به دنبال انتشار مطلب گذشته ام پيرامون « برائت از فكه » ، برخي دوستان مشتاق شده اند تا از چگونگي و علل راه اندازي مجله فكه و همچنين سرانجام و نهايت آن و بخصوص علت و علل آن آگاه شوند .
اگرچه تلخ است ، ولي فقط براي اينكه برخي دوست نمايان برايمان روايت دروغ جعل نكنند ، خواهم نوشت كه فكه از كجا تا به كجا ره پيمود . و من در آن وادي چه بودم !
هر آنچه كه بود و شد ، مي تواند براي بسياري از شما درس تجربه اي باشد تا قبل از گام نهادن در هر راهي ، رفته ديگران را طي نكنيد .
در ضمن سوالات شما پيرامون فكه ، بهتر مي تواند مرا در ذكر حوادث و وقايع ياري كند .
فقط اين را بگويم كه داستان فوق ، از مهر 1377 آغاز مي شود و تا اولين روز بهمن 1382 كه براي من همچون اولين روز ورودم به جبهه ـ 25 مهر 1360 ـ آنچنان شيرين و غرورآفرين است كه هيچگاه فراموشش نخواهم كرد ، ادامه خواهد داشت . چرا كه در آن روز ـ 25 مهر 1360 ـ از دنيا و دنياييان بريدم و پاي در طريقي مقدس براي حضور در جبهه گذاشتم ، و آن روز ـ اول بهمن 1382 ـ نيز كم از آن نداشت و با افتخار و غروري مقدس ، برنفس دنيايي خويش فائق آمدم و از جمعي نا اهل و ... بريدم و طريق مقدس خويش را از مضحكه ها و نامردمان روزگار جدا كردم . مضحكه هايي كه چند سالي نقش دوست را بازي كردند و نيات ... شان نقاب از رخشان بركشيد .
بگذريم . پس در آينده نزديك منتظر باشيد كه داستان جذاب و جالبي از فكه خواهيد خواند .
در شهر اصفهان ، مجله اي با قطع خشتي منتشر مي شود كه نام « طراوت » را براي آن انتخاب كرده اند . اولين بار كه آن را ديدم ، خيلي خوشم آمد و به همت دست اندركاران آن مرحبا گفتم و هنوز هم مي گويم .
طراوت كه از سوي « كنگره سرداران و 23 هزار شهيد استان اصفهان » منتشر مي شود ، با همه نقاط مثبتش ، يك نقطه منفي بزرگ دارد ، آن هم اين كه متاسفانه در طراوت ، مطالبي كه از ديگر منابع نقل مي شوند ، به نسبت مطالب توليدي ، بسيار بيشتر و پيشتر هستند و شايد همين امر باعث مي شود مسئولين نشريه ، دقت و ظرافت كافي را به خرج ندهند .
القصه : فروردين سال 1382 بنده كه آن زمان سردبير مجله فكه بودم ، نوشته اي را در شماره 35 نشريه چاپ كردم به اسم « وحشت در پادگان » كه خاطراتم از شهيد « مرتضي شكوري گركاني ( ميثم ) » بود . البته در وبلاگم هم آن را گذاشتم . چند وقت پيش ، هنگامي كه شماره 21 طراوت را - كه لطف مي كنند و برايم صلواتي مي فرستند - ديدم ، جاخوردم . در صفحه 6 و 7 آن خاطره اي با عنوان « ميثم » چاپ شده بود . تا نگاهي به سطور آن انداختم ، متوجه شدم باز يكي ديگر از آنهايي كه احساس كمبود شديد دارند ، دست به كار شده و متاسفانه خاطره بنده را به اسم خودش يعني « مير سليماني » منتشر كرده است . همانجا زنگ زدم و با عزيزان روابط عمومي طراوت صحبت كردم و گفتم كه براي من مسئله اي نيست ، ولي اينكه كسي اسم خودش را روي خاطره اي از من بگذارد كه با آن كلي گريه كرده ام ، برايم سخت است . و از همه بدتر هرجا اسم حميد آمده حذف كرده كه كسي شك نبرد . متاسفانه در شماره هاي بعدي طراوت هيچ اشاره اي به اين تخلف آشكارشان نشد كه نشد . نه اينكه نياز به عذرخواهي كسي داشته باشم ، ولي دوستان نبايد اشكالشان را رفع كنند ؟ اگر دست من باشد ، كسي را كه چنين سرقتي مرتكب شده ، مستحق هر توبيخ و تنبهي مي دانم و بدون شك بالاترين تنبيه هم مي تواند مثل زمان جنگ باشد كه اگر بسيجي اي تخلفي مي كرد ، بزرگترين تنبيه برايش اين بود كه مي گفتند تا چند ماه حق حضور در جبهه را نداري و از اعزام محروم مي ماند . به ايشان هم بگويند كه ديگر مطالبش را در طراوت چاپ نمي كنند .
بابا جان ، شما را به خدا ول كنيد اين بازي ها را . اصلا نه اينها ، در يكي از روزنامه هاي معروف در صفحه دفاع مقدسش خاطره اين و آن را چاپ مي كنند و به جاي اسم صاحب خاطره مي نويسند « تنظيم از ... » من كه نفهميدم تنظيم يعني چي ؟ خاطره اي كه از كتاب اين و آن برداشت شده و عينا چاپ كرده ايد ديگر چه تنظيمي دارد ؟
به خدا خودم حالم گرفته است ولي ديدم بد هجمه اي شده است . اگر به آرشيو وبلاگم مراجعه كنيد مطلبي را خواهيد ديد درباره كتاب « رفاقت به سبك تانك » نوشته دوست خودم « داود اميريان » كه كاملا سرقت خاطره و ادبيات است ، و متاسفانه حضرات هم به آن كلي هم جايزه دادند .
از من گفتن و از آنها ...
عيبي هم نيست اگر بگويند اين يارو دنبال نام و نان است و ...
خدا داند و خودشان .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۳/۱٠/۱ - حمید داودآبادی
هوالعزيز
اين متن را فقط و فقط به خواست و احترام دوست دوران جنگ
« مسعود ده نمکی » برداشتم !
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۳/۱٠/۱ - حمید داودآبادی