خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٢/۱٠/٢٩

                    

ظاهربيني‌، از آن‌ دست‌ خصلتهاي‌ زشت‌ است‌ كه‌ باعث‌ خيلي‌ گناهان‌ ديگرهم‌ مي‌شود، مثل‌ قضاوت‌ بد درباره‌ ديگران‌، غيبت‌، تهمت‌ و... زياد هم‌ نبايدبه‌ چشم‌ اعتماد كرد. چشم‌ فقط‌ ظاهر را مي‌بيند و بس‌. بايد درون‌ را ديد. بايددل‌ را ديد.

خدا بيامرزدش‌، مسعود از بچه‌هاي‌ خيابان‌ پيروزي‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌63 با هم‌ در گردان‌ ابوذر از لشكر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بوديم‌. بچه‌ خيلي‌باصفايي‌ بود. مأموريتمان‌ تمام‌ شد و رفتيم‌ تهران‌. چند وقتي‌ كه‌ گذشت‌، رفتم‌دم‌ خانه‌ شان‌. در را كه‌ باز كرد. جا خوردم‌. خيلي‌ خوش‌ تيپ‌ شده‌ بود. به‌ قول‌خودم‌ «تيپ‌ سوسولس‌» زده‌ بود. پيراهنش‌ را كرده‌ بود توي‌ شلوار و موهايش‌ راهم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ريخت‌ و قيافه‌ توي‌ جبهه‌اش‌ نمي‌خورد. وقتي‌بهش‌ گفتم‌ كه‌ اين‌ چه‌ قيافه‌اي‌  يه‌، گفت‌: «مگه‌ چيه‌» يعني‌ راستش‌ هيچي‌نداشتم‌ كه‌ بگويم‌.

از آن‌ روز به‌ بعد او را نديدم‌. نديدم‌ كه‌ يعني‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌ شان‌. حالم‌ از دستش‌گرفته‌ بود. از اول‌ دل‌ چركين‌ شدم‌. فكر مي‌كردم‌ مسعود ديگر از همه‌ چيز بريده‌و جذب‌ دنيا شده‌، آنقدر كه‌ قيافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ كرده‌. ديگر نه‌ من‌، نه‌ او.

زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌. اتفاقي‌ از سر كوچه‌ شان‌ ردمي‌شدم‌. پارچه‌اي‌ كه‌ سر در خانه‌ شان‌ نصب‌ شده‌ بود باعث‌ شد تا سر موتور راكج‌ كنم‌ دم‌ خانه‌. رنگم‌ پريد. مات‌ ماندم‌، يعني‌ چه‌؟ مگر ممكن‌ بود. مسعود واين‌ حرفها؟ او كه‌ سوسول‌ شده‌ بود. او كسي‌ بود كه‌ فكر مي‌كردم‌ ديگر به‌ جبهه‌نمي‌ايد. چطور ممكن‌ بود. سرم‌ داغ‌ شد. گيج‌ شدم‌. باورم‌ نمي‌شد. چه‌ زود به‌ اوشك‌ كردم‌. حالا ديگر به‌ خودم‌ شك‌ كردم‌. به‌ داغ‌ بازيهاي‌ بي‌ موردم‌. اشك‌كاسه‌ چشمهايم‌ را پر كرد. خوب‌ كه‌ چشمانم‌ را دوختم‌ به‌ روي‌ مجله‌، ديدم‌ زيرعكس‌ مسعود كه‌ لباس‌ زيباي‌ بسيجي‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند:

«شهيد بي‌ مزار مسعود... شهادت‌ عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌ شلمچه‌ »

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٢/۱٠/٢۸

ـ هوا سرد شده‌ بيژن‌، اون‌ شومينه‌ رو روشن‌ كن‌.

ـ آخيش‌، حالا خوب‌ شد. چه‌ كيفي‌ ميده‌ آدم‌ كنار پنجره‌ بشينه‌ و به‌ بارش‌دانه‌هاي‌ درشت‌ برف‌ نگاه‌ كنه‌ و از اينكه‌ اونجا نيست‌ خوشحال‌ باشه‌، به‌ من‌چه‌ كه‌ كي‌ زير برف‌ وتوي‌ سرماست‌...

- حسين‌ جون‌....به‌گوشي‌؟....قنديل‌ برات‌ مفهومه‌؟....قنديل‌...سه‌ تاازپروانه‌هامون‌قنديل‌شدن‌....مفهوم‌ شد؟...سه‌ تااز پروانه‌هامون‌ قنديل‌شدن‌...مي‌فرستيمشون‌سردخونه‌...

                        

سوز سردي‌ مي‌آمد.چشم‌ يكي‌ دو متر جلوتر رانمي‌ديد.بوران‌ وبرف‌ مي‌زد توي‌صورت‌ و مثل‌ سيلي‌اي‌ محكم‌، گونه‌ها را مي‌سوزاند و سرخ‌ مي‌كرد دندانهاديگر از شدت‌ سرما حوصله‌ به‌ هم‌خوردن‌ نداشتند. دستانمان‌ شده‌بود مثل‌دست‌ مصنوعي‌ جانبازان‌ با اين‌ تفاوت‌ كه‌ سرخ‌ سرخ‌ بودند.

رفتيم‌ داخل‌ سنگرهاي‌ ديده‌باني‌، در سينه‌كش‌ ارتفاعات‌ مشرف‌ به‌ «ماووت‌»عراق‌. سه‌ تا از پروانه‌ها قنديل‌ شده‌ بودند. اين‌ چيزي‌ بود كه‌ حاجي‌ گفت‌. حالاپروانه‌ كه‌ مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود چگونه‌ قنديل‌ شده‌ بودند، خدا مي‌داند.

نزديك‌ كه‌ شديم‌، سياهي‌اي‌ كم‌ به‌ چشممان‌ آمد. سلام‌ كردم‌. خسته‌ نباشيدگفتم‌، ولي‌ جوابي‌ نشنيدم‌. حتي‌ رويش‌ را هم‌ برنگرداند كه‌ نگاهي‌ كوتاه‌بيندازد تا ببيند خودي‌ هستم‌ يا دشمن‌. مثل‌ اينكه‌ قصد نداشت‌ تحويلمان‌بگيريد.

برشانه‌اش‌ كه‌ زدم‌، خنديدم‌، گفتم‌: «برادر يه‌ مقدار مواظب‌ پشت‌ سنگر هم‌باش‌ هر چي‌ صدا كرديم‌ جوابي‌ ندادي‌...» ولي‌ باز صورتش‌ را برنگرداند. شك‌برم‌ داشت‌. عباس‌ دستها را بر صورتش‌ گذاشته‌ و در كناري‌ ايستاده‌ بود. فكرنمي‌كردم‌ دارد گريه‌ مي‌كند. گريه‌ براي‌ چي‌؟

شانه‌هاي‌ بچه‌ بسيجي‌ پانزده‌، شانزده‌ ساله‌ را تكاني‌ دادم‌، باز جوابي‌ نشنيدم‌.

ـ برادر... اخوي‌ جان‌... بلند شو برو توي‌ سنگر استراحت‌ كن‌...

آن‌ هم‌ چه‌ سنگري‌. چاله‌اي‌ كوچكتر از قبر كه‌ پتوي‌ نيم‌ سوخته‌ عراقي‌ كه‌ ازسرما مثل‌ چوب‌ خشك‌ شده‌ بود، نقش‌ سقف‌ را بازي‌ مي‌كرد، حداقلش‌ اين‌بود كه‌ از بارش‌ مستقيم‌ برف‌ مصون‌ بوديم‌.

مقابل‌ صورتش‌ كه‌ قرار گرفتم‌ جا خوردم‌. نگاهم‌ نمي‌كرد. چشمانش‌ باز بودند.مژگانش‌ را توده‌اي‌ از قنديلهاي‌ كوچك‌ فرا گرفته‌ بود. موبر پشت‌ لبش‌ سبزنشده‌ بود. تمام‌ صورتش‌ يك‌ دست‌ سرخ‌ بود و سفيدي‌ برف‌ بر آن‌ نشسته‌. يخ‌در ميان‌ چشمهايش‌ مثل‌ ستاره‌اي‌ مي‌درخشيد. ولي‌ هيچ‌ تحركي‌ نداشت‌.زبانم‌ بند آمد. خواستم‌ دستش‌ را بلند كنم‌. خشك‌ شده‌ بود. اسلحه‌ را دردستش‌ فشرده‌ و همانطور نشسته‌ بود. مات‌ مانده‌ بودم‌. فرياد زدم‌: «حاجي‌...حاجي‌... اين‌... اين‌... يخ‌...»

و اين‌ حاجي‌ بود كه‌ بغضش‌ تركيد: «ساكت‌... تورو به‌خدا ساكت‌... داد نزن‌...بيدارشان‌ مي‌كني‌. آروم‌ برش‌ دارين‌ مواظب‌ باشين‌ بالهاي‌ قنديل‌ گرفته‌اش‌نشكنه‌...

اونو كه‌ از سنگر درآوردين‌ برين‌ اكبر و حسين‌ هم‌ از توي‌ اون‌ سنگر بيارين‌ تابفرستيمشون‌ عقب‌...».

دستم‌ را عقب‌ كشيدم‌. نشستم‌ روي‌ لبة‌ يخي‌سنگر. چشمانش‌ را پائيدم‌.نگاهش‌ به‌ شيار روبرو خشك‌ شده‌ بود، هيچ‌ بخاري‌ از مقابل‌ دهانش‌ برنمي‌خاست‌. يخ‌ بسته‌ بود. يخ‌ِ يخ‌. به‌هيچ‌ صدايي‌. بدون‌ اينكه‌ جاي‌ تير و تركش‌ دربدنش‌ پيدا باشد. كمي‌ آن‌ سوتر را نگاه‌ كردم‌. داخل‌ سنگر بغلي‌، دو نفر نوجوان‌،حسين‌ و اكبر سر بر شانة‌ يكديگر گذاشته‌ و آرام‌ خفته‌ بودند. با خود زمزمه‌كردم‌:

ـ آرام‌ بخواب‌ بسيجي‌. آرام‌ بخواب‌ پروانه‌ قنديل‌ گرفته‌ام‌... آرام‌ بخواب‌... گل‌ِيخ‌ بسته‌ام‌.

                                                                                                                                     موسي الرضا سيدآبادي 

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٢/۱٠/٢٦

خسته بودم و بدنم درد مي كرد . راستش خسته كه نه ، تركشهاي كوچولويي كه توي تنم جاخوش كرده اند غلغلكم مي دادند . همين طور كه خودم را به ديوار متكي كردم ، سر خوردم و به پشتي لم دادم . ناله اي ناخواسته زدم و گفتم :

-         آي خدا...  يا منو بكش ... يا جونمو بگير ...

بابام كه گوشه اتاق نشسته بود و سرش توي روزنامه ، باتعجب نگاهم كرد و گفت :

-         اين چه دعاييه مي كني ... تو تازه اول زندگيته ...

گفتم :

-         اي بابا ... كجا اول زندگيمه ... من ديگه آفتاب لب بومم ... ديگه پير شدم ... بايد غزل خداحافظي رو بخونم ...

با اين حرفها ، تعجب پدرم بيشتر شد . روزنامه را به كناري انداخت و گفت :

-         اگه من كه پنج تا مثل تو رو بزرگ كردم اين حرف رو بزنم يه چيزي ... من كه ديگه پير شدم و ...

اجازه ندادم بقيه حرفش را بزند . گفتم :

-         آخه پدر جان تو كه هنوز پير نشدي ... ماشاالله حال و روزت كه خوبه ...

گفت :

-         حال و روز من خوبه ؟ من كه يه بار سكته كردم و قلبم شده مثل چيني بند خورده ؟

گفتم :

-         پدر جان ... شما بعد از 60 سال تازه قلبتون شده چيني بندخورده ... ولي من كه ...

گفت :

-         تو چي ؟

گفتم :

-         پدرجون ... پيري كه به چهره و جسم نيست ...

گفت :

-         پس به چيه ؟

گفتم :

-         بابا جون ... شما جسمت بعد 60 سال پير شده ... ولي من ...

تعجبش كه بيشتر شده بود گفت :

-         ولي تو چي ؟ تو كه هنوز 40 سالت نشده ...

بغض گلويم را گرفته بود . قصد نداشتم جلوي او كاري كنم كه ناراحتي اش بيشتر شود . خودش اصرار كرد . نتوانستم خودم را نگه دارم . بريده بريده و در حالي كه بغضي تلخ گلويم را خش مي انداخت ، گفتم :

-         ببين پدر جان ... شما حالا پير شدي و جسمت خسته ... ولي من ... ولي من توي پونزده سالگي ... يعني اون روزايي كه تازه بالغ شده بودم ... اون وقتايي كه توي اوج غرور جووني بودم ... اون وقتايي كه دوست داشتم با همسن و سالاي خودم ... با همكلاسي هام ... تفريح كنم ، توي امتاحانا تقلب كنم ، سر كيك و نوشابه فوتبال گل كوچيك بازي كنم ، بيست بگيرم ، تجديد بشم ، سينما برم ، خلاصه از همون راه درست و مسلمونيش شادي كنم ... پير شدم ... شكستم ... بله خودم خواستم ... ولي شما هم به من حق بدين ...

پدرم سرش را كمي پايين برد . خواستم بلند شوم و از اتاق خارج شوم گه گفت :

-         بقيه اش ...

                       

همان طور كه ايستاده بودم ، گفتم :

-         شما و نسل شما ... شده بود توي سن پونزده سالگي ، همبازي و همكلاسيتون كه خيلي باهاش ندار بودين ... توي بغلتون تيكه تيكه بشه ؟... اصلا شده با خودتون فكر كنين كه مغز دوستتون كه اونقدر درسخون بوده چه رنگيه ؟ اون وقت همون مغز ... با يه تركش بپاشه توي صورتتون ... مي دوني وقتي كه مجبوري سوختن دوستت رو ببيني ولي بايد هيچي نگي تا دشمن متوجه نشه ... ديگه از هرچي كبابه حالت به هم مي خوره ... اصلا شده به پشت سر خودتون نگاه كنين و جاي خالي بيشتر از صد تا رفيق رو ببينين ... توي آلبوم عكساي شما چند تا عكس هست كه رو به روش عكس جنازه همونا رو گذاشته باشين ؟ آره پدر ... من پير شدم ... شما توي شهر بعد شصت هفتاد سال پير شدين ... من و امثال من توي همون نوجوني ... توي كوره جنگ سوختيم و پير شديم ... به خدا اگه همه اونا انتخاب خودمون نبود ... همون اول صدباره سكته و دق كرده بوديم ... اگه اون عشق باحال نبود كه خدا مي دونه ...

                       

نگاه نكردم . خوشم نمي آمد گريه پدرم را ببينم . گريه مرد تماشا ندارد . از حرفهاي خودم پشيمان شدم . مخاطب من پدرم نبود كه در طي مدتي كه من جبهه مي رفتم هر روز مي مرد و زنده مي شد ، شايد مي خواستم سر كسان ديگري داد بزنم ولي ... از خودم بدم اومد كه آنقدر ستمگر و ظالم شده ام . داشتم خفه مي شدم . از اتاق زدم بيرون تا نفسي تازه كنم . به حياط كه رفتم ، ناخواسته به آسمان شبهاي تهران نگاه كردم . برايم آشنا آمد . خيلي آشنا . خوب كه توجه كردم ، فهميدم . آره خودش بود . شب تيره و تار آخرهاي پاييز سال 61 . اون موقعها كه ديگر مصطفي را تنها گذاشتم ... نه ... مصطفي مرا تنها گذاشت و من ماندم و ...

 




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸٢/۱٠/۱۸

زماني مشكل اين بود تا به بعضي ها كه فكر مي كردند جبهه ، فقط و فقط محل آه و ناله و گريه و زاري بوده ، بفهمانيم كه اشتباه فكر مي كنند و اصلا تصور آنها كه در نوشته ها و فيلمهايشان موج مي زند ، كاملا اشتباه است . شايد همين باعث شد تا عده اي نيز جبهه را با پارتي و سيرك اشتباه بگيرند و بسياري از آنچه را در گذشته ديده و يا شنيده بودند ، به نام جبهه به خورد خلق الله بدهند . و امروز مشكلمان اين شده تا به عده اي بباورانيم :

« شمايي كه خودتان جبهه بوده ايد و بسياري از حال و هواي آنجا را درك كرده ايد ، مگر نه اينكه فضاي جبهه با فضاي شهر تفاوتهاي بسياري داشت و از آن جمله روحيات و شاديهايش بود ؟ پس شما كه بايد بهتر از هركس ديگر بدانيد جبهه محل « جلف بازي » ، « جوك سازي » ، « تمسخر ديگران » و امثالهم نبود .»

القصه ، چند وقتي است برخي از دوستان براي اينكه از بعضي قافله ها عقب نمانند ، به هر دري مي زنند تا حالا كه نتوانستيم فرهنگ جبهه را به نسل جديد منتقل كنيم ، آن فرهنگ پاك و خالص را با فرهنگ امروز جامعه هماهنگ سازيند و به همين منظور شروع به بازسازي خاطرات و حوادث جبهه كرده اند و از همه مهمتر اينكه عدم امانت داري به خرج داده و از بس ته مانده خاطراتشان را دستمالي كرده اند ، به سراغ نوشته ها و خاطرات ديگران رفته و آنها را نيز بازيچه خويش قرار داده اند .

و چه خوب بود ما كه مسلمانيم و تفاوتمان با بعضي ها در رعايت حق و نا حق و حلال و حرام است ، و اول كتاب خودمان مي نويسيم : « نقل و چاپ نوشته ها منوط به اجازه رسمي از ناشر است » به آنچه در صفحه شناسنامه ديگر كتابها و مجلات نوشته شده ، پايبند مي مانديم و به خود اين اجازه را نمي داديم تا خاطرات و نوشته هاي ديگران را دستكاري كنيم .

                       

« داود اميريان » بسيجي اي كه در نوجواني به جبهه رفت و پس از پايان جنگ ، دست بر قلم برد و كتاب بسيار زيبا و فراموش ناشدني « خداحافظ كرخه » را فقط و فقط براي دل خويش نوشت و به حق يكي از نوشته ها و خاطرات زيباي جبهه بود ، اخيرا از فرط زياده نويسي و شايد كه قراردادهاي تواماني كه مقابل ديدگانش رژه مي روند ! دست به انتشار بعضي آثار زده است كه بدون شك بر سابقه نويسندگي او تاثير منفي خواهد گذاشت .

وقتي كتاب « مرد » با عنوان « رمان خاطره » از سوي حوزه هنري منتشر شد و در آن به بخشهايي از زندگي سردار رشيد اسلام « حاج احمد متوسليان » پرداخته شد ، بسياري از دوستان از نشر چنان اكاذيبي ناراحت شده و ردهايي نيز بر آن نگاشتند و برخي ارگانها نيز تا پاي شكايت به مراجع ذيصلاح پيش رفتند و از همه بالاتر اينكه خانواده حاج احمد از اينكه به كذب حاج احمد داراي نامزد و بسياري چيزهاي ديگر معرفي شده بود ، شديدا اظهار نارضايتي و ... نمودند كه خود باعث پذيرش خطا توسط نويسنده شد . توجيه هم آن بود كه اين كتاب رمان خاطره است . و جدا اگر بر روي جلد كتاب تصوير سرداري نقش بست و همه كتاب به اسم او نوشته شد ، چطور به سادگي مي شود هر مسئله كذبي را در زندگي او وارد كرد و هر جا كه جاي بحث شد گفت كه آن قسمتش رمان است ؟ !

شايد عدم برخورد جدي با آن اكاذيب باعث شد تا شاهد انتشار كتابي به اسم « رفاقت به سبك تانك » باشيم .

                                             

چندي پيش از انتشار كتاب ، در مجله « كمان » شاهد چاپ يكي از خاطرات خودم بودم كه نام اميريان به عنوان نويسنده آن درج شده بود . هنگامي كه مسئله را از او جويا شدم ، گفت كه اشتباه مجله بوده است . هنگامي كه كتاب « رفاقت به سبك تانك » منتشر شد ، دست يكي از دوستان ديدم و وقتي تورقي كردم ، در كمال تعجب ديدم كه اين دوست عزيز به هيچ وجه رعايت امانتداري نكرده و بدون هرگونه اجازه و حتي اطلاعي 5 نوشته بنده را در كمال بي معرفتي براي خودش بازنويسي كرده و در كتاب جا داده است ! وقتي هم كتاب را كامل خواندم ، بر آن شدم تا اين نوشته را عليرغم دوستي نزديكم با اميريان و فقط براي گوشزد كردن خطاهايش ، بنويسم .

از همه بدتر اينكه نويسنده دست به عملي بسيار نابجا و خطا زده است كه بدون شك مي تواند طريق تحريفي در تاريخ دفاع مقدس باشد .

بسياري از بخشهاي كتاب خاطراتي هستند كه واقعيت داشته و متاسفانه در كنار بعضي جوكها و لطيفه هاي ساختگي كه حتي يكي از اصلي ترين آنها يعني بخش « رفاقت به سبك تانك » از جوكهاي بسيار كهنه و پوسيده يكي از جوكرهاي معروف زمان شاه است كه در كمال بي معرفتي در كنار خاطراتي كه در جبهه هاي خون و شرف براي صاحبان آنها اتفاق افتاده است ، قرار گرفته اند و باز از همه بدتر اينكه چگونه توقع داريم جوان امروزي وقتي اين كتاب را بخواند ، براحتي متوجه شود كه « حاجي مهياري » ، « حوري » و « پسر فداكار » خاطره اي است واقعي و بسياري ديگر از صفحات ، جوكهايي هستند ساختگي كه غير قابل باور بودنشان انسان را به تعجب وامي دارد ؟

بنده به عنوان كسي كه 5 عنوان از نوشته هايم بدون اجازه در اين كتاب پوچ و بيهوده كه چيزي نيست جز دوي سرعت براي كسب عناوين و سكه هاي بيشتر ، نارضايتي كامل خويش را از نويسنده و ناشر اعلام مي دارم و علت اصلي آن نيز تمسخر و سخيف كردن خاطرات و ياد شهيدان عزيزي است كه در نوشته ها از آنها ياد شده است . و اين براي من هيچ نيست جز اهانتي نابخشودني كه ثمره آن در آينده مي تواند در هم آميختن اكاذيب پوچ و بي معني با واقعيتهاي دفاع مقدس باشد . اميد دارم تا هرچه زودتر خطايي را كه مرتكب شده اند جبران كرده و در ادامه فعاليتهايشان شاهد اين گونه اجهافها و عدم امانتداري ها نباشيم .

از مراجع ذيصلاح كه در زمينه فرهنگ جبهه و دفاع مقدس فعاليت دارند نيز اين انتظار را دارم تا نگذارند عده اي با اين گونه كارها ، ارزش و عظمت فداكاريها و ايثار دلاورمردان شهيد را با تعدادي جوك مزخرف يكي كرده و مثلا بخواهند فرهنگ مورد نظر خويش را به خورد نسل جوان بدهند ، كه خطا و خيانتي است غير قابل جبران .

به هيچ وجه راضي نبودم و نمي خواستم اين گونه درباره نوشته دوست عزيز خود داود اميريان بنويسم ، ولي هنگامي كه برخي از اين گونه آثار را كه منتشر شده اند ديدم و كلاه خود را قاضي كردم ، به اين نتيجه رسيدم كه اگر از همين جا با اين گونه بدعتهاي خطا برخورد و مقابله نشود ، در آينده بايد همه تلاشمان اين باشد كه ثابت كنيم بسياري از مثلا خاطرات و نوشته ها ، دروغ محض است . همين جا نيز از حضور دوست خود اميريان پوزش مي طلبم و اميدوارم بعد از اين نيز از سوي اين نويسنده جوان و توانا شاهد انتشار آثارديگري با حال و هواي « خداحافظ كرخه » باشيم .

                                                                                                                  حميد داودآبادي

 




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب