خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۳/۱۱/۳

شايد مفقود شدن چهار عزيز ايراني 22 سال پيش در لبنان ، براي خانواده هايشان سختي و مرارت بسياري به همراه داشت ، ولي متاسفانه اين مسئله مهم ، براي بعضي ها نان بسياري داشته است !

شايد امروز تعجب كنيد و بگوييد كه « چه وقت اين حرف هاست ؟ » ولي كمي تامل كنيد و منصفانه تر بنگريد ، تا به حقيقت آنچه مي گويم پي ببريد .

از يك طرف دعا مي كنم كه انشا الله اين چهار عزيز زنده باشند و به سلامت به آغوش خانواده هاي محترم و معززشان برگردند ، از طرف ديگر بيشتر دعا مي كنم كه اگر قرار است در اين 22 سال دوري و فراق ، اين عزيزان زير شكنجه هاي وحشيانه صهيونيست ها قرار داشته باشند ، خدا كند كه همان اول به شهادت رسيده باشند .

در طي اين 22 سال ، شاهد ماجراهاي بسياري بوده ايم . يكي از مهمترين آنها ، اين است كه بعضي ... ـ نمي دانم چه خطابشان كنم ـ با انتشار اخبار غير موثق و ساختگي ، كه شايد در ظاهر برايشان سودي هم نداشته باشد ، به خيال خودشان تلاش مي كنند تا مثلا مسئله چهار گروگان ايراني به فراموشي سپرده نشود ؟!

اين كه مسئله به فراموشي سپرده نشود ، حرف درستي است ، ولي اينكه به چه قيمت اين كار صورت گيرد مهم است . متاسفانه خانواده اين چهار عزيز درست مثل من و شما ، اخبار و اطلاعاتي را دارند كه در مطبوعات مي خوانيم . يعني اين گونه نيست كه خانواده ها از مسئله اي مطمئن باشند و اصلا توجهي به آنچه رسانه هاي خبري منتشر مي كنند نداشته باشند . اين اخبار ، خيلي بيشتر و پيشتر از اينكه روي من و شما تاثير بگذارد ، بر روحيه و چشم انتظاري آنان اثر مثبت يا منفي خود را مي گذارد .

القصه ، روز 12 / 10 / 1383 خبرگزاري مهر ، خبري منتشر كرد كه بسيار جاي تامل و توجه داشت . متن خبر اين بود :

« معاون سابق ايلی حبيقه فرمانده نيروهای فالانژيست لبنان، نواری از بازجويی های 4 ديپلمات ربوده شده ايرانی در عصر روز ربوده شدن در اختيار دارد که حاضر است آن را در اختيار ايران قرار دهد.

يک منبع آگاه درگفتگوبا خبرنگارسياسی "مهر" ضمن بيان اين مطلب گفت : "روبير حاتم " ملقب به "کوبرا" معاون ايلی حبيقه رئيس نيروهای فالانژيست بوده و بعدها به فرانسه متواری شده است و در آنجا کتابی از خاطرات خود منتشر کرده و تمام جنايات و اقدامات ايلی حبيقه را در آن شرح داده است.

وی افزود :  " کوبرا " می گويد نواری در اختيار دارد که در آن صدای 4 ديپلمات ايرانی ربوده شده در لبنان در عصر روز ربوده شدن درهنگام بازجويی ضبط شده است و حاضر است اين نواررا درقبال مبلغی در اختيار ايران قرار دهد اما مسئولين کشورمان ادعاهای " روبير حاتم " ملقب به " کوبرا" را خيال پردازی دانسته و هنوز به دنبال اين نوار نرفته اند.

اين منبع آگاه خاطر نشان کرد : اين نوار می تواند مطالب مهم و موثری را برای ادامه روند پيگيری سرنوشت 4 ديپلمات ايرانی در اختيار ايران قرار دهد. »

حالا چرا اين خبر تعجب مرا برانگيخت :

اول : منبع خبر اصلا مشخص نيست و درست مثل شايعه سازي هاي سياسي ، به ذكر « يك منبع آگاه » بسنده شده است كه اين روش ديگر در ايران كهنه و نخ نما شده است .

دوم : « روبير حاتم » فقط « محافظ » ايلي حبيقه بوده است ، نه آن گونه كه در متن خبر آمده « معاون » او .

سوم : منبع آگاه نگفته است كه روبير حاتم در تماس تلفني خصوصي با ايشان و يا در گفت و گو با خبرگزاري ها اعلام كرده است كه « حاضر است اين نواررا درقبال مبلغی در اختيار ايران قرار دهد » .

چهارم : اين منبع آگاه كه حتي خانواده هاي چهار گروگان ايراني حق شناختن آن را ندارند ، از كجا مي داند كه محتواي نوار ادعايي چيست كه قاطعانه مي گويد « اين نوار می تواند مطالب مهم و موثری را برای ادامه روند پيگيری سرنوشت 4 ديپلمات ايرانی در اختيار ايران قرار دهد. » س

پنجم : اين منبع آگاه ، پيش از انتشار خبر وجود اين نوار ، با كداميك از مقامات نظام و مسئوليني كه مسئله گروگانها به آنان مربوط مي شود ، مذاكره كرذده كه اين گونه نظام را محكوم كرده و مدعي مي شود : « مسئولين کشورمان ادعاهای " روبير حاتم " ملقب به " کوبرا" را خيال پردازی دانسته و هنوز به دنبال اين نوار نرفته اند. » چون بعد از انتشار اين خبر از سوي خبرگزاري مهر بود كه وزارت امور خارجه عكس العمل نشان داد ، نه قبل از آن .

با توجه به نكالتي كه ذكر شد ، كافيست تا نگاهي به خبري كه روز بعد يعني 13 / 10 / 1383 « خبرگزاري فارس » منتشر كرد ، بيندازيد :

"روبير حاتم" هيچ نواري از بازجويي ديپلمات‌هاي ايراني در لبنان ندارد

خبر گزاري فارس : روبير حاتم محافظ سابق "ايلي حبيقه" فرمانده سابق ارتش لبنان ، موضوع داشتن نوار بازجويي ديپلمات هاي ايران و اينكه وي فروش آن را به ايران پيشنهاد كرده باشد، تكذيب كرد.

"روبير حاتم " در گفتگوي تلفني با شماره امروز روزنامه فرامنطقه اي الشرق الاوسط تاكيدكرد:

" اين خبر كاملا بي اساس است و من چنين نواري در اختيار ندارم تا آن را به ايران بفروشم."
وي در ادامه خاطر نشان كرد: من سال ها است كه كار سياسي را كنار گذاشته ام."

يك خبرگزاري ايران روز گذشته به نقل ازمنابعي رسمي كه نام آن را ذكر نكرده بود، نوشت: حاتم كه اخيرا به دليل چاپ كتابي تحت عنوان " از اسراييل به دمشق" معروف شده است، نوار بازجويي از ديپلمات هاي ايراني ربوده شده در لبنان را كه در همان روز ربودن آنان تهيه شده، در اختيار دارد و حاضر است آن را به ايران فروشد.

حالا شما قضاوت كنيد كه اين اخبار نسنجيده ، چه مي كند با دل پدران و مادران چشم انتظار اين چهار عزيز  ، و فرزند دلسوخته و همسر منتظر سيد محسن موسوي !

 حميد داودآبادي

اين مقاله را در وبلاگ « گروگانها » منتشر كرده ام .

http://kazemakhavan.persianblog.ir

 

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۳/۱۱/۳

مقدمه

قرار بر اين است تا « داستان فكه » را ، از آغاز تا انجام ، براي شما تعريف كنم . بعضي از دوستان با ديدن عنوان اين داستان ، جا خوردند . چون فكر كردند كه قرار است در اين داستان پته كسي روي آب ريخته شود يا به قول سياسيون ، افشاگري شود و از اين حرف ها . نه . اصلا اين بحث ها نيست . قرار من با خودم اين است كه چگونگي ورود خودم به عرصه حفظ و نشر ارزش هاي دفاع مقدس را از طريق « فرهنگ مكتوب » و رسانه اي براي شما بنويسم تا هم از تجربيات تلخ و شيرين مطلع شويد و در ادامه راه خود بكار ببنديد ، و هم دور و بر خود را بهتر بشناسيد . از همه مهمتر هم اينكه فكر نكنيد امثال ما ، در ناز و نعمت و از سر سيري افتاده ايم به چاپ مجله و ... و هم اينكه بهتر متوجه شويد كه « نيت خالصانه » چقدر در پيشبرد كار مهم و مفيد است ، و نيت كه مسئله دار شد و ماديات و حاليات ! و روابط با اين و آن و ... به اساس و ادامه فعاليت ضربه وارد مي كند و مثل آفتي ظاهرا كوچك ، يك درخت پربار ميوه را از پا در مي آورد . درخت همان درخت است و بار خود را مي دهد ، ولي نه مرغوبيت گذشته را دارد ، و نه طعم و سلامت قبل را .

اميدوارم اين داستان را كه تماما حقايق و وقايع پيش آمده است ، با دقت بخوانيد ، چون : هم گوشه هايي ناگفته از برخي تجربيات گذشته را برايتان باز خواهد كرد ، و هم چشمانتان را براي بهتر ديدن مي گشايد !

 

1 – اولين نامه

اول بگذاريد خودم را معرفي كنم :

حميد داودآبادي هستم متولد 25 مهر 1344 در تهران نو ميدان امامت ( وثوق قديم ) ، خيابان برادران شهيد تيموري ( وصال قديم ) . از بچگي ، وقتي شب هاي سرد زمستان ، پدرم ـ كه آن زمان فرش فروش بود ـ موتورش را در راهروي خانه پارك مي كرد ، پاي كرسي ( براي آشنايي نسل امروز كرسي را معرفي مي كنم : كرسي عبارت است از يك فقره ميز چوبي كه غالبا به شكل مربع بود و طول و عرضش يك متر در يك متر و ارتفاعش هم چهل يا پنجاه سانت بود و در وسط اتاق اصلي خانه قرار مي گرفت . در بيشتر خانه ها ، براي كرسي جاي خاصي تهيه مي ديدند كه در زير آن ، روي زمين ، چاله اي درست كرده و ذغال ها را داخل آن مي ريختند . ولي ما ذغال ها را كه غالبا از خاك ذغال تهيه شده و به صورت توپ گرد كوچكي بود ، داخل منقل مي ريختيم و در زير كرسي قرار مي داديم . لحافي بزرگ و پهن كه مخصوص كرسي بود ، سطح آن را مي پوشاند و عشق بيشتر بچه ها زير كرسي رفتن و لحاف را روي سر خود كشيدن و خوابيدن در گرماي با صفاي آن بود . يكي از مزاياي كرسي اين بود كه همه اهل خانه زير آن جمع مي شدند و گاه سفره غذا روي آن پهن مي شد . از همه مهمتر اينكه كرسي نقش مهمي در ادبيات شنيداري ايران داشته است . هنگامي كه اهل خانه زير كرسي جمع مي شدند ، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها براي سرگرمي بچه ها ، از خاطرات و قصه هاي قشنگ خود تعريف مي كردند . به قولي ، هر مادربزرگ براي خود « شهرزاد قصه گو » بود و داستان هاي سريالي و جذاب ـ برخلاف سريال هاي آبكي امروز تلويزيون ـ تعريف مي كرد . اين كار ثمره ديگري هم داشت و آن اين بود كه سر بچه ها را با قصه هاي اخلاقي و آموزنده گرم مي كردند و آنها هم كمتر معتاد تلويزيون مي شدند كه آن زمان برنامه هاي فاسد و غير اخلاقي بسياري داشت . ) از حوادث پيش آمده در فلسطين تعريف مي كرد ، خونم به جوش مي آمد و آرزو مي كردم كه روزي بتوانم براي ياري رساندن به « چريك هاي فلسطيني » به آن وادي بروم . پدرم بيشتر اوقات از « دكتر محمد مصدق »  و « غلامرضا تختي » و از همه مهمتر « امام خميني » و قضاياي 15 خرداد سال 1342 تعريف مي كرد . يكي از اين شب ها كه خاطره گويي هاي پدرم به اوج رسيده بود ، مادرم از اتاق خارج شد و دقيقه اي بعد با كتابي كه جلدي سبز داشت ، وارد شد . در كمال حيرت ديدم كه روي كتاب نوشته شده : « رساله توضيح المسائل حضرت آيت الله العظمي خميني » نمي دانم چرا ، ولي اين كار مادرم تاثير عجيبي روي من گذاشت . به يكباره احساس كردم كه خود امام جلويم ايستاده و من را به ياري مي خواند . و همان شد كه لطف خدا شامل حال من نيز شد و همراه بقيه خانواده و بچه محل ها ، در راهپيمايي ها و تظاهرات انقلاب اسلامي ، با مردم همراه شديم و فرياد « يامرگ يا خميني » سر داديم .

اينهايي كه گفتم ، بي دليل نبود . همه را گفتم تا بگويم كه يك بار در 25 مهر سال 1344 متولد شدم و از عالم نا آگاهي و جنيني ، قدم بر دنياي خاكي و معروف گذاشتم ، ولي براي بار دوم ، درست روز 25 مهر سال 1360 يعني هنگامي كه شانزده سالگي را پشت سر مي گذاشتم و ديگر وجودم شكل واقعي خود را مي گرفت ، متولد شدم .

مهر ماه سال 1360 بود كه پس از ناكامي هاي بسيار در اعزام به جبهه ، با تماسي كه « مهيار ( علي ) خدابنده لو » ـ دي ماه سال 1365 در عمليات كربلاي 5 شلمچه جاودانه شد ـ با خانه مان گرفت ، ادامه زندگي ام تغيير كرد و من كه مي توانستم براي خودم دكتر يا مهندسي پول درآور شوم ! يا همان طور كه از بچگي دوست داشتم ، خلباني جهانگرد ! دل را زدم به درياي عشق ، و سوار بر قايق اميد ، از جزيره عقل به سمت ساحل رهايي پارو زنان شتافتم . (خيلي ادبي و باحال شد ، نه ؟ )

آن روز ، وقتي در جاده خاكي كنار ارتفاع  «  سارات 4 » در جبهه سومار در غرب كشور ، با انفجار خمپاره اي در نزديكي ام به خود آمدم و متوجه شدم كجا هستم ! پا بر زمين كه كوبيدم ،  به علي خدابنده لو گفتم :

ـ امروز سالگرد تولد من بود ، و من امروز واقعا متولد شدم .

و همين هم بود . آن روز ، از عالم خاكي و شهر و شهرنشينان ، قدم بر جايي گذاشتم كه تا سال ها رهايم نكرد و امروز نيز حسرت از دست دادنش عذابم مي دهد .

روز دوم يا سوم حضورم در جبهه بود كه يادم آمد براي خانواده ام نامه بنويسم . در مدرسه كه بودم ، انشاهاي قشنگي مي نوشتم و آقاي « مشايخي » معلم ادبيات مان ـ كه خيلي دوستش داشتم چون  بسيار كمك و راهنمايي ام مي كرد ـ  مشوق اصلي ام بود .

آن روز يك ورق كاغذ برداشتم و شروع كردم به نوشتن :

« بسم رب الشهدا و الصديقين ( اشتباه نكنيد ، وصيت نامه نمي نوشتم ، نامه معمولي بود ، ولي چون خيلي جوگير شده بودم نامه هايم را با اين عبارت شروع مي كردم )

خدمت پدر و مادر عزيزم سلام عرض مي كنم . اميدوارم حال همگي تان خوب باشد . من هم خوبم . آن روز كه از شما خداحافظي كردم ، به در خانه مهيار رفتم و با هم سوار اتوبوس شديم و به ترمينال ميدان آزادي رفتيم و با اتوبوس به طرف كرمانشاه رفتيم . در همدان هوا خيلي سرد بود ولي با صفا بود ... الان هم كه دارم براي شما نامه مي نويسم ، در جايي هستم كه به آن سنگر مي گويند . من و خدابنده لو و دو نفر ديگر كه به آنها همرزم مي گوييم در اينجا هستيم كه مثل اتاق مي ماند ولي خيلي كوچكتر است ... مامان ، من اصلا حواسم نبود ، روزي كه به جبهه اومدم درست روز تولدم بود ... امام را تنها نگذاريد و به حرف ضد انقلاب ها هم گوش ندهيد ... »

عكس خودم را از جيب در آوردم و گوشه بالاي سمت چپ نامه تصويري از خودم كشيدم ـ چون به نسبت سن و سالم ،  نقاشي ام هم بد نبود .

اين شد اولين نامه ، انشا و نوشته من در جنگ . از همان روزها ، در كنار تير و فشنگ ، نارنجك و ماسك ضد گاز شيميايي ، عادت كرده بودم كه دفترچه يادداشت كوچكي كه تصويري زيبا از امام خميني با چهره اي متبسم بر جلدش نقش داشت ، در جيب خود بگذارم و حوادث و اتفاقات را نت برداري كنم . همانها بود كه در نگارش كتاب خاطراتم با نام « ياد ايام » به كمكم آمد .

 




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب