سرانجام حوزه هنری آوینی را سه طلاقه کرد
دم آقای بنیانیان گرم. راست میگه. مگه آدم عاقل میاد پول بیت المال رو خرج یه کسی که ده دوازده سال پیش، زد به سرش و توی بیابونا، دنبال چهارتا تیکه استخون، رفت روی مین و مرد، خرج کنه؟
مگه نگفتن: «عقل که نباشه، جون در عذابه»
عقلتو که به کار بندازی، پولتم به کار میندازی و میزنی توی کار پالایشگاه و چای نمونه و ... اصلا میری با هدیه تهرانی قرارداد سنگین می بندی.
مگه مخت تاب داره که بیایی واسه یه مرده که وجودش برای مدیرای قبلی عذاب آور بود، خرج مراسم کنی؟
القصه: امسال حوزه هنری لطف کردن و شکر خدا از آوینی هیچی نگفتن. الحمدلله که ده ها مجله منتشره حضرات، سرشون گرم کار خودشون بود . بعضی هاشونم که بدجوری دلشون واسه لب کارونای قبل از انقلاب لک زده، واسه «نعمت آغاسی» خواننده و هنرپیشه کثیف زمان شاه، ویژه نامه معصومیت منتشر کردند و بر 27 سال خانه نشینی مظلومانه لجن های شاهنشاهی، اشک ریختند و عکسای گنده گنده چاپ کردن.
آوینی کیلو چنده؟ سردبیر سوره بوده که بوده. خب به امروزی ها چه مربوط؟ کی گفته سوره باید واسه آوینی ویژه نامه بزنه؟
تازه، جالب تر این که عید امسال اولین سالگرد فوت مرحوم دکتر «محمد مددپور» هم بود. خب حتما رئیس حوزه هنری مشغول رتق و فتق امور خود در ولایات اصفهان بودن دیگه. اصلا شاید آقای بنیانیان ندونه مددپور کی بوده، خب مگه گناه کرده؟
به قول دوست بزرگواری: «حوزه هنری یک اداره است و آوینی و مددپور هم کارمندانش که مرده اند. کدام اداره در سالگرد مرگ کارمندانش مراسم می گیرد که حوزه بگیرد؟»
کدوم رئیس اداره ای باید همه کارمنداشو بشناسه و واسه از دست د ادنشون تاسف بخوره که ایشون دومیش باشه؟!
خلاصه. عقلو که بدونی کجا به کار بندازی، پولم خودش مسیرشو پیدا می کنه.
راستی آقای حوزه هنری، عیدتون مبارک. صد سال به این سالا!!!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱/٢۳ - حمید داودآبادی
ناگفته هاي «گيلانه»
گفتوگوي اختصاصي
رخشان بنياعتماد، محسن عبدالوهاب، عباس محسني و حميد داودآبادي
پيرامون فيلم سينمايي گيلانه
دكتر «صمصام دبيري» جانباز دفاع مقدس و پزشك، «محمدرضا شيخمحمد» جانباز نابينا و وكيل حقوقي، «حميد داودآبادي» جانباز و نويسنده دفاع مقدس و «عباس محسني» جانباز شيميايي و قطعنخاع، از جمله همراهان و راهنمايان «رخشان بنياعتماد» و «محسن عبدالوهاب» در ساخت فيلم سينمايي «گيلانه» بودند كه با اقبال عمومي رو بهرو شد.
«گيلانه» پيرزني است كه در روستايي دورافتاده در شمال كشور، از يگانه فرزند خود كه جانباز، قطع نخاعي و شيميايي است، نگهداري ميكند و در طي زندگي خود، شاهد وقايع و حوادث بسياري است.
«فاطمه معتمدآرا» و «بهرام رادان» در اين فيلم به هنرنمايي جذاب و فراموش نشدني پرداختهاند.
داودآبادي: خانم بنياعتماد، حتما اين سوال براي خيلي از كساني كه فيلم شما را ديدهاند مطرح شده كه چرا شما در دورهاي كه ازجنگ گفتن، براي منظوري خاص تلقي ميشود، يكدفعه به نكتهاي پرداختيد كه كسي سراغ آن نرفته بود. همواره در سينماي جنگ ديده بوديم كه زنها چند كيسه پسته پر ميكنند يا چهارتا لباس ميدوزند و اين شده بود نقش زن در جنگ. روزهاي اول هم كه براي تحقيق فيلم آمديد و صحبت كرديد، من خودم گفتم كه نقش زن در جنگ نقش مادرم است. براي رضايتنامه اعزام به جبهه، به مادر اهميت نميدادند، بايد ازپدر رضايت كتبي گرفته ميشد، كه آن را هم ميتوانستيم جعل كنيم. من فقط آخرجنگ قاچاقي رفتم، آن هم وقتي ميرفتم، تلفن ميزدم تا رضايت مادرم را كسب كنم، يعني اگر پشت تلفن ميگفت راضي نيستم، برميگشتم. اين را كسي درست نشان نداد. ما رفتيم، ولي ظالمانه، و نفهميديم پشت سرمان چه طوفاني بهپا شد، جدا نديديم. شايد فيلم شما يك تلنگر به خود من بود. مادرم وپدرم قلب خودراعمل كردهاند، چند وقت پيش به مادرم گفتم سهم شما از جنگ، اين دردهايي است كه از من كشيديد. مادرم يكبار بعد از20 سال سردلش باز شد و گفت هربار كه تو از خانه بيرون ميرفتي، هر زنگي كه تلفن ميخورد، ميگفتم خبر مجروحيت يا جنازهات آمده. اين را هيچكس نشان نداد، هميشه يك ديد ابهتي وتقدس دست نيافتني نشان داديم.
ميخواهم بدانم چه شد كه در زمينه جنگ كار كرديد، امروز كه براي خيلي ازكارگردانان ازجنگ كاركردن بدنامي حساب ميشود، حتي بعضي از كارگردانان دفاع مقدس گفتهاند كه اين عنوان دفاع مقدس را ازادامه اسم ما برداريد، يعني تا اين حد، ولي شما به واقعيت مهمي ازجنگ ميپردازيد، چرا دنبال اين قضيه آمديد؟ من شما را با فيلمهاي اجتماعي ميشناختم، خوشحال بودم كه شما ميخواهيد اين فيلم را بسازيد، هرايرادي كه باشد كاري ندارم، ماخوشمان آمد، مردم هم خوششان آمد، مادرم هم فيلم را نديده واگرببيند قطعا خوشش ميآيد، چون خودش را ميبيند. درمصاحبههايتان با نشريات نديدم گفته باشيد چطور سمت گيلانه رفتيد؟
بنياعتماد: همانطور كه خودتان گفتيد، موضوعات همه فيلمهاي من اجتماعي است و طبيعتا جنگ هم كه تبعات خيلي وسيع و تاثيرات طوفاني درمسائل اجتماعي دارد، نميتوانست چيزي دوراز دغدغههاي هميشگي من باشد. پرداختن به موضوع جنگ و پيامدهاي آن، چيز جديدي نبود كه بعد از سالها يكمرتبه به ذهنم برسد، ولي به هرحال سياستهاي مربوط به جنگ در هر دورهاي متفاوت بوده، دردوران جنگ با نگاه ديگري، بهوجود آوردن فضاي بيشترحماسي و شور بيشتر براي تشويق شركت در جنگ بود. در دورهاي نقد جنگ كاري غيرممكن بوده و همينطور سياستهاي مختلفي كه در طول سالهاي اوايل جنگ به بعد بوده و درآينده هم خواهد بود. طبيعتا نگاهي كه من به جنگ داشتم، درست است كه يك سرجنگ دفاع است و دفاع عمل مقدس و يك ارزش فوقالعاده است، تمام اينها هست ولي نفس خود جنگ نگاهي بود كه در گيلانه مطرح شد. اگر گيلانه را درسالهاي وقوع جنگ ميساختند، چنين چيزي يعني صحبت راجع به جنگ با آن ديد، امكان نداشت مطرح شود. ازطرف ديگر به دليل شرايط جغرافيايي، تاريخي وسياسي، كشوري هستيم كه هميشه درطول تاريخ درمعرض حمله و جنگهاي مختلف بودهايم. به قول آقاي عبدالوهاب كه اولين باراين اطلاق را به گيلانه كردند و دائما من تكرارميكنم، بعضيها ميگويند اين فيلم ضدجنگ است، ما ميگوييم گيلانه فيلم صلح است، فيلمي كه از آن پيامدهاي آسيبزاي ابدي جنگ حرف ميزند، ازآن تركشهايي كه درتن بازماندههاي جنگ وخانوادههايشان تا ابد باقي ميماند. مهم نيست كه يك گيلانه را مطرح كرديم، من خيلي از وجوه شخصيت گيلانه را ازخانم «آمنه محسني» گرفتم، كاراكتري كه نه به لحاظ سني با ايشان تشابه دارد و نه به لحاظ موقعيتي. درست است كه يك زن روستايي و درشرايط ديگري است، ولي ميخواهم بگويم كه يك درد ناگفته مشترك است كه بهخصوص همسران، مادران ودختران مردان جنگي، از تصميمي كه مردان براي حضور درجنگ گرفتند، امروز بارش را خانوادهها ميكشند. ضمن اينكه خودشان بار راميكشند، خانوادهها هم اين مسيرسخت را طي ميكنند. به طورخلاصه، نگاهي كه من به جنگ داشتم، دراين زمان قابل طرح بود. سبب خيرش هم پيشنهاد آقاي «سعدي» تهيه كننده فيلم بود و بعد درگيرشدن هرچه بيشترمن وآقاي عبدلوهاب وآقاي «فريد مصطفوي» به عنوان نويسنده، وبعد به عنوان سازنده فيلم. وقتي فيلمي شده كه به دل شما نشسته، وقتي عباس آقاي محسني وهمسرش آمنه خانم اين را بگويد، اوج رضايت يك صاحب اثر است. كاري كه حدود دوسال ونيم از زمان تحقيق آن طول كشيد، يعني تا الان كه درحال اكران است وهنوز درگيرفيلم هستيم، دوسال ونيم زمان كوتاهي نيست، اگر حاصل آن رضايت كساني باشد كه خودشان دردآشناي موضوع هستند، به هرحال بايد بگويم خدا را شكركه به نتيجهاي رسيديم.
داودآبادي: ازاول قراربود اين گيلانه ساخته شود يا چيز ديگري بود و سوژه در مراحل تحقيقات تبديل به گيلانه شد؟
بنياعتماد: هيچ وقت براي رفتن به طرف يك موضوع با قصه نميرويم، حداقل نگاهي كه من وآقايان عبدالوهاب و مصطفوي داريم، اصل بر قصه نيست، اصل بر پيداكردن جوهر وذات موضوعي است كه قرار است مطرح شود. ما وقتي تصميم گرفتيم در اين زمينه كاركنيم، ازجايي براي ما روشن بود كه نگاهمان به جنگ درواقع نگاه به بازماندگان جنگ است. ازكليتي كم كم جلورفتيم و درطول تحقيق، بدون اينكه اصلا فكركنيم به قصهاي كه قراراست بگوييم، شايد قصه مراحل آخرنوشتن فيلمنامه است، ما بايد به خود موضوع آنقدرنزديك ميشديم كه از زواياي مختلف اشراف پيدا ميكرديم به موقعيت بازماندگان جنگ، چه خود افراد وچه خانوادههايشان. اين نزديك شدن ما را به جايي رساند كه عصاره اين پژوهش وگفتوگوها به شخصيت گيلانه وخانوادهاش برگشت.
عباس محسني: شما به روستا و حاشيه شهر كشيديد و با آن شرايط محيطي، در جايي از فيلم اشاره كرديد كه خيلي به دل ميچسبيد، وقتي كه اين جانباز كنارپنجره خوابيده بود و بيرون، دادوستد وخوشگذراني خانمها را ميديد و اين طرف تلويزيون روشن بود وصحنههاي جنگ آمريكا وعراق را نشان ميداد. ميبينيم كه اين جنگ تا قيام قيامت ادامه دارد، ما فقط نبايد اكتفا كنيم كه جنگ ايران وعراق شده و سهم ما اين بود وسهميه ما تمام شد. بايد به خودمان بقبولانيم كه هنوز ادامه دارد و ازطرفي اين جانباز بيرون را مشاهده ميكرد ولي آنها داخل خانه را نميديدند كه يك زخمي ودردكشيدهاي درخانه هست. الان كه دراجتماع شهرنشيني زندگي ميكنيم، تعارفهاي كاذبي داريم كه شايد جنبه شوخي وخنده داشته باشد، ولي براي من درد بود.
بنياعتماد: آنقدر درطول اين تحقيق، چيزهايي كه درطول زندگي و اطراف وشرايط اين جامعه ميبينيد، آنقدر درد و حرف نگفته فراوان است- به موضوعات مختلفي برخورديم كه راجع به آنها ميتوان صدها فيلم ساخت. همين مورد دانشگاه كه درجايي ازفيلم اشاره كردم كه يك عده به طعنه ميگفتند برو جنگ، شايد شهيد وجانباز شدي و دانشگاه بروي. يك سوال اساسيترمطرح ميشود. در مملكتي با شرايط ما، با اين درصد جمعيت جوان، اصلا چرا دانشگاه رفتن امتياز باشد. يعني درس خواندن و دانشگاه رفتن يك حق طبيعي براي همه آدمهاست كه ديگر امتياز ورود به دانشگاه چيز مهمي نيست و حق تكتك آدمهاست. چرا بايد اين به عنوان يك امتياز به كسي داده شود؟ درمملكتي كه اين همه جوانان براي ورود به دانشگاه و خانوادهها بايد با سختي وكلاس كنكور ومعلم خصوصي و... راهي دانشگاه شوند، بعد اين فاصله كه متاسفانه بين افراد جنگ در زمان جنگ به دليل آن فاصلهگذاري اعتقادي، يعني آنقدر بچههايي كه مثل شما به جنگ رفتند، پاهايشان را از زمين برداشتند، به عنوان آدمهايي كه انگار ازيك دنياي ديگر هستند ونيازها وتمايلات ديگري دارند كه اصلا پوست وگوشت طبيعي ندارند و نميخواهند زندگي طبيعي داشته باشند وآدمهاي ديگري كه نبودند، آنقدر اين فاصله عميق شد كه همدلي ازبين رفت. بعدازجنگ هم دقيقا درحالي كه جامعه هزاران مشكل و كمبود داشت، صرف امتيازاتي كه درمقابل لطمههايي كه خورديد وفداكاريهايي كه قابل گفتن نيست، ولي صرف بهوجودآوردن چنين امكانات اندكي درجامعه پراز محروميت وكمبود، يك فاصله ديگري انداخت، يعني آن اتفاق به نظرم چيزي كه درهمه دنياست فرد رزمنده تا آخرين روز زندگي به عنوان فرد مورداحترام وفردي كه جامعه خود را مديون اوميداند، نه امكانات عجيب وقريب، امكانات طبيعي وانساني براي هرنيازي كه هرفردي ممكن است داشته باشد، كسي كه بامعلوليت جسماني است نيازهاي مخصوص خود را دارد، تمام اينها به شكلي فراهم ميشود ومردم نسبت به آنها احساس احترام ميكنند و وظيفه خود ميدانند كه تا زماني كه هنوز آخرين بازماندههاي جنگجهاني دوم را شناسايي ميكنند، آنهايي كه درسنين بالا هستند، به نوعي بزرگداشت و يادآوري برايشان ميگيرند، و متاسفانه ما آنقدراين خطكشهاي نفاق را درموقعيتهاي مختلف گذاشتيم و آنقدرخودي وغيرخودي درهمه چيز بهوجود آمد كه اين تفاهم واحترام متاسفانه درجامعه ما تبديل به سوءتفاهمهاي دردآورشده است. من خوشحالم وقتي كه گيلانه نشان داده ميشود وبچههاي جوان- يكي ازدبيران انشاء مدرسهاي درخيابان جردن، وقتي به من زنگ زد كه دانشآموزان اين دبيرستان را گروه گروه ميبريم وخيلي استقبال كردهاند- برايم خيلي جالب بود كه نسل جوان 16-15سالهاي كه جنگ را نديده، با فيلم ارتباط برقرارميكند. خيلي با ارزش است. اگردرك شود واحترام وتوجهي كه درخور وبايد، به افراد جنگ ميشد، جدا از آن جريانات تبليغاتي كه فقط فاصله انداخت، وقتي اين اتفاق ميافتد خوشحال ميشوم. اينكه آقاي داودآبادي ميگويند تعجب ميكنم چرا به جنگ پرداختي، واقعا وقتي الان اين درك موقعيت پيش ميآيد، با فيلم گيلانه خوشحال ميشوم و ميبينم اين آن چيزي بود كه اگرقراربود به جنگ بپردازم. اين وجه همدلي بوده است. خيلي حرفها زده نشده ولي دريك فيلم نميشود، براي اينكه فيلم بايد اين اثرعميق را ميگذاشت، همين توجهي كه به اين موضوع جلب شد، اينكه با ديدگاههاي مختلف آدمها متوجه اين موضوع شدهاند، آن هم بعداز15سال ازجنگ، به نظرم اين فتحبابي بود كه ميشودراجع به جنگ بيشترحرف زد.
داودآبادي: دريك جاي فيلم ازجامعه انتقاد كرديد، آنجايي كه جوان ازپشت پنجره گذر زندگي را نگاه ميكند. آن كارخانهدار و جوانهايي كه ميروند، خانوادهاي كه ازموشكباران فرارميكند، او همه اينها را ميبيند، اين انتقاد از جامعه نيست؟ به قول عباس آقا، جامعه به اين سمت ميرود كه همه به دنبال رفاه واهداف خود هستند. هيچكس درون را نميبيند كه درخانه گيلانه چه ميگذرد؟
بنياعتماد: طبيعي است، به هرحال موضوع فيلم و جنگ جدا ازمسائل اجتماعي نيست و درتمام اجزا وموقعيتهاي مختلف تنيده است. آن آدمهايي كه رد ميشوند، منهاي آن محتكر كه هميشه وقتي يك بحران به وجود ميآيد، آن زالوهاي اقتصادي زودتر ازهمه به تكاپو ميافتند، قراراست اتفاقي درمملكت بيفتد فكر پيامدهاي آن نيستند، فوري اين كالا را انبار كنيم، چه قيمتي فروخته ميشود. اگر درواقع آن زالوي اقتصادي را كنار بگذاريم، آدمهاي ديگر هركدام نماينده موقعيتي درجامعه هستند، درواقع آنها خودشان آدمهاي درگيري هستند.
عبدالوهاب: من خودم بهشخصه شرم دارم كه درجامعهاي زندگي ميكنم كه پيش يك جانباز بنشينم و او بخواهد زندگي كند و درجامعه حضورپيدا كند و متاسفانه اينقدر مانع باشد، موانعي كه خيلي ابتدايي واوليه است. از اين مملكت كه پا بيرون بگذاري، درفرنگ، همه صورتهايي كه يك معلول اجتماعي- جانباز به جاي خود- حضور پيدا كند، امكانات فراهم كردهاند، آسانسور، جاي پارك و... اينجا درپل عابر، چند ميله زدهاند كه مثلا موتوري ردنشود، هميشه فكر ميكنم يك زن با كالسكه بچهاش چطور ميتواند رد شود چه برسد به يك جانباز ويلچري! اينقدرمحدوديت و بيتوجهي؟ آدم با اين شرايط مشكل دارد. اما فكرميكنم آقاي داودآبادي ـ به عنوان يك بيننده عرض ميكنم ـ اينكه يك فيلم بتواند يك جو وفضايي ايجاد كند كه براي سوارشدن به آن موج بهخصوص شما كه اهل مطبوعات هستيد، ازبخش وشكلي استفاده كنيد، چون ممكن است فيلم ابعاد مختلفي داشته باشد، درست هم همين است. از آن موج استفاده كنيد و مسائل ديگري مطرح شود. ميشود گفت فيلم موفق بوده، يعني توانسته حساسيت را درجامعه بالا ببرد. من خيلي علاقهمند نيستم كه اين حرف را بزنيم كه به گوش مسئولين برسد، به اين حرفها چكارداريم، با مردم سروكار داريم و با آنها حرف ميزنيم، آنها هستند كه بايد بخواهند.
داودآبادي: آقاي عبدالوهاب، ميخواهم بگويم براي من جاي تعجب داشت اولين فيلمي كه در رابطه با جنگ ساختيد، درجشنواره آنطوري كه بايد گل نكرد، يعني نگاه من به جشنواره عوض شد، فهميدم جشنواره قواعد خاصي دارد كه به فيلمهاي خاصي جايزه ميدهند، نه اينكه من ازاين فيلم خوشم ميآيد، سازنده آن هم كارگردان محبوب من نبود، شايد كارگردان محبوب داودآبادي حاتميكيا باشد كه بسيجي بوده وفيلمهاي محبوب او هم ديدهبان ومهاجر و در نهايت از كرخه تا راين باشد، هيچ چيزي نبود كه بخواهم تعصبي داشته باشم، اين توانست روي من تاثيربگذارد، همانطوري كه رفتوآمد با داودآبادي و محسني روي شما تاثير گذاشت. فيلم شما هم متقابلا توانست تاثير بگذارد، يعني اين صحبتها و ارتباط بازخورد داشت. خيليها هم ميگويند فيلم ضدجنگ است وشعار ميدهند، ولي ميبينم فيلم تاثيرگذار بوده است. وقتي ازاساتيد و بزرگانم ميشنوم فيلم خوبي بوده، فيلم مهمي كه تاثيرگذاربوده، ولي از سوي آقايان درجشنواره هيچ استقبالي نشد، خانم بنياعتماد در جايي گفتند بهترين جايزه را مردم ميدهند و واقعا همين بود، فكرميكنم براي شما مهم باشد كه مثلا عباس محسني يا داودآبادي از اين فيلم خوشش بيايد، نه اينكه دل اينها را به دست بياوريد. يعني توانستيد دست روي واقعيتي بگذاريد كه براي اينها مهم بوده است. شما علت را چه ميبينيد؟ حالا كه هر چه جلوتر ميرويم فيلم بيشتر شناخته ميشود و هرروز كه ميگذرد انعكاس فيلم درمطبوعات وآدمها، بيشتر خودش را نشان ميدهد،علت چه بود كه درجشنواره داخلي ما آن استقبال كه بايد باشد، حتي از بازي بينظير خانم معتمدآريا، فكر ميكنيد علت اين برخورد چه بود؟
بنياعتماد: يك جمله بگويم، واقعا اعتقاد دارم به اينكه هرچه كه ازدل برخاست بردل نشيند، اگر انسان به يك اصل وحرفي اعتقاد داشته باشد وازدلش بلند شود، حتما به دل مينشيند. استقبال ازفيلم خيلي خوب بود، عليرغم تمام پيشبينيهايي كه راجع به نداشتن مخاطب ميشد، هيچكس انتظار چنين استقبالي نداشت. ولي ما به كاري كه كرديم اعتقاد داشتيم وميدانستيم كه مخاطب خود را دارد. عليرغم تمام پيشبينيها استقبال خوبي از فيلم شد، مطمئن بودم اگر امكان ادامه اكران وجود داشت، همچنان جمعيت زيادي براي چندمين بارفيلم را ميديدند. فيلم تبليغ خودش را ميكند، تيزر تلويزيوني هم داشته ولي چون دردل مردم جا بازكرده، هنوز مخاطب دارد. چراهاي ديگر را، متهم ديگر بگويد!
عبدالوهاب: جشنواره، جشنواره است، تعدادي قضاوتي ميكنند كه وحي الهي نيست. سليقه و نظرشان را ميگويند، ممكن است يك عده ديگر فيلم ديگري را انتخاب كنند. سليقهها وعلايق هست، همانطوركه ممكن است شما از يك فيلم خوشتان بيايد. به نظرم آن چيزي كه الان بعد از گذشت مدتي ازنمايش فيلم ديده ميشود، ضرورت اينكه جامعه ما نياز به گفتوگو دارد، يعني اقشار جامعه آنهايي كه با هم انقلاب وشرايطي ايجاد كردند، از مسائل ونقطه نظرات وديدگاهايشان بگويند، اينهاباعث ميشود ديوارها برداشته شود وآن نگاههايي كه آقاي محسني ميگويد، دست روي شانه ميگذارد و از موقعيت وشرايط انتقاد ميكنند برداشته شود، براي مردم از خودشان و مسائلشان صادقانه حرف ميزنند، البته شرايط لازم گفتوگو اين است كه مخالف وموافق حرف بزنند وگرنه قرار باشد كه موافق حرف بزند ومخالف گوش كند، مخالف هم گوش نميكند، روي برميگرداند وميرود. اين وظيفه كار فرهنگي درجامعه است كه ازاين طريق مردم را به هم نزديك كند. اينكه مردم نگاه ميكنند به چه معناست؟ دلشان ميخواهد ببينند بشنوند واگر فيلمي بتواند صميمي وصادقانه اين حرفهارا بزند، فكر نكنند درپس اين قضيه قراراست موضعگيري خاصي تحميل شود، صرفا بيان موضوعي است كه به دل مينشيند، حتما احساس همدلي ونزديكي ميكند.
داودآبادي: از تاثير فيلم روي ديگران گفتيد، يك سوال دارم، اين تحقيقات در آسايشگاه جانبازان كه رفتيد، روي شما چه تاثيري گذاشت، نسبت به قبل ازآن، خواهناخواه وارد اين عرصه جانبازها نشده بوديد، ميخواهم بدانم چه تاثيري روي شما داشت؟
بنياعتماد: صادقانه بگويم، موضوع برايم ناشناخته نبود ولي نزديك شدن جز اينكه شرمساري من را به ميزان خيلي خيلي زياد نسبت به موقعيتي كه خانوادههاي بازمانده جنگ و رزمندگان داشتند، به عنوان يك شهروند و ايراني احساس كردم چقدركم گذاشتيم و جامعه ناديده گرفته و چه كارهايي كه بايد ميشد، به عنوان يك شهروندايراني بسيار شرمنده شدم. شايد بيشرين تاثير اين بود، والا درك آن موقعيت و شرايط موضوع تازهاي برايم نبود، ولي از نزديك و در ذره ذره زندگي وقتي ديدم با چه مسائلي روبهرو هستند، خجالت كشيدم و شايد گيلانه سند اين شرمندگي باشد و تنها كاري كه ميتوانستم بكنم.
عبدالوهاب: وقتي آدم فيلمي ميسازد يك مقدار تجربيات حرفهاي وشرايط اقتصادي وامكان مالي بهدست ميآورد، حالا اينها نه اينكه مهم نباشد، بخشي است كه اگر كارديگري بكنيد هم ممكن است فراهم كند، ولي حقيقت اينكه حالا كه نگاه ميكنم چي درجيبم مانده، فيلم اين امكان را ايجاد كرد كه باعباس آقا، شما، دكتر «صمصام دبيري» وبچههاي آسايشگاه آشنا شدم، بخشي ازجامعه راببينم، بخشي كه بايد ديده شود و نميتوان رويبرگرداند، اين بزرگترين بهرهاي بود كه از اين فيلم گرفتم و بسيارهم راضي هستم.
داودآبادي: دراين فيلم چه كساني مشاوره ميدادند؟
عبدالوهاب: دكتر دبيري كه شب و روزش را گذاشته بود، خود شما آقاي داودآبادي، آقاي شيخ محمد، عباس آقا، آمنه خانم و فرزندانشان، دوستاني كه اجازه دادند درآسايشگاه وبيمارستان ساسان آنها راببينيم، بعضي اسامي را يادمان ميرود، بعضيها را هم كه اسم آنها را نميدانيم.
بنياعتماد: خيلي از دوستان جانباز بودند ولي شايد بيشترين مزاحمت ما درپژوهش، خانواده آقاي محسني وآمنه خانم و رابطههايي كه ازطريق شما گرفتيم و دكتر دبيري وعده زيادي كه با آنها گفتوگو كرديم كه وقت ونيرو گذاشتند.
داودآبادي: فكر ميكنيد اين بچههايي كه وقت گذاشتند- بعضيها فكر ميكنند هركس كه به آنها مشاوره ميدهد چشمداشتي وخواستهاي دارد- خواسته اينها چه بوده است؟
بنياعتماد: قضيه خيلي بالاتر از اين حرفها بود، وقتي ما ميگوييم دوستان درمرحله پژوهش به ما كمك كردند، اين به معناي يك شغل نبود.
داودآبادي: ببينيد، گفتن ازاين چيزها ساده نيست، حرفهايي كه آقاي محسني دردهايش را بگويد يا خانم او سختيهايش را بگويد، خيلي به انسان فشارميآورد وخوردكننده است، به همين دليل خيلي ساده هركسي اينها را تعريف نميكند ولي خيلي از همين دردها را براي شما گفتند، هرچه داشتند درطبق اخلاص گذاشتند. اين فيلم كه نشان داده ميشود، خواهناخواه اين گيلانه ازمردم سوال دارد و با آنها ارتباط برقرار ميكند، يعني وقتي بيننده ميخواهد بيرون بيايد، نميداند بايد كف بزند يا گريه كند واگر كف ميزند همراه گريه است، يعني فيلم غرورملي بود، امثال عباس محسني ازاين فيلم خوششان آمد، چون به خواستهاش رسيده، خواسته ميتواند مالي باشد و ارتباط بعد ازفيلم قطع ميشود، ولي شما هنوز ارتباط داريد وازنزديك رفت وآمد ميكنيد، فكر ميكنيد خواسته اينها چه بود؟
بنياعتماد: فكرميكنم بهتر اين است كه شما خودتان جواب بدهيد، به نظرم مهمترين مسئله اين بود كه چرا اين صحبتها را مطرح ميكردند و وقت ميگذاشتند. ابتدا اين را بگويم، ما سينما را يك جورديگري ياد گرفتيم، از مستندسازي شروع كرديم. باحفظ حركت آدمها وكساني كه به هر دليلي با آنها روبهروميشويم. من وقتي با عباس آقا وآمنه خانم صحبت ميكنم، نيامدم كه يك گزارش تلويزيوني تهيه كنم وسوالات كليشهاي وجوابهاي كليشهاي بگيرم، فكر ميكنم اين برخورد كار ما يا كساني كه با اين نگاه به سينما فكر ميكنند نيست. من آمدم كه درك خودم را از موقعيتي كه اطراف من قرار دارد بنا برشرايطي كه با كساني كه الان روبهرو هستم اين درك را بالا ببرم، شناخت را زيادكنم. يعني من درموقعيتي قرار ميگيرم كه اگر لياقت داشته باشم، كساني كه روبهروي من نشستند احساس راحتي كنند، من ديگر سوالي نميكنم. آن احترام وهمدلي كه نسبت به عباس آقا وآمنه خانم دارم، به دنبال پركردن يك نوار نيستم. اين فكرودل است كه بايد حس كند. معمولا درآن موقعيت است، كمااينكه شايد با تمام كساني كه مثل آقاي شيخمحمدي يا ديگران، زندگي گيلانه هيچكدام نيست ولي همه اينها ميتواند باشد. من خيلي چيزها را از دل آمنه خانم درآوردم ولي گيلانه هيچ ربطي به موقعيت آمنه خانم ندارد، برداشتي از آن موقعيت است، صحبتهاي پژوهش هم همين است، يعني با دل و باورم نسبت به موقعيت آنجا نشستم، درنتيجه آن چيزي كه قراراست بهدست بياورم درآن رفاقت وهمدلي بهدست ميآيد و واقعا اين لياقت را داشتم كه در ارتباط با كساني كه روبهروهستم، اين محرميت به وجود بيايد كه حرفهاي دل را بگويند. فيلمسازي شغل نيست، زندگي است و فرق اين دو درهمين ارتباطهاست كه روح آن موقعيت، دراثرخودش رانشان ميدهد.
داودآبادي: دربرقراري اين ارتباط راحت بوديد؟ يعني استقبال شد؟ چراكه خيليها فكرميكنند طرف اين آدمها رفتن سخت است. استقبال شد؟
بنياعتماد: فكرميكنم آن كسي كه فكرميكند سخت است، بايد يك مشكلي درخودش داشته باشد، خانه عباس آقا كه مركز تحقيقات بود، غيراز اين هم انتظاري نبود. زماني كه آقاي سعدي تهيهكننده فيلم به من پيشنهاد كاررا كرد، من گفتم اجازه بدهيد من به دنبال تحقيق بروم، اگر به نتيجهاي رسيدم فيلم را ميسازم وگرنه هيچ قولي نميدهم و واقعا اگربه آن نتيجهاي كه فكرميكرديم نميرسيديم ـ صرف ساختن يك فيلم نبود ـ مطمئنا اين كار رانميكرديم، كه خوشبختانه به نتيجه رسيد.
عباس محسني: خانم بنياعتماد، پيرو صحبتهاي آقاي داودآبادي كه بچهها چه خواستههايي داشتند، با آن برخوردهاي اول كه با شما داشتم، صحبتهايي كه ردوبدل شد، من فكر ميكنم شما در ساختن فيلم يك زندگي ديگري را آغاز كرديد. يادم هست خاطراتي كه براي شما تعريف ميكردم دريك آن چنان لبخندي به دل شما مينشست ولي درعينحال اگرصحبت از رشادت وسختيها ميشد، درهمان حال تغييري درون شما ايجاد ميشد كه اشكتان جاري ميشد، براي من حالتي ايجاد ميشد كه انگار همه چيز را لمس ميكنيد. من ماجرا و قصه رستم وسهراب را تعريف نميكردم. بعد از جنگ درهركوچه ومحلهاي اعلاميههاي شهدا را ميديديم كه حكم تلنگري براي ما داشت، رفته رفته اين عكسها محوشد وعكسهاي مردههاي معمولي بود، ما كه دربيمارستانها از يكسري چيزها دورشديم ولي اين انتظارنبود كه دراين بخش معاملهاي صورت ميگيرد و براي تحقيقات چي گيرم ميآيد، فقط اينكه يك جوري به گوش جامعه برسد. حتي بچههاي خود من كه فردا براي آنها معضل نشود. مثل روضههايي كه نسل به نسل گشته، با گوشدل كه ميشنويم اشك جاري ميشود واحساس سبكي ميكنيم. اينها همه مثل يك روضه ميماند، دربيمارستان ساسان شيمياييها هستند، وقتي ملاقات كنندهاي براي من ميآمد قطعا جعبه شيريني ميآورد، پشت او3-4 نفرديگرميآمدند. شيريني براي من خوب نبود ولي ميگفتم بازكنيد و به همه تعارف كنيد، آنجا ميگفتم كه آنها شيلنگها را ديدهاند وترسيدند كه بخورند و واگيربگيرند، درصورتي كه من بايد ميگفتم عطسه يا سرفهاي نكنيد كه من واگير ميگيرم. اين بايد جا بيفتد. يا درآسايشگاه ثارالله ميگويند باغي وتشكيلاتي خوب است كيف ميكنيد، آنجا ياد امام رضا ميافتم وقتي كه ميخواستند ايشان را به شهادت برسانند، بعدها زنجيرها را ديدند. وقتي پيراهن اين بچهها را بالا بزنيد زخم بسترجاي همه چي هست، پس دركاخ وگلستان نيست. اگر ويلچر را يك متر ازاو دور كنند، اين باغ دوهزارمتر باشد، فقط همان دومتر جا را اشغال كرده و بيشتر از آن به دردش نميخورد، پس اين انتظار كه دارم اين است كه نسل به نسل ادامه داشته باشد كه اين ارزشها «لغزش» نشود.
داودآبادي: خانم بنياعتماد، خودتان ازفيلم احساس رضايت داريد؟
بنياعتماد: به لحاظ مضمون و موضوع ودليل انتخاب موقعيت، صددرصد. به لحاظ تكنيك كار، بعداز مدتي كه از كار ميگذرد وفاصله ميگيرد، فرد ميتواند برگردد وكارش را نقد كند. خوشبختانه ميتوانم بگويم راجع به هيچكدام از كارها وقتي زمان هم گذشته راجع به خود موضوع ومضمون دچارترديد نشدهام، به لحاظ فني وتكنيكي فكركردم ميتوانستم روشهاي ديگري استفاده كنم، درمورد گيلانه هم صددرصد مطمئنم وخوشحالم كه اين فيلم راساختم.
عبدالوهاب: خدا را شكركه فيلم تاثيرداشته و ما اينجا پيش شما صحبت ميكنيم، سرمان راهم بالا ميگيريم وگفتوگو ميكنيم، حقيقت اين است كه مابقي خيلي مهم نيست، يعني راضيام.
بنياعتماد: يك مورد ديگررا بگويم، با گيلانه اتفاقي كه افتاد، بخشي ازجهان كه به هردليلي فيلم را ميبينند، گرچه 15سال ازجنگ گذشته، ولي يك جور متوجه اتفاقي كه با اين جنگ درايران افتاد، شدند. آدمهايي كه درخارج ازايران اين جنگ را گذشته و رفته ميدانند، يك جورتوجه دنيا را نسبت به موقعيت جنگي كه اينجا اتفاق افتاده بود جلب كرد، خود اين خيلي براي ما نكته مهمي بود. يك ايميل داشتم كه فيلم درجشنواره مونترال كانادا نمايش داده شده بود واستقبال خوبي شده بود، نه به لحاظ اينكه يك فيلم سينمايي است وتكنيكي، اتفاقا استقبالي كه ازگيلانه ميشود جلب توجه مخاطب غيرايراني هم هست به جنگ و واقعيتي كه درايران اتفاق افتاده و ازاين نظرهم خيلي براي آدم جاي رضايت دارد.
داودآبادي: استقبال غيرايرانيها چطوربود؟
بنياعتماد: درجشنواره تورنتو كانادا براي خودم جاي تعجب داشت، سينماي دفاع مقدس كه در داخل ايران براي اكران فيلم چه مصيبتهايي كشيدم، مديريت سينماهايي كه دست نهادهايي است كه بايد براي اكران فيلمهاي فرهنگي اقدام كنند، اصلا نديده چون فيلم مربوط به دفاع مقدس است رد ميكردند. درچنين شرايطي وقتي درتورنتو فيلمي كه همه ميدانستند راجع به جنگ است، چون افتتاحيه جشنواره بود، هرسه سانس بليتها تمام شده بود، مجبورشديم دركشورغريب، يك سالني اجاره كنيم، حتي به شكل ويدئويي فيلم را نمايش داديم، باز درآن نمايش هم سالن پربود. واكنشهاي عجيب وغريبي بود، يكي ازطرف ايرانيهايي كه آنجا بودند و نامههايي كه هنوز داريم و چه ديگران. دركانادا 157مليت زندگي ميكنند ودرواقع يك دنياي كوچكي است، بعدازهرنمايش، وقتي واكنش افراد مختلف را كه هركدام جنگي را تجربه كرده بودند ميديدم، واقعا يادم ميرفت كه درايران نيستم، گرچه به زبان ديگري حرف ميزدم. به شدت تحت تاثير فيلم قرارگرفته بودند، راجع به جنگ وافراد آن ميپرسيدند كه آنان درچه شرايطي هستند؟ نقدهايي كه راجع به فيلم نوشته شده بود، واقعا گيلانه فيلمي بود كه با خودش خيروبركات زيادي داشت، گرچه به لحاظ معنوي واثرگذاري بود و به نظرم خيلي باارزش بود.
داودآبادي: خيلي متشكر كه در اين نشست دوستانه شركت كرديد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱/۱٤ - حمید داودآبادی
دفاعمقدس در اينترنت منتشر ميشود
كتاب «دفاعمقدس در اينترنت» دربرگيرنده نشاني و مشخصات كليه سايتها و وبلاگهايي كه در زمينه دفاعمقدس فعاليت ميكنند و همچنين سايتها و وبلاگهاي ضدصهيونيستي، بهزودي منتشر ميشود.
اين كتاب 140 صفحهاي، آخرين كارم در سال 1384 است كه در روزهاي پاياني سال گذشته به زير چاپ رفت.
توضيح بيشتر درباره اين كتاب را در مقدمه آن بخوانيد:
آنها (دشمنان) غافلند از اينكه اين ابزارها ميتوانند مورد استفاده ما هم قراربگيرند. يعني وقتي اينترنت بهوجود آمد، يك ابزار اختصاصي نبود. ما هم ميتوانيم از آن استفاده بكنيم. يعني يك راه دوطرفه است. اگر دشمن ميتواند از علوم ارتباطات و از پيشرفتها و تازههاي علمي اين رشته استفاده كند، ما هم ميتوانيم استفاده كنيم. ما هم بايد دنبالش برويم تا استفاده كنيم. چه مانعي دارد؟ از همان شيوههايي كه ضلالت را منتشر ميكنند، ميشود ما استفاده كنيم و هدايت را منتشر كنيم. استعداد ما در استفاده از ابزارها، استعداد بالايي است ... بايد از اينگونه ابزارها استفاده كرد تا هرچه ممكن است دايره اثرگذاري كار خود را وسيعتر كنيم.
مقاممعظم رهبري حضرت آيتالله خامنهاي
از اولين روزهايي كه پاي در وادي اينترنت گذاشتم و فعاليت خود را در عرصه رسانههاي جمعي گسترش دادم، همواره به دنبال ردي از دفاعمقدس در اين شبكه گسترده ارتباط جهاني بودم.
به مرور زمان و طي پنج سال گذشته، وقتي توانستم عناوين و نشانيهاي مختلفي در زمينه هشت سال جنگ تحميلي عراق عليه ايران بيابم، برآن شدم كه نشاني سايتها و وبلاگهايي را كه به انحاء مختلف درباره دفاعمقدس - و همچنين ضدصهيونيستي- مطالب متنوع منتشر ميكنند، جمع آوري كنم تا دسترسي كاربراني كه به دنبال تحقيق و تهيه مطلب در اين زمينهها هستند، تسهيل شود، اكنون ثمره آن تلاشها ـ هر چند ناقص و اندك ـ در اين كتابچه پيش روي شماست.
نظر به اينكه در اينترنت، سايتها و وبلاگها هر لحظه در معرض تهديد،هك، تعطيلي و ... ميباشند - كه اين خصيصه رسانههاي امروزي است - هرگونه تغيير در نشانيهايي كه در اين كتاب ارائه شدهاند، خارج از مسئوليت نگارنده ميباشد.
بجاست تا از عزيزان «كتابخانه جنگ دفتر ادبيات و هنر مقاومت» بخصوص برادر عزيز «عسگر عباسنژاد» براي صفحه آرايي اين كتاب تشكر كنم.
حال که عرصه حضور در اينترنت فراهم است، بجاست که اين عرصه نيز از حضور جوانان مومن و انقلابی ايران اسلامی محروم نماند. با مراجعه به سايتهايی که امکانات رايگان ساخت وبلاگ را در اختيار کاربران قرار میدهند، به سادگی ميتوان صفحات متنوعی در زمينه های مذهبی و دفاعمقدس ايجاد کرد.
با توجه به اينكه اين كتابچه، اولين در نوع خود ميباشد، بايد توجه داشت كه كاستيهايي نيز در خود دارد كه نظرات و پيشنهادهاي شما عزيزان، راهنماي چاپهاي بعدي و كارهاي آينده خواهد بود.
حميد داودآبادي - زمستان 1384
davodabadi@mail.com
davodabadi61@yahoo.com
خيلي دوست داشتم اين كتاب را هم در فرهنگسراي پايداري منتشر كنم كه به دليل تحولات اخير كه در آنجا روي داد و عدهاي كارنابلد و يقه چركين به ظاهر پاستوريزه، سكان كشتي فرهنگسرا را كه ميرفت غيرتمندانه به ساحل مقصود برسد، در دست گرفتند، ترجيح دادم خودم با هزينه شخصي آن را منتشر كنم. به قول قديميها كه ميگويند:
«صد تومان بده پول تاكسي، منت پاهايت را نكش.»
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱/۸ - حمید داودآبادی
يا مقلبالقلوب والابصار يا مدبرالليل والنهار يا محولالحول والاحوال حول حالنا الي احسنالحال
« با سلام، ميخواستم خدمتتان عرض كنم كه بنده دوشنبهشب ميروم و مطمئنا ديگر برنخواهم گشت و شما نيز ديگر مرا نخواهيد ديد، هر خوبي و بدياي كه از من ديدهايد حلالم كنيد. از طرف سال 1384 »
اين پيام كوتاهي بود كه يكي از دوستان با موبايل برايم فرستاد و من هم كه نميخواستم طبق عادت و تكرار فرا رسيدن سال جديد را تبريك عرض كنم، آن را براي اكثر دوستانم كه اهل تلفن همراه – يا به قول دوست بزرگوار آقاي عليرضا كمري، تلفن جيبي – هستند، ارسال كردم. جالب اين بود كه برخي از دوستان هول شدند و سريع زنگ زدند كه:
- چي شده؟!
يكي مي گفت:
- نكنه شيمياييات زده بالا و ...
كه خندهام گرفت و با خودم گفتم:
- مثل اينكه از كرخه تا راين، زياد فيلمش كردهاند!
يكي ديگر با حالتي جالب كه برايم خودم هم يادآور خاطرات قشنگي بود، گفت:
- نكنه رفتي لبنان و يا ديگه زدي به سيم آخر و رفتي فلسطين تا استشهادي بزني و...
اولش كه برايم خاطرات سفرهاي لبنان را همراه داشت، خيلي دوست داشتني بود، ولي اينكه دوست قديميام كه همه جيك و پيك مرا ميداند، با خودش فكر كرده كه من هم جزو اين بساط و دكههاي استشهادي بازي سالهاي اخير هستم، برايم خيلي عذابآور بود. هميشه گفتهام و معتقدم كه شهادتطلبي نياز به بوق و تابلو ندارد اگرچه براي بعضيها شده نانآور و ... و از همه مهمتر، تا آقا دستور نداده و حتي اشارهاي هم نكردهاند، يعني چه؟ ياد شهيد چمران با آن جمله زيبايش بهخير:
- هنگامي كه شيپور جنگ نواخته ميشود، شناختن مرد از نامرد آسان ميشود، پس اي شيپورچي بنواز...
بگذاريم و بگذريم. خيلي زدم توي مقاله نويسي، همه اينكه بعد از چند ماه تنبلي شروع كردم به نوشتن، بهانه بود تا آخرين خاطره قشنگ سال 1384 را برايتان بنويسم.
ساعت حدود 10 ونيم يكشنبه شب 28 اسفند بود كه تلفن همراهم زنگ زد. نگاه كه كردم، ديدم نام «حسين شمس» از دوستان مشهديام كه چند وقتي است امام رضا (ع) را رها كرده و ساكن تهران شده، بر صفحه نقش بسته است. با خودم گفتم حتما اين هم پيامم را خوانده و هول كرده. گوشي را كه برداشتم، ديدم همينطور هم بود. پس از پرس وجو كه ماجرا چه بود، پرسيدم كه چرا يك ساعت پس از رسيدن پيام زنگ زدي؟ كه گفت:
- تازه تلفنم را روشن كردم، آخه من توي هواپيما بودم و الان هم رسيديم مشهد و آقا هم رديف جلويي ماست كه دارد پياده ميشود...
با تعجب پرسيدم كدام آقا؟ كه گفت:
- آقاي خامنهاي ديگه. توي تهران كه سوار هواپيما شديم، يك دفعه ديديم آقا با همراهانش سوار هواپيما شدند و ميان بقيه مردم در وسط هواپيما نشستند...
خيلي خوشم آمد. نه اينكه بخواهم پز اينكه آقا با هواپيماي عادي و ميان مردم سفر ميكند را بدهم، كه از آن جالبترش را ديده و شنيدهام، قشنگياش اين بود كه چند وقتي ميشود كه دلم بدجوري هواي آن لبخندهاي زيبا و احوالپرسيهاي قشنگ ايشان را كرده، و حتي بعضي شبها هم خوابشان را ميبينم. اهل غلو و بزرگ جلوه دادن كسي نيستم، ولي به همان تبسمهاي شيرين و دلنشين سوگند، هنگامي كه به خودم جرات ميدادم و مقابلش ميايستادم و در چشمانش خيره ميشدم، همه صداقت و زيبايياي كه در ديدگان پاك و خالص شهيداني چون مصطفي كاظمزاده، محمدرضا تعقلي، سيدمحمد هاتف و ... به من ضعيف و شكسته، توان ماندن در جنگ و گذر ايام سخت را ميداد، چون موجي لطيف از نگاهش جاري ميشد و قلب شكسته و خسته اين ايامم را التيام ميبخشيد.
خيلي شاعرانه شد، ولي خداوكيلي نه از روي احساسات زودگذر ميگويم و نه قصد تعريف و تمجيد دارم. حتي يك بار پس از ديداري مفصل و دلنشين، در نامهاي خطاب به ايشان نوشتم كه در آن ديدار خيلي ترسيدم و نگران حالتان شدم، چون چشمانتان درست همان برق و جذابيت نگاه مصطفي، هاتف، محمدرضا و ديگر دوستان را در آخرين لحظاتشان كه به رفتن مشتاقتر از هميشه بودند و نزديك، داشت.
شايد همه اينها از آنجا سرچشمه ميگيرد كه چند ماهي ميشود كه قرار است با تعدادي از بچههاي سابق فرهنگسراي پايداري، خصوصي خدمت آقا برسيم و به قول معروف ايشان كه از فعاليتهاي برادر عزيز «احسان محمدحسني» و دوستانشان در فرهنگسرا خشنود شدهاند و حتي از اينكه نتوانستند در برنامه زيبا و ارزشمند «شب آفتابي» حضور پيدا كنند، عذرخواهي كردند و از مجله «ياد ماندگار» اظهار رضايت كردند، خسته نباشيد بگويند.
كه همه آن شيريني با نابخردي عدهاي اهل دنيا و يقه چركين به ظاهر سفيدپوش دكتر مآب، به تلخي گراييد و آن شد كه خود در تعطيلي ياد ماندگار بهتر مي دانيد.
ما رايت الا جميلا...
ايام به كام و كام به نامتان.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱/٦ - حمید داودآبادی
ما رايت الا جميلا
هيچي چيز نديدم جز زيبايي
فرزندانم را كشتيد، برادرانم را سر بريديد، اهلبيت و كودكانمان را به اسارت برديد.... ولي هيچ چيز نديدم جز زيبايي.
ما رايت الا جميلا
هنگامي كه ملعونين و مفسدين مسلمنما، در كاخهاي عظيم ظلم و جورشان در شام، اهلبيت پيامبر (ص) را به تمسخر گرفتند، اين زينب كبرا (س) بود كه با اين جمله عظيم و ارزشمند، كاخ بيدادشان را برهم زد و خوابشان را آشفته ساخت.
من زياد با اين جمله آشنايي نداشتم، ولي سال 1375 يعني ده سال پيش، هنگامي كه براي اخذ ويزا به سفارت لبنان رفته بودم، آقاي «احمد شماط» كنسول سفارت، هنگامي كه درباره علل سفرم به لبنان ميپرسيد، تابلويي را نشانم داد كه اين جمله با خطي زيبا بر آن نقش بسته بود. او از معني آن پرسيد كه مفهوم آن چيست و من خوب ميدانستم كه ميخواهد تسلط مرا بر زبان عربي بفهمد. ولي جالبتر اين بود كه تابلو را كه هديه يك ايراني به او بود، جلوي نگاهش گرفته بود و با خود تكرار مي كرد: «خيلي جمله زيبايي است خيلي ...»
و جالبتر اينكه مي دانستم شماط از اهل تسنن است.
بگذريم.
سال 1384 با خاطرهاي تلخ كه در ذائقهام مانده، گذشت و رفت.
من يكي كه عادت كردهام به خاطرات تلخ. به قول معروف وقتي با اين گونه مصائب روبهرو مي شويم، ميگويند «يك مقدار دندان روي جگر بگذار» ما كه آنقدر دندان روي جگرمان گذاشتيم كه ديگر جگري برايمان نمانده، همهاش تكه پاره شده!
من كه با دست خودم فرزند پاك «فكه» را به نااهل واگذار كردم، خوب ميدانم از فرزندي كه خودت او را بزرگ كردهاي، دل بريدن يعني چه. آن هم فرزندي كه به دوران بلوغش نزديك شده است و هنگامه ثمردهياش فرا رسيده است.
«ياد ماندگار» فرزندي بود كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در تولد آن نقش داشتند، ولي اين سال آخري، داشت به بلوغ ميرسيد و در ميان نشريات دفاع مقدس، از تكرار مكررات و دسته و گروه بازي و نانآوري و... فاصله ميگرفت و ميوه معنوي شناخت و شناساندن آن روزهاي خدايي را به امروزيها ميداد، كه تندباد نامردي و ناملايمات، كمرش را شكست!
بعضيها كه همه عشقشان دكتر و مهندس شدن بوده، آنها كه در بحران حوادث انقلاب و ايام سخت جنگ، در مدارس آنچناني غيرانتفاعي ... و ... درس خواندند كه بچههاي مومن و مودبي بار بيايند تا امور امروز مملكت را در دست بگيرند، اگرچه خيلي با ادب و نزاكت باشند و با كارد و چنگال مرغ عاري از آنفولانزا ميل كنند، و سنگينترين خنده عموميشان تبسمي رييسمابانه باشد، هر چه هم كه ادعا بكنند، وقتي لباسشان و از همه مهمتر وجودشان بوي «خاك جبهه» را نميدهد، هزاري هم كه عطرهاي فرانسوي با مدرك تحصيليهاي بالا به خود تزريق كنند، دينشان فقط بوي متعفن دنيا و دنيازدگي از نوع مذهبياش را ميدهد. و خاك جبهه نه آنكه حتما جبهه بوده باشند، كه چه بسا سن و سالشان قد ندهد، ولي حداقل اينكه با فرهنگ جبهه، اين ياد ماندگار دوران زيباي جنگ، شوخي نكنند و با اعمال ناشيانه و دنيا پسندانهشان بر چهرهاش خط نيندازند.
اين بيچارگان و وازدگان، بيشتر از دنيازدگان شهري حال آدم را بههم ميزنند. آنها سرشان را بالا ميگيرند و با جرات معصيت ميكنند كه «ما اهل دنيا و ماديات و.. هستيم و به كسي هم ربطي ندارد.» دينشان هم - كه حتما دارند- مال خودشان است نه وقف نگاه زيردستان و مديران بالادست!
اما اين يكيها: بهترين تعبير و تفسير براي اينها، آن چيزي است كه حافظ شيراز سالها پيش از تولد نوكيسهگان امروزي گفته است:
عالمان كين نكته در محراب و منبر ميكنند
چون به خلوت ميروند، آن كار ديگر ميكنند
صحبتي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
همين و بس.
اين بيچارهها حتي دينشان را هم خرج دنياي ساختگيشان كه در ظاهر تواضع و ايمان و... است، ميكنند غافل از اينكه در آخر كار هيچ چيز جز كف دريا دستشان را نخواهد گرفت.
القصه:
با بغض و كينه همين يقهچركينهاي دكترمآب سازمان فرنگي شهرداري سردار قاليباف، ياد ماندگار درست پس از آنكه مقام معظم رهبري براي دستاندركاران فرهنگسراي پايداري متني به اين مضمون خطاب به دفتر خودشان نوشتند:
«از نرفتن من به آن مجلس (شب آفتابي) عذرخواهي شود. ارتباطتان را با آنها قطع نكنيد. نشريه ياد ماندگار را هم ديدم تحسين شود.»
تعطيل شد. و البته كه هيچ خسته نباشيدي براي همه كاركنان و اهل فرهنگسراي پايداري از احسان محمدحسني مدير آن، تا آبدارچيهاي باصفايي كه چاي ليواني حسين بهزاد و حميد داودآبادي را تامين ميكردند تا بهزاد بهزادپور با كارگرداني عظيمش در شب آفتابي – برخلاف فيلم خداحافظ رفيق كه اصلا خوشم نيامد – و همه و همه، بهتر و دلنشينتر از همين كه كارهايشان مورد توجه مقام معظم رهبري قرار گرفته است، نخواهد بود و بگذار يقهچركينان منصبمآب قدرتمدار فرهنگ ناشناس، از همين خسته نباشيد برآشوبند و حضور جمع گرم ياد ماندگاريها را تحمل نياورند و به بغض و كين، جمعشان را به ظاهر از هم بپاشند.
مگر اين دفعه اول است؟
من يكي همواره در چنين موقعيتهايي، ياد سخن زيبايي از امام خميني ميافتم. اگرچه علت اظهار آن چيز ديگري باشد، ولي براي من كاربرد زيادي دارد. آنجا كه ايشان ميفرمايند: «ما براي اسلام از اين سيليها زياد بايد بخوريم.»
چه تعبيري بر اين نابخرديها بهتر؟ سيلي را كه صدام و ريگان و بوش بر صورت ما نمينواختند، سيلي را كسي ميزند كه دستش به آدم ميرسد و فاصلهاش آنقدر كم است كه راحت با ظاهري دوستانه نزديك شده و آن كاري را ميكند كه دشمن دستش نميرسد و سيلي ميزند.
خيلي طولاني شد. نميدانم چه سري بود كه صبح روز 5 فروردين، بعد از نماز صبح – و بگذار بگويند « ريا نشه » كه من هم در جوابشان همچون زمان جنگ ميگويم « مسواك بزن سياه نشه » - از خواب ناز و دلچسب بعد از نماز بزنم و بنشينم به تلخ كردن كام خودم با نام بردن از كساني كه در خلوت خودم، همه تنفر و انزجارم را در قالب نفرين و... نثارشان ميكنم! آنهايي كه با ديدن چهرههاي اطو كشيدهشان ياد جنازههاي باد كرده بعثيهاي عراقي در بيابانهاي شلمچه ميافتم.
دكتر علي شريعتي جملهاي دارد كه مي گويد:
« آنان كه رفتند، كاري حسيني كردند. آنان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند.»
من زياد اهل بحث درباره تفكرات و نگرش دكتر شريعتي نيستم، ولي اين جمله و آنكه در آخر همين نوشته ميآورم، شايد تنها جملاتي از او باشند كه خيلي ذهن مرا به خود مشغول كردهاند.
تفسير اوليه خودم از آن جمله اين است كه:
«در سالهاي دفاع مقدس، هاتف، بوجاريان، طوقاني، كاظمزاده و... كه شهيد شدند، كاري حسيني كردند، و داودآبادي و امثال او كه آن صحنهها و حماسه را ديدند و حاضر و ناظر بودند، اگرچه حتي فقط به شنيدن، بايد همچون زينب كبرا(س) پيام رسان آن زيبايياي باشند كه در آن حماسه به ظاهر تلخ شاهد بودهاند. و اگر اين كار را نكنند، با وجودي كه داودآبادي در شبهاي خاطره، جلوي يك مشت بچه بسيجي و دانشجو و دانشآموز پز بدهد كه 50 ماه جبهه بوده است و 14 تير و تركش خورده! هيچ فرقي با ژنرال بعثي صدامي كه با قصد نابودي انقلاباسلامي بر خانه و كاشانهمان تاخت و دستش به خون شهدايمان آلوده است، ندارد. چرا كه حتي همين امروز كه ظاهرا بعثيها از هم پاشيدهاند، ولي اربابانشان آمريكا و انگليس هيچ هدفي ندارند جز نگفتن و منتقل نشدن آنچه در دفاع مقدس بر ما رفت.
حالا خودتان در معادلات امروزي، زينبيها و يزيديها را پيدا كنيد.
راستي صدام چقدر از تعطيلي امثال ياد ماندگار خشنود خواهد شد؟!
بمانند خودشان و دنياي كوچكشان كه فردا بايد جواب همان خداي خودساختهشان را هم بدهند، و ما را همين جمله بس كه:
اگر تنهاي تنهايان شوم، باز هم خدايي هست!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱/٦ - حمید داودآبادی
