اين اشعار روهم كه بهترين زبان حال خودم و مصطفي ديدم ، براتون ميذارم اينجا.
اونايي كه داستانشو مي دونن بهتر متوجه ميشن چي ميگم !
( از بقيه هم معذرت مي خوام چون داستانش مفصله و گفتني ، نه نوشتني )
كيه كه آخر ديوونگيه ، واسه چشمات
كيه جز من كه ميميره واسه لحن خنده هات؟
كي برات قصه ميگه ، شبا كه خوابت نميره
كيه پا به پات مياد وقتي كه بارون ميگيره؟
كيه وقتي تشنته ، تو ابرا بلوا ميكنه
اگه يك جرعه بخواي كويرو دريا ميكنه
يه شب موي تورو به صد تا مهتاب نميده
خودش ميسوزه ولي تن به سايه وآب نميده
اون منم كه عاشقونه ، شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تومي افتم
هنوزم مياي تو خوابم ، تو شباي پرستاره
هنوزم ميگم خدايا ، كاشكي برگرده دوباره
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/٧/٢٢ - حمید داودآبادی
۲۲ مهر ۱۳۶۱ ساعت ۴۵/۱۶ دقيقه
۲۱ سال پيش در چنين سالي ... من شكستم .
۲۵۲ ماه پيش در چنين ماهي ... من سوختم .
۱۰۹۵هفته پيش در چنين هفته اي ... من آتش به جان شدم .
۷۶۶۵ روز پيش در چنين روزي ... من جگرم پاره پاره شد .
۱۸۳۹۶۰ ساعت پيش در چنين ساعتي ... من ديدم كه جانم پر كشد .
۱۱۰۳۷۶۰۰ دقيقه پيش در چنين دقايقي ... من ... تنهاي تنهاي تنها شدم .
۶۶۲۲۵۶۰۰۰ ثانيه پيش در چنين ثانيه اي ... من فهميدم :
« اگرتنهاي تنهايان شوم ، باز هم خدايي هست ! »
آره درست يه همچين لحظات سختي بود .
اون روز واسه من آخرالزمان بود .
ديگه فكر مي كردم دنيا تموم شده .
فكر مي كردم ديگه منم تموم شدم .
تو فكر اين بودم كه واسه مردن آماده بشم .
ثانيه هارو با انتظار تركش سرخ سپري مي كردم .
دقيقه هارو در برزخ ميان جبهه و قيامت طي مي كردم .
ساعت هارو با اين اميد پشت سر ميذاشتم كه ديگه ادامشونو نمي بينم .
روزهارو به اميد خداحافظي ابدي اصلا وابدا به حساب نمي آوردمشون .
هفته هارو اصلا تحويل نمي گرفتم چون مي ترسيدم منتظر بعديش باشم .
ماه ها كه اصلا قابل اعتنا نبودند. به هيچ وجه ته ذهنم هم نمي گنجيدند .
سال هارو كه فكر مي كردم خورشيد و زمين ديگه به دورهم نميچرخند .
ولي آخرش ۲۱ سال ... گذشت .
چه گذشتني هم .
۲۱ سالي كه نه خورشيد ذره اي سرعت گردشش رو كم كرد ، نه زمين حال داشت نگاهي به من بكنه .
۲۱ سالي كه حتي در روزهاي سخت تر و آتيشي تر جنگ هم ، عزرائيل محلي به من نذاشت كه نذاشت .
۲۱ سالي كه الكي خودم رو با خيلي چيزا سرگرم كردم .
۲۱ سالي كه واويلا ...
۲۱ سالي كه خداي من شد قطعه 26 بهشت زهرا (س) .
۲۱ سالي كه من تونستم خداي خودم رو مثل بت قاب كنم .
۲۱ سالي كه خدا براي من ، جاش توي قاب عكس بود نه توي دلم .
۲۱ سالي كه وقتي به عكس اون نگاه مي كردم ، مثلا شيطون در مي رفت .
۲۱ سالي كه اونقدر كه از اون قاب عكس مي ترسيدم ، از خود خدا نترسيدم .
۲۱ سالي كه اگر اونقدر كه از اون قاب عكس مي ترسيدم ، از خدا ترسيده بودم ...
استغفر الله ... پيغمبر مي شدم !
ثانيه ها ، دقيقه ها ، روزها ، هفته ها ، ماه ها و سال ها ، رفتند و مي روند .
در « مجنون » سعيد رفت .
در « مهران » محسن رفت .
در « فاو » محمد رضا رفت .
در « شلمچه » سيد محمد رفت .
و... واويلا ... واويلا ...
در « ايران » ...
در « تهران » ...
در « جماران » ...
در « جماران » ...
در « جماران » ...
امام رفت ... امام رفت ... امام رفت ...
ولي من موندم .
ما مونديم .
همه مون .
بي معرفتانه.
اوني كه ...
اوني كه فكر مي كرديم اگه پيك موت بياد سراغش ... اول مارو مي بره ...
آره ... فكر مي كرديم حالا حالا ها تنهامون نميذاره ...
اونم كه رفت ... فقط خواست اينو بگه كه :
عالم محضر خداست ... در محضر خدا معصيت نكنيد .
محضر خدا
محضر خدا
محضر خدا
خدا
خدا
خدا
فقط !
نه محضر شهدا
نه محضر دوست
نه محضر رفيق
نه محضر امام
نه محضر ...
فقط محضر خودش و بس !
يعني كه ...
يعني كه چي ؟
يعني اينكه :
اگه من با صد نفر عقد اخوت بسته باشم ...
اگه با صد شهيد عكس دونفره دارم ...
هزاربار دست امام رو بوسيده باشم ...
اگه پنجاه ماه سابقه جبهه دارم ...
اگه مثل بعضي ها ...
اگه و اگه و اگه ...
همه اينا در پيشگاه خدا هيچه !
آره هيچه !
وقتي كه خالصانه واسه خودش نباشه .
من عاشق مصطفي بودم ... خب با عكس و يادش عشق كردم .
من از شهدا مي ترسيدم كه گناه كنم ، خب از خود اونا بايد اجرشو بگيرم .
من ... من ... من ...
آره اونقدر من من مي كنم تا حالتون از هرچي منه به هم بخوره !
همين من من ها بود كه فاصله من رو با خودش دورتر كرد .
باكي ؟
با عشقم .
با روحم .
با همه وجودم .
با اون كه اگه من ۲۱ سال فراموشش كردم ، بازم بهم مي خنده .
اوني كه اگه من ۲۱ سال ديگه هم اشتباه برم ، بازم تحويلم مي گيره .
نميگه : برو گمشو ... تو ديگه مشرك شدي ... تو ديگه خراب شدي ...
يه چيز ازش شنيدم كه خيلي دلمو برده .
خيلي قشنگه .
ميگن خودش ميگه .
ميگن « حديث قدسي » يه :
« بنده هاي من به هرچيزي كه دور و برشون مي بينن به چشم خدا نگاه مي كنن ...
ولي من به تك تك اونا به اين چشم نگاه مي كنم كه انگار فقط همين يه بنده رو روي زمين دارم .»
حال كردين نه ؟
به اين ميگن عشق .
به اين كه از هرجا كه اشتباه رفته باشيم و برگرديم ، باز مي برتمون جلوتر .
اصلا انگار نه انگار ما اون خطا كار ديروزيم !
ديگه دارم مي زنم توي خاكي و از مسير بيرون ميرم .
مي خواستم واسه بيست و يكمين سالگرد ...
اوه ... نزديك بود باز از اون لقبايي بهش بدم كه هم خودش تعجب كنه ، هم خداش !
بيست و يك سال پيش در چنين روز و ساعتي ...
دوست ، بچه محل ، همسنگر و همرزم من « مصطفي كاظم زاده » رفت .
همين .
كجا ؟
چطوري ؟
با يه تركش ناقابل .
در ارتفاعات « سومار » .
ديگه چيزي درباره اون نپرسين ...
فقط اينو بگم كه همه اين حرفاي قشنگ رو ، اون بهم ياد داده .
اونه كه دستم رو روي حروف مي بره كه اينارو بنويسم .
اگه خواستين دعايي بكنين ،
واسه همه مون دعا كنين كه ...
خدا رو با هيچي عوض نكنيم !
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/٧/٢٢ - حمید داودآبادی
اشك همهمون رو در ميارن. يقه همه مون گيره. فكر كرديم الكيه؟همين كه رفتيم جبهه و چهار تا تير و آرپيجي در كرديم، تموم شد؟ سهچهار تا تانك زديم كه زديم! مگه خودمون نبوديم كه از ياران پيامبر وجهاد اصغر و جهاد اكبر ميگفتيم؟ چي شد؟ افسانه بود؟ يعني ما همباورمان شده كه اون همه حديث و آيه كه 1400 ساله الگويمسلمونهاست، فقط مال زمان جنگ بود؟
يعني راست راستي، وقتي جنگ تموم شد، اسلحه و تجهيزات رو كهتحويل داديم، از دژباني پادگان دوكوهه كه رد شديم، خدا رو اونجا جاگذاشتيم و ديگه شديم خودمون؟ يعني خدا و پيغمبر، قيام و قيامت مالزمان جنگ بود؟ يعني ديگه نبايد از مرگ و آخرت، از معاد و قيامت حرفزد؟ يعني حالا كه ديگه تاجر شديم، توي زندگيمون سه راه مرگ نداريم؟باورتون شده؟ جدي جدي شما هم مثل بعضي حضرات، خدايي ناكرده،شده ورد زبونتون كه: «كي اون دنيا رو ديده؟» شما كه هم اين دنيا روديدين، هم اون دنيا رو. شما ديگه چرا؟
مبارزه با نفس و شهوت، نخوردن مال مسئلهدار و حرام، دروغ نگفتنو تهمت نزدن و غيبت نكردن فقط مال كربلاي پنج بود و والفجر هشت؟يعني ديگه چون عمليات نداريم، از مرگ و شهادت هم خبري نيست، همهچي موجه شد؟ راحت ميتونيم سر همديگه، سر مردم، سر خودمون كلاهبذاريم، چك بيمحل بكشيم، بدهكاريها مون به اين و اون رو نديم،خلاصه شديم يه دلال تموم عيار كلاهبردار؟

خوبه كه هنوز هم ورد زبونتون جنگه! مگه وقتي ميخواين موضوعيمال سالهاي گذشته رو يادتون بياد، اون رو با تاريخ جنگ حسابنميكنين؟ قبل از عمليات والفجر هشت بود كه رفتم قم. عمليات بدر بودكه اين موتورو خريدم. بعد از قطعنامه بود كه زن گرفتم ... و...
اين هم از تاريخ. ديگه چي ميخواين؟ پس خداوكيلي يه كمي بهخودمون بياييم.
برادر، اخوي قارداش، اخي...
باور كنيد يقه ما بيشتر از بقيه گيره. مگه خودمون نميگفتيم:«كارهايي كه براي شهريها مكروهه، براي بسيجيها حرومه» يا اينكه«كارها و عباداتي كه براي شهريها مستحبه، براي جبههايها واجبه» بهاين زودي يادمون رفت؟ حداقل بذاريم ده بيست سال بگذره، بعد. مگهكتاب «جبهه و جهاداكبر» رو يادمون رفته؟ مگه پيامهاي امام رو يادمونرفته؟ نكنه خداي ناكرده، ما هم باورمون شده كه پيامها و حرفهاي اماممال همون سالها بود؟ كاري نداره، يه بار ديگه پيامهاي امام رو بخونيم تايادمون بياد كه نه!
خيلي چسبيديم به دنيا. زن و بچه بدجوري وبال گردنمون شدن.بعضي وقتها با خودم ميگم اونهايي كه زن و بچه داشتن و اومدن جبهه،عجب دل خدايياي داشتند. خدا وكيلي «حسين ارشدي» كه پنج شش تابچه داشت، عجب مشدي بود. يادمه فكه كه بوديم، هر روز ميرفتانديمشك و به بچههايش تلفن ميزد. اونم با «عباس تبري» كه چندوقتي ميشد بچهدار شده بودو اسمش رو گذاشته بود «اسماعيل». وقتيبهشون گفتم كه چرا اين قدر به خونه تلفن ميزنين، ارشدي با خندهمعناداري گفت:
ـ صبر كن بابا بشي... چند تا بچه كه دورو ورتو بگيره، اون وقتميفهمي براي چي ميرم شهر...درسته كه من زن و بچهام رو سپردم بهخدا و اومدم جبهه... ولي نبايد چند وقت يه دفعه يه تلفن بزنم كه بچههامدلشون خوش باشه كه بابايي دارن؟...
چي شد؟ خب معلومه! حسين ارشدي توي كربلاي يك، يه آرپي جيعراقي خورد توي شكمش و داغون شد، تبري هم يه خمپاره اومد تويسنگرشون و پريد.
جدي جدي اونا دنيا رو بازي داده بودن. مثل ما كه بازي دنيا روخورديم! كلي سابقه جبهه داشتيم اون وقت جلوي چهار تا«موافقتاصولي» و «آژانس هواپيمايي» و «تاكسي سرويس» و... خودمون روباختيم.
قبول كنيم كه خيلي هامون باختيم. بله خيلي هامون. دير اومديم زودميخواستيم بريم! بعضي هامون هم زديم توي كارهاي اقتصادي و شديمتاجر صادرات و واردات. خدا وكيلي چقدر كار فرهنگي كرديم؟ از روزي كهجنگ تموم شد چيكار كرديم؟ از ما كه گذشت، ولي شما كه براي خودتونكسي شدين و ديگه با حاج همت هم فالوده ميل نميكنين، يه كمي هم بهعقب نگاه كنيم.
به ده دوازده سال پيش، به آخرهاي جنگ.
اگه روز قيامت برسه و شهدا جلومون رو بگيرن، واقعاً چه جوابيبراشون داريم؟ نكنه از شرم رومون نشه نگاشون كنيم و حاضر شيم كهبريم به جهنم ولي جلوي اونها خجالت زده نشيم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٢/٧/۱٤ - حمید داودآبادی
با توجه به اينكه خاطره بخصوص در هشت سال دفاع مقدس، ازمستندترين مطالب درباره رويدادهاووقايع،خاصه جنگهاست، وبه لحاظاينكه خاطرات وخطرات رزمندگان اسلام،صحنههاي جالب وفراموشناشدني به تاريخ ارائه داده وميدهد،بايد هر چه بيشتر بدان پرداختودرنگارش آن صحنهها،دقت لازم را به خرج داد تا خاطرات ازسطح واقعيواستنادي خودتنزل نكنند.
براي اين منظور وبه جهت اينكه بيشترين تأكيد ما بر خاطرات استو خواسته نسل جوان نيز بيشتر به اين سو مي چرخد،بر آن شدم تا بخشياز بايدها و نبايدها در نگارش خاطرات را براي آشنايي هر چه بيشتر و بهترشما منتشر سازم. شايان ذكر است كه اين قواعد فقط نظرات و تجربياتيكي از نويسندگان دفاع مقدس ميباشد و چه بسا در بعضي موارداشكالاتي نيز داشته باشد، ولي فقط براي راهنمايي اوليه شما عزيزانتقديم ميشود تا حداقل قدمهاي اوليه اين امر را به صورت مطلوبتربرداريد.
اين نكته را بايد متذكر شد كه رعايت اين موارد نه فقط در موردخاطرات دفاع مقدس و رزمندگان، كه براي همه عزيزان اثر بخشميباشد؛ در نگارش خاطرات سفر و اردوهاي زيارتي مناطق جنگي،زندگي شهداي محل و امثالهم نيز ميتوان اين عناوين را بكاربردو ثمرگرفت.
براي شروع بيان و نگارش خاطرات ميتوانيد به آلبومهاي عكسشخصي خود مراجعه كنيد؛ چراكه هر عكس در درون خود دنيايي خاطرهنهفته دارد. با دقت و توجه به هر عكسي، ميتوانيد حتيالمقدور خاطرةمربوط به آن را بنگاريد و سپس آنها را در كنار هم قرار دهيد و با رعايتروال زماني، مجموعهاي زيبا از خاطرات خويش فراهم آوريد.
آنچه بايد رعايت شود:
1ـ تا حد ممكن نوشته روان و ساده باشد و از بكار بردن جملات وكلمات سنگين پرهيز شود. بگذاريد هر چه به ذهنتان ميرسد بر صفحهكاغذ نقش بندد.
2ـ به هيچ وجه سعي نكنيد اداي نويسندگان بزرگ و رمان نويسها رادر بياوريد. الگو برداري و فراگيري تكنيك، فنون نگارش از بزرگان ادبامري است نكو، ولي نوشتههاي آنان را جلو چشم قراردادن و برايخاطرات خود دنبال قالب گشتن، كار صحيحي نيست.
3ـ ترتيب زماني خاطرات، حداقل در حد ماه و يا فصل حفظ گردد وهر ماجرا در جاي خود عنوان شود.
4ـ حتيالامكان روز و ساعت هر واقعه ذكر شود.
5ـ مكانهايي چون خاكريز، سنگر، قلهها، ارتفاعات و... تا آنجا كهممكن است شرح داده و توصيف شود.
6- اسامي كامل شهدا،نحوة شهادت،افراد ومسئوليتهايشانحتما"ذكر شود .
7- اسامي، خطوط وموقعيتها-بخصوص عناوين ابداعي و رايجدرزمان جنگ -ذكر شود.
8ـ از بكار بردن جملات و عبارات شعاري ودهان پركن پرهيز شود.
9ـ هر خاطره آغاز وپايان مشخصي داشته باشد .آغاز خاطرهميتواندچگونگي نقش بستن فكر رفتن به جبهه در ذهن باشد وپايان آننيز عمليات وبازگشت به شهر .
10ـ از كلي گويي به شدت پرهيز شود وهمه ماجرابه طوركامل و جزءبه جزء بيان شود.
11- حتيالامكان از قالب داستان، رمان و امثالهم براي بيان خاطرهاستفاده نشود، تا خاطره بر اخلاص و نابي خود باقي بماند.
12ـ از بكار بردن توضيحات اضافي كه ربطي به ماجرا ندارد و خاطرهرا از مسير خود خارج ميسازد، خودداري شود.
13ـ حالتهاي شاد، حزنانگيز، هراس، ترس و شجاعت به بهترين وواقعيترين وجه و در جاي خود بيان شود.
14ـ كليه وقايع پيش آمده اعم از پيشروي، عقب نشيني، ركود جبههو... شرح داده شود.
15ـ روحيه و گفتههاي شهيدان در ساعات و لحظات آخر به طوركامل و با حفظ امانت ذكر شود. گفتههاي شهدا داخل گيومه«» نوشته شود.
16ـ روحيات خود و رزمندگان در حين عمليات بيان شود.
17ـ احساسات خود و رزمندگان در لحظات اصابت تركش، استنشاقو مسموميت گاز شيميايي، عقبنشيني، پيشروي، فتح و... بيان شود.
18ـ بر خورد خانواده دربارة اعزام به جبهه و مجروحيت كاملاً ذكرشود.
