خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٢/٢۸

با تبریک عید نوروز به همه عزیزان، این چند تا شعر قشنگ را از "عباس بیات" تقديم می کنم به اونایی که عید را توی بیابونای شلمچه و فکه آغاز می کنند:
***
پادگان عشق، دوکوهه
خدا صبرت بده، صبرت دوکوهه
که خون می باره از ابرت دوکوهه
اگه یاد شهید از خاطرت رفت
بکن با پنجه هات قبرت دوکوهه
***
سرزمین خون، شلمچه
شلمچه بوی سیب و یاس داره
به غیر از خاک او احساس داره
نمی بینی که همرنگ غروبه
شلمچه داغ صد عباس داره
***
اردوگاه ایمان، کرخه
من و کرخه غم همو می دونیم
تو این دنیا فقط ما همزبونیم
من و کرخه دوتایی عهد بستیم
که تا روز ابد خونی بمونیم
***
کوله خاطرات
کوله پشتیمو از دوشوم نگیرین
صدای مارشو از گوشوم نگیرین
منو با خاطره تنها گذارین
هوا یخ کرده، تن پوشوم نگیرین




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٢/٢٢

این هم به مناسبت چهارشنبه سوری و عید و ...

سنت‌ شده‌ بود. هیچ‌ کاریش‌ نمی‌شد کرد. ولی‌ از همه‌ جالب تر این‌ بود که‌ در یک‌ محور جبهه‌،‌ هر کدام‌ از نیروها متعلق‌ به‌ شهر و شهرستانی‌ خاص‌بودند. تعدادی‌ از آمل‌ و بابل‌، چندتایی‌ از کرمانشاه‌، دو سه‌ تایی‌ هم‌ که‌ ما بودیم‌ از تهران‌.
اصلاً احتیاج‌ نبود به‌ تقویم‌ نگاه‌ کنی‌، نسیم‌ خوشی‌ که‌ در کانال ها و شیارها می‌دوید، حکایت‌ از بهار داشت‌. پرنده‌های‌ خوش‌ لهجه‌ای‌ که‌ بر روی‌ تخته‌سنگ ها، میان‌ سبزه‌های‌ نورَس‌ می‌پریدند و آواز سر می‌دادند، خبر از نو شدن ‌سال‌ داشتند.
خیلی‌ قشنگ‌ بود. ناخواسته‌ سر وصدای‌ خمپاره‌ و تیراندازی‌ هم‌ کم ‌می‌شد. انگار عراقی ها هم‌ به‌ «سال‌ نوی‌ شمسی‌» اعتقاد داشتند!
رسم‌ «خانه‌ تکانی‌» از آن‌ برنامه‌های‌ جالب‌ سال‌ نو بود که‌ من‌ یکی‌ ـ درتهران‌ که‌ بودم‌ ـ همواره‌ از آن‌ می‌گریختم‌. هر چه‌ مادرم‌ می‌گفت‌ به‌ او کمک ‌کنم‌ و فرش‌ و پرده‌ها و... را بشویم‌، به‌ بهانه‌ای‌ از خانه‌ می‌زدم‌ بیرون‌. چهارده‌ ـ پانزده‌ سال‌ که‌ بیشتر سن‌ نداشتم‌، همیشه‌ احساسم‌ این‌ بود که‌ پدر و مادر، صاحب‌ خانه‌ هستند و من‌ اولادشان‌، پس‌ وظیفه‌ اصلی‌ خانه‌ تکانی‌ با آنهاست‌.
از عید هم‌ فقط‌ آجیل‌ خوردن‌، خود را با شیرینی‌ خفه‌ کردن‌ و بازی‌ با بچه‌های‌ فامیل‌ را بلد بودیم‌. دست‌ آخر هم‌ عیدی‌ گرفتن‌ از همه‌ شیرین تر بود. چیزی‌ که‌ هنوز نرفته‌ به‌ خانه‌ فامیل‌، به‌ پدرمان‌ می‌گفتیم‌ که‌ زود بلند شوبرویم‌، و همه‌ برای‌ گرفتن‌ عیدی‌ بود.
ولی‌ جبهه‌ دیگر این‌ حرف ها را نداشت‌. با وجودی‌ که‌ سن‌ و سالی‌ نداشتیم‌، خودمان‌ شده‌ بودیم‌ صاحب خانه‌. گودالی‌ کوچک‌ در سینه‌ سخت‌ کوه های‌ سنگی‌ گیلانغرب‌ کنده‌ بودیم‌؛ اطراف‌ آن‌ را با کیسه‌ گونی های‌ پر ازخاک‌ محصور کرده‌ و ورقه‌ای‌ فلزی‌ نقش‌ سقف‌ را بازی‌ می‌کرد. چند کیسه‌گونی‌ و مقداری‌ خاک‌ نیز حکم‌ بتون‌ آرمه‌ و آسفالت‌ بام‌ را داشت‌. یک‌ لایه ‌کلفت‌ مشما که‌ بر روی‌ آنها می‌کشیدیم‌، پشت‌ بام‌ سه‌ چهار متری‌ کاملا ایزوگام ‌می‌شد.
باید خانه‌ تکانی‌ هم‌ می‌کردیم‌. کسی‌ دستور نمی‌داد، خودمان‌ می‌دانستیم‌. هر چند که‌ همه‌ جبهه‌ها، نظافت‌ سنگر برایشان‌ حکم‌ اجباری ‌پیدا کرده‌ بود، ولی‌ خانه‌ تکانی‌ سال‌ نو فرق‌ می‌کرد. بهانه‌ای‌ بود که‌ شکل‌ و شمایل‌ سنگر را هم‌ بفهمی‌ نفهمی‌ عوض‌ کنیم‌. اگر جا داشت‌ کف‌ سنگر را بیشتر گود می‌کردیم‌ تا از دو لا رفتن‌ کمرمان‌ درد نگیرد. در دیواره‌ سنگی‌ هم‌ جایی‌ به‌ عنوان‌ طاقچه‌ می‌کندیم‌ و مهر نماز و قرآن ها را آنجا قرار می‌دادیم‌. این‌طوری‌ مجبور نبودیم‌ موقع‌ خوابیدن‌، مثل‌ ماهی‌ کنسرو به‌ همدیگر بچسبیم‌.
پتوها را از کف‌ نم‌ گرفته‌ سنگر بیرون‌ می‌بردیم‌. رودخانه‌ای‌ که‌ آن‌ سوی‌تپه‌ بود، با آب‌ گرمش‌، تنمان‌ را صفا می‌داد و پتوها را می‌شستیم‌. از صبح‌ تا غروب‌ کسی‌ داخل‌ سنگر نمی‌شد. فقط‌ یک‌ نفر آنجا را جارو می‌کشید و منتظر می‌ماندیم‌ تا نم‌ آنجا خشک‌ شود.
پر کردن‌ سوراخ‌ موش ها یک‌ وظیفه‌ مهم‌ بود. نه‌ گچ‌ داشتیم‌، نه‌ سیمان‌. مجبور بودیم‌ یک‌ تکه‌ سنگ‌ با لبه‌های‌ تیز در دهنه‌ ورودی‌ لانه‌ شان‌ فرو کنیم ‌ولی‌ آنها هم‌ بیکار نمی‌نشستند، پاتک‌ می‌زدند و در کمتر از یکی‌ دو روز، از جایی‌ دیگر که‌ اصلاً احتمالش‌ را نمی‌دادیم‌، کانال‌ می‌زدند و راه‌ خروج‌ پیدا می‌کردند.
این‌ جور مواقع‌ کار و کاسبی‌ تله‌ موش های‌ چوبی‌ کوچک‌ که‌ جزو واجبات‌ هر سنگر بود، سکه‌ بود. یک‌ گوشه‌ از اتاق‌ بزرگ‌ تدارکات‌ محور در شهرگیلانغرب‌، مملو بود از این‌ تله‌ موش ها. بعضی‌ها آکبند بودند و بعضی‌ها قسمتی‌ از بدن‌ موش ها بر دیواره‌ شان‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. همه‌ آنها بوی‌ خاصی ‌می‌دادند. هر چه‌ که‌ بودند، دست‌ کمی‌ از عراقی ها نداشتند و دشمن‌ محسوب‌ می‌شدند. کاسه‌ و بشقاب‌ها از دستشان‌ امان‌ نداشت‌. اگر تنبلی‌ می‌کردی‌ و ظرف‌ غذا را نمی‌شستی‌، نیمه‌های‌ شب‌ با صداهای‌ «شلپ‌ شلپ‌» بیدارمی‌شدی‌ و می‌دیدی‌ موش ها با زبان‌ خود کاسه‌ها را برق‌ انداخته‌اند!
«پاتک‌» زدنشان‌ هم‌ کم‌ از عراقی ها نداشت‌. نصف‌ شب‌ فریادت‌ به‌ هوا می‌رفت‌. یکی‌ انگشت‌ پایت‌ را گاز می‌گرفت‌، یکی‌ دستت‌ را و یکی‌ می‌پرید توی‌ صورتت‌. بگذریم‌ زیاد موش‌ بازی‌ در ‌آوردیم‌!
سنگر که‌ تمیز می‌شد، حال‌ و هوای‌ دیگری‌ داشت‌. فقط‌ شانس‌ آوردیم‌ که‌ پنجره‌های‌ 40*30 سانتی‌ متر هیچ‌ شیشه‌ای‌ نداشتند که‌ مجبور باشی‌ به ‌دستور مادرت‌ آنها را برق‌ بیندازی‌! یک‌ تکه‌ گونی‌ زمخت‌ بهتر از هزار نوع‌ شیشه‌ نقش‌ بازی‌ می‌کرد. فقط‌ کافی‌ بود آن‌ را بالا بزنی‌ تا کلی‌ نسیم‌ به‌ داخل‌سنگر هجوم‌ بیاورد و وجودت‌ را صفا بخشد.
من‌ یکی‌ حال‌ و حوصله‌ سال‌ تحویل‌ را نداشتم‌. برخلاف‌ دوران‌ کودکی‌ام‌، رفتم‌ و گوشه‌ سنگر خوابیدم‌. یکی‌ از بچه‌ها کتری‌ بزرگ‌ را که ‌صبح‌، کلی‌ با زحمت‌ با خاک‌ و گونی‌ شسته‌ بود بلکه‌ کمی‌ از سیاهی‌ آن‌ کاسته ‌شود، روی‌ والور گذاشت‌ که‌ بوی‌ تند نفت‌ آن‌ و شعله‌ زردش‌، حال‌ همه‌ راگرفته‌ بود ولی‌ چه‌ می‌شد کرد؟!
در عالم‌ خواب‌، خود را داخل‌ سنگر دیدم‌، درست‌ در لحظه‌ تحویل‌ سال‌، خواب‌ بودم‌ یا بیدار نمی‌دانم‌. فقط‌ یادم‌ است‌ یک‌ باره‌ دیدم‌ کف‌ پایم ‌شعله‌ ور شده‌ و می‌سوزد. سریع‌ از خواب‌ پریدم‌. دیدم‌ غلام‌ بود. از بچه‌های‌ تبریز. سر شب‌ بهم‌ تذکر داد که‌ اگر موقع‌ تحویل‌ سال‌ بخوابم‌، بدجوری‌بیدارم‌ خواهد کرد، ولی‌ باور نمی‌کردم‌ این‌ جوری‌! فندک‌ نفتی‌ خود را زیر جورابم‌ گرفته‌ و در نتیجه‌ جورابی‌ را که‌ کلی‌ به‌ آن‌ دل‌ بسته‌ بودم‌ که‌ تا آخردوره‌ سه‌ ماهه‌ ماموریت‌ داشته‌ باشم‌، آتش‌ گرفت‌ و پای‌ بنده‌ هم‌ بعله‌!
بدتر از من‌ بلایی‌ بود که‌ سر رضا آوردند. او دیگر جوراب‌ پایش‌ نبود. یک‌ تکه‌ خرج‌ اشتعالی‌ توپ‌ لای‌ انگشتان‌ پایش‌ گذاشتند و با یک‌ کبریت‌، کاری‌ کردند که‌ طفلکی‌ کم‌ مانده‌ بود با سرعت‌ 100 کیلومتر در ساعت‌ به‌جای‌ تانکر آب‌، برود طرف‌ عراقی ها.
با همه‌ اینها، کسی‌ اخم‌ نمی‌کرد. همه‌ می‌خندیدند. حتی‌ مجروحین‌ بازی‌.از خنده‌ بچه‌ها خنده‌ام‌ گرفت‌. حق‌ داشتند. باید برمی‌ خاستم‌ و پس‌ ازخواندن‌ دعای‌ تحویل‌ سال‌، آیه‌ای‌ از قرآن‌ را می‌خواندیم‌ و سپس‌ روی‌یکدیگر را می‌بوسیدیم‌ و فرارسیدن‌ سال‌ نو را تبریک‌ می‌گفتیم‌. اینها که‌سنت‌ بدی‌ نبود.
چهارشنبه‌ سوری‌ با آن‌ همه‌ بدی‌ اش‌، کلی‌ تیر و آر پی‌ جی‌ طرف‌ عراقی ها زدیم‌ که‌ بیچاره‌ها هول‌ برشان‌ داشت‌ که‌ نکند ما قصد حمله‌ داریم‌. مگر خود من‌ نبودم‌ که‌ پتویی‌ سیاه‌ روی‌ سرم‌ انداختم‌ و درحالی‌ که‌ با قاشق‌ به‌ پشت ‌کاسه‌ می‌زدم‌، جلو سنگر بچه‌ها رفتم‌ و مثلاً سنت‌ «قاشق‌ زنی‌» را احیا کردم ‌که‌ از شانس‌ بدم‌، برادر نوروزی‌ ـ مسئول‌ محور ـ در سنگر بچه‌ها بود و پتو را که‌ زد کنار، کلی‌ کنف‌ شدم‌ و بچه‌ها از خدا خواسته‌، زدند زیر خنده‌. حسین‌ که‌ یک‌ مشت‌ فشنگ‌ ریخته‌ بود توی‌ کاسه‌ام‌، پرید و کاسه‌ را از دستم‌ قاپید و دررفت‌.
صبح‌ روز بعد، هوا طراوت‌ خاصی‌ داشت‌. انگار یک‌ شبه‌ همه‌ گیاهان ‌سبز شدند. تپه‌ها پر شده‌ بودند از پروانه‌های‌ بازیگوشی‌ که‌ بی‌ توجه‌ به‌ جبهه‌ و این‌ حرف ها میان‌ گل های‌ سفید تازه‌ شکفته‌ چرخ‌ می‌خوردند و دنبال‌ همدیگرمی‌کردند. عطر شبنم‌، سبزه‌های‌ خیس‌ خورده‌، بوی‌ تند باروت‌ نم‌ کشیده‌ که‌ از خمپاره‌ تازه‌ منفجر شده‌ بلند بود، شامه‌ها را پر می‌کرد.
عید دیدنی‌ و رفتن‌ به‌ سنگرهای‌ بچه‌ها، لباس هایی‌ که‌ شسته‌ و زیر پتوی‌کف‌ سنگر اتو خورده‌ بود، اگر کسی‌ «عطر شاه‌ عبدالعظیمی»‌ داشت‌ به‌ همه‌ می‌زد، حکایت‌ از اولین‌ روز سال‌ نو داشت‌. داخل‌ هر سنگر عکس‌ زیبایی‌ از امام‌ آذین‌ شده‌ و به‌ دیواره‌ آویخته‌ شده‌ بود. تصویری‌ شاد و خندان‌ از امام‌. دیده‌ بوسی‌، صلوات‌، ذکر حدیث‌ و تلاوت‌ چند آیه‌ از قرآن‌؛ سرانجام ‌بسته‌های‌ کوچکی‌ که‌ تدارکات‌ فرستاده‌ بود، فضای‌ جبهه‌ را عیدی‌ می‌کرد. نامه‌ بچه‌های‌ کوچک‌ که‌ از کیلومترها آن‌ طرف تر از جبهه‌، از شهرهای‌ مختلف ‌آمده‌ بود. کودکان‌ و نوجوانان‌ خوش‌ سلیقه‌، کارت های‌ تبریک‌ نقاشی‌ شده‌، مقداری‌ شکلات‌ و آجیل‌، یک‌ خودکار، یک‌ دفترچه‌ سفید، و نامه‌ای‌ گذاشته ‌و فرستاده‌ بودند.
«برادر عزیز رزمنده‌ سلام‌... من‌ چون‌ سنم‌ به‌ حدی‌ نبود که‌ به‌ جبهه‌ بیایم‌ این‌ عیدی‌ را از پول‌ خودم‌ برای‌ شما تهیه‌ کردم‌ و فرستادم‌ امیدوارم‌ در صفحه ‌اول‌ دفترچه‌، پاسخ‌ نامه‌ام‌ را بنویسی‌ و برایم‌ بفرستی‌ و مرا خوشحال‌ کنی‌ که ‌یک‌ رزمنده‌ هدیه‌ام‌ را پذیرفته‌ است‌....
برادر کوچک‌ تو...»




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٢/٧

این تنگی نفس که در قفس می کشیم ما
کفران نعمتی است که در باغ کرده ایم

rajabi_-_9.jpg

این هم عاشقانه ترین عکس زندگی من:
شهیدحسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور
حمید داودآبادی
شهید مجید عتیقی - شهید سعید طوقانی
زمستان ۱۳۶۳ - پادگان دوکوهه




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٢/٥

والله سمیع البصیر
دیشب آخرای شب، مسعود زنگ زد و با ناراحتی پرسید که این چیه توی وبلاگت نوشتی؟
حرفای جالبی زد:
"من که توی آن سال ها اون جوری که نوشتی، نبودم ...
اصلا من اون شب کت نپوشیده بودم، همون کاپشن همیشگیم تنم بود ...
اصلا من به اون خانوم یادبود ندادم ...
اصلا تو چرا واسه من این جوری می نویسی؟"
فقط بگم ببخشید آقا مسعود!

اینم برای روشن شدن شما:
من فکر می کردم:
بهتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث یاوران!
که ظاهرا اشتباهی عوضی شد.
اینجا باید بگم: علیرغم افتخار فراوانی که به ساخت فیلم اخراجی ها می کنم و تاسف می خورم که چرا حتی به اندازه ... نقشی در نوشتن یا ساخت اون نداشتم، از آقا مسعود هم که لطف کردن و اسم من رو جزو مشاوران فیلمنامه کنار میرشکاک و پیمان قاسم خانی گذاشتن، می خوام که اسمم رو برداره و باید برای شما بگم که اون فقط یک اسمه و بس که مسعود به خواست خود من واسه اینکه بگم در این فیلم نقشی داشته ام گذاشت وگرنه،  نه ریالی بابتش پول گرفته ام و نه متاسفانه در نگارش فیلمنامه کمکی کردم.
و به دلیل این که با اظهارات دیشب مسعود، و خواستش مبنی بر این که یادداشت " بازی زمونه" رو بردارم، به خیلی اشتباهات خودم پی بردم، همه نوشته هام درباره مسعود و فیلمش را حذف می کنم تا یه وقت اخراجی نشم!

راستی، من یه چماقدارم!
آره. بهش افتخارم می کنم. سال 58 تا 60 جلوی دانشگاه تهران، تا دلتون بخواد منافق و کمونیست زدم. این که چیزی نیست، چند وقت دیگه کتاب خاطراتم به اسم "چادر وحدت" میاد بیرون و اون وقت چهره حقیقی! منو می بینید.
واسه آشنایی بیشتر، بعدا یکی از همون خاطرات رو که از مسعود رجوی کثافت سیلی خوردم، براتون میذارم توی وبلاگ. اگر شماره آخر مجله "غدیر" رو دارید، توی اون چاپ شده.

آقا مسعود دیگه خیالت راحت باشه من یکی چیزی برات نمی نویسم.




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب