خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

خاطره سازی زورکی - 1
خاطراتی مهم از دیدار با شهید اندرزگو
حدود سال 1379 بود که شاید برای اولین بار مراسم مفصل برای شهید حجت الاسلام سیدعلی اندرزگو برگزار می شد. مراسم در مسجد شهرک نوبنیاد در خیابان پاسداران بود.
داخل مسجد، پر بود از افرادی که مشتاق بودند تا بیش تر درباره آن شهید عزیز بدانند. کنار فرزندان شهید اندرزگو، به دیوار تکیه داده بودم و به سخنرانی حجت الاسلام ... مورخ و خطیب قدیمی گوش می دادم.
سخنران اصلی بود و همه انتظار داشتند ناگفته هایی از شهید اندرزگو بازگو کند؛ ولی مثل خیلی از منبری ها، از همه چیز گفت، الا شهید اندرزگو!
آخرهای سخنرانی بود که گفت:

"جا داره خاطره ای از ملاقات خودم با شهید اندرزگو تعریف کنم.
من یک برادر دارم که در قم زندگی می کنه. ایشون از همون قدیم یک مغازه تعمیرات لوازم الکتریکی داشت. به کارش هم خیلی وارد است. منصف هم هست. گرون نمی گیره.
سال 57، بعد از شهادت سیدعلی اندرزگو، وقتی رفتم مغازه اخوی، ایشون به من گفت:
- یادته یه روز اومده بودی داخل مغازه و خیلی شلوغ بود که تعدادی طلبه این جا بودند؟
گفتم: خب بله.
ایشون گفت:
- یکی از اون طلبه ها شهید اندرزگو بود!"

الله اکبر.
عجب خاطره ای.
تا نگاهم به چهره متعجب فرزندان شهید اندرزگو افتاد، آن چنان همگی زدیم زیر خنده که اکثر حضار با تعجب نگاه مان کردند.


خاطره سازی زورکی - 2
خاطراتی مهم از دیدار با امام خمینی
چند شب پیش، فقط برحسب اتفاق! وگرنه هیچ علاقه ای ندارم و کنترل تلویزیون کنارم نبود، بالاجبار شبکه تازه تاسیسی را نگاه می کردم. یکی از افراد که ظاهرا مورخ بن مورخ است! داشت در برنامه ای ویژه حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان خاطره می گفت.
من دیگر هیچی نمی گویم و واگذار می کنم به خودتان و آقای خاطره ساز! ببخشید، خاطره گو:

"من 3 سالم بود که یادمه پدر و برادرانم با هم صحبت می کردند درباره اینکه جان امام خمینی در خطر است!
...
من یک بار خدمت حضرت امام خمینی شرق یاب شدم. آن روز همراه پدرم به منزل امام خمینی در قم رفتیم. ما که از در وارد شدیم، امام خمینی از در دیگر از اتاق خارج شدند و من توفیق دستبوسی ایشان را نیافتم!"

[ ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داماد موقت!
دیگر آخرهای جنگ بود و منم در یکی از ارگان ها مشغول به کار و حقوق بگیر شده بودم. مادرم خیالش راحت شده بود که دیگه جبهه نمی روم و هر روز با دست و پای ترکش خورده، نمی کشانمشان به این بیمارستان و آن شهرستان!
من اصلا نمی خواستم.
این رو جدی میگم. یعنی اصلا بهش فکر هم نمی کردم.
مادرم بود که مدام فشار می آورد:
- خب حالا دیگه شکر خدا دینت رو به مملکت ادا کردی و به اندازه که هیچی، خیلی هم بیشتر از اون که باید، جبهه رفتی. الحمدلله مشغول هم شدی. حالا دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم.
از آنها اصرار و از من انکار.

همین باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند:
با فرامرز از بچه های محل، از نوجوانی با هم بزرگ شده بودیم. با هم کلی جبهه رفتیم و همرزم بودیم. خانوادشون هم کاملا من و خانواده ام رو می شناختند. مادرش که خیلی تحویلم می گرفت. مخصوصا وقتی فرامرز دو سه بار توی جبهه مجروح شد، من شب و روز بالای سرش توی بیمارستان تر و خشکش می کردم. مادرش خیلی قربون صدقه ام می رفت ...
تقصیر مادرم بود که این فکر را در کله پوک من انداخت که همه چیز و همه کس را خوب و عالی می دیدم!
هر طوری بود، به فرامرز گفتم. اونم جا خورد. خیلی. شاید اصلا فکرش را نمی کرد که من درباره خواهرهای او فکر کرده باشم.
خب فکر بد که نکرده بودم. آن هم تازه به فکرم رسیده بود. قبل از آن اصلا هیچ توجهی نداشتم که فرامرز دو خواهر خوب چادری دارد که یکی همسن من و دیگری دوسال کوچکتره. اینها را هم خود او گفت. چون خیلی خوشحال شد. چی بهتر از این که من می شدم داماد خانواده شان. به قول خودش، مادرش خیلی مرا دوست داشت. شده بودم مثل یکی دیگر از شش فرزندش!

قرار شد با مادرش در میان بگذارد. فقط از فرامرز خواهش کردم که به هیچ وجه اسم مرا نبرد. نمی خواستم توی رودرواسی قرار بگیرد. و اگر احیانا جوابش منفی بود، از فردا روم نشود در چشمشان نگاه کنم.
همین طور هم شد. فرامرز رفته بود پهلوی مادرش و گفته بود جوانی مومن، خوب، بچه جبهه و جانباز و کلی هعم تعریف و تمجید دیگر، می خواهد بیاید خواستگاری خواهر ما ...

دو سه روز بعد که فرامرز را دیدم، سرش پایین بود. رویش نمی شد در چشمانم نگاه کند. فهمیدم که باید جواب منفی باشد؛ برای همین هیچی از او نپرسیدم و مسئله را کاملا منتفی فرض کردم.
همین طور که داشتیم با هم در محل قدم می زدیم، فرامرز خودش گفت:
- اون چیزی رو که تو خواستی، به مادرم گفتم.
وحشت کردم. داد زدم:
- چی؟ گفتی؟ حتما اسم منم بردی و گفتی ...
- نه بابا. دیگه این قدر ببو گلابی نیستم. خودم حواسم بود. خدا رو شکر اسمت رو نگفتم.
- مگه چی شد؟
حالم گرفته شد. نشد فامیل بشیم.
- خب مادرت چی گفت؟
- یه چیزی گفت که خودمم جا خوردم. مادرم گفت: ما داماد موقت نمی خواهیم.
- داماد موقت؟ یعنی چی؟
- مامانم گفت: این بچه بسیجی ها داماد موقت هستند. یا میرن جبهه شهید میشن، یا توی تهران منافقین ترورشون می کنن. من نمی خوام دخترم اول زندگی بیوه بشه.
مخم سوت کشید. ای وای ... داماد موقت ...!

27 سال از آن روز گذشت.
جنگ تمام شد.
نه من در جبهه شهید شدم نه فرامرز.
منافقین هم هیچ کداممان را ترور نکردند.

به لطف خدا، به پیشنهاد مادرم، با خانواده ای مومن از اهالی قدیمی محل که یک پسرشان اوایل جنگ قهرمانانه به شهادت رسیده بود، وصلت کردم. زندگی خوبی دارم با دو پسر دانشجو که دیگه باید براشون آستین بالا بزنم ...
الحمدلله تا امروز نفسی می آید و حیاتی می گذرد.
داماد موقت هم نشدم!

ولی خواهرهای فرامرز که تقریبا 50 ساله و 48 ساله اند ...
عروس دائم نشدند!
هیچ کدام ازدواج نکردند، یواش یواش چادر را هم گذاشتند کنار، در فلان شرکت شاغل شدند و ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ضد ولایت فقیه، یعنی تو!
چند سال پیش، با یکی از دوستان که مدیر موسسه فرهنگی بزرگی بود، بحثم کشید به آقا  و ولایت پذیری. بی مقدمه بهش گفتم:
- ضد ولایت فقیه یعنی تو!
جا خورد. رنگش سرخ شد و با تعجب گفت:
- دستت درد نکنه. حالا من با اون همه سابقه جبهه و ... این همه مسئولیت مهم فرهنگی، شدم ضد ولایت فقیه؟!
که گفتم:
- مگر آقا در تعیین وظایف و ماموریت شما، در جایی، نکته ای به این مضمون ننوشته:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"
که گفت: خب بله.
گفتم:
- پس شما برای چی کتاب های فیلمنامه هالیوود و فلان و بهمان منتشر می کنید و همه تلاشتان را می گذارید روی آثار سینمای غرب و ...؟
پس کو آنچه آقا بر آن تاکید کرده اند:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"ضد ولایت فقیه" یعنی:
ولی فقیه، مقام معظم رهبری در جلسه ای حضوری، مستقیما خطاب به مسئولین یک تشکیلات فرهنگی می فرمایند:
"کار اجرایی انجام ندهید."

از فردای آن روز، مسئولین آن تشکیلات که همواره شعار و ادعایشان این بوده و هست:
از تو به یک اشاره
از ما به سر دویدن

با پول بیت المال:
فروشگاه کتاب راه می اندازند!
نمایشگاه ... و ... برپا می کنند!
مجله و ماهنامه منتشر می کنند!
شبکه تلویزیونی راه می اندازند!
گروه های مستندسازی تشکیل می دهند!
اردوهای بازدید از مناطق جنگی راه می اندازند!
مراسم تجلیل و تقدیر از دوستان برگزار می کنند!
از بودجه بیت المال، ماموریت های خارجی می روند!
فقط از فلان فیلم سینمایی خاص، حمایت مالی کلان می کنند!
مدیرانشان گروهی و چندین بار اردوی خارج از کشور می روند!
و ...


و زمانی که دختر و پسر جوانی بدحجاب را که آشنایی شان با دین و ولایت، با نگرش به اعمال و رفتار ماست، در خیابان می بینیم، عربده سر می دهیم:
مرگ بر ضد ولایت فقیه !!!!!

[ ۱۳٩۳/٩/۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

"حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.

 

 

 

 


به گزارش گروه چند رسانه‌ای باشگاه خبرنگاران، "حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.
گفتنی است؛ 20 کتاب از او به چاپ رسیده که بعضی از آنها به عربی و انگلیسی ترجمه شده و "یاد یاران" اولین کتاب اوست.
همچنین این نویسنده از مقام معظم رهبری، تنها مشوق سالهای شروع نویسندگی‌اش می‌گوید.

 لینک گفتگوی باشگاه خبرنگاران با حمید داودآبادی

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
دهه 60، تروریست های سازمان منافقین (مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی) با حمایت اطلاعاتی و سیاسی آمریکا، برای از بین بردن نهال نوپای حکومت اسلامی، شدیدا در تلاش بودند.
بمب گذاری برای حضرت آیت الله خامنه ای به جراحت ایشان منجر شد، بمب گذاری در دفتر "حزب جمهوری اسلامی" منجر به شهادت حضرت آیت الهح سیدمحمد حسینی بهشتی و 72 تن از وزرا و نمایندگان مجلس شد و همچنین بمب گذاری در دفتر نخست وزیری که به شهادت محمدعلی رجایی رئیس جمهور و محمدجواد باهنر نخست وزیر انجامید، از جمله آن جنایات تروریستی بود.

در آن برهه بسیار حساس که آمریکا به خیال خام خود، با ایجاد ترور و بمب گذاری توسط منافقین، کار نظام جمهوری اسلامی را تمام شده می انگاشت، فضای خطرناکی بر کشور حاکم شده بود.
روزی نبود که در کوچه و خیابان، بقال، رفتگر، کاسب و خلاصه هر کس که نشانی از مسلمانی داشت، به جرم حمایت از نظام، مورد اصابت گلوله کین منافقین قرار نگیرد.
گاه اتفاق می افتاد منافقین در تیم های چند نفره، خیابانی را بسته و اتومبیل های گذری را مورد بازرسی و حمله مسلحانه قرار می دادند.

در آن زمان، برای حفاظت از مسئولین و شخصیت های اصلی نظام که هدف اصلی تروریست های منافق بودند، تشخیص داده شد جدا از تیم حفاظت و اسکورت که همواره در کنار آنان بود، خود شخصیت های سیاسی و مذهبی نیز شخصا اسلحه کمری (کلت) با خود حمل کنند.
لذا آموزش خاصی به اشخاص داده شد و سپس سلاح کمری تحویل آنان گردید.

آن زمان، واحد "حمل سلاح" ستاد مرکزی سپاه، وظیفه اصلی اش تشخیص صلاحیت و تایید حمل سلاح و صدور کارت و مجوز لازم برای اشخاص بود.

یکی از روزها متوجه کارت حمل سلاحی شدم که مدت اعتبار آن تمام شده و صاحب کارت آن را برای تمدید اعتبار، به واحد حمل سلاح فرستاده بود.
به عکس و اسم که دقت کردم، جا خوردم:

سیدعلی خامنه ای

عجب!
صاحب کارت و مجوز حمل سلاح، کسی نبود جز رئیس جمهور وقت، حضرت آیت الله خامنه ای.
جالب این بود که برای کلت کمری برونینگ "BROWNING" (ساخت بلژیک که 13 تیر در خشاب آن جای می گرفت و از نظر دقت و خوش دستی، بسیار عالی بود) به نام ایشان مجوز صادر شده بود.

یعنی حضرت آیت الله خامنه ای، با وجود مسئولیت های نمایندگی حضرت امام در شورای عالی دفاع و ریاست جمهوری که برای پیر و جوان مملکت و نیروهای نظامی و انتظامی کاملا شناخته و معروف بود، حاضر نبود بدون مجوز، اسلحه حمل کند! و تازه، چون تاریخ اعتبار یک ساله مجوز حمل سلاح رو به پایان بود، سریع آن را فرستادند تا تمدید شود!

همواره این سوال در ذهنم بود و هست:
واقعا چه کسی می خواست جلوی نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع و رئیس جمهور را بگیرد و از ایشان طلب مجوز حمل سلاح کند و یا ایشان را به دلیل همراه داشتن اسلحه بدون مجوز، بازداشت کند، که به سرعت کارت را برای تمدید اعتبار فرستاده بود؟!!!
حمید داودآبادی

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۱ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

با امید به فضل و رحمت خداوند رحمن، و به دعای همه دوستان، رفع کسالت شد و اگر خدا بپسندد، مجددا در خدمت عزیزان خواهم بود.
بدون شک محبت خالصانه و دعای قلبی برآمده از درون و سرشت پاک شما عزیزان، به خصوص اینکه لطف کرده و امثال بنده را یادآور آن دوران عشق و خون می دانید، شامل حال مان گردید وگرنه ما چه داریم که خدا را بر آن پسند آید!

شکر خدا، همچنان پرتلاش و پرتوان در خدمت آرمان های اسلام ناب محمدی (ص)، ولی امر مسلمین و طریق سرخ شهیدان خواهم بود.
بدان امید که نفسمان در این راه باشد و جانمان جز در این مسیر درنرود.

خودمونی بگم:
دم همتون گرم.
خیلی باحالید.
با همین دعاهای شماست که روی زمین موندم!
کوچک همه تان
حمید داودآبادی

آهان داشت یادم می رفت:
فعلا به همت پزشکان بزرگوار و کادر پرستاری محترم بیمرستان خاتم الانبیاء (ص)،  کسالت رفع شد و همین امروز صبح از بیمارستان مرخص شدم.

[ ۱۳٩۳/۸/٢٠ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
اگر خوش‌تون اومد‌، دعاشو به ‌جون رفیقم بکنید‌
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کتاب «تبسم‌های جبهه» کاری متفاوت از «حمید داودآبادی» است که به خاطرات با حال و قشنگ بچه‌های جبهه و جنگ می‌پردازد.

در این کتاب به خوبی صفا و صمیمیت بین رزمندگان اسلام توصیف شده است و بیان شوخی‌ها و طنزهای رزمندگان در دفاع مقدس به جذابیتش افزوده است.

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/08/19/13930819000209_PhotoL.jpg

نویسنده محبوب و ارزشمند دفاع مقدس «حمید داودآبادی» در مقدمه کتاب «تبسم‌های جبهه»، نوشته است: شاید اکثر اونایی که گول خورده! و توی مطبوعات یا اصلاً توی کتاب‌های خودم‌، خاطرات تلخ و شیرینم رو خونده باشن، بعضی از این خاطرات براشون تکراری باشه! بله درسته ولی ...

به پیشنهاد یکی از دوستان، این کتاب رو از دل همه خاطراتم درآوردم تا تبسم‌های شیرین و شادی‌های کودکانه‌مان رو در جنگ‌، یکجا بذارم توی قاب نگاهتون.
حالا خود دانید.
اگر خوش‌تون اومد‌، دعاشو به ‌جون رفیقم بکنید‌، و اگر هم نه‌، که خب چیکار کنم تا راضی بشین؟!

بر اساس این گزارش، مؤسسه شهید کاظمی کتاب «تبسم‌های جبهه» را در 320 صفحه رنگی و  با قیمت 8000 تومان منتشر کرده است که علاقه‌مندان برای تهیه این کتاب می‌توانند با شماره‌های 02537840844 الی 6 تماس گرفته یا به نشانی اینترنتی من و کتاب www.manvaketab.ir و سایت اطلاع‌رسانی مؤسسه شهید کاظمی و به نشانی قم، خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، فروشگاه 131، مرکز نشر و پخش شهید کاظمی مراجعه کنند.
[ ۱۳٩۳/۸/٢٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
مــی خواستــم بـزرگ بشـــم
درس بخــونــم
مهنــدس بشـــم
خاکمــــو آبــاد کنـــم
زن بگیــــرم
مادر و پــدرمــو ببــــرم کربــلا
دختـــرمـــو بـزرگــ کنــــم ببـــرمــش پارکــ
تو راه مــدرسه با هـــم حرفـــ بزنیـــم
خیلـــی کارا دوسـت داشتــــم انجـــام بـــدم
خــب نشــــد….!!!
...

http://kordestan.basij.ir/sites/default/files/n00070418-b_4.jpg

بایـــد مــی رفتـــم از مـــادرم، پـــدرم، خاکـــم، نامـوســـم، دختــــــرم و … دفـــاع کنــــم
رفتـــم کـــه دروغ نباشـــه
احتـــــرام کــم نشــه
همــدیگـــرو درکـــ کنیـــم
ریــا از بیـــن بــره
دیگـــه توهیـــن نباشـــه
محتــاج کســـی نبــاشیــم
راستی الان اوضاع چطوره ؟؟؟؟؟

بخشـــی از وصیــت نامه شهیـــد "کاظم مهـــدی زاده" تخــریــب چـــی عمـلیــات کربــلای یک

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نامه سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله به رزمندگان جنگ 33 روزه، با صدای شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg

 

رساله السیدحسن نصرالله امین العام لحزب الله للمجاهدین حرب تموز، بالصوت الشهید البطل الحاج حسان اللقیس

 

صوت شهید حسان اللقیس

[ ۱۳٩۳/۸/۱ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب