خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٢/۳٠

اون روز توی میدون منیریه تهران برای سالگرد شهدا مراسم گرفته بودن که گروه موزیک ارتش شروع کرد به نواختن مارش کوبنده عملیات.
ناگهان یکی از بچه ها دوید طرفم و دستم رو گرفت و گفت که کمکش کنم.
سه چهارتایی یک نفر رو که همسن و سال خودم بود، از روی صندلی برداشتیم و بردیم داخل یه اتاق دیگه. افتاد روی زمین و من مات و مبهوت مونده بودم که چی شده. پنج شش نفری ریختیم روش تا خودش رو این ور و اون ور نکوبه و نزنه.
کمی که آروم شد شروع کرد به حرف زدن.
سریع ضبط رو درآوردم و بردم دم دهنش.
45 دقیقه تمام، آخرین صحنه هایی رو که هنگام مجروحیت و موجی شدن در شلمچه دیده بود، مثل یه نمایش رادیویی اجرا کرد. اون قدر سفت دندوناشو بهم می فشرد که نزدیک بود فکش خورد بشه.
قشنگ مثل نمایش حرف می زد. آروم حرکت می کرد، داد می زد، می دوید و نفس نفس می زد و ...
بعد از 45 دقیقه، یه دفعه فریاد بلند "یامهدی" زد و همه مارو پرت کرد.
کم کم حالش جا اومد. تعجب می کرد چرا ما دورش نشستیم.
رفیقش می گفت:
صبح توی اتوبوس حالش این جوری شد، ملت در می رفتن. هی می گفتم بیایین کمک این خطری نداره، کسی نیومد جلو.
بازم رفیقش می گفت:
روزی سه بار این جوری میشه، از همه بدتر وقتیه که توی خونه حالش بد میشه. مدام خودش رو می زنه به در و دیوار، داد میزنه، ولی هیچکس نیست کمکش کنه. تازه، دو تا دختر کوچیک داره که در میرن بغل مامانشون و فقط گریه میکنن و می پرسن:
"مامان ... چرا بابا خودشو میزنه؟"
و اون همچنان در همین تهران زندگی می کنه و با هر بار موجی شدن فقط زورش به خودش می رسه و با دو دوست صمیمیش که توی شلمچه با شلیک مستقیم تانک شهید شدن، حرف میزنه.
***
وقتی این نوار رو برای خدابیامرز "ابوالفضل سپهر" گذاشتم، اون فقط گریه کرد و بعدش این شعر قشنگ رو سرود.
بعدها نوار رو به خانم "رخشان بنی اعتماد" دادم که نتیجه اش شد "اسماعیل" در فیلم "گیلانه" که اگر ندیدید، حتما ببینید.
این نوار رو دارم ولی حال ندارم برای کسی تکثیر کنم!
خیلی خودخواهم نه؟!

 
اتل متل یه بابا
 
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرکی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دویدو
زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هولش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

آی اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلیده
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟

مرحوم ابوالفضل سپهر




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٢/٢٦

                 بمباران شیمیائی سردشت

صدای شلیکی در دور دست

صدای سوتی تند و کش دار

صدای انفجاری خفیف که به خمپاره نمی ماند

صدای خسته زمینی که از انفجار نمی لرزد

صدای دوست من

بغل دستی تو

فرمانده گردان گاز ... گاز ... گاز ...

صدای سوختن پوستی لطیف

صدای جز و جز کردن ریه ای تنگ

صدای ضربان تند قلبی نازنین

صدای گردش سریع مردمک چشمی زیبا

صدای خس و خس سینه ای سوخته

صدای ترکیدن طاول های شیمیایی

صدای گریه های بی صدای دخترک بر بالین پدر

صدای هق هق همسر در داغ شوهر

صدای من

صدای تو

صدای ما

صدای شاعری که عربده کشان از شهدا می سراید

صدای شیپور جنگی که نواخته می شود

...

و ...

و صدای گوش هایی که نمی خواهند بشنوند

و چشم هایی که نمی خواهند ببینند

و دست آخر این که

صدای بزرگی که عارفانه می نگرد و لبانش نجوا می کنند:

"کسی که خود را به خواب زده هیچگاه نمی توانی بیدار کنی!"




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٢/٢۳

گفت وگو با حميد داوودآبادى مسئول سايت جامع ساجد

حميد داوودآبادى متولد ۲۵ مهر ۱۳۴۴ تهران است؛ اما خود او مى گويد: در ۲۵ مهر ۱۳۶۰ كه پا به جبهه گذاشته، بار ديگر متولد شده است.او كار نويسندگى را از سال ۱۳۶۷ با خاطراتى از جبهه در روزنامه جمهورى آغاز كرد و نخستين كتابش را با نام «يادياران» در سال ۶۹ به رشته تحرير درآورد. وى از آن سال تاكنون به فعاليت خود ادامه داده و حاصل اين دلمشغولى چاپ ۱۴ عنوان كتاب به نام هاى يادياران، ياد ايام، تفحص، دجله در انتظار عباس، پرواز پروانه ها، خاطرات انقلاب، خاطرات شكنجه، آيا مى دانيد؟ دفاع مقدس در اينترنت، ستارگان درخشان تاريخ، پاره هاى پولاد و كمين جولاى بوده است.وى همچنين در اين روزها مشغول نوشتن آخرين صفحه هاى كتابى با عنوان چادر وحدت است، كتابى كه در آن وقايع سال هاى ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۰ را شرح داده است.داوودآبادى كه دراين سال ها هميشه از شغل هاى دولتى گريزان بوده است، به عنوان سردبير مجله فكه، دبير نشريه فرهنگ آفرينش و سردبير مجله ۱۵ خرداد فعاليت كرده و نيز همكارى هاى كوتاه مدتى را با روزنامه هاى كيهان و جمهورى داشته است.و امروز سايت ساجد كه يك بانك جامع اطلاعاتى دفاع مقدس است، زيرنظر داوودآبادى است. اين سايت از يك سال پيش ايجاد شده است.فعاليت اين بانك اطلاعاتى بهانه اى شد تا ما ميزبان اين نويسنده جنگ باشيم.
 

حمید داودآبادی

آقاى داوود آبادى شايد بهتر باشد از آخرين كارتان شروع كنيم تا به نخستين ها برسيم، درباره سايت ساجد و اين كه با چه انگيزه اى اين سايت را راه اندازى كرديد؟
فرهنگ امروز مردم تقريباً فرهنگ رسانه اى شده و اينترنت هم فضاى زيادى از افكار و انديشه ها، بخصوص افكار نسل جوان را به خود جلب كرده است ولى متأسفانه موضوع دفاع مقدس در آن نقش چندانى ندارد. لااقل من به شخصه وقتى دنبال موضوعى در همين زمينه مى گشتم، چيزى پيدا نمى كردم، ولى در زمينه هاى ديگر خصوصاً مباحث ابتذال صدها سايت به طور رايگان مطالبى را در اختيار جوانان قرار مى داد. از اين رو و براساس تجربيات مطبوعاتى كه داشتيم و با توجه به محدوديت تيراژ نشريات كه جوابگوى جوانان نيست و از آنجايى كه جوانان امروز ما نيازمند خوراك فكرى در زمينه دفاع مقدس هستند، تصميم گرفتم سايتى را در اين زمينه راه اندازى كنم.
البته مبحث راه اندازى چنين سايتى چند سالى در بنياد حفظ آثار مورد بحث و بررسى قرار داشت و نظراتى نيز مطرح شده بود تا اين كه با تدبير سردار باقرزاده، رئيس بنياد حفظ آثار و موافقت و حمايت دكتر فيروزآبادى رئيس ستاد فرماندهى كل قوا، سايت جامع دفاع مقدس با نام ساجد در مهرماه سال ۸۵ و با هدف بانك اطلاعات جامع در خصوص دفاع مقدس آغاز به كار كرد. دسترسى به اين سايت براى تمام افراد چه در داخل و چه در خارج از كشور امكانپذير است و استفاده از مطالب آن به صورت آزاد و بدون محدوديت است. اكثر مطالب اين سايت توليدى است و در كنار آن از مطالب ساير نشريات و سايت ها نيز بهره بردارى شده است. در اين سايت، سعى شده به جز مطالب توليدى داخلى، از ترجمه مطالبى كه در خارج از كشور در زمينه جنگ منتشر مى شود، استفاده شود. به طور مثال، استفاده از خاطرات يكى از سربازان عراقى در طول ۸ سال جنگ با ايران ترجمه و به مرور زمان در سايت گنجانده مى شود. درواقع هدف ما از اين كار نشان دادن جنگ حتى از نگاه دشمن نيز بوده است. همچنين در اين سايت از عكس هاى عكاسان مختلف استفاده شده كه ۸۰ درصد اين عكس ها تاكنون هيچ كجا منتشر نشده است. هم اكنون بالغ بر ۵ هزار قطعه عكس در آلبوم سايت قرار دارد. به طور كلى، مى توان گفت هدف از راه اندازى چنين سايتى ارائه بهترين مطالب و بهره بردارى از آن ها توسط خوانندگان است. در اين سايت، صدها عنوان مقاله، خاطره و حتى متن كامل ده ها عنوان كتاب گنجانده شده است.

تصور مى كنيد با وجود اين همه سايت هاى متعدد، چنين سايت هايى جاذبه اى داشته باشند؟
دو راه براى جذب مخاطب وجود دارد: فنى يا تبليغى كه در بحث فنى ما سعى كرده ايم با لينك اين سايت بر روى ساير سايت هاى جست وجوگر، كاربر بتواند بلافاصله به سايت ما دسترسى پيدا كند. از سوى ديگر، بحث تبليغ است كه تاكنون در اين بخش ضعيف عمل كرده ايم و يكى از دلايل آن اين است كه اعتقاد دارم ما ابتدا بايد بانكى جامع را در اين خصوص داشته باشيم و سپس به تبليغ آن بپردازيم و از سوى ديگر به شخصه به تبليغ آنچه امروزه معمول است براى موضوعى چون دفاع مقدس اعتقاد ندارم و به همين دليل سعى كرده ام از طريق دوستان بر روى وبلاگ ها به اين كار بپردازم، چرا كه اين گام را فرهنگى تر مى بينم. البته قبول دارم كه بنياد دست من را كاملاً در اين زمينه باز گذاشته است و من كم كارى كرده ام.

با اين حساب، روزانه چه تعداد خواننده سايت شما هستند؟
روزانه يكهزار تا يكهزار و ۵۰۰ نفر از سايت ساجد ديدن مى كنند كه بخشى از اين بازديدكنندگان خارج از كشورند كه به ترتيب آمريكا، امارات، استراليا و ... بيشترين آن ها را تشكيل مى دهند. نكته اى كه بايد اضافه كنم اين كه با توجه به وجود مخاطبان خارجى، تا يك ماه ديگر مطالب سايت به دو زبان انگليسى و عربى نيز قابل بهره بردارى است.

ظاهراً اين سايت زيرمجموعه ديگرى نيز به نام چهار ديپلمات دارد؟
بله، همانطور كه گفتيد اين سايت از زيرمجموعه هاى سايت ساجد است كه يك سال پيش با هدف بانك جامع اطلاعات در مورد چهار ديپلمات ربوده شده در سال ۶۱ در لبنان گشايش يافت كه خوانندگان مى توانند اطلاعات مورد نياز خود را در اين زمينه از آن تهيه كنند.

به نظر مى رسد عملكرد سايت هايى از اين دست نسبت به ساير سايت ها چندان پررنگ نباشد؟
به نظر من سايت هايى كه در زمينه دفاع مقدس فعاليت مى كنند خوب عمل كرده اند، اما در مقابل سايت هايى چون فرهنگى و ادبى و... بايد ارتقاى بيشترى پيدا كنند.

اين حرف شما با آن چه كه ابتداى صحبت نسبت به كمبود اطلاعات در سايت هاى دفاع مقدس اشاره كرديد، تناقض دارد؟
منظور من اين است كه نسبتاً فعاليت خوبى داشته اند، ولى مى توانند اين تلاش را پررنگ تر كنند. سايت ساجد نيز با اين كه مى توان از آن به عنوان يك بانك اطلاعاتى نسبتاً كاملى ياد كرد ولى خود من هنوز از اين رويه رضايت ندارم. البته با يك گروه ۷نفره براى جمع آورى اطلاعات تمام تلاش خودمان را مى كنيم. رفتن به خانه رزمندگان و جمع آورى عكس هاى منتشر نشده و خاطرات و مطالبى كه درحال از بين رفتن است از جمله اين كارها است و هرگز اعتقاد نداريم كه بايد در انتظار بمانيم تا مطلبى به دست ما برسد. در واقع، نگاه ما اين است كه بايد به دنبال گنج رفت و آن را كشف كرد و براى به دست آوردن آن حتى التماس كرد و اين براى ما افتخار است. نه اين كه مانند برخى افراد كه متأسفانه براى به دست آوردن چنين عكس ها و مطالبى فراخوان زده و به عنوان جايزه ربع سكه اى در نظر مى گيرند. چرا كه عكسى كه از جنگ گرفته شده، به دليل اين كه قابل تكرار نيست، از ارزش بالايى برخوردار است كه با اين جوايز قابل جبران نيست. به عبارتى، مسابقه گذاشتن بالاترين اهانت به هنرمند است (عكاس، نويسنده، شاعر و...) چرا كه با اين كار به هنرمند مى گوييم كه كار سفارشى انجام دهد تا در مقابل جايزه دريافت كند و اين باعث تخريب هدف هنرمند مى شود، زيرا هنر از عشق و درون معنويات وى نشأت مى گيرد خواه نويسنده باشد، خواه شاعر يا عكاس. از سوى ديگر، وقتى كار سفارشى ارائه شده را با كارهاى اصلى خود هنرمند مقايسه مى كنيم، مى بينيم از چه كيفيت پايينى برخوردار است چرا كه دور از هدف هنرمند بوده است.

از فضاى اينترنت خارج شويم و برگرديم به فضاى به قول شما محدود و نسبتاً كوچك نشر؛ از خودتان بگوييد و از اين كه چه شد كه دست به قلم شديد؟
در سال۱۳۶۷ بود كه نخستين نوشته ام كه مربوط به خاطراتم از عمليات كربلاى يك بود، در روزنامه جمهورى به چاپ رسيد و از آن پس بود كه كار نوشتن را شروع كردم و در سال۱۳۶۹ نخستين كتابم با نام «ياد ياران» به چاپ رسيد كه اين موضوع سرآغازى شد تا به كار نوشتن مداوم كتاب ادامه دهم تا جايى كه هم اكنون ۱۴جلد كتاب را به رشته تحرير درآورده ام.

كتاب پاره هاى پولاد عنوان كتابى است كه در زمينه كشور لبنان به رشته تحرير درآمده است در خصوص آن توضيحى مى دهيد؟
بله، كتاب پاره هاى پولاد در موردتاريخ عمليات شهادت طلبانه در لبنان است كه حاصل ۶ سال كار تحقيقاتى من در لبنان است. نخستين جرقه هاى نوشتن آن در سال۱۳۷۴ در ذهنم ايجاد شد. اين كتاب ۶۰۰ صفحه اى كه در سال۱۳۸۳ توسط مؤسسه شهيد آوينى به چاپ رسيد، از تمامى جزئيات تاريخ مقاومت لبنان، حمله اسرائيل به لبنان تا فرار اسرائيلى ها از اين كشور سخن به ميان آورده است كه اين مجموعه حاصل ساعت ها حضورم در صحنه هاى درگيرى و مصاحبه و تحقيقات ميدانى است كه در طول ۶ سال سفر مداوم به اين كشور صورت گرفته است. كتاب پاره هاى پولاد در حال چاپ به زبان عربى در لبنان نيز بود كه متأسفانه با آغاز جنگ ۳۳ روزه در اين كشور انتشارات آن كاملاً منهدم شد.

كتاب كمين جولاى هم ظاهراً يك كار تحقيقاتى است؟
بله، اين كتاب روز شمار ۴ گروگان ايرانى است كه پس از چاپ آن در سال،۱۳۸۴ آقاى احمدى نژاد كه آن را خوانده بود، آن را به معاون پارلمانى خود داد تا براساس اين كتاب يك كميته پيگيرى براى ۴ ديپلمات ايرانى تشكيل شود.

يعنى پيش از آن هيچ كميته اى دراين خصوص شكل نگرفته بود؟
در دوره جديد رياست جمهورى خير. خود من هم خبر آن را به طور اتفاقى در يكى از روزنامه ها خواندم. اين كتاب يكى از مستندترين منابع موجود در مورد اين ۴ديپلمات ايرانى است كه به طور كامل از ابتداى دستگيرى آنان تا سال۸۴ را شرح داده است.

چند سال روى اين كتاب كار كرده ايد؟
از سال۷۲ كه مطالبى را در اين خصوص در صفحه اى با عنوان از «معراج برگشتگان» در نشريه فرهنگ آفرينش مى نوشتم به اين فكر افتادم كه تمامى اين مطالب را به مجموعه اى تبديل كنم كه بعدها به عنوان يك مرجع بتوان از آن بهره گرفت و با همين فكر كار تحقيقاتى آن را تقريباً همزمان با كتاب پاره هاى پولاد در لبنان شروع كردم تا سال۱۳۸۴ كه نتيجه كار در ۶۰۰ صفحه توسط فرهنگسراى پايدارى به چاپ رسيد.

كتاب تفحص را با چه انگيزه اى تجربه كرديد؟
در مورد كتاب تفحص هم همين گونه است. روى اين موضوع هم كار تحقيقاتى و ميدانى انجام داده ام و با حضور در منطقه تفحص و مراجعه به گروه تفحص و نيز تجربيات شخصى ام در آشنا بودن به مناطق جنگى، با هدف پاسخ دادن به تمامى سؤالاتى (چگونه شهدا را پيدا مى كنند و...) كه در ذهن جوانان است، اين كتاب را به رشته تحرير درآوردم كه به نظر خودم مى تواند به عنوان مرجع مورد استفاده علاقه مندان باشد. در سال،۱۳۷۵ نخستين سفر من به منطقه تفحص در مناطق جنگى بود كه با ۲ سال وقفه در چاپ آن سرانجام در سال۱۳۸۰ اين كتاب به چاپ رسيد.

هنرمندان به هر آنچه كه خلق مى كنند، حتى اگر چندان مطلوب نباشد علاقه خاصى دارند، شما به كدام اثرتان دلبستگى بيشترى داريد؟
آن كتابى را كه خيلى دوست دارم «پاره هاى پولاد» است ولى اثرى كه به آن دلبستگى دارم «ياد ايام» است. چون خاطرات تلخم از ابتدا تا انتهاى جنگ است. جالب اين كه بدانيد مدت ۴ سال است كه اين كتاب براى چاپ مجدد تايپ و آماده شده و تنها نيازمند تصحيح مختصرى است اما از آنجا كه حاضر نيستم غير از خودم آن را بر عهده كسى بگذارم و از آنجايى كه هر بار شروع به خواندن آن مى كنم بسيار منقلب مى شوم و گريه امانم نمى دهد، مدت ۴ سال است كه تنها ۱۰ صفحه از آن را تصحيح كرده ام و قادر به ادامه كار نيستم. نمى دانم چطور احساسم را بيان كنم ولى مى دانم كه متوجه منظورم مى شويد. به طور مثال كتاب تفحص مبحثى دارد در مورد قتلگاه شهداى فكه كه حدود ۳ ماه طول كشيد تا من تنها ۳ خط در مورد آن بنويسم، چرا كه وقتى مى خواستم در همين ۳ خط توضيح بدهم كه بچه ها چگونه در اين قتلگاه قتل عام شدند، كار برايم بسيار دشوار بود، در نهايت، چشمم را بستم و نوشتم و آخر هم راضى از نوشته ام نبودم. درمورد كتاب «يادايام» هم همينطور است. امروز خاطرات تلخ آن روزها مرا دگرگون مى كند. اگر شما اين كتاب را بخوانيد، بيشتر متوجه منظورم مى شويد. كتاب «يادايام» مال من نيست، درواقع، در اين اثر من حكم دوربين كنجكاوى را دارم كه به ثبت تمام وقايع از اول تا آخر جنگ مى پردازد.
حساب كنيد دوست شما شهيد و سر از بدنش جدا شده است و حالا تو بايد بالاى سرش حاضر شوى و همه جزئيات را بررسى كنى و بنويسى، چقدر دردآور است، ولى من به خاطر اين كه چيزى را تا به چشم خودم نمى ديدم باور نمى كردم و نيز دريافت و انتقال صحيح حقيقت، مجبور به اين كار مى شدم. شايد شما با خواندن اين كتاب بگوييد نويسنده چقدر بى رحم بوده، ولى من بى رحم نيستم، بلكه به خدا قسم آن زمان امروز را مى ديدم. روزى كه بايد واقعيت ها را نوشت و گفت. واقعيت هايى از اين دست:
سه راه مرگ شلمچه بوديم. اين نام را برروى آن گذاشته بودند چون به محض اين كه سرت را از خاكريز بيرون مى آوردى، تانك ها شليك مى كردند و درواقع تاريخ مصرف آدم ها در اين منطقه ۵ دقيقه بود. در اين منطقه، ۴۰ مجروح را سوار يك نفربر كرديم تا از منطقه دور كنيم كه ناگهان كاتيوشا وسط نفربر خورد و ۴۰ مجروح در آتش سوختند و شهيد شدند. آنجا بود كه براى نخستين بار در زندگيم صداى جيغ مردى را مى شنيدم. آن ها مى سوختند و ما تنها ايستاده بوديم و گريه مى كرديم چون هيچ كارى نمى توانستيم انجام دهيم و آنجا بود كه فرياد زدم و از خدا خواستم تا شهيد نشوم تا بمانم و اين وقايع را بنويسم. و اين گوشه اى از حقيقت هاى تلخى است كه در اين كتاب به رشته تحرير درآورده ام.

به نظر شما، تصور افكار عمومى از نويسندگان جنگ چيست؟
بعضى ها شايد تصوركنند نويسندگان جنگ با حقوق هاى كلان و تأمين همه جانبه از سر سيرى نويسنده شده اند. درحالى كه من هرگز فراموش نمى كنم روزهايى را كه به عشق نوشتن، بارها و بارها به دوستانم كه در روزنامه... فعاليت مى كردند التماس مى كردم كه آبدارچى آنجا شوم ولى دركنار آن مطلبى هم بنويسم و آن ها هم قبول نمى كردند. هدف من تنها انتقال واقعيت هاى جنگ بود، كارى كه در كتاب «يادايام» كردم. خود من بعد از گذشت اين همه سال، وقتى اين كتاب را مى خوانم، وحشت تمام وجودم را مى گيرد. در قسمتى از اين كتاب در مورد عمليات والفجر۸ توضيح داده ام كه آرزو دارم خداوند مرا با شهداى آن عمليات در آن دنيا محشور كند. خيلى سخت بود زمانى كه صحنه ها را مى ديدم و آماده مى كردم ولى اين كار را با تمام فشار روحى انجام مى دادم تنها به دليل اين كه بتوانم روزى آنچه كه واقعيت بوده را به رشته تحرير درآورم.
هرگز صحنه بمباران در سومار را فراموش نمى كنم كه شليك هواپيماى عراقى ۱۲۰ نفر از رزمندگان را يكجا شهيد كرد و تنها از ميان آنان من زنده ماندم و حالا اين حادثه را نقل مى كنم. چون هيچ كسى باقى نمانده كه امروز بتواند آن را بيان كند.
هرگز از اين كه سال ها در جبهه بودم پشيمان نيستم، بلكه افتخار مى كنم و حتى از اين كه چرا بيشتر حضور نداشتم، حسرت مى خورم. من از سال ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۷ ، ۱۴ شغل دولتى را عوض كردم چون آرام نمى گرفتم و دائم به خودم مى گفتم اينجا جاى تو نيست و آخر هم رفتم سر جاى خود كه همين كار نويسندگى و قلم زدن براى فرهنگ جبهه و جنگ است.

نگاه مردم را به فرهنگ جبهه چگونه ارزيابى مى كنيد؟
مدتى پيش يك استاد آلمانى براى تحقيق درخصوص فرهنگ بسيجى به ايران آمد و وقتى براى او از فرهنگ رزمندگان در مقابل رفتار سربازان عراقى تعريف كردم، متحير شده بود. براى او تعريف كردم كه در ۱۳ ارديبهشت سال ،۶۱ وقتى كه در ايستگاه حسينيه براى نخستين بار يك سرباز عراقى را كشتم براى او فاتحه خواندم و از آن پس همين كار را براى همه سربازان كشته شده عراقى مى كردم و در مقابل تعريف كردم كه در فكه هنگامى كه رزمندگان ۷ شهيد را پيدا كردند ديدند عراقى ها با سيم تلفن پاها و دست هايشان را با سربندهايشان بسته بودند و تمامى آنان را زنده به گور كرده بودند و يا اين كه در عملياتى ديگر رزمندگان پيكر شهدايى را يافتند كه ميان بتن ها قرار داده بودند و عراقى ها از آنان به عنوان پله براى راه يافتن به ديده بانى استفاده مى كردند. شنيدن اين واقعيت هاى تلخ براى آن محقق آلمانى بسيار عجيب بود، چرا كه او به دنبال واقعيت مى گشت و يا اين كه وقتى پروفسور كريستف بالايى كه يك مسيحى مسلط به زبان فارسى است وقتى كتاب ياد ايام من را خوانده بود، بسيار منقلب شده بود و در صحبت با من از عمليات كربلاى ۵ برايم ساعت ها حرف زد كه من فقط گريه مى كردم. اين درحالى است كه در سخنرانى ها و همايش هايى كه در دانشگاه ها در اين زمينه برگزارمى شود، حتى يك نفر از دانشجويان سؤال نمى كنند و فقط با شنيدن خاطرات رزمندگان اشك مى ريزند. ما شاهديم كه گروه هاى مختلفى دركشورهاى گوناگون براى تحقيق در زمينه جنگ ايران و عراق به ايران مى آيند و مدت ها تحقيق و مطالعه مى كنند و اين نگاه داخلى جاى تأسف دارد.

در يك جمله بگوييد نگاه نسل سوم به دفاع مقدس چيست؟
نگاه واقعى، يا نگاهى كه ما براى آنان درست كرده ايم؟ نگاهى كه ما براى آنان درست كرده ايم، يك نگاه انتقام جويانه است كه فكر مى كنند ما خورديم و برديم و هيچ چيز به اينان نرسيده است و مى خواهند بابت آن از ما انتقام بگيرند، ولى وقتى نگاه فطرى آنان را مى بينيم، يك نگاه دوستانه است. اين واژه «نسل سوم» مرا ياد يك موضوعى مى اندازد. نسل اول ما كسانى بودند كه برخى از آنان هنوز داراى پست و مقامى هستند و حاضر نيستند جاى خود را خالى كنند، حتى آن را به نسل دومى ها بدهند چه برسد به نسل سومى ها. نسل دوم هم كه رفت جنگيد و نسل سوم هم كه جوانان امروز ما هستند. ظاهراً نسل دوم بايد حلقه اتصال نسل اول با نسل سوم باشد و هيچكدام از اين دو نسل به ما دست ندادند.نسل اول كه ما را به حساب نياورد و نسل سوم هم نگاه انتقام جويانه دارد و از ما دورى كردند. و حال شما از ما توقع داريد كه چرا از نسل سوم فاصله داريد. آخر آنان خودشان نيامدند. بعد هم كه خيلى ها ما را هل دادن اين طرف و آن طرف. شما فكر مى كنيد ما وارث نسل اول هستيم، نه اينطور نيست؛ ما فقط وارث حضرت امام (ره) بوده و هستيم. ما از نسل اول فقط امام (ره) را مى شناسيم.

و نكته آخر؟
كتابى نيز در دست چاپ دارم با عنوام «چادر وحدت» كه خاطراتم در سال هاى ۱۳۵۵ تا ۱۳۶۰ كه شكل گيرى انقلاب تا درگيرى هاى جلوى دانشگاه تهران با منافقين است، چرا كه هيچ كس حرفى از آن برهه از زمان نزده و علت اين نام هم اين است كه در آن زمان چادرى جلو در اصلى دانشگاه بود به نام چادر وحدت كه پاتوق بچه هاى حزب الله بود كه من جزو آنان بودم و آرزوى من چاپ آن است. چرا كه هميشه جاى اين مقطع زمانى در كتاب ها خالى بوده است.
گفت وگو از: حميرا حيدريان
روزنامه ایران یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

****************

کتاب‌های منتشر شده:

- آیا می‌دانید؟ – نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- پاره‌های پولاد – تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها – زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص – گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- حماسه ذوالفقار – زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی – مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه – مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس – زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت – نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ – وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82 – روزشمار گروگان‌گیری گروگان‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام – متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1376
- یاد یاران – خاطرات حضور در جبهه

کتاب‌های منتشر شده:

- تبسم‌های جبهه – خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- چادر وحدت – خاطرات حوادث سال‌های 1356 تا 1360
- داستان دوکوهه – داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی – خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی – زندگی‌نامه شهید مصطفی مازح
- من قاتل پسرتان نیستم – خاطرات دفاع مقدس
و ...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٢/۱٥

آخرین نوشته یک محکوم به ماندن
این نوشته را خیلی جدی نگیرید.
آدم وقتی یکی دو پرس جوجه کباب مشدی و نوشابه تگری زده باشه
بایدم از سر سیری این چیزا رو بگه

(راستی عکس بالای صفحه نفر وسط با چفیه خودم هستم همراه شهیدان عزیز
حسن اردستانی - حسین کریمی - سیدعلی موسوی و علی زنگنه)

ببیبن عزیز دل ...
خب باشه به زبون خودم حرف می زنم.
فدات بشم، قربونت برم، خاک پات ...
آخ ببخشید حواسم نبود که توی خوشگل، نه پا داری نه خاک پا.
اصلا بذار حرفمو بزنم.
من دیگه خسته شدم.
نمی خوام بمونم.
می دونی مشکل من چیه؟
نه این نیست که کسی منو نمی فهمه.
مشکل اصلی من اینه که خودم خودمو نمی فهمم.
مشکل من اینه که ...
خسته شدم
بریدم
از دنیا
از همه چیز
از همه کس
از خودم
از ...
نه
اصلا
فکرشم نکن
مگه میشه از تو خسته شد؟
آدم وقتی از همه چی خسته می شه، تازه هوس میکنه خستگیش رو با تو در کنه.
عزیز من
نور دیده
قوت قلب...
آخ گفتم قلب
چقدر شکشته و بسته شده.

دیگه نمی تونم.
یعنی باید چیکار کنم که تو خوشت بیاد؟
بابا تنها شدم می دونی یعنی چی؟
مگه چیکار کردم که باید مثل خودت تنهای تنها بشم.
تو از اولش تنها بودی که بودی.
ولی من چی؟
من که عاشقم کردی، هولم دادی طرف این و اون
من چی؟
من که دلم از بس عاشق شده، تیکه پاره و سوختته و جزغاله شده چی؟
می خوای اسماشونو برات بگم؟
همه اونایی که تو سر راهم گذاشتی.
علی
نادر
حسین
سید محمد
سعید
مصطفی
مصطفی ... مصطفی ...

ولشون کن.
من باید چیکار کنم که تو یه بار دیگه یهم بگی بله.
می دونم وضعم خیلی خرابه
ولی تو که خیلی بیشتر از این حرفا خوبی
هر چی من پایین تر رفتم، تو بالاتر از منی
نه بالاتر نه
همون پایین هم جای توست
مال توست.

عاشق جهنمت هستم
میمیرم برای آتیشت
آتیشی که تو بپا کنی چه عشقی داره!
منو بنداز اون بیخ بیخای جهنم، ولی فقط یه قول بهم بده.
که هر چند وقت یه بار اجازه بدی از دیوار داغ جهنم بالا برم و اون ور بهشت ببینم مصطفی و همه اونایی که اسمشونو بردم دارن حال می کنن. البته اونا منونبینن.

اصلا این حرفا رو ول کن.
منو کی می بری؟
بدجوری دلم برات تنگ شده.
می دونی دلتنگی من نسبت به تو چقدره؟
به اندازه گناهایی که هر روز مرتکب میشم.
حالا دیدی چقدر زیاد دوستت دارم!

آخیش ... چقدر سبک شدم!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٢/٤

نرو ...
تورو به خدا ...
تو رو به هرکی که دوسش داری نرو...
اگه بری ...
اگه بری کشته میشی
می کشنت
می سوزوننت
تیکه تیکه ات می کنن
به دارت می کشن
بدنت رو خوراک حیوانات میکنن
سرت رو بالای نیزه میزنن
بهت می خندن
بهت بد میگن
بهت بی ادبی میکنن

نرو ...
تو رو جون مامان نرو ...

میری؟
برو ...
ما رو اسیر می کنن
توی خیابونا می گردونن
بچه ها رو شلاق میزنن
به پای ما غل و زنجیر می زنن
حجاب از سر ناموست میکشن

عیبی نداره؟
برات مهم نیست؟

آهان می دونستم ما برات خیلی مهمیم
خوب شد
پس نمیری؟!

نه؟!
چی نه، یعنی هنوزم ...
میری؟
با همه اینایی که گفتم
یعنی
بابا
بابا بزرگ
مامان
بچه ها
اصلا من
خواهرت
هیچکدوم نمی تونن جلوتو بگیرن؟

میری؟
جدا میری؟
پس این آخری یه خواهش ازت دارم
حالا که داری میری
منم با خودت ببر!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/٢/۱

بعضی از دوستان از نوشته های تند، بی رحمانه و شاید هم سیاه! بنده گلایه کرده اند.
حق دارید. باور کنید حق دارید.
ولی شما را به خدا بگذارید در این صفحات اینترنتی که برای ما شده چاه و نخلستان های کوفه، عقده دلمون رو خالی کنیم.
ما این جا داد نزنیم، کجا بریم؟
ما این جا از غربت نگیم، کجا بگیم؟
ما این جا نسوزیم، کجا بسوزیم؟
به خدا قسم اصلا قصد سوزاندن دل شما عزیزان رو ندارم.
باور کنید اصلا حس ترحم خواهی نیست.
قبول کنید نمی خوام جلوی شما ادا دربیارم.
چه جوری بگم که نمی خوام لوس بازی کنم؟

فقط و فقط یه بیابون برهوت گیر آوردم که عقده های تنها موندن رو توش خالی کنم.
به قول امام عزیز:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با  قلب پاره پاره  و با سینه ای کباب




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب