
- یعنی شما میگین امام دروغه؟
بابام گفت:
- نخیر من نمیگم امام دروغه ... من میگم این بازیها دروغه. عکس امام چه جوری میره توی ماه؟ من از بچگیم که به ماه نگاه میکردم، همین شکلی بوده ...
به مادرم هم که گفتم او هم معتقد بود که اینها همه بازیای است تا مردم را مسخره کنند.
اتفاقاً چند روز بعد، همراه حمید و سعید امیر آقا سر سیمتری ایستاده بودیم که زنی سن و سال دار، با چادری گل منگلی آمد کنار ما و به حالت خاصی گفت:
- آقا پسرا ... شنیدین امام خمینی برای اینکه ثابت کنه نایب امام زمانه، گفته همه تون قرآن رو باز کنین، یک تار موی امام زمان اون جاست ...
خیلی جا خوردم. هم از حالت زن، هم از حرف عجیب او. سریع رفتیم به مسجد لیلةالقدر. دویدیم دم محراب و از کتابخانه کنار محراب، هر کدام یک قرآن برداشتیم. خادم مسجد که شور و هیجان ما را دید، خندید و گفت:
- چیه نکنه شما هم اومدین دنبال موی امام زمان؟
خیلی تعجب کردم. اتفاقاً تا باز کردم لای قرآن من یک تار موی کوچک بود. سعید و حمید هم چند صفحهای گشتند که تار مو را پیدا کردند. خادم مسجد با همان خنده و حالت تمسخر گفت:
- اگه قرار بود لای هر صفحهی قرآن یه تار موی امام زمان باشه که دیگه مویی برای ایشون نمیموند ...
و پس از اینکه قهقهه زد، گفت:
- مسخرهتون کردن بچهها ... قرآنای خونهی خودتونم ببینین، همین موها هست.
من پرسیدم:
- پس اینا چیه؟
گفت:
- چیه؟ خُب معلومه ... هرکی قرآن میخونه، خواه ناخواه یه تار موهاش میریزه توی قرآن. اونا هم فهمیدن و این جوری همه رو دست انداختن.
فکر کردیم دیدیم راست میگوید. سرمان را که بالای قرآن تکان دادیم، به سادگی چند تار مو از سرمان افتاد لای قرآن.
حماسهی لویزان
روز سهشنبه 21 آذرماه، خبری بین مردم پخش شد مبنی بر اینکه:
روز گذشته که عاشورا بود، قرار بوده گارد جاویدان کودتا کند و با همکاری تعداد زیادی از افسران و مستشاران آمریکایی که در پادگان لویزان جمع شده بودند، همهی مردم را قتل عام کنند؛ ولی درست هنگامی که آمریکاییها و افسران گارد جاویدان مشغول شادمانی و مشروب خواری برای آماده شدن کشتار مردم در ظهر عاشورا بودند، چند تا سرباز، با اسلحه وارد سالن غذاخوری آنها شدند و با فریاد "الله اکبر ... خمینی رهبر" همه را به گلوله بستند و در نهایت خودشان نیز به دست گاردیها به شهادت رسیدند.

هر روز که میگذشت، اخبار بیشتری از این حادثه که ظاهرا طرح کودتای رژیم شاه را خنثی کرده بود، به گوش میرسید.
شاه و خواب امام رضا (ع)
"علی درزی" شوهر مادر بزرگم، زیاد با انقلاب خوب نبود. وقتی که جوانان محل در خیابان وصال تظاهرات راه میانداختند، علی آقا از داخل مغازهی حلبی سازیاش بیرون میآمد و درحالی که قیچی آهن بُری در دستان سیاهش بود، با آن چهرهی خسته و زحمتکشش، رو به جوانها با خود میگفت:
- اینا خَرَن ... مگه میتونن شاه رو تکون بدن ... کور خوندن ... بایس بزنن همهشون رو لَت و پار کنن ...
و هر موقع ما را میدید، چشم غُرّه میرفت و از اینکه در تظاهرات شرکت میکردیم، اظهار ناراحتی میکرد.
یک روز صبح، علی آقا که آمد کرکرهی مغازهاش را بالا بدهد، ناگهان چشمش به شعار "مرگ بر شاه" افتاد که با رنگ اسپری بر روی کرکره نوشته بودند. واویلایی شد. علی آقا عصبانی، رفت سر چهارراه و با صدای بلند داد زد:
- من پدرتون رو درمیارم ... پدر سَگا ... میدم بریزن توی خونهتون .... غلط میکنین روی درِ مغازهی من از این چرت و پرتا مینویسین ... من که میدونم کار کدوم تخمه سگتونه ...
رفت و با نفت افتاد به جان شعار که نتوانست پاکش کند. سرانجام یک قوطی رنگ از مغازهی رنگ فروشی جعفری که کنارش بود، خرید و به هر زحمتی بود مرگ بر شاه را پاک کرد.
از آن روز به بعد علی آقا شد یک تکه آتش. اصلاً نمیشد جلویش علیه شاه حرف زد.
هر چه انقلاب و اعتراضات مردم شدت بیشتری میگرفت، حکومت شاه درمانده تر از قبل، به هر چیزی آویزان میشد تا از شدت فشار و اعتراضات مردم کم کند.
روز پنجشنبه 30 آذر ماه، در بین مردم شایعهای پخش شد که نقل کنندگان آن بیشتر طرفدارانشاه بودند. شب که رفته بودیم خانهی عزیز (مادر بزرگم)، علی آقا همانطور که چایی ریخته شده در نعلبکی را هورت میکشید، نگاه معنا داری کرد و رو به پدرم گفت:
- کور خوندن ... چهارتا آخوند فکر میکنن میتونن شاه رو وَردارن ... اینا همشون کُمونیستن ... همون تودهایها هستن که حالا با لباس آخوندی اومدن ... اینا اصلاً دین ندارن ... بهم خبر دادن ... از بالا گفتن ...
"از بالا گفتن" تکیه کلام همیشگی علی آقا بود. وقتی که این تکّه را میگفت، ما بچهها به سقف نگاه میکردیم و دنبال آن بالایی که اخبار را به علی آقا میگفت، میگشتیم.
علی آقا ادامه داد:
- از بالا بهم گفتن که ... دیشب خود امام رضا اومده به خواب شاه ... خُب بایدم بیاد به خوابش. باید بیاد دیدنش ... باباش که رضا بود، خودشم که ممد رضاس ... پسراشم همشون رضا ...

ماجرای خواب شاه را در بین بچهها شنیده بودم، ولی تعریف کردن آن از زبان علی آقا، مزّهی دیگری داشت. علی آقا که شمرده شمرده حرف میزد و به چشمان همه نگاه میکرد تا تائید حرفهایش را ببیند، ادامه داد:
- امام رضا اومده بهش گفته که ... پسرم محمدرضا ... ناراحت نباش ... تو تنها پادشاه شیعه دنیا هستی ... خودم محافظتت میکنم ...
پدرم با بی تفاوتی گفت:
- خُب خوابه دیگه ... همه خواب میبینن ... شاه هم مثل مردم دیگه آدمه ... اونم خواب میبینه ...
از قیافهی گرفتهی علی آقا معلوم بود که بدجوری خورده توی ذوقش. حداقل انتظار تائید ظاهری داشت.
شایعهی خواب دیدن شاه، بین مردم به جوک و تکّهی خنده دار تبدیل شده بود و مردم به تمسخر میگفتند:
- شنیدی بازم امام رضا اومده به خواب شاه ...
شیشه شکنی
شبهایی که مردم در مسجد سرگرم عزاداری، گوش دادن به سخنرانی روحانیای بودند که بالای منبر مردم را تهییج به انقلاب میکرد و به دنبالش مداحان به نوحه سرایی میپرداختند، من، سعید، نادر محمدی و علی مشاعی راه میافتادیم توی خیابان و شرّبازیمان گُل میکرد.
انقلاب هم بهانهی خوبی برای ما شده بود. بیشتر راه میافتادیم توی خیابانها و فریاد مرگ بر شاه سر میدادیم و فرار میکردیم.
یکی از شبها، رفتیم سراغ مدرسهای که در خیابان وصال، یک چهارراه بالاتر از مسجد بود. هر کدام سه چهار قلوه سنگ در مشتهایمان پنهان کردیم، به محض نزدیک شدن به مدرسه، در یک آن هر چه سنگ داشتیم، به طرف پنجرههای مدرسه پرتاب کردیم که با صدایی وحشتناک، یکی بعد از دیگری شیشههایش شکستند. ما هم پا را گذاشتیم به فرار و به کوچهی تاریک پشت مسجد گریختیم.
شب دیگر، به پیشنهاد من رفتیم سراغ مدرسهی نخست. از آقای نخست که معروف بود ساواکی است، عقده زیادی در دل داشتم. هرگاه در مدرسه شعار میدادیم، بالای پلهها میایستاد و با عصبانیت فریاد میزد:
- میدم پلیس پدر همه تون رو دربیاره ... میدم همه تون رو ببرن سازمان امنیت ...
آن شب خود من دو سه پاره آجر برداشتم و به کوچهی خلوت و تاریک "سنایی" رفتیم. به مقابل مدرسه که رسیدیم، وقتی از خلوت بودن محل مطمئن شدیم، پاره آجرها را به طرف شیشههای قدی بلند ذره بینی طبقهی دوم مدرسه، پرتاب کردیم. به خاطر اینکه شیشهها خیلی بزرگ بودند، صدای شکستن آنها با روشن شدن چراغ خانههای اطراف همراه بود که ما هم به طرف پایین کوچه گریختیم و با رد شدن از پل روی رودخانه، به داخل مسجد رفتیم و خود را قاطی مردم عزادار پنهان کردیم.

یک شب هم با پیشنهاد علی مشاعی - که جوان آرام و ظاهراً سر به زیر ولی زیرکی بود - وقتی همهی مردم در مسجد مشغول عزاداری بودند، اطراف را خوب پاییدیم تا کسی نباشد و به یکباره سنگهایی را که از هیجان در دستهای عرق کردهمان میچرخاندیم، به طرف شیشههای قدی و بلند بانک صادرات که یک چهارراه پایینتر از مسجد بود، نثار کردیم و با صدای وَنگ دزدگیر، سریع به طرف کوچههای سمت رودخانه دویدیم و در تاریکی گم شدیم.
دستگیری مادرم
دولت فکر کرده بود با اعلام حکومت نظامی، کارها بر وفق مراد او میشود. مردم که اصلاً به حکومت نظامی و این چیزها اهمیتی نمیدادند، تازه خوششان هم آمده بود. مثلاً از ساعت 9 شب تا 6 صبح، هیچکس حق نداشت از خانه خارج شود و هیچ خودرویی هم بجز آمبولانسهایی که مجوز از فرمانداری نظامی تهران داشتند، حق تردد نداشت. شبها فقط صدای رفت و آمد کامیونهای "زیل"، "گاز" و "ریو" ارتشی به گوش میرسید. البته شبها غالبا ساکت بود، ولی وقتی صدای کامیونها زیاد میشد و احیاناً به دنبال آن صدای تیراندازی میآمد، میفهمیدیم که جایی از شهر شلوغ شده است.
یکی از شبها، همهی اهالی محل سر چهارراه جمع شده بودند. با وجودی که حکومت نظامی از ساعت 9 شب بود و واقعاً اگر کسی از ساعت 9 شب تا 5 و 6 صبح در خیابان بود، یا با تیر میزدند و یا حداقل بازداشتش میکردند. شبها مردم سرگرمیشان شده بود "شکستن حکومت نظامی". اصلاً این لفظ، شیرینی و غرور خاصی به ما بچهها میداد که توانستهایم جلوی دستور شاه و حکومتش بایستیم.
"الله اکبر" هم شده بود شعار رسمی مردم. اگر کسی شعاری انقلابی میداد ولی وسطش الله اکبر نمیگفت، همه چپ چپ نگاهش میکردند.
آن شب سعید و حمید یوسفی هم خانهی ما بودند. شام را که خوردیم، با صدای الله اکبر که از کوچه آمد، همه دویدیم بیرون. کمکم همهی اهالی محل در خیابان جمع شدند. ما بچهها که بازی در آن شب حکومت نظامی برایمان زیبا و جذاب بود، شروع کردیم به شعار دادن. حتی خانم شرفی هم آمده بود سر چهارراه. البته کاری نداشت و فقط پهلوی زنهای همسایه ایستاده بود و صحبت میکرد.
زمستان هم اصلاً یادش رفته بود سرما را با خود بیاورد؛ فقط سیاهی و شبهای بلندش را به رخ میکشید. ساعت حدود ده ونیم بود و ما بچهها ضمن شعار دادن، با هم کَل و کُشتی هم میگرفتیم. من حمید را بلند ردم و درحالی که کلهاش پشت من بود، ناگهان داد زد:
- گاردیها ... گاردیها ...
چون صدای هیچ ماشینی نمیآمد و سکوت کامل بود، فکر کردیم که میخواهد بترساندمان. بچهها از این کارها زیاد میکردند. تا برگشتم و به انتهای خیابان بسطامی نگاه کردم، متوجه چند ماشین شدم که ظاهراً خلاص کرده بودند و داشتند به طرف ما میآمدند.
در یک آن همهی اهالی محل به داخل خانههای اطراف دویدند. ما که نزدیک خانهی خودمان بودیم، سریع رفتیم توی حیاط. مادرم که همراه زنهای دیگر آنطرف خیابان بود، چون فرصتی نداشت خودش را به ما برساند، به خانه آقای رضایی رفت. محمد ما به همراه سعید و حمید دویدند و به طبقهی دوم رفتند، ولی من در همان حیاط ماندم و از لای در به چهارراه نگاه میکردم. یک جیپ کلانتری به همراه دو کامیون ارتشی که داخل آن سربازهای اسلحه به دست نشسته بودند، وسط چهارراه ایستاده بودند. کسی پیاده نشد و عکسالعملی هم نشان ندادند. چند دقیقهای همین طور ماندند و راه افتادند که بروند.

با صدای باز شدن قفل دری که آمد، نگاهم به خانهی آقای رضایی برگشت که سری با چادر از آن بیرون آمد. خوب که دقت کردم، مادرم را شناختم. او که به خانهی رضایی رفته بود، علیرغم اصرار همسایهها مبنی بر اینکه معلوم نیست ارتشیها رفته باشند، با نگرانی از حال ما، در خانهی رضایی را باز کرد و دوید توی خیابان که به خانهی خودمان بیاید. من هم در را کاملا باز کردم که زودتر بیاید تو. ناگهان از پشت دیوار، فریاد "ایست"، مادرم را وسط خیابان میخکوب کرد. همانطور که چادرش را محکم به دور خود پیچانده بود، سر جایش ایستاد و حتی رویش را به طرف صدا که از پشت سرش آمده بود، برنگرداند. من که اول ترسیده بودم، در را بستم ولی تا یاد مادرم افتادم، زود آن را باز کردم. ناگهان دیدم یک مامور شهربانی همراه چهار ارتشی که اسلحه در دست داشتند، اطراف مادرم را گرفتهاند. تفنگ مامور شهربانی به کمرش بود. من که بدجوری جا خورده بودم، در را کاملا باز کردم و بیرون رفتم. مامور شهربانی که مرد جوانی بود، جلوی مادرم ایستاد و با عصبانیت گفت:
- مگه الان حکومت نظامی نیست؟ شما توی خیابون چیکار میکنین؟
مادرم بدون اینکه خود را ببازد، قرص و محکم گفت:
- رفته بودم خونهی همسایهمون کار داشتم، الانم دارم میرم خونهی خودمون ... اوناهاش اون جا.
و با دست خانه را نشان داد. من سریع رفتم جلو و با گریه شروع کردم به "مامان ... مامان" گفتن. جرأت نمیکردم جلوتر بروم. ارتشیها خشک و ساکن ایستاده بودند و هیچ حرکتی نمیکردند. انگار مجسمه باشند. مامور شهربانی، نگاهی به من انداخت و گفت:
- میخوایین یه تیر بزنم توی کله تون و خلاصتون کنم، اصلاً میخوایین بازداشتتون کنم و ببرمتون کلانتری؟
که گریهی من بیشتر شد و درحالی که جلو میرفتم، گفتم:
- نه آقا، با مامانم چیکار دارین؟ مامان بیا بریم خونه.
مادرم محکمتر گفت:
- ببرین کلانتری؟ مگه چیکار کردیم؟
که مامور با عصبانیت گفت:
- چیکار کردین؟ کی بود که الان سر چهارراه وایساده بود و شعار میداد؟
مادرم سریع جواب داد و گفت:
- من چه میدونم. همهی محل بودن ... برو از خودشون بپرس.
مامور شهربانی حاضرجوابیهای مادرم را که میدید، عصبانیتر میشد، ولی گریهی من را که دید، رو به مادرم گفت:
- برین خونه تون ولی شما رو به خدا نیایین بیرون شعار بدین که ما مجبور بشیم برخورد کنیم.
به یکباره اشکهایم قطع شد. تا اجازه داد که به خانه برویم، خودم را انداختم بغل مادرم و درحالی که چادر او را چسبیده بودم، با هم به خانه رفتیم. از آن مامور شهربانی خیلی خوشم آمد که مردانگی کرد و مادرم را رها کرد. تازه فهمیدیم که آنها دیده بودند ما سرچهارراه شعار میدادیم، ماشینهایشان را پشت دیوار پارک کرده و منتظر مانده بودند که ما بیرون بیاییم. گاردیها که رفتند، مردم یکی یکی از خانههایشان بیرون آمدند. یکی دو تا از آنها که از پشت پنجرهی اتاقهایشان دیده بودند که مامورین مادرم را محاصره کردند، به بقیه گفتند:
- خانم فراهانی رو گرفتن بردن.
مادرم با خنده رفت بیرون و گفت:
- کجا بردن؟ من اینجا پهلوی بچههامم.
بعضی شبها هم شیطنتمان گُل میکرد، با بچههای امیر آقا به خیابان میرفتیم و به اذیت و آزار مردم مشغول میشدیم. گاهی که چراغهای خانهی آقای رضایی روشن بود، تخته چوب بلندی را با یک دست نزدیک دیوار نگه میداشتم و با فریاد "ایست" که یکی از بچهها میداد، با دست دیگر تخته را که گرفته بودم ول میکردم، محکم به دیوار میخورد و درست صدای تیر میداد که آقای رضایی یا هر کس دیگر، سریع لامپ های خانهشان را خاموش میکردند.
انقلاب بر بام خانهها
چند ماهی میشد که علی در یک تعمیرگاه ماشین که صاحب آن ارمنی بود، در خیابان "پدرثانی" تهراننو کار میکرد. پدرم اعتقاد داشت که ارمنیها در کار فنی بسیار خوب هستند و به همین خاطر علی را گذاشت پهلوی یک تعمیرکار ارمنی که آنجا کار یاد بگیرد. البته بابت این کار هیچ حقوقی نمیگرفت و هدف فقط یادگیری بود.
علی که چند وقتی بود سر کار نمیرفت، صبح زود که از خواب بلند میشد، راه میافتاد طرف میدان انقلاب و دانشگاه تهران تا در تظاهرات شرکت کند. شب که به خانه برمیگشت، غالبا با چهرهای برافروخته و دود گرفته از آتش و دود خیابانها، میآمد و از شدت درگیری و کارهایی که کرده بودند تعریف میکرد. حالا دیگر علی برای خودش شده بود یک پا انقلابی. از اینکه به خاطر کمی سن و سالم اجازه نداشتم تا مثل علی به جلوی دانشگاه بروم، به او حسودیام میشد.
با آمدن علی، ما کوچکترها میریختیم دورش تا از حوادث و درگیریهای جلوی دانشگاه تعریف کند. او هم مثل تعریف فیلم سینمایی، درگیریهای پلیس و مردم و شهادت دانشجویان را با آب و تاب تعریف میکرد.
ساعت 10 - 11 شب، یواش یواش سر و صداها توی محل راه میافتاد. من، علی و محمد جایمان روی پشت بام بود. در تاریکی و سکوت حکومت نظامی شب، علی دستهایش را جلوی دهانش لوله میکرد و با صدایی بسیار بلند که انعکاس آن در کوچه و خیابان آن را دوچندان میکرد، فریاد مرگ بر شاه سر میداد.
یکی از شعارهایی که علی جلوی دانشگاه از دانشجویان یاد گرفته بود، برایم خیلی جذاب آمد:
- چین، شوروی، آمریکا ... دشمنان خلق ما
چند روزی بود که فتوکپی عکس "هواکوفنگ" رهبر کشور کمونیستی چین، درحالی که با فرح پهلوی دست میداد، بین مردم دست به دست میشد و به گفتهی علی، دانشجویان این شعار را در پاسخ این عکس ساخته بودند.
یکی از شبها هم گاردیها به خیابان وصال آمدند که ما روی پشت بام بودیم. جالب بود که تیراندازی نمیکردند چون نمیدانستند به کجا تیر بزنند. فقط داد و فریاد میکردند که شعار ندهید و یا مدام گلنگدن اسلحههایشان را میکشیدند که مثلاً میخواهند ما را بزنند.
یک شب با علی و محمد مشغول شعار دادن بودیم، یک کامیون ارتشی وارد خیابان وصال شد و چند سرباز گاردی از آن پایین پریدند. فریادهای مرگ بر شاه همهی فضای شهر را پر کرده و صدای تیراندازی هوایی ارتشیها، در بین آن گم شده بود.
ارتشیها گیج مانده بودند چه کار کنند؟ به کدام طرف و به سمت کی تیراندازی کنند؟ فقط با داد و فریاد میگفتند:
- هر چه زوتر برین توی خونههاتون وگرنه با تیر میزنیمتون.
همه میدانستند که آنها هیچ کاری از دستشان برنمیآید. کسی معلوم نبود که بخواهند با تیر بزنند. همه پشت لبهی بامها پنهان شده بودند و شعار میدادند. بعد از اینکه سربازها مردم را تهدید کردند، علی دستهایش را لوله کرد جلوی دهانش، روی دو زانو نشست و در جواب جماعتی که روی پشت بامهای آنطرف خیابان فریاد میزنند:
- برادر ارتشی، تفنگتو میفروشی؟
بعضیها هم وسط آن هیر و ویر، شوخیشان گرفته بود و فریاد میزدند:
- برادر ارتشی ... یه بست با من میکشی؟
علی داد زد:
- هرکی شاه دوسته ... خیلی دیوثه.
با این فحش، صدای تیراندازی بی هدف و هوایی گاردیها شدت گرفت. من که بدجوری ترسیده بودم و هر آن منتظر بودم تا یکی از آن گلولهها از آسمان روی سرمان بیفتد، به علی اصرار میکردم که روی دو زانو ننشیند، چون سرش از لبهی بام بالاتر و پیدا بود. ولی یک دندگی و جسارت علی، این چیزها سرش نمیشد. او همچنان شعار میداد و ما هم یواش یواش و در بین ترس و هراس، از اینکه میدیدیم ارتشیها مَچَل شدهاند، ریز میخندیدیم.
فرماندهی ارتشیها شروع کرد به فحاشی و ما همه سرمان را پشت لبهی بام پنهان کردیم. به علی گفتم:
- مگه چی بهش گفتی؟
که گفت:
- هیچی. تو کار به این حرفا نداشته باش. یه چیزی گفتم که خیلی بسوزه.
یکی از شبها، علی دستهایش را جلوی دهان لوله کرد و یکی از شعارهای تند و جذابی را که من یکی عاشقش بودم، سر داد. من هم ادای او را درآوردم و سعی کردم صدایم را مثل او کلفت کنم و فریاد زدم:
- امشب هوا بارونیه ... کُشتنِ شاه قانونیه
اصلا با این شعار کلی حال میکردم.
وقتی با بچههای امیر آقا مینشستیم و حرف میزدیم، حرف من این بود که:
- کاشکی بزرگ بودم و میرفتم سربازی، میشدم نگهبان کاخ شاه و تا از خونهاش بیرون میاومد، با یه تیر میکشتمش و خیال همهی مردم رو راحت میکردم.
این شعار، حس انتقام گیری از شاه را در من یکی، دوچندان میکرد.
اشرف هم که 9 سال بیشتر نداشت و در کلاس سوم دبستان درس میخواند، کاملا انقلابی شده بود. وقتی به خانه میآمد، شعارهایی را که بچه مدرسهایها ساخته بودند، سر میداد و در اتاق تظاهرات میکرد. قشنگترین شعار بچه دبستانیها که با همان زبان و ادبیات خاص خودشان ساخته بودند، این بود:
"استکان، نعلبکی ... حکومت، الکی"
یکی دو روز بعد یعنی پنجشنبه 16 آذر ماه، که تکبیرها و شعارهای شبانه روی پشت بام خانهها فراگیر شد و شدت گرفت، ارتشبد "غلامعلی ازهاری" نخست وزیر وقت، در مجلس شورای ملی سخنرانی کرد و به طرز مسخرهای مدعی شد که شب گذشته به همراه خانوادهاش روی پشت بام رفته و با دوربین نگاه کرده و دیده که اصلاً روی پشت بامها کسی نیست و فقط چند نفر ضبط صوتهایی با خود روی بام آوردهاند و صدای تکبیر و شعار پخش میکنند.

اظهارات ازهاری آنقدر مسخره و سخیف بود که فردای همان روز، مردم برای پاسخ به او شعار جالبی ساختند:
ازهاری گوساله
ای خر چارستاره
بازم بگو نواره
نوار که پا نداره
راهپیمایی عاشورا
شب عاشورا، وقتی حجتالاسلام اکرمی در مسجد سخنرانی داشت، مردم را به راهپیمایی فردا به مناسبت عاشورا قرار بود بزرگترین راهپیمایی باشد، فراخواند. بعد از سینه زنی و پایان مراسم، با بچههای محل قرار گذاشتیم که فردا با هم به راهپیمایی برویم.
دوشنبه 20 آذرماه، از صبح زود، همهی اهل خانه بلند شدند که برای راهپیمایی عاشورا آماده شوند. مادرم که از ساعت پنج و شش بلند شده بود تا صبحانه را آماده کند، مقداری پنیر لای نانهای لواشی که روزهای قبل گرفته بودیم، میگذاشت و به قول خودمان "غازی" میکرد تا برای وسط روز اگر گرسنهمان شد، چیزی داشته باشیم.
صبحانه را هنوز تمام نکرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد. با صدای زنگ، از ذوق و شوق پریدم و سریع در را باز کردم. میدانستم چه کسانی پشت در هستند. امیر آقا به همراه خانوادهاش آمده بودند که با هم به راهپیمایی برویم.
هر کدام یکی دوتا غازی برداشتیم و از خانه زدیم بیرون. مادر و خالههایم، همراه اعظم خانم زن امیر آقا، با هم به تظاهرات میرفتند. علی برادر بزرگترم هم با همسن و سالان خودش، و من هم با دوستان و بیشتر همکلاسیهای خودم میرفتم. شب هم که به خانه برمیگشتیم، هرکدام خاطرات و گفتنیهای بسیار خاص خود را داشتیم که برای بقیه تعریف میکردیم.
همراه بچهها، راه افتادیم طرف چهارراه سیمتری نارمک. هر ماشین و بخصوص وانتی که به طرف میدان فوزیه میرفت، مملو بود از افرادی که عازم میدان "شهیاد" (آزادی) بودند. ما هم به هر وسیلهای که بود، خود را تا میدان فردوسی رساندیم و از آنجا پیاده به طرف میدان "24 اسفند" (انقلاب) راه افتادیم.
در کنار خیابان، ماشینهای زیادی ایستاده بودند که صندوق عقب خود را بالا زده و نان بربری، پنیر و سبزی به مردم میدادند. بعضیها هم روی کاغذ نوشته بودند:
"مراقب خوراکیهایی که دیگران پخش میکنند باشید. ساواک میخواهد مردم را مسموم کند."
مردی که کنار ماشینش ایستاده بود، یکی از لقمههای نان و پنیر را میخورد و به مردم میگفت:
- بابا به خدا مسموم نیست ... ایناهاش ببینین ... خودمم میخورم.
و مردم جلو رفتند و نان و پنیرها را از دستش گرفتند.
دور میدان فردوسی، مینی بوسی آبی رنگ میان جمعیت در حرکت بود که چند روحانی بالای آن ایستاده بودند. گاهی شعارهایی میدادند که مردم هم جوابشان را میدادند. یکی از روحانیون، میکروفون را در دست گرفت و از مرد مبارزی سخن گفت که در راه مبارزه با حکومت شاه، یک دست و دو چشمش را از دست داده است، و به پنجره کنار راننده مینی بوس اشاره کرد. نگاه که کردم، دیدم مردی نشسته که با یک دست روی دست دیگرش را که قطع شده بود گرفته و با خندهای از ته دل، رو به جمعیتی که اصلاً نمیدیدشان، دستهایش را تکان میداد. از حرفهای روحانی بالای ماشین فهمیدم او "لطف الله میثمی" از اعضای "سازمان مجاهدین خلق" است که آرمی از آن بر روی پارچه، بالای مینی بوس بود. هر کس دربارهی او چیزی میگفت. یکی میگفت:
- بیچاره رو توی زندان چشماش رو درآوردن.
و دیگری میگفت:
- میگن یه بمب کار گذاشتن و اون دست و چشماش رو از دست داده.

بعدا فهمیدم که او وقتی درحال ساخت بمبی برای انفجار در مراسم زمانشاه بوده، بر اثر اشتباهی بمب منفجر شده و پس از مجروحیت هم به اسارت ساواک درآمده است.
مردم شعارهای جالبی میدادند که معلوم نبود چه کسی آنها را میسازد. زنهای چادری و حتی بیحجابها که کنار یکدیگر تظاهرات میکردند، از ته دل فریاد میزدند:
- ولیعهدت بمیرد شاه جلاد ... که کشتی نوجوانان وطن را
دلم برای ولیعهد بدبخت سوخت که این همه مادر نفرینش میکنند. یک آن یاد روزی افتادم که روی جلد یکی از مجلات، عکسی از ولیعهدِ جوان در لباس خلبانی و در کابین هواپیما چاپ شده بود. همین طور که عکس را نگاه میکردم، گفتم:
- خوش به حالش، با این سن و سالش خلبانی بلده، خارج میره، هرکاری بخواد میتونه بکنه.
که پدرم آمد کنارم و گفت:
- این رو که میبینی، چون پسر شاهه میتونه همهی این کارها رو بکنه، اگر یه جوون عادی بود که همهی امکانات براش فراهم نبود که هرکاری دوست داشت بکنه.
و از آن روز برایم عقده شده بود که چرا ولیعهد باید هرکاری بکند و هر چه میخواهد داشته باشد، ولی ما نه؟ از آن روز به بعد وقتی با ماشینهای آهنی کوچک بازی میکردم، با خودم میگفتم:
- ما دلمون رو به این چیزا خوش کردیم، پسر شاه راست راستکیهاش رو اونقدر داره که نمیدونه چیکار کنه.
گاهی اوقات هم به اوضاع و احوال زندگی خودمان نگاه میکردم و با خود میگفتم:
- چرا بابای من نباید شاه بشه؟ مگه فرق من با ولیعهد چیه؟
فروشگاه بزرگ ایران
تقاطع خیابان پهلوی و شاهرضا (ولی عصر - انقلاب) چند نفری مقواهای بزرگی در دست گرفته بودند که تعداد زیادی از مردم جلویش جمع شده و آن را میخواندند. به هر زور و فشاری که بود، خودم را رساندم جلو.
با ماژیک کلُفت و خط نه چندان زیبایی، نوشته شده بود:
"خلق قهرمان
به یاری فرزندان اسیرتان بشتابید
جنایتکاران ساواک شاهنشاهی تعداد زیادی از زندانیان سیاسی را به فروشگاه بزرگ ایران واقع در خیابان شاه تقاطع پهلوی منتقل کردهاند.
در آنجا به زندانیان غذاها و پتوهای آلوده به رادیو اکتیو دادهاند تا به این وسیله آنان را مسموم کرده و بِکُشند."
همهی مردم دربارهی آن حرف میزدند. برای من هم کلی سوال پیش آمده بود.
- آقا ... رادیو اکتیو چی چیه؟
- رادیو اکتیو ... یه جور سمّه دیگه.
- خب چرا با سم میکُشن شون؟
- آخه میخوان کسی متوجه نشه چه جوری شهیدشون کردن.
روزهای بعد، همراه بچهها از جلوی ساختمان فروشگاه بزرگ در خیابان شاه (جمهوری اسلامی) رد شدیم. ساختمان بزرگی بود که فقط یک درِ جلو داشت که آن هم قفل بود. همه آنجا را به هم نشان میدادند و هر کس چیزی میگفت و داستانی نقل میکرد.
به هر صورتی که بود، تا نزدیکیهای میدان شهیاد رفتیم. در راه، تا هلیکوپتری میآمد و بالای سر جمعیت چرخ میزد، همهی مردم مشتهایشان را گره کرده، رو به آسمان گرفته و خطاب به سرنشینان هلیکوپتر، کوبنده و پرشور شعار میدادند. انگار خود شاه نشسته آن بالا و دارد شعارهایشان را میشنود.

همین طور که داشتیم به طرف میدان فوزیه برمیگشتیم، ناگهان در پشت سرمان متوجهی ماشینی شدیم که مردم دورش را گرفته بودند و نمیگذاشتند برود. نزدیک ما که رسید، دیدم یک "ب. ام. و 2002" است که روحانی سیدی با محاسن سپید، کنار راننده نشسته است و مردم او را میبوسند. جلو که رفتم، متوجه شدم آیتالله طالقانی است. هرطوری بود خودم را به کنار او رساندم و باوجود فشار زیاد مردم، سرم را به داخل پنجرهی ماشین بردم و صورت و محاسن ایشان را بوسیدم.
بچههایی که همراهم بودند نتوانستند او را ببوسند. از اینکه من توانسته بودم به او نزدیک شوم و ببوسمش، احساس غرور میکردم.
17 شهریور
با اصرار زیاد به پدرم قبولاندیم که این آخرهای تابستان حتماً یک مسافرت شمال برویم. پدرم همواره شلوغی اوضاع مملکت را بهانه میکرد ولی سرانجام پذیرفت که برای چند روزی به شمال برویم.
ساعت حدود سه نصفه شب بود که با صدای پدرمان از خواب بلند شدیم. به هر صورتی که بود برخاستیم و هرکدام بخشی از وسایل را بردیم و داخل ماشین گذاشتیم. تا نشستم روی صندلی، چرتم گرفت. همهی عشقم از مسافرت صبح زود، همین چرت زدنهایش بود.
با صدای مادرم که بیدارمان میکرد، از ماشین خارج شدیم. در میانههای جادهی چالوس بودیم که ظاهراً یکی از چرخهای عقب ماشین پنچر شده بود. پدرم لاستیک زاپاس و جک را از زیر وسایل صندوق عقب خارج کرد و مشغول تعویض چرخ شد. ما بچهها مثل جوجه ماشینی، نشسته بودیم روی تخته سنگهای کنار کوه و چرت میزدیم. آفتاب درآمده بود ولی کوه بلندی که کنارمان بود، به آن اجازهی تابش نمیداد. رادیو که روشن بود، برنامههایش را قطع کرد و اطلاعیهی مهمی مبنی بر اعلام "حکومت نظامی" در 11 شهر کشور قرائت کرد. من که منظور از حکومت نظامی را نفهمیدم. مگر کم ارتشی در خیابانها بودند و مردم را با تیر میزدند که حالا باید بدتر از آن میشد؟
پدرم که دستش به چرخ بود، ناگهان فریاد "یاابالفضل" زد که حواس همه را به خود جلب کرد. علت را که پرسیدیم، گفت:
- شما نمیدونین حکومت نظامی یعنی چی. یعنی اینکه اگه کسی بیاد توی خیابون و شعار بده، در جا با تیر میزننش.
مادرم با دل نگرانی گفت:
- خدا مرگم بده، علی دیشب میگفت که قراره امروز صبح همهی مردم جمع بشن توی میدون ژاله.
از همان جا مسافرت کوفتمان شد. مادرم اصرار داشت تا برگردیم، ولی پدرم میگفت:
- برگردیم که چی بشه؟ حداقل یه دو سه روزی این بچهها رو میبریم آب و هوا عوض کنن و برمیگردیم.

همان شد که دو روز بیشتر شمال نبودیم و برگشتیم تهران.
علی از کشتاری که در میدان ژاله شده بود، تعریف میکرد. با حرفهای علی، فقط حسرت میخوردم که چرا من نتوانستم آنجا باشم. علی میگفت:
- همین طور که مردم توی میدون جمع شده بودن، اول فرماندهی ارتشیها با بلندگو اعلام کرد که حکومت نظامیشده و تجمع بیشتر از سه نفر ممنوعه ... که مردم بهش محل نذاشتن. جمعیت که بیشتر شد، تا شروع کردن به شعار دادن، ارتشیها بدون اینکه تیرهوایی بزنن، زانو زدن و شروع کردن به تیراندازی طرف مردم. مردم همین طوری شعار میدادن که یه دفعه هلیکوپترا اومدن و شروع کردن از بالا مردم رو با تیر زدن. خیلیها شهید شدن. اصلاً کوه جنازه وسط خیابون جمع شده بود.
آتش زدن مسجد جامع کرمان
در مسجد خبری پخش شد مبنی بر اینکه روز دوشنبه 24 مهر ماه، عدهای چماقدار به "مسجد جامع کرمان" حمله کرده و پس از زدن مردمی که به مناسبت گرامیداشت شهدای 17 شهریور در آنجا مراسم گرفته بودند، مسجد و قرآنهای داخل آن را به آتش کشیدهاند.
این خبر بدجوری روی مردم تاثیر گذاشت. من هم مثل بقیهی بچهها، عصبانی شدم و قرار گذاشتیم فردا از دم مسجد تظاهراتی به طرف چهارراه سیمتری نارمک راه بیندازیم.
روز بعد یعنی سهشنبه، تعدادی از جوانان محل جلوی در مسجد جمع شدیم. بعضیها هم زرنگ بودند و شعارهایی در رابطه با همین موضوع و موضوعات دیگری که طی چند ماه گذشته اتفاق افتاده بود، تهیه کرده بودند که آنها میگفتند و ما با عصبانیت و بغض جواب میدادیم. ا

ینکه قرآن را آتش زده و یا به مردم داخل مسجد حمله کرده بودند، بدجوری بر روحیهام اثر گذاشته بود. بخصوص وقتی که تلویزیون تصاویری از مسجدی که سوخته بود، نشان داد. من هم همراه دیگران، محکم پایم را بر زمین میکوبیدم و با تمام توان و انرژی فریاد میزدم:
- رکس آبادان را ... کتاب قرآن را ... مسجد کرمان را ... شاه به آتش کشید ... شاه به آتش کشید ...
این یکی از شعارهای بسیار ارزشمندی بود که کلی خودم را با آن تخلیه میکردم. وقتی این شعار را میدادم، در بند بندش تصاویر بدنهای جزغاله شده مردم در سینما رکس آبادان، مسجد سوخته و قرآن آتش گرفته، جلوی نظرم میآمد و عقدههایم با فریادی عجیب تخلیه میشد.
انقلاب و مدرسهی نخست
در روزهای انقلاب، با وجودی که مدیر مدرسهی ما به شاه دوستی معروف بود، بچههای مدرسه، آرام ننشستند و با حرکت مردم همراه شدند.
گاهی اوقات که سر کلاس بودیم، صدای شعارهای مردم که در خیابان فرحآباد تظاهرات میکردند، حواسمان را پرت میکرد و همه را میکشاند طرف پنجره. اگر معلممان کسی مثل دختر نخست یا داماد شاه دوستش بود، با عصبانیت و پرخاش ما را سر جایمان مینشاند، پنجرهها را میبست و گاهی هم کلمات رکیکی نسبت به تظاهرکنندگان به کار میبرد.
خانم "رادمان"، زنی لاغراندام و سیه چرد حدوداً 30 ساله، که معلم انگلیسی بود و ادای کلمات انگلیسیاش نیز خیلی با لهجه و جالب بود، برخلاف اکثر معلمین، با بچهها همراه بود و گرایش زیادی به انقلاب داشت. در چنین مواقعی، درس را رها میکرد و توجه ما را به مسائلی که مردم از آن رنج میکشند، معطوف میکرد. همین صحبتهای او باعث شده بود که در بین بچهها جایگاه خاص و قابل احترامی پیدا کند؛ ولی در دفتر مدرسه، همواره نسبت به سخنان او اعتراض وجود داشت و این مسئله را میشد از اظهاراتش در بعضی مواقع که میگفت:
- ول کنین ... بذارین به درسمون برسیم ...
فهمید.
یکی از روزها که با خانم رادمان کلاس داشتیم، "رویا جاویدنیا" که دختر تند و شلوغی بود، به داخل کلاس دوید و با هیجان زیاد، فریاد زنان گفت:
- بچهها ... آقای نخست به خانم رادمان اجازه نداده به کلاس بیاد و بهش گفته که اون رو تحویل ساواک میده.
با شنیدن این حرف، بچههای کلاس برخاستند ولی نمیدانستند چکار کنند. قرار شد موقعی که زنگ تفریح میخورَد، نسبت به این مسئله عکسالعمل نشان دهیم. جاویدنیا با بچههای دیگر کلاسها صحبت و هماهنگ کرده بود. تا پایان ساعت، بیکار در کلاس نشسته بودیم و دربارهی اینکه چه خواهد شد، با هم بحث میکردیم.
معروف بود که آقای نخست عضو ساواک است و با دربار شاه زد و بندهایی هم دارد. این اولین جرقههای انقلاب در داخل مدرسهی نخست بود که میتوانست عواقب بدی هم برای همه داشته باشد.
با شنیدن صدای زنگ مدرسه، ما که در طبقهی دوم بودیم، به داخل راهرو دویدیم، آقای "غلامزاده" با خط کشی در دست، چهرهای برافروخته و نگاهی تند، بچهها را به پلهها و حیاط هدایت میکرد. قیافهی وحشتناک او کافی بود تا همه را بترساند. در راه پله بودیم که ناگهان سرو صداها شروع شد. غلامزاده از همان راهروی بالا عربده کشید "ساکت"، ولی ثمری نبخشید. نفهمیدم کی بود که ناگهان فریاد زد:
- رادمان، رادمان، معلم قهرمان ...
ناگهان جمعیت که به طور فشرده در راهرو و راه پلهها پایین میآمدند، همصدا شدند و شروع کردند به شعار دادن به طرفداری از خانم رادمان.
خانم لشگری، زنی حدود 40 ساله، معلم تاریخ مان بود که از نظر فهم و روابط اجتماعی، از دیگر معلمین برتر بود و این برمیگشت به سن و سال بالایش که مدیر و معلمین هم برایش احترام خاصی داشتند. ولی همین خانم معلم قابل احترام، با تیپ و ظاهری جوان، لباسهایی زننده میپوشید و گاهی نیز ژولیده و بدون هرگونه آرایش به مدرسه میآمد. خانم لشگری فردی محتاط بود و به همین لحاظ با وجودی که از حکومت شاه دلِ خوشی نداشت، نسبت به شعارها و تظاهرات مردم و بخصوص اینکه روحانیت سردمدار این انقلاب شده، نگاه چندان مثبتی نداشت و این عدم رضایت را میشد از سخنانش که به قول معروف گاهی به نعل و گاهی به میخ میزد، و تا زمان پیروزی انقلاب حاضر نبود مستقیم علیه حکومت شاه و در دفاع از انقلاب سخن بگوید، فهمید.
یک ماهی بیشتر از باز شدن مدارس نمیگذشت، ولی ما که اصلاً مدرسه برو نبودیم. اگر هم میرفتیم مدرسه، برای آن بود که اعلامیه و یا خبری جدید گیر بیاوریم. معلمهایی مثل خانم رادمان یا خانم لشگری هم که اصلاً اهل درس دادن نبودند. بیشتر بر سر وضعیت اجتماعی، بین دانش آموزان بحث پیش میآوردند و تا آخر کلاس، همهی وقتمان صرف بحثهای سیاسی میشد.
گاهی که کلاسها را به هم میریختیم، داخل راهروها شعار میدادیم و وقتی زنگ میخورد، مثل سیل به حیاط میریختیم و علیه حکومت شاه شعار میدادیم. آقای نخست با قیافهای سرخ از عصبانیت، پشت بلندگو میرفت و همه را تهدید میکرد که اگر ساکت نشویم، پلیس را به مدرسه خواهد کشاند.
روز سهشنبه دوم آبان ماه، دولت که از شلوغی مدارس بدجوری ترسیده بود، تعطیلی مدارس را رسماً اعلام کرد که با این خبر، خیال ما راحت شد که بهتر میتوانیم به تظاهرات برسیم.
دولت فکر کرده بود این طوری از گسترش تظاهرات که به مدارس هم کشیده شده بود، جلوگیری خواهد کرد، درحالی که دست بچهها برای شرکت در اعتراضات مردمی، بازتر شد.
آزادی آیتالله طالقانی
روز دوشنبه 8 آبان، خبری در شهر پیچید مبنی بر اینکه سرانجام حکومت شاه مجبور شد آیتالله "سیدمحمود طالقانی" و آیتالله "حسینعلی منتظری"، دو تن از روحانیون مبارز را که سالها در زندان بوده و شکنجههای زیادی شدهاند، از زندان آزاد کند.
پدرم دربارهی آیتالله طالقانی و مبارزات او حرفهای زیادی زده بود، ولی خیلی حرفها هم در بیرون گفته میشد که پدرم نمیتوانست در خانه آنها را بگوید. حرفهای زیادی دربارهی شکنجههایی که بر روی آیتالله طالقانی انجام داده بودند، زده میشد. بعضیها میگفتند:
- پرویز ثابتی از روسای ساواک، مقابل دیدگان آیتالله طالقانی، به دختر او تجاوز کرده است.

عدهای هم میگفتند:
- گوگوش را به زندان بردهاند و او هم جلوی طالقانی لخت مادرزاد رقصیده است.
برخی دیگر میگفتند:
- روی بدن آیتالله طالقانی با آتش سیگار نوشتهاند جاوید شاه.
- حرفهایی هم بود از اینکه "پرویز ثابتی در دهان طالقانی ادرار کرده است."
دست مردم که به امام نمیرسید، برای همین هرکس را که نامی یا نشانی از او را با خود داشت، بزرگ میداشتند و احترامش را واجب میدانستند. بخصوص اینکه آن فرد روحانی، زندان رفته و شکنجه شده باشد.
فرار سربازان
از روز پنجشنبه 11 آبان ماه که امام در اعلامیهی جدید خود، از سربازان خواست تا به جای رو در رو شدن با مردم و تیراندازی به طرف خواهران و برادران خود، از پادگانها فرار کنند، حکومت شاه با مشکل سختی روبهرو شد. ما که بچه بودیم، محو نظرات امام شده بودیم که چقدر زرنگی میکند. درست در روزهایی که به خاطر تیراندازی سربازان گارد جاویدان به طرف مردم و کشتار آنان - بخصوص از 17 شهریور به بعد - مردم به تحریک گروههای سیاسی و چریکی که غالبا مجاهدین و فدائیان بودند، شعارهای تندی سر میدادند، امام این تصمیم مهم را گرفت.
- میکُشم ... میکُشم ... آن که برادرم کشت
- تنها ره رهایی ... جنگ مسلحانه
- رهبران ... رهبران ... ما را مسلح کنید
- مسلسل ... مسلسل ... جواب ضد خلق است
علیرغم تلاش بسیار برخی روحانیون که هدایت راهپیماییها را در دست داشتند تا از مسیر اصلی اسلامی خودش خارج نشود و تفکرات افراطی و انحرافی در نهضت راه پیدا نکنند، به دلیل اینکه راهپیماییها و تظاهرات بسیار زیاد و غیرقابل پیش بینی و کنترل بودند، این شعارها هم در بین جوانان که پرشور و هیجانی شده بودند، اثرات خود را میگذاشت.
در بین مردم که در تظاهرات شرکت میکردند، بودند جوانهای پرشور و تندی که فرامین امام مبنی بر گُل دادن به سربازان و یا کوتاه آمدن در برابر ارتش را قبول نداشتند و حتی مورد انتقاد تند قرار میدادند:
- ای بابا ... آقا نشستن جای گرم، ملت دارن به دست همین ارتش ضد خلقی کشته میشن، اون وقت میگن چون برادرتون رو کشتن، بهشون گل بدین ... ازشون تشکر کنین که خلق رو به خاک و خون کشیدن ...
- این که نشد کار ... باید بریزیم همهی ارتشیها رو تیکه پاره کنیم ...
- الان بهترین فرصته که ارتش رو از بین ببریم ... اون وقت میگن بهشون گل بدین ...
با عقل کم و جوان خودم، فکر میکردم اگر امام حکم بدهد که همهی سربازان و ارتشیها را بکشید، چه میشود؟ چه حمام خونی جاری خواهد شد؟
اینکه مردم در برابر گلوله به سربازان گل بدهند، کاملا ارتش را فلج کرد. اسلحه در دست ارتش بود، ولی ملت جلوی ماشهی آن را گرفته بود. یعنی ارتش کاملا خلع سلاح شده بود.

به غیر از آنجاهایی که بر اثر تظاهرات تند و احیاناً سنگ پرت کردن جوانان به طرف ارتشیها، درگیری و تیراندازی شدت میگرفت، در اکثر جاهایی که ارتشیها و حتی گاردیها با آن لباسها و ماسکهای وحشتناکشان کنار خیابان یا سر چهارراه ایستاده بودند، وقتی مردم به خود جرأت میدادند و به آنها نزدیک شده و گل سر لولهی تفنگهای شان میگذاشتند، سربازان هم با خنده جواب آنها را میدادند. البته بودند ارتشیها و بخصوص گاردیهایی که با وجودی که گل سر لولهی اسلحهشان گذاشته میشد، اخم میکردند و اصلاً لبشان به خنده باز نمیشد. شاید آنها جزو کسانی بودند که واقعاً شاه دوست بودند.
بعد از فرمان امام مبنی بر ترک پادگانها، فرار سربازان از پادگانها آنقدر زیاد شد که اکثر شبها، مردم در خانههایشان، لباس آماده میکردند. در ساعات حکومت نظامی، به دلیل اینکه اکثر کوچهها تاریک بود و مردم هم بر روی پشت بامها الله اکبر میگفتند و کسی پیدا نبود و ورود به کوچه و خیابانهای تنگ، خطر حمله و خلع سلاح داشت، نیروهای ارتش فقط در خیابانهای اصلی و پهن گشت میزدند. سربازانی که مامور گشت در خیابانهای اصلی بودند، از غفلت فرماندهشان استفاده کرده و با فرار به کوچه پس کوچهها، در تاریکی گم میشدند و مردم هم که پشت پنجرههای خانهشان مراقب اوضاع بودند، به سرعت در خانه را باز کرده و آنها را به داخل خانه میکشیدند. مردم آنچنان با مهر و محبت با سربازان - که اکثراً شهرستانی بودند - برخورد میکردند که انگار فرزند خودشان است. غذای گرم، بهترین لباس و پول به آنها میدادند و در صورت نیاز، دو سه روز در خانهشان نگه میداشتند و با تهیهی بلیط اتوبوس، آنها را به شهر خودشان میفرستادند.
پول با عکس امام
یکی از روزها که پدرم به خانه آمد، یک قطعه اسکناس 10 تومانی را از جیبش درآورد و نشان داد که تعجب همهمان را برانگیخت. اسکناس سیاه و سفید بود و به جای عکس شاه، تصویری از امام خمینی قرار داده و فتوکپی گرفته بودند. خیلی از این کار خوشم آمد. همان شب، یک اسکناس 5 تومانی از پدرم گرفتم و عکس کوچکی از امام جای عکس شاه چسباندم و فردا صبح رفتم به عکاسی سر سیمتری که از آن فتوکپی بگیرم که در کمال حیرت دیدم صاحب عکاسی انواع و اقسام پولها با تصویر امام را میفروشد. از همه جالبتر پولهای رنگی بودند که شباهت زیادی به پول واقعی داشتند.
پخش اعلامیه در مسجد
پنجشنبه دوم شهریور، شب نوزده ماه رمضان بود که مراسم احیاء در مسجد لیلةالقدر برگزار میشد. این شب احیاء با سالهای گذشته تفاوت بسیاری داشت. مسجد جای سوزن انداختن نبود. تقریبا همهی اهالی محل آمده بودند. بیشتر، جوانها بودند که در گوشه و کنار مسجد دور هم جمع شده و از اوضاع و احوال سیاسی مملکت صحبت میکردند.
حجتالاسلام "سیدرضا اکرمی" که اهل همین تهراننو بود و خوب منبر میرفت، چند شبی بود که خیلی پرشور و سیاسی سخنرانی میکرد. او دیگر مراعات هیچکس یا چیزی را نمیکرد و مستقیم از امام خمینی حرف میزد. چراغهای مسجد لیلةالقدر را خاموش کرده بودند و حجتالاسلام "محمدرضا عبدالحمیدی" امام جماعت مسن و ریش سفید مسجد، مشغول خواندن دعا و مناجات شب نوزدهمماه رمضان بود. همه سرشان پایین بود و همراه با نالههای حاج آقا عبدالحمیدی، میگریستند. ناگهان در ظلمات و تاریکیای که چشم چشم را نمیدید، دستهای کاغذ سفید از بالکن مسجد که قسمت زنانه بود، به هوا پاشیده شد. ورقها در هوا چرخ خوردند و میان جمعیت پخش شدند. به یکباره حال و هوای مجلس به هم ریخت. هر کس سعی میکرد یکی از کاغذها را بگیرد. من هم از روی سر و کلهی مردم پریدم و یکی از آنها را روی هوا گرفتم و سریع گذاشتم توی پیراهنم.
مراسم احیاء که به پایان رسید و مردم از در مسجد خارج شدند، دیدم تعداد زیادی از همان اعلامیهها در جامهری مسجد گذاشتهاند. کسی چیزی دستش نبود ولی معلوم بود در جیبشان چیزی پنهان کردهاند.
من هم که همراه "علی مشاعی" و "نادر محمدی" رفتیم تا به خانهی خود برویم، در نور کم سوی تیر چراغ برق، کاغذی را که برداشته بودم از جیب درآوردم و با حرص و ولع شروع کردم به خواندن.
به بانک صادرات چهارراه فخر - که یک چهارراه پایینتر از مسجد بود - رسیدیم، دیدیم همهی شیشههای آن شکسته است.
متن کاغذ، اعلامیهای بود از حضرت آیتالله العظمی خمینی که مسئولیت آتش سوزی سینما رکس را به گردن شاه انداخته بود. به خانه که رفتم و ماجرا را برای آنها توضیح دادم، پدرم اعلامیه را از من گرفت و در جایی پنهان کرد. هرچه اصرار کردم آن را به من بدهد قبول نکرد.
جمعه شب بیست و یکم ماه رمضان، وسط مراسم احیاء بود که همراه سعید و نادر محمدی به طرف مدرسهای که در چهارراه بالای مسجد قرار داشت رفتیم. هرکدام چند سنگ در جیب خود داشتیم. به یکباره آنها را به طرف شیشههای مدرسه پرتاب کردیم که شیشههای قدی و بزرگ، با صدای وحشتناکی شکستند و ما پا گذاشتیم به فرار به طرف مسجد.
شب بیست و دوم، پس از سخنرانی تند حاج آقا اکرمی دربارهی فساد و جنایت حکومت پهلوی و بخصوص اینکه با آتش سوزی در سینما رکس آبادان قصد دارند تا مبارزه را منحرف کنند، جوانهای بزرگتر محل، جلوی مسجد جمع شدند. "سیدمصطفی جلالی پروین" (دوم دی ماه سال 1360 در گیلانغرب در عملیات مطلع الفجر به شهادت رسید.)، "علی رضا مستعدی"، "حمیدرضا مستعدی" (این دو برادر، سال 59 اوائل جنگ، در جبهه به شهادت رسیدند که بدنشان یازنگشت.)، "منصور مختاری"، عبدالله، مهدی و رحیم مشاعی و چند تایی دیگر، با خارج شدن مردم از مسجد، شروع کردند به شعار دادن. در تاریکی شب، فریاد "نصرمن الله و فتح قریب، مرگ بر این سلطنت پر فریب" و "مرگ بر شاه"، در کوچهها میپیچید و مردم را سراسیمه از خانهها بیرون میکشید.
ما که سن و سالمان کمتر بود، دنبال آنها راه افتادیم. جمعیت حدود 150 نفر میشد که به طرف چهارراه سیمتری نارمک حرکت کردند. با رسیدن به مقابل سینما که هنوز تصاویر زنان برهنه بر تابلوی آن قرار داشت، پاره آجرهایی که از کنار خیابان برداشته میشدند، به طرف شیشههای سینما پرتاب شدند. به یکباره متوجه شدیم سردر و تابلوی سینما شروع کرد به سوختن در آتش. ازعکسهایش معلوم بود که چه فیلمهایی میگذارد. به قول یکی از ناظمهای مدرسه:
- باید دفتر حضور و غیاب را به سینما میآوردند و دنبال دانش آموزها میگشتند.
آن شب سینما آتش گرفت. عکسهای چرت و پرت زنها هم سوخت و مثل آدمهای دیوانه، توی آتش ادا درآوردند تا سیاه شدند.

عدهای هم به مغازهی مشروب فروشیای که درست بغل سینما قرار داشت و حتی این روزهای انقلاب و خشم مردم باز بود و کاسبیاش را میکرد، حمله کردند و در یک چشم بر هم زدن، جعبههای مشروبات الکلی و آب جو را از مغازه بیرون کشیدند، در جوی آب آنها را شکسته و خالی کردند. مرد ارمنی که صاحب مشروب فروشی بود، توی سر خودش میزد و التماس میکرد، ولی دیگر فایدهای نداشت.
جمعیت همانطور که شعار میدادند، به طرف خیابان وصال برگشتند و به بانک صادرات پایین مسجد که تازه شیشههایش را از نو انداخته بودند، حمله کردند. شیشهها و کرکرهی بانک خورد شدند. آژیر دزدگیر بانک با صدای نکرهای جیغ میکشید ولی فایدهای نداشت. یکی از بزرگترها فریاد زد:
- هیچکس حق نداره وارد بانک بشه یا به گاوصندوق و پولا دست بزنه. فقط شیشهها رو بشکونید.
جوانها که حالا عصبانی و خشمگینتر شده بودند، با شعار مرگ بر شاه، به طرف پایین خیابان وصال حرکت کردند و نرسیده به انتهای خیابان، به بانک ملی که سر چهارراه بود حمله کردند و آن را هم داغان کردند. دزدگیر آنجا که به صدا درآمد، همه شروع کردند با پرتاب سنگ و آهن آن را ساکت کنند که نشد تا اینکه یکی از بچهها رفت و آن را از جا کند.
ناگهان فکری به ذهنم رسید و پیشنهاد دادم که مشروب فروشی خیابان فرح را هم داغان کنیم، که شدیداً مورد استقبال قرار گرفت. جمعیت پرجوش و خروش راه افتادند به طرف فرح آباد تهراننو.
خیلی برایم عقده شده بود. هر روز صبح که از آنجا رد میشدم تا به مدرسه بروم، محکوم بودم که چشمم به آن زنیکهی خیکّی بیفتد که موهای شانه نکردهاش را میریخت روی لباس تکه پارهاش و صبح اول صبح، میآمد تا جعبههای مشروب و کالباسهایی را که برایش آورده بودند، بگذارد توی یخچال.
اصلاً از قیافهاش حالم به هم میخورد. مثل "ننهی فولادزره" بود که توی قصهها برایمان میگفتند. عینهوعجوزههای جادوگر. فقط یک جارودستی بزرگ کم داشت. مغازهاش در خیابان فرحآباد تهراننو روبهروی مدرسهی نخست بود که من آنجا درس میخواندم. بعد از ظهرها و شبها که من آنطرفها پیدایم نمیشد، ولی میشنیدم که کار و کاسبیاش شبها راه میافتد. گنده بک، خجالت نمیکشید. مثل اسب آبی میایستاد دم در، و به جوانهایی که رد میشدند، اشاره میکرد که مثلاً لبی تر کنند.
از آن وقتی که اولین اعلامیه در مراسم شب احیاء در مسجد محل پخش شد، با سعید و دو سه تای دیگر از بچهها، برنامه ریختیم تا در این شلوغی اوضاع، یک شب برویم سر وقت آن مغازه و داغانش کنیم، ولی بدجوری میترسیدیم. سیزده ـ چهارده سال بیشترسن نداشتیم. جرأت هم نمیکردیم با کسی صحبت کنیم که چه طرحی داریم؛ تا اینکه آن شب افسانهای پیشآمد.
نیم ساعتی کشید تا با الله اکبر گفتن و مرگ بر شاه، به آنجا برسیم. زنیکهی خیکّی، با دامن کوتاه گل دار، دستش را زده بود به کمرش و دم در مغازه ایستاده بود. اصلاً فکرش را نمیکرد که تا چند دقیقهی دیگر چه خواهد شد. شاید با خودش میگفت:
- این جوونها دیوونهاند ... بیان اینجا و آب شنگولی بخورن تا از این شربازیها دست بکشن ...
در یک چشم بر هم زدن، شیشههای سبز و قهوهای بود که توی جوی آب میشکست و بوی گندش فضا را پر میکرد. همه نجس شده بودیم؛ ولی چارهای نبود. زنیکه مثل دختر بچهها گریه میکرد. نشست لب جوی آب و انگار بچهاش مرده باشد، برای مشروبهایش زار میزد. فایدهای نداشت. خوب که یخچال و انباری مغازه راخالی کردند و همه را داخل جوی آب ریختند، راه افتادند و رفتند.
عجب عشقی کردم آن شب. چه حالی داد وقتی که دیدم آن گندهه زار میزند. تا حالا این جوری صفا نکرده بودم. در آن هیر و ویر، عدهای لاش خور، بستههای گرد و کلفت کالباس و نوارهای آویزان سوسیس را زیر بغل زده و با خود میبردند.
از آن روز به بعد کرکرهی مغازهی دودهنهی "عجوزهی می فروش" پایین آمد، و دیگر خبری از نجسیها و خود او نشد.
همان جا آخر کار بود و مردم و جوانها یکی یکی رفتند به خانهشان. جالب این بود که توی این یکی دو ساعت، اصلاً گاردیها و مامورین کلانتری پیدایشان نشد.
اولین عکس امام
روزسهشنبه 7 شهریور، هنگام غروب که پدرم به خانه آمد، روزنامهی کیهان را که خریده بود، گذاشت وسط اتاق. تصویری از روحانی سیدی چاپ شده بود که زیرش این نوشته به چشم میخورد:
" حضرت آیتالله العظمی آقای روح الله موسوی خمینی"

با دیدن عکس امام، در پوست خودم نمیگنجیدم. نمیدانستم از شادی چکار کنم. روز بعد، عکس امام را از روزنامه بریدم و توی جیبم گذاشتم و به بچههای محل نشان میدادم.
روزنامههای امروز، عکسی از "فرح پهلوی" - همسر شاه - چاپ کردند که در حال نوشیدن مشروب در دیدار با "هوا کوفنگ" رهبر کشور چین بود. چاپ این عکس، تاثیر زیادی بر روحیهی مردم گذاشت و آنها را عصبانی کرد. مردم از آن عکس فتوکپی میگرفتند و دست به دست میچرخاندند تا همه با ماهیت خانوادهی پهلوی آشنا شوند.
حماسهی چهارمردان
گرمای تابستان داشت رو به پایان میرفت، ولی انقلاب هر روز تندتر و هیجانیتر میشد. روز سهشنبه 14 شهریور، همه از ذوق و شوق عید فطر و اینکه قرار است با امیر آقا و خانوادهاش به قم برویم، در پوست خود نمیگنجیدیم. علت آن هم این بود که قم، مرکز انقلاب و شلوغیها به حساب میآمد.
امیر آقا با ماشین خودشان که یک بنز 220 سفید رنگ بود، آمدند تا با ما که پدرم یک پیکان استیشن شکلاتی رنگ داشت، به قم برویم.
هر دو خانواده سوار ماشینها شدیم ولی سعید و حمید با ماشین ما آمدند. به قم که رسیدیم، یکراست به خانهی "عمه قمر" در محلهی "نیروگاه" در حاشیهی شهر قم و کنار ایستگاه قطار، رفتیم. همان ظهر که رسیدیم، ما بچهها، من، محمد، سعید و حمید راه افتادیم و از بیابان وسیع کنار خطوط قطار که بوی گازوئیل تراورزها فضا را پر کرده بود، رفتیم تا پیاده به حرم "حضرت معصومه" (س) برویم. پس از زیارت حرم، وقتی که داشتیم به خانه برمیگشتیم، متوجهی پسری شدیم که کنار جادهای که به اراک میرفت، ایستاده بود و پوسترهایی از امام خمینی را میفروخت. با دیدن او ذوق زده شدم. جلو که رفتیم فهمیدیم هر پوستر را که زمینهی سبز رنگی داشت، 4 ریال میفروشد. با اصرار زیاد و اینکه زیاد میخواهیم، قبول کرد دانهای 3 ریال بفروشد. ته جیبهایمان را گشتیم. من 3 تومان داشتم که دادم و 10 پوستر خریدم. بچهها هم هر کدام تعدادی پوستر امام خریدند و شادمان به خانهی عمه قمر برگشتیم.
بعد از ظهر که خواستیم به حرم برویم، از خیابان صفائیه که خواستیم رد شویم، متوجه شدیم در خیابان "چهارمردان" شلوغ است. جیپ های ارتشی سر خیابان را بسته بودند. همین طور که در ازدحام ماشینها اطراف را میپاییدم، چشمم به داخل خیابان چهارمردان بود. فرماندهی گاردیها با بلندگو اخطار کرد که تظاهرکنندهها متفرق شوند وگرنه شلیک میکند، ولی کسی اهمیتی نداد. چند تیر هوایی که شلیک کرد، جمعیت روی زمین نشستند. ناگهان به دستور فرمانده، چند سرباز روی زمین زانو زدند و شروع کردند تیراندازی به طرف مردم. تعدادی از مردم به کوچههای اطراف دویدند ولی اکثرشان همان وسط خیابان ماندند. بعضیها همانطور نشسته بودند و بعضیها هم که ظاهراً تیر خورده بودند، روی زمین درازکش افتاده بودند. صدای شلیک گلوله بیشتر شد و سربازی به خیابان آمد و با داد و فریاد ماشینهایی را که ایستاده و شاهد کشتار بودند، به حرکت واداشت.
صحنهی عجیبی بود. اصلاً باورم نمیشد. نه مقاومت و استواری مردم را که اصلاً انگار نه انگار اینها گلولهی کشنده و داغ است که به طرفشان میآید، و نه وحشی گری ارتشیها را که اصلاً انگار نه انگار انسان هستند و اینها هموطن و همشهری خودشان.
شب، همه سوار بر دو ماشین، به داخل شهر رفتیم. به خیابان چهارمردان که رسیدیم، از دور دیدیم خیابان در آتش میسوزد. مردم به انتقام جنایات صبح امروز، همهی بانکها و ادارات دولتی را به آتش کشیده بودند. کمدها و میز ادارات، وسط خیابان در آتش میسوختند. اسناد و مدارک رسمی و پروندهها، در آتش جزغاله میشدند. هیچ ارتشی و یا شهربانی چی جرأت ورود به آن محدوده را نداشت. خیابان چهارمردان کاملا در اختیار مردم قرار گرفته بود.

در آن شلوغی و آتش سوزی، دو سه نفر طماع، درحالی که گاوصندوق بزرگی را از بانک بیرون کشیده و به کنار خیابان آورده بودند، به ماشینهایی که از جلویشان رد میشد میگفتند:
- اگه کلنگ یا هر چیز دیگهای که بشه باهاش این رو باز کرد بدین، پولاش رو با هم نصف میکنیم.
پدرم که از این حرف آنها بدش آمده بود، درحالی که زیر لب میگفت:
- یه عده اون جوری مثل صبح وامیسن جون میدن، یه عده هم این جوری لاش خور بازی در میارن.
به ماشین گاز داد و رفتیم به طرف تهران. نرسیده به تهران، اطراف "شاه عبدالعظیم" که رسیدیم، دیدیم خیابان را بستهاند. تعدادی لاستیک آتش زده و عدهای چوب به دست، وسط خیابان ایستاده بودند و مرگ بر شاه میگفتند. البته با کسی کاری نداشتند و فقط به ماشینها که میرسیدند، فقط با خنده شعار میدادند و میگذاشتند مردم رد شوند.
فردا صبح، پوسترهای امام را به محل بردم و با ذوق و شوق فراوان، به بچهها به همان دانهای 3 ریال فروختم.
1357
عید دیدنیها سیاسی
دیگر همه چیزمان سیاسی شده بود. نه تنها بزرگترها، که ما کوچکترها هم از اینکه سیاسی شدهایم، احساس غرور میکردیم. در مدرسه و در جمع بچههای محل، همواره سخن از امام خمینی و انقلاب بود. رادیو و تلویزیون که چیزی در این باره نمیگفتند؛ در روزنامهها هم که خبر آنچنانی نبود. تنها راه انتقال اخبار، دهان به دهان و احیاناً از طریق اطلاعیههایی بود که از طرف امام خمینی در عراق صادر میشد تا به دست برخی از افراد خاص در شهرهای ایران برسد و آنها هم برای مردم تعریف کنند. به این طریق، دهان به دهان اطلاعات منتقل میشد. خوردن نوشابهی "پپسی کولا" هم حرام شده بود. میگفتند چون کارخانهی پپسی متعلق به یهودیان است، به همین خاطر امام گفته که خریدن و خوردن نوشابهی پپسی کمک به اسرائیل است و مردم هم از خوردن آن امتناع میکردند. ما بچهها هم ترجیح میدادیم بیشتر "کوکاکولا" یا "کانادادرای" و یا مثلاً نوشابهی ایرانی "سوپرکولا" بخوریم.
همه جا پیچیده بود که امام خمینی گفته به دلیل جنایتهای بیشمار حکومت پهلوی در شهرهای مختلف و کشتار مردم، امسال عید نداریم. ما که همواره برای عید و لباس نو و عیدی روزشماری میکردیم، حالا دیگر از آن هیجانات کودکی خبری نبود. حالا دیگر ما بچهها هم برای خودمان سیاستمدار شده بودیم.
عید 1357 از راه رسید. میوه و آجیل همچنان در همهی خانهها بود، بچهها هم از عیدیهای اسکناس دو و پنج تومانی بی بهره نماندند. ولی این عید با سالهای قبل خیلی فرق داشت. زنها برای خودشان یک مجلس داشتند و مردان در اتاقی دیگر جلسه گرفته بودند و هر یک اخبار و اطلاعات خود را مطرح میکردند. ما بچهها هم هر آنچه از پدر و مادر خود شنیده بودیم، برای همدیگر نقل میکردیم. کمکم عیدمان هم کاملا سیاسی شد.
انقلاب حال و هوای خانوادهها را هم به کلی دگرگون کرده بود. با اینکه 13 سال بیشتر نداشتم، ولی پدرم به راحتی اجازه میداد تا نیمه شب از خانه بیرون باشم. چرا که خیالش از فرزندانش راحت بود که جز مسیر انقلاب، طریق دیگری نمیروند.
بعضی شبها که در مساجد اطراف محل، سخنرانی شخصیتهای انقلابی برپا بود، پدرم اجازه میداد که برای گوش دادن سخنان انقلابیون به آنجا بروم. هنگامی هم که برمیگشتم، اعلامیهها و اخبار مختلف را برای اهل خانواده میآوردم. این حالت برای علی برادر بزرگترم که دو سال از من سنش بیشتر بود، بیشتر جریان داشت و گاه اتفاق میافتاد در حکومت نظامی گیر میکرد و تا صبح به خانه نمیآمد.
یکی از شبها که از امیر آقا شنیدم "فخرالدین حجازی" در خیابان مولوی سخنرانی دارد، بسیار مشتاق شدم به آنجا بروم. حجازی یکی از انقلابیونی بود که جلسات سخنرانی او نسبت به دیگران بسیار شلوغ و حتی پر شورتر میشد. به پدرم که گفتم، اول گفت که چون مسیر آنجا با خانهی ما زیاد فاصله دارد و ساعت هفت و هشت سخنرانی شروع میشود، اگر نروم بهتر است. اصرار من باعث شد تا آقا "عباسی" همسایهی بغلیمان که آنطرفها کار داشت، به پدرم بگوید که من را با ماشین به آنجا برسانند و خودشان بروند دنبال کارشان. همین طور هم شد. همراه پدرم و آقا عباسی سوار بر ماشین پدرم به خیابان مولوی رفتیم که از میدان "شاه" به بعد به خاطر اینکه برای سخنرانی جمعیت زیادی میآمد، آن را بسته بودند. قرار شد موقع برگشتن به همان جایی که پیاده شدم بیایند و با هم به خانه برویم.
فخرالدین حجازی که دربارهی او حرفهای زیادی بر سر زبانها بود از جمله اینکه: او همرزم و یار مصدق بوده، مدت زیادی در زندان بوده، شکنجههای بسیاری شده و ... با صدای تندش، بسیار پرشور سخن میگفت و هنگامی که سخنرانیاش دربارهی امام و تبعید او به خارج اوج گرفت، همهی مردم تحت تاثیر قرار میگرفتند و ناگهان فریاد "مرگ بر شاه" از جماعت بلند میشد.
ماشینهای پیکان کلانتری جلو و اطراف مسجد بودند که مامورین کنار آنها قرار داشتند. با وجودی که جمعیت زیادی در خیابان نشسته بودند و سخنرانی را گوش میدادند، از گاردیها و ارتشیها خبری نبود و فقط شهربانی آمده بود که توانستند از تظاهرات پایان سخنرانی جلوگیری کنند و کاری کردند که مردم چند تایی با همدیگر بدون اینکه شعاری بدهند، به خانههایشان بروند. من هم به میدان شاه رفتم که دقایقی بعد پدرم آمد. آقا عباسی از حرفهای گفته شده و حال و هوای مراسم پرسید. من که خیلی ذوق زده شده بودم و خودم را در مقام یک انقلابی تمام عیار میدیدم، شروع کردم به تعریف و تفسیر آنچه شاهدش بودم.
دیگر همه برای خودمان سیاسی شده بودیم. سر کلاس درس، عکسهای شاه و ولیعهد را که در صفحهی اول کتاب چاپ شده بود، میکندیم و سپس با خودکار محکم دور موهای او خط میکشیدیم و آن را از جا در میآوردیم و رو به بالا مثل شاخ میگذاشتیم روی کلهاش. از این کار خود خیلی احساس غرور میکردم. آنقدر جرأت پیدا کرده بودم که با شاه مملکت شوخیای این طوری میکردم!
شرکت در تظاهرات
چند وقتی بود که حال و هوای تهران کاملا عوض شده بود. در بعضی مساجد، سخنرانیهایی میشد که توجه مردم را به خودش جلب کرده بود. مسجد امام حسین (ع) در میدان فوزیه، یکی از مهمترین مسجدها بود.
روزهای اول ماه رمضان بود. آن شب یکشنبه 22 مرداد ماه - هفتم ماه رمضان - خانوادهی آقا رضایی در خانهی ما بودند. اشرف با بچههای رضایی، سرگرم بازی بود. من و علی مثلاً حواسمان جای دیگر بود، ولی چهارگوشی به حرفهای بابا و آقای رضایی گوش میدادیم. حرف از سخنرانی و تظاهرات بود. بابام میگفت:
- چند شبه که توی مسجد میدون فوزیه، یه شیخی سخنرانی میکنه که میگن خیلی جرأت داره. هر چی از دهنش درمیاد به شاه و سلطنت میگه.
حرفها داشت قشنگتر میشد که بابام دهانش را برد دم گوش رضایی و مثلاً طوری که ما نفهمیم، گفت:
- میگم بچههات که اینجا هستن، بلند شو یه سر بریم میدون فوزیه ... بد نیست ببینیم این شیخه چی میگه.
رضایی که کمی جا خورده بود، من و من کرد و گفت:
- میگم الان که دیر وقته ... بذار فردا شب بریم ...
بابام گفت:
- دیر وقت چیه مرد؟ الان تازه اذون دادن. تا نماز رو بخونن و سخنرانی شروع بشه، یه ساعتی مونده.
هر طوری که بود بابام رضایی را راضی کرد. پدرم که بلند شد شلوارش را بپوشد، رفتم جلو و گفتم:
- بابا.. اگه میشه منم بیام.
با تعجب پرسید: "کجا؟" تا گفتم: "میدون فوزیه" جا خورد و گفت:
- مگه تو درس و مشق نداری که این وقت شب میخوای راه بیفتی دنبال ما؟
که ملتمسانه گفتم:
- همهی مشقامو نوشتم ... تازه الانم سر شبه. خُب منم میخوام بیام ببینم اون شیخه چی میگه.
که بابام خندید و گفت: "پس فالگوش وایساده بودی؟"
رضایی به زنش گفت:
- همین جا بمونین ... ما یه سر میریم تا بیرون و برمیگردیم.
مادرم وقتی دید من هم لباسهایم را پوشیده و آماده شدهام، جلوی پدرم را گرفت و گفت:
- آخه مرد ... این وقت شب و با این شلوغیها، این بچه رو کجا راه انداختی ببری؟
که پدرم گفت:
- اولاً که بچه چیه؟ خود این صب تا شب ولّه توی خیابون و شعار میده و تظاهرات میره. دوماً، یه سر میریم مسجد سخنرانی و زود برمیگردیم، میدون جنگ که نمیریم."
با ماشین پیکان مدل جوانان زرد رنگ آقای رضایی، راه افتادیم طرف میدان فوزیه. کنارههای خیابان اصلاً جای پارک کردن نبود. همین طور که رفتیم پایین تا جای پارک پیدا کنیم، جلوی پمپ بنزین پایین میدان ژاله ماشین را پارک کردیم و پیاده برگشتیم به میدان فوزیه.

اصلاً نمیشد نزدیک مسجد شد. ظاهرا آخرهای سخنرانی هم بود. اطراف میدان، نیروهای گارد شاه اسلحه در دست، به حالت آماده باش ایستاده بودند. تعدادی از ارتشیها به طرف مردم که سعی داشتند هر طوری هست خودشان را به داخل مسجد برسانند، هجوم بردند و آنها را به طرف بیرون هول دادند. سخنرانی هم تمام شد و جمعیت انبوهی که داخل مسجد بودند، یکباره مثل سیل به طرف بیرون مسجد سرازیر شدند.
هر کس برای خودش شعاری میداد. سر و صداها مبهم و قاطی شده بود. صدای شلیک تیر هوایی که به گوش رسید، جمعیت مضطربتر ولی با عصبانیت بیشتر، شروع به شعار دادن کردند. کمکم شعارها یکی شد. جمعیت همین طور که همدیگر را هول میدادند، به طرف پایین میدان حرکت کردند. پدرم محکم دست مرا گرفته بود تا در فشار جمعیت گم نشوم. ناگهان در آن میانه، رضایی را که کنار پدرم ایستاده بود، گم کردیم. پدرم مدام او را صدا میزد ولی در هیاهوی شعارها، نمیشد کسی را صدا زد یا پیدا کرد.
صدای تیراندازی که بیشتر شد، شعارها هم تندتر شدند. ناگهان شعاری شنیدم که در جا میخکوبم کرد. اصلاً باور اینکه کار تا به اینجا رسیده باشد که مردم چنین شعارهایی بدهند، برایم باور کردنی نبود. مردم یک صدا فریاد میزدند:
"خمینی آزاده است ... شاه زنا زاده ست"
پدرم درحالی که از بس مچ دستم را فشار میداد که کم مانده بود بشکند، من را کشید داخل پیادهرو جلوی یک مغازه، تا در تلاطم جمعیت همدیگر را گم نکنیم.
دیگر صدای رگبار هوایی میآمد ولی مردم ترسی نداشتند. هر کس به سمتی میدوید، ولی این شعار از دهانشان نمیافتاد. معلوم بود که این شعار بدجوری گاردیها را عصبانی کرده است.
پدرم بی توجه به هرآنچه در اطرافمان میگذشت، به دنبال آقای رضایی بود و مدام میگفت:
- اگه بلایی سرش بیاد چی؟ اگه بمونه زیر دست و پا ...
هر چی من میگفتم:
- بابا به خدا خودم دیدم آقای رضایی رفت پایین ... شاید رفته باشه دم ماشین.
که گفت:
- تو چی میگی؟ میدونی تا دم میدون ژاله چقدر راهه؟ تازه قرارمون این بود که اگه همدیگه رو گم کردیم بیاییم اینجا.
کمکم از صدای تیراندازی کاسته شد و مردم که داشتند میدویدند، آرامتر به طرف خانههایشان راه میرفتند. ولی از آقای رضایی خبری نبود. من هم مدام با خودم میگفتم که رضایی ترسیده و در رفته دمماشین.
سرانجام با خلوت شدن خیابان که کامیونهای ارتشی فقط داخل آنها رژه میرفتند، مطمئن شدیم که آقای رضایی زیر پا نمانده است. همراه پدرم راه افتادم طرف میدان ژاله. نزدیک ماشین که رسیدیم، من زدم زیر خنده. بابام محکم زد پس کلهام. با تعجب گفت:
- آخه مرد، تو این جایی و ما جون به لب شدیم که چی شدی؟ مگه قرار نبود دم اون مغازه وایسی؟
آقا رضایی که همچنان میلرزید، با همان لهجهی اصفهانیاش گفت:
- چرا ... ولی مگه ندیدی تیراندازی میکردن؟ هر چی باشه اینجا امن تره.
آتش سوزی سینما رکس
روز شنبه 28 مرداد ماه، رادیو خبر وحشت آوری داد. گفت که در آتش سوزی سینمایی در شهر آبادان، صدها نفر زنده زنده در آتش سوختهاند.

خبر بسیار وحشتناکی بود. شب که به مسجد رفتم، همه حرف از این میزدند که کار ساواک است و برای منحرف کردن انقلاب دست به این کار زدهاند. راست هم میگفتند. این مسئله میتوانست تاثیر شدیدی بر روال انقلاب مردم علیه حکومت شاه بگذارد.
اخبار متناقض و مختلفی دربارهی این فاجعه دهان به دهان مردم میگشت. روزنامهها و بدتر از آن مجله "جوانان" - که همیشه دوشنبهها پدرم میگرفت و به خانه میآورد - دیگر از عکسهای رنگی خوانندهها و زنان هنرپیشه خبری نبود، بلکه تصاویر وحشت آوری از جنازههای جزغاله شده جای آنها را گرفته بودند.
بعضیها میگفتند:
- میگن همین طور که مردم بیچاره داشتن فیلم "گوزنها" رو میدیدن، یه عده فیلم رو قطع میکنن و یه فیلم از کثافتکاریهای شاه و خونوادش نشون میدن که توی اون فرح و بچههاش همه لخت بودن، ساواکیها هم درهای سینما رو قفل کردن و همه رو آتیش زدن.
نقل قولها دربارهی این فاجعه بسیار مختلف و زیاد بود. دستگاه حکومتی شاه هم تصمیم داشت ماجرا را به گردن انقلابیون بیندازد. آنها میگفتند:
- یک عده جوون که عکس آیتالله خمینی دستشون بوده، داشتن تظاهرات میکردن که میرسن به سینما رکس. مثل همهی شهرهای دیگه، اونا هم حمله میکنن و سینما رو آتیش میزنن.
ولی در آتش زدن سینماها در همین تهران، مردم زمانی آنجاها را آتش میزدند که یا شب بود و یا مطمئن میشدند که کسی داخلش نیست.

در این فاجعهی عظیم، 377 نفر زن و بچه و مرد بی گناه مظلومانه سوختند و جزغاله شدند. این فاجعه میتوانست بیشترین و سختترین ضربه را به حرکت مردم بزند. چرا که بیشتر شایعاتی که رادیوهای خارجی درست میکردند، بر این مبنا بود که انقلابیون آنجا را به عنوان مرکز فساد آتش زدهاند. ولی امام خمینی این توطئه حساب شده را خنثی کرد و از ضربهای که میرفت مسیر مبارزه را منحرف کند، جلوگیری کرد.
چند روز بعد، یعنی 31 مرداد ماه، امام خمینی اطلاعیهی مهمی منتشر کرد و این جنایت بزرگ را کار عمال شاه برای انحراف مبارزه دانست.
دیدن چریکها
طبق روال هر سال، چند روزی مانده به چهارشنبه سوری، همراه "حمید حدیدچی"، محمد برادرم و حسین درزی و یکی دو تا دیگر از بچههای محل، برای کندن بوته و فروش آنها در محل، به تپههای فرح آباد رفتیم. منطقهی سرخه حصار که شکارگاه سلطنتی محسوب میشد، پر بود از آهو و خرگوش. آنجا نگهبانانی هم داشت که بدجوری به ما که فقط برای کندن بوته میرفتیم، گیر میدادند. برای همین همواره حواسمان بود که با چوب یا سنگی که جنگلبانها ول میکردند، مواجه نشویم. گاهی صدای شلیک گلولهی نگهبانها یا شکارچیها هم میآمد.
یکی از روزها، متوجهی سه جوان حدود 17 یا 18 ساله شدیم که مشغول کاری بودند. کمی که نزدیکتر شدیم، دیدیم که دو نفر از آنها اسلحه در دست دارند و مشغول تمرین تیراندازی هستند که با دیدن ما، دست و پایشان را گم کردند. درحالی که سعی میکردند اسلحهها را زیر کاپشنشان پنهان کنند، با عصبانیت به ما گفتند که آنجا چکار میکنیم؟ وقتی گفتیم برای کندن بوته آمدهایم، گفتند سریع از آنجا دور شویم؛ و ما که بدجوری ترسیده بودیم، آن روز از خیر کندن بوته گذشتیم و فاصلهی زیاد آنجا تا خانهمان را دویدیم.
آشنایی با امام خمینی
یکی از شبهای سرد زمستان سال 56 بود؛ توی خانه، من و محمد درحالی که بابا گوشهی اتاق به پشتی لم داده بود، کنارش نشسته بودیم. چند وقتی میشد که شبها، پدرم که از سر کار به خانه میآمد، موقع استراحت، با اصرار فراوان ما، از خاطرات قدیمش تعریف میکرد.
برای اولین بار نام "امام خمینی" را از زبان پدرم شنیدم. خیلی تعجب کردم. گفتم:
- مگر هنوز هم امام داریم؟
که گفت:
- امام نه به آن معنی، چون آقای خمینی رهبر همهی مسلمونهای دنیاست، بهش میگن امام خمینی.
راستش وقتی عنوان امام خمینی را شنیدم، احساس عجیبی در درونم ایجاد شد. عجیب و شیرین. آن موقع درست معنا و مفهوم عشق و عاشقی را نمیفهمیدم، ده یازده سال بیشتر نداشتم. از آن به بعد هر شب به پدرم گیر میدادم که از امام خمینی بگوید.
یکی از همین شب ها، میان همین خاطره گویی بابا دربارهی امام خمینی بود که مادرم برخاست و به طبقهی بالا رفت. دقایقی بعد که برگشت، دیدم یک کتاب با جلد کلفت سبز رنگ در دست دارد. کتاب را آورد و درحالی که آن را به دست پدرم میداد، گفت:
-بفرمایید اینم رسالهی آقا.
متوجه نشدم منظورش از "رساله" چیست. ولی همین که شنیدم کتاب را امام خمینی نوشته است، برایم خیلی مهم بود. سریع کتاب را از دست مادرم گرفتم و صفحات آن را به دنبال تصویری از امام جستوجو کردم. ولی هر چه بیشتر گشتم، نا امیدتر شدم. ولی همین احساس که کتابی از امام خمینی را در دست دارم، برایم کلی شور و شعف ایجاد کرده بود.
ارتجاع سرخ و سیاه
چند روزی بود که توی بیشتر خانهها بحث دربارهی آقای خمینی زیاد شده بود. آن طور که پدرم میگفت، روز شنبه 17 دی ماه، در روزنامهی اطلاعات، مقالهی خیلی بدی دربارهی آیتالله خمینی چاپ شده که شهر قم را به هم ریخته. پدرم معتقد بود همهی اینها به خاطر این است که چند وقت دیگر مدت تبعید 15 سالهی آقای خمینی به پایان میرسد و شاه بایست به او اجازه دهد که از عراق به ایران برگردد.
برخلاف تصور حکومت شاه و طراحان و نویسندگان مقالهی "ارتجاع سرخ و سیاه"، آن مطلب باعث شد تا نوجوانان و جوانان، نه تنها با نام خمینی آشنا شوند، بلکه نسبت به او حساسیت و توجه بیشتری پیدا کنند.
هنوز سر و صدای چندانی از انقلاب نبود و اعتراض های محلی علنی نشده بود که برادر بزرگترم علی، هرگاه "امیرعباس هویدا" نخست وزیر را در تلویزیون میدید، با تمسخر میگفت:
- نخود وزیر، پوپِیدا.
ظاهراً این چیزها را در خانهی عموعلیمان یاد گرفته بود. پدرم گاهی وقتها از "ناصر" عمو و اینکه جوانی سیاسی است و کتابهای خطرناکی دارد، تعریف کرده بود. البته در خانهی آنها فقط ناصر اینگونه بود و آن هم فقط در حد کتاب سیاسی خواندن.
یک بار که علی نخود وزیر را تکرار کرد، من هم با خودم تکرار میکردم که با خنده گفتم:
- چقدر قشنگه، فردا توی مدرسه به همه یاد میدم.
که پدرم با عصبانیت گفت:
- نه. اصلاً این کار رو نکنی ها.
با تعجب پرسیدم" مگه چی میشه؟"
که گفت:
- اگه توی مدرسه از این حرفا بزنی، پلیس میاد همهمون رو میگیره و زندان میکنه.
پدرم همواره به او سفارش میکرد که دست از این تمسخر بردارد؛ چون امکان داشت جلوی در و همسایه و بیرون، این حرف را بزند و برای خودش و خانواده مشکل درست کند. ولی علی ول کن نبود و همچنان نخود وزیر ورد زبانش بود.
سینما ماندانا
پس از آنکه حدود سال1355، یک فرد خیّر مسلمان "سینما هفت حوض" را در میدان هفت حوض نارمک خرید، آن را کوبید و "مسجد النبی" را آنجا بنا نهاد، "سینما ماندانا" تنها سینما درکل منطقهی شرق یعنی از میدان فوزیه به این طرف تا تهران پارس، محسوب میشد.
این سینمای درجهی 3، همواره دو فیلم با یک بلیط نمایش میداد که غالبا هم فیلمهایش سطح پایین و بسیار مبتذل بودند. یک فیلم سیاه سفید بزن بزن ایرانی، همراه با یک فیلم رنگی کاراتهای، وسترن، هندی یا عشقی. آن هم با یک بلیط که آخر سریها شده بود 2 تومان.
کنار سینما، بر خیابان اصلی، یک ساندویچ فروشی و مشروب فروشی بود که پیرمردی ارمنی آن را اداره میکرد. البته در محل میگفتند که صاحب سینما هم یک فرد یهودی است.
هنگام پیروزی انقلاب در شب 22 بهمن، مردم درهای سینمای نیم سوخته را باز کردند و سربازان گارد جاویدان را که در درگیری با مردم به اسارت در میآمدند به آنجا منتقل میکردند.
پس از انقلاب همچنان سینما ماندانا در دست نیروهای انقلابی ماند که فعالیتهای مختلفی در آنجا صورت میگرفت. زمانی طرح نقاشی چند درخت روی محل تابلوی سینما - که تا پیش از آن تصاویر مبتذل زنان بر آن نقش میبست - قرار گرفت که زیر آن نوشته شده بود: "پاسداران جنگل".
بعد از مدتی هم تابلوی "شورای روحانیت منطقهی11" جای تابلوی سینما را پر کرد که همان جماعت قبلی آن را رهبری و فرماندهی میکردند.
جالبتر از همه زمانی بود که در سالن سینما و بر روی صندلیهای خاک گرفته، جماعت مردم مینشستند و بر روی سن سینما، دو سه نفر مداح قرار میگرفتند، دعای کمیل میخواندند و با دستگاه اسلاید، تصاویر شهدا بر روی پردهی سینما پخش میشد.
استیضاح دولت توسط بنی احمد
چند روزی بود که رادیو، مذاکرات "مجلس شورای ملی" را پخش میکرد. "احمد بنی احمد" - که ظاهراً نمایندهی تبریز در مجلس شورا بود - با عصبانیت بسیار و با آب و تاب فراوان، علیه نخست وزیر و دولت سخنرانی میکرد. پدرم همانطور که کنار بخاری علاءالدین نشسته بود و چاییاش را هورت میکشید، خندید و گفت:
- ... خورده مرتیکهی عوضی ...
من که برگشتم با تعجب نگاهش کردم، گفت:
- چیه بچه جون؟ فکر کردی خیلی آدم خوبیه و حرفای خوب خوب میزنه؟
گفتم:
- خُب آره بابا. حرفاش خیلی مهمه. داره به دولت و نخست وزیر حمله میکنه. مگه مردم حرفی غیر از اینایی که این میگه دارن؟
استکان را که گذاشت توی نعلبکی، خندید و گفت:
- آره بابا جون ... مردم خیلی چیزای دیگه میگن. این مرتیکه هم چند ساله که نماینده اس. همهشون این جوری هستن. حالا که اوضاع رو خراب دیدن، دارن خودشون رو میچسبونن به مردم و مثلاً علیه دولت حرف میزنن. مگه الکیه؟ کی میتونه بدون اجازهی شاه علیه حکومت یه کلمه حرف بزنه؟ مگه این همه جوون بدبخت که زندان و اعدام شدن چی میگفتن؟ نه بچه جون. بلند شو. اینا واسه تو نون و آب نمیشه. گول این پدرسوختههارم نخور.
2 نما از پشت صحنه اخراجیها -2 که از سوی سایت مبین در اینترنت قرار گرفته:
http://rapidshare.com/files/187067101/Ekhrajiha2.part1.wmv
http://rapidshare.com/files/187067488/Ekhrajiha2.part2.wmv
با تشکر از مجله اینترنتی مبین
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱۱/٦ - حمید داودآبادی
"حقت بود ... چشمت کور، دندت نرم!"
اینو که یادته؟
اون شبی که "شلمچه" ات رو تعطیل کردن و بعد از اونم در "جبهه" رو تخته کردن.
همین عبارت رو توی ویژه نامه ات نوشتم.
آره "حقت بود، چشمت کور، دندت نرم!"
اصلا می دونی این شبا چه خبره؟
نه چه خبره که نه. چه خبر بود؟
بوی گوشت کباب شده.
بدن له شده.
لای نون داغ، تو رستورانای بالا شهر اون موقعا.
بازم زدی توی دیوار.
بوی گوشت سوخته.
عطر ... نه بوی گند سیب.
بوی وحشت آور سیر.
بوی گاز ... گاز شیمیایی.
بچه ها جاموندن حمید ...
سیدمحمد مونده روی خاکریز ... الان تانکا میان روی بدنش ...
محمدرضا توی سنگر نگهبانی بود که یه خمپاره به زانوهاش بوسه زد و اون رو ...
جنگه مسعود می فهمی؟ جنگه.
امروز هم.
دو سال زحمت کشیدی ... چهل تا آزاده و چهل تا هنرپیشه رو به کار گرفتی ...
چلچله و خمسه خمسه رو که یادته؟
چلچله کاتیوشای چهل تایی ما بود و خمسه خمسه کاتیوشای عراقی که 55 تا گلوله دو متری می زد.
چی می کردند با بدن بچه های نوجوون.
کجا بودن تا داوری کنن که کی بهتر می جنگه؟
اصلا اینا جنگ رو چه می فهمند؟
مگه از یه کاسب میشه توقع داشت که واسه بچه ها روضه "اسب بی صاحب" بخونه؟
مسعود!
دهنت رو ببند. هیچی نگو.
فقط یادت باشه درست مثل 10 سال پیشه.
شلمچه رو که تعطیل کردن، سرت رو روی شونه کی گذاشتی و نجوا کردی؟
مگه همین یکی دو ماه پیش نبود؟
سرت روی شونه کی بود؟
چه زود یادت میره.
بازم دنبال شونه دوست می گردی؟!
ببینم چیکار می کنی با پاتک .
جا می زنی، عقب نشینی می کنی، تسلیم می شی، یا سنگرت رو عوض می کنی تا بهتر به اهداف مقدست برسی؟
اونا رو که ادای دوست درمیارن، ولشون کن از بغض و حسادت بترکن.
زبان در کام بگیر و با یک صلوات برو برای کار بعدی ...
مدرسهی راهنمایی نخست
مادرم که به درس من و برادرانم خیلی اهمیت میداد، مهر ماه سال 1355 برای ادامهی تحصیل، اسمم را در "مدرسهی راهنمایی نخست" که مدرسهای ملی و مختلط بود، نوشت. "احمد نخست"، مردی حدوداً 45 ساله که قد بلند و هیکلی درشت و سر تقریبا طاسی داشت، مدیر مجتمع فرهنگی نخست بود از یک دبستان و راهنمایی - که نردهای فلزی آن دو را از هم جدا میکرد - تشکیل میشد.
مدرسهی نخست، ساختمانی بود سه طبقه در زمینی وسیع که طبقهی سوم آن سالن امتحانات بود. این مدرسه در خیابان فرحآباد (بلال حبشی) تقاطع خیابان سنائی قرار داشت.
دختر و داماد آقای نخست، ناظم و معلم مدرسه بودند. اکثر معلمین مدرسه زن بودند که تیپ و وضع ظاهرشان سنگین نبود. برخی از بچهها بخصوص دخترها، با معلمین رفت و آمد زیادی داشتند و ظاهراً برای خواندن درس، به خانهی آنها میرفتند.
دیدن "پرویز ثابتی"
خانم "شرفی" زن درشت هیکلی با صورت کشیده، صدایی نکره و کلفت که میگفتند اهل سمنان و بهایی هستند، روبهروی خانهی ما داخل خیابان بسطامی، همراه شوهر و دو دختر بزرگش که هیکل و ظاهرشان یک شکل و تیپ بود، زندگی میکرد.
پدرم میگفت یکی از فامیلهای خانم شرفی آدم کلفتی است و توی دستگاه شاه کار میکند. بعضی وقتها که دور و بر خانهی خانم شرفی بازی میکردم، یکی دو باری او را از دور دیده بودم. مردی حدود چهل ساله با کت و شلوار شیک و غالبا مشکی که بچههای محل به همدیگر میگفتند:
- اون یارو پلیس مخفییه.
ما فقط او را به عنوان پلیس مخفی میشناختیم، ولی پدرم میگفت خیلی مهمتر از این حرفهاست.
چند وقتی میشد که چشمان پسر عمهام "حیدر آقا" بدجوری دچار مشکل شده بودند و هر آن امکان کوری او میرفت. بیمارستان هم وقت برای چند ماه بعد داده بودند و خطر نابینایی، بسیار زیاد او را تهدید میکرد.
یک شب پدرم رفت دم خانهی خانم شرفی و از او خواست که از فامیلشان بخواهد که کمکی به آنها بکند. خانم شرفی فقط نام پسر عمهام را پرسید.
روز بعد وقتی صدای زنگ در خانه آمد، من رفتم که در را باز کنم. وقتی پدرم وارد خانه شد، دیدم نامهای در پاکتی در بسته در دست دارد. ماجرا را که پرسیدم گفت:
- فامیل خانم شرفی - که ظاهراً خواهر زادهی او بود - این نامه رو داد که فردا صبح حیدر آقا رو ببریم بیمارستان "لقمان الدوله".
صبح زود پدرم همراه حیدر آقا به بیمارستان رفتند. بعد از ظهر که پدرم به خانه آمد، گفت:
- نمیدونم این فامیلشون کیه، نامه شو که دادیم به رئیس بیمارستان، یارو تا در نامه رو واز کرد، رنگش پرید. به ما گفت همین جا بشینین تا بیام. چند دقیقه بعد چند نفر مامور با لباس شخصی اومدن توی اتاق و پرس و جو که این نامه رو کی به شما داده و چطوری این دست خط رو گرفتین؟ منم همهی ماجرا رو شرح دادم. رئیس بیمارستان زنگ زد به خود فامیل خانم شرفی که گفت همین امروز مریض رو عمل کنین و هیچی پول ازش نگیرین.
در بحبوحهی انقلاب متوجه شدم خواهرزاده خانم شرفی کسی نیست جز "پرویز ثابتی" مقام امنیتی ساواک که فرار کرد و به اسرائیل رفت.
کارلوس و فلسطین
بیشتر شبها، شام غذاهای سادهای مثل نان و کره مربا و گاهی هم عسل داشتیم. بعضی شبها، بعد از شام، پدرم به لبهی میز چرخ خیاطی لم میداد و درحالی که استکان چاییاش را هورت میکشید، برای ما سه چهارتا بچه که کنجکاوانه، با چشمان گرد شده و دهان نیمه باز نگاهش میکردیم، از خاطرات و حوادث گذشته حرف میزد.
بیشتر حرفهای پدرم دربارهی فلسطین و اسرائیل بود. همیشه با بغض توام با عصبانیت، از اشغال فلسطین توسط یک مشت یهودی با حمایت انگلیسیها حرف میزد و از مقاومت و عملیات مردانهی چریکهای فلسطینی در دفاع از کشورشان، با غرور و حماسه یاد میکرد.
"یاسر عرفات" معروفترین چریک فلسطینی بود که همواره نامش را در بین اظهارات پدرم میشنیدم و بسیار دوست داشتم و مشتاق بودم تا هرچه بیشتر دربارهاش بدانم، ولی هیچ منبعی برای این موضوع نداشتم. پدرم هم همیشه سفارش میکرد حرفهایی را که او میزند، به هیچوجه در مدرسه یا در کوچه، برای دوستانم تعریف نکنم.
اینکه پلیس ما را به خاطر ماجرای فلسطین و مقاومت چریکها برای دفاع از خاکشان بازداشت کند، برایم شده بود عقده که چرا نباید از فلسطین و ظلم اسرائیلیها حرف زد؟
یکی از افرادی که در حرفهای بابام و امیر آقا زیاد نامش را شنیده بودم، "کارلوس" بود. هیچ اسم دیگری از او برده نمیشد. فقط کارلوس. از او به عنوان یک چریک خارجی که برای فلسطینیها میجنگد، نام میبردند.
پدرم همواره از کارلوس - که بعدها فهمیدم نام اصلی او "رامیرز ایلیچ سانچز" و اهل کشور ونزوئلاست - به عنوان یک چریک مقاوم و آزادی خواه نام میبرد و برای او احترام خاصی قائل بود. همین مسئله باعث شده بود که کارلوس برای من، آزادی خواه افسانهای تلقی شود. پدرم از اینکه کارلوس فقط برای دفاع از فلسطین و علیه اسرائیل میجنگد، با افتخار و حماسی یاد میکرد که خیلی احساس غرور و تشکر بهم دست میداد.

شاید چندین بار به پدرم اصرار کردم که داستان گروگان گیری چندین وزیر نفت کشورهای مختلف از جمله "جمشید آموزگار" وزیر نفت ایران را در مقر سازمان "اوپک" برایم تعریف کند. گاهی خسته میشد و غُرّ میزد که چند بار تا حالا اینها را برایت گفتهام. ولی من سیر نمیشدم.
(روز یکشنبه 30 آذر ماه 1354 کارلوس به همراه 6 نفر دیگر، با ورود به مقر سازمان اوپک در شهر وین 11 وزیر نفت کشورهای مختلف را به گروگان گرفت.)
ساواکی محل
پشت خانهی ما، خانوادهای مینشستند که در محل پیچیده بود مرد خانه در ساواک کار میکند و زنش هم عضو "بنیاد فرح پهلوی" است. دو دختر هم داشتند به نام "پریسا" که حدوداً 18 سال سن داشت و "نکیسا" که حدود 12 سالش بود. تعجب من از این بود که خانوادهای با آن همه کلاس و تیپ آنچنانی که غالبا دوست پسرهای پریسا به راحتی دم خانهشان میآمدند و با او گرم بگو و بخند میشدند، چرا نرفتهاند بالای شهر؟
مرد، قد کوتاه و کلهی طاسی داشت و عینک هم میزد. زن، قدی بلند و هیکلی درشتتر از مرد داشت. دختر بزرگ هم به مادرش رفته بود. هر دویشان نکیسا و پریسا مثل مادرشان بیحجاب بودند. از وقتی شنیدم که مرد ساواکی است، بدجوری از او بدم آمد.
یک روز هنگامی که دم محل با بچهها سرگرم بازی بودم، متوجه شدم نکیسا که به خاطر وضعیت خوب مالی خانوادهشان بسیار فخر میفروخت و با هر کسی هم دوست نمیشد، با خواهر کوچکم اشرف دعوایش شده است. خواستم بروم طرفشان که ناگهان دیدم نکیسا اشرف را هول داد و او را که 10 سال بیشتر نداشت، به زمین انداخت که او هم چون روپوش مدرسهاش خاکی شده بود، زد زیر گریه. من با عصبانیت دویدم طرف نکیسا و او که اصلاً انتظار چنین چیزی را نداشت، سیلی محکمی به صورت او زدم که جای آن بر گونهی چپش کاملا سرخ شد. اول شوکه شد که چی شده، ولی کمی که به خود آمد، زد زیر گریه و دوید داخل خانهشان.
مادرم که فهمید من نکیسا را زدهام، خیلی ناراحت شد. میگفت:
- تو برای چی دخالت کردی ... خودشون دخترن با هم بازی میکنن و دعوا ...
که من با اعتراض گفتم:
- مگه اون نرِّه خر با اشرف همسنّه؟ دو سه سال بزرگتره.
مادرم گفت:
- باشه ... خوب نبود تو دختر مردم رو بزنی.
علی گفت:
- الان به بابای ساواکیش میگه، اونا هم میریزن میگیرنت.
که گفتم:
- به درک بگیرن. میخواست خواهرم رو نزنه.
اعتراف خرابکاران
توی فامیل، بیشتر به خانهی "حسین دایی احمد" که در میدان "بروجردی" بود، میرفتیم. با بچههای آنها خیلی جور و سرگرم بودیم. اکثر شبها به خانهی یکی از فامیلهای پدرم به نام "امیر یوسفی مقدم" که ما او را "امیر آقا" صدا میکردیم، میرفتیم. آنها هم کم به خانهی ما نمیآمدند. امیر آقا دو پسر داشت، یکی سعید که همسن علی ما بود، و حمید که همسن خود من بود. دختری هم داشتند به نام مژگان که با خواهر من اشرف همسن و سال بود.
امیر آقا هم مثل پدرم و مثل اکثر اراکیها، توی کار فرش بود. عشق امیر آقا، مصدق و ملی گراها بود. وقتی نام مصدق را میبُرد، انگار کلمهای مقدس و محترمی ادا میکرد. بیشتر حرفهای امیر آقا دربارهی کودتای 28 مرداد و خیانت "حزب توده" به قیام ملی مردم و مصدق بود. شاید همان حرفها باعث شد تا همواره از حزب توده بدم بیاید.
حمید و سعید که ظاهراً در محل خودشان همبازی نداشتند، ترجیح میدادند به محل ما بیایند و با هم بازی کنیم. غالب شبها هم که خانوادگی میآمدند، وقتی میخواستند به خانهشان که 500 متر بیشتر با خانهی ما فاصله نداشت بروند، حمید و سعید میماندند.
روز پنجشنبه 19 مرداد سال 1354 گویندهی تلویزیون خبر از اعتراف تعدادی از خرابکاران به جنایتهایشان داد. دقایقی بعد هم کسی را نشان داد، درحالی که گریه میکرد و مثلاً حالت تاسف شدید داشت، چگونگی کشتن یکی از همرزمان خودشان به نام "مجید شریف واقفی" را برای کسی که سوال میکرد، شرح میداد. با پخش تصاویر جسد تکه پارهی شریف واقفی، آنکه عضو "سازمان مجاهدین خلق" بود، گفت که چگونه او را کشته و سپس جسدش را در منطقهی "مسگرآباد" منفجر کرده و سوزاندهاند.

مجید شریف واقفی
چند وقتی هم میشد که در روزنامهها و رادیو تلویزیون از گروهی با عنوان "مارکسیست اسلامی" نام برده میشد. وقتی معنای این نام را از پدرم پرسیدم، اطلاعات چندانی نداشت ولی امیر آقا بهتر آنها را میشناخت و گفت:
- اینا یه گروه هستن به اسم مجاهدین خلق که بچههای مسلمونی بودن ولی به مرور کمونیست شدن.
مشکل دو تا شد. وقتی از امیر آقا پرسیدم که کمونیست یعنی چی؟ گفت:
- فقط این رو بدون که اینا میگن خدا وجود نداره.
با تعجب بیشتر پرسیدم:
- مگه شما نمیگی اینا مسلمونن، پس چه جوری میگن خدا وجود نداره؟
که با خنده دستی بر پشتم زد و گفت:
- صبر کن بزرگتر بشی خودت میفهمی.
ولی این برای من جواب نبود. باید بیشتر دربارهی مارکسیست و کمونیست میفهمیدم. چند شب بعد، وقتی که همراه پدر و مادر و اهل خانه جلوی تلویزیون نشسته بودیم، رفتم طرف پدرم و خواستم که دربارهی کمونیستها بیشتر توضیح بدهد، که گفت:
- اینا گروههایی هستن که رهبرشون شوروی یه. یه رهبر گنده دارن به اسم مارکس که اون میگه خدا وجود نداره. توی ایران هم اسم حزبشون حزب توده ست. همونایی که 28 مرداد سال 32 به مصدق و مردم خیانت کردن. کمونیستا همشون مزدور شوروی هستن و میخوان مملکت رو بدن به شوروی.
با تعجب گفتم:
- خُب مگه اونا ایرانی نیستن؟ پس چرا میخوان کشور رو بدن به شوروی؟
که جواب گرفتم:
- مسئله همین جاست. اینا بیشترشون کسایی هستن که توی شوروی زندگی کردن و درس خوندن. به خاطر همینم مزدور اونا شدن.
وقتی پرسیدم که چهطوری میتوانم کمونیستها را بهتر بشناسم، همان جواب امیر آقا را گرفتم:
- صبر کن بزرگتر بشی خودت میفهمی.
خرابکاران
صبح یکشنبه بیست و ششمین روز اردیبهشت ماه سال 1355 که همراه بقیهی بچهها در مدرسه سرگرم درس بودیم، ناگهان صداهای عجیب و غریبی به گوشمان خورد. تا آن زمان چنین صدایی را فقط در فیلمهای سینمایی شنیده بودم. خوب که توجه کردیم، فهمیدیم صدای شلیک گلوله و انفجار است. ظاهراً فاصله چندانی با ما نداشت.
زنگ مدرسه که خورد، به خیابان فرح رفتم. با دیدن چهرهی مبهوت مردم، متوجه شدم هراسان و وحشت زده از یکدیگر میپرسند که این صداها از کجاست؟ همان ساعت در محل پیچید که:
"خرابکارا توی خیابون فرح آباد با پلیس درگیر شدن."
همراه چند تایی دیگر از بچهها به طرف محل حادثه رفتیم. در خیابان خیام تقاطع فرح آباد، هنگامی که وارد منطقه شدیم، وحشت کردیم. درگیری کاملا تمام شده بود. ولی محله، شکل منطقهی جنگزده به خود گرفته بود. چندین دستگاه ماشین تاکسی پیکان و فیات کوچک، در گوشه و کنار خیابان، از رگبار گلوله سوراخ سوراخ شده بودند. یک جیپ لندرور هم در خیابان بود که انگار چیز سنگینی بر سرش کوفته باشند، له و لَوَرده شده بود. از مردم که پرسیدم، گفتند "خمپاره" به این ماشین زدند. بعدا از دیگران شنیدم که نارنجک به داخل آن انداختهاند.
تعداد زیادی نیروی ارتشی که اسلحه در دست داشتند، در خیابانهای اطراف گشت میزدند و بعضی هم در جای خود ایستاده و مردم را زیر نظر داشتند. تعدادی هم با لباس شخصی که بچهها به آنها میگفتند "پلیس مخفی"، نزدیک خانهای در قسمت جنوبی خیابان می پلکیدند، ولی از اینکه کسی به آن خانه - که میگفتند پایگاه خرابکارها بوده - نزدیک شود، ممانعت نمیکردند.
خانهای دو طبقهی قدیمی، با دری آهنی و کوچک، که قفل و زنجیر کلفتی به آن زده بودند. تاکسیهای سوراخ سوراخ شده که میگفتند متعلق به پلیس مخفی (ساواک) است، در مقابل آن پارک شده بودند. ظاهراً آنها جان پناه نیروهای ساواک بودند. شیشههای ساختمان کاملا خورد شده، پنجرههای طبقهی بالا که پرده کرکرهی جلوی آن تکه پاره و آویزان بود، کاملا آبکش شده بودند.
به جلوی در که رفتم، دیدم داخل راهرو، همهی در و دیوار از رگبار گلوله و انفجار متلاشی شده است. مثل این بود که چند کارگر را با کلنگ بیندازند به جان دیوارهای ساختمان. گچهای کنده شده از دیوارها، همراه با لختههای خشک شدهی خون، درهم آمیخته و وسط راهرو ریخته بودند.
اثرات گلوله بر در و دیوار خانههای اطراف بخصوص روبهرو، درختهایی که از انفجار و گلوله شکسته بودند، لکههای خون و تکههای گوشت که بر روی آسفالت خیابان، داخل جوی آب بودند و یا از شاخههای درخت مقابل خانه آویزان به چشم میخوردند، صحنهی وحشت آفرینی را تشکیل میدادند. میگفتند یک دختر که چادر بر سرش بوده، به علامت تسلیم از ساختمان خارج شده و هنگامی که نیروهای ساواک دور او را میگیرند، نارنجکی را که در دست داشته منفجر میکند و چندین مامور ساواک را همراه خود میکشد. لختههای خون و تکه پارههای آویزان از درخت، متعلق به همان دختر بودند.
بر روی دیوار خانهی مقابل، سوراخهای درشتی ایجاد شده بود که میگفتند جای تیربار است. جلو رفتم و انگشتم را در آن سوراخها فرو بردم تا ببینم میشود گلولهی آن را پیدا کنم؟
وقتی پیکرهی زخمی درختها را که ظاهراً از داخل خانه به طرف آنها شلیک شده بود، دیدم، دلم برایشان سوخت. از بعضی سوراخهای روی درختها، شیرهی قهوهای و سیاه رنگی راه افتاده بود که من به بچهها گفتم:
- اینم خون درختهاست.
مسیر گلوله را که گرفتم، فهمیدم که حتماً کسی پشت این درخت پناه گرفته بوده که از داخل خانه، این همه تیر به طرفش شلیک شده است.
شب، در خانه از پدرم شنیدم اینها جوانانی هستند که علیه حکومت شاه میجنگند.
یازده سال بیشتر نداشتم و سرم گرم بازیهایی بودم که به فراخور سن، عاشقشان بودم. باوجود این، نسبت به اخباری که روزنامهها هر روز از درگیری مأمورین با خرابکاران منتشر میکردند، بی تفاوت نبودم. شاید در بین بچههای محل، کسی مثل من به این اخبار اهمیت نمیداد. تا شب پدرم از سر کار به خانه برمیگشت، به طرفش میدویدم و پس از سلام و خسته نباشید، سریع روزنامه را از دستش میگرفتم و شروع میکردم به خواندن.
(یکی دو سال بعد از آن درگیری، خانه را خراب کردند و بر روی آن آپارتمان بزرگی ساختند. بعد از پیروزی انقلاب، فهمیدم که این ساختمان از جمله خانههای تیمی سازمان چریکهای فدایی خلق بوده که ساواک آن را شناسایی کرده بود. بر روی دیوار کنار آپارتمان نوشته بودند: "خیابان رفیق شهید حمید اشرف" که ظاهراً از رهبران چریکهای فدایی بود.
اخیرا در اسناد آرشیوی، به اعلامیهای با عنوان "حملات برنامه ریزی شده دشمن به سازمان چریکهای فدائی خلق ایران با شکست مواجه شد" متعلق به خرداد1355، برخوردم که به شرح مختصر درگیری خانه تیمی تهراننو پرداخته بود.
در آن اعلامیه آمده است:
"در فاصله روزهای 26 الی 28 اردیبهشت ما سال جاری دشمن حملات برنامه ریزی شدۀ خود را بر علیه سازمان چریکهای فدائی خلق ایران آغاز کرد. این حملات بدنبال کنترل شبکۀ تلفنی قسمتی از سازمان ما و کشف محل چند پایگاه اصلی و پشت جبهه چریکی آغاز گردید.
... حملات دشمن بدنبال محاصرۀ بسیار شدید پایگاه تهراننو آغاز شد. در پایگاه تهراننو که یکی از پایگاههای پشت جبهۀ سازمان بشمار میرفت تنی چند از رفقا از جمله دو رفیق خردسال ناصر شایگان شام اسبی 11 ساله و ارژنگ شایگان شام اسبی 13 ساله زندگی میکردند و به کارهای تولیدی اشتغال داشتند. در هنگام حمله دشمن فقط نیمی از رفقا مسلح بودند. بهمین لحاظ نیز امکان برخورد نظامی با دشمن زیاد نبود. با این همه رفقا اسناد موجود در پایگاه را به آتش کشیدند و با سلاح های موجود از دو جناح حملات خود را برای شکستن خطوط فشرده محاصرۀ دشمن آغاز کردند. دشمن که با قریب 500 مأمور ویژه مسلح به مسلسلهای یوزی اسرائیلی و نارنجکهای آمریکائی پایگاه را محاصره کرده بود پایگاه را شدیدا زیر آتش گرفته و لحظهای حملات خود را قطع نمیکرد. در چنین شرایطی تعدادی از رفقا از پایگاه خارج شده و در جریان یک نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه راه خود را پاک کرده و پس از کشتن بیش از 20 مأمور دشمن و مجروح ساخت تعدادی از آنان حلقه محاصره را در نزدیکی مسیل شرقی خیابان سیمتری نارمک شکسته و از محاصره خارج شدند. از آن پس مأموران دشمن جرات پیگرد بخود نداده و رفقا با امانت گرفتن یک اتومبیل پیکان از یک مدیر مدرسه از منطقه خارج شدند.")
یکی دیگر از بازیهای مورد علاقهی ما که به تازگی جای تیله بازی را گرفته بود، "کاشی بازی" بود. البته اگر فصل گردو و گردو بازی نبود. در محل و بین بچهها کاشیهای رنگی کوچک و متوسط با رنگهای زیبای تزیینی خرید و فروش میشد که آنها را غالبا به قیمت هر سه عدد یک قران، و یا اگر لوکس و درشت بود، دانهای یک ریال میخریدیم. یک کاشی بزرگ هم میخریدیم و دورش را با نوار چسب برق سفت میبستیم برای ضرب دستمان که نشکند. هر نفر یک کاشی به صورت عمودی روی زمین میچید و پس از اینکه کاشی ضربمان را پرت میکردیم، هر کس که زودتر میگفت "قاقم" اجازه داشت اول نشانه گیری کند و کاشیهای چیده شده را که به تعداد نفرات شرکت کننده بود، مورد هدف قرار دهد و هر کدام را که میافتاد، تصاحب میکرد.
چند وقتی بود که در انتهای خیابان ابوریحان، زمین وسیعی را صاف کرده و مجتمع مسکونی بزرگی درست کرده بودند. بچهها میگفتند قرار است روکار ساختمان را با کاشیهای بسیار زیبا نما بدهند. تا به حال این کار را نکرده بودم و تجربه اولم بود.
همراه "حمید حدیدچی" و "حسین درزی" و برادرم محمد، به ته خیابان ابوریحان و یکراست به زیرزمین ساختمانهای نیمه کاره رفتیم. چیزی را که دیدم باور نمیکردم. جعبههای پر از کاشی روی هم چیده شده بودند. کاشیهای 1 در 3 سانتی متری طوسی و زرد با حاشیههای نازک مشکی. بسیار قشنگ و جذاب بودند. با وجودی که زیاد بودند، ولی برای اینکه فردا صبح وقتی کارگرها میآیند سر کار شک نکنند، فقط نفری یک ورقهی بیست سی تایی برداشتیم. البته این کاشیها نازک و ظریف بودند و نمیشد مثل بقیهی کاشیها با آنها بازی کرد، چون با ضربهای کوچک میشکستند. برای همین مجبور بودیم کاشیهای کوچک و محکم را بکاریم و هر کس بُرد، به همان تعداد کاشیهای سه سانتی بگیرد. از وقتی این ساختمانها را میساختند، کاشی بازی منطقه متحول شده بود.
هنگامی که برای دومین بار به زیرزمین رفتیم تا مقداری دیگر کاشی برداریم، با جعبههای تقریبا خالی روبهرو شدیم و با فریاد دو کارگر که از پشت دیوار بیرون پریدند، پا گذاشتیم به فرار. نرفتم طرف خانهی خودمان، چون اگر پدرم میفهمید کارم زار بود. یکراست در رفتیم طرف خانهی مادر بزرگم که کنار خانهی حمید حدیدچی بود. حمید به داخل خانهی خودشان رفت و من و حسین و محمد به داخل خانهی عزیز پناه بردیم. کارگرها آمدند دم در و زنگ را به صدا درآوردند. ما که بدجوری ترسیده بودیم، جرأت نمیکردیم در را باز کنیم. خاله عزت که رفت دم در، کارگر شروع کرد به داد و فریاد. عزت که بیست سالی سن داشت و خیلی هم سر زبان دار بود، شروع کرد سر کارگرها داد زدن. بیچارهها کم آوردند و شروع کردند به التماس که:
- به خدا صاب کار پدر مارو درآورده ... همهی کاشیهایی رو که واسهی نمای خونه آورده بودن، این بچهها دزدیدن ...
عزت ما را صدا کرد دم در و با عصبانیت، اصل ماجرا را از ما پرسید، که گفتیم:
- به خدا این فقط دومین باری بود که به اون جا میرفتیم و دفعهی قبل هم زیاد کاشی برنداشتیم ...
کارگر داد زد:
- بفرما ... دیدی خودشون دزدیدن ...
عزت با عصبانیت گفت:
- دزد خودتی مرتیکه ... این بچهها اگه چیزی هم برداشتن حالیشون نبوده. خودشون که دارن میگن فقط یه دفعه ورداشتن ... هر چقدر هم پولش باشه میدیم.
کارگرها سرشان را انداختند پایین و رفتند، ولی عزت گوشمان را پیچاند و گفت:
- حالا دیگه میرین کاشی مردم رو میدزدین؟
که با ناله گفتم:
- نه به خدا خاله ... ما دزدی نکردیم ... فقط چند تا کاشی همین جوری ورداشتیم.
که عزت خندید و گفت:
- آخه بچه جون ... دزدی که شاخ و دم نداره ... همین که مال مردم رو ورداری بهش میگن دزدی. دیگه نبینم از این کارا بکنین ها.
به خاله عزت قول دادم که دیگر مال کسی را بدون اجازه برندارم و این اولین قولم برای انجام ندادن کار بد بود. آن هم دزدی!
تابستانها، با وجود تاکید زیاد مادرمان که برای بازی از محل دور نشویم، دو سه نفری سرمان را میانداختیم پایین و میرفتیم طرف خیابان تهراننو. بعضی وقتها که خیلی سرمان گرم میشد و اصلاً نمیفهمیدیم چقدر زمان گذشته، به طرف نارمک یا فرح آباد هم میرفتیم.
بیشتر تاکید مادرم این بود که دور و بر محلهی "نون بربری" نرویم. آنجا محلهای بود که خانوادههایی سطح پایینتر از ما زندگی میکردند که آداب آنچنانی نداشتند و برخی پدران خانوادهها، در کار توزیع مواد مخدر و دیگر مفاسد بودند و اکثر بچههایشان هم بسیار ول و بی بند و بار بودند. مادرم حق داشت ولی خود ما هم اصلاً میترسیدیم طرف آنجا پیدایمان شود. اصلاً سن و سالشان از ما بیشتر بود. اگر بر حسب اتفاق آن طرفها بودیم و علیمان میدید، کارم زار بود.
همراه حمید حدیدچی و حسین درزی و محمد خودمان، میرفتیم از بالا بالاهای خیابان وصال یا فرح آباد، شروع میکردیم جوی آب را - که بعضی وقتها آب تندی که میآمد، لجنهای آن را با خود میآورد - جستوجو میکردیم. از بالای نارمک آن دور دورها، هر چند روز یک بار آب را ول میکردند که اول هر چی آشغال و لجن بود با خود میآورد طرف محل ما و هنگامی که جوی آب پر میشد، آب میزد بیرون و سطح خیابان و پیادهروی خاکی را میگرفت. وقتی این طوری میشد، عشق میکردیم. آب که به خیابان سرازیر میشد، میگفتیم "سیل خیابونی" و وقتی بیابانها و خرابههای خاکی اطراف را میگرفت و گل ولای راه میانداخت، میگفتیم "سیل بیابونی".
گشتن جوی آب، دعواهایی هم به دنبال داشت. گاهی که سکه 1 ریالی یا خیلی شانس میآوردیم 5 ریالی پیدا میکردیم، کلی سرش دعوایمان میشد. یکی میگفت: "من اول دیدم." آن یکی میگفت: "من ورداشتم." و همین طور ادامه داشت تا مجبور میشدیم همان اول آن را قسمت کنیم.
عمو اصفهانی
"عمو اصفهانی" پیرمرد مسنی بود که لهجهی غلیظ اصفهانی داشت و اخلاق تندش، مخصوصاً نسبت به بچهها که وقت و بی وقت جلوی مغازهی او بازی و شلوغ کاری میکردند، معروف بود. بقالی عمو اصفهانی بسیار کوچک و گود بود. شاید اندازهی آن 3 متر در 3 متر هم نمیشد ولی دو سه تا پله میخورد و پایین میرفت. بعضی وقتها که باران شدید میبارید و سیل خیابونی در پیادهرو جاری میشد، داد عمو اصفهانی در میآمد. چون آب لجن و سیاه در مغازه او جاری میشد و کلیهی اجناسش را خیس و کثیف میکرد.
عمو اصفهانی یک عادت قشنگ داشت و آن این بود که موقع ظهر و مغرب، جلوی در مغازه میایستاد و با لحن بسیار زیبا و بلندی محدود صدایش، اذان میگفت. یک روز ظهر داغ تابستان که عمو داشت جلوی در مغازهاش اذان میگفت، در همان حال پسر جوانی سوار بر موتورسیکلت پر سر و صدایش از خیابان رد شد. عمو که بدجوری از صدای موتور عصبانی شده بود، وسط اینکه داشت میگفت:
- اشهد ان محمد ...
اذان را قطع کرد و چهار تا فحش تند خطاب به پسر داد و شروع کرد به ادامه اذان:
- رسول الله ...
چهارشنبه سوری
نزدیک چهارشنبهی آخر سال که میشد، بچهها از هر سن و سالی، به تکاپو میافتادند. ما کوچکترها، دنبال خرید مقدار کمی "کُررات" (کلرات پتاسیم) که با "زرنیخ" قاطی میکردند بودیم، تا مقدار کمی از آن را روی سطح صافی بریزیم و با قرار دادن تکهی کوچکی سنگ مرمر، پایمان را بر آن بکشیم تا بر اثر اصطکاک ایجاد شده، صدای انفجار به هوا بلند شود.
ولی بزرگترها دنبال کارهای گنده تر و خطرناکتری بودند. مقداری "کاربیت" داخل قوطی فلزیای که ته آن را سوراخ کرده و داخلش هم مقداری آب ریخته بودند، میانداختند و سریع درش را کیپ میبستند. بر اثر تحرکات شیمیایی بین کاربیت و آب، گاز شدیدی داخل قوطی را پر میکرد و فردی که پایش را محکم بر بدن قوطی فشار داده بود، با تکهای چوب، آتش را به سوراخ ته قوطی نزدیک میکرد که باعث انفجار گاز داخل قوطی و پریدن در آن میشد.
برخی با پر کردن دهان خود از نفت، کبریتی جلوی صورتشان روشن میکردند و بلافاصله نفت داخل دهانشان را فوت میکردند که شعلهی بزرگی از دهانشان جاری میشد. من هم کمکم این کار را هم یاد گرفتم.
انداختن تکهای آلومینیوم در "آتش گردان" و قرار دادن چند تکه ذغال داخل آن، از دیگر کارهایی بود که با چرخش آن، ذرات ذوب شدهی آلومینیوم به هوا پخش میشدند. البته اگر روی کسی میافتادند، واویلا بود.
بعضیها هم با استفاده از لولههای آلومینیومی آنتنهای تلویزیون، بمبهای خاص خود را میساختند. "علی آشتیانی"، پسر خالهی مادرم، عشقش این کار بود. یکی از همین روزها بود که علی خاله، همراه برادر بزرگترم علی و "حسین عزیزی" داخل خرابهی کنار خانهی عزیز نشسته و مشغول آماده سازی لولههای آلومینیومی برای چهارشنبه سوری بودند. علی و حسین با انبردست دو سمت لوله را که پر بود از کررات، گرفته بودند و علی با چکش لبههای آن را که بسته بود، محکم میکرد تا وقتی آن را داخل آتش میاندازند، بهتر منفجر شود. یک آن علی خاله طمع کرد و خواست فضای لوله را تنگتر کند تا انفجار بهتری ایجاد شود، که با کوبیدن آخرین ضربهی چکش که درست وسط لوله فرود آمد، انفجار شدیدی رخ داد.
ما بچهها که در پیادهرو مشغول بازی بودیم، از صدای انفجار بی موقع جا خوردیم. یک آن علی خاله را دیدم که با صورتی پر از خون، به طرف خانهی عزیز دوید. همه دویدیم داخل خانه. دست و صورت و بخصوص لب علی، بر اثر ترکشهای لولهی آلومینیومی پاره شده بود. خون زیادی از صورت او میریخت که او را سریع به درمانگاه بردند.
شاید همان باعث شد که هیچوقت طرف لولهی آلومینیومی نروم.
قلعهی شاه مال منه
چند وقتی میشد که زمین کنار خانهمان را که بیابانی حدود دویست - سیصد متر بود، داشتند میساختند. این مسئله بدجوری حال ما بچهها را گرفت. آنجا یکی از محلهای اصلی بازی ما بود. زمینی خاکی با کوپههای کوتاه و بلند که جان میداد برای جنگ و دعوا و گاهی هم سنگ پرانی!
بعد از اینکه زمین را صاف کردند و پی آن را کندند، وقتی کامیونها بار ماسه و خاک را وسط آن خالی کردند، یکی از بهترین وسایل بازی ما هم فراهم شد. "قلعهی شاه مال منه" یکی از بازیهای مورد علاقهمان بود که اولین لازمهی آن، تپهی خاکی هر چه بزرگتر بود. به همین خاطر غالبا مجبور بودیم مقداری از محل خودمان دور شویم تا کنار خانههای درحال ساخت، کُپههای خاک رُس یا ماسه پیدا کنیم تا بساط بازیمان فراهم شود. البته اولویت با ماسههای نیمه ریز بود. خاک رُس غالبا لای دمپایی و انگشتانمان میرفت و اذیت میکرد، ولی ماسه با یک تکان خالی میشد. وقتی که در فاصلهی دور از خانه قلعهی شاه بازی میکردیم، هنگام غروب که میخواستیم برگردیم محل خودمان، پاچههای زیر شلواری را بالا زده و پاهایمان را در جوی آب میشستیم تا خاکها را تمیز کنیم.
بازی به این صورت بود که اگر دو سه نفر بودیم، بازی انفرادی بود و اگر تعدادمان بیشتر میشد، چند تیم تشکیل میدادیم و پس از شیر یا خط انداختن، گروه اول روی ارتفاع مستقر میشد و با خوشحالی فریاد میزد: "قلعهی شاه مال منه" . گروه یا افراد مهاجم هم به طرف بالای تپه هجوم میبردند تا آنها را به پایین پرت کنند. وقتی موفق میشدند، همین شعار را میدادند. این بازی با وجودی که شادی و نشاط فراوانی داشت، ولی به دلیل شدت درگیری و هول دادن همدیگر، اغلب به دعوا منتهی میشد.
همسایهی جدیدمان که خرابهی کنار خانه را ساخت، مرد تقریبا چاقی بود که سه چهارتا پسر بزرگتر از ما و یک دختر کوچک داشت. میگفتند آن مرد کارخانه تولید "دانهی مرغ" داشت و بچههایش هم چون از اطراف میدان خراسان در جنوب تهران به اینجا آمده بودند، خیلی لات منش بودند و غالبا اهل کفتر بازی و ... که بدجوری اهالی محل را شاکی میکردند ولی چارهای نبود.
البته خود مرد و زنش افراد خوش مشربی بودند که در همان ماههای اول رفت و آمدشان با ما زیاد شد. غالبا هم دختر کوچکشان نسرین که تقریبا همسن خواهر کوچکم اشرف بود، با آنها به خانه ما میآمد و با اشرف بازی میکرد.
خیابان وصال که سه چهار سالی بود پدرم زمینی صد متری در آنجا خریده و ساخته بود تا به آنجا برویم، محل بدی نبود ولی مثل همه جای تهران، مشکلات خاص خودش را داشت.
"لات"های محل که جوانانی بودند با تیپ کت و شلوار مشکی، در محل میپلکیدند. گاهی اوقات جوانان محل به جان هم میافتادند که دیگر فاجعه بود. سیاوش، حشمت، رحمت، احمد، و دیگران، به جان هم میافتادند و غالبا هم دعوا سر چهارراه "ناهید" دم خانهی عزیز، که کمی بالاتر از خانهی ما بود، اتفاق میافتاد. گاهی آنچنان کار قمهزنی و چاقوکشی بالا میگرفت، که مامورین کلانتری هم جرأت نزدیک شدن به دعوا را نداشتند و ترجیح میدادند دورتر بایستند تا خوب که همدیگر را زدند، بیایند و آنها را که سالم هستند، دستگیر کنند و ببرند.
کمکم مثل همه جای کشور، جوانان محل به اعتیاد کشانده شدند و آنهایی که با حضورشان در محل، کسی جرأت چپ نگاه کردن به ناموس کسی را نداشت، شدند یک مشت جوان بیغیرت که همهی فکر و ذکرشان خماری و گیر آوردن مقداری مواد برای خودسازی بود!
کمی آنطرفتر از محل ما، آنطرف رودخانه ـ مسیل جارجرود ـ محلهی "فرحآباد" تهراننو قرار داشت که خیابان اصلی آن "فرح"، محلهای شیکتر از تهراننو بود.
خانهی "بابا گیلانی" پدر بزرگم، در کوچهای دو متری در همان خیابان قرار داشت که گاهی برای دیدن دایی ابوالفضل به آنجا میرفتیم.
فرحآباد از نظر فرهنگی، با تهراننو خیلی تفاوت داشت و افراد مختلفی همچون برخی هنرپیشههای تلویزیون و سینما یا "جواد فاضل" مترجم نهجالبلاغه و "سیمین بهبهانی" شاعر، آنجا زندگی میکردند.
کنار خانهی باباگیلانی، خانوادهای زندگی میکردند به نام "سیاهپوش" که سالهای 52 ـ 53 فهمیدیم فرزندان آنها "خرابکار" هستند. با دستگیری، محاکمه و اعدام "خسرو گلسرخی" و "کرامتالله دانشیان" در مهر ماه سال 1352، در محل پیچید "مرتضی سیاهپوش" که توسط پلیس دستگیر شده بود، آنها را لو داده است.
چون فرحآباد تقریبا انتهای شرقی تهران محسوب میشد، محل دنجی برای گروههای سیاسی بود. کمی آنطرفتر هم تپههای "سرخه حصار" که متعلق به "جنگلبانی شاهنشاهی" و منطقهی اختصاصی حفاظت شدهی شکارگاه خاندان سلطنتی بود، قرار داشت که کسی جرأت ورود به آنجا را نداشت. میگفتند شاه غالبا به کاخی که وسط کوه بود، میآید و آهوهایی را که جلویش رها میکنند، شکار میکند.
در خیابان اصلی که "دماوند" نام دارد، بعد از فرحآباد هیچ خانهای نبود و همان جا "پاسگاه ژاندارمری تهرانپارس" قرار داشت که جادهای طولانی بود تا به تهرانپارس برسد.
تابستان که میشد، هرکدام از بچهها فکر کار و کاسبی میافتادند. گاهی به مغازهی کوچک ته خیابان "مسعود سعد" میرفتیم و با سپردن 5 یا 10 تومانی که با التماس از مادرمان قرض گرفته بودیم، یک جعبهی یونولیتی همراه با تعدادی "بستنی یخی" تحویل میگرفتیم و برای فروش به دورهگردی در محلهها میپرداختیم. باید تلاش میکردیم تا هرچه سریعتر بستنیها را بفروشیم چون اگر آب میشدند، باید پول آنها را از جیب خودمان میدادیم. آنهایی که سن و سالشان بیشتر بود، شناسنامهشان را به صاحب مغازه میسپردند و یخچال چرخدار کوچک سفید رنگی که چهار طرف آن عکس بستنی نقاشی شده بود، تحویل میگرفتند. آنها بستنی قیفی هم میفروختند چون یخچال آنها مدت زمان بیشتری بستنی را نگه میداشت. همیشه آرزو داشتم بتوانم برای یک بار هم که شده یکی از آن چرخها تحویل بگیرم که اصلاً نشد.
گاهی با کاغذ رنگی و تکههای حصیر، فرفره درست میکردیم و "یک قران" (یک ریال) میفروختیم. بعضی وقتها هم من ماست میخریدم و در خانه، آب و نمک و مقداری نعنا به آن اضافه میکردم و درحالی که تکهای یخ داخل آن میانداختم، با دو سه تا لیوان پلاستیکی برای فروش میبردم.
غالبا پاتوقمان دم خانهی عزیز بود که آنجا روی جعبهی چوبی میوه، بساط میکردیم. گاهی برادر کوچکم محمد، که چیزی برای فروش نداشت، میآمد و کنار من میایستاد و تا کسی میخواست از من دوغ بخرد، به او میگفت:
- نخرین این دوغها مال دیشبه ... مامانم میخواست بریزه دور که این آورده و میفروشه.
که بلند میشدم و با لنگه دمپایی دنبالش میکردم.
بعضی وقتها هم به مغازه "اسمال چاخان" که در پایین خیابان وصال بود، میرفتیم و بستهای شانسی میخریدیم. هر شانسی 2 ریال بود که داخل آن چند تایی آدامس کوچک و یا بادکنک بود. ما هم شانسیها را 3 ریال میفروختیم که سود خوبی داشت.
اسمال چاخان که جلوی خودش "اسمال آقا" خطابش میکردیم، مرد باحالی بود. بقالی با صفایی داشت که همه چیز در آن پیدا میشد. هرموقع کسی میخواست به بقالی اسمال چاخان برود، به او توصیه میکردیم که زیاد معطل نشود و زود برگردد.
اسمال آقا فقط دنبال گوش مفت میگشت. چه بچه و چه بزرگ. بیشتر برای زنان خانهداری که برای خرید دو سه تا تخم مرغ یا تاید میآمدند، خاطره تعریف میکرد. خاطرههای باور نکردنی و چاخان. مثلاً وقتی زنی میرفت سیم ظرفشویی بخرد، به او میگفت:
- این سیمهای ظرفشویی اصل اصله. خودم چهار تا موش استخدام کردم، تیرآهن میخرم میدم بهشون میخورن که اونا هم از اونطرف سیم ظرفشویی پس میدن.
اسمال چاخان یک جفت میل باستانی بزرگ داشت که ته آنها را سوراخ و داخلشان را خالی کرده بود. میلها وزنی نداشتند ولی ظاهرشان خیلی سنگین نشان میداد. صبح خیلی زود، اسمال آقا که مغازه را باز میکرد، تا کسی میآمد رد شود، شروع میکرد به بالا بردن میلها و شمردن:
- هزار و صد و بیست و سه ... هزار و ...
جشنهای نیمه شعبان
نیمهی شعبان یکی از جشنهای باصفایی بود که کل سال را چشم انتظار آمدن آن بودیم. چون خانهی مادربزرگم توی کوچهای بنبست قرار داشت، بهترین جا برای تزیین بود. بچههای محل پول توجیبیمان را روی هم میگذاشتیم و چند بسته کاغذکشی و کاغذ رنگی میخریدیم. وظیفهی بریدن و درست کردن آن با دخترهای محل بود و ما پسرها، آنها را بین دیوارها نصب میکردیم تا کوچه شکل و شمایل جشن به خود بگیرد. از روز قبل از نیمهی شعبان هم چند گلدان از همسایهها میگرفتیم و روز عید را هم با ضبط صوتی که یکی از اهالی میآورد، نوار میگذاشتیم و میزدیم به شادی.
حشمت، چند روزی به نیمهی شعبان مانده، راه میافتاد دم مغازهها و برای جشن آقا امام زمان پول جمع میکرد. پولها را که جمع میکرد، تا چند روز بعد از نیمهی شعبان پیدایش نمیشد. معروف بود که با دوستانش به چلوکبابی میروند و دلی از عزا درمیآورند.
باوجود همهی کتکها و سختگیریهای آقای حسینی، من که معدل سال اولم 37/19 بود، با معدل 67/15 پنج سال دبستان را پشت سر گذاشتم و قبول شدم.
تابستان که میشد، پدرمان یکی دو تومان میداد، آن هم فقط همراه برادر بزرگترمان علی و دایی غلام، به عنوان بزرگتر که مواظبمان باشند، به استخر "خامنهای پور" در کنار میدان وثوق میرفتیم. استخر خامنهای پور متعلق به آموزش و پرورش بود. هم قیمتش ارزانتر بود و هم چون آدمهای بزرگ را راه نمیدادند و فقط مخصوص دانش آموزان بود، بهتر بود. یک استخر هم سر فرح آباد تهراننو بود به نام "آریا" که سعی میکردیم به آنجا نرویم؛ چون میگفتند ارمنیها زیاد به آن استخر میروند و زیاد توی آب آن ادرار میکنند. قیمتش هم گرانتر بود به همین دلایل صف بلیط آن از خامنهای پور خلوتتر بود.
بعضی روزها که نه دادشم میآمد و نه پدرم پول میداد، همراه بچهها به رودخانهی نزدیک خانه میرفتیم وبا کمک بقیهی بچههای محل، با سنگ و وسایل مختلف، جلوی آب رودخانه را که ظاهراً تمیز دیده میشد، سدّ درست میکردیم و کمی که آب جمع میشد و گودیاش برای شنا خوب بود، در آن تنی به آب میزدیم و خنک میشدیم.
غالباً دور و بر مغازهی "قاسم دوچرخه ساز" که نزدیک مسجد در خیابان وصال بود، میپلکیدیم تا بلکه طوقهی دوچرخهای را که به درد نمیخورد، دور بیندازد و ما آن را برداریم. بعضی وقتها هم طوقهای را که زیاد کج یا شکسته نبود، پنج یا شش ریال میفروخت. یک سیم کلفت آهنی تهیه میکردیم و یک سر آن را برای دسته، کمی تا میکردیم و دور آن را نوار چسب برق میبستیم؛ سر دیگر آن را مثل حرف "ن" نیم گرد میکردیم که طوقه را میانداختیم وسط آن و شروع میکردیم به دویدن و این جوری مسابقهی طوق بازی میدادیم.

