خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

شرمنده همه دوستان و غیر دوستان.
خجالت زده همه اونایی که می شناسمشون و کسانی که فقط اونا منو می شناسن.

می دونم با گذاشتن این عکس و خبر زیارت آقا، دل خیلیارو سوزوندم.
ولی خداییش حلالم کنید.
هیچ قصدی در بین نبود.

فقط همین که نشون بدم آقا چقدر سلامت و شاد هستند و چه لبخند زیبایی بر لبانشون نشسته، برام کلی ارزش داشت.

تازه، من کلی گریه ام گرفت اون جا. شاید آقا به اشکهای من می خندید!
حق داشت. از آدمی مثل من تعجبه این قدر احساسی باشه!

خیلی شیرین بود و زیبا.
که تو گریه کنی، قربون صدقه آقا بری و هی از خدا طلب سلامت براش کنی، و آقا نگات کنه و بخنده.
و دو رو بری ها هی بهت بگن: انشاالله چیزی نیست. الحمدلله حالشون خوبه.
خب اینو که خودم دارم می بینم. الحمدلله.

ولی شماهایی که برام پیغام گذاشتین
حلالم کنید که تنهاخوری کردم.
اولا اصلا و به هیچ وجه دست من نبود؛ روزی ای بود که قسمت من و بقیه شد.
مهم اینه که حال آقا خوبه و در سایه الطاف الهی، قدرتمندتر از قبل و قوی تر، به راهبری کاروان عشق ادامه میدن.

می دونم همه اینارم که بگم، یک ذره از اون دل سوختتون رو آروم نمی کنه.
فقط خواهش میکنم حلال کنید.
یک وقت خدایی ناکرده فکر نکنید خواستم بهتون پز بدم یا از اون بدتر با انتشار این عکس، فخر بفروشم و جانماز آب بکشم و ...
نه اصلا این حرفها نیست.

فقط دعا کنید قدر هدایت ها و رهبری این عزیز رو که مثل خورشید، لطفش رو بر سر همه می پراکند، حتی من یا محتشمی پور و ...! بدانیم.
خدا رهبر عزیزمون را سلامت پایدارتر از قبل قرار بدهد و ما را مطیع امر مولا و ولی خویش.

[ ۱۳٩۳/٦/٢۳ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

بخند که به پرودگار سوگند، از ولادت تاکنون
هیچ خنده ای این گونه شادمانم نکرده
و آرامم نساخته.

بخند آقا
بخند که دل عاشقانت
به خنده های زیبای تو، سرمست می شود.

بخند آقا
بخند که مومنان و دعاگویانت
تشنه لبخندهای سلامتت هستند.

بخند آقا
که سخت منتظریم تا از بستر بیماری برون آیی
و همچنان در حسینیه امام خمینی (ره)
برایمان از عشق بگویی و پرستش
از مقاومت و غیرت
از همت و باکری
از دلتنگی ات برای چمران
و عشق به آن امام عزیز.

بخند آقا که با لبخندت، قلبمان آرام می یابد.
نمی دانم چه و چطور بگویم ...
فقط بخند آقا

فدای لبخند زیبایت
خورشید ولایت وجودم
آقا

[ ۱۳٩۳/٦/٢٢ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امام خامنه ای در بیمارستان
اللهم احفظ و انصر قایدنا خامنه ای
سلامتیش صلوات
#امام_خامنه_ای
#سید_علی_خامنه_ای
@khamenei_ir  (at امام خامنه ای)


جای همه دوستان خالی و شرمنده همتون.
با اجازه، خدا توفیق داد و عصر امروز جمعه، همراه عده ای از اهالی فرهنگ و ورزش (که صد البته من جزو هیچکدامشون نیستم) رفتیم ملاقات خورشید.

الحمدلله حال آقا بسیار خوب بود و با چهره ای باز و شاداب، انبوه ملاقات کنندگان را تحویل گرفتند و با همه گپ و گفت کردند.
از مسعود ده نمکی، فرج الله سلحشور، ابوالقاسم طالبی، جمال شورجه، نرگس آبیار، فرهاد قائمیان، ناصر فیض، حجت الاسلام پناهیان، داریوش ارجمند، جهانبخش سلطانی، جعفر دهقان، محمدرضا شفیعی، سیروس مقدم، گرفته تا مجید مجیدی و حاتمی کیا و محمدرضا ورزی و شهریار بحرانی و کمال تبریزی و حسین رضا زاده، علی پروین، علیرضا دبیر و ...
خداییش آدم اینجور جاها درک می کنه عجب رهبر بزرگی داریم.
همه عاشقانه و صادقانه بر دست و صورت آقا بوسه می زدند و آقا هم بسیار زیبا و قشنگ با تک تک گفت و گو می کرد و احوالشان را می پرسید.
من که اشکم درآمد ولی بوسه ای که بر دستش زدم، حالم را جا آورد.
خدا سایه با عزتش را بر سرمان مستدام بدارد.

[ ۱۳٩۳/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

استغفرالله ربی و اتوب الیه
دارم دق می کنم از تنهایی
دارم می سوزم از ترسِ بدون تو موندن!

هیچ وقت فکر نمی کردم بدون تو موندن و تنهای تنهای تنها راهی رو طی کردن، این قدر سخت باشه!

سرما و تاریکی
تنهایی و تنهایی
ناامیدی و یاسی که مثل خوره داره جان و روحم رو می خوره!

دارم می لرزم از ترس بدون تو زیستن
هراس بدون تو مردن، داره نَفَسم رو بند میاره!

مال و منال، زن و بچه، خونه و ماشین، حساب بانکی پرپول و فک و فامیلِ دوروبر
هیچ کدوم جای تو رو نمی گیرن

وقتی که از ترس تنهایی، نصفه شب از خواب می پرم، چشمم که به زن و بچه ام که دورو برم هستند می افته، می رم توی حیاط، عین بچه ها از ترس گریه می کنم.
تنهایی ناله می زنم و می سوزم. طوری که هیچکس از خواب بلند نشه و در ترس من شریک نشه!

دارم می ترسم
اهل و عیال که هیچی، همه مردم شهر هم از خواب بپرن و بیان کنارم، هیچ کدان نه می تونن بفهمن من از چی می ترسم، نه می تونن ترس منو تحمل کنند یا دلداریم بدن!

دارم می ترسم از روزی ...
نه؛ از شبی تاریک و سرد
بی همه
و مهمتر از همه
بی تو
در بیابان برهوت، رها و سرگردان، متوهم و هراسان از دیو و دد!

دارم می لرزم و اشک تلخ می ریزم از ترسی که تنهایی بدون تو رو بهم تزریق می کنه.
از عذابت نمی ترسم
از تنهایی بدون تو می ترسم!

احساس می کنم بدجوری گول دورو بری هام رو خوردم.
زن و بچه شدن وبال گردنم.
دوست و رفیق امروزی هم که بهشون کلی امید بستم، به راحتی ولم می کنند.
فقط کافیه گوشه پرده اعمالم رو براشون بزنی کنار!

رفقای شهیدم که بیست سی سال پیش، از سر دل سیری و خنده! یک قولی دادند و رفتند.
اونم اون قدر گذشته و فراموش شده که من توی این سی سال، سی هزار بار قول هایی رو که به اونا داده بودم، فراموش کردم و عین خیالم نیست.

خدایا دارم می ترسم
از بی تو بودن
از بی تو موندن
از بی تو در برهوت قیامت رها شدن
از بی تو حتی در بهشت رفتن و ...
از بی تو و تنها، در جهنم، به پای گناهان خودکرده، سوختن و ساختن!

خودت خوب می دونی
در انتهای اسفل السافلین هم که باشم، یاد تو آروم دلمه و سردی بخش وجودم در اوج سوزش.

پس خدایا
به من رحم کن.
به پدر و مادرم رحم کن.
به خانوادم رحم کن.
به دوستانی که خیلی مدیونشون هستم رحم کن.

ای امید دل تنهایان و ترسیدگانی چون من
هر گناهی که این سال ها و روزها مرتکب شدم، فقط از ترس تنهایی بوده!
تو که اینارو خوب می دونی
پس بهم رحم کن!

به اشک های اندک امشبم از کابوس و ترس
به خواست پدر و مادر و دوستانی که برام عاقبت بخیری دعا کردن
 رحم کن!

خیلی ترسیدم
و می ترسم از تنهایی شب اول
نه ...
از بی تو زیستن
بی تو مردن
بی تو موندن!
و از تنهایی دائم همیشگی


چه خوش ندای اذانت صدام می کنه
اذان بگو موذن
اذان بگو

آخیش ...
آروم گرفتم
چه قدر خوبه با تو زیستن
با تو بودن
و با تو ...

به من رحم می کنی
یا ارحم الراحمین
؟!!!

شما هم حلال کنید که سخت محتاجم.

هنگامه اذان صبح
جمعه 21 شهریور 1393

[ ۱۳٩۳/٦/٢۱ ] [ ٤:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل تابستان سال 1374 بود که سوار بر ماشین بنزی که از بیروت عازم بعلبک بود، میان چندنفر از بچه های مقاومت نشسته بودم.
"حسان اللقیس" پشت فرمان بود که در بین شوخی ها و تکه های قشنشگش، در جواب من که از سرعت بالایش انتقاد کردم، گفت:
- لبنانی ها خیلی تند و سریع می رانند، ولی ایرانی ها بسیار عجولانه و خطرناک رانندگی می کنند.
کمی که دقت کردم، دیدم درست می گوید. شاید به خاطر همین بود که باوجود رانندگی تند، در جاده های کوهستانی لبنان هیچ تصادفی به چشم نمی خورد!

ناگهان حاج حسان به تندی ماشین را کشید کنار جاده و زد روی ترمز. همه تعجب کردیم. علت را که از پرسیدیم، رویش را به پشت سر برگرداند و به کلیسایی که در پایین جاده، سر پیچی تند قرار داشت، نگاه کرد و گفت:
- حمید، خوب به این کلیسا نگاه کن.
دقت که کردم، دیدم یک کلیسای مسیحی ظاهرا متعلق به مارونی های لبنان است. بیشتر که دقیق شدم، متوجه آرم "حزب کتائب" یا همان فالانژیست های لبنان شدم که در کنار کلیسا بر بالای ساختمانی به چشم می خورد.

http://davodabadi.persiangig.com/beirut%2033%20.jpg



نام و نشان فالانژیست ها، مرا می برد به اسارت مظلومانه حاج احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی، تقی رستگار و کاظم اخوان که 14 تیر 1361 در منطقه برباره در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژ به رهبری "سمیر جعجع" اسیر شدند و دیگر هیچ خبری از آنها بازنیامد.

در لبنان، حزب کتائب و فالانژیست ها و "قوات اللبنانیه" شاخه نظامی آن، مترادف است با جنگ، جنایت، وحشی گری و قتل عام فلسطینی ها و مسلمانان. و حتی در بعضی موارد، دیگر مسیحیان مخالف آنها و فرقه ها و پیروان ادیان غیر از مارونی.

وقتی از حاج حسان پرسیدم این کلیسا چه ماجرایی دارد که نگه داشتی تا آن را نشانمان دهی، چهره اش درهم رفت و با ناراحتی گفت:
"چند سال پیش در اوج جنگ های داخلی لبنان که بین فالانژها و مسلمانان بخصوص شیعیان بود، تعدادی از بچه های حزب الله را به اسارت گرفتند، آوردند جلوی در این کلیسا، همین جا."

و به ورودی کلیسا اشاره کرد و ادامه داد:
"مقابل کلیسا و دفتر کتائب، زنان بدکاره و فواحش رو آوردند، مشروب می خوردند، عیاشی کردند و به رقص و پایکوبی پرداختند. در همان حال، بچه های مظلوم حزب الله را جلوی در کلیسا نشاندند و به عنوان قربانی، از پشت، تیر خلاص به سر آنها شلیک کردند."

با شنیدن این حرف، خونم به جوش آمد. تصور این که چهار پنج سال پیش، همین جا جلوی در کلیسا، بچه های شیعه، دست بسته و مظلومانه، میان هلهله و عیاشی فالانژها، نشسته اند و جنایتکاران، مست و وحشی، تیر خلاص به آنها می زنند، دیوانه ام کرد.

خواستم دوربین را دربیارم و عکس بگیرم که حاجی نگذاشت. گفت:
- اگر متوجه شوند، شر به پا می کنند.
که گفتم: می خوام از کلیسا عکس بگیرم.
که گفت: مگه نمی بینی، کلیسا و دفتر کتائب، همسایه و همشانه همدیگه هستند.

وقتی به تهران آمدم، هنوز با آن خاطره تلخ زیست می کردم.
هنگامی که خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران از سال های 54 تا 57 را خواند، تعجبم دوچندان شد.
شهید چمران هم از کلیسای کحاله، خاطره ای با این مضمون داشت:

"هنگامی که با اتوبوس از دمشق عازم بیروت بودم، در روستای کحاله، مقابل کلیسا، فالانژها جلوی اتوبوس را گرفتند. همه مسافران را پیاده کرده و از آنها درخواست کارت هویت کردند. (در لبنان، هر فرد یک کارت هویت دارد که در آن دین و مذهب شخص ذکر شده است)
هر کس که روی کارتش نوشته بود شیعه، همان جا مقابل کلیسا بر زمین خواباندند و سرش را بریدند.
من که توانسته بودم پاسپورت جعلی فرانسوی برای خود تهیه کنم، توانستم از مرگ به دست فالانژها رهایی یابم ولی تعداد زیادی از شیعیان را که مسافر دمشق به بیروت بودند، جلوی کلیسای کحاله سر بریدند.

[ ۱۳٩۳/٦/٢٠ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

فروردین 1381 توی خرمشهر، مقابل مسجد جامع مغازه ای کوچک اجاره کرده و فروشگاه کتاب و محصولات فرهنگی راه انداختیم.
یکی از روزها، شخصی وارد شد و سراغ حمید داودآبادی را گرفت. گفتم:
- بفرمایید در خدمتم.
که گفت: "بنده با خود آقای داودآبادی کار دارم."
گفتم: "خب بفرمایید، خودم هستم."
با قیافه ای ناراحت و متعجب که انگار سر کارش گذاشته ام، گفت:
- آقا چرا اذیت می کنید. من با شخص آقای داودآبادی نویسنده کتاب تفحص کار دارم. دیروز هم اینجا کلی با ایشون صحبت کردم. قشنگ چهره ایشون رو یادمه.
خنده ام گرفت. وقتی گفتم: "اتفاقا دیروز اصلا من اینجا نبودم."
خندید و گفت: "خب معلومه شما نبودید، چون من با آقای داودآبادی صحبت کردم نه با شما."
کتاب تفحص را برداشتم، عکس خودم را که پشت جلد آن چاپ شده، کنار صورتم قرار دادم و گفتم:
- ببخشید، مگه صاحب این عکس حمید داودآبادی نیست؟
- خب بله.
- آیا این عکس من هست یا نه؟
که تعجبش بیشتر شد و مات و مبهوت گفت:
- آخه من دیروز دو سه ساعت با آقای داودآبادی همین جا توی کتابفروشی صحبت کردم، ولی اون شما نبودید.
تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
یکی از دوستان زرنگ که اتفاقا سن و سالش ده بیست سالی از من کمتر بود، ولی جثه و هیکل توپولش کم از من نداشت، خودش را حمید داودآبادی نویسنده کتاب تفحص جا زده و دو سه ساعتی برای آن بیچاره منبر رفته و مخش را کار گرفته بود!
طرف شانس آورد خود من را دید، چون ظاهرا حمید داودآبادی جعلی، التماس دعای پولی هم داشته!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مفت خورها به بهشت نمی‌روند!
نمی خواستم هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر می‌گذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پته‌شان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم می‌کنند.

حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.

نمی‌دانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیده‌اند، این روزها افتاده‌اند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بی‌شرفی، خاطرات دیگران را به‌نام خودشان منتشر می‌کنند؟!
فقط چند مورد را سربسته می‌گویم تا ببینید از چی دلم می‌سوزد.

1- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطره‌ای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.

2- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفته‌های شهید صیاد شیرازی" به‌کوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...

3- چند سال پیش دوست عزیزم "داوود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را به‌نام خودش در مجله‌ی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزه‌ی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، ده‌ها بار چاپ شد و داوود فقط خندید!

4- چند سال پیش فردی به‌نام "امینی" از "موسسه‌ی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری به‌نام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پاره‌های پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشاره‌ای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را به‌روی نامبارک خویش نیاوردند!

5- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که می‌خواهد از روی کتاب "پاره‌های پولاد" بنده مجموعه‌ی مستندی درباره‌ی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو به‌عنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعه‌ی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکه‌های لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"

6- چند سال پیش قرار شد سناریویی درباره‌ی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والی‌نژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسه‌ی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والی‌نژاد پی‌گیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.

7- چند سال پیش در جشنواره‌ی ‌پخش سکه و طلا به‌مناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده به‌نام "فکه مثل هیچ جا نیست" برنده‌ی مقام اول شده است. البته نه به‌نام من، بلکه به‌نام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!

8- یکی دو سال پیش، مجله‌ی "شاهد یاران" ویژه‌ی شهید چمران، دو مصاحبه‌ی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، به‌نام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمه‌ی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.

9- یکی دو سال پیش خانمی به‌نام "زهره علی‌عسگری" خاطره‌ای در مجله‌ی فکه منتشر کرد. خاطره‌ای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطره‌ی شما کرده‌ام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.

10- چند سال پیش نشریه‌ی یالثارات" خاطره‌ای از بنده درباره‌ی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را به‌نام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.

11- چندی بعد هم نشریه‌ی "یالثارات" شماره‌ی 615 صفحه‌ی 10 خاطره‌ای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهه‌های دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا به‌حال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، به‌نام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.

بی‌خود نیست خداوند سبحان می‌فرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمی‌گذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.
حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا می‌گذارند!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سالی بود که روی تحقیق و نگارش یک کتاب کار کردم. به توصیه و خواست یکی از دوستان، آن را برای چاپ، به موسسه ای فرهنگی که تحت نام شهیدی بزرگوار فعالیت می کرد، سپردم.
دستشان درد نکند. کتاب به بهترین نحو منتشر شد.
باوجودی که تا زمان چاپ کتاب (سال 1383) بیش از 6 میلیون تومان هزینه مسافرت و تحقیق کرده بودم تا کتاب را کامل کنم، همه حق التالیفی که از کتاب نصیبم گشت، فقط یک میلیون و دویست هزار تومان بود. شکر خدا.

چندی بعد متوجه شدم مسئولین موسسه فرهنگی، متن کامل یکی از کتاب هایم را بدون اجازه (و باتوجه به اینکه بهشان تذکر داده بودم که حق هرگونه استفاده از کتاب را بدون مجوز کتبی ندارند) در یکی از سی دی هایی که منتشر شده، قرار داده اند.
متن کتابی را هم که برایم چاپ کرده بودند، بدون اجازه، به طور کامل ریختند روی سایت اینترنتیشان.

سرانجام به هر ضرب و زوری که بود، توانستم وقت ملاقات از رئیس موسسه بگیرم. که انصافا از ملاقات با رئیس جمهور سخت تر بود.
وقتی به ایشان متذکر شدم که در چاپ کتاب، هزینه تایپ و صفحه بندی و طراحی جلد هیچکدام به بنده پرداخت نشده، لبانش به خنده باز شد. و هنگامی که گفتم انتشار کتاب های بنده در سایت و سی دی یک نوبت چاپ حساب می شود و مشمول حقوق مولف، خنده اش بیشتر شد.

وقتی خنده های وحشتناک آن مدیر فرهنگی را دیدم، به ایشان گفتم که از شما شکایت خواهم کرد، که قهقهه سر داد و با چشمان از حدقه درآمده اش از عصبانیت (که دقیقا مثل چشمان وحشتناک بازیگر نقش ابن ملجم در سریال امام علی (ع) بود) گفت:
برو هر کاری می خواهی بکن. اگر در برابر ما تونستی به نتیجه ای برسی، باشه.
و خنده اش را ادامه داد.

تنها کاری که از دستم برمی آمد، این بود که واگذارش کردم به خدا.
چندی پیش شنیدم آن مدیر فرهنگی اقتصادی، به جرم پولشویی و فعالیت های فاسد اقتصادی تحت نام موسسه به نام شهیدی عزیز، بازداشت شده و مدتی هم آب خنک نوش جان فرموده است.
البته این را هم متذکر شوم، که آن مدیر، امروز همچنان در جایگاهی بالاتر و حساستر بر فرهنگ کشور مدیریت می کند!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

[ ۱۳٩۳/٦/۱٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز 9 شهریور، دوست باحالم، رفیق گلم شهید "مصطفی کاظم زاده" رفت توی پنجاه سالگی.
اگه بود، چه جشن تولدی براش می گرفتم ...

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg


خیلی دلم تنگش شده.
برای رسیدن و دیدن و چشیدنش، دعام کنید.

آه ...
قربون چشماش برم.

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20gomnami.JPG

"عکس تزئینی است"

 

آه پسرم
گُلم
پاره جگرم

میدونی چند ساله دارم دنبالت می گردم؟
هنوز گرمای صورت نرمت وقتی بوسیدمت، زیر لبامه.
هنوز پشت لبای قشنگت کُلک هم سبز نشده بود.
چه بوی خوبی داشتی عزیزم.

کجایی پسرم؟
داداشت هم رفت و آوردنش، ولی از تو خبری نشد.
نبودی زیر تابوت داداشت رو بگیری.

بابات هم رفت.
از بس نیومدی، دق کرد.
ولی تو نیومدی.

خسته شدم از بس دنبال تریلی ها دویدم و بین تابوت رفیقات، دنبالت گشتم.

پس کی میایی عزیز دل مادر؟
دیگه خیلی تنها شدم.
دست به کمر راه میرم.
نه که پیر شدم، کمرم شکسته.

نه نه اصلا. اصلا عصا دست نمی گیرم!
بابات هم تا آخرین روزایی که زنده بود، عصا دستش نگرفت.
همش می گفت عصای پیریم، پسرم برمی گرده.

یادته وقتی کوچولو بودی چقدر شیرکاکائو دوست داشتی؟
هر روز یه لیوان شیر کاکائوی داغ میذارم سر سفره صبحونه تا تو بیایی.
زود باش بخور دیگه، از دهن می افته گُلم.

میایی مگه نه؟
دلت میاد مامانت هم مثل بابات دق کنه؟!

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب