خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٩

يكشنبه، 29 مهر 1386، ساعت 16:14

با سلام خدمت شما برادر بزرگوار جناب آقای داودد آبادی
قبل از هر کلامی تشکر می کنم که با حضور و کپی پيست کردن يه مطلب (که برای ديگر وبلاگ ها هم زحمت کشيده بوديد ) کلبه محقر ما رو به نور خود مصفا کرديد. بر همين اساس توفيقی شد که خدمت برسم تا ضمن عرض ادب از حضورتون شکر کنم . بر همين اساس مطلب حضرتعالی رو خواندم که در مورد آقای ده نمکی نوشته بوديد را بخوانم که با هزاران تاسف شاهد مطالبی بودم که برای من جای بسی تاسف است که آقای داود آبادی شما را چرا ؟؟؟
آقای داودآبادی کسی که داره براتون کامنت ميگذاره از بچه های جنگ و از زخم خورده های جنگ می باشد. و مطلبی که می نيسم از ير سوز دل است و لا غير. من تعجب می کنم از فرمایشات شما. کی حماسه ها را تکذیب کرد ؟ کی منکر رشادت ها شده ؟ به نظرم ین حرفها فرا فکنی بیشتر نیست . چرا که خود میدانید اگر اعتراضی شد تنها به تحریف و لودگیهایی که به اسم بسیجی و شهدا شد اعتراض شد . کسی که بنا بر اعتراف خودش یکی از افتخاراتش اینه که توی بیمارستان بخاطر چند کمپوت ناقابل احساست مردم را به بازی می گرفته و بعد به ساده گی آنها می خندیده چگونه می تواند راوی جنگ باشد ؟

جناب آقای داود آبادی.. شما بعنوان بچه جنگ بفرمائيد کجای جبهه رزمنده ای قمه در دست گرفت و به جنگ تانک رفت ؟ واقعا رزمندگان ما اينقدر بی شعور و فاقد قدرت تشخيص بودن ؟
کدام شهيدی را شما ديديد که در آخرين لحظات حياتش و در هنگامه عروجش بجای ذکر و شهادتين الفاظ رکيک و فحاشی کند و همچون سربازان فيلم های هاليودی در هنگام مرگش پکی بر سيگارش بزند؟ کجای جبهه ارازل و اوباش بساط قمار را پهن می کردند که ما نديديم. اگر شما ديديد آدرس بدهيد . جناب آقای داود آبادی کسی با جناب آقای ده نمکی خصومتی نداره بلکه ما تحريف فرهنگ دفاع مقدس و جلب بيننده به هر قيمت حتی به بازی گرفتن احساسات بچه های جنگ و لودگی و تحريف مخالفيم.
حرف برای گفتن بسيار است . که نيازی به ذکر آن نيست اما آقای داود آبادی با تمام ارادتی که خدمت شما داشته و دارم بيان چنين مطالبی واقعا بعيد بود. و بايد اعتراف کنم که در اين نوشته قلم انصافتان به اشتباه افتاده . فکر نکنم دنيای ديگران اينقدر با ارزش باشد که بخواهيم آخرتمان را به ثمن بخس به حراج بگذاريم...
در پايان لازم بذکر است که مطلب شما را که در وبلاگ آقای ده نمکی درج شده بود را دیدم. اصلا صلاح ندیدم در وبلاگ ايشون جوابيه ای بدهم چرا که ..!..!..!...!..!. بماند... اميدوارم توفيق بيابيم که از ادامه دهندگان راه شهدا باشيم . و بخاطر مال و منال دنيا و چندر غاز پول سياه از شهدا و رشادتهای آن عزيزان و بازماندگان دفاع مقدس خرج نکنيم و مروج فرهنگ واقعی ايثار و شهادت باشيم.... موفق و مستدام باشيد.
برادرتان : حاج حميد
hajhamid.com

برادر بزرگوار
حیف که حوصله ندارم ولی اینها را برایت می گویم تا از تحریف تاریخ جلوگیری شود:
چه کسانی امروز پیشمرگ شدن بچه ها روی میدان مین را تکذیب می کنند؟
والله قسم من خودم شاهد بودم بیش از چهل نفر از بچه ها روی مین تکه تکه شدند. لعنت بر دنیا که باید برای بچه جبهه ای ها هم قسم بخوری تا خاطراتی را که نه امروز، که همان سال ها نوشته ای باور کنند.
چند وقت پیش، همین حرف هایی را که دوستان امروز سر می دهند، فلان سرداری که ساعتی هم در جبهه نبوده!!! زد و گفت: "این که بچه توی میدان مین غلت می زدند، داستان هایی است که معلوم نیست راست باشد."
به درجه های روی شانه اش که نگاه کردم، فقط سوختم و گریست.
بنده افتخار و سندم هم این است که مقام معظم رهبری کتاب هایم را خوانده و کاملا آنها را تایید کرده و حتی متن بسیار زیبایی هم مبنی بر بی نظیر بودن آن نوشته است.
برو بپرس شهید "صفا مظفری" معاون گردان سلمان در عملیات والفجر 8 اسلحه اش چی بود؟ "نانچوکا" و با همان چند عراقی را کشت و خودش به شهادت رسید.
برو سراغ سردار شهید ....  - نامش را نمی نویسم که دوستان تکفیرش نکنند - بر روی ارتفاع "کانی مانگا" در والفجر 4 وقتی تیر دوشکا سینه اش را شکافت، سرش را بلند کرد و روبه دوشکاچی بدتر از آن فحشی را گفت که دهان مجید سوزوکی را گرفتند تا نگوید.
بعد از 14 سال هم وقتی پیکرش را روی سیم خاردار پیدا کردند، در لباس پوسیده او، از چاقوی ضامن دارش شناختند که این جنازه فلانی است.
حیف که می ترسم تکفیر شوم وگرنه صدها نمونه می نوشتم.
کاش می شد گفت "کریم سوسکی" اخراجی ها کیست.
کاش می شد گفت داش مصطفای فیلم که همه بدنش خالکوبی بود، کی بود که در کربلای 5 شهید شد.
کاش ...
شما را به خدا به خاطر لج بازی با این و آن، حماسه های ارزشمند را تحریف نکنید.
شما را به خدا به خاطر سلایق نفسانی خویش، زحمت امام را که جوان ها را از عشرتکده ها به جبهه کشاند، ضایع نکنید.
ترش نکنید، این عبارت متعلق به خود امام خمینی است.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٩

چیکار می کنی؟ چرا این قدر افتادی به نامه نگاری و پاسخگویی؟
عزیز من، مگه بهت نگفتم وقتی در خانه شهید بهشت زهرا(س) آن برادر بزرگوار جبهه رفته، برای اینکه تو و فیلمت را بکوبد، با تمسخر گفت: "کجای جنگ ما عراقی ها با تانک بسیجی ها را له کردند؟ کجای جنگ با تانک به پست امداد حمله کردند؟"
خیلی احساس خطر کردم. ترسیدم بدتر از سه راه مرگ شلمچه!

اصلا تو مرض داری مسعود.
خواستی فیلمی برای جوان ها بسازی که با دفاع مقدس آشناشون کنی، حالا باید دم به دقیقه جواب بعضی جبهه رفته ها را که شده اند مدافع "برادران خوب و ناز عراقی"! بدهی.
اصلا ببینم، کی گفته 40 تن از بچه های تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی سردار شهید احمد کاظمی، اول خرداد 1361 در میدان مین خرمشهر، پیشمرگ شدند و راه را برای بقیه باز کردند؟
حتما برای تکذیب این حماسه، زنده ماندن احمد کاظمی کافی است!!!
خب شاید راست بگن که چرا فرمانده تیپ خودش توی میدون مین نرفت تا چند هزار رزمنده رو ویلون و سیلون وسط بیابون آواره کنه!!!
خیلی اگه بخوای پافشاری کنی، حضرات صفحات 42 تا 47 کتاب یاد یاران منم تکذیب می کنند. چه می دانی اگر فردا نوشتند و جار زدند که خاطرات داودآبادی که سال 1374 چاپ شده، توی یاد ایام صفحات 101 تا 105 دروغه و اصلا هیچکس توی میدون مین شهید نشده و بچه ها با سلام و صلوات از میدون مین رد می شدند، تعجب نکن.
پدر آمرزیده! حداقل برای این که خاطرات و حماسه های اون روزها را تکذیب نکنند، دندان به جگر پاره پاره بگیر و خاموش شو وگرنه مجبوری برای لحظه لحظه دیده ها و خاطرات جنگت، شاهد بیاوری!

راحتت کنم: تو شده ای بهانه برای تکذیب حماسه ها.
چون با تو لج هستند، اگر آیه قرآن هم تلاوت کنی، تکذیب می کنند.
پس خاموش شو و دم برنیاور.
فقط برای آن که حماسه ها تحریف نشوند.
بس کن دیگه ...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٩

هنگامی که داشتم متن جوابیه دوست بزرگوار جبهه ای و نویسنده عزیز دفاع مقدس"ابوالفضل درخشنده" را در پاسخ به نامه ده نمکی که یکی از دوستان زحمت کشیده و در نظرات وبلاگ برایم گذاشته بود، می خواندم، در کمال تعجب شاهد تصویر و متنی در منتهاالیه راست "پایگاه اطلاعاتی آگاه سازی جبهه حزب الله" دیدم که بدجوری جا خوردم.
کاش نام و نشانی از مسئولین آن پایگاه بود تا راحت تر بشود این گونه مسائل را گوشزد کرد.
حالا این که در حکومت جمهوری اسلامی، کسی که داعیه دار حزب الله می شود، از چه هراس دارد که نام خود را پنهان می کند، بماند.

فقط این قسم را برای مسئولین آن سایت بخورم که:
"والله بنده تا همین امروز، نه انجمن حجتیه ای بوده ام و نه اصلا آن طرف ها که شما بهتر آدرسش را می دانید! پیدایم شده که به انجمنی بودن محکوم شوم!"

وقتی عده ای از دوستان ساده اندیش، به صرف قیافه غلط انداز "ارنستو چه گوارا" ریشوی چریکی "مارکسیست" که ده ها سال پیش در آن سوی دنیا کشته شده و تا همین چند سال پیش داشتن عکسش جرم بود - و خدا می داند دهه 60 چه بدبخت هایی به خاطر پوسترهای سرخ و مشکی او، در گوشه زندان آب خنک خوردند - پوسترهای چاپ دهه 80 انقلاب اسلامی را می دهند دست دخترکات چادری و در دانشگاه تهران، به نام بسیج، همایش "چه مثل چمران، چه مثل چه گوارا" برگزار می کنند و دختر و پسر کمونیست او را "خواهر" و "برادر" لقب می دهند، و آن می شود که با لب و لوچه ای آویزان، می شنوند که فرزندان چه، به مارکسیست بودن خود و پدرشان افتخار می کنند، باید هم امروز منتظر این چیزها باشیم.
وقتی "چه گوارا"ی مارکسیست را با چمران حزب اللهی برابر می دانیم، باید شاهد باشیم که "داریوش" خواننده فاسد و ضد انقلابی که از ایران فرار کرده و شدیدا علیه نظام جمهوری اسلامی فعال است، در سایتی که آن چنان مدعی حزب اللهی است که امثال ما را "کافر حربی" می داند، در وصف  آن فاسدالحال بسرایند: " داریوش از ستاره های قدیمی موسيقی پاپ ايران كه كماكان آثاری محبوب منتشر می كند" و یا " داريوش پس از انقلاب نيز ترانه های مشابهی اجرا كرد كه برخی از آنها مانند ترانه «دوباره می سازمت وطن» - با شعری از سيمين بهبهانی – به محبوبيتی خيره كننده دست يافتند." و در نهایت به تطهیر او بپردازند: " او از هفت سال پيش با پرده برداشتن از سابقه اعتياد خود، به فعاليت هايش جنبه بشردوستانه داد و به شكل سازمان يافته تلاش كرد كه در راه مبارزه با مواد مخدر فعال باشد".
بنده به مسئولین دلسوز سایت "آگاه سازی برای همه" که شده است تنها "حجت" درخشنده مسلمانی!!! و خود را "مدیر پایگاه اطلاعاتی آگاه سازی جبهه حزب الله" می داند، پیشنهاد می کنم، خواسته ها و سلایق نفسانی خویش و عقده هایی را که چه بسا از دوران جوانی با خود دارند، رنگ حزب اللهی ندهند و به نام "بشر دوستانه" و "محبوبیت" به خورد نسل مسلمان امروز ندهند.
حالا دوست دارید داریوش را بپرستید و از بامدادان تا شامگاهان، با نعره های او ذکر ایام سردهید، به خودتان مربوط است!!!
راستی حیف نیست حداقل یک مسلمان، وقت خویش را صرف نظرسنجی ترانه های آن ور آبی داریوش کند تا مطمئن شود او همچنان محبوب است و دوست داشتنی؟!!!
می دانم ترویج مفاسد است ولی چون می دانم حضرات ید طولایی در حذف و تکذیب و تکفیر دارند، نشانی صفحه مذکور را می گذارم تا خود شاهد خزعبلاتی که به نام دین به خورد نسل جوان داده می شود، باشید.

http://agahsazi.com/News.asp?NewsID=2286




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٩

روزنامه وزین جمهوری اسلامی
با عرض سلام و احترام:
 الف)  جوابیه نویسنده و كارگردان محترم فیلم تخیلی اخراجی ها را در روزنامه مورخه 25/7/86 مشاهده كردم و افسوس خوردم !
هرچند كه به محض چاپ نامه ام در مورخه 3/7/86 به ریاست محترم صدا و سیما ، كارگردان محترم فیلم ، در وبلاگشان در همان تاریخ در ساعت 20 ، انواع تهمت ها و افتراء ها نثارم كردند، كه در مقابل برخورد غیر حرفه ای ایشان در جوابیه ارسالی را باید به دیده منت پذیرفت زیرا نوع نگارش این جوابیه با مطالبی كه در طول بیست روز گذشته بر علیه اینجانب مطرح كرده اند ، بسیار مؤادبانه تر شده است !!!
این حقیر در طول این مدت به منظور جلوگیری از به بیراهه رفتن مفاد نامه و درخواستم از ریاست سازمان صدا و سیما ، و همچنین ممانعت از وارد شدن به نزاع شخصی كه خواست كارگردان مذكور بود ، در مقابل تمام توهین ها و نشر اكاذیب سكوت كردم تا گرد و غباری كه ایشان بواسطه نفوذ رسانه ای كه دارند باعث نشود تا حرف حقم در این میانه گم و محو شود.
اكنون نیز با ایشان هیچ حرفی ندارم كه اصول حرفه ای می گوید:
نویسنده و یا كارگردان، هر حرفی داشته باشد در كتاب یا فیلم خود زده است ، و ضمیمه شدن نویسنده یا كارگردان به كتاب یا فیلم جهت توجیه مفاد آن ، تنها نقص كتاب یا فیلم را بر ملا می كند و گرنه خود كتاب و فیلم می تواند از خود دفاع كند، البته مشروط به اینكه قابل دفاع باشد ! و گرنه توجیه های بعدی باعث رفع ایراد یا نقص نمی شود.
اگر جوابیه ایشان در هر جریده ی دیگری بغیر از روزنامه جمهوری اسلامی منتشر می شد ، باز هم روزه ی سكوت خود را نمی شكستم . كما اینكه تا كنون در خصوص هجمه رسانه ای ایشان اینگونه عمل كرده ام.
     ب) متأسفانه نویسنده و كارگردان فیلم تخیلی اخراجی ها باز هم جواب نقد این حقیر را نداده اند ! هرچند كه تكرار مكررات است ولی بالاجبار مجدداً موارد مذكور بعرض می رسد :
     1- در نقد اولیه این حقیر كه در روزنامه وزین جمهوری اسلامی به تاریخ 18/2/ 86 به چاپ رسیده است عرض كرده ام من نیز به مانند همه مخالف اسطوره سازی از بزرگ مردان عرصه هشت سال دفاع مقدس هستم . زیرا اعتقاد دارم كسانی كه هشت سال از نوامیس این ملك و ملت دفاع كردند ، یكی بودند درست مثل من و شما و همین جوانان كوچه و بازار ، بدون هیچ هاله قدسی !
آنان تنها انسان هایی بودند كه بدور از منفعت طلبی های خاص برخی از آقایان ، تنها به تكلیفشان عمل كردند و اگر باز هم لازم باشد ، همین جوانان جامعه فعلی ما بزرگ مردان عرصه دفاع دیگری می شوند.
امثال مجید سوزوكی ها در جبهه های ما بسیار بودند ولی نه به مانند ایشان یك شبه راهی جبهه شده باشند بدون هیچ آموزشی  ( عملی و معنوی ) در اصل بدون خود سازی !آن هم در آخرین سال های جنگ بصورت گروهی و اعزام عمومی!
اشكال فیلم بر تأكید نویسنده و كارگردان فیلم بر مستند بودن وقایع فیلم است ! (بگذریم از تغییر موضع اولیه ایشان كه با بالا بردن عكس شهید خدمت مدعی ساخت زندگی نامه آن بزرگوار بود ! همین تغییر در بیان نیز باعث خرسندی است). در حالی كه وقایع فیلم تماماً بر اساس تخیلات كارگردان شكل گرفته است ، نه شخصیت های داستان ! و گرنه بدتر از مجید ها زیباترین لحظات معاشقه با خدای خود را به نمایش گذاشتند.
من حقیر باز هم تأكید می كنم اشكال بر تخیل است نه شخصیت های فیلم كه ایشان نمونه معرفی میكنند .
     2- چرا گروه اخراجی ها كه برای بار اول است به جبهه اعزام می شوند ، به جای پادگان آموزشی، سر از قرارگاه تاكتیكی پشت خطوط جنگ در می آورند !
همزمانی اعزام این گروه با فرمانده گروهان آنان كه قطعاً دارای سوابق زیاد حضور در جنگ می باشد ، خیلی تخیلی است !
     3- در نقد فیلم عرض كردم :
صحنه ي ميدان مين ظاهرا بزرگترين شاهكار نويسنده و كارگردان فيلم اخراجي ها بوده است !
. در حالي كه فرمانده در كنار ميدان مين درخواست داوطلب براي رفتن روي مين مي كند مجيد سوزوكي قهرمانانه گيوه هايش را ور مي كشد و درست مثل لات هاي دهه 50 پا به عرصه ميدان مي گذارد . و با هر قدمش دنيا و تمام علاقه هاي خود را پشت سر مي گذارد و هر قدمش محكم تر از قدم قبلي برداشته مي شود. زيرا تمام علاقه ها و عشق هاي دنيايي كه دست و پاي او را بسته است از سر بدر مي كند و محكم تر قدم بعدي را برمي دارد.
اين سكانس كه در اصل شاهكار فيلم اخراجي ها مي باشد آيا مي دانيد چه ذهنيتي را به مخاطب القا مي كند !
اين سكانس فيلم اخراجي ها مي گويد :
تمام سرداران فرماندهان و يادگاران باقي مانده از جنگ كساني هستند كه در هنگام خطر ديگران را به قربانگاه فرستادند و خود نظاره گر بودند! ديگران را به كشتن دادند تا خود زنده بمانند!
در حالي كه واقعيت چيزي بغير از اين دروغ چندش آور است !
واقعيت اين است كه در هنگام خطر و يا طبق فيلم اخراجي ها در هنگام روي مين رفتن اولين كسي كه خود را فدا مي كرد فرمانده بود.
ولي در فيلم اخراجي ها فرمانده ديگران را قرباني مي كند تا خود سالم باقي بماند!
به عبارت ديگر فيلم اخراجي ها با هنرمندي كامل مي گويد : « سرداران باقي مانده از جنگ ديگران را به كشتن دادند تا خود باقي بمانند! »
اين دروغ تاريخي در فيلم اخراجي ها آنقدر مشمئز كننده است كه نمي توان هيچ توجيهي براي آن قايل شد.
 چرا در پشت میدان مین علیرغم حضور همزمان فرمانده گردان و گروهان، فرمانده گروهان دیگران را به داخل میدان مین هدایت می كند ؟! و خود نظاره گر شهادت و مجروحیت آنان می شود !
بگذریم از چهره ترسیده و كپ كرده فرمانده گردان كه در كنار سایر نیروها به مانند آدم های ترسو نشسته است تا زیر مجموعه اش كه همان فرمانده گروهان می باشد راه را با به قربانگاه فرستادن نیروهایش باز كند! ( اینها فرمانده گروهان و گردان هستند نه فرمانده لشگر! بر فرض هم فرمانده لشگر بودند آیا خاطرات همسر شهید همت را نخواندید كه می گفت : شهید همت تا زمانی كه مطمئن نمی شدند كه نیرو هایش می توانند غذای گرم بخورند ، خودش از غذای گرم استفاده نمی كرد!)
    4- به این نكته باز هم جفا شد و پاسخی داده نشد ! لذا مجبورم دوباره آن را بگویم:
در صحنه پاياني فيلم مجيد سوزوكي در حالي كه آرپي جي زن پشت سر او قرار دارد با قمه به شكار تانك مي رود! اين صحنه چه چيزي را در ذهن مخاطب القا مي كند !
رزمندگان ما با شجاعت شهيد شدند نه مثل شخصيت فيلم اخراجي ها با حماقت !
آيا اين ظلم به شهداي والا مقام ما نمي باشد !
رزمندگان ما نرفتند كه كشته شوند و حتي نرفتند كه بكشند ! بلكه رفتند تا به تكليف خود عمل نمايند . كشته و كشته شدن فرع ماجراست .
حتي به آرزوي خود شهادت رسيدن نيز با واقع نگري و شجاعت بود نه به مانند مجيد فيلم اخراجي ها با حماقت !
     5- در خصوص نقش روحانیت معظم در جبهه های جنگ تحمیلی ، در فیلم تخیلی اخراجی ها تنها روحانی موجود با عبا و قبا تنها به ارشادات مولوی وار بسنده می كند ! به صحنه شهادت آن روحانی توجه بفرمایید ! ایشان با ماشین لندكروزی كه بلندگو بر روی آن نصب است در صحنه حضور دارند . یعنی با ماشین تبلیغات !  مورد هدف واقع شدن و در نهایت شهادت ایشان نیز در پشت خط در درون ماشین تبلیغات صورت می گیرد ! یعنی همان ذهنیت القاء شده ی مخالفین و معاندین كه حضور روحانیت را در جبهه ها تنها در پشت خطوط جنگ عنوان می كنند !
     6- نویسنده و كارگردان محترم سعی كرده است كه در این فیلم از حضور عناصر ابن الوقت و مدعیان دروغی ، انتقاد كند و چهره آنان را به تصویر بكشد.
كه البته این موضوع جدیدی برای فیلم سازان ما نیست ! زیرا مرحوم رسول ملا قلی پور در فیلم هیوا این مهم را به زیبایی به تصویر كشیده است .( آتیلا پسیانی بازیگر آن نقش بود ). و یا در فیلم لیلی با من است ، جناب آقای كمال تبریزی به این مهم بسیار زیبا پرداختند . و همچنین  در فیلم آژانس شیشه ای ، آقای حاتمی كیا نیز بسیار استادانه به این امر پرداختند.
باید قبول كنیم اصول مدرن فیلم نامه نویسی، دیگر به نویسنده اجازه نمی دهد كه مستقیما برای مخاطب نتیجه سازی كند ، بلكه باید در لفافه و ایهام وكنایه مطلب بصورتی بیان شود كه مخاطب خود به پیام فیلم واقف شود . نه به مانند فیلم تخیلی اخراجی ها بصورت غیر حرفه ای و مستقیم ! ( پس قبول كنیم كه كارگردان محترم فیلم اولین نفری نبوده اند كه به اینگونه افراد متظاهر پرداخته اند !)
7- خنداندن مخاطب امری هنرمندانه و مفید است . در صورتی كه از طنز آگاهانه استفاده كنیم . نه خنداندن هدف غایی ما قرار بگیرد آن هم به هر وسیله ای حتی هجو !
نگاهی به شعرهای كوچه بازاری خوانده شده در فیلم بیاندازید ! استفاده از اصطلاح سیم ها و مین ها و برداشت منفی (سیما و مینا ) جهت خنداندن مخاطب !
و بسیاری دیگر كه روی سخنم اصلا هجویات به كار برده شده در فیلم نیست.
   و دها سوال و اشكال محتوایی در خصوص فیلم كه به منظور جلوگیری از اطاله كلام از ذكر آن خودداری می كنم.
     ج) با شناختی كه از بزرگواران و سردارانی كه در جوابیه كارگردان محترم از آنان نام برده شده است ،؛ به جرأت عرض میكنم كه آن یادگاران حماسه هشت سال جانفشانی ملت غیور ایران اسلامی ، قطعاً با صحنه های ضد ارزشی و تخیلی و توهین آمیز فیلم تخیلی اخراجی ها موافق نیستند و اگر هم اظهار نظری داشته اند مطمئن باشید كه به سكانس های ارزشی فیلم بوده است ، كه متأسفانه این سكانس های ارزشی بصورت دیالوگ بیان شده است و پیام های ضد ارزشی بصورت حرفه ای نمایش داده شده است.( با تأسف باید عرض كنم كه از این صحنه های ضد ارزشی كم در این فیلم به نمایش در نیامده است !).
     د) هرچند كه نمی خواستم وارد این بحث های حاشیه ای شوم ، ولی جهت استحضار آن جوابیه نویس عرض میكنم كه فرموده بودند : هنگامی كه به مقدسات دینمان توهین شد چه كردید؟!  باید بگویم سلاح ما نویسنده ها در این سنگر فرهنگی قلممان است . اگر به سوابق كتب منتشره ام مراجعه كنید خواهید دید كه چه تعداد كتاب در قالب ادبیات داستانی در جواب این عناصر هتاك نگارش و چاپ نموده ام.
     علی هذا نظر به ساختار ضعیف و غیر هنری فیلم تخیلی اخراجی ها و ضعف شدید در پیرنگ ، درونمایه ، عدم توجه به مراحل تكوین فكر اولیه ، و بسیاری دیگر از ضعف ها ی مشهود در این فیلم ، بدینوسیله اعلام آمادگی خود را برای مناظره ای رو در رو با نویسنده و كارگردان فیلم تخیلی اخراجی ها در محل آن روزنامه اعلام می دارم.
تا برای یك بار هم شده ، ایشان بدون غوغاسالاری و هوچیگری ، بصورت كاملاً حرفه ای و اصولی ، جوابگوی ساختار ضعیف و اهانت هایی كه بصورت محو و آشكار در فیلم تخیلی خود، در مناظره ای عادلانه و كارشناسی باشند.
لازم به ذكر است در صورت پذیرش دعوت مناظره ، این حقیر تنها به محل مناظره خواهم آمد ، ولی ایشان مختار هستند تا با اكیپ ده ها نفره مشاوران و دستیاران تیم كارگردانی فیلمشان ، حضور یابند.
جان كلام !
نوسنده و كارگردان محترم فیلم تخیلی اخراجی ها !
در جوابیه شان از پیر و مرادم سخنانی را فرمودند . من نیز به عنوان حسن خطاب عرایضم می خواهم از او بگویم.
امیدوارم این فرمایش مقام معظم رهبری در خصوص من و شما صدق نكند !
مقام معظم رهبری در تاریخ 22/8/78 فرموده اند :
دشمن می خواهد اشخاص بمانند ، اما از گذشته انقلابی خود بی زاری بجویند .
برای دشمن مهم آن است كه آن فكر، آن خواست ، آن هدف ، آن داعیه از بین برود و شكست بخورد و بهترین راز شكست خوردنش هم این است همان كسانی كه آن داعیه را پرچمداری می كردند ، حال بگویند اشتباه كردیم.
والسلام علی من اتبع الهدی
نویسنده مجموعه داستان های تخریبچی دوران
ابوالفضل درخشنده

(۱۳۸۶/۷/۲۸)

http://agahsazi.com/News.asp?NewsID=2357




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٦

به دنبال انتشار مطلبی در روزنامه جمهوری اسلامی در جهت جلوگیری از پخش فیلم سینمایی "اخراجی ها" از سیمای جمهوری اسلامی که قرار بود آخرین روزهای ماه رمضان پخش شود که نشد، و ادعای نویسنده مقاله مبنی بر این که در صورت پخش آن فیلم از تلویزیون، خود را به آتش خواهد کشید، کارگردان فیلم اخراجی ها، در دفاع از فیلم و در پاسخ ادعاهای نویسنده، جوابیه مفصلی در روزنامه جمهوری اسلامی 25 مهر ماه منتشر کرد:

پیرو چاپ مطلبی با عنوان "فیلم اخراجی ها را از تلویزیون پخش نکنید" در صفحات 2 و 14 روز سه شنبه 3 مهر و با توجه به متضمن بودن اهانت "خیانت به شهدا و رزمندگان" و تحریف فیلم و وارونه جلوه دادن حقایق و "تشویش اذهان عمومی" که احیانا از سر غفلت! صورت پذیرفته وگرنه شان روزنامه منتسب به نظام و روحانیت اجل از این رفتار است که در ماه مبارک رمضان به اسم نقد و تحلیل، با بی تقوایی چنین مطلبی سراسر کذب و اهانت را منتشر نماید، جوابیه زیر جهت درج در همان صفحات طبق حق شرعی و قانونی تقدیم می گردد.
البته مخاطب من از این مطلب بیشتر نویسنده این مقاله می باشد چرا که هنوز ابا دارم باور کنم نظر رسمی روزنامه جمهوری اسلامی نیز چنین بوده و این قدر سطح درک و تحلیل پایین بر بخش فرهنگی آن حاکم باشد که به جای نقد فیلم، قلم به فحاشی بکشد و نیاز به توضیح واضحات مشخص و مبرهن موجود در فیلم در این صفحات باشد:

در بند یک این مقاله در خصوص "نحوه حضور طلاب و روحانیون در جبهه های جنگ" ادعا شده که طلاب و روحانیون در جبهه هیچ گاه لباس رسمی نمی پوشیدند و صرفا به عمامه اکتفا می کردند و نشان دادن روحانیت با لباس رسمی به قصد اهانت و یا تحقیر روحانیت و به منظور نشان دادن حضور ویترینی آنها در جنگ می باشد!
جناب نویسنده اگر با جنگ از زاویه خواندن خاطرات آشنا نشده باشد - که حتما این گونه است - حضور روحانیت با لباس رسمی در جای جای جبهه ها بارها مشاهده شده و سند آن عکس ها و فیلم هایی است که با باز کردن چشم بصر در ده ها نمایشگاه و کتب جنگ می تواند ببیند و در صورت لزوم با مراجعه به کتب عکس و آرشیوهای عکس سایت های ویژه دفاع مقدس این موارد را می توان پیدا کرد.
اما در مورد فیلم و حضور روحانی فیلم در آن، به گمانم نقش پیامبرگونه این "روحانی" در فیلم بیشتر جای تامل دارد تا لباس روحانیت و عبا و قبای ایشان!
کمااین که در لحظات مجروحیت، همین روحانی لباس خاکی همراه با عمامه را می بینید که در خط مقدم جبهه و در کنار سایر رزمندگان است . شاید اصلا نویسنده فیلم را ندیده و شاید فرق بین اردوگاه آموزشی و خط مقدم را نمی داند.
نگاه سطحی نویسنده به لباس روحانیت به جای کلام و تاثیرگذاری اش، نشان از چه چیزی جز تنگ نظری و کوته بینی می تواند باشد؟
وقتی صدها تن از روحانیون و طلاب در مدارس علمیه قم (مدرسه معصومیه) جلسه نقد و بررسی و تجلیل از فیلم را برگزار کردند و برخی از علمای قم با سخنرانی رسما از نقش روحانی فیلم ابراز خرسندی کرده اند، ایشان خود را نماینده کدام بخش از روحانیت می داند؟!

در بند دوم این مطلب در خصوص "نقش لقمه حلال و تاثیر فضای معنوی جبهه بر روی افراد" از منظر نگارنده مقاله، فضای معنوی در بلندگو و صدای نوحه خلاصه می شود ولی در آموزه های دینی ما، فضای معنوی ناشی از عمل خالص و مومنانه و ایثارگرانه است نه فقط صدای بلندگوها!
فضای معنوی در "اخراجی ها" روحیه ایثار رزمندگان است که خطاهای دیگران را می پوشانند و در جذب آنها از آبروی خود می گذرند، شاید این بنده خدا از جاذبه و دافعه امیرمومنان فقط دافعه اش را شنیده است!
ایشان شخص "حاج صالح" را نماد همه رزمنده ها تصور نموده درحالی که در فیلم، این شخصیت نماد افراد متظاهری است که از جبهه فقط نام و نشانش را می خواهند. با این تعبیر ایشان پس کاراکترهایی مانند فرمانده لشکر و روحانی و میرزا و مرتضی و سایر رزمندگان نمایندگان چه کسانی در فیلم هستند؟!
به نظر بنده، برخی خود را در تیپ "حاج صالح" فیلم متصور دیده که این قدر دچار عصبانیت می شوند وگرنه روحانیت معظم و سرداران جبهه و جنگ در تجلیل از عوامل "اخراجی ها" کم نگذاشتند.
بسیاری از رزمندگان و فرماندهان جنگ از قبیل سردار "محسن رضایی" فرمانده سپاه وقت، سردار "احمدی مقدم" فرمانده نیروی انتظامی، سردار "همدانی" فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله، سردار "محمود امینی" فرمانده تیپ دوم 27 لشکر محمد رسول الله، سردار "یزدی" فرمانده تیپ عمار لشکر 27، سردار "حاج کمال" فرمانده تیپ ذوالفقار لشکر 27 سردار "حکیم سوری" فرمانده گردان سلمان لشکر 27 حتما از منظر ایشان جزو رزمندگان نیستند که در رسانه ها و تریبون های رسمی و غیررسمی، از فیلم و پیام آن تمجید کردند.

در بند سه و چهار مقاله، نویسنده مدعی است که همه رزمندگانی که شهید می شدند در لحظه شهادت براساس تصورات وی، با سناریو و دیالوگ خاص ایشان باید ذکر بگویند و آخ نگویند و داد نزنند و فقط شهادتین بگویند....
ما که جان دادن ده ها شهید را در کنارمان دیده ایمف همه به یک شکل و براساس یک سناریوی از پیش تعیین نشده نبوده .
خوب است نویسنده مقاله از رزمندگان قدیمی تر و دوست نویسنده شان جناب آقای "داودآبادی" در مورد لحظات شهادت شهید "مهدی خندان" فرمانده گردان مقداد لشکر 27 محمد رسول الله بپرسند. شاید مقداری بیشتر با حقایق جنگ آشنا شود! و شاید هم پرونده شهادت ایشان را به عنوان متولی شهیدشناسی ببندند!
شاید این نویسنده اسم گردان "میثم" لشکر 27 را شنیده باشد . حداقل از نوع تیپ و سلوک رفتاری افراد این گردان از رزمندگان و فرماندهان آن بپرسد و کتاب بنویسد.

در بند پنجم، در مورد سکانس میدان مین افاضاتی دارند که "چرا رزمنده های عادی روی مین می روند و فرمانده فقط هدایت می کند" !
اگر ایشان جبهه بوده حتما می دیده که اگر فرماندهی هم می خواست این کار را بکند، رزمنده های دیگر اجازه نمی دادند. بالاخره اخلاق و مرام رزمنده ها این بود که حتما نمی گذاشتند بین رزمنده عادی و یا شهید همت و یا باکری، لشکر بی فرمانده بماند و عملیات با شکست مواجه شود. شاید ایشان این گونه بوده و منتظر می مانده تا فرمانده روی مین برود و ایشان راحت عبور کند و اگر هم نمی رفت باید بازجویی می شد!

نویسنده محترم که چند جلد کتاب در مورد جنگ نوشته، خود را مدعی العموم فرهنگ جهاد و شهادت و رزمنده ها می داند، حتما به من حق می دهد که اینجانب با نگارش ده ها جلد کتاب "خاکریز پنهان" که در همین روزنامه جمهوری اسلامی مطالب و عکس های بدون درج نام بارها استفاده شده و مجموعه 50 جلدی "فرهنگ نامه اسارت و آزادگان" هم محق به تعریف این وقایع باشیم .
شاید نویسنده در عنوان بندی مشاوران فیلم نامه نام آقای "حمید داودآبادی" را خوانده باشد که به یقین می داند مقام معظم رهبری در تمجید آثار قلمی وی چه توشیحی دارند و در خصوص لزوم استفاده از زبان طنز در طرح خاطرات و فیلم نامه معظم له چه نظری دارند. اگر نمی دانند محض خاطر اطلاع شما و مدیر مسئول محترم روزنامه، ایشان درباره کتاب "یاد ایام" آقای داودآبادی چنین گفته اند....
"این کتاب "یاد یاران" را شما نوشته اید ... نظرم این شد که این رمان بلند نیست؛ یعنی شما در واقع همان خاطره نویسی را به شکل دیگری ادامه داده اید. اولش یک طنز خوبی دارد که در آن نوشته قبلی شما هم بود ـ خوب بود ـ بعد یواش یواش این ضعیف شده است . به نظر من آن رد طنز را نباید در نوشته از دست بدهید؛ آن ـ به اصطلاح ـ شیرینی زبانی نویسنده و فیلمنامه نویس و کارگردان به آن خیلی کمک می کند.
هنرمندی که با بیان سر و کار دارد وسط کارش اگر شیرین زبانی نداشته باشد، هر حقیقت خوبی هم که باشد قدری حالت چیز -غیر جذاب ـ پیدا می کند. بتوانید این را واردش کنید خیلی خوب است . این در نوشته قبلی شما بود ـ که خیلی هم خوب بود ـ در این جا یک خرده ضعیف شده است . به نظر من این را هر چه بتوانید بیشتر تقویت کنید شکل و گسترش داستانی به آن بدهید. این گسترش خاطره یی است .
خاطره یک چیز و یک حقیقت استف داستان یک حقیقت دیگر است . در داستان خاطره هم هست اما داستان است . گاهی می بینید مجموع یک داستان ـ مثلا ـ پانصد صفحه یی ماجرای ده روز است که اگر بخواهند خاطره آنها را بنویسند بیست صفحه می شود. داستان یک چیز و یک حقیقت دیگر است . این را به سمت داستان نویسی بکشانید. (اینها کارهای تخصصی است ما در این چیزها وارد نیستیم همین طور یک چیزی می گوییم . شما هم از این گوش بگیرید از آن گوش رد کنید."

با این تعبیر، استفاده از زبان طنز نه تنها مذموم نیست، بلکه سفارش رهبری می باشد اگر برای شما حجت باشد!

آقای نویسنده! اگر تمایل به خودسوزی در مقابل مسجد بلال را دارید، سفارش می کنم این تعصب را در زمان اهانت به رسول اکرم (ص) که در برخی جراید صورت گرفت، به خرج می دادید تا خلوص ایمان تان جلی تر گردد.
چرا که آن زمان که جنگ ما را "برادرکشی" خواندند، رگ غیرت تان به جنبش نیفتاد؟
چرا آن زمان که عاشورا را نتیجه خشونت بدر معرفی کردند، در مقابل وزارت ارشاد خودتان را آتش نزدید؟
البته من نمی دانم این حساسیت از کجاست و انتقام چه چیزی را به اسم جنگ می خواهید بگیرید.
عیبی ندارد کما این که یکی از پدران شهدای سرشناس جنگ با خواندن نامه شما اعلام کرد که حاضر است سهمیه بنزین خود را به شما اختصاص دهد تا دچار مشکل نشوید!!
به راستی در فیلم های دفاع مقدس جشنواره فجر امسال، در چند فیلم شما صدای نوحه و آهنگران را شنیدید که اخراجی ها آماج حمله شما گشته!
برادر عزیز! ملاک ارزش گذاری سلیقه شخصی شما نیست. لطفا سلیقه خود را به نام دین و جمهوری اسلامی و جبهه و جنگ، تلقین نکنید. شاید بیشتر در مورد این جمله شهید خرازی باید تعمق کنید که می فرمود "مطبوعات ما جنگ را درشت می نویسند، درست نمی نویسند"
اجازه بدهید خدا تصمیم بگیرد که آیا همه کسانی که جبهه آمده اند لقمه حلال خورده اند یا نه! اجازه بدهید خود ائمه تصمیم بگیرند که بالای سر کدام شهید حاضر شوند "حر" یا "حضرت عباس"!

در مورد اصل وجود چنین اتفاقاتی و شبیه چنین شخصیت هایی، به جای تحریف حقیقت به نزد فرمانده گردان سلمان لشکر 27 بروید و یا مصاحبه ایشان در روزنامه جوان را بخوانید تا بدانید اصل وجود "مجیدها" با رنگ پاک نمی شود و طبق فرمایش رهبری، خاطره و تبدیل آن به فیلمنامه، اقتضائاتی دارد که هر نویسنده مبتدی آن را درک می کند.

راستی چه چیزی بود که جوان های ما را از عشرتکده ها به جنگ کشاند؟!
لابد این جمله را هم قبول ندارید ولی این سخن (اگر امام را هم متهم نمی کنید) جمله ای از حضرت امام است "صحیفه نور جلد 9 ص 63 "

این که جبهه ها کارخانه آدم سازی است را چه کار می کنید! فرشته ها که آدم نمی شوند! شما حاضرید به خاطر تخریب من، حقیقت را سانسور کنید، کاش به جای اخراجی ها، عقده ای ها را می ساختم که این گونه آماج حملات کج اندیشان برخی مدعیان ارزش ها تا معاندین اصلی انقلاب، نگردد.
شاید همسوئی صدای آمریکا و همین شبکه های ماهواره ای جیره خوار و مدعیان روشنفکری در عرصه هنر و برخی دگم اندیشان، نشان می دهد که اخراجی به هدف زده است . کسانی که جنگ و شهدا را منحصر در خود می دانند و نمی خواهند این پدیده در سال وحدت ملیف ملی شود و یک ارزش همگانی تلقی شود، برآشفته اند. به راستی اگر کس دیگری این اثر را ساخته بود، برخورد شما و دیگران به همین گونه بود؟ البته این به معنی بی نقص بودن فیلم نیست؛ که هر کار اول و آخر کارگردانی قابل نقد و انتقاد است اما آیا حسن و قبح فیلم را شما یک جا دیده ای؟!
پس یک مقدار علیکم بالتقوا!!
مسعود ده نمکی
۱۳۸۶/۷/۲۵




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٦

انا لله و انا الیه راجعون
نقل است که وقتی ابرهه برای تخریب خانه خدا حرکت کرد ،‌در سر راه شتر های عبدالمطلب(از بزرگان قریش ) را تصاحب نمود.
عبدالمطلب برای باز پس گیری شتر هایش به میان لشگر ابرهه و رفت .
عبد المطلب- كه صرفنظر از شخصيت اجتماعى- مردى خوش‏سيما و با وقار بود مينكه وارد خيمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هيبت را از او مشاهده كرد بسيار از او احترام‏كرد و او را در كنار خود نشانيد و شروع بسخن با او رده پرسيد:
حاجتت چيست؟
عبد المطلب گفت:حاجت من آنست كه دستور دهى‏دويست‏شتر مرا كه بغارت برده‏اند بمن باز دهند! برهه گفت:
تماشاى سيماى نيكو و هيبت و وقار تو در نخستين ديدار مرامجذوب خود كرد ولى خواهش كوچك و مختصرى كه كردى‏از آن هيبت و وقار كاست!
آيا در چنين موقعيت‏حساس وخطرناكى كه معبد تو و نياكانت در خطر ويرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبيله‏ات در معرض هتك و زوال رار گرفته در باره چند شتر سخن مى‏گوئى؟!
عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبيت رب‏»! من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبى دارد كه از آن‏نگاهدارى خواهد كرد!
ابرهه گفت:هيچ قدرتى امروز نمى‏تواند جلوى مرا از انهدام‏كعبه بگيرد!
عبد المطلب بدو گفت:اين تو و اين كعبه!
...
این آخرین پست این وبلاگ است !
وبلاگی که به عشق شهداء تاسیس شد و تنها از آنان و عشق حقیقی می وشت.
با خبر شدم که فیلم تخیلی اخراجی ها که که بدلیل ساختار ضعیف هنری اش جای هیچ حرفی را باقی نگذاشته است قرار است روز جمعه ساعت ۳۰/۲۲ دقیقه از صدا و سیمایی پخش شود که خیلی ها برای برپا بودن این صدا و سیما که متعلق به نظام جمهوری اسلامی ایران می باشد ، جان و جوانی خود را داده اند!
مردم حق دارند که هرچی که دوست دارند داشته باشند و هرچه که دوست دارند ببینند . اصلا شهدا رفتند که به مردم این آزادی را هبه کنند . من بی مقدار کی باشم که بخواهم جلوی این آزادی را بگیرم.
گفتم که این فیلم وهن شهدا و رزمندگان ماست و دلایلم را نیز بصورت کتبی بیان نمودم...
حال که اینگونه هست ، به احترام همان آزادی ای که شهدا به مردم ما اعطا کردند، من نیز از حق خودم گذشتم و درست( بلا تشبیه )به مانند عبدالمطلب تنها به سراغ شتر هایم که همین وبلاگم است می روم! و بدینوسیله اعلام می کنم در اعتراض به هتک حرمت رزمندگان هشت سال دفاع مقدس که امنیت و رفاه وبالندگی ما ثمره جانفشانی آنان است ،‌ دیگر هیچوقت قلمم را در اعتلای فرهنگ شهدا به کار نخواهم گرفت ! و هیچوقت دیگر تا زمانی که زنده ام نه کتابی می نویسم ، نه مقاله ای ، نه نوشته ای در ترویج فرهنگ شهدا !
من اختیار قلمم را دارم و شهدا نیز خود بهتر می توانند از فرهنگ خود در مقابل این هجمه سپاه ابرهه دفاع کنند.
این نوشته آخرین وصیت من بود.
راضی نیستم هیچکدام از مسئولانی که در تهیه و پخش این فیلم تخیلی اخراجی ها مساعدت کرده اند و حتی آنانی که در پخش این فیلم سکوت کرده اند در مراسم تشیع جنازه و یا ختم من شرکت کنند.
این آخرین وصیت من است.
می دانم که عمر دست خداست و من نیز بنده مطیع اویم. پس از او می خواهم که مرگم را برساند تا شاهد این توهین سخیف به مقدساتم نباشم.
وعده دیدار ما پل صراط در قیامت ! در این دنیا صدایم به هیج جا نرسید ! در آن دنیا
در کنار همرزمانم جلویتان را سد می کنیم...
www.abolfazl2321.persianblog.ir




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٦

ریاست محترم سازمان صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران
جناب آقای مهندس ضرغامی
سلام علیکم:
احتراماٌ باستحضار می رساند:
در تاریخ 18/2/86 نقد خود را در خصوص فیلم تخیلی اخراجی ها در روزنامه جمهوری اسلامی بعرض رسانده ام .
متاسفانه اخباری منتشر گردیده است که آن سازمان در نظر دارد فیلم تخیلی و سراسر اهانت آمیز اخراجی ها را در سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش کند ! از آنجایی که نویسنده و کارگردان محترم فیلم اخراجی ها مدعی است که در فیلمش سعی کرده است ارزشها را به بهترین نحو ممکن نمایش دهد ،بالاجبار لازم دانستم تا نکاتی را بعرض حضرتعالی برسانم:
1- حضور روحانیت در جبهه ها بدلیل شرایط آموزشی و رزمی ، با لباس متداول بسیجی ها (خاکی ) یکسان بود . و تنها عمامه بر سر می گذاشتند و همگام با سایر نیروها در تمامی آموزش ها و عملیات ها ی رزمی شرکت می کردند . و در اصل هیچ فرقی بین روحانی و غیر روحانی در تمامی عرصه های رزم وجود نداشت.
در حالی که در فیلم اخراجی ها ، تنها یک روحانی آن هم با عبا و قبا مشاهده می شود! نه در لباس رزم !
آیا این امر چه چیزی را به مخاطب القاء می نماید ؟!
بغیر از این است که روحانیت معظم که نقش محوری در تمامی عرصه های جنگ داشته اند ، تنها در پشت جبهه و نهایت خط دوم جنگ به ارشادات مولوی وار بسنده می کردند؟!
البته نادیده گرفتن این امر در لباس رزمی روحانیت ، ناشی از غفلت نویسنده و کارگردان محترم فیلم اخراجی ها بوده است . و مطمئن هستم ایشان نخواسته اند همگام با رسانه های معاند اینگونه القاء کنند که حضور روحانیت در جبهه ها تنها به مراسم مذهبی پشت خط خلاصه می شده است !
2- از ضعف علمی و مذهبی فیلم نامه در خصوص نقش لقمه حلال در زمینه سازی استحاله شخصیت های اصلی فیلم که بگذریم ، از این نکته نمی توان به سادگی گذشت که درست است خیلی ها به دلیل جبرزمان و مکان توفیق حضور در جبهه نصیبشان شد ، ولی خیلی از این افراد با شنیدن اولین صدای انفجار ، یا راهی شهرهای خود شدند و یا جایی در تدارکات و آشپزخانه برای خود دست و پا کردند ، و مابقی اگر در جبهه ماندند و در عملیات ها شرکت کردند ، تحت تأثیر فضای خاص معنوی جبهه استحاله شدند .
در حالی که در این فیلم کمترین توجه به نقش تأثیرات معنوی و فرهنگ ناب ایثار و از خودگذشتگی در روند بازسازی و خود سازی افراد شده است.
صحنه های توسل و توکل و خودسازی رزمندگان ما در جبهه ها ، در این فیلم کجاست ؟!
بگذریم که حتی در سکانسی این تحول نیز به سخره گرفته شده است ! ( به برخورد آقای حیایی با شخصیت کریم ( سوسکه ) توجه بفرمایید.
آیا از مجموع این صحنه ها ، مخاطب چه تصوری از رزمندگان ما در جبهه در ذهنش به تصویر کشیده می شود؟!
آیا این تصور در ذهن بینندگان فیلم اخراجی ها شکل نگرفته است :
آنان که ظاهر مذهبی دارند ، افرادی متظاهر هستند ! بر عکس امثال مجید سوزوکی و دارو دسته اش افرادی صادق ، شجاع و ...
3- در صحنه پایانی فیلم مجید سوزوکی فیلم اخراجی ها ، در حالی که آرپی جی زن ، پشت سر او قرار دارد ، با قمه به شکار تانک می رود !
این صحنه چه چیزی را در ذهن مخاطب القاء می کند ؟!
جناب آقای مهندس ضرغامی !
رزمندگان ما با شجاعت شهید شدند ، نه مثل شخصیت فیلم اخراجی ها با حماقت !
آیا این ظلم به شهدای والا مقام ما نمی باشد ؟!
رزمندگان ما نرفتند که کشته شوند ، و حتی نرفتند که بکشند ! بلکه رفتند تا به تکلیف خود عمل نمایند . کشته و کشته شدن فرع ماجراست .
حتی به آرزوی خود شهادت رسیدن نیز با واقع نگری و شجاعت بود ، نه به مانند مجید فیلم اخراجی ها با حماقت !
4- در آیات و احادیث بسیاری آمده است که هنگام جان دادن شهید ، دو ملک سر او را به زانو می گیرند و...
بزرگوارانی که شاهد جان دادن بسیاری از همرزمان شهیدشان بوده اند ، عرایض این حقیر را تأیید می نمایند که در هنگام جان به جانان تسلیم کردن ، شهدا ذکر می گفتند ، نه به مانند شخصیت فیلم اخراجی ها که در لحظه ی آخر نیز می خواهد دشنام دهد که جلوی دهان او را می گیرند ! ( آیا این جفا به شخصیت والای شهدا نیست ؟!)
از این ها گذشته ، فرمانده ی با تجربه که بالای سر مجید سوزوکی است ، به جای داد و فریاد برای سیگار گذاشتن گوشه ی لب مجید سوزوکی ، چرا شهادتین را به وی القاء نمی کند ؟!
مجید سوزوکی دهان خود را نجس می دانست ، فرمانده چرا شهادتین را برای او زمزمه نمی کند ؟!
5- صحنه ی میدان مین ، ظاهراٌ بزرگترین شاهکار نویسنده و کارگردان فیلم اخراجی ها بوده است !
در حالی که فرمانده در کنار میدان مین درخواست داوطلب برای رفتن روی مین می کند ، مجید سوزوکی قهرمانانه گیوه هایش را ور می کشد و درست مثل لات های دهه 50 ، پا به عرصه میدان می گذارد . و با هر قدمش دنیا و تمام علاقه های خود را پشت سر می گذارد و هر قدمش محکم تر از قدم قبلی برداشته می شود . زیرا تمام علاقه ها و عشق های دنیایی که دست و پای او را بسته است ، از سر بدر می کند و محکم تر قدم بعدی را بر می دارد.
این سکانس که در اصل شاهکار فیلم اخراجی ها می باشد ، آیا می دانید چه ذهنیتی را به مخاطب القاء می کند؟!
این سکانس فیلم اخراجی ها می گوید :
تمام سرداران ، فرماندهان ، و یادگاران باقی مانده از جنگ ، کسانی هستند که در هنگام خطر دیگران را به قربانگاه فرستادند و خود نظاره گر بودند ! دیگران را به کشتند دادند تا خود زنده بمانند !
در حالی که واقعیت چیزی بغیر از این دروغ چندش آور است !
واقعیت این است که در هنگام خطر و یا طبق فیلم اخراجی ها ، در هنگام روی  مین رفتن ، اولین کسی که خود را فدا می کرد ، فرمانده بود.
ولی در فیلم اخراجی ها ، فرمانده دیگران را  قربانی می کند تا خود سالم باقی بماند !
بعبارت دیگر فیلم اخراجی ها با هنرمندی کامل می گوید:
سرداران باقی مانده از جنگ دیگران را به کشتن دادند تا خود باقی بمانند!
این دروغ تاریخی در فیلم اخراجی ها آنقدر مشمئز کننده است که نمی توان هیچ توجیهی برای آن قایل شد.
ریاست محترم سازما ن صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران !
همانگونه که نویسنده و کارگردان فیلم در مصاحبه های بسیار ، از نقاط قوت فیلم خود و توجه به ارزشها به کررات داد سخن داده اند ، ولی متأسفانه  ارزشهای مورد نظر کارگردان بصورت شعاری در دیالوگ ها آمده است ( یعنی پست ترین شکل طرح موضوع ) ، و ضد ارزشها بصورت کاملاٌ حرفه ای در صحنه ها نمایش داده شده است ! یعنی حرفه ای ترین روش ممکن صرف القاء ضد ارزشها و دروغ ها به نسل  جنگ شده است !
یقین دارم که هنوز هم خود کارگردان محترم فیلم اخراجی ها ، نفهمیده است که چه خیانتی به واقعیت های جبهه های جنگ هشت ساله ما نموده است !
جان کلام !
نویسنده و کارگردان فیلم اخراجی ها ، با ساخت این فیلم ، دل خیلی از رزمندگان جبهه های هشت سال دفاع مقدس را سوزانده است .
پس به ما حق بدهید که اگر صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ،( که بودن این کشور و به طبع آن صدا و سیمایش مرهون جان فشانی دلاورمردان رزمنده در جبهه های جنگ تحمیلی می باشد)، بخواهد این فیلم سراسر دروغ و توهین و اهانت را در هر زمانی پخش کند ، ما نیز حق داشته باشیم که عکس العمل نشان دهیم.
ریاست محترم سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ، جناب آقای مهندس ضرغامی!
اگر خدای ناکرده این خبط صورت گیرد ، و بخواهید با پخش این فیلم سراسر دروغ و اهانت، به مقام شامخ شهدای والا مقام و رزمندگان غیور هشت سال جبهه های جنگ ،  از تریبون رسمی کشور اهانت نمایید ، بنده حقیر در اعتراض به این هتک حرمت ، در مقابل مرقد مطهر شهدای والا مقام گمنام در مسجد بلال ، اقدام بایسته را بعمل خواهم آورد.
که وقتی دل بسوزد ، چه باک که جسم هم بسوزد!
با تقدیم احترامات شایسته
نویسنده ی مجموعه داستان های تخریبچی دوران
ابوالفضل درخشنده
www.abolfazl2321.persianblog.ir




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٢

25 سال از اون روز تلخ و سخت می گذره و من هنوز نفسم بالا میاد.
درست 25 سال پیش بود.
اصلا نای نوشتن ندارم.
دوست دارم ساعت یک ربع به 5 برم بهشت زهرا سر قبرش بشینم و ...
حال اونم ندارم.
اون که منو گذاشت و رفت.
حال هیچ کس رو ندارم.
اصلا حال خودمم ندارم.
کاشکی نبودند دو سه نفری که با تلفن بهم اطلاع دادن امروز 22 مهره.
آخه به شما چه؟
می خواین دل منو بسوزونین؟
چقدر اون روزای خوب با خدا زیستن، عاشق این شعر حافظ بودم. اصلا من حافظ رو فقط با این بیت می شناسمش:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن  ظلمت  شب آب حیاتم دادند

Click to view full size image

آی خدا ....
چیکار کنم با این داغ تنهایی؟
می دونم خودتم هستی.
ولی قرار نیست که تو بار تنهایی ما رو هم به دوش بکشی!
مگه خودت کم تنهایی؟!
خدایا ...
تنها شدم.
تنهای تنها.
نه امروز، که همون 25 سال پیش.
و 25 ساله که دارم این زخم تلخ رو با خودم حمل می کنم.
جراحت آتیش رو.
25 ساله که دارم خودم رو توی آینه نگاه می کنم و مدام لعن و نفرین می فرستم به خودم که چرا؟
آره چرا؟
چرا نه این که نرفتم، از این که چرا موندم!
از این که خواستم و موندم!
بعضی ها زار می زنن و یقه خدا رو می گیرن که چرا اونا رو نگه داشت روی زمین خاکی
ولی من فقط می تونم یقه خودم رو بگیرم و بزنم توی صورت خودم که چرا نخواستم که برم!
آه... آه... آه ...
فقط همین.
اصلا حوصله بهشت زهرا رفتن هم ندارم.
از تنهایی خیلی می ترسم.
از خودم بیشتر!
25 سال گذشت و من هنوز ...
25 سال پیش که با ثاقب و ثابت توی یه اتوبوس نشسته بودیم.
مصطفی هم بود.
25 سال از اون شبی که مصطفی خواست وصیت نامه بنویسه ولی چون خطش بد بود و من مسخرش کردم، گفت و من نوشتم.
25 سال پیش همین دیشب بود که برای آخرین بار کنارش توی سنگر نشستم و با هم پست دادیم.
همین دیشب بود که سرشو بلند کرد تا جلورو ببینه که من کشیدمش پایین و تیر سرخ رنگ تک تیرانداز از بالای موهاش رد شد.
25 سال پیش بود ...
کاش امروز شب نشه.
کاش امروز فردا نشه.
من بدبخت میشم.
بیچاره میشم.
آهای اونایی که منو میشناسین، امشب همه تون به غربت من بخندین.
امشب همه تون به موندگی من قهقهه بزنین.
من امشب خدا رو از دست دادم.
آره خدا رو.
چیه ؟ فکر کردین کفر میگم؟!
نخیر من امشب خدا رو گم کردم.
آخه اون که بودنش برام رنگ خدا داشت، امروز ساعت یه ربع به پنج میره.
اون توی چشماش می شد خلقت رو دید و با نگاش فقط می گفتم "تبارک الله احسن الخالقین" امروز عصر میره.
اون که با حرفاش منو از گناه دور می کرد، امروز فرار می کنه.
اون که یاد و خاطرش منو با خدا آشتی می داد، امروز دیگه نیست.
بیست و پنج ساله که توی این روز و ساعت به آسمون چشم می دوزم شاید یکی پیداش بشه درد تنهایی منو درمون کنه.
شاید یکی بیاد.
شاید.
راست میگن انتظار از مرگ سخت تره.
آخه تا کی؟
تا کی ...
اگه نخوام تنها بمونم، بایس کی رو ببینم؟
اگه تحمل انتظار نداشته باشم
اگه طاقتم تموم شده باشه
اگه تحملم کم باشه؟
خدایا خودت امشب کمکم کن.
امشب خیلی کم طاقت شدم.
خودم میدونم چه گندی زدم.
خودم می دونم چی آتیشی برپا می کنم.
فقط تویی که می تونی دستم رو بگیری که ...
وای خدا
اگه قرار باشه توی یه همچین روزایی چشام توی چشای مصطفی بیفته، چه جوری بهش بگم که بعد رفتن اون، تو رو گم کردم؟
تویی که اون رفت تا به من بودن تورو یاد بده؟
خدایا
امشب به دادم برس.
خیلی برام سخته.
از الان دارم می سوزم.
دارم ....
کاشکی می مردم و امروز خودمو نمی دیدم تا ازمصطفی که هیچ، از خود خدا خجالت نکشم.
اصلا کاشکی به دنیا نیومده بودم.
کاشکی خاک بودم
سنگ بودم
سنگ که بودم، وگرنه 25 سال تحمل نمی کردم.
اصلا کاش بنده خوبی بودم.
مثل یه بچه کوچولو.
مثل عکسای بچگی مصطفی.
مثل مصطفای خودم.
شر و پرشور
ولی بی گناه و پاک.
یعنی میشه؟
امشب کدومتون مییاین سراغم؟
خودت خدا،
یا مصطفی؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٢٢

پرنسس … با هزار کبکبه و دبدبه، با ثروت چندین میلیارد دلاری و با هزار و یک عنوان و لقب آن چنانی، همه عشقش این بود که به افغانستان، پاکستان، هند، آفریقا و خلاصه همه نقاطی که در آن جا مردم با فقر و گرسنگی شدید دست و پنجه نرم می کنند، برود و شخصا و مستقیم، با ثروت خویش و به دست خودش، برای بچه های سیاه گرسنه ای که از شدت نخوردن پیتزا و نان باگت! شکم شان به کمر چسبیده غذا بدهد و ما با دیدن تصاویر تکان دهنده آنها، فقط به دنده های آنها که به راحتی می توان از روی پوست قهوه ای سوخته شان شمرد، نگاه می کنیم و آن وقت فقط:
- آخه … حیوونکیا …
ولی همان پرنسس قصه ما، عشقش این است که همان بچه های مریض و کثیف که میان نکبت و خاک زندگی می کنند، در آغوش بگیرد، ببوسد و برایشان بیمارستان بسازد و سهمیه غذای مفصل برایشان تهیه کند.
***
خانم … هنرپیشه معروف فیلم های (اسمشو نبر) که کارگردان های حریص و طماع، برای یک لحظه نگاه و نمای او در فیلم شان، دلارهای بسیار کلان که تصورش برای ما غیرممکن می نماید، به پایش می ریزند و التماسش می کنند تا گوشه چشمی و غمزه ای هم در فیلم آنها بنماید بلکه فرجی گشت و فیلم به مبارکی حضور خانم هنرپیشه، از فروش کلان بهر ه مند گرددريا، همین چند روز پیشتر، همین خانم چند میلیون دلاری! عراق بود. بله به عراق رفته بود و با زنان و بچه های مسلمان عراقی که از فقر و جنگ به ستوه آمده اند، همدردی کرد و نگاهی و کلامی، تا همه رسانه های گروهی و ارتباطی را بدان سو متوجه سازد.
***
نمونه های از این دست کم نیستند. کاری هم به علت و انگیزه شان نداریم. این که شاید برخی بگویند: آنها جاسوسند و مبلغ دین و کشور استعمارگرشانند و از این شعارهای تکفیری دیگر، اصلا کار نداریم.
آن خبرها را که می خواندم، به رویاها سفر کردم و برای خودم روزنامه ای با این اخبار در ذهن محال اندیش خویش، منتشر کردم:
آقای … بازیکن معروف و بزرگ … که پول و دارایی اش از پارو که بالا نمی رود هیچ، با لودر و بولدوزرهایی که زمانی با آنها جانپناه و خاکریز و سنگر می ساختند،  هم نمی شود گوشه هایی بس عظیم دارایی اش را که با همین تشویق و هواداری ملت ورزش دوست به دست آمده، جابجا کرد و دو سه تا ویلا و کاخ در این کشور و آن کشور، دو سه تا کارخانه در خوش آب و هواترین نقاط کشور خودمان و … بنا کرده.
در خواب دیدم که تیتر اول روزنامه محالات ذهنی ام، این شده:
 - آقای … قهرمان و عقاب و … طی یک ماه گذشته، با اقامت در شهر حماسه و خون، خرمشهر عزیز، به لطف خداوند سبحان، موفق شد کارخانه تولیدی بسیار عظیمی راه اندازی کند که از همین الان با بر زمین خوردن کلنگ آن، صدها جوان خرمشهری که از بیکاری رنج می بردند، به شغلی نان و آب دار دست یافتند و …
- خانم … هنرپیشه معروف و محبوب! فیلم های ایرانی که خانه ای در انگلیس بنا نهاده و … سرانجام موفق شد بیمارستان فوق تخصصی بزرگی در منطقه دشت آزادگان بنا کند تا عشایر و مردم زخم دیده سوسنگرد، بستان، حمیدیه، هویزه و … از عالی ترین و بهترین امکانات پزشکی که چه بسا در تهران هم یافت نمی شوند، بهره مند گردند.
- قهرمانان تیم ملی … پس از موفقیت اخیر خود که صدها جایزه و هدیه از جمله خودروهای آخرین مدل وطنی و مبالغ نقدی کلان در برداشت، با حضور بر مزار شهدای شهر مهران، به یاد شهدای عملیات آزاد سازی مهران، مجتمع تحصیلی دبستان، راهنمایی و دبیرستان عظیمی بنا کردند و هزینه های تحصیل یک هزار دانش آموز را تا مقطع پیش دانشگاهی پذیرفتند.
- آقای … خواننده محبوب و سلطان هنر ایران، پس از بازگشت از تعطیلات تابستانی خود در جزایر قناری، سریعا به قصرشیرین رفت تا در آخرین مناطق منتهی به مرز خسروی، در منطقه بیمارستان سوسن! که هنگام حمله عراق در مهر 59 ویران شده، بیمارستان فوق مجهزی بنا کند تا هم عشایر و بومی های منطقه و هم زائرانی که با گذر از این منطقه وارد عراق شده و به زیارت مراقد پاک اهلبیت (ع) خاصه اباعبدالله (ع) می روند، از امکانات کاملا رایگان و بسیار ویژه این بیمارستان که کلیه هزینه های آن را آقای … تقبل نموده اند، بهره مند شوند.
***
همین طور که داشتم در این آرزوهای محال و خیالات آن چنانی غوطه می خوردم، ناگهان یاد خبرهایی که چندی پیش در روزنامه ها منتشر شد مبنی بر این که فلان هنرمند و فلان هنرپیشه معروف، در کمال سادگی و درحالی که حتی توان پرداخت هزینه های بیمارستانش را نداشته، در همان جا فوت کرده است. بی این که دوستان، همکاران و حتی مردمی که با نمایان شدن چهره او بر پرده  سینما، برایش سوت و کف می زنند، مطلع شوند.
اینها را نگفتم که دیگران را بکوبیم و ضایع شان کنیم. اینها را نوشتم تا سوزنی به خودمان زده باشیم و یادمان نرود در همسایگی خانه و شهر و دیارمان، چه می گذرد!
همین!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٧/٧

زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ ...
آویخته بر گوشه تخت فلزی سخت و سرد ...
شاید که آخرین یادگاری ثابت باشد.
***
25 سال پیش بود
من بودم و مصطفی
علی بود و نادر
رضا بود و حسین و …
چند روزی بیشتر نبود که مدرسه ها باز شده بودند.
هفته اول مهر بود.
صبح زود، اتوبوس که در خیابان های کرمانشاه و اسلام آباد غرب تاب می خوردند، بچه های شنگول و سرحال به چشم می آمدند که کیف و کتاب در دست، روپوش های آبی و سرمه ای بر تن، می روند تا زنگ مدرسه نخورده، وارد حیاط شوند و در صف قرار گیرند.
ما اما، از آنها و همه آرزوها و تصورات شیرین شان، که با چشمانی مشتاق ما را در پشت شیشه های اتوبوس که تابش اولیه تشعشعات آفتاب صبحگاهی نمی گذاشت به راحتی داخل آن دیده شود، می دیدند و بعضا دستی تکان می دادند و از آن زیباتر لبخند نوگل کوچک شان بود که بر صورت های لپ گلی و سرخ شان از سرمای دیشب، بر نگاه گرم شان سبقت می گرفت، تصویری زیبا داشتیم.
سرم را که گذاشتم بر شانه مصطفی تا مثلا چرتی بزنم، نگاهم به صندلی آن طرف افتاد. دو نفر که شباهت ظاهری شان نشان می داد دوقلو باشند، روی صندلی ها بلند شده بودند و با چنان ذوق و شوقی بچه مدرسه ای ها را از نظر می گذراندند و برای شان دست تکان می دادند که انگار خودشانند و اصلا پنداری رفته اند به دوران کودکی و پنیر تبریزی مالیده شده بر تکه ای نان بربری در دست گرفته و به دندان می کشند تا صبحانه شان را در راه مدرسه خورده باشند.
رفتیم.
نپرس کجا.
خودت بهتر می دانی.
رفتیم جبهه.
جنگ بود. عملیات بود. غرب بود. غرب کشور.
کجا؟
سومار. مرز ایران و عراق.
تقسیم که شدیم، افتادیم در گردان سلمان.
ثاقب و ثابت هم با ما بودند.
من شدم تک تیرانداز، مصطفی هم همین جور.
هر کدام یک اسلحه کلاشینکف تحویل گرفتیم.
ثاقب و ثابت اما، هر دوتای شان رفتند بهداری.
نه چیزی شان نبود.
ظاهرا دوره امدادگری دیده بودند.
وقتی که در شیارهای کوهستان های جاده سومار، آمدند به اردوگاه ما، هر کدام یک کوله پشتی بزرگ دوش شان بود. کوله پشتی ها از بس پر بودند، کم مانده بود بترکند.
پر بودند از باند و گاز و لوازم کمک های اولیه پزشکی.
از فردا، هر وقت صبحگاه می رفتیم، من پشت سر ثاقب می ایستادم و "آتل" (تخته باند پیچی شده بلندی را که برای بستن دست و پای شکسته بود) را که از کوله پشتی اش بیرون زده بود، رو به پایین می کشیدم. ثاقب هم فقط رویش را برمی گرداند و نگاه تندی می انداخت که مثلا "شوخی نکن."
***
بعدازظهر بود و بچه ها داخل چادر، دور هم نشسته بودند و گپ می زدند که ناگهان بلندگوی تبلیغات به صدا در آمد:
- برادران گروهان یک برای گرفتن نامه های شان به چادر تبلیغات مراجعه کنند ...
همه دویدیم.
هر کس از دیگری جلو می زد تا زودتر نامه پدر و مادرش را بگیرد و بخواند.
من و مصطفی هم دویدیم.
مثل بقیه. با ذوق و شوق، نامه هایی را که برای مان آمده بودند گرفتیم و رفتیم طرف چادر.
داخل چادر که شدیم، تعجب کردم.
ما که رفتیم تو، ثابت از جا برخاست، دست ثاقب را گرفت و درحالی که او را با خود به بیرون چادر می برد، گفت:
- بیا داداش ... بیا بیرون چادر کارت دارم ...
"داداش"
چقدر قشنگ می گفت.
عاشق داداش گفتن آن دو تا بودم.
ولی چرا از چادر رفتند بیرون؟
نه آنها جای ما را تنگ کرده بودند و نه ما مزاحم آنها بودیم.
شک کردم.
بدجوری.
حالم خیلی گرفته شد.
چرا رفتند بیرون؟
کسی که به آنها چیزی نگفته بود.
اصلا ببینم، چرا وقتی همه ما رفتیم برای گرفتن نامه های پدر و مادرمان که بوی شهر می دادند، آنها نیامدند و در چادر ماندند؟
رفتم بیرون. درست پشت سرشان.
ثابت دست چپ ثاقب را در دست راستش گرفته بود و همان طور که شانه به شانه همدیگر به طرف داخل شیار روبه رو می رفتند، چیزهایی زیر لب می گفت. خوب که دقت کردم، متوجه چشمان هر دوی شان شدم که آرام آرام سیل اشک از گوشه های آنها جاری می شد.
من را دیدند.
نه این که نبینند.
محلی نگذاشتند.
رفتند طرف شیار که کسی نبیندشان.
یواش یواش در همان حال رفتن، ثاقب شانه اش را گذاشت روی شانه ثابت.
***
هر کس نامه اش را باز کرده بود و می خواند. اصلا کسی اهمیتی نمی داد که نزدیک اذان مغرب است و باید برویم برای نماز جماعت. من هم کاغذ سفیدی را که دور تا دور آن را گل های سرخ و صورتی تزیین کرده بودند، به دست گرفته و می خواندم:
- سلام داداش حمید. حالت که خوبه. .. همه سلام می رسونن. مامان هم الان داره آش پشت پات رو درست می کنه. همه فامیل جمعن خونه ما. مامان بزرگ و دایی ها هم اومدن. جات خیلی خالیه.
بابا هم الان از سر کار اومد. با این که دو سه روز بیشتر نیست که رفتی، ولی سراغ نامه یا تلفنت رو می گیره. راستی چرا زنگ نمی زنی؟ مامان هم خیلی دلش برات شور می زنه ...
اصلا حواسم نبود. باور کنید.
از دهانم پرید.
تازه، اصلا از چیزی خبر نداشتم. نمی دانم چی شد که یک دفعه گفتم:
- خیلی حیف شد ... همه فامیل خونه ما جمع بودن ... مامانم یه آش رشته مشتی درست کرده ...
ثاقب درحالی که کاسه چشمانش سرخ شده بود، نگاهی به من انداخت و به زور لبانش به خنده ای ساختگی باز شدند که مثلا من هم مثل تو خوشحالم.
همه را از نظر گذراند. ثابت ولی وانمود می کرد که سرش توی روزنامه های دو سه روز پیش است که تبلیغات آورده و خبر انفجار بمب در میدان امام خمینی را چاپ کرده بودند. با صدای بلند برخی اخبار آن را می خواند و می خواست دیگران هم به او توجه کنند، ولی کسی گوشش به خبرهای بیات شده روزنامه نبود. هر کدام نامه ای از پدر و مادر خود برای شان آمده بود و سرگرم آن بودند. ثابت دوباره سرش را برد توی روزنامه.
***
چند روزی از عملیات گذشته بود. ثاقب را که دیدم، پس از این که یادی از خدابیامرز مصطفی کرد، دلش بدجوری هوای دوستانش را کرده بود. بغض کرده بود و کم مانده بود اشکش جاری شود. زدم به شانه اش و گفتم:
- مرد باش پسر ... بیشتر از این که من و تو غم و غصه از دست دادن اونها رو داشته باشیم، خونواده هاشون داغدارشون هستن ...
من که حرف بدی نزدم.
ثاقب زد زیر گریه.
آخه چرا؟
مگر حرف ناجوری زدم؟
- چی شد ثاقب؟ مگه من چی گفتم؟
- هیچی حمید جون ... ولی یه چیزی گفتی که بدجوری دلمو سوزوند ...
- ای بابا ... مگه من چی گفتم؟ مگه اشتباه می گم که پدر و مادرشون بیشتر از من و تو عزادار بچه هاشون هستن ...
- نه حمید جون تو اشتباه نمی کنی ... ولی آخه اونا پدر و مادراشون نمی دونن که بچه شون شهید شده ...
- یعنی چی؟ مگه میشه به پدر و مادرها اطلاع ندن که فرزندشون شهید شده؟
- آره حمید جون میشه ... آخه اونا هیچ کدوم پدر و مادر نداشتن ...
- چی؟ پدر و مادر ...
- آره ... پدر و مادر نداشتن ...
- یعنی چی؟
- یعنی این که ما مثل شماها نبودیم ...
- مگه شماها چه جوری بودین؟
- ما از پرورشگاه اومدیم ... خونه ما شیرخوارگاه بود ... معلوم نیست پدر و مادرمون کجا هستن ...
- یا حضرت عباس ... یعنی شماها پرورشگاهی هستین؟
- آره حمید جون ... چیه تعجب کردی که پرورشگاهی ها توی جبهه چیکار میکنن؟
- خب آخه ...
- آخه چی؟ ما هم آدمیم ... ما هم غیرت داریم ... ما هم شرف داریم ... ما هم حق داریم از انقلاب و کشورمون دفاع کنیم ... حق نداریم؟
- چرا ... چرا ... ولی آخه ...
- آخه چی؟ یعنی یه بچه پرورشگاهی بلد نیست تفنگ دستش بگیره و جلوی دشمن وایسه؟ درسته که ما پدر و مادرمون رو گم کردیم، ولی دین و ایمونومون رو که گم نکردیم.
***
چند سال دیگر هم گذشت. ثاقب و ثابت پای ثابت عملیات مختلف در جنوب و غرب کشور بودند. به هر شهری که وارد می شدند، اعلامیه ای که بالای آن عکس کودکی آن دو تا چاپ شده بود، به دیوار می چسباندند و از پدر و مادرشان طلب می کردند که به سراغ آنها بیایند.
***
چند سال گذشت. ثاقب و ثابت چند بار در طول جنگ مجروح و از همه بدتر شیمیایی شدند. اول ثاقب غریبانه رفت و روی سنگ قبر سیاهش نوشتند:
محل شهادت: مجتمع بهزیستی شهید قدوسی

و بعد ثابت هم بر اثر همان گازها به شهادت رسید و ...
ولی من، تو و همه مان ماندیم!
***
راستی، فهمیدید آن زنبیل قرمز چی بود؟
شبی از شب های زمستان یا تابستان! مادری … شاید که خسته، دل شکسته، ناتوان از تامین مخارج زندگی، مانده از فشار شوی خویش، تن داد به آن چه که نباید.
زنبیل پلاستیکی قرمز خوش رنگ خود را که هر روز صبح زود بر می داشت، چادر به دندان گرفته، تا سر کوچه می رفت تا دو تا نان بربری داغ و برشته برای صبحانه اهل خانه بخرد، یا سبزی و شیر بگیرد، ثاقب و ثابت دوقلو، کوچولوهای افسانه ای! را، پشت به هم که شاید نگاه شان به هم نیفتد! داخل آن گذاشت، روی شان پتویی نخ نما شده انداخت تا سرما نخورند، زیر چادر مشکی خود گرفت تا همسایه ها و عابران گذری کوچه و خیابان متوجه نشوند، آورد و گذاشت پشت در بسته شیرخوارگاه! همین و بس.
و آن زنبیل چیزی نیست جز خانه اولین دوقلوها!

راستی اگر گذرتان به بهشت زهرا (س) افتاد، اگر حال داشتید، سری هم به قطعه 50 ردیف 67 شماره 19 و ردیف 65 شماره 19 بزنید. شاید که خودمان را پیدا کردیم!
***
این را نوشتم تا بگویم:

اگر روزی شنیدید سکته کردم، دق کردم و مردم ...

از حسرت و داغ همه ثافب و ثابت ها بود و بس.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب