خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/۳٠

من پیکر آن سردار را بر سر دار، پرچمی می بینم نماد فداکاری، جانفشانی و سرسپردگی به استعمار پیر انگلیس!

دلم برایت سوخت سردار سرشکسته قادسیه!
دلم برایت کباب شد سردار بر سر دار!
اصلا وقتی دیدم که تو، آن سردار مغرور و متکبر که خدا را بنده نبودی، آن گونه خفیف و خوار، به اسارت اربابانت درآمدی، دلم برایت سوخت.
*
اولین روزی که پای بر خط مقدم جبهه گذاشتم، از این که خاک وطنم را در اشغال می دیدم، دلم آتش گرفت ولی ...
اولین بار که غرور ملی ام شدیدا جریحه دار شد، ایستگاه حسینیه جاده اهواز به خرمشهر بود.
(بی خود نگویید داودآبادی هم ملی مذهبی شده. ما هم بعد از دین و انقلاب، وطن هم برای مان ارزش والایی داشت. البته نه از جنس ملیون لاف زن، بی خاصیت و خارج گودنشین.)
روز دوازدهم یا سیزدهم اردیبهشت ماه سال 1361 و در ادامه عملیات آزادسازی خرمشهر بود.
(الان که دارم آن خاطره را به یاد می آورم، لرزم گرفته و اعصابم به هم ریخته.)
عراقی های برادر شده امروز! از جاده خرمشهر عقب نشینی کرده بودند. برای این که مهمات و گلوله تهیه کنم، به داخل سنگرهای عراقی که در شانه خاکی در غرب جاده قرار داشت، رفتم. داخل سنگر متوسطی که شدم، اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، قالیچه پهن شده بر کف سنگر بود. (خب چکار کنم، پدرم فرش فروش است و با وجودی که از انواع آن سردرنمی آورم، ولی نسبت به فرش و قالی حساسیت خاص دارم.)
یک دفعه لرزم گرفت.
قالیچه ایرانی، کف سنگر اشغالگران عرب!
جعبه های مهمات را که به دنبال فشنگ زیر و رو کردم، ناگهان چشمم به چند جفت کفش کتانی افتاد. درست مثل کفش های خودمان بود. تعجب کردم. زیر آن آتش و درگیری، مهمات را بر زمین گذاشتم و یکی از کتانی ها را که نوی نو و داخل مشما بود، برداشتم. از کیسه که خارج کردم و نگاهی به کف آن انداختم، تنم لرزید.
"کفش ملی ایران"
کف کفششان هم مثل کفش های ما بود!
چی؟ کفش ملی ایران؟
بله. کفش ملی ایران.
برادران عراقی اشغالگر، خانه ها و مغازه های خرمشهر را غارت کرده و در سنگرهای شان از آنها استفاده می کردند.
آتش گرفتم. سوختم.
وقتی به سنگرهای خودمان برگشتم، "رضا علی نواز" (چند روز بعد در دروازه های خرمشهر به شهادت رسید) تا چشمش به قیافه پکر من افتاد، پرسید که چه شده؟
خیلی خودم را کنترل کردم. ولی نه. هر چه فحش رکیک و کلمات زشت، از دوران کودکی تا جوانی در محل از این و آن شنیده و در ته ذهنم جا خوش کرده بودند، از مقابل ذهنم رژه رفتند و بر زبان سرخم جاری شدند.
....
نپرسید که چه گفتم. اگر خودتان بودید، چه می گفتید؟
همه غرور ملی ام خدشه دار شده بود. بغض کردم. اشکم درآمد. خاک وطنم در اشغال بود، قالیچه ایرانی کف سنگرشان پهن بود، لباس ها و کفششان هم از مغازه های خرمشهر غارت شده بود، و این دل صاحب مرده من بود که مدام بر غیرتم لعنت می فرستاد که چرا؟!
سردار!
آن روز خیلی از تو و سربازانت تنفر پیدا کردم. به خون همه تان تشنه شدم.
نپرسید که در ضد حمله آن روز صبح عراقی ها که بی شرفانه و با پررویی تمام برای بازپس گیری مجدد جاده خرمشهر، به ما حمله کردند، چه کردم و چه گذشت. ولی کمی دلم خنک شد. آخیش!
*
وقتی آن گونه تو را در دستان سربازان کثیف آمریکایی، اسیر و ذلیل دیدم، بر خودم لعن و نفرین کردم.
چرا؟
چرا باید این گونه تمام می شدی؟
اگرچه امام خیلی پیش از اینها سرنوشت تو را پیش بینی کرده و گفته بود: "صدام راهی جز خودکشی ندارد."
ولی هیچ گاه باور نمی کردم که این گونه خودکشی کنی.
پس از سال ها نوکری و سرسپردگی، از اولین روزهای مهر ماه سال 1359 تا همین الان، 26 سال تمام ملت عراق را درگیر جنگ، مرگ و نیستی سازی و بر نعش جوانان شان شراب سرخ بنوشی!
پوتین های آمریکایی ها را که لیس زدی، اجازه دادی تا تاریخ هزاران ساله عراق را به یغما برند.
تا سال های سال، ملت عراق که هیچ گاه حاضر نشد با فدا کردن تعدادی اندک جوانانش، همچون ملت ایران، شب سیاه وحشت را به صبح رساند، تاوان سال ها ترس، زبونی و وحشت خود را با میلیون ها تن کشته و مفقود داده و می دهد.
کجایند آنان که بر سر و روی رزمندگان اسیر ما که مظلومانه در خیابان های بصره و بغداد چرخانده می شدند تا سند پیروزی سردار قادسیه باشند، سنگ، لنگه کفش و آب دهان پرت می کردند؟
کجایند آنان که وقتی فرزندان شان، با وجودی که تا صبح هر چه گلوله داشتند به طرف نیروهای ما خالی کرده و یا بمب ها و موشک های هواپیمای شان را بر خانه و کاشانه مردم در شهر ریخته بودند، به محض این که به اسارت در می آمدند، همچون میهمان و برادر با آنها برخورد می شد و به بهترین وضع در اردوگاه ها زندگی می کردند؟
*
تا دیروز خیلی سعی می کردم حساب تو را از مردمت جدا کنم، ولی هر چه کردم نشد.
آنها که هشت سال تمام بمب شیمیایی، آتش زا، خمپاره و موشک بر سر ملت ما ریختند و شادمانه "هلهله صدام" سر می دادند، که بودند؟
الان کجایند؟
همین ها که امروز وحشیانه، مثلا برای این که به آمریکایی ها فشار وارد کنند! وحشیانه و دیوانه وار، بدن های کثیف بعثی خود را، با مواد منفجره پوشانده و خود را میان کوچه، بازار و مسجد منفجر می کنند.
*
آه صدام!
چقدر دلم برایت سوخت.
حلبچه را که دیدم آن گونه وحشیانه و بی رحمانه هموطنان خودت را بمباران شیمیایی کردی، در خواب و بیداری آرزویم بود که روزی چهره تو را ببینم که از استنشاق گاز سیانور نفس نفس بزنی و سال ها در این درد بسوزی تا جان بکنی.
*
آه سردار!
با رفتنت، همه آرزوهایم را بر باد دادی!
تو برای من، مجسمه سرسپردگی، بله قربان گویی، فداکاری، جانفشانی و جنایت در پای اربابان بودی.
شاید "جورج بوش" و "تونی بلر" هم این گونه برای اهداف صهیونیستی شان جانفشانی نکنند، ولی تو، کردی.
فریادهایت در دادگاه، پیام آخرینت و حرف های آخرینت، اگر چه همه شعار بودند و کذب، ولی یک نکته مهم را در خود داشتند و فریاد می کردند:
صدام علیه ایران، آمریکا و شاید هم اسرائیل، شعار می داد و مثلا ملت عراق را از خطر آنان برحذر می داشت.
ولی ...
ولی صدام کوچک ترین کلمه ای به "انگلیس" این پیر استعمارگر، نگفت و اهانت نکرد!
*
نوکر وفاداری بودی صدام.
خیلی هم وفادار.
آن قدر که جسد کثیف و نکبتت هم شد منشاء کمک به اهداف استعماری کهن انگلیس.
تفرقه بین شیعه و سنی، فتنه ای بود که استعمارگران از سال های بسیار گذشته دنبالش بودند و تو، سر بر فرمان اربابانت، بی کوچک ترین اعتراف و افشاگری، گردن بر طناب نهادی و به خیال خودت، و ادعای هوادارانت شدی "شهید قهرمان عرب".
صدام!
دلم برایت سوخت که تو نباید این گونه می مردی.
تو باید به دست رزمندگان ما، جان می کندی.
تو باید در حلبچه، جلوی چشمان از حدقه درآمده کودکانی که تا سال های بسیار پیش رو، همچنان ناقص الخلقه به دنیا خواهند آمد، جان می کندی.
تو باید ...
تو باید ...
*
ولش کنید. تمام شد.
صدام هم رفت و این قصه، ناگفته و مبهم به پایان رسید.
اگر دلش را دارید و تحمل دیدن صحنه های وحشتناک را دارید، بعضی فیلم ها از جنایات صدام و بعثیانش که امروز آزادانه در عراق جولان می دهند، در نشانی زیر قابل نمایش است. ببینید که سردمداران بعث، با خودی های شان چه می کردند، تا بفهمیم آزادگان سرافراز ما، سال های اسارت خود را در چنگال چه قوم وحشی و جنایت کاری، چگونه سپری کرده اند و امروز لب برنمی آورند.
فقط اگر دلش را ندارید، به هیچ وجه این صخنه ها را نگاه نکنید و بخصوص برای بچه ها نمایش ندهید:

 http://fdd.typepad.com/fdd/2006/01/alert_saddams_c.html

در این قسمت ۴ فیلم قرار دارد که می توانید دانلود کنید:

Chapter 1

Chapter 2

Chapter 3

Chapter 4




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/٢٩

به بهانه نشست مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
هر کی گفت اشهد ان لااله الاالله ... و ولایت فقیه را پذیرفت از ماست وگرنه ...
نمی دونم این چه قاعده ای یه که خیلی از ماها ملاک مسلمونی قرار دادیم و هر کسی رو که غیر از این باشه طرد می کنیم.
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
انجمن روزنامه نگاران مسلمان
...
یعنی هر کس که بیرون از این تشکل ها کار کنه مسلمون نیست؟!
همین اداهاست که باعث خیلی برخوردهای منفی شده.
مگر حضرت علی(ع) نگفته: "جاذبه در حد اعلا، دافعه در موقع ضرورت."
همین مسلمون بازی هامون باعث شده که مغرور بشیم و از خیلی کارها که باید بکنیم، وابمونیم.
اینایی رو که دارم می نویسم، از سر سیری یه!
جاتون خالی چلومرغ مشدی ای زدم و بی خیال گرسنگی بچه های همسایه! بخاری گازی رو تا ته زیاد کردم و  - اگه نگین داودآبادی کافر شده - نوار جدید "ماندگار" مرحوم "ناصر عبداللهی" رو گذاشتم و دارم اینارو می نویسم.
نه نماز شب خوندم و نه می خونم. نه دعای کمیل رفتم و نه نصفه شب میرم بهشت زهرا.
خلاصه یه غیر مسلمون تموم عیار!
بابا خیلی خشکیم!
باور کنین.
همه بچه های باحال و باصفای وبلاگ نویسی که توی جلسه مجمع بودن، مثل رودهایی هستن که توی دشت بزرگ روزگار، هر کدوم به یه طرف راه خودشونو گرفتن و دارن میرن.
تا حالا فکر کردین چرا کارهای فرهنگی بچه حزب اللهی ها مقطعی و کوتاه مدته؟
فلان مجله چاپ میشه، سه شماره بعد یا تعطیل میشه یا گند بالا میاره!
فلانی از نون جبهه میشه کارگردان دفاع مقدس، دو روز بعد التماس می کنه " لطفا در ادامه معرفی من نگین کارگردان دفاع مقدس!"
ای ... ای ...
چون هرکدوم ساز خودشونو میزنن و رودهای کوچکی شدن که توی کویر ولو میشن و هر کدوم به فراخور شدت و ادعاشون، بعد از مدتی هضم و جذب خاک میشن و خشک میشن و ...
هیچ کس نیست که اینهارو درست و خیرخواهانه! و نه بر اساس اهداف و معیارهای سیاسی و جناحی خاص خودش!، این رودها را به هم متصل کند تا رودخانه ای عظیم درست شود، کنترلشان کند، سد بزند و از آنها بهترین بهره را برای آبیاری آینده انقلاب اسلامی ببرد.
به خدا دلم واسه این رودهای زلال و کوچک می سوزه که توی بازی های کثیف جناحی گل آلود می شوند و دیگران ماهی شان را از آنها می گیرن.
آقا من مسلمون نیستم!
من مسلمون جناحی راستی یا چپی نیستم.
الحمدلله نه در بین هواداران هاشمی آشنایی دارم و نه در بین دوستان احمدی نژاد، دوستی!
اصلا موندم چی بنویسم.
بذارین این جا یه چیز رو براتون روشن کنم.
آقایون مجمع وبلاگ نویسان مسلمان و انجمن روزنامه نگاران مسلمان!
25 سال پیش "کاظم اخوان" عکاس و خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی به همراه "حاج احمد متوسلیان"، "سیدمحسن موسوی" و "تقی رستگارمقدم" در لبنان به اسارت نیروهای مزدور اسرائیل درآمدند.
بله راست میگین. تشکل های شما چند سالی بیشتر نیست که تشکیل شده.
ولی ما مسلمون ها نباید دغدغه روشن شدن سرنوشت کاظم اخوان را داشته باشیم؟!
20 سال پرونده آنها دست کسی بود که نه معلوم شد چقدر خرج پرونده شد و نه خبری.
4 سال پرونده 4 گروگان دست دوم خردادی ها توپ فوتبال بود و با روحیه خسته خونواده هاشون بازی شد ولی دریغ از کوچکترین خبر.
1 سال است که پرونده دست دولت بزرگوار و حزب اللهی آقای احمدی نژاد است. ولی باور کنید بی خبری و ... این یک سال، از آن 24 سال قبلی بیشتر است!
اهای مجامع مسلمان!
کدومتون برای روشن شدن سرنوشت کاظم اخوان تکون خوردید، جلوی دفتر سازمان ملل تحصن کردید، از مسئولین پنهانی! کمیته های پی گیری سرنوشت گروگان ها را سوال کردید و آنها را زیر فشار گذاشتید تا مجبور شوند جواب بدهند؟

اصلا یه بحث دیگه!
یه روز نوشتم که با سیدحسن نصرالله رفیقم و دو تا عکسم رو زدم بالا، بعضی ها ترش کردن و بعضی دوستان هم گفتند: که چی؟
یه روز دیگه از دیدار با آقا نوشتم، گفتن می خوای بگی خیلی آره؟
یه روز دیگه عکس خودمو با مسعود ده نمکی زدم توی وبلاگ و از فیلم اون تعریف کردم، کم مونده بود تکفیر بشم.
یه روز دیگه گزارش بازدید خودمو از باغ مظفر نوشتم، همین ده نمکی و بعضی دیگه، اون قدر بهم تیکه انداختن که انگار رفتم توی جمع عوامل "فقر و فحشا" عکس گرفتم یا این که از رفاقت با امپراتور خبری و مزخرفی که دوستی با شهدا را یدک می کشد و اون قدر در اشغال پست و مقام دولتی سیر نشدنی یه  که حتی میره می شینه با اونایی که تا دیروز از نظرش کافر بودن! و مشاوره فرهنگی میگیره و ...

می دونم با این نوشته، خیلی ها من رو هم تکفیر خواهند کرد که بکنند!
به جان خودم!
اهالی باغ مظفر از خیلی بچه های مثلا حزب اللهی، مطمئن تر و سالم تر هستند! اصلا کاری ندارم به جبهه بودن بعضی هاشون که خداوکیلی شرف دارن به ماها که با سابقه جبهه مون عالم و آدم رو ... ولش کنین.
آره. باور نمی کنین؟
من وقتی رفتم مقابل خونه خدا، وقتی دستم رو گرفتم به پارچه خانه، از ته دل و از ته دل، اون جایی که همه میرن دیگرون رو دعا می کنن، من دو نفر رو نفرین کردم!
آره.
دو دوست رو نفرین کردم.
دو تا بچه حزب اللهی!
دو تا بچه جبهه ای!
دو نفر که شاید همین امروز خیلی از شماها پشت سرشون نماز بخونین.
دو نفر که شاید اگه اسمشون رو بگم، سریع من رو محکوم می کنین!
ولی بدبختی از این بالاتر که این چشم لامصب، چیزهایی را به عینه ببینه که دیگرون حتی توی شایعات هم نمی شنون؟!
همون جا به خدا گفتم:
خدایا شرمنده که این جا این حرفارو میزنم.
ولی این دو نفر رو بزن زمین.
30 سال باهاش دوست بودم، باهاش جبهه بودم، باهاش عقد اخوت بستم، بسمه دیگه.
خدایا کمرشون رو بشکون.
خدایا به زمین گرم بزنشون.
خدایا به حق ظلم هایی که کردند.
به حق حق الناس هایی که غصب کردند.
به حق بیت المال هایی که حیف و میل کردند.
به حق خون مطهر شهدا که هر جا لازم باشه از آنها خرج می کنن.
به حق نوامیس مردم.
و ...
خدایا ... خدایا ... خودت بهتر از هرکسی از ته دل من خبر داری، آن چنان این دو نفر را بر زمین بزن که صدایش را همه بشنوند و بفهمند که برای چی این گونه شد!
خدایا به حق من بی آبرو که به درگاه خودت پناه آوردم، آبرویشان را بریز تا بیش از این با خون شهدا بازی نکنند.
خدایا ...
اگر قراره منم مثل اونا بشم، اگه منم توی موقعیت، جایگاه و مقام و منصب اونا قرار بگیرم، این جوری میشم، به شدیدترین نوع ممکن مرگ من را برسون که گذشته جبهه و جهادم را از آینده مجهول خودم نجات بدم.
خدایا ...

یه روز فکر می کردم سخت ترین غم و شکننده ترین غصه اینه که عمر طولانی داشته باشی و مثل من بدبخت، بیشتر از صدتا رفیقات شهید بشن، هر جای محل که راه می ری، عکس یکی شون بهت نگاه کنه، هر دقیقه به فکر یکیشون باشی و ...
ولی به خدا کاش همون روزها، توی شهر تصادف می کردیم و می مردیم – که عنوان مقدس شهید را یدک نکشیم چون لیاقت و هنرش را نداشتیم – تا امروز مجبور نباشیم بعد از کلی کلنجار رفتن و امر به معروف و نهی از منکر دوستان قدیمی جبهه ای، دست به دیوار خانه خدا شویم و برای رهایی خلائق و جلوگیری از ادامه حیات ننگینشون، از ته دل و با گریه ای سوزناک نفرینشون کنیم!
از این سخت تر سراغ دارین؟
خیلی بی دین شدم نه؟!
نشدم، با همین اعتقادات جبهه بودم.
ولایت فقیه را هم در گزینش و اون حرفا نپذیرفته ام.
ولایت فقیه از وقتی که فهمیدم مسلمانم و حلال و حروم رو فهمیدم، توی خونم جاری شد.
وگرنه مثل ........ می نشستم توی مسجد لیله القدر توی محلمون، کلاس قرآن می ذاشتم و بچه هارو در جلسات انجمن حجتیه جمع می کردم و بهشون کیک و شیرکاکائو می دادم  و از خدا و پیغمبر می گفتم و امروز توی دولت پست و مقام بسیار مهمی می گرفتم و حتی دندان هایم را برای معاونت فلان وزارت خانه تیز می کردم!
راستی لازمه مسلمانی و ولایت پذیری چیست؟
کلاس قرآن یا این که وقتی امام آخرهای جنگ التماس می کرد که به جبهه بروید، گوش نکردن؟! و امروز معاون ... شدن؟!

فکر کردین می خوام مثل خیلی ها براتون لالایی بخونم تا خوابتون کنم و به غارت ببرمتون؟
نخیر.
بذارین امروز از لحن تند و تیز زبونم و جسارت و گستاخی قلمم ناراحت بشین، ولی روز قیامت جلومو نگیرین که:
تو که اینهارو می دونستی، چرا نگفتی؟
بچه های جوون و باصفا و بی شیله پیله مجمع وبلاگ نویسان مسلمان، اگر به شما بی ادبی شد ببخشید.
اصلا قصد جسارت به شما بزرگواران را نداشتم و ندارم و هر موقع که احساس کردین به کمک و همراهی غیر مسلمون ها و بی دین ها هم نیاز دارین، در خدمت حاضرم!
یه شهید عزیزی آخر وصیت نامه اش نوشته بود:
هر کس از من بدی دیده، حقش بوده.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/٢٦

این بار هم می خوام در ادامه مطلب قبلی براتو.ن بنویسم.
این که من همه را از پیامبر(ص) و علی(ع) تا معاویه و صدام و ... را مثال آوردم به هیچ وجه به معنی جمع دانستن و یا خدایی ناکرده قیاس و ... نیست.
من فقط خواستم از شما بپرسم که در این وانفسا جایگاه انسان کجاست؟
مگر نگفته اند ؛من عرف نفسه فقد عرق ربع؛
کسی که نفس خودش را شناخت خدای خودش را شناخته است.
بدون شک خدایی که معاویه و شمر و یزید و صدام در نفس خود پیدا کردند با خدایی که پیامبر و ائمه یافته اند زمین تا آسمان فرق می کند.
حرف من این بود و هست که:
همه دم از خدا می زنند. از پاک ترین تا پست ترین.
ولی آن که باید تشخیص دهد ماییم.
و بهترین راه تشخیص فقط و فقط قرآن است و بس.
مگر معاویه به دستورات قرآن خالصانه عمل می کرد؟
بروید متن کامل اخرین نامه صدام حسین خطاب به ملت عراق را بخوانید.
بی شرف انگار کودکی از مادر متولد شده است که هیچ گناه و جنایتی مرتکب نشده.
آن قدر از خدا دم می زند که شک می کنید!
با همه این حرف ها.


خدای شما کیست و چه شکلی است؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/٢٦

اولا فکر می کردم خداشناسی خیلی راحته.
وقتی می دیدم بعضی ها میرن حوزه های علمیه و دانشگاه، فلسفه و این حرفارو دنبال می کنن تا خداشناس بشن، با خودم می گفتم: عجب آدمای بیکاری! آخه شناخت خدا این قدر سخته؟!
حالا که دیگه دندون درآوردم! و یه ذره ای هم عقل پیدا کردم! تازه می فهمم که نه اونا درست فکر می کردن نه من!
خداشناسی به این سادگی ها هم که ماها فکر می کنیم نیست.
چطور مگه؟
خب این سوالاتی رو که چند وقته بدجوری توی فکرم وول می خورن بخونین، بعد بهم جواب بدین که:
خدا کیست و چیست؟
خیلی روی نظم و ترتیب جلو نمیرم، هر چی که دم دستم و جلوتر توی ذهنم بیاد میگم:

حضرت موسی(ع) تبلیغ خدای واحد و خالق کل عالمیان را می کرد و ...
فرعون هم خود را خدای عالمیان و خالق عالم و آدم می دانست.
حضرت محمد(ص) تبلیغ خدای واحد و صمد را می کرد و ...
ابوسفیان و همدستان بت پرستش، وقتی از بت پرستی ره به جایی نبردند، شهادتین گفتند و شدند خداپرست.
حضرت علی(ع) از خدای عاشقانه خود می گفت و ...
معاویه، نماز به درگاه همان خدای خود می خواند.
حضرت علی(ع) از خدا می گفت و ...
دشمنان برای رضای خدا درب خانه اش را سوزاندند و ...
حضرت علی(ع) خالصانه به درگاه خدا نماز می خواند و ...
خوارج و دیگران هم روزه می گرفتند و به سمت همان قبله نماز می خواندند.
حضرت علی(ع) خود را وقف خدا می کرد و...
دشمنانش در همه جنگ های مقابل او، الله اکبر سر می دادند و آخر سر هم برای رضای خدا فرق او را شکافتند.
امام حسین(ع) به راه خدا اهل و عیالش را راهی کربلا کرد و لحظات آخر ندا داد: خدایا راضی هستم به رضای تو...
سپاه عبیدالله، شب قبل غسل شهادت کردند و برای این که هرکدام زودتر به بهشت خداوندی نائل شوند، در جنایت علیه اهل بیت در کربلا از یکدیگر سبقت گرفتند.
امام حسین(ع) در میانه نبرد به نماز ایستاد و ...
سپاه یزید هم که برخی شان قبلا در سپاه علی خدمت می کردند، نمازشان ترک نمی شد.
امام خمینی وقتی قیام کرد، از خدا گفت و ملت را همراه خود ساخت.
محمدرضا شاه به زیارت امام رضا(ع) می رفت و می گفت که حضرت اباالفضل(ع) را در خواب دیده.
امام خمینی می گفت برای رضای خدا در مقابل تهاجم عراق از دین و میهنتان دفاع کنید.
صدام حسین به نیروهای اشغالگرش می گفت که به یاری خدا پیروز می شوند.
امام خمینی با شهادت به وحدانیت خدا از دنیا رفت.
صدام موقع اعدام شهادتین گفت.
بوش در کلیسا فرمان بمباران عراق را صادر کرد و زن و بچه مردم را به قول خودش با یاری خدا قتل عام کرد.
صدام به مردمش می گفت چون خدا با ماست مقاومت می کنیم.
سیدحسن نصرالله به یاری خدا مقاومت کرد.
سربازان اسرائیلی هم برای رضای خدا لبنان را مورد حمله قرار دادند.
همسایه ما وقتی می خواست به مسافرت برود، خانه اش را به امان خدا سپرد و رفت.
آن شب که دزد به خانه شان زد، از دیوار که بالا می رفت، با خود می گفت: خدایا به امید تو یه لقمه نون گیرمون بیاد.
تیم استقلال که وارد زمین می شود، بازیکنانش می گویند اگر خدا کمک کند این بازی را برده ایم.
بازیکنان تیم پیروزی هم به یاری خدا در بردشان شدیدا معتقدند.
حاج آقا ... مسئول عقیدتی تیم ملی فوتبال، در تلویزیون می گفت: به یاری خدا و لطف امام زمان تیم ملی این بازی را خواهد برد.
بازیکنان تیم خارجی مقابل، وقتی به ایران گل می زدند، دست هایشان را به آسمان بلند می کردند و از خدا تشکر می کردند.
در محکمه هر طرف به خدا سوگند می خورد و دیگری را متهم می کند.
من می گویم خدا.
تو می گویی خدا.
مسلمان می گوید خدا.
مسیحی هم می گوید خدا ...

حالا شما بگویید:
خدا جانب کدام طرف را بگیرد؟
من که با این حرفای مفتی که توی کله ام رژه می روند، فقط می توانم بگویم:

عجب صبری خدا دارد!

شما چی میگین؟!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/٢٠

عبدالله از آن‌ دست‌ خشكه‌ مقدس ها بود كه‌ نماز خواندنش‌ يك‌ساعت‌ طول‌ مي‌كشيد. گوشه‌ مسجد هميشه‌ جاي‌ او بود. هشت‌ سال‌جنگ‌، از قم‌ آن‌ طرفتر نرفت‌. البته‌ بچه‌ تهران‌ بود و براي‌ زيارت‌ به‌ قم‌مي‌رفت‌. خيلي‌ هم‌ حواسش‌ بود كه‌ اشتباهي‌ سوار اتوبوسي‌ نشود كه‌ به‌اهواز مي‌رود. توي‌ مسائل‌ سياسي‌ براي‌ خودش‌ خبره‌ بود، تحليلهايش‌خيلي‌ عالي‌ بود. البته‌ يكي‌ دو سال‌ پس‌ از هر حادثه‌ و واقعه‌!
روزهاي‌ آخر جنگ‌ كه‌ امام‌ گفت‌ همه‌ به‌ جبهه‌ بروند، رگ‌ غيرت‌عبدالله تكان‌ خورد، عصباني‌ شد كه‌ چرا نيروها به‌ جبهه‌ نمي‌روند تا امام‌اين‌ گونه‌ بخواهد كه‌ مردم‌ به‌ جبهه‌ بروند. آن‌ شب‌ در مسجد محل‌، حامدرا كه‌ ديد، بادي‌ به‌ غبغب‌ انداخت‌، جلو آمد و پس‌ از آن‌ كه‌ نفس‌ عميقي‌كشيد، رو به‌ او گفت‌:
ـ آقا حامد... من‌ مي‌خوام‌ به‌ جبهه‌ برم‌...
همه‌ بچه‌ها جا خوردند. عبدالله و جبهه‌؟ اگر او مي‌رفت‌ جبهه‌، امام‌جماعت‌ محترم‌ تنها مي‌ماند و مسجد از دست‌ مي‌رفت‌!!! ديگر كي‌ براي‌بچه‌ها كلاس‌ قرآن‌ و تحليل‌ سياسي‌ و... مي‌گذاشت‌؟! حامد با تعجب‌گفت‌:
ـ جبهه‌... اونم‌ شما... آخه‌ چيزه‌...
ـ آخه‌ چيه‌؟ مگه‌ من‌ چمه‌؟
ـ نه‌ چيزيتون‌ نيست‌... ولي‌ شما و جبهه‌...؟
ـ خب‌ مي‌دوني‌ من‌ به‌ فراخور حالم‌ مي‌خوام‌ به‌ جبهه‌ برم‌ و دِينم‌ رابه‌ انقلاب‌ ادا كنم‌، هر چي‌ باشه‌ ما هم‌ توي‌ اين‌ مملكت‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ وحقي‌ گردن‌ ماست‌... واسه‌ همين‌ هم‌ مي‌خوام‌ برم‌ جبهه‌ البته‌ مي‌خواهم‌يه‌ كار پشتيباني‌ و چيزي‌ كه‌ زياد در خط‌ مقدم‌ درگير نباشد انجام‌ بدهم‌.مي‌داني‌ كه‌ من‌ وضعيت‌ جسماني‌ درستي‌ ندارم‌.
راست‌ مي‌گفت‌. مرغ‌ درسته‌ از گلويش‌ پايين‌ نمي‌رفت‌. به‌ قول‌ حامدعيبش‌ اين‌ بود كه‌ نمي‌توانست‌ كله‌ پاچه‌ را با استخوان‌ بخورد! حامدخنده‌ زيركانه‌اي‌ كرد و گفت‌:
ـ خوبه‌ آقا عبدالله‌. هر چي‌ باشه‌ اين‌ شماها هستين‌ كه‌ انقلاب‌ وجنگ‌ رو پيش‌ مي‌برين‌...
عبدالله‌ تكاني‌ به‌ شانه‌هاي‌ خودش‌ داد. معلوم‌ بود كه‌ نفسش‌ حال‌آمده‌. حامد ادامه‌ داد:
ـ واسه‌ همين‌ من‌ پيشنهاد مي‌كنم‌ يه‌ كاري‌ باشه‌ كه‌ اصلاً به‌ خط‌مقدم‌ كار نداشته‌ باشه‌... اصل‌ اينه‌ كه‌ انجام‌ وظيفه‌ كرده‌ باشين‌.
ـ بله‌... همين‌ درسته‌... انجام‌ وظيفه‌ همه‌ كه‌ نبايد تانك‌ بزنن‌...
حامد با آرنج‌ به‌ پهلويم‌ زد و با همان‌ خنده‌ گفت‌:
ـ من‌ معرفيتون‌ مي‌كنم‌ پهلوي‌ يكي‌ از بچه‌ها توي‌ پايگاه‌ سپاه‌. بروپهلوي‌ اون‌ و بگو حامد گفته‌ كه‌ يه‌ كار پشتيباني‌ ساده‌ مثل‌ كمك‌ آر پي‌جي‌ زن‌ برات‌ رديف‌ كنه‌ كه‌ اصلاً آموزش‌ هم‌ نمي‌خواد.
عبدالله‌ خوشحال‌ و شادان‌ كه‌ نسبت‌ به‌ انقلابش‌ انجام‌ وظيفه‌ كرده‌،اسم‌ و آدرس‌ را گرفت‌ و رفت‌ تا يكي‌ دو ساعت‌ نماز بخواند.
يكي‌ دو روز از آخرين‌ ديدارمان‌ با عبدالله‌ در مسجد مي‌گذشت‌. آن‌شب‌، براي‌ آخرين‌ بار به‌ مسجد مي‌آمديم‌. چون‌ فردا همگي‌ عازم‌ جبهه‌بوديم‌. فقط‌ امام‌ جماعت‌ مي‌ماند و عبدالله‌ و دو سه‌ تا مثل‌ همديگر.همانهايي‌ كه‌ به‌ قول‌ بچه‌هاي‌ جبهه‌: «توي‌ صف‌ نماز جماعت‌ محكم‌ شعارمي‌دهند ما اهل‌ كوفه‌ نيستيم‌ علي‌ تنها بماند
ما مي‌مانيم‌ در تهران‌ امام‌ تنها نماند»
عبدالله‌ تا چشمش‌ به‌ حامد خورد، با عصبانيت‌ جلو آمد. حامد «يااباالفضل‌» گفت‌ و پشت‌ من‌ قايم‌ شد. عبدالله‌ جلو آمد و گفت‌:
ـ مرد حسابي‌ منو مسخره‌ گير آوردي‌؟...
ـ مگه‌ چي‌ شده‌ آقا عبدالله‌... راستي‌ مي‌گم‌ نماز مغرب‌ و عشا و نافله‌اگه‌ دارين‌ مي‌خونين‌ بعد صحبت‌ مي‌كنيم‌.
ـ نماز بخوره‌ توي‌ سرت‌... به‌ من‌ مي‌گي‌ برم‌ سپاه‌ بگم‌ كمك‌ آرپي‌جي‌بشم‌ اون‌ هم‌ پشتيباني‌، اون‌ وقت‌ همه‌ توي‌ پايگاه‌ مسخره‌ مي‌كنن‌ و بهم‌مي‌خندن‌ و ميگن‌ آرپي‌ جي‌ زن‌ و كمكش‌ كارشون‌ توي‌ خط‌ مقدم‌ وجلوي‌ تانكهاست‌، اون‌ وقت‌ توي‌ ساده‌ مي‌خواي‌ كار پشتيباني‌ مثل‌كمك‌ آر پي‌ جي‌ زني‌ داشته‌ باشي‌؟ شما برو همون‌ جايي‌ كه‌ بودي‌ بهترمي‌توني‌ خدمت‌ كني‌.
بچه‌ها دلشان‌ را گرفتند و از خنده‌ روده‌ بر شدند. روزي‌ كه‌ قطعنامه‌قبول‌ شد، عبدالله‌ هنوز فكر اين‌ بود كه‌ زودتر جنگ‌ تمام‌ شود تا سفري‌به‌ جبهه‌ داشته‌ باشد و سابقه‌اي‌ چيزي‌ در پرونده‌اش‌ ثبت‌ شود شايدفردا بدرد خورد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/٢٠

این شعر را فرزند شهید رودکی داد و گفت که پدرش سروده است. فکر کنم امروز خیلی به حال و روزمان بخورد. البته متن کامل آن را در آینده برایتان خواهم نوشت.

ای آب نــدیـــده آبــی شـــده هــا
بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها
مـدیـون شــب حمله جـــانبازانـیـد
ای بر سر سفره آفتابـی شده ها!




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/۱۸

یادداشتی بر سفر به خرمشهر

آذرماه 1385

این زمینارو که می بینی، از بغل همین جاده برو تا اون ته، همشون رفتن زیر کشت نی شکر. اونم چه نی شکرهایی ...

هوا داغ شده بود. از اون ته که می بینی، تا کنار همین جاده آسفالت، توی دشت ولو بودن. شنیده بودم جنوب مثل کف دست صافه. تا اون وقت نمی دونستم کف دست این قدر صافه. لامصب یه پستی و بلندی چند سانتی هم نداشت که پشتش پناه بگیریم.

همه اون گیاها و سبزی ها که می بینی، نی شکره که دارن رشد می کنن و همه دشت رو پوشوندن.

هلکوپتر همین جور توی دشت می چرخید و همه رو درو می کرد. درو...  درو...  با هر دوری که می زد، کلی بچه ها رو لت و پار می کرد. اصلا مونده بودیم جلوی تانک ها که روی سطح بلند جاده بودن، چیکار کنیم. پشت بوته های کوچیک و خشک وسط دشت پناه گرفته بودیم که مثلا تیر نخوریم. نه. اصلا می خواستیم هلکوپتر از اون بالا ما رو پشت یک بوته  نیم متری نبینه.

به لحاظ خاک و آبی که اینجا داره، محصول شیرین و دلچسبی میده. شکرای خوبی ازش عمل میاد.

* همین طوری تیکه پاره بدن بچه ها ریخته بود توی دشت. خاک خون قاطی شده بودن. همه چی شده بود رنگ سرخ. رنگ خون.

آب هم که ماشالله فراوونه. از کارون تامین می کنن. راحت همه دشت رو میبرن زیر کشت و آبیاری می کنن. اینم که می بینی همه دشت شده دریا، مال همونه.

سرتاسر دشت خشک بود. آب ... آب ... یکی از بچه ها داشت از تشنگی میمرد. لباش خشک شده بود. زخم شده بود. له له می زد. قمقمه مو دادم بهش. تا ته اونو خورد. خودم تشنه مونده بودم. یه قطره هم آب نبود. آب... آب ... آب ... چه حرف قشنگ و دلنشینی شده بود! لبام می سوخت.

 

نمی دونم این خاک چی داره. کارشناسا دارن روش کار می کنن تا اینجارو خوب بشناسن.

خون بود خون... اصلا زمین شده بود دریای خون... سرخ سرخ... سینه ها که با تیر دوشکا می شکافت، سرها که جلوی گلوله تانک می ترکید، از سرخی خونشون بخار بلند می شد.

جوونای زیادی رو دستشونو بند می کنه. کارخونه ها که راه بیفته، همشون اینجا شاغل میشن.

سن همه شون پایین بود. 15 سال به بالا بودن. همه نوجوون ... خوش تیپ ... قشنگ ... ناز ... عزیز ... عزیز مادر ... امید پدر ...

خب جوونا چه مشکلی دارن غیر از کار؟ کار که ردیف بشه، پشت بندش زن می گیرن و بعدشم خب چندتا بچه تپل مپل ناز و خلاصه یه نسل دیگه و دوباره ...

توی ما، امیر محمدی وضعش خوب بود. کارش توی بازار بود و زن و بچه داشت. یه دختر و یه پسر. اهواز که رفته بودیم، پای تلفون با بچه کوچولوش چه حالی می کرد...

اینجا که راه بیفته، جاده خرمشهر اهوازم دوبانده میشه و 45 دقیقه میشه رفت تا خود خرمشهر و از اون جا هم از بندر رفت کویت و دوبی و ...

آفتاب که غروب کرد، راه افتادیم. چیزی تا جاده فاصله نداشتیم. اصلا همین کناره های جاده بودیم. عراقی ها روی جاده بودن و بچه ها رو می زدن. با ضدهوایی تک لول 57 که یه تیرش شاید سی چهل سانت باشه و باهاش هواپیما می زنن، یه تیر شلیک می کرد، سه چهارتا بسیجی رو به هم می دوخت ... با هم قاطی می کرد ... تیکه پاره می کرد.

الان جاده خوب نیست. باید یه آسفالت خوب روش بریزن که بشه تخته گاز بری.

دم صبح بود که رسیدیم به خود جاده. یعنی بعد از چند ساعت جنگیدن و شهید دادن، تونستیم عراقی ها رو که روی جاده سنگر زده بودن، بزنیم عقب و بریم روی جاده. آسفالت از آتیش خمپاره تیکه تیکه و چاله شده بود. همه مون گریه مون گرفت. همون جا افتادیم زمین و روی جاده خرمشهر سجده کردیم. مث دیوونه ها اونو می بوسیدیم.

تا حالا هیچ زمینی برام اون قدر ناز و با ارزش نبوده.

 

 

 

 

 

 

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٥/۱٠/۱٦

پشت صحنه باغ مظفر

چیه جا خوردین؟
مگه من چمه؟
بله می دونم که منتظر بودین تا سفرنامه مکه و خرمشهر و ... رو براتون بنویسم.
ولی هم تنبلی اجازه نداد، هم این که یکی از بچه های باحال برام پیغام گذاشته بود و خلاصه یه جورایی نوشته بود انگاری من دل ندارم و همش با آدمای ترسناک می پرم!

من و مهران مدیری


خب منم حساس! برای این که ثابت کنم که منم دل دارم و اهل ذوق و شوق هنری هستم و مثلا با "علیرضا عصار" خواننده باحال پاپ، کلی رفیقم و کنسرت اون و "فرمان فتحلیان" هم رفتم و با خانم "رخشان بنی اعتماد" هم آشنا هستم و سر فیلم "ننه گیلانه" کلی باهاش صحبت و همفکری و راهنمایی داشتم و ... این گزارش رو می نویسم. می خواد خوشتون بیاد می خواد ...
القصه! بعد از این که سال گذشته به لطف و زحمت رفیق باحالم "سیامک انصاری" با خونواده رفتم سر صحنه "شب های برره" که خیلی هم حال داد و خوشم اومد، بنا بر قولی که آقا سیامک داده بود، بهش زنگ زدم و قرار شد روز عید قربان – یکشنبه 10 دی ماه – بریم سر صحنه "باغ مظفر" در منطقه قلهک خیابان یخچال – بقیه اش رو نمی گم که یاد نگیرین.

آقای بردبار ، حمید داودآبادی و کامران


زیاد آب و تابش ندم. همون دم در که وارد شدیم، مثل همیشه، با ادب و احترام عوامل روبه رو شدیم. آقا سیامک که آمد، نشستیم پهلوی "محمد صدری" از دوستان، همکاران و همرزمان شهید "سیدمرتضی آوینی" که "ناظر کیفی" سریال باغ مظفره و یه چایی داغ خوردیم.
خودتون هر شب سریال رو می بینین. نمی خوام زیاد از اون بگم. ولی یه نکته خیلی قشنگ توی این سریال هست که حتما شما متوجه اون نخواهید شد.
برخلاف روابط تند، سرد و اختلاف  آمیزی که در شخصیت های سریال های هنرمند بزرگوار "مهران مدیری" به چشم می خورد، در پشت صحنه روابط و برخوردها آن قدر گرم و احترام آمیز است که من فقط به آنها غبطه می خوردم.
کسی دیگری را با تندی و بی ادبی صدا نمی کند. کسی پشت سر کسی غر و نق نمی زند.
و جالب این که همه روابط و ضوابط اجتماعی رعایت می شود.
ماشاالله سیامک انصاری که با اون ادب و احترامش من یکی را آب می کند. قشنگه، هر موقع بهش زنگ می زنم یا می بینمش، میگه که با عصار ذکر خیرت بود. که نهایت لطف جفتشونه.
چیه فکر کردین این قدر محبت و احترام ندیدم که با یک حاج آقا گفتن و تحویل گرفتن، خودمو باختم؟!

نخیر! اون قدر توی جمع های خودمون بی ادبی و بی احترامی دیدم – البته نه دوران جبهه و جنگ – که دیدن یک آدم محترم و مودب برام شده بود افسانه!
راست میگین! خودمم خیلی بی ادب شدم. ولی همه اینا از تاثیر دوستان نابابه!
بگذریم.
خیلی دوست دارم از ادب و احترام بچه های باغ مظفر به همدیگه و دیگران بنویسم، ولی می ترسم فکر کنین دارم "پاچه خواری" می کنم!
ولی باور کنین این جوری نیست. نه من به اونا نیاز دارم، نه اونا به آدم بی خاصیتی مثل من!
جاتون خالی. یکی دو ساعتی بودیم و عکس و فیلم گرفتیم و کیف کردیم و آخر سر از همه بخصوص مهران مدیری عزیز که با اون حال خرابش و دیسک کمر که کلی اذیتش می کنه ولی دست از کار نمی کشه، خداحافظی کردیم که برویم.
این "جمشید" همین "علی لک پوریان"، عجب باصفاست. بیخود نیست هم خودم و هم بچه هام از بازیش توی همه سریال ها خوششون میاد. آدمی با محبت و مهربون که خیلی به دلم نشست.

سعید داودآبادی - حیف نون(نصرالله رادش) - حمید داودآبادی


"نادر سلیمانی" همین آقای بردبار که دیگه نگو. همتای فیزیکی خودم. درست مثل سیامک انصاری، اصلا نقش بازی نمی کنه بلکه خودش رو نشون میده!
خلاصه جاتون حالی.
امیدوارم حداقل از ادب و منش اونا یه چیزایی یاد بگیرم.
به روی چشم.
در نزدیک ترین فرصت خاطراتم رو از سفر عمره براتون می نویسم.
راستی این روزا به سایت ساجد سر زدین؟
حتما ببینید.
اخبار و مطالب جالبی درباره اعدام صدام داره.

www.sajed.ir




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب