خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/۱/۳٠

خنده تلخ  من  از  گریه غم انگیز تر  است
کارم از  گریه  گذشته است   دگر  می خندم
خوش به حالتون که هنوز نعمت اشک رو ازتون نگرفتن.
میدونی روز عاشورا یا شب 21 ماه رمضون، ده دقیقه بیشتر نتونی گریه کنی یعنی چی؟
می دونی بعد قرنی، بری سر قبر رفیقات و اون جا چندتایی رو که تازه سوختن و رفتن پیدا کنی ولی نتونی گریه کنی یعنی چی؟
بعضیا فکر می کنن اشک به مشک بنده.
بعضیا فکر می کنن ما، کار روز و شبمون گریه است!
کاشکی بود!
نه داداش.
میدونی وقتی توی اینترنت، خبر مرگ رفیقاتو ببینی، ولی حتی دریغ از یه بغض ساده گلوگیر، یعنی چی؟
آره حتما میگین:
"خب بی وجدان این قدر گناه نکن که دلت مثل سنگ بشه."
هم راست میگین هم نه.
آخه منم آدمم.
مثل خود شما.
منم دل دارم.
غرور دارم.
شهوت دارم.
ترس دارم.
شجاعت دارم.
هوس دارم.
...
آره راست میگین. با همه اینا ادعام میشه که با شما فرق دارم.
به خدا با شما فرق دارم.
خیلی هم فرق دارم.
هر وقت گناه می کنم، حالم از خودم به هم می خوره.
هر وقت توی محل، روی دیوار نقاشی رفیقای شهیدم رو که ده بیست سال پیش خودم کشیدم می بینم، به حال امروز خودم تاسف می خورم.
حالا که کار به این جا رسید، شما رو به خدا اصلا چهره سیاه من رو تصور نکنین و شخصیت ... م رو در نظر نگیرین.
میگین داره ریا می کنه، بذار ریا بشه.
ما که راحت جلوی همدیگه هر گناهی رو مرتکب میشیم و ادای هر معصیتی رو در میاریم، خب بذار برای یه بارم شده ادای آدم خوبارو دربیاریم.
بذارین یه خواب قشنگ رو که یکی دو سال پیش دیدم براتون تعریف کنم. فقط خدا وکیلی اونایی که شمارم رو دارن زنگ نزنن مسخرم کنن. حالم خیلی خرابه و کاملا توی لکم. حوصله هیشکی رو ندارم. خدایی نکرده چیزی از دهنم می پره و ... اون وقت منو ببرین باقالی جمع کنین!
***
چند وقتی می شد که بدجوری آسمون دلم بارونی شده بود، عقده ها می زدن بر دلم. هر خاطره ای می شنیدم بغضم می گرفت. دلم می خواست خودم رو سر یکی خراب کنم. ولی کسی رو پیدا نمی کردم که آوار به این عظیمی رو تحمل کنه!
یه شب که با همین حال و هوا خوابیدم، توی عالم خواب، شهید عزیز "کرمعلی" رو دیدم.
اسم کوچیکش رو یادم نیست.
یه پسر توپول بود مثل خودم!
خب آدمای توپول هم خودتون که خوب می دونین، همواره خندون هستن و خوش برخورد و شاد!
کرمعلی هم همیشه خنده روی لباش بود. حتی اگه باهاش جر و بحث می کردی، باز با خنده جوابت رو می داد.
چهره ای سبزه، ریشای نو دراومده خوشگل، یه عینک مشکی روی چشماش.
خیلی ازش خوشم می اومد.
همیشه بهش می گفتم:
- اسمت خیلی قشنگه: کرمعلی. هر وقت اسمت میاد آدم یاد لطف و کرم مولا علی می افته.
کرمعلی یه رفیق باحال مثل خودش داشت به اسم "مهدی معماریان".
مهدی لاغر بود و قد بلند. وقتی دو تایی با هم راه می رفتن، بهشون می خندیدم و می گفتم "لورل و هاردی".
بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی ...
(خدا بگم این "کاوه" صاحب وبلاگ "وقتی که …"
kavehfc.blogfa.com  رو چیکار کنه با کامنتی که گذاشت، من رو مجبور کرد تا زیپ دلم رو باز کنم و این چیزا رو واسه شماها بگم. ببخشین اگه بد می نویسم، می سوزونمتون یا بی ادبی می کنم.)

بهمن سال 64 توی یه شب سرد زمستونی، توی باتلاق های کناره سمت راست جاده فاو به ام القصر، گردانا همین طوری پشت سر هم می رفتن تا یه دوشکا رو که نرسیده به پل "خورشیطان" بود، بزنن که نمی شد.
"گردان شهادت" چهل ویکمین گردان بود که به خط می زد. اون شب تا زیر دوشکا رفتیم ولی ما هم نتونستیم.
وقتی می خواستیم برگردیم
 ... واویلا ... واویلا ....
حساب کنین چهل و یک گردان بزنن به خط یعنی چی؟
یعنی روی اجساد شهدا چهار دست و پا رفتن. بوی خون داغ بینی ات رو پر کنه. دستت بره تو بدن تیکه پاره همرزمات. توی چشمای اون یکی و بین دل و روده اون یکی سینه خیز بری ...
وقتی اومدیم عقب، "مهدی حقیقی" (که یه سال بعد توی شلمچه خودش جاموند) من رو که دید زد زیر خنده.
خنده ... خنده ... خنده ...
با خنده تلخ تر از گریه، گفت:
- دیشب قبل از این که شما بزنین به خط، بچه های گردان حبیب زدن به خط ... خیلی از بچه ها جا موندن ... لورل و هاردی هم جاموندن ...
"لورل و هاردی هم جاموندن ..."
لورل و هاردی ... مهدی معماریان و کرمعلی ...
آی خدا چه دل سنگی به من دادی!
***
داشتم از خوابم می گفتم. اصلا این عادت بده منه که آسمون و ریسمون رو به هم می بافم.
شب با همون حس و حال بغض خوابیدم.
توی عالم خواب، یهو کرمعلی رو دیدم.
هیکلی درشت توی لباس بسیجی.
مثل همیشه خندون و خوش برخورد.
می دونستم شهید شده. متوجه بودم کجا رفته.
یه نور خیره کننده از پشتش می زد که چشمام طاقت دیدنش رو نداشت.
ولی می دونستم یه نور قشنگیه که من نباید ببینمش.
احساس خودم این بود که اون نور خداست.
واسه همین هم می ترسیدم، شرمم می شد، نه نمی دونم چی بود که نمی تونستم نگاش کنم.
فقط سرم رو گذاشتم روی کتف و بازوی کرمعلی و شروع کردم به ...
چقدر هوا بارونی شده بود.
- آخیش چقدر باحالی ...
کجا بودی کرمعلی؟
دلم خیلی هواتو کرده بود.
اخه کجایین بی معرفتا؟
من که دق کردم.
نباید یه سر به ما بزنین؟
...
من می گفتم، اشک می ریختم، سبک می شدم.
کرمعلی ولی زیر چشمی منو نگاه می کرد و همون جوری می خندید.
یه دفعه یادم اومد این جا بهترین جاییه که میشه ناگفته هارو، اون چیزایی که اگه جلوی دنیایی ها بگی مسخره ات می کنن، گفت:
- کرمعلی ... تو رو به همون قسم ...
و هی با چشمام به پشت سرش و اون نور اشاره می کردم.
- کرمعلی ... بهش بگو که من ...
تو رو به خودش قسم بهش بگو که من اون روزایی که با شماها بودم ... این جوری نبودم . من این قدر گناه نمی کردم. زمونه منو این جوری کرده ...
تو رو خدا کرمعلی ...
ازش بخواه ...
بهش بگو ...
جان من بهش بگو که منو با وضعیت امروزم مجازات نکنه ... حساب امروز من از دیروزم جداست ...
کرمعلی ... قربون اسمت برم ...
بهش بگو من امروز این جوری شدم ... حساب دیروزم از امروزم جداست ...
بهش بگو ...
***
آخیش چقدر سبک شدم.
کجا می تونستم خودم رو ول کنم، گریه کنم و این قدر سبک بشم؟
کرمعلی هم فقط خندید و گفت باشه.
- باشه.
قربونت برم کرمعلی.
قربون صاحب اسمت.
قربون همه اونایی که واسش اشک می زیزن.
(فردا صبح که از خواب پاشدم، همه متکام از اشک خیس خیس شده بود.)
یاد "مجید لطفی" بخیر که همیشه می گفت:
چه خوش است که نفس روحم برسد به مطمئنه

برسم   به   عرش  اعلا   و   شود   خدا   کنارم
...
و یک عصر نیمه سرد زمستونی، بهمن ماه سال 64 توی اردوگاه بهمنشیر، توی یه بمبارون سنگین هوایی، مجید رفت به عرش اعلا و اصلا نگاه نمی کنه این پایین، توی این بیغوله دنیا چه خبره؟

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/۱/٢٩

سردار "علي‌اكبر پريمي" جانباز شيميايي ورزمنده سالهای دفاع مقدس به یاران شهیدش پيوست 

شهید پریمی

آهای بچه های گردان شهادت

آهای بچه های تیپ ذوالفقار

آهای بچه های واحد آرپی جی

آهای بچه های بامرام ...

آهای باغیرتا

...

اینم یکی دیگه:

به گزارش خبر نگار پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی:
سردار"علي‌اكبر پريمي" از يادگاران دوران جنگ و جهاد سرانجام پس از گذشت دو دهه تحمل درد و رنج ناشي از زخم‌هاي تركش و عوارض مصدوميت شيميايي صبح دیروز -دوشنبه- در بيمارستان بقيه الله تهران در گذشت و به خیل شهدا پیوست.

شهید علی اکبر پریمی

لازم به ذکر است که سردار شهیدعلی‌اکبر پریمی در 24/1/62
 در منطقه فکه بر اثر اصابت ترکش از ناحیه گردن و در تاریخ    14/8/62 در منطقه پنجوین بر اثر اصابت ترکش از ناحیه گردن و دست چپ و در تاریخ
 2/12/64 در منطقه فاو بر اثر بمباران شیمیایی و در تاریخ  65/10/22در منطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش از ناحیه پا و دست راست مجروح شد

شهید پریمی

نه از کفر و نه از دین می نویسم

نه از مهر و نه از کین می نویسم

دلم خون است می دانی برادر

دلم خون است از این می نویسم




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/۱/۱٩

خب کجا بودیم؟
آهان "یتیم خونه"
***
سال 64 یا 65 بود که ثابت رو دم پادگان ولی عصر (عج) که محل اعزام نیروها به جبهه بود دیدمش. کمی پکر بود. فکر کردم شاید برای ثاقب اتفاقی افتاده. پرس و جو که کردم، گفت:
- چند روز پیشا که توی میدون راه آهن بمب گذاشتن ...
اجازه ندادم حرف بزنه. سریع گفتم:
- نکنه ثاقب ...
که گفت:
- نه بابا جون. تو که امون نمی دی حرف بزنم. توی اون انفجار، زنم که رفته بود برای خونه چیز بخره شهید شد ...
هم خنده ام گرفت، هم غصه ام شد. اون که خودش رزمنده جانباز بود، حالا شده بود همسر شهید!
***
لعنت به فراموشی.
نفرین بر بی خیالی.
تف بر چسب دنیا!
آره "چسب دنیا" که وقتی بهش بچسبی دیگه نمی تونی جدا بشی.
دو سه سال پیش رفته بودم بهشت زهرا و الکی الکی تاب می خوردم بین قبرا. یه دفعه چشمم خورد به یه سنگ قبر سیاه که بدجوری تکونم داد:

"شهید مظلوم ثاقب شهابی نشاط
محل شهادت شیرخوارگاه حضرت علی اصغر"

ثاقب، اون پسرک خوش مشرب، همونی که با مصطفی باهاش شوخی می کردیم، همونی که هر دفعه منو می دید می گفت: "خدابیامرزدش مصطفی رو چه پسر خوبی بود."
همون ثاقب که قبل از این که بریم خط مقدم، وقتی شهید "رضا چراغی" فرمانده لشکر اومد برامون سخنرانی کرد، درحالی که شهید ابراهیم کسائیان فرمانده گردان سلمان داشت باهاش حرف می زد، رفت جلو و هی می زد روی شونه رضا چراغی و با قاطعیت می گفت:
- هی ... تو که فرمانده لشکر هستی ... این داودآبادی منو اذیت می کنه ...
کسائیان کشیدش کنار و گفت باشه من رسیدگی می کنم.
ولی ثاقب کوتاه نیومد و دوباره زد به شونه رضا چراغی و گفت:
- این داودآبادی داره به من میگه که ...
(حالا شما جمله اش رو نشنیده بگیرین. یه ذره بی تربیتی یه)
من و مصطفی که از خنده داشتیم می ترکیدیم، زدیم د دررو. رضا چراغی و کسائیان هم نمی دانستند بخندند یا پرستیژ فرماندهی شونو حفظ کنن. تنها کسی که نمی خندید و خشک و محکم وایساده بود تا جواب بگیره، ثاقب بود.
***
قربونت برم دنیا که هر چی عذاب و تاوان معصیته، مال همین دنیاس.
چه عذابی بالاتر از این که توی اینترنت، توی فضای مجازی، فضایی که به ایمیلت بخوای سر بزنی باید با چهار تا خانوم خوشگل لخت و پتی حال و احوال کنی! یه دفعه چشمت بخوره به یه عکس و خبر:
تشییع پیکر جانباز شهید ثابت شهابی نشاط که بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی به شهادت رسید ..."
***
از کرمانشاه و غرب کشور گرفته، تا اهواز و خرمشهر. این دوتا داداش هر جا که اعزام می شدن، توی ساک و کوله پشتی شون یه اعلامیه بود که عکس کودکی دوتائیشونو توش چاپ کرده بودن و زیرش نوشته بودن:
" مادر، پدر، از آن روز که ما را تنها در کنار خیابان رها کردید و رفتید، سال ها می گذرد. حالا امروز دیگر ما برای خودمان مردی شده ایم ولی همچنان مشتاق و محتاج دیدار شمائیم..."
***
ثاقب و ثابت، لاله و لادن نبودن که ما واسه شون خودکشی کنیم و تلویزیون خودشو بترکونه.
آخه می دونین که اون دوتا خدابیامرز لاله و لادن رو هم پدر و مادرشون رها کرده بودن و رفته بودند دنبال زندگی خودشون!
راستی!
شما از پدر و مادر ثاقب و ثابت خبری ندارین؟
هر کی اونا رو می شناسه، بهشون بگه:
" مامان و بابای مهربون، دیگه خیالتون راحت باشه. ثاقب و ثابت هر دوتاشون مردن."
***
ولعنت خدا بر من که زبان زهرآلودم، هر آنچه را مغز معیوب و فسیل شده ام در خود دارد، بروز می دهد.
و شما!
لااقل دعا کنید مثل شهدای بی پدر و مادر بمیریم!
گمنام، مظلوم و سربلند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/۱/۱۸

آهای اصل و نسب دارها
آی دولتمردا
ای مجلسی ها
آی وزرا
آی ....
اینارو واسه این میگم که یادمون نره ...

آره شهدای بی پدر و مادر.
چیه؟ فکر کردین می خوام به رفیقای شهیدم فحش بدم؟
اون که جاش این جا نیست!
باید رفت بهشت زهرا یا سه راه مرگ شلمچه، اون وقت دل رو روی سرشون خراب کرد.
چاک دهن پر از گناه رو باز کرد و هر چی که جا داره نثارشون کرد.
فحششون داد
نفرینشون کرد
لعنتشون کرد
قسمشون داد
التماسشون کرد
نازشونو کشید
خاکشونو توتیای چشم کرد
داد زد
فریاد زد
هوار کشید
جیغ کشید
بهشون گفت:
خیلی بی معرفتین ... یادتون باشه ...
اون وقت توی اون بیابونا چرخ خورد، گیج خورد و اینو زمزمه کرد:
رفتم که خار از پا کشم
محمل ز چشمم دور شد
یک لحظه من غافل شدم
یک عمر راهم دور شد
شاید این جوری بشه یه ذره از اون روزای خوشی رو که با یه عمر معصیت و موندن عوضش کردیم، جبران کرد.
***
داشتم از شهدای بی پدر و مادر می گفتم.
ترش نکنین.
به خودتون زحمت بدین و یه سر برین خیابون انقلاب سر پیچ شمیرون.
بالای دیوار ساختمون بهزیستی، یه سری تابلو یا به قول امروزی ها "بنر" رنگی زدن.
چیه؟
خب معلومه عکس شهدای بی پدر و مادر.
باز که اخماتون رفت توی هم.
خب وقتی زیر عکس شهید اسم و فامیلی نمی نویسن، یعنی چی؟
اسم و فامیل ندارن...
آدرس؟
نشونی؟
حتی شماره قبرشونم ننوشتن که نکنه بری اون جا!
خونه
بابا
مامان
قبر
کوچه
خیابونی به نام
دیواری نقاشی شده
خاطراتی پر و پیمون ...
هیچی و هیچی.
نه کسی از اونا فیلمی می سازه، نه کسی عکسشونو چاپ می کنه.
اصلا کسی نباید اسمی از اونا بیاره.
***
مهر سال 61، همون روزایی که خدا منو یتیم کرد و مصطفی رو ازم گرفت
(اونایی که یه ذره باهام رفیقن منظورمو می فهمن. اونایی هم که متوجه نشدن بذارن مهر ماه براشون می گم.)
دو تا داداش باهامون توی گردان بودن.
اصلا اسمشونم با اسمای ما فرق داشت:
ثاقب شهابی نشاط
ثابت شهابی نشاط
هر دوتاشون امدادگر بودن.
بعد از عملیات مسلم بن عقیل که اون روزا انجام شد، یه بار اون دوتا رو دیدم. خیلی پکر بودن.
داغ داغ
خیلی می سوختن.
گفتم چتونه؟
گریه کردن.
- مگه چی شده؟ خب همه ماها رفیقامون شهید شدن.
ثاقب زد پشتم و گفت:
- آره داداش حمید تو راست میگی. اونا با رفیقای شما فرقی ندارن. ولی رفیقای شهید شما پدر و مادر دارن، خونواده دارن ...
- یعنی چی؟
- یعنی این که همه ما با هم همخانواده بودیم. بابا و مامان نداشتیم که نازمونو بکشن. برامون غذا درست کنن. واسه مون اسباب بازی بخرن ...
- آخه چه طوری؟
- خیلی ساده. ما همه مون توی شیرخوارگاه یا به قول شماها "یتیم خونه" زندگی می کنیم ...
***
ببخشین. دیگه طاقت ندارم بقیه اش رو براتون بگم. بذارین حالم که جا اومد میگم که چی شد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/۱/۱۱

- حمید داودآبادی ... سید حسن عارف ...
- بعله ...
- بیایین بیرون نوبت پستتونه.
- ای بابا تازه چشام داشت گرم می شد.
- زود باشین سنگر نگهبانی خالیه.
- ببینم، مگه پست ما ساعت دو شروع نمی شه؟
- پستا به هم خورده. شما هم الان باید برین سر پست.
- آخه چه جوری به هم خورده، الان هنوز ساعت یک نشده؟
- همینه که هست. زود باشین داره دیر میشه. داودآبادی تیربار گرینوفتو هم با خودت بیار.
- ای بابا چرا اون بیچاره رو بیدار کنم، مگه تیربار توی سنگر نیست.
- نه دیگه نیست.
با دلخوری، حامد رو (تیربار گرینوف خوش دستم که شعارم این بود که موقع رگبار زدن به سمت دشمن، حمد خدا رو میگه) بیدار کردم و از گوشه سنگر کوچک و تنگ که ده – پونزده نفر لای هم چپیده بودیم، برداشتم و همراه عارف، دنبال پاسبخش راه افتادم.
سنگر نگهبانی نزدیک بود. بالای سنگر استراحت خودمون، روی خاکریز، به طرف کارخونه نمک.
هیشکی توی سنگر نبود. تعجب کردم. وقتی به پاسبخش گفتم:
- پس نگهبانای قبلی کوشن؟
روشو برگردوند و رفت. اصلا آدم حسابم نکرد جوابمو بده.
چه بوی سوختنی ای می اومد. از لبه خیس گونی های سنگر، بخار سفید کمرنگی بلند می شد.
این بو برام آشنا بود. بوی پتوی سوخته. وسط عملیات، وقت پاکسازی، توی سنگرای عراقی که نارنجک مینداختیم، این بو می اومد. ولی حالا چرا این جا؟!
عارف گفت:
- میگم داش حمید ... چرا این قدر گونی ها سوختن؟
منم که تعجب کرده بودم، رد بوی سوختنی را گرفتم که دیدم تکه پتویی نیم سوز شده کف سنگر افتاده. دولا که شدم برش دارم بندازم بیرون، دیدم مایه لخته شده خیسی کف سنگر ریخته. دستم رو که بالا آوردم، با صدای انفجار خفیف خمپاره منور بالای سرمون، سرمو آوردم پایین. یه دفعه یادم اومد. بهترین وقت بود که بفهمم این جا چه خبره. دستمو که بالا آوردم، خیس و قرمز شده بود. سرخ سرخ.
جا خوردم. یعنی این جا چه خبر بوده؟
پاسبخش که اومد از پایین خاکریز رد بشه، یه تیکه کلوخ انداختم طرفش. بالا که اومد، از علی عابدی که پرسیدم، سرشو انداخت پایین.
- یه خمپاره اومد توی سنگر و علی عابدی و همسنگرش ...
اون که سن و سالی نداشت. اصلا بهش اجازه نمی دادن بیاد جبهه. بچه بود. فقط هیکلش مثل من توپول بود و چاقالو. بچه محلاشون، بچه های میدون شوش می گفتن که علی شناسنامه داداش بزرگشو که شهید شده بود، برداشته بود و با اسم و مشخصات اون اومده بود جبهه.
دلم گرفت. بوی خون لخته شده پیچید توی دماغم. چیزی حالیم نشد. اصلا ترسیدم. جا زدم. جا خوردم.
***
دیشب وقتی رفتیم عید دیدنی مسعود دهنمکی و مثل بولدوزر خونه شونو غارت کردم و آخر سر هم نفری دو هزار تومن عیدی ازش گرفتیم، دلم گرفت.
بین حرفا و شوخی های همیشگی، وسط پیتزا خوردن که من انداختمش توی رودرواسی جلوی زن و بچه هامون، یه دفعه دلم گرفت. رفتم توی والفجر هشت و فاو ...
تقصیر جعفرآبادی بود که اسم اردوگاه بهمنشیر و خسروآباد رو آورد.
چقدر بده آدم این قدر هوایی باشه.
ولی خودمونیم. خیلی جالبه ها.
این روزا که به راحتی یه نگاه کوچیک، می تونیم کلی گناه واسه خودمون ثبت و ضبط کنیم، بد نیست یه ذره هم احساساتی بشیم و با یه اسم و یه عکس، بریم توی اون روزایی که گناه نمی کردیم.
راستی اگه اون شب "بیست و چهارم بهمن 1364" توی جاده فاو به ام القصر که داشتن نگهبانای سنگرا رو تعیین می کردن، اسم من جای علی عابدی در اومده بود، چی می شد؟
امشب اون کنار زن و بچه اش پیتزا می خورد و من ...
آخ که دلم واسه بوی لجنای خورعبدالله تنگ شده.
دلم واسه بوی پتوی سوخته سنگر
واسه سرمای ام القصر
واسه ترس و لرز نگهبانی سه ساعته شب
واسه جمعه ها که وقتی نظافت عمومی بود، پتوی سیاه کف سنگر نم گرفته رو که می خواستیم ورداریم، قرچی صدا می داد و بوی نا، تا مغز استخونمون می دوید.
دلم واسه خودم توی والفجر هشت تنگ شده.
آره راست میگین
دلم واسه خدا تنگ شده.
خیلی وقته ندیدمش.
درست از اون وقتی که عادت کردم به دیدن خودم.
یعنی میشه؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٦/۱/۳

یک سال دیگر از زندگی سپری شد و 365 روز به زمان و موعد مرگ نزدیک شدیم.
حال و روزمان شده درست مثل زمان جنگ:
آدم های ترسویی مثل من، با شنیدن سوت خمپاره، بدون آن که بدانند خمپاره در کجا فرود خواهد آمد، به طرف جلو می گریختند تا مثلا محل امنی بیابند. غافل از آن که خمپاره جلویشان به زمین خواهد خورد و آنها وحشت زده، از سوتش، به سویش می گریختند!
365 روز بر گذر ایام از آن روزهای خوب با خدا بودن گذشت و من هنوز نفس می کشم.
هنوز به خود مغرورم و از گناه لبریز.
سالی دیگر گذشت و برخی طبق عادت جدید، سال را در شلمچه ساختگی تحویل کردند.
شلمچه، سه راه مرگ، سه راه شهادت، کانال پرورش ماهی، دژ عمار ...
نمی دانم چرا باید حتما در خود شلمچه، مشابه بدلی آن را درست کنیم تا مردم حال کنند؟!
یک سنگ نشان سیاهی است به نام کعبه، با هزاران کیلومتر فاصله از شرق و غرب، ولی در زمانی مشخص، خلق الله، واحد و یک زبان، به سویش سر بر خاک می سایند و به سمتش نماز می خوانند.
قرار نیست که هر کشور و شهر برای خودش کعبه ای بنا کند تا نماز بیشتر بچسبد!
" من عرف نفسه، فقد عرف ربه"
هر کس که نفس خودش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است.
استغفرالله، خدا که در کعبه ساکن نیست!
خدایی که در آتشین ایام کربلای 5، در شلمچه ناظر اعمال ما بود، امروز هم در خیابان ولی عصر تهران شاهد کردار و رفتار من و ماست.
خدایی که در قتلگاه فکه می دید که چگونه بچه بسیجی هایش، عاشقانه سر بر خاک و خون می گذارند، این شب های خوشی و سرور عید، در پارک ملت و جمشیدیه تهران، اعمال و گفتار ما را به نظاره نشسته است.
خدایی که در دوکوهه، از حضورش شرم می کردیم گناه کنیم، امروز هم شاهد است و ناظر رفتار روزانه مان.
خدای امروز، همان خدای 1400 سال پیشی است که پیامبر(ص) به کوردلان معرفی کرد و همان پروردگاری است که میلیون ها و میلیاردها سال پیش، خلائق، به زبان و شیوه خاص زمانی خویش، ذکرش می گفتند و هر یک به نامی می پرستیدندش.
خدا همان خداست، ولی ما همان آدم آن سال ها که هیچ، آدم دیروز و پریروز هم نیستیم.
اگر مشکلی هم هست، نه در تعویض خدا، که در تغییر و تحول لحظه ای ماست.
و چه زیباست دعای تحویل سال که عاجزانه از خودش می طلبیم که حال مان را به بهترین احوال تغییر دهد وگرنه ما همین انسان امروزی می شویم که نه تنها اشرف مخلوقاتش نخواهیم بود، که باعث شرمساری خالق خویش می گردیم.
این شب ها، بدجوری قاطی کرده ام.
دلم بدجوری هوایش را کرده و مثل شب های زمان جبهه، ابرهای غم بر هم می کوبند و سینه خسته ام را در هم می زنند و اشک فقط تا پشت کره چشمم هجوم می آورد.
ولی افسوس.
افسوس و صد افسوس...
با این که دلم این اندازه به یاد گذشته بارانی شده، نفس سرکشم، وحشیانه و بی هیچ مراعاتی، آن چنان دیوانه وار می تازد و معصیت شده خوراک لحظه به لحظه اش، که باید صادقانه اعتراف کنم:
به خداوندی خدا قسم، نه آرزوی شهادت دارم – که این آرزو فقط مال روزهای " الم یعلم بان الله یری" بود و بس – عادت هم ندارم مثل بعضی ها با دیدن جوانانی که تیپ و ظاهرشان به مذاقم خوش نمی آید و مثلا آنها اهل گناهند و من نیستم!!! برای فرار از مسئولیت، طلب شهادت کنم.
هنرش را ندارم!
دروغ که نیست.
برای شما ادا درآورم، برای خودم که نمی توانم فیلم بازی کنم.
همه این نوشته را خواهند خواند و هر کدام به نوعی قضاوت خواهند کرد.
شاید خوبی وبلاگ این باشد که آدم بدون توجه به آن که صدها و یا هزاران نفر آشنا یا غریبه، نوشته اش را خواهند خواند، هر آن چه را که از دلش بر می آید، می نویسد.
خسته شده ام.
یک سال دیگر بی خدا!
یک سال دیگر بی مصطفی!
یک سال دیگر افزودن بر بار معصیت.
یک سال دیگر خوردن  آشامیدن حیوانی.
یک سال دیگر در انتظار آن که بیاید و ما را از شر خودمان خلاص کند! سوختن.
یک سال دیگر کوچه و خیابان را گشتن و ناکام ماندن.
یک سال دیگر چشم در چشم محرم و نامحرم دوختن، گشتن و پرسیدن از او که هنوز نمی دانیم چه شکل و شمایلی خواهد داشت!
یک سال دیگر دل خوش کردن به عشق های ساختگی و الکی.
یک سال دیگر به زن و فرزند، پول و ماشین و کار، به چشم خدا نگریستن.
یک سال دیگر غافل از خدایی که لحظه به لحظه انتظار می کشد تا روی مان را به سویش برگردانیم.
یک سال دیگر با نوشابه گازدار، عطش سوزان مان را که فقط با آب زلال دیدار او سیراب شدنی است، سیراب کاذب کردن.
یک سال دیگر با طعم مثلا شیرین ولی زودگذر گناه و معصیت، نفس بد بخت را فریب دادن که عیش حقیقی این است و بس.
یک سال دیگر با گناه سیراب شدن و سرچشمه معنویت را گل آلود ساختن.
یک سال دیگر ناله و نجوا سر دادن برای رمضان و محرم و صفر.
یک سال دیگر وقت تعیین کردن برای توبه.
یک سال دیگر بدون توبه.
بی توبه.
توبه.
جبهه اگر برای من یکی هیچی نداشت، همین که از چهار تا آدم مثل مصطفی و هاتف، همین دو سه تا آیه قرآن را یاد گرفتم و ملکه ذهنم شد، مرا بس:
"الم یعلم بان الله یری"
آیا نمی دانند خدا آنها را می بیند؟
"لاتقف لیس لک به علم"
نسبت به آن چیزی که درباره اش علم نداری پافشاری نکن.
"ان مع العسر یسری"
به درستی که بعد از هر سختی، راحتی است.
"الا بذکر الله تطمئن القلوب"
همانا به یاد خدا قلوب آرامش می گیرند.
و دست آخر هم:
"الم یان للذین آمنو ان تخشع قلوبهم لذکرالله"
آیا وقت آن نرسیده که ایمان آوردگان ظاهری از باطن ایمان بیاورند و قلوب شان را به ذکر خدا خاشع گردانند؟
نه بلدم تفسیر و تعریف قرآن کنم، نه خودم را در حد و اندازه اش می دانم. فقط همین آیات را که ذره ای است از قرآن عظیم، یادگار داشته باشید.
یک نکته قشنگ هم یک بار "احمد شماط" کنسول اسبق سفارت لبنان در تهران که سنی بود، توی ذهنم حک کرد که خیلی برایم شیرین و فراموش ناشدنی است.
آن روز برای گرفتن ویزا رفته بودم که شماط قاب عکس زیبایی را جلویم آورد که به گفته خودش یکی از ایرانی ها به او هدیه داده بود. قاب عکس خاتم کاری شده ای که بر روی کاغذ ابرو باد، این جمله حضرت زینب (س) پس از واقعه عاشورا، در برابر طعنه ها و نیش زبان عبیدالله بیان شده بود: "ما رایت الا جمیلا"
و درحالی که آن را نشان می داد گفت:
"چه جمله زیبایی است. هیچ ندیدم الا زیبایی."
***
چه کنم که اگر شهدا نیستند:
هنوز "علی اشتری" دانشجوی مهندسی دانشگاه شریف را می بینم که دغدغه مخارج زندگی دارد و خاطرات این و آن را بازنویسی می کند.
هنوز "مجید محمدی" را می بینم که قصاب شده و ماهرانه کارد بین استخوان های سینه گوسفند این ور و آن ور می کند تا زندگی بگذراند.
هنوز "یاسر حق پناه" آقا مهندس مسئول گروهان را می بینم که روی ویلچر، زندگی را ادامه می دهد و من همچنان رویم نمی شود در چشمانش بنگرم.
هنوز "حاج حسن نوروزیان" را می بینم که با پروپای لت و پار، عصا در دست، با دیدن من یاد بچه های دسته می افتد و اشکش سرازیر می شود و دخل بقالی اش را خیس می کند.
هنوز "مرتضی ... " را می بینم که وقتی در میدان امام حسین تهران، برگشت و جملاتش را ادا کرد: "کارگری، کارمندی، اعلام شده، اعلام نشده، می خریم. کوپنی یه کوپن ..." و با دیدن من، جمله در گلویش شکست.
هنوز "مسعود مقدم" بی سیمچی گروهان را می بینم که امروز دکتر شده و در سرم سازی رازی، راضی به رضای خداست.
هنوز "حسین ..." را می بینم که با قدی خمیده، در چهارراه مولوی، با فریاد "مامورها ... مامورها ..." پارچه پهن شده روی زمین را جمع کرده و بساطش را بر دوش می کشد تا ماموران رفع سد معبر، اجناسش را مصادره به نفع نکنند.
هنوز "مهندس ..." را می بینم که برای "تحکیم وحدت"، صورتش را سه تیغه کرد و امروز خوش ندارد دختر خانم های همکارش، بدانند او در کربلای 5 بی سیمچی گردان حمزه بود. 
هنوز " ... " را می بینم که از " ... " همرزم قدیمی خودش در گردان تخریب، به دلیل کلاهبرداری شکایت کرده و مفتخرانه او را به زندان انداخته است. و هنوز هر دوی شان مشکل تعویض پای مصنوعی شان را دارند.
هنوز یکی را می بینم که از یاد آوری اعمال و کردارش در ذهن خودم هم شرم دارم چه برسد برای شما. آن وقت توقع دارید با یادآوری سه راه مرگ و شلمچه، چهره معصومانه آن روز او، و فاسد، خبیث و ظالمانه امروز او جلوی نظرم نیاید؟
به قول امام عزیز:
"ما را رهاکنید دراین رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب "
***
یا الله و یا رحمان:
از 41 سال عمر خویش، هیچ ندیدم مگر زیبایی.
امید که قبول افتد.
خیلی ریاکار شدم نه؟!
خداوکیلی توقع تان از من بالا نرود! این اداها به خاطر یاد آوری بعضی خاطره های خوش بود و بس.
عیدانه 1386




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب