فكه مثل هيچ جا نيست! نه شلمچه، نه ماووت، نه سومار، نه مهران، نه طلائيه، نه...
فكه فقط فكه است! با قتلگاه و كانال هايش، با تپه ماهور و دشت هايش.
فكه قربانگه اسماعيلهاست به درگاه خداي مكه.
فكه را سينهاي است به وسعت ميدان هاي مينِ گسترده بر خاك.
فكه را دلي است به پهناي سيم هاي خاردار خفته در دشت.
فكه را باغ هايي است به سر سبزي جنگل امقر.
فكه، روحي دارد به لطافت ابرهاي گريان در شب والفجريك.
فكه، چشماني دارد به بصيرت ديدهبان خفته در خون، بر ارتفاع صد و دوازده.
فكه، خفته بر زير گام هايي است كه رفتند و باز نيامدند.
فكه، استوار ايستاده است، برتر از سنگرهاي بتوني ضد آرپي جي.
فكه،هيچ در كف ندارد، همچون بسيجي ايستاده در برابر تانك هاي مدرن بعث.
فكه، همه چيز دارد، همچون بسيجي مهياي سفر به ديار حضرت دوست.
قلب فكه، در والفجر مقدماتي تپيد.
قلب فكه، در والفجر يك از حركت بازايستاد.
قلب فكه، در دشت سُمِيدِه پاره پاره شد.
قلب فكه، در قتلگاه رُشيديه سوراخ سوراخ شد.
قلب فكه، در ارتفاع صدوچهلوسه شكست.
قلب فكه، ميان كانالِ كميل جا ماند.
چه بسيار چشم ها كه بر خاك فكه نگران ماندند.
چه بسيار لب ها كه در سنگرهاي فكه خندان خفتند.
چه بسيارروح ها كه شادمان درفكه بالشان خوني شد.
چه بسيار كبوترها كه پر بسته در فكه از كانال ها پر كشيدند.
چه بسيار مرغان آغشته به عشقي كه در فكه غريبانه ذبح شدند.
از فكه، فقط بايد در فكه سخن گفت و بس.
از فكه، فقط بايد با اهل فكه سخن گفت و بس.
از فكه، بايد براي عاشقان فكه نشان آورد و بس.
سوغات فكه، چه ميتواند باشد جز مُشتي سيم خاردار وحشي؟
تحفه از فكه، چه ميتوان برگرفت جز پرچمي سه رنگ خوني؟
يادآوري از فكه، چه ميتوان با خود داشت جز پلاكي سوراخ شده بر سينه از تركش؟
در فكه بود كه حلقوم ها، شمشيرها را دريدند.
در فكه بود كه پيكرها، كمان ها را شكستند.
در فكه بود كه سرها، نيزهها را بالا بردند.
در فكه بود كه جان ها، خاكيان را جان بخشيدند.
در فكه بود كه ارواح مطهر، مردگان را جان دادند.
در فكه بود كه هر كه اهل فكه بود، روحش به اوج پر كشيد.
در فكه بود كه هر كه آرزو ميكرد چونان مادرش مفقود بماند، پيكري از او باز نيامد و گمنام خفت.
فكه را دلي است داغدار مصطفي(ص).
فكه را اثري است از پهلوي شكسته فاطمه(س).
فكه را نشاني است از فرق شكافته علي(ع).
فكه را تشتي است سرخ از خون حلقوم حسن(ع).
فكه را پيكري است پاره پاره از اندام حسين(ع).
فكه را درد غربت پير كرده.
فكه را سوز هجر زمينگير كرده.
فكه را ژرفاي انتظار، چشم به زيارت دوست نگه داشته.
فكه را تنهايي عشق قداست بخشيده.
مگر ميشود پيامبر از فكه گذر نكرده باشد؟
مگر ميشود فاطمه دلش در فكه نسوخته باشد؟
مگر ميشود حسن در فكه غريب نباشد؟
مگر مي شود حسين در فكه سر از بدنش جدا نشده باشد؟
مگر مي شود مهدي فاطمه بر فكه گذري ونظري نداشته باشد؟
تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ماه سال 1357، رویكرد عامه مردم- و چه بسا اهل فرهنگ- به خاطره نویسی و توجه و اهتمام آن، بسیار محدود و ناچیز بود. در آن دوران، اكثر كتب منتشر شده در زمینه خاطرات، مربوط بود به رجال عصر قدیم كه بیشتر دوره مشروطیت را در بر می گرفت. با پیش آمدن انقلاب اسلامی كه فضا و جو فرهنگی جامعه ایرانی را به كلی تغییر داد، انتشار كتب خاطرات نیز دستخوش تحولی عظیم شد.
در سال های اول پیروزی، خاطرات مبارزان و زندانیان سیاسی از زندان ها، مبارزات و شكنجه های دوره شاهنشاهی، كه بیشتر انتقال تجربه به نیروهای مبارز جوان مد نظر بود، توسط احزاب و گروه های سیاسی باب شد. در آن روزها برخی از اهل ادب نیز به نگارش خاطرات خود از روزهای انقلاب، در مطبوعات پرداختند.
تحمیل جنگی كه هشت سال به طول انجامید نیز تحولی عظیم در فرهنگ خاطره نویسی به وجود آورد. آنانی كه جنگ را دیده و درك كرده بودند، ناخواسته این وظیفه را در خود احساس كردند كه دربرابر نسل های آینده مسئولیت خطیر انتقال حقایق جنگ و انقلاب بر دوش آنان است، لذا با وجود عدم تجربه در نویسندگی و گاهاً تحصیلات پایین، اقدام به نوشتن خاطرات (روزشمار) حضور خود در جنگ كردند. در این گونه خاطرات، خود فرد رزمنده را بسیار كم تر می توان دید و بیشتر شاهد صحنه هایی هستیم كه وی در آن حضور داشته است.
غالب خاطراتی كه در دوران جنگ (1359 تا 1367) به صورت كتاب و یا در مطبوعات منتشر شدند، از روالی خاص پیروی می كردند. این خاطرات با وجودی كه توسط رزمندگان جوان نوشته می شدند، ولی به هنگام چاپ دستخوش برخی تغییر و تحول ها نیز می گردیدند. تبلیغ شعارها و آرمان های جنگ و انقلاب اسلامی، تحقیر دشمن، برتر نشان دادن روحیه نیروهای خودی و در نظر گرفتن این كه در زمان جنگ نباید مطلبی منتشر شود كه به روحیات مردم خللی وارد كند، از جمله مواردی بود كه در این گونه خاطرات وجود داشت و چه بسا نیز این ضرورت مهم مد نظر بود كه برای حفظ امنیت و روحیه مردم، از ذكر برخی موارد خودداری شود.
با وجود این بسیاری از رزمندگان، خاطرات و روزشمارهای خود را كه در كنج تنهایی و در اوج جنگ نوشته بودند، نزد خود محفوظ داشتند.
پس از پایان جنگ، "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" با همّت سه نفر از كسانی كه تا پیش از آن در مطبوعات به فرهنگ دفاع مقدس می پرداختند (مرتضی سرهنگی، علیرضا كمره ای، هدایت الله بهبودی) پایه گذاری شد و تاكنون موفق شده اند صدها عنوان كتب خاطرات رزمندگان را از دل صحنه های نبرد منتشر سازند.
از ویژگی های این خاطرات، بكر بودن آن است كه چه بسا اگر قرار بود همین كتاب ها توسط برخی ارگان ها و سازمان های تابع دولت منتشر شود، دستخوش بسیاری كج سلیقگی ها قرار می گرفت.
بعدها در كنار این دفتر، دفتری دیگر با عنوان "دفتر ادبیات انقلاب اسلامی" توسط عده ای از همین افراد تأسیس شد كه به گردآوری خاطرات شخصیت های رده بالای فعلی نظام كه در دوران مبارزه علیه شاه، دارای سوابق و خاطرات بسیاری بودند، مبادرت ورزید. سرعت عمل این دفتر، در برابر شركت ها و مؤسسات خصوصی كه بیرون از مجموعه های دولتی قرار داشتند، بسیار پایین بود و چه بسا بودند سوژه هایی از خاطرات سران رژیم شاه كه در خارج از كشور به انگلیسی چاپ شد و تا اینان بخواهند آن را ترجمه و آماده سازند، توسط چند ناشر دیگر منتشر شده بود كه از آن میان می توان به خاطرات اسدالله علم اشاره كرد.
شاید این كه دفتر ادبیات انقلاب اسلامی زیر نظر یك ارگان دولتی (حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی) فعالیت می كرد باعث این كندی بود، ولی در كنار آن ناشرین خصوصی، در قدم هایی بلند و سریع، اقدام به انتشارات كتاب های خاطرات سران رژیم شاه كه در خارج از كشور چاپ شده بود، كردند. با این روال تحولی گسترده در عرصه خاطره نویسی بوجود آمد كه كم كم سران جمهوری اسلامی ایران را نیز متوجه این امر كرد و آنان را نیز بر آن داشت تا خاطرات خود را (هر چند شاید بتوان گفت منفعلانه و بسیار دیر) منتشر سازند.
سردمداران حكومت شاه كه عرصه را خالی دیده بودند، توجیهات و توضیحات خود را در غالب خاطراتی در داخل منتشر ساختندكه می توان گفت در اكثر آنان تبرئه حكومت پهلوی مد نظر بوده و هست.
نظر به این كه نسل جوان امروز، از آن دوران پرهیاهو و نبرد و مبارزه هیچ در خاطر ندارند و با چهار سرود و مارش كه در دهه فجر از تلویزیون پخش می شود، به هیچ وجه نمی تواند آن فضا را دریابد، امروزه سیل هجوم خاطرات سران رژیم شاه آنان را تهدید می كند.
در این میان انتشار برخی كتب حاوی خاطرات بعضی مسئولین جمهوری اسلامی ایران، نه تنهاحقایق حوادث و پیش آمدهای انقلاب را نمایان نكرد، كه وجود برخی موارد ضد و نقیض و عدم آگاهی فرد از برخی موارد مبهم و پرداختن ناقص به آن حوادث، باعث ایجاد توهمات بسیاری گردیده است.
به عنوان مثال در هیچیك از خاطرات چه سران رژیم شاه و چه سران جمهوری اسلامی، نمی توان فهمید كه در روز 17 شهریور 1357 چند نفر شهید شده اند. برخی از 15000 نفر شهید می گویند، بعضی نزدیك به هزار نفر و … ولی مسئله مهمی كه وجود دارد، این است كه هیچ كدام اینها حقیقت آمار و ماجرا نیست.
یا ماجرای عاشورای سال 1357 در پادگان لویزان، و … از این موارد در روزهای انقلاب بسیار مشاهده می شود كه متأسفانه باید منتظر بود تا برخی با تحریف و تغییر آن را منتشر سازند.همان كاری كه با بزرگ ترین واقعه سال های اخیر ـ جنگ تحمیلی ـ كردند و بسیاری از حقایق آن را تحریف كرده و در ذهن و چشم نسل جوان امروز وارونه جلوه دادند.
باید اذعان داشت كه حالا حالاها نباید منتظر كتاب خاطراتی خوب از مسئولین انقلاب اسلامی بود، چرا كه غالب كتاب های منتشر شده، از سوی افرادی است كه به دلایلی از مسئولیت های خود كنار گذاشته و یا كنار رفته اند. به همین لحاظ در ذكر خاطرات خویش دچار خود سانسوری شدید شده و در پی پوشاندن و یا توجیه بسیاری از موارد برآمده اند.
یك بار در نشریه ای، خاطره ای ذكر شده از یكی از مسئولین را منتشر كردیم كه در خلال آن، از حمله به یكی از مأموران ساواك و به قتل رساندن وی با چاقو تعریف كرده بود، در دیدار مجدد با ایشان، وی شدیداً معترض شد كه چرا از كشته شدن آن مأمور نوشته اید، و خواست كه در شماره بعد در توضیحی دروغ از قول وی بنویسیم: "البته بعدها آن مأمور ساواك را دیدیم و فهمیدیم كه او كشته نشده است" درحالی كه او كشته شده بود.
آن چه مهم است، آگاهی نسل امروز از حقایق پیش آمده در دوران انقلاب اسلامی است كه امروزه بسیار بیشتر از قبل، این مهم ضروری و لازم به نظر می رسد و این كار میسر نیست جز با انتشار خاطرات ناب و دست نخورده، نه این كه به دلیل برخی شبهات و … حقایق را به گونه ای دیگر جلوه دهیم.
مثالی دیگر كه بسیار مهم به نظر می آید:
در زندان های وحشت آور رژیم شاه، بسیاری از افراد درپی این بودند تا با نوشتن یك توبه نامه كتبی و عذرخواهی به پیشگاه اعلیحضرت! از دوران محكومیت خود كاسته، آزاد شده و مجدداً به جمع مبارزین بیرون از زندان بپیوندند كه این مسئله كم كم مورد توجه ساواك قرار گرفت و جلوی این حربه نیروهای مبارز را سد كرد. همین عده، امروز از عنوان این مطلب ابا داشته و سعی دارند خود را بری از هر گونه عذرخواهی و اظهار ندامت هر چند به لفظ برای فریب دشمن، جلوه دهند. البته بودند عده ای كه پا را از این نیز فراتر نهاده و به اظهار ندامت در برابر دوربین تلویزیون و گریه به پیشگاه شاه پرداختند و یا برخی كه لو دادن همرزمان خود را برای دور ماندن از هرگونه شكنجه و رنج، به حساب تقیه و… گذاشته اند ولی امروز آن چنان پز مبارزه می دهند كه جای بسی تعجب دارد.
مهم این است كه همه این عزیزان برای پیروزی انقلاب اسلامی زحمت كشیده اند. امروز نمی توان در آرامش و امنیت نشست و اعمال آن روز آنان را زیر سؤال برد و بر آنان هجوم آورد؛ چرا كه ظرفیت افراد با یكدیگر متفاوت است. مگر نه این كه بودند افراد غیر مسلمان كه در زیر شدیدترین شكنجه ها لب باز نكرده و یاران خود را لو نداده اند؟!
متأسفانه این روزها كم تر شاهد انتشار خاطرات مردم عادی بخصوص نسل جوان آن روزها، از انقلاب اسلامی هستیم. باید در نظر داشت كه رده بالاها، همواره خاطراتی از بالا دارند و این مردم و جوانان بودند و هستند كه مستقیم شاهد برخی حماسه آفرینی ها در كوچه و خیابان ها بوده اند و این كم از خاطرات آنان ندارد.
این خود می تواند تحولی دیگر در عرصه خاطره نویسی باشد. یعنی همان چیزی كه در خاطره نویسی جنگ شاهد هستیم. در خاطره نویسی جنگ به جای این كه شاهد انتشار خاطرات سرداران و بزرگان باشیم شاهد انتشار خاطرات رزمندگان معمولی در حد یك تیرانداز یا آرپی جی زن هستیم.
شاید انتشار خاطرات افرادی كه در صحنه های 15 خرداد 1342 و 17 شهریور 1357 بوده اند- بخصوص سربازانی كه در صف مخالف حضور داشته اند و امروز نیز در میان ما زندگی می كنند- خالی از لطف نباشد و ابهامات بسیاری را رفع كند.
امیدواریم در سال های آتی بیشتر شاهد انتشار حقایق باشیم نه این كه از بیرون برای مان خاطرات به داخل صادر كنند.
گپي با حميد داوودآبادي، محقق و نويسنده
گفتگو: رضا مصطفوي
براي مصاحبه نرفته بوديم. نشستيم، گپ زديم و برخاستيم، ولي از آنجا كه چشمانمان ديگر خود را مكلف كردهاند كه ديدههايشان را براي شما بازگو كنند و گوشهايمان عادت كردهاند كه تنها و بدون شما نشنوند، مباحث را پيراستيم و تقديمتان كرديم.
تفاوت جنگ ما با ديگران
همین ماهها و سالهای گذشته، گروههای تحقیقاتی بسیاری از خارج آمدهاند تا روی فرهنگ جبهه کار کنند. خود من تا بهحال با چندین گروه محقق آمریکایی، فرانسوی، هلندی، فنلاندی و انگلیسی بحث کردهام. حتی با ایرانیان مقیم آمریکا که پایاننامههایشان درباره هشت سال جنگ ایران و عراق بوده است.
چند سال پیش هم «انجمن دوستی ایران و فرانسه» سمیناری را در تهران برگزار كرد با عنوان «بررسی خاطره نویسی در جنگ ایران و عراق و در جنگ فرانسه».
چند دکتر و پرفسور از فرانسه برای شرکت در این سمینار سه روزه که اصلا کار تبلیغی روی آن نشد، آمدند تهران. پرفسور «ادوون روزو» رئیس موزه جنگ فرانسه، پرفسور «کریستف بالایی» رئیس وقت انجمن دوستی ایران و فرانسه، پرفسور «هوتکا» و دکتر «اریک بوتل». در مقابلشان هم گذشته از اساتید بزرگوار، آقایان علیرضا کمرهای، مرتضی سرهنگی و هدایت الله بهبودی، چند تایی از نویسندگانی که زمان جنگ فقط رزمنده بودند و حالا خاطراتشان را منتشر کردهاند، نشسته بودند و بحث میکردند.
رئیس موزه جنگ فرانسه، توی جلسه یك سری اسلاید و عکس از موزة جنگشان نشان داد كه مثلا بله، ما این جوری هستیم و... و مدعی بود که من بیست سال كار تحقیقاتی روی جنگهای دنیا كردهام و... خیلی متكبر بود. فرق داشت با بقیه. روز آخر سیمنار، اینها را با هواپیما به آبادان بردند و یك ساعتی هم شلمچه. یکی از بچهها که همراه آنان به شلمچه رفته بود، میگفت: وقتی رفتیم شلمچه، همین ادوون روزو، كه تو از او بدت میآید و خیلی متكبر و بد دماغ بود، وقتی توی شلمچه راه میرفت، هی آه میكشید و میگفت: وای اینجا كجاست؟! گفتم: بابا اینجا میدان مین و سیمخاردارها را جمع كردهاند. گفت: « اینها كه آشغال است. توی فرانسه و آلمان هم میدان مین و سیمخاردار پیدا میشود، این زمین با آدم حرف میزند. اگر یك وجب از این خاک توی فرانسه بود، بهت میگفتم مردم چه زیارتگاهی درست میكردند.»
بعد میگفت:«من یك آرزو دارم و این را عملی خواهم کرد كه یك هفته بیایم ایران، پای برهنه روی زمین شلمچه راه بروم.»
روزی كه داشت از ایران میرفت، گفت: «من بیست سال كار تحقیقاتی روی جنگهای دنیا كردم. همه یك طرف، این سه روزی كه اینجا بودم طرف دیگر.»
توی جلسه اینها نشسته بودند و بحث میكردند كه آقای علیرضا كمرهای به نكته مهم و جالبی اشاره کرد. ایشان گفت: «یكی از بزرگترین تفاوتهای جنگ ما با جنگهای دنیا این است كه اگر تمام جنگهای دنیا را بررسی كنید، میبینید که وقتی یك سرباز خطا یا اشتباهی مرتكب میشود، از شهر تبعیدش میكنند به خط مقدم. این مسئله در جبهههای ما برعكس بود، یعنی یك بسیجی اگر در خط مقدم از فرماندهاش اطاعت نمیكرد و خطایی مرتكب میشد، تبعیدش میكردند به شهر. مثلا میگفتند شش ماه حق نداری بیایی جبهه. در این حال او گریه میكرد، التماس میكرد كه شما را به خدا بگذارید من برگردم خط مقدم!
اینها وقتی این موضوع را شنیدند، خیلی شگفتزده شدند. آدمهای با منطقیهم بودند. گفتند انصافا در هیچ جای دنیا چنین چیزی نیست. اینها در برابر فرهنگ دفاع مقدس و روحیه و اعتقادات این بچهها كرنش كردند.
كتابهايي كه رهبري خواندهاست و خارجيها! و جوانان خودمان...
امروزه در جامعه ما دربارة فرار مغزها صحبت میشود. این در حالی است كه فرهنگ دفاع مقدس ما هم دارد غارت میشود. ده ـ بیست كتابی كه این فرانسویها روی آنها دست گذاشتند، درست همان كتابهایی است كه مقام معظم رهبری روی هر كدام یك صفحه مطلب نوشتهاند.
این سمینار درباره همین كتابها بود. كار تحقیقاتیشان روی همین بیست تا كتاب بود: حرمان هور، یاد ایام، خداحافظ کرخه، نامههای فهیمه، زنده باد کمیل، یاد یاران، ستارههای شلمچه و... تمام فعالیت اینها روی همین بیست تا كتاب بود.
من تعجب میكنم. درست همان كتابهایی را كه آقا نظر میدهند و عالی میدانند،غربیها دست روی آن میگذارند و غارت میكنند. كتاب «زندهباد كمیل» حدود 120 صفحه است. تازه بعد از دوازده سال به چاپ دوم رسید. آقای «اریك بوتل»، نام پایاننامه دكترایش را گذاشته: «زندهباد كمیل»! حدود هزار صفحه درباره این كتاب 120 صفحهای مطلب نوشته است. محسن مطلق، نویسنده كتاب، وقتی این پایاننامه را درباره كتابش دید، وحشت كرد. گفت: مگر كتاب من چی داشته است! او آمده بود از مطالب و خاطرات این كتاب درباره روحیه و فرهنگ بچهها و جبهه تحقیق كرده بود.
یك بار که با همین اریك بوتل بحث میكردم، كتابهای جنگ ما را از خود ما بیشتر میشناخت. به من میگفت در فلان جای كتاب، صفحه فلان، روحیات تو این جوری بوده. تحلیل روحیه میكرد.خیلی كار كرده بود. میرفت توی روستاها و وصیتنامهها را از خانواده شهدا میخرید. رایگان نمیگرفت. پول میداد وصیتنامهها را جمع میكرد و روی همینها كار میكرد.
همین فرانسویها كتابخانه بسیار غنیای دارند. همه آن غربیها كه میآیند ایران تحقیق میكنند، اول میروند در كتابخانه اریك بوتل در فرانسه، كار تحقیقیشان را میكنند، كلی هم هزینه میكنند.
سمینار ما با فرانسویها، در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود. دور هم صندلی چیدهبودیم، داشتیم دربارة فرهنگ دفاع مقدس صحبت میكردیم. اساتید دانشگاه هم بودند. یكی گفت: اساتید اگر سؤالی دارند، بفرمایند. این قدر سؤالها پرت بود كه فرانسویها تعجب كردند. اینها از فرانسه آمدهبودند تهران تا دربارة فرهنگ ایثار ما تحقیق كنند، اما اینجا اصلا انگار نه انگار كه یك چنین بحثی بوده. این فرهنگ جبهة ماست كه اینگونه غارت میكنند. شدیداً میزنند و میبرند و روزی برسد ببینید كه برای تحقیق فرهنگ جبهه باید برویم دنبال همین فرانسویها. همان جوری كه امروز، بزرگترین محققان ادبیات ما همین خارجیها هستند.
جالب آنجا بود که بعد از جلسه گفتند جلسه دوم این نشست را در فرانسه بگذاریم. قرار بود همین جماعتی كه اینجا هستند، بروند فرانسه برای جلسه دوم. آقایان از طرف حوزه هنری لیست دادند: شركت كنندگان در جلسه دوم: حضرت حجتالاسلام فلانی، حاج آقا فلانی، برادر فلانی! فرانسویها گفتند ما اصلاً اینها را نمیشناسیم، اینها كجا بودند؟ ما میخواهیم با این نویسندهها بحثمان را آنجا ادامه دهیم.فقط باید اینها باشند. آخرش هم توافق حاصل نشد و جلسه در فرانسه منتفی شد. برندة این جلسه هم فقط و فقط فرانسویها بودند. استفادهشان را بردند.
آيا شهادت همان خودكشي است؟
من یك صحنه را در شلمچه شاهد بودم كه نزدیك به چهل تا از بچهها غلت زدند توی میدان مین و معبر زدند. جلوی چشم خود من بود. از هیچ كسی نشنیدم. دكتر «جاشوا» آلمانی الاصل استاد دانشگاههای آمریکا که برای تحقیق روی فرهنگ جبهه به ایران آمده بود و بیشتر دربارهتفاوت شهادت و خودكشی بحث میكرد، دربارة همین مسئله سوال کرد که گفتم: «ما پشت خاكریز كه رسیدیم، بچهها دنبال جانپناه میگشتند، خندیدم و گفتم شما كه عقب بودید، در نمازهایتان اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلك میخواندید، چی شده اینجا دنبال جانپناه میگردید؟! یكیشان گفت: «هیس! حفظ جان در اسلام واجب است، اگر الكی تیر و تركش بخوری، شهید نیستی.»
اما وقتی كه گفتند چهل تا نیرو میخواهند برای باز كردن معبر میدان مین، همین آدمها پریدند روی مین. دكتر جاشوا بغض كرده بود. در عرض دو ساعتی كه مصاحبه میكردیم، چهار بار این را از من پرسید. هی حرف من را قطع میكرد و میگفت قصه آن پسر بچه را تعریف كن؛ برایش گفتم. یك پسر بچه آرپیجیزن بود،خودش را انداخت توی میدان مین. سه گلوله آرپیجی هم توی كولهپشتیاش بود. من رفتم بالای سرش. با شكم رفته بود روی مین، شكم او سوراخ شده بود، خرج آرپیجی داشت میسوخت و فش فش میكرد. دیدم لبهایش تكان میخورد. هنوز محاسنش درنیامده بود. فكر كردم آبی، چیزی میخواهد. رفتم گوشم را گذاشتم كنار دهانش، آرام و راحت میگفت: «الحمدلله رب العالمین»، سوره حمد را میخواند. وقتی برای دكتر جاشوا این را تعریف میكردم، کپ کرده بود. او تفاوت شهادت و خودكشی را با همین خاطره خوب فهمیده بود.
من تأسف میخورم كه هنوز دانشگاههای ما از این سؤالات نپرسیدهاند. به خیلی از دانشگاهها برای سخنرانی رفتهام. یك نفر از این سؤالها نپرسیده است. اما دكتر جاشوا با اینكه آلمانی بود، چنین سؤالی از من پرسید. بعد از كلی عذرخواهی و عرض ادب، میگفت: ببخشید بعضی از سؤالها را میپرسم، مجبورم بپرسم.گفتم: بفرما.
گفت: شما حملات موج انسانی میكردید، گروهی و جمعی حمله میكردید و بنابراین تلفات بالایی میدادید.
گفتم: آقای دكتر جاشوا، فیلم «نجات سرباز رایان» را دیدهاید؟ گفت بله. گفتم: «رمزگویان» را دیدهاید؟ گفت بله. گفتم همه اینها حملات موج انسانیاست. در فیلم «نجات سرباز رایان» آمریكاییها گلهای حمله میكنند به آلمانیها و قتلعام هم میشوند. خندید و گفت بله. پرسیدم با توجه به تحقیقات وسیعی که درباره جنگ ما انجام دادهاید، یكی از رموز موفقیت عملیاتهای ما چه بود؟گفت: غافلگیری. گفتم خوب ما 99 درصد از عملیاتهایمان در شب بود، جز یكی دو تا عملیات كه مجبور بودیم روز عمل كنیم. گفت: بله، این را تحقیق كردم و خوب میدانم.
گفتم: شما وقتی شب عملیات میكنید، چطور میتوانید موج انسانی حمله كنی؟ مگر نمیگویی ما پیشمرگ میشدیم و غلت میزدیم توی میدان مین؟ برای چه این كارها را میكردیم؟ خب میخواستیم معبر باز كنیم. وقتی شما فقط یک معبر با عرض خیلی کم میخواهید باز كنید، میتوانید ده هزار نفر را بریزید داخلش؟
خودش خندهاش گرفت. گفت: نه، اصلاً این غیرمنطقی است. بعد گفت: در غرب به این كار شما میگویند «حشاشین». به كسانی كه توی میدان مین غلت میزدند، میگفتند پیروان حشاشین. مثل پیروان حسن صباح كه میگفتند حشیش میكشیدند و میزدند به قلب دشمن. اصلاً هیچی حالیشان نمیشده. حتی به استشهادیون لبنان و فلسطین هم حشاشین میگویند. گفت: به شما حشیش میدادند میكشیدید و...
گفتم: ببین دكتر جاشوا، من قیافهام اصلا به حشیشیها میخورد؟ خیلی معذرتخواهی كرد. گفت: نه. گفتم: من مدت زیادی جبهه بودم، باید حداقل چندباری حشیش كشیده باشم. حشیش چه كار میكند؟ گفت: ذهن آدم را تخدیر میكند. آدم نمیداند اصلا چهكار میكند. گفتم: خب شما تصور كن پنجاه هزار نیرو بیاوری و بهشان حشیش بدهی بكشند. همهشان هم قبول كنند. بعد آنها را بیاوری خط مقدم ولشان كنی و بگویی حالا چند نفر از شما روی میدان مین بروید و بقیهتان هم حمله كنید به دشمن و بروید جلو. خندهاش گرفت و گفت: اصلا این مسخرهاست. گفتم: یا اینكه بیاوریشان توی خط مقدم زیر آتش و بعد بگویی خوب حالا حشیش بكشید و حمله كنید به عراقیها.گفت: اصلاً نیازی به حشیش نیست، تا اینجا را آمده.
از اینكه مسئله برایش روشن شده بود، خیلی لذت میبرد. میگفت: دستت درد نكند برای من روشن كردی. ولی همین چیزها را هرگز در دانشگاههای ما نمی پرسند. اصلاً احساس نیاز نمیکنند که دنبال پاسخ بروند.
تحقیقی كه آنها دارند دربارة فرهنگ جبهه ما انجام میدهند، دانشگاههای ما اصلا عین خیالشان نیست. سؤالهایی كه این دكتر جاشوا میكرد، سر بحث تفاوت خودكشی و شهادت بود! تا حالا از یك دانشجو نشنیدهام این سؤال را بكند. اما اینها سؤال میكردند، میپیچاندند.
یك خانم فنلاندی، پایاننامهاش درباره نقاشیهای دیواری خرمشهر بود! نقاشی دیواری خرمشهر چه ربطی به دختر فنلاندی دارد. آمده بود ایران. كتابخانه جنگ رفته بود و كلی آلبومها را كپی رنگی گرفته بود. كار تحقیقی ميكرد، جلسه میگذاشت و صحبت میكرد. دنبال ناصر پلنگی، نقاش آن تابلوها هم بود.
و باز هم همان سؤال: آيا شهادت همان خودكشي است؟
شیعیان لبنان خیلی خالص هستند و عجیب ولایتیاند. میتوانم قسم بخورم توی كشورمان هیچ كس به اندازه سید حسن نصرالله نداریم كه ولایتی باشد. من مطلبی را از سید حسن در حالی که بغض کرده بود، ضبط كردم. اشك توی چشمهایش جمع شده بود و دربارة فرزندش، سیدهادی، تعریف میكرد.
بر حسب اتفاق، من سید هادی را از دو سالگی میشناختم. سال 1362 در بعلبک دیده بودمش. آخرین بار هم دو ماه قبل از شهادتش در بیروت دیدمش.
سیدحسن میگفت: سید هادی وقتی میخواست برود برای عملیات، بهاو گفتم به سه شرط میگذارم تو بروی جبهه: اول اینکه هیچ كس نباید بداند تو پسر من هستی؛ دوم هم اینکه حق نداری هیچ مسئولیتی قبول كنی؛ شرط آخر هم اینکه فقط باید در خط مقدم نبرد باشی نه در قرارگاه و عقبه.
سیدهادی میرود و روی ارتفاع «جبل صافی» در عملیات شهید میشود و جنازهاش هم به دست اسرائیلیها میافتد. همان زمان قرار بود یك تبادل با لبنان انجام بشود و اسرائیل علاوه بر تحویل اجساد تعدادی از شهداي مقاومت اسلامی، تعدادی از اسرای لبنانی را آزاد كند. این ماجرا همزمان شد با شهادت سیدهادی نصرالله. اسرائیل اعلام كرد كه نه اسیر آزاد میكنیم و نه جنازهها را میدهیم، فقط جنازه سیدهادی را تحویل میدهیم.
مادر سید هادی، در صحبت بسیار بزرگوارانه ای اعلام کرد: «ما چیزی را كه برای خدا دادیم، پس نمیگیریم. آخرین تبادل بین ما و اسرائیل، جنازه پسر من خواهد بود.»
فردای آن روز، اسرائیل همان تعداد اسیر را آزاد كرد و جنازه شهدا را هم پس داد كه جنازه سیدهادی هم جزو آنها بود.
شكست از این بزرگتر میخواهید؟ یك زن، پوز اسرائیل را به خاك مالید. خیلی راحت گفت: چیزی را كه برای خدا دادم، دیگر پس نمیگیرم. الان همه مسئولیتی كه همسر سیدحسن دارد، مسئولیت «هیئت مادران شهدا» است. یك هیئت هفتگی كه مادران شهدا جمع میشوند و مجلس میگیرند.
یکی از محافظان سیدحسن چند سال پیش تعریف میكرد: حدود سال 1366 آمده بودیم تهران. آن موقع لبنان درگیر جنگهای داخلی بود. سیدحسن آمده بود گزارشی خدمت امام بدهد. امام به سیدحسن فرمود: بیا نزدیكتر بنشین. سیدحسن رفت جلوتر. امام خندید و فرمود: بیا نزدیكتر. دوباره آمد نزدیكتر. امام باز فرمود: بیا نزدیكتر. تا جایی كه زانویش به زانوی امام چسبیده بود. امام فرمود: از سید عباس موسوی (دبیر کل حزب الله که بعدها توسط اسرائیل همراه با خانواده اش به شهادت رسید) چه خبر؟ چرا ایشان نیامدند؟ سید گفت: درگیر بودند،نمیشد الآن بیایند. من آمدم كه گزارشها را خدمت شما بدهم. امام در حالی كه به پای سیدحسن نصرالله میزد، به ما محافظها گفت: هوای این سید ما رو خیلی داشته باشید. مواظب این سید ما باشید.
دو ركعت نماز شكر، قبل از شهادت، قربت الي الله
مقدمه عملیات استشهادی، این است كه پیش از كشتن جسم، نفس باید كشته شود. تا خواستههای درونیات را نكشتی، تا تمایلات حیوانیات را نكشتی، نمیتوانی جسمت را بكشی.
من تا وقتی كه زندگی مرفه دارم، وقتی كه حقوق ماهی یكی دو میلیون تومان دارم، وقتی كه توجه ندارم پیغمبر میفرماید اگر شب سرت را سیر به زمین بگذاری و همسایهات گرسنه باشد، مسلمان نیستی، چه طور میتوانم جسمم را فدای آزادی دیگران كنم؟ شما باور میكنی من بتوانم عملیات استشهادی انجام بدهم؟ منی كه از یك حقوق نتوانستم بگذرم، بیایم از جسمم بگذرم؟ از زن و بچهام بگذرم و خودم را منفجر كنم؟
اینها همه حرف است، بازی است. من درباره استشهادیها كار كردم و كتاب نوشتم. تمام اینها اول نفس خود را كشتند، خواستههای درونیشان را كشتند، بعد جسمشان را منفجر کردند. جسم آخرین مرحله است. آموزش هم نمیخواهد كه امروز یك عده بلند شوند مثلا آموزش بدهند یا آموزش ببینند كه بروند عملیات استشهادی! آموزش استشهادی یعنی قرآن و نهجالبلاغه را خوب بفهمانی، بفهمانی كه قرآن كتاب خداست.
در حزبالله لبنان، وقتی نیاز به عملیات استشهادی میشود، درخواست میدهند. هزار نفر برای این كار ثبت نام میكنند. اینها را بررسی میكنند، اولویتها را درمیآورند. اولاً متأهل نباشند، پیر نباشند، عملاً آموزشهای نظامی و آموزشهای تكنیكی و تاكتیكی دیده باشند و بتوانند بروند نفوذ كنند و... اینها همه اولویتهای استشهادی است، انگار مثلاً میخواهند استخدامش كنند.
این گردانهای استشهادی كه امروز در ایران شكل دادهاند كه بیا فرم پر كن و... اهانت است. اهانت به استشهادیون لبنان.
شهیدی در لبنان است به نام «محمد حیدر جوهری». نامه مینویسد كه من میخواهم عملیات استشهادی كنم. التماس میكند به فرماندهاش. جالب این است كه او از بستگان یکی از مسئولین دفتر سید حسن نصرالله، دبیر کل حزب الله لبنان است. پارتی به این كلفتی دارد، اما به او مراجعه نمیكند. همان فامیلشان این نامه را به من داد، گفت این مال فامیل نزدیک ماست. با وجود اینكه پارتی به این كلفتی دارد، برای من ننوشته، برای فرمانده گردانشان نوشته و تقاضای شرکت درعملیات استشهادی كرده است. نوشته بود: « من یك رزمنده هستم. این قدر در جبهه جنگیدهام و... عاجزانه از شما درخواست دارم نام مرا در لیست شهادتطلبان جا بدهید. من میخواهم عملیات استشهادی انجام بدهم.»
این روحیه كسی است كه میخواهد عملیات استشهادی انجام بدهد. بعضیها پنج سال در نوبت میمانند تا نوبتشان برسد.
اسم محمد حیدر، در این لیست بود و داشت بررسی میشد. اما قبل از این كه نوبتش برسد، در خط مقدم در نبرد با صهیونیست ها شهید شد.
استشهادی شدن، بچهبازی كه نیست. سربند ببندی، پرچم بگیری دست و از این ادا و اطوارها را ندارد. اینها عملیات استشهادی كه میكنند، كارشان از صد تا عملیات اطلاعاتی بالاتر است.
مطلبی را از پدر شهید «علیمنیف اشمر» از استشهادیون لبنان، شنیدم كه خیلی جالب است. علیاشمر در یك عملیات استشهادی در مثلث طیبه، عدیسه و رب ثلاثین به شهادت رسید.
موقع عملیات، یك نفر روی تپه بود و از علی اشمر فیلمبرداری میكرد كه میخواهد خودش را در میان یك كاروان نظامیان اشغالگر منفجر كند.
شناساییها انجام شده بود كه كاروان نیروهای اسرائیل در یك ساعات خاصی از آنجا رد میشود و علی باید خودش را منفجر میكرد. فیلمبردار، با تیراندازی مزدوران اسرائیل از موقعیت خودش خارج میشود و نمیتواند فیلم بگیرد. علی اشمر در موقعیت از پیش هماهنگ شده مستقر بود كه كاروان سر میرسد. با بیسیم به او اطلاع میدهند كه عملیات را شروع كند، اما پاسخی نمیشنوند. هر چه بیسیم میزنند علی جواب نمیدهد. كاروان صهیونیستها كه از سهراهی رد میشود، علی تازه بیسیمش را جواب میدهد. میپرسند كجا بودی؟ میگوید داشتم نماز میخواندم. نماز برای چی؟ نماز شكر میخواندم. میگویند ما این همه تلاش كردیم تا به این برنامهریزی رسیدیم. میگوید: صبر كنید، این كاروان بازخواهد گشت و من باید اینها را بكشم. میگویند ما شناسایی كردیم، مسیر این كاروان همین بوده و بازنمیگردد. علی به آنها اطمینان میدهد كه كاروان بازمیگردد و من عملیات را با موفقیت تمام میكنم.
رفیق فیلمبردارش كه از معركه گریخته بود، میگوید: بعد از عملیات، خواب علی را دیدم. گفت: تو نباید فیلمبرداری میكردی از من، تو نباید من را میدیدی. گفتم: چرا؟ گفت: من وقتی این طرف جاده نشسته بودم، عزرائیل با یک چهرة بسيار زیبا روبهروی من نشسته بود. من این طرف جاده نشسته بودم و عزرائیل آن طرف. عزرائیل به من گفت: تو حالا باید بیایی پهلوی من. این كاروان كه میرود، برمیگردد و آن موقع تو خودت را وسط كاروان منفجر خواهی کرد.
كاروان وقتی بازمیگردد، علی كه لباس نیروهای مزدور اسرائیل را پوشیده بود، جلو میرود و سلام نظامی میدهد. یکی از مزدوران به او شك میكند كه نیروهای ما اینجا چه میكنند؟اینجا نه دژبانی داریم، نه پایگاه. و تا میآید اقدامی بكند، علی خودش را به ماشین فرماندهی میكوبد و منفجر میكند.
و ما ادراك ما لبنان
فیلمبرداری از عملیات، علاوه بر عملیات نظامی، عملیات روانی نیز هست. مثلا حزبالله در مناطق اشغالی، از معاون آنتوان لحد (فرمانده مزدوران اسرائیل در جنوب لبنان) فیلم گرفته بود. به این شكل كه صبح زود از اتاق خوابش میآید توی بالكن، ورزش میكند، سر و صورتش را میشوید، صبحانه میخورد و... دوربین هم او را تعقیب میكند تا بیرون از خانه كه چهار تا ماشین عوض میكند تا برود سر كارش. در آخر هم بمبی سر راهش منفجر میکنند و كشته میشود. حزبالله این فیلم را از تلویزیون المنار پخش كرد. زیرنویس هم كردهبودند خطاب به مزدوران اسرائیل که ما حتی از اتاق خوابهایتان هم فیلم گرفتیم! این فیلم كمر اطلاعات و امنیت اسرائیل (موساد) را شكست.
یك فیلم از پایگاهی در جزین گرفته بودند از داخل پایگاه اسرائیلیها كه خیلی جالب بود. سگی جلوی دوربین میآید، به دوربین نگاه میكند، اما اصلا عكسالعملی نشان نمیدهد؛ نه پارس میكند، نه حركتی دیگر. فیلمبردار هم در حال فیلمبرداری است. نگاه دوربین توی پایگاه میچرخد و از همه جا، از تحركات نظامی صهیونیستها، جابهجایی ادوات و ... فیلمبرداری میكند. تنها سه دقیقه این فیلم از تلویزیون المنار پخش شد. فردای آن روز، اسرائیل پایگاه جزین را خالی كرد. بدون حتی شلیك یك تیر، پیروزی به این بزرگی به دست آمد.
اسرائیل برای مقابله با فشارهای روانی بر ساکنین شهرهایش، در دادن آمار تلفات همواره دروغ میگوید. «صلاح غندور» از شهدای بزرگ استشهادی است. وقتی برای عملیات میرود، با خانواده خداحافظی میكند. فیلمش هست. در یك مقر اسرائیل در «بنت جبیل» خودش را منفجر میكند. تمام صحنهها فیلمبرداری شده است. گفتند دو سه نفر بیشتر كشته نشدهاند. از یك شاهد عینی طرفدار اسرائیل پرسیدم: چند تا ماشین اینجا بود گفت چهار پنج تا كامیون « کامانکار» داشتند از جلو مقر میآمدند، چهار پنج تا هم از روبهرویشان. اینها همه ایستاده بودند جلوی دژبانی. بمب وسط این دو كاروان منفجر شد. هر كدام از این كامیونها حداقل هشت تا ده نفر ظرفیت دارد. خیلی تلفات داده بودند، اما اعلام نمیكردند.
«صلاح غندور» ماجرای بسیار جالبی دارد. بعد از شهادت در عملیات استشهادی، یك شب به خواب همسرش میآید و به او میگوید: « اگر چیزی نیاز داری لازم نیست به كسی بگویی، برای خودم نامه بنویس، من انجام میدهم.» همسرش فردا صبح میرود پیش یکی از علمای جهادی لبنان كه انسان وارستهای است. و خواب را تعریف میكند. آن عالم به او میگوید: «هر چه میخواهی داخل نامه بنویس، بگذار گوشه تاقچه. او میخواند و عمل میكند. به كسی هم نگو.»
همسرش نامه مینویسد كه زندگی با این سه بچه خیلی سخت میگذرد. مشكل مسكن داریم و... و نامه را میگذارد گوشه تاقچه. چند وقت بعد سید حسن نصرالله، تهران خدمت مقام معظم رهبری میرسد. آقا سراغ خانواده صلاح غندور را میگیرد و مبلغی حدود شش میلیون تومان به ایشان میدهد و میگوید: اگر مشكلی دارند با این پول حل كنید. حزب الله تصمیم میگیرد كه خانهای برایشان تهیه كند، اما این پول نصف پول خانه بود. یك تاجر لبنانی مقیم آمریكا، فیلم خداحافظی صلاح غندور با خانوادهاش و عملیات او را كه دیده بود، یک چنین مبلغی از آمریكا برای حزبالله میفرستد و میگوید: اگر خانواده صلاح غندور مشكلی دارند با این پول حل كنید. با این پولها برای خانواده صلاح غندور یك خانة مناسب تهیه كردند. خانمش این قضیه را برای من تعریف كرد و بعد یك كتاب زندگینامه صلاح غندور را داد كه بدهیم خدمت آقا. قضیه خانه را هم من نوشتم برای آقا كه پولی كه شما به سید حسن دادید، این گونه خرج شد.آقا یك نامه داد خطاب به همسر ایشان که در آن نوشته بودند:
به همسر گرامى شهيد عزيز ما «صلاح محمدعلى غندور» معروف به ملاك
پس از اهداى سلام گرم و سپاس به خاطر فرستادن كتاب حامل شرح حال و وصيت شهيد عزيز، بگوييد: من نه فقط به آن شهيد، كه به امثال او كه ستارگان درخشان تاريخ مايند افتخار مىكنم، بلكه به شما و ديگر بازماندگان اين شهداى گرانقدر كه با صبر و بردبارى بزرگوارانهى خود نمونه هاى كم نظير صدر اسلام را تكرار كرديد، مباهات مينمايم.
به شما و فرزندان عزيزتان دعا ميكنم و موفقيت در همه عرصه هاى زندگى از خداوند برايتان مسئلت مينمايم.
والسلام عليكم
سيدعلى خامنه اى
13/4/1378
و سرانجام من بازگشتم.
برخلاف همه آنچه برای خودم تخیل و تصور کرده بودم، سرحال و گنده تر از قبل، برگشتم.
سرحال سرحال.
یادتونه که چیها واسه خودم بافته بودم؟
خب کاری نداره، کمی برگردین عقب و اون پایین پایینای صفحه بخونین.
حالا من اومدم. با کوله باری مملو از خاطره و گفتنی.
آره درست میگین. 20 روز سفر که این قدر خاطره و داستان نداره!
ولی منم درست میگم.
20 روز سفری که همش خودت باشی و خدای خودت، یه عمر خاطره و داستان داره که حالا حالاها جا داره براتون نقل کنم.
خب از کجا شروع کنم؟
آهان. از همون اولش که چی شد ما هم شدیم اهل زیارت و این حرفا!
نه. فکر کنم اگه از عقب تر براتون بگم قشنگ تر باشه. از این که اصلا من مال این حرفا نبودم.
از خیلی پیش از اینا، هر جا صحبتی می شد یا کسی ازم می پرسید:" سفر مکه مشرف شدی؟" یا اگه کسی مثل همین محسن رنگین کمان که از شاید از نادر یادگاری های دوران مجله فکه است که خوب مونده! خیلی غلیظ و پرطمطراق بهم می گفت: "حاجی" خیلی رک و پوست کنده می گفتم:
- الحمدلله تا حالا نه حاجی شدم و نه اصلا به کربلا و مکه و مدینه سفر کردم ...
خیلی زشته نه؟
خب مگه دروغ میگم؟
حالا چرا "الحمدلله"؟
راستش ته دلم این بود که تا زمانی که به این امکن ارزشی و مهم نرفتم، واسه خودم آزادم هر غلطی بکنم. هر گناهی که بکنم، با یه توبه دم دستی! خدای مهربون برام پاکش می کنه. خب من که حاجی نیستم و اصلا خونه اش رو ندیدم که حجت برام تموم بشه!
چیه ترش کردین؟ مگه من نمی تونم این قدر سطحی و ساده فکر کنم؟!
حالا شما درجه عرفانتون بالاست و یه جورای دیگه با خدا سر و سر دارین، تقصیر عقل کوته من چیه؟
