خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۱/۱۱/٢٩
دلم گرفته ، خسته شدم ، چشمانم بدجوري به روزمرگي و معصيت عادت كرده اند . دستانم ، آن گونه كه بايد به كار نمي روند . پاهايم كه هيچ ، ديگر ناي رفتنشان نيست . قربت و غريبي شديد روي احساسم چنگ انداخته است .
احساس گم شدگي ، نه ! گم شدن ، آن هم نه ! گم كردن ، آره ، گم كردن چيزي ، مثل خوره به جانم افتاده است .
من كه اين جوري نبودم ! مخصوصا جمعه شبها ! با آن گرفتگي معروف و كسل كننده اش كه ناخواسته آدم را مي فرستد دنبال چيزي ، كه شديدا اضطراب نيامدنش را دارد .
احساس مي كنم كسي بايد مي آمد كه اگر بيايد ، كارم زار است !
اگر بيايد ، همه پوشيده هايم ، بر همه كسانم ، بي كم و كاست ، عيان خواهد گشت و اين من هستم كه بايد رسوا و بي همه چيز ، در كوچه پس كوچه هاي گم شدن ، سرگردان و نالان شوم .
او كه اگر بيايد ، شايد كه ، شايد نه ، كه حتما ، خيلي از تصورات و تخيلات بي پايه و غلطم را از سينه خواهد زدود و آن خواهد كرد كه شايسته دل مومنان حق است و منتظران عدالت .
بوي عيد مي آيد !
عيد هم از راه رسيد . عيد « ماه » و « خورشيد » !
عيد هم دارد مي آيد . عيد « قمري » و « شمسي » !
عيد هم آمد !
بايد تا عيد نرسيده ، خانه تكاني را شروع كرد .
عوض كردني نيست ، بايد كه تكانش داد !
ديده و دل دست دوم ! را كه نمي شود داد به خريدار و نيم بها برايش ستاند ، و چشم و دلي نو بجايش گزيد !
سال نوي قمري كه با « محرم » مي آيد ، بايد كه روح را خانه تكاني كرد و آن گونه كه معصوم (ع) فرموده است : « قلب حريم خداست ، پس غير خدا را در آن سكنا مده . » بايد كه روح را خانه تكاني داد تا زنگار معصيت و نسيان ، زدوده گردد . شايد كه توفيقي حاصل گشت و اذن حضور واصل شد .
سال نوي شمسي كه با « فروردين » مي آيد ، بايد كه جسم را خانه تكاني داد تا هر آنچه رنگ معصيت و غير او دارد ، از بدنها دفع گردد تا از امراض روحي ، رواني و جسمي بري گرديم .
مي آيد . عيد هم مي آيد و مي رود . باغ و گلشن شكوفا مي شود و جسم را صفا مي دهد . نواي خوش نجواي زينب گونه در فراق برادر ، يك بار ديگر دلهامان را به كربلاي معلا رهنمون خواهد گرديد ، ولي !
ولي اگر اين محرم آمد و رفت ، و سال بعد همين مايي بوديم كه امروزيم ، آن وقت چه ؟! نبايد باور كرد كه در گذران اوقات كه سالها چون ماه روانند ، و ماهها همچون روز از يكديگر سبقت حضور مي گيرند ، و اين روزها هستند كه گمانمان مي رود كوتاه گشته اند كه مثل ساعت سپري مي شوند ! پس ساعتها را چه مي گوئيم كه بسان لحظه اي ، ديگري نيامده ، اين يكي مي گذرد ! اگر اين گونه و مانند سال و سالهاي گذشته بمانيم ، ضرري بس عظيم نسيبمان گشته ليكن از فهم و درك آن غافليم . و نكند كه خود را به غفلت زنيم ؟!
هر آنچه كه هست و بشود ، عيد مي آيد ، و اميد كه چشم و دلمان به نور منور سيماي ملكوتي حجت حقش نوراني گردد و در همين ايام ، با دعاي خير او در حق منتظران ، از معصيت و تيرگي جسم و روح دور گرديم ، كه اين بالاترين و بهترين عيدي و پاداش است . خاصه كه در سوگواري سالار آزادگان حضرت اباعبدالله سيدالشهدا (ع) عطايمان كنند !

انشاالله




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۱/۱۱/٢٩

سه‌ ماهه‌ اول‌ سال‌ 67 ـ و حتي‌ سه‌ ماهه‌ آخر 1366ـ مملو بود از اخبار، و در كنار آن‌ شايعات‌. براي‌ بعضي‌ ازآنها كه‌ مي‌دانستند، جنگ‌ به‌ پايان‌ خود نزديك‌ مي‌شد،ولي‌ براي‌ مردم‌، نشان‌ از شدت‌ جنگ‌ و شقاوت‌ دشمن‌داشت‌. بمباران‌ حلبچه‌ و قتل‌ عام‌ 5000 نفر از سكنه‌عراقي‌ الاصل‌ آنجا با بمبهاي‌ شيميايي‌ توسط‌ رژيم‌صدام‌، زدن‌ هواپيماي‌ مسافربري‌ ايران‌ در خليج‌ فارس‌توسط‌ ناوگان‌ آمريكا، همه‌ و همه‌ از عرض‌ اندام‌ تمام‌ وكمال‌ استكبار جهاني‌ براي‌ به‌ صلح‌ كشاندن‌ جنگ‌بود.جنگي‌ كه‌ ابرقدرتها به‌ خيال‌ فتح‌ سه‌ روزه‌ تهران‌، به‌كشور ما تحميل‌ كردند و صدام‌ عفلقي‌ را چونان‌درنده‌اي‌ وحشي‌، به‌ جان‌ ملت‌ ايران‌ انداختند؛ ولي‌ ازهمان‌ آغازين‌ روزها، با مقاومت‌ مردمي‌ در خرمشهر،آبادان‌ و... دريافتند كه‌ حداقل‌ 50% از نقشه‌ و طرحشان‌كه‌ همراهي‌ مردم‌ عرب‌ زبان‌ خوزستان‌ با متجاوزين‌ بود،به‌ پوچي‌ گرائيده‌ است‌.
به‌ هر حال‌، جنگ‌ در تيرماه‌ سال‌ 67 با پذيرش‌قطعنامه‌ 598 از سوي‌ جمهوري‌ اسلامي‌ ايران‌، به‌ پايان‌ظاهري‌ رسيد. دو سال‌ بعد آزادگان‌ باز گشتند، ولي‌ بسيارنكته‌ ناگفته‌ و مبهم‌ در اين‌ پرونده‌ هشت‌ ساله‌ پنهان‌است‌. باقي‌ ماندة‌، اسرا چه‌ شدند، علل‌ اصلي‌ پذيرش‌قطعنامه‌ كه‌ امام‌ به‌ مردم‌ گفت‌ كه‌ بعدها مسئولين‌مملكتي‌ توضيح‌ خواهند داد و... مسائلي‌ است‌ كه‌ باگذشت‌ 14 سال‌ از پايان‌ جنگ‌، بد نيست‌ مسئولين‌ امربراي‌ مردم‌ توضيح‌ دهند. هر چه‌ باشد همين‌ مردم‌ بودندكه‌ با پيروي‌ از رهبر و امام‌ خويش‌ هشت‌ سال‌ تمام‌،پوزه‌ متجاوزين‌ را به‌ خاك‌ ماليدند و در آخر، آنان‌ را بادستي‌ خالي‌ و ملتي‌ فاجعه‌ ديده‌ به‌ خانه‌ شان‌بازگرداندند.
آنچه‌ در پي‌ مي‌آيد، فقط‌ و فقط‌ شايعاتي‌ است‌ كه‌در آن‌ ايام‌ بر سر زبانها بود. صف‌ نان‌ و گوشت‌، پادگانها،مساجد و حتي‌ صفوف‌ رزمندگان‌، مراكزي‌ بود كه‌ اين‌شايعات‌ بيشتر به‌ گوش‌ مي‌رسيدند. لازم‌ به‌ ذكر است‌ كه‌كذب‌، يا صحت‌ و سقم‌ بعضي‌ از اين‌ شايعات‌ در طي‌اين‌ چهارده‌ سال‌ به‌ خوبي‌ مشخص‌ شده‌ است‌.

* چندي‌ قبل‌ از عمليات‌ والفجر 10 ـ زمستان‌ 66ـ كه‌ در شمالغرب‌ كشور انجام‌ شد و نيروهاي‌ اسلام‌موفق‌ شدند شهرهاي‌ حلبچه‌، خُرمال‌ و... را آزاد كنند،در جبهه‌ها اين‌ زمزمه‌ افتاد كه‌ حضرت‌ امام‌ خميني‌ دريك‌ ديدار خصوصي‌ گفته‌ است‌:
ـ به‌ زودي‌ خداوند دو نعمت‌ را از ما خواهد گرفت‌،يكي‌ نعمت‌ جنگ‌ و ديگري‌ نعمت‌ شهادت‌.
* اوائل‌ سال‌ 67 ، پس‌ از انتخاباتي‌ كه‌ در آن‌ روزهاانجام‌ شد، وزير كشور در تلويزيون‌ اعلام‌ كرد
ـ تعداد... رزمنده‌ در شهر آزاد شده‌ فاطميه‌ (فاو) درانتخابات‌ شركت‌ كرده‌ و آراء خود را در صندوق‌ ريخته‌اند.
البته‌ ايشان‌ تعداد افراد را اعلام‌ كرده‌ بود.
* در برنامه‌ اخبار استانها، كه‌ بعد از ظهرها ازتلويزيون‌ پخش‌ مي‌شود، مصاحبه‌اي‌ با مسئول‌مهندسي‌ رزمي‌ يكي‌ از ارگانها شد كه‌ وي‌ ضمن‌ نشان‌دادن‌ تصاوير منطقه‌ (تصوير تلويزيوني‌) موانع‌ و ميادين‌مين‌ و كانالهاي‌ ايجاد شده‌ در منطقه‌ براي‌ مقابله‌ باتحركات‌ دشمن‌، توضيحات‌ هر چه‌ لازمتر را داد و اينكه‌عرض‌ و طول‌ كانالها چند متر است‌ و سيم‌هاي‌ خاردار ازنوع‌ حلقوي‌، فرشي‌ و... هستند.
* عراق‌ دهها موشك‌ شيميايي‌ دور برد براي‌ حمله‌به‌ تهران‌ آماده‌ كرده‌ است‌. همه‌ ارگانها، نهادها ووزارتخانه‌ها، امكانات‌ خود از قبيل‌ خودروهاي‌ سواري‌ واتوبوس‌ را براي‌ انتقال‌ سريع‌ مردم‌ تهران‌ به‌ خارج‌ ازشهر ـ در صورت‌ حمله‌ شيميايي‌ ـ به‌ حال‌ آماده‌ باش‌ درآورده‌اند.
* آمريكا هر لحظه‌ دنبال‌ بهانه‌ مي‌گردد ومي‌خواهد براي‌ اعمال‌ فشار به‌ ايران‌ براي‌ پايان‌ دادن‌به‌ جنگي‌ كه‌ به‌ ضرر متحدان‌ آمريكا در منطقه‌ تمام‌شده‌ است‌، نيروهاي‌ نظامي‌ خود را وارد عمل‌ كند وتهاجم‌ گسترده‌ و سنگيني‌ به‌ ايران‌ انجام‌ دهد.
* حمله‌ موشكي‌ به‌ هواپيماي‌ مسافربري‌ ايران‌ وبه‌ شهادت‌ رساندن‌ 290 مسافر مظلوم‌ آن‌، توسط‌ ناوآمريكايي‌ «وينسنس‌» براي‌ زهر چشم‌ گرفتن‌ از ايران‌بوده‌ و اينكه‌ اعلام‌ كنند: ما براي‌ فشار آوردن‌ به‌ شما،همه‌ چيز را زير پا مي‌گذاريم‌ و اگر لازم‌ شود بدتر از اين‌را هم‌ انجام‌ خواهيم‌ داد.
* با حمله‌ عراق‌ به‌ شهر فاو، اعلام‌ شد كه‌ هلي‌كوپترهاي‌ آمريكايي‌ در اين‌ حمله‌ نقش‌ فعالي‌ داشته‌اندو با «هلي‌ برن‌» (انتقال‌ نيروهاي‌ عراقي‌ با هلي‌ كوپتر ازجزيره‌ بوبيان‌ كويت‌ به‌ پشت‌ مواضع‌ ايران‌ در فاو) آنان‌ رادر بازپس‌گيري‌ آنجا كمك‌ كرده‌اند.
* باوجودي‌ كه‌ نيروهاي‌ عراقي‌ شهر فاو را تصرف‌كرده‌اند، نيروهاي‌ لشكر 25 كربلا چندين‌ روز درنخلستانهاي‌ ساحل‌ اروند رود، مردانه‌ مقاومت‌ كرده‌اندتا اينكه‌ به‌ آنها دستور عقب‌ نشيني‌ كامل‌ داده‌ شده‌است‌.
* عراق‌ در حمله‌ به‌ شهر فاو از بيشترين‌ حجم‌بمباران‌ شيميايي‌ استفاده‌ كرده‌ است‌، به‌ حدي‌ كه‌ تاحدود يك‌ هفته‌ الي‌ ده‌ روز پس‌ از تصرف‌ آنجا،نيروهاي‌ پدافند عراق‌ به‌ پاكسازي‌ شيميايي‌ و رفع‌آلودگي‌ منطقه‌ مشغول‌ بوده‌اند و در طي‌ اين‌ مدت‌ هيچ‌خبرنگاري‌ نتوانسته‌ است‌ وارد شهر شود.
* عراق‌ به‌ تقليد از ايران‌ و با استفاده‌ از تاكتيك‌«بسيج‌ عليه‌ بسيج‌» دست‌ به‌ تشكيل‌ «قواة‌محمدرسول‌ الله‌(ص‌)» با تعداد يكصد هزار نفر زده‌است‌ و اين‌ درست‌ مانند سپاه‌ يكصد هزار نفري‌ محمدرسول‌ الله‌(ص‌) است‌ كه‌ ايران‌ براي‌ اعزام‌ آنان‌ تبليغ‌مي‌كرد.
* از ميان‌ يكصد هزار نفر نيروهاي‌ محمدرسول‌الله‌ عراق‌، ده‌ هزار نفر فقط‌ يگانهاي‌ خط‌ شكن‌ راتشكيل‌ مي‌دهند و اولين‌ حمله‌ آنان‌ به‌ شهر فاو بوده‌است‌ و بلافاصله‌ پس‌ از اين‌ حمله‌ و شكستن‌ خط‌دفاعي‌ ايران‌، با هلي‌ كوپتر با سرعت‌ هر چه‌ تمامتر به‌منطقه‌اي‌ ديگر جهت‌ حمله‌ اعزام‌ شده‌اند.
* عراق‌ با استفاده‌ از تاكتيك‌ «بسيج‌ عليه‌ بسيج‌»دست‌ به‌ استفاده‌ از روشهايي‌ براي‌ بالا بردن‌ روحيه‌معنوي‌ ارتش‌ خود زده‌ است‌ و عملياتهاي‌ خود را كه‌ تاپيش‌ از آن‌ «نبرد جزائر»، «ام‌المعارك‌»، «نبرد شرق‌دجله‌» و... نام‌ داشت‌، به‌ «رمضان‌ المبارك‌» و «توكلت‌علي‌ الله‌» تغيير نام‌ داده‌ است‌.
* عراق‌ در روزهاي‌ منتهي‌ به‌ 27 تير ماه‌ سال‌ 67 ،در حملات‌ خود، از اعدام‌ اسرا ـ مثل‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ درعمليات‌ خيبر، بدر، والفجر مقدماتي‌ و... بسيار مشاهده‌مي‌شد ـ خودداري‌ كرده‌ و به‌ دنبال‌ بالا بردن‌ آمار اسراي‌ايراني‌ است‌ تا در تبادل‌ احتمالي‌ِ آنها، كم‌ نياورد.
* ايران‌ چند روز قبل‌ از حمله‌ عراق‌ به‌ جزايرمجنون‌، توپخانه‌، تانكها و مهمات‌ را از آنجا تخليه‌ كرده‌است‌ ولي‌ با وجود اين‌، عراق‌ طي‌ عمليات‌ آب‌ و تاب‌داري‌ آنجا را پس‌ گرفت‌.
* در شهر فاو در آن‌ سوي‌ اروند رود، كه‌ به‌ شبكه‌مخابراتي‌ و برق‌ منطقه‌اي‌ ايران‌ متصل‌ شده‌ بود،بيمارستان‌ مجهزي‌ بنا شده‌ بود كه‌ سالم‌، همراه‌ با كل‌تجهيزات‌، به‌ تصرف‌ عراق‌ در آمده‌ است‌.
* صدام‌ براي‌ بالا بردن‌ روحيه‌ نيروهايش‌،دستوراتي‌ صادر كرده‌ است‌، از جمله‌ اينكه‌: «هر سربازكه‌ به‌ مرخصي‌ مي‌رود، اهالي‌ محل‌ موظف‌ هستند ازفاصله‌ زيادي‌ تا محل‌ زندگي‌اش‌، سرباز را بر دوش‌بگيرند و در حالي‌ كه‌ كوچه‌ و خيابان‌ آذين‌ بندي‌ شده‌است‌، از وي‌ تا دم‌ در خانه‌اش‌ استقبال‌ كنند.»
* عراق‌ با انتقال‌ نيروهايش‌ توسط‌ هلي‌ كوپتر وپياده‌ كردن‌ آنان‌ در قرارگاه‌ كربلا در جنوب‌ كشور(نزديك‌ آبادان‌) آنجا را به‌ محاصره‌ كامل‌ درآورده‌ است‌و در حالي‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرده‌ از كشتن‌ نيروهاي‌ ايراني‌خودداري‌ كند و آنها را به‌ اسارت‌ در آورد، يكي‌ ازفرماندهان‌ قرارگاه‌، كه‌ در آنجا بوده‌، با وجود روشنايي‌روز و محاصره‌ كامل‌ قرارگاه‌، چندتايي‌ از نيروهاي‌خودي‌ را همراه‌ خود از محاصره‌ عراقيها خارج‌ كرده‌ وسالم‌ به‌ ديگر نيروها پيوسته‌است‌.
* صدام‌ در حضور خبرنگاران‌، رئيس‌ بيمارستاني‌را كه‌ در آنجا نسبت‌ به‌ يكي‌ از مجروحين‌ جنگي‌، كمكهاو مداواي‌ لازم‌ و در حد بالا انجام‌ نشده‌، از پنجره‌ طبقه‌سوم‌ بيمارستان‌ پرت‌ كرده‌ و كشته‌ است‌ تا رضايت‌مجروح‌ را جلب‌ كند.
* عراق‌ در منطقه‌ «ام‌القصر»، منطقه‌اي‌ را شبيه‌فاو بنا كرده‌ است‌ و نيروهاي‌ رزمي‌اي‌ كه‌ وظيفه‌ تصرف‌فاو را بر عهده‌ دارند، ماهها در آنجا به‌ آموزش‌ و مانوربراي‌ چگونگي‌ عمليات‌ بازپس‌گيري‌ مشغول‌ بوده‌اند.
* عراق‌ براي‌ حمله‌ منافقين‌ به‌ ايران‌، تميزترين‌سلاح‌ و مطمئن‌ترين‌ خودروها و نفربرها را در اختيارآنان‌ گذاشته‌ است‌؛ در حالي‌ كه‌ مشابه‌ آنان‌ در طول‌جنگ‌، بين‌ نيروهاي‌ عراق‌ كمتر ديده‌ مي‌شود؛ از جمله‌وانت‌ تويوتاهاي‌ دو كابينه‌ و فرمان‌ هيدروليك‌ كه‌اطراف‌ آن‌ را سپر محكمي‌ از سرب‌ پوشانده‌ بود تا نفرات‌عقب‌ ماشين‌ را از اصابت‌ تير و تركش‌ مصون‌ بدارد.نفربرهاي‌ دجله‌، لباسهاي‌ نوي‌ مدل‌ آمريكايي‌ سبزرنگ‌ و... به‌ حدي‌ كه‌ تجهيزات‌ به‌ غنيمت‌ در آمده‌ نشان‌مي‌داد همه‌ اينها يكي‌ دو روز قبل‌ از حمله‌ از لاي‌ زرورق‌در آمده‌اند.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۱/۱۱/۱٩

اين هم يک خاطره زيبای ديگر از پيروزی انقلاب اسلامی
با احترام به عظمت شهدای بزرگوار
شادی روحشان فاتحه مع الصلوات

شب‌ بر سر شهر چادر سياه‌ گسترده‌ بود. از ساعت‌منع‌ رفت‌ و آمد و به‌ قولي‌ «حكومت‌ نظامي‌»، نيم‌ساعتي‌ مي‌گذشت‌؛ اما محل‌، مثل‌ شبهاي‌ قبل‌ نبود،تك‌ و توك‌ ماشين‌ شخصي‌ در خيابان‌ و كوچه‌ها رفت‌ وآمد مي‌كرد. از آن‌ سر شهر صداي‌ شعار وتكبير مي‌آمد.خوب‌ نمي‌شد فهميد چه‌ مي‌گويند. جوانهاي‌ محل‌،نفس‌ زنان‌ و با شتاب‌، اما پرشور، مي‌رفتند و مي‌آمدند.هر كس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌:
ـ گارديها ريختند توي‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌...
ـ همافراي‌ نيروي‌ هوايي‌ رو قتل‌ عام‌ كردن‌...
ـ من‌ خودم‌ اونجا بودم‌ ... يكي‌ از سربازاي‌ نيروي‌هوايي‌ اومد دم‌ در، از لاي‌ نرده‌ها يه‌ كاغذ داد به‌ مردم‌،توش‌ نوشته‌ بود كه‌ گارديها ريخته‌اند توي‌ آسايشگاه‌ ومي‌خواهند همة‌ ما را بكُشند...
اوضاع‌ خيلي‌ عجيب‌ بود. تلويزيون‌ تصاوير ورودامام‌ را پخش‌ مي‌كرد كه‌ بي‌مقدمه‌ آن‌ را قطع‌ كرد. بعد ازهمان‌ بود كه‌ مردم‌ به‌ ساعت‌ حكومت‌ نظامي‌ توجهي‌نكردند و آمدند در خيابان‌ و كوچه‌.
مي‌گفتند همة‌ شلوغيها در پادگان‌ «چَكُّش‌»نيروي‌ هوايي‌ است‌. زياد با خانه‌مان‌ فاصله‌ نداشت‌. ازتهران‌نو تا آنجا چند دقيقه‌ بيشتر راه‌ نبود. پدرم‌ خواست‌تا با چند تايي‌ از همسايه‌ها به‌ آنجا برود. طاقت‌ نياوردم‌.جلو رفتم‌ كه‌ مرا هم‌ ببرد. اول‌ مانع‌ شد. مي‌گفت‌ كه‌بچه‌ام‌ و امكان‌ دارد آنجا شلوغ‌ شود. سرانجام‌ قبول‌ كردمرا هم‌ ببرد و برد.
در خيابان‌ تهران‌نو، گُله‌به‌گُله‌ سر كوچه‌ها، جوانهاآتش‌ روشن‌ كرده‌ بودند. نه‌ اينكه‌ سرد باشد. هر كدام‌چوب‌ و چماقي‌ به‌ دست‌ گرفته‌ بودند. مثل‌ اينكه‌ جدي‌جدي‌ قصد داشتند با همين‌ چوبها، جلوي‌ تانك‌ و توپ‌ارتش‌ را بگيرند. در خيابان‌ نه‌ چندان‌ طويلي‌ كه‌انتهايش‌ درِ بزرگ‌ ورودي‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌ قرارداشت‌ جمعيت‌ انبوهي‌ كه‌ اكثر آنان‌ را مردان‌ تشكيل‌مي‌دادند ـ زنها بيشتر جلوي‌ درِ خانه‌ها ايستاده‌ بودند هر كس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌ و شعاري‌ مي‌داد:
ـ ما مي‌خواهيم‌ بريم‌ توي‌ پادگان‌ ...
ـ ما تا مطمئن‌ نشيم‌ حال‌ همافرها خوبه‌، از اينجانمي‌ريم‌ و ...
ـ برادر ارتشي‌ چرا برادر كشي‌؟
ـ توپ‌ ، تانك‌ ، مسلسل‌...
چند كاميون‌ ارتشي‌ و جيپ‌، جلوي‌ در پادگان‌ راقُرُق‌ كرده‌ بودند. سربازي‌هاي‌ گاردي‌، كيپ‌ همديگركنار ماشينها ايستاده‌ و اسلحه‌هاي‌ «ژ.ث‌» را جلوي‌سينه‌ حايل‌ نگه‌ داشته‌ بودند. آمبولانس‌ بزرگي‌ از نوع‌«شورلت‌» ميان‌ جمعيت‌ و درِ پادگان‌ را سد كرد و اريب‌ايستاد وسط‌ خيابان‌. افسري‌ كه‌ كلت‌ به‌ كمر داشت‌ كنارآن‌ رفت‌، دهني‌ بلندگو را جلوي‌ دهان‌ كه‌ سيبلهاي‌پرپشتش‌ آن‌ را پوشانده‌ بود، گرفت‌:
ـ الان‌ حكومت‌ نظاميه‌ لطفاً به‌ خونه‌هاتون‌ برويد تاما مجبور نشيم‌...
ـ ما تا مطمئن‌ نشيم‌ حال‌ همافرا خوبه‌ ...
ـ گفتم‌ برويد خونه‌هاتون‌ و گرنه‌ ...
ـ و گرنه‌ چي‌؟ مگه‌ كم‌ برادراي‌ خودتونو كشتين‌؟
افسر دهني‌ بلندگو را گذاشت‌ داخل‌ ماشين‌. نگاهي‌به‌ مردم‌ انداخت‌ و رفت‌ طرف‌ جيپ‌. شايد رفت‌ تا به‌فرمانده‌اش‌ بيسيم‌ بزند و كسب‌ تكليف‌ كند. جمعيت‌همچنان‌ در هم‌ مي‌پيچيد و هر كس‌ چيزي‌ مي‌گفت‌:
ـ مي‌گم‌، اگه‌ نريم‌، نكنه‌ همه‌ مونو بكشن‌، از اين‌بعيد...
ـ خب‌، بكُشن‌؛ مگه‌ ما از اون‌ سربازايي‌ كه‌ دارن‌مي‌كشنشون‌ كمتريم‌...
با صداي‌ «بسم‌الله الرحمن‌الرحيم‌» كه‌ از بلندگوپخش‌ شد، همة‌ نگاههاي‌ متعجب‌ به‌ طرف‌ بلندگو وآمبولانس‌ برگشت‌. روحاني‌ جواني‌، عمامه‌ سفيد بر سر،عينكي‌ بر چشم‌، محاسني‌ زيبا، روي‌ سقف‌ آمبولانس‌رفته‌ بود و مي‌خواست‌ صحبت‌ كند. همه‌ او رامي‌پاييدند. ارتشيها بيشتر و شديدتر. از بالاي‌آمبولانس‌، نگاهي‌ به‌ مردم‌ كرد و گفت‌:
ـ مردم‌، من‌ به‌ شما اعلام‌ مي‌كنم‌، به‌ هيچ‌ وجه‌ ازاينجا نرويد خونه‌هاتون‌... الان‌ برادراي‌ شما، همافراي‌دلير نيروي‌ هوايي‌ در خطر هستن‌، گارديها ريختند توي‌پادگان‌ و مي‌خوان‌ اونارو بكشن‌...
دست‌ راستش‌ رفت‌ زير عبا، اسلحه‌اي‌ نه‌ كوچك‌ ونه‌ بزرگ‌ (بعداً فهميدم‌ اسمش‌ «يوزي‌» است‌) بيرون‌كشيد و آن‌ را بالاي‌ سر گرفت‌. تا آنجا كه‌ جا داشت‌دستش‌ را كشيد و اسلحه‌ را بالا برد:
ـ ما بايد براي‌ سرنگوني‌ حكومت‌ جبّارِ پهلوي‌بجنگيم‌. همة‌ ما بايد دست‌ به‌ اسلحه‌ ببريم‌ و جلوي‌اين‌ جنايات‌ را بگيريم‌. مردم‌ ... بازم‌ مي‌گم‌ از اينجاتكون‌ نخورين‌، همه‌ بايد وايسيم‌ تا جلوي‌ اين‌ توطئه‌روبگيريم‌...
رنگ‌ به‌ رخسار ارتشيها، بخصوص‌ آن‌ افسر نبود.مردم‌ با چشماني‌ كه‌ كم‌ مانده‌ بود از حدقه‌ درآيد، نگاهي‌مشعوف‌ و ذوق‌زده‌، اسلحه‌ را در دست‌ بالا رفتة‌ روحاني‌جوان‌ با چشمانشان‌ مي‌خوردند:
ـ الله اكبر...الله اكبر...الله اكبر...
ـ درود بر روحاني‌ مبارز ...
ـ واي‌ اگر خميني‌ حكم‌ جهادم‌ دهد، ارتش‌ دنيانتواند...
ـ روحاني‌ مبارز...
مردم‌ دور آمبولانس‌ را گرفتند، روحاني‌ جوان‌ آمدپايين‌. آنقدر آنجا شلوغ‌ شد كه‌ ارتشيها كه‌ خواستند جلوبيايند، نتوانستند راهي‌ پيدا كنند. لحظه‌اي‌ بعد، كسي‌ديگر آن‌ روحاني‌ را ميان‌ جمعيت‌ نديد. گارديها كه‌ انگاردچار كابوس‌ شده‌ بودند، مات‌ و مبهوت‌ به‌ همديگر نگاه‌مي‌كردند.
مي‌گفتند:
ـ راديو گفته‌ حكومت‌ نظامي‌ ساعت‌ چهاره‌ ...
كسي‌ اهميت‌ نمي‌داد:
ـ خب‌ باشه‌، به‌ ما چه‌؟
جلوي‌ جايگاه‌ پمپ‌ بنزين‌ ايستگاه‌ پل‌ در خيابان‌تهران‌ نو، پيكان‌ سفيد رنگي‌ با زمين‌ يكي‌ شده‌ بود.مي‌گفتند يك‌ تانك‌ ارتش‌، در حال‌ فرار از روي‌ آن‌ ردشده‌ است‌. كسي‌ داخلش‌ نبود.
همة‌ كوچه‌ها و خيابانهايي‌ كه‌ به‌ درهاي‌ پادگان‌نيروي‌ هوايي‌ منتهي‌ مي‌شدند، مملو بود از جوانان‌پرشوري‌ كه‌ به‌ دنبال‌ راه‌ نفوذي‌ به‌ داخل‌ پادگان‌مي‌گشتند. در خيابان‌ مجاور پمپ‌ بنزين‌ پايين‌ ميدان‌وثوق‌، داخل‌ حياط‌ آپارتماني‌، چند جوان‌ مشغول‌ساختن‌ «كوكتل‌ مولوتف‌» بودند. يكي‌ صابون‌ رنده‌مي‌كرد، يكي‌ بنزين‌ داخل‌ شيشه‌ مي‌ريخت‌، ديگري‌روغن‌ سوخته‌ و آن‌ يكي‌ پارچه‌اي‌ آغشته‌ به‌ بنزين‌ درشيشه‌ مي‌گذاشت‌ و به‌ نفر بعدي‌ تحويل‌ مي‌داد تا درجعبه‌اي‌ بچيند و به‌ پشت‌ بام‌ آپارتمان‌ ببرد.
داخل‌ حياط‌ كه‌ شدم‌، توانستم‌ بشناسمشان‌. «سيدمصطفي‌جلالي‌پروين‌» (زمستان‌ سال‌ 60 در جبهه‌گيلانغرب‌ به‌ خدا پيوست‌.) «عليرضا مستعدي‌» (سال‌59 در ذوالفقارية‌ آبادان‌ الهي‌ شد.) و «حميد مستعدي‌»(برادر كوچكتر عليرضا، كه‌ سال‌ 59 در سوسنگردجاودانه‌ شد.) و چندتايي‌ ديگر از بچه‌هاي‌ محلمان‌بودند. بچه‌هاي‌ خيابان‌ وصال‌ تهران‌نو.
يكي‌ دويد و فرياد زد:
ـ تانكها اومدن‌ ... تانكها اومدن‌...
هر كسي‌ به‌ جايي‌ دويد. در يك‌ چشم‌ بر هم‌ زدن‌،حياط‌ و خيابان‌ از آدم‌ خالي‌ شد. كسي‌ به‌ چشم‌نمي‌خورد. چند تايي‌ تانك‌ كوچك‌ كه‌ بين‌ مردم‌ به‌«ميني‌ تانك‌» معروف‌ بود، آمدند كه‌ بگذرند. اولي‌ ردشد، دومي‌ هم‌. سومي‌ كه‌ رسيد، انبوه‌ كوكتل‌مولوتفها برسرش‌ باريد. بدنه‌ و شني‌اش‌ آتش‌ گرفت‌. با سرعتي‌ كه‌داشت‌ شدت‌ آتش‌ بيشتر شد. تانك‌ چهارمي‌ هم‌ آتش‌گرفت‌. ولي‌ هر طور كه‌ بود خود را از مهلكه‌ خارج‌ كردند.
با رفتن‌ تانكها، مردم‌ به‌ خيابان‌ ريختند و شروع‌كردند به‌ «الله اكبر» گفتن‌. دقايقي‌ نگذشته‌ بود كه‌ناگهان‌ كسي‌ در حالي‌ كه‌ به‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌ اشاره‌مي‌كرد، فرياد زد:
ـ فرار كنيد ... حمله‌ كردن‌...
جواني‌ اسلحه‌ به‌ دست‌ از در پادگان‌ زد بيرون‌ و به‌طرف‌ خيابان‌ دويد. همه‌ مانده‌ بودند چه‌ كنند. تا آمدندبجنبند و جان‌ پناهي‌ پيدا كنند، جوان‌ كه‌ ديگر به‌ وسط‌خيابان‌ رسيده‌ بود، فرياد زد:
ـ الله اكبر .... الله اكبر ... مردم‌ بياييد... پادگان‌ آزادشد... الله اكبر...
همه‌ مات‌ بودند كه‌ چه‌ شده‌. چه‌ خواهد شد.جوانهاي‌ پرشور دورش‌ را گرفتند و قضيه‌ را جويا شدند،گفت‌:
ـ ما توانستيم‌ بريزيم‌ توي‌ پادگان‌ و گارديها راشكست‌ بديم‌. الانم‌ هر كس‌ مي‌تونه‌ بره‌ تو و اسلحه‌ورداره‌...
و مردم‌ هجوم‌ بردند به‌ داخل‌ پادگان‌ نيروي‌ هوايي‌...
هوا از دود سياه‌ شده‌ بود. مي‌گفتند:
ـ پاسبوناي‌ توي‌ كلانتري‌ نارمك‌ بدجوري‌مقاومت‌ مي‌كنن‌، چند ساعته‌ كه‌ با مردم‌ درگيرن‌...
قصد كردم‌ به‌ آنجا بروم‌، رفتم‌ . كلانتري‌ نارمك‌ درخياباني‌ تنگ‌ بالاي‌ ميدان‌ هفت‌ حوض‌ قرار داشت‌.صداي‌ گلوله‌ يك‌ لحظه‌ قطع‌ نمي‌شد. رفتم‌ به‌ كمك‌آنهايي‌ كه‌ با بيل‌ گونيها را پر مي‌كردند. خاك‌باغچه‌هاي‌ كنار خيابان‌ خالي‌ شده‌ بود و گونيها براي‌سنگر پر. نگاهي‌ از سر خيابان‌ به‌ كلانتري‌ انداختم‌.بدجوري‌ در آتش‌ مي‌سوخت‌. با خودم‌ گفتم‌: «حقتونه‌ ...تا شما باشين‌ ديگه‌ نيايين‌ توپ‌ بچه‌هارو كه‌ توي‌خيابون‌ فوتبال‌ بازي‌ مي‌كنن‌ بگيرين‌ و پاره‌ كنين‌...»!
مي‌گفتند: «دارند شكست‌ مي‌خورن‌...» دود سياه‌نمي‌گذاشت‌ ساختمان‌ كلانتري‌ پيدا شود. يك‌ آن‌ دلم‌براي‌ آن‌ بدبختهايي‌ كه‌ براي‌ هيچ‌ و پوچ‌ مقاومت‌مي‌كردند و چه‌ بسا مي‌سوختند، سوخت‌ . ساعتي‌نگذشت‌ كه‌ فرياد الله اكبر طنين‌انداز شد و گفتند: «مردم‌تونستن‌ كلانتري‌ رو بگيرن‌...»
ساعت‌ از ده‌ شب‌ گذشته‌ بود. ديگر صداي‌ گلوله‌نمي‌آمد. چهارراه‌ سيمتري‌ نارمك‌ در آتش‌ مي‌سوخت‌.از كوچة‌ مسجد كميل‌ به‌ خيابان‌ آمدم‌. جلوي‌ مغازه‌ پدرم‌رفتم‌. چند گلوله‌، كره‌كره‌ مغازه‌ را سوراخ‌ كرده‌ بود. به‌طرف‌ چهارراه‌ سيمتري‌ رفتم‌. خيابان‌ را كاميونها وجيپهايي‌ كه‌ در آتش‌ مي‌سوختند، بسته‌ بود. نور سرخ‌آتش‌، ديوار خانه‌ها را زرد و قرمز كرده‌ بود.
زمين‌ پر بود از پوكة‌ فشنگ‌ و تكه‌هاي‌ سوخته‌ماشينها. چند جسد خون‌آلود، در وسط‌ خيابان‌ افتاده‌بود. به‌ كنار پياده‌رو رفتم‌. ستون‌ طويلي‌ از اجساددرجه‌داران‌ و گارديها كنار ديوار نيمه‌خرابه‌، درازكش‌ شده‌بودند. جوي‌ خون‌ از زيرشان‌ جاري‌ بود. در ميان‌انفجارهاي‌ خفيف‌ و گاهي‌ شديد، فرياد الله اكبرمي‌پيچيد.
به‌ در خانه‌ كه‌ رسيدم‌، مادرم‌ كنار زنهاي‌ همسايه‌ايستاده‌ بود. خودم‌ را به‌ بغلش‌ انداختم‌. با ذوق‌ و شوق‌پرسيد كه‌ چي‌ شده‌ است‌. ديگر نمي‌توانستم‌ خودم‌ راكنترل‌ كنم‌. پوكه‌هاي‌ سياه‌ شدة‌ فشنگ‌ را در دستم‌فشردم‌. جيبم‌ پر بود از آنها. بغضم‌ كه‌ تا آن‌ لحظه‌ داشت‌خفه‌ام‌ مي‌كرد، تركيد. زدم‌ زير گريه‌:
ـ ... انقلاب‌ پيروز شد ... پيروز...




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۱/۱۱/۱٩

اين هم يک خاطره فراموش نشدنی خودم از روزهای قشنگ پيروزی انقلاب اسلامی
راستی بيست و دو بهمن بر همگی مبارک



خيلي‌ برايم‌ عقد شده‌ بود. هر روز صبح‌ كه‌ از آنجارد مي‌شدم‌ تا بروم‌ مدرسه‌، محكوم‌ بودم‌ كه‌ چشمم‌ به‌آن‌ زنيكه‌ خيكّي‌ بيفتد كه‌ موهاي‌ شانه‌ نكرده‌اش‌ رامي‌ريخت‌ روي‌ لباس‌ تكه‌ پاره‌اش‌ و صبح‌ اول‌ صبح‌،مي‌آمد تا جعبه‌هاي‌ مشروب‌ و كالباسهايي‌ را كه‌ برايش‌آورده‌ بودند، بگذارد توي‌ يخچال‌.
اصلاً از قيافه‌اش‌ حالم‌ بهم‌ مي‌خورد. مثل‌ ننه‌فولادزره‌ بود كه‌ توي‌ قصه‌ها برايمان‌ مي‌گفتند. عينهوعجوزه‌هاي‌ جادوگر. فقط‌ يك‌ جارو دستي‌ بزرگ‌ كم‌داشت‌. مغازه‌اش‌ رو به‌ روي‌ مدرسه‌ «نخست‌» بود كه‌من‌ آنجا درس‌ مي‌خواندم‌. در خيابان‌ فرح‌آباد تهران‌نو.بعد از ظهرها و شبها كه‌ من‌ آن‌ طرفها پيدايم‌ نمي‌شد،ولي‌ مي‌شنيدم‌ كه‌ كار و كاسبي‌اش‌ شبها راه‌ مي‌افتد.گنده‌بك‌، خجالت‌ نمي‌كشيد. مثل‌ اسب‌ آبي‌ مي‌ايستادم‌دم‌ در، و به‌ جوانهايي‌ كه‌ رد مي‌شدند اشاره‌ مي‌كرد كه‌مثلاً لبي‌تر كنند.
از آن‌ وقتي‌ كه‌ اولين‌ اعلاميه‌ ميان‌ مراسم‌ شب‌احياء در مسجد محل‌ پخش‌ شد، با سعيد و دو سه‌ تاديگر از بچه‌ها، برنامه‌ ريختيم‌ تا در اين‌ شلوغي‌ اوضاع‌،يك‌ شب‌ برويم‌ سر وقت‌ آن‌ مغازه‌ و داغونش‌ كنيم‌. ولي‌بدجوري‌ مي‌ترسيديم‌. سيزده‌ ـ چهارده‌ سال‌ سن‌ بيشترنداشتيم‌. جرأت‌ هم‌ نمي‌كرديم‌ با كسي‌ صحبت‌ كنيم‌كه‌ چه‌ طرحي‌ داريم‌؛ تا اينكه‌ آن‌ شب‌ افسانه‌اي‌ پيش‌آمد.
بزرگترهاي‌ مسجد ليله‌القدر، «سيد مصطفي‌جلالي‌پروين‌»، «علي‌ و حميد مستعدي‌» (بعدها درجبهه‌ به‌ شهادت‌ رسيدند) تظاهرات‌ جمع‌ و جوري‌ راه‌انداختند و جمعيت‌ را كه‌ صد نفر نمي‌شدند، كشاندند به‌طرف‌ سينما ماندانا در چهارراه‌ سيمتري‌ نارمك‌. ازعكسهايش‌ معلوم‌ بود كه‌ چه‌ فيلمهايي‌ مي‌گذارد. به‌قول‌ يكي‌ از مبصرها: «بايد دفتر حضور و غياب‌ را به‌سينما مي‌آوردند و دنبال‌ دانش‌ آموزها مي‌گشتند.» آن‌شب‌ سينما آتش‌ گرفت‌. عكس‌هاي‌ چرت‌ و پرت‌ زنهاهم‌ سوخت‌ و مثل‌ آدمهاي‌ ديوانه‌، توي‌ آتش‌ ادا درآوردند تا سياه‌ شدند.
خيلي‌ با حال‌ بود وقتي‌ كه‌ قرار شد برويم‌ طرف‌مشروب‌ فروشي‌ روبه‌روي‌ مدرسه‌ نخست‌. من‌ نگفتم‌،نميدانم‌ هم‌ كي‌ به‌ آنها گفت‌ كه‌ آنجا را داغون‌ كنند.نيم‌ ساعتي‌ كشيد تا با اللهاكبر گفتن‌ و مرگ‌ بر شاه‌، به‌آنجا برسيم‌. زنيكه‌ خيكّي‌ دستش‌ را زده‌ بود به‌ كمرش‌ ودم‌ در مغازه‌ ايستاده‌ بود. اصلاً فكرش‌ را نمي‌كرد كه‌ تاچند دقيقه‌ ديگر چه‌ خواهد شد. شايد با خودش‌مي‌گفت‌ كه‌ اين‌ جوونها ديوانه‌اند، بيايند آب‌ شنگُلي‌بخورند تا از اين‌ شر بازيها دست‌ بكشند... تا...
شيشه‌هاي‌ سبز و قهوه‌اي‌ بود كه‌ توي‌ جوي‌ آب‌مي‌شكست‌ و بوي‌ گندش‌ فضا را پر مي‌كرد. همه‌نجس‌ شده‌ بوديم‌؛ ولي‌ چاره‌اي‌ نبود. زنيكه‌ مثل‌ دختربچه‌ها گريه‌ مي‌كرد. نشست‌ لب‌ جوي‌ آب‌ و انگاربچه‌اش‌ مرده‌ باشد، براي‌ مشروبهايش‌ زار مي‌زد.فايده‌اي‌ نداشت‌. خوب‌ كه‌ يخچال‌ و انباري‌ مغازه‌ راخالي‌ كردند و همه‌ را داخل‌ جوي‌ آب‌ ريختند، راه‌ افتادندو رفتند.
عجب‌ عشقي‌ كردم‌ آن‌ شب‌. چه‌ حالي‌ داد وقتي‌ كه‌ديدم‌ آن‌ گندهه‌زار مي‌زند. تا حالا اين‌ جوري‌ صفانكرده‌ بودم‌. فردا صبح‌، توي‌ كلاس‌، همه‌ بچه‌ها دورم‌جمع‌ شده‌ بودند و من‌ از داستان‌ شب‌ قبل‌ تعريف‌مي‌كردم‌.
از آن‌ روز به‌ بعد كركرة‌ مغازه‌ دو دهنه‌ عجوزه‌«مي‌فروش‌» پايين‌ آمد، و ديگر خبري‌ از نجسي‌ها و اونشد.




نویسنده: حمید داودآبادی - ۱۳۸۱/۱۱/۱٧
چي ميشه ، به كجا بر مي خوره اگه فقط يه بار ديگه …
فقط يه بار ديگه روبه روت بشينم ، توي نگات زل بزنم و بهت بگم : « داداش » ؟
فقط يه دفعه ديگه به خودم جرات بدم و چشمامو توي چشات گره كنم و « داداش جون » صدات كنم ؟
يعني نميشه يه بار ديگه – فقط يه بار ديگه – اون اشكاي نازت رو كه مث مرواريد روي گونه هات غلت مي خوردن و مي ريختن پائين ، با سرانگشتام پاك كنم و بگم : « بميرم برات » ؟
يعني ديگه خيلي غريبه شدم كه نمي تونم مستقيم توي چشات نگاه كنم ؟
روتو برنگردون . خودت خوب مي دوني من پرروتر از اين حرفام !
مي خوام يه بار ديگه ، سرت رو بذاري روي شونه م ، هق هق گريه هات تنمو بلرزونه ، اون وقت انگشتامو بندازم توي موهات و بگم : « قربونت برم » .
مي خوام فقط براي يه دفعه هم كه شده ، دوزانو جلوت بشينم ، كف دستامو بذارم زمين و خم بشم روي نگات ، آروم ازت بپرسم : « خوبي آقا مصطفي ؟ » .
مي خوام فقط يه بار ديگه - فقط همين يه بار - نفسم به نفست بخوره و باهاش دستاي سرد همديگه رو گرم كنيم .
هوزم اگه حالي دست بده ، زير آسمون پرستاره و سرد كه بشينم ، چشمام رو ميندازم بالا و حرف اون شبارو تكرار مي كنم كه :
- خدايا خيلي نوكرتم … ديگه هيچي ازت نمي خوام … احساس مي كنم بي نيازترين انسان روي زمينتم ! آخه اينو بهم دادي !
و تو هم بگي :
- آره خدا راست ميگه منم احساس مي كنم همه قشنگي هاتو به من دادي آخه اينو برام آوردي !
مي خوام فقط يه دفعه ديگه ، كنار بدن خونيت بشينم و با خودم نجوا كنم :
- قربونت برم … قربونت برم …
و تو بخندي و جون بدي .
مي خوام يه بار ديگه واسه آخرين بار وقتي كه گوشه سرد سنگر چشم باز مي كنم و خودم رو تنهاي تنها در اوج تاريكي مي بينم ، ياد آخرين روبوسيمون بيفتم و زير لب هموني رو بگ كه آقااباعبدالله(ع) بالاي سر نوگلش حضرت علي اكبر (ع) گفت :
- علي… علي الدنيا بعدك الافاء
- اوف بر اين زندگي و زندگاني بعد از تو
مگه چيه ؟ آخه منم دل دارم ديگه ! هر چي باشه اون روزا خيلي ادعاي معرفتم مي شد . و همش زير گوشت مي خوندم :
- من خيلي نوكرتم آقا مصطفي…
و تو با يه كلمه حالمو مي گرفتي :
- مابيشتر…
حالا كه اين طوره ، فقط يه سوال دارم كه دوست دارم خودت بهم جواب بدي :
با اين چيزايي كه توي بيست سالي كه از شهادتت مي گذره و از من ديدي ، روز قيامت كه روتو از من برنمي گردوني ؟
نكنه من دارم واسه خودم حرف مي زنم ؟ نكنه اونقدر عوض شدم كه ديگه نه قيافمو مي شناسي نه صدامو مي شنوي ؟
اگه اين طوره ، پس فقط خدا به دادم برسه …




.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب