خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

وای ی ی ی ی
شغل جدیدم لو رفت!!!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20aaaaah.JPG


اینم از شغل جدیدم که توسط ضدانقلابیون خارج نشین برام تعیین شده و لو رفته!!!
خودم که کلی خنده ام گرفت. شما رو نمی دونم چه حسی پیدا کردید وقتی فهمیدید بنده، در "بازجویی از فعالان سیاسی و شکنجه جوانان ایران" نقش فعالی ایفا می کنم!
خب برای خنده و رفع خستگی بد نیست.
فقط لطف کنند به روسای بنده اعلام کنند حق بازجویی و شکنجه شب عید بنده رو زودتر بدهند!
http://khabareg.com/…/1220-disclosure-of-an-interrogator-la

[ ۱۳٩۳/۱٢/٥ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جام می و خون دل، هریک به کسی دادند
در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد

مهر ماه که می شود، یاد مصطفی کاظم زاده هوش از سرم می برد.
زمستان که می شود ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa-.jpg



ای وای
روزهای سخت و سرد جدایی
سیدمحمد هاتف، احمد بوجاریان، سیداحمد یوسف، سعید طوقانی، عباس دائم الحضور، حسین رجبی و ....
و این عکس
همه داشته ها و مانده های من از آن روزهاست:
آن روزها آن قدر شاد و شادمان
و امروز ...
یکی بهم بگه:
جدا چرا؟!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حال این روزهام
نفس کشیدن که مال من نیست، لطف خداست
می دهد و می گیرد!

ولی بالاجبار:
غذا می خورم که جسمم نمیره
می نویسم که روحم پژمرده نشه
دعا و عبادت می کنم که عاقبت بخیر بشم
و یاد میکنم از رفیقان رفته، که در روزگار تنهایی، یادم کنند و شاید شفاعت!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیشترها، وقتی تنفس برام خیلی سخت شد و از شدت سرفه، خون بالا می آوردم، رفتم درمانگاه بیمارستان ساسان، مطب دکتر قائمی که ظاهرا متخصص بسیار عالی بیماری های تنفسی و ریه و ویژه جانبازان شیمیایی بود.
آن ایام، مصادف بود با زمانی که دولت مکرم، به دلیل کم آوردن بودجه، دستور داده بود تا همچون همیشه، با "اسراف و ولخرجی دستگاه های دولتی" مقابله شود!
خب معلومه که اولین جایی که در آن اسراف و ولخرجی می شود و باید جلویش گرفته شود، جانبازان و ایثارگران هستند!
به همین دلیل نه تنها اعلام کرده بودند که اگر جانبازی نسبت به درصد خودش اعتراض داشت، در کمیسیون تعیین درصد قطعا درصدش را پایین تر بیاورند تا از تسهیلات اندک و حقوق بخور و نمیری که می دهد محروم شود، بلکه اگر جنازه ات را هم به بنیاد جانبازان می بردند، حضرات دکاتره، از خواندن یک فاتحه دولتی هم برایت دریغ می کردند.
یعنی چی؟
یعنی اینکه فرموده بودند به هیچ وجه درصد جانبازان و به دنبال آن آمار جانبازان بالاتر نرود چون بودجه نیست!
و درست زمانی بود که اتفاقا جانبازان شیمیایی که تا چندی قبلتر اصلا عوارض شیمیایی به عنوان صدمات و ضایعات جنک محسوب نمی شد، یکی پس از دیگری جان می دادند و الحمدلله از اسراف و ولخرجی بنیاد کسر می شدند!

القصه!
وقتی رفتم نزد دکتر متخصص و از سختی تنفس و خون بالا آوردن و ... شکایت کردم، چند تا چیز در دهان مبارک بنده فرو کرده و به زور چند فوت و سرفه، خونسرد و پیروزمند گفت:
- شما هیچیت نیست.
با تعجب گفتم: ببخشید آقای دکتر، من از شدت سرفه دارم داغون میشم و خون بالا میارم. اصلا صدام درنمیاد ونمی تونم حرف بزنم.
که خونسردتر و بی اهمیت به آنچه می گفتم و خودش هم می دید صدایم به گوشش نمی رسد، گفت:
- شما آسم داری. برو ببین توی خانواده ات کی آسم داره، از اون گرفتی.
با عصبانیت گفتم: آقای دکتر، آسم چیه؟ من دهها بار تو عملیات مختلف در معرض انواع گازهای شیمیایی بودم. مگه آسم این عوارض منو داره؟
که گفت: آقا جون آسمه. وقت مارو نگیر ... مریض بعدی.

پرونده را که از روی میزش برداشتم، یاد شهید "حسین کهتری" از جانبازان سرافراز کاشان افتادم که:
به اصرار خانواده، برای تعیین درصد جهت پیگیری وضعیت شدید سخت شیمیایی اش به کمیسیون تعیین درصد رفته بود و دکاتره مکرم و از جان گذشته، با خنده به او گفته بودند:
- تو که ماشاالله صحیح و سالم هستی و از منم حالت بهتره. چهار ستون بدنت هم که سالمه. نه دست و پات قطعه، نه چشم و چارت با ترکش صدام کور شده. چیه؟ بوی ماشین یا خونه به مشامت خورده، اومدی درصد بگیری؟
و آن عزیز، پرونده خود را از روی میز برداشت، پاره کرد و به صورت دکتر پاشید. با هزار درد نگفته، از کمیسیون تعیین درصد جانبازان خارج شد. چند ماه بعد، حسین کهتری بر اثر تاثیرات گازهای شیمیایی به شهادت رسید.
و قطعا حق و حقوق ویژه آن دکتر که از بالا رفتن آمار درصد جانبازان یا به قول خودشان "اسراف و ولخرجی بیت المال" جلوگیری کرده بود، سر جای خود محفوظ بود.

همه اینها رو گفتم تا برسم به اینجا:
یکی دو ساله که به اصرار خانواده به بیمارستان می روم، چند روزی بستری می شوم، آزمایش های مختلف و دارو و ...
خداوکیلی در بیمارستان خیلی عالی و خوب رسیدگی می کنند. از پرستارها گرفته تا دکترها. خدا خیرشون بدهد.
القصه:
پس از اینکه کلی سیم و دستگاه که بهم وصل کردند و تست خواب گرفتند، دکتر متخصص ریه با تعجب گفت:
- این چه وضعیه؟ تو که اصلا خواب نداری.
تازه فهمیدم چه مرگمه!
تازه فهمیدم اون چیزی که چند ساله حالم رو گرفته و اوضاع و احوالم رو ریخته به هم، چیه!
اصلا خواب نداشتم و ندارم. جسمم عینهو میت ولو میشه زمین، ولی روحم همیشه تشنه استراحت و خوابه.
بجای خواب هم یک مشت چرت و پرت نامفهوم و آزاردهنده می بینم.
اگر ده روز هم نخوابم و سرم رو بذارم روی بالش، هیچ فرقی نمیکنه و تازه بدتر و خسته کننده تر هم هست.

ولش کنید این روضه خونی ها رو. میخوام اینو بگم:
دکتر گفت:
- برای اینکه بتونی یک مقدار راحت بخوابی، باید یک دستگاه بخری، شبها به خودت نصب کنی و بخوابی.
وقتی پرسیدم این دستگاه چی هست و چطور باید تهیه کرد، گفت:
- این دستگاه خیلی گرونه و فقط بیمارستان مسیح دانشوری داره. من برات نامه میزنم برو ببین بنیاد جانبازان برات تامین میکنه یا نه.
به اصرار خانواده، نامه دکتر را بردم بنیاد. پس از دو سه ماه که رفتم برای پیگیری، دکتری تکیه زده بر کرسی، با تعجب گفت:
- چرا الان اومدی؟ دو سه ماه گذشته.
که گفتم:
- خب مگه چی شده؟ نکنه دستگاه اومده و تموم شده؟
که گفت: نه. دستگاه که نیومده. ما نامه شما رو فرستادیم بنیاد مرکز ولی تا امروز هیچ تاییدی برای تهیه دستگاه نیومده!
جالبتر این بود که وقتی پرسیدم این دستگاه که دکترها می گفتندخیلی گرونه و فقط یک بیمارستان داره، چند هست؟ گفت:
- 3 میلیون تومان.
- چی؟ 3 میلیون یعنی سی میلیون ریال؟
- خب بله. مگه کم چیزیه؟ الان شما پنجمین نفر توی این منطقه بنیاد هستید که قراره براتون این دستگاه تامین بشه. شما حساب کن در سطح استان چه تعداد نیاز به این دستگاه دارن که بنیاد باید براشون بخره.
با خودم حساب کردم دستگاهی که قطعا یک بار مصرف نیست و مثل ویلچر جانبازان عزیز قطع نخاعی حداقل پنج شش سال باید عمر کند، شما بگو در تهران به این بزرگی که چهار پنج ناحیه بنیاد دارد، می شود حداکثر 30 دستگاه یعنی 90 میلیون تومان.

چند روز بعد پسرم کارتم را گرفت و رفت بنیاد برای پیگیری دستگاه. وقتی برگشت، خیلی ناراحت و گرفته بود. تا پرسیدم چی شد، دستگاه رو آوردند؟ با عصبانیت گفت:
- یارو نشسته اون جا با کامپیوتر ور میره و میگه : "با پدر شما، پنج نفر درخواست این دستگاه رو دارن. البته یکی از اونا تموم کرده و فقط مونده 4 نفر. انشاالله نامه تون رو تایید میکنند و دستگاه رو می خرند."

یاد کاریکاتوری افتادم که مجله گل آقا، چند سال بعد از جنگ کشیده بود.
در خبرها آمده بود: صدام از مردم عراق خواسته تا برای تامین حقوق و معیشت زندگی مجروحین و مصدومین جنگ عراق علیه ایران، داوطلبانه به حساب و صندوقی پول واریز کنند تا خرج آنها شود.
گل آقا سربازی را کشیده بود که یک پایش قطع بود، عصا در کنار و عکس صدام بالای سرش بود. کنار خیابان نشسته بود و درحالی که کاسه گدایی در دست داشت: می گفت:
- به من عاجز فقیر که مجروح جنگی هستم کمک کنید ...

واقعا 3 میلیون تومان، چند میلیونیوم اختلاس های حضرات جزایری و خاوری و زنجانی و ... می شود؟!
یا اصلا چند میلیونیوم دارایی های حلال و نان بازوی چند ده و چند صد میلیاردی یکی از وزرای ثروتمند و درد کشیده و نان از عرق جبین خورده دولت تدبیر و امید می شود؟!
اصلا چطوری می شود 3 میلیون تومان اختلاس کرد و کسی نفهمد؟!


از ما که گذشت ...
و چون می گذرد، ملالی نیست!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «چادر وحدت» جدیدترین اثر «حمید داودآبادی» نویسنده و پژوهش‌گر دفاع مقدس راهی بازار شد.
کتاب «چادر وحدت» که خاطراتی است ناگفته از دو سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، پس از طی کردن آخرین مراحل نشر، امروز رسما به فهرست کتاب های منتشره در سال 1393 شمسی ملحق شد.
حمید داودآبادی پیش از این در کتاب خود با عنوانِ «از معراج برگشتگان» قول انتشار کتاب «چادر وحدت» را داده بود.

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر


داودآبادی در «چادر وحدت»، دیده‌ها و خاطرات خود را از حوادث و وقایع سال های بحرانی دوسال نخستینِ پیروزی انقلاب اسلامی، در نبرد با گروه های ضدانقلاب ارایه داده است.
«چادر وحدت» خیمه ای در  مقابل درب اصلی دانشگاه تهران بود که در سال های 58 و 59 شمسی، نیروهای حزب اللهی در آن جمع می شدند.
این کتاب در 645 صفحه توسط  «انتشارات یازهرا (س)» منتشر شده است.
«علی اکبری» مدیریت این اننشارات، در گفتگو با خبرنگار «جهاد و مقاومت مشرق» می گوید:
«این کتاب به نظر من در نوع خود بی نظیر است. تا به حال کتابی که به وقایع جلوی دانشگاه تهران پیش از انقلاب فرهنگی پرداخته باشد منتشر نشده است و از این نظر، اولین کتاب به شمار می رود. ادبیات و نثر زیبا و دلچسب استاد داودآبادی هم که دیگر جای خود دارد. چاپ این کتاب از افتخارات این انتشارات می دانم و امیدوارم مقبول درگاه الهی قرار گیرد و  ادای دین باشد به همه ی زحمت‌کشانِ انقلاب اسلامی»

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر


از راست: علی اصغر بهمن نیا (مدیرت هنری کتاب)، حمید داودآبادی(نویسنده) و «علی اکبری مزدآبادی» (مدیریت نشر)

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ماه محرم، مثل همه جا، توی محل ما هم، چندتایی تکیه برپا شده بود.
مثل همیشه، نگاه من این بود که اکثر این تکیه ها، باعث ناراحتی اهل بیت (ع) است. چون اونایی که اونجارو برپا می کنند، اکثرا جوونایی هستند که صبح تا شب دنبال گناه و معصیت هستند و شب، میشوند عزادار امام حسین (ع)!

دو سه سالیه که مد شده، جلوی در این تکیه ها بساط چایی صلواتی برپا میکنند.
اون شب رفیق قدیمیم فرهاد گیر داد که بریم اون جا چایی بخوریم.
باوجودی که هوا سرد بود و چایی داغ خیلی می چسبید، نمی خواستم برم.
صورت تیغ خورده و سبیلهای کلفت و مشکی اونی که چایی می ریخت، کاملا نشون دهنده شخصیتش بود!

حالا من برم از دست اونی که معلوم نیست از صبح تا حالا چه معصیت های شرم آوری انجام داده، چایی بگیرم؟!
به اصرار فرهاد رفتم جلو.

طرف خیلی مودبانه تحویل گرفت و از قوری چایی ریخت توی استکان.
تا بردش زیر سماور تا آب جوش بریزه روش، چشمم افتاد به یک تکه کاغذ سفید که بالای سماور چسبونده بود.

احتمال زیاد کار خودش بود.
چون با خودکار نوشته ای رو روی کاغذ پر رنگ کرده بود تا بهتر دیده بشه.
چایی رو که داد دست، خودش زودتر صلوات فرستاد.
استکان چایی در دستم خشک شد!

یواشکی یک نگاه انداختم به اونی که چایی می ریخت.
نمی ترسیدم، شرمم می شد.
روی کاغذ نوشته بود:
برای سلامتی امام زمان (عج)، امروز گناه نکنیم!

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

معرفی و رونمایی کتاب چادر وحدت
در مجله خبری
امروز پنجشنبه 1393/11/16
ساعت 19/15 اخبار شبکه اول سیما


http://simanews.ir/Default.aspx?Net=1&placeid=7&Vid=25583

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

جای همه دوستان خالی، خدا توفیق داد و صبح دوشنبه هفته گذشته (ششم بهمن 93)، همراه آقامسعود دهنمکی، خدمت حضرت آقا مشرّف شدیم.
این دیدار، اولین دیدار دوشنبه های آقا پس از مرخص شدن از بیمارستان بود.

http://dl.aviny.com/Album/enqelabeslami/agha/kamel/18.jpg


تعدادی از مسئولین، وزرا و گروه های مختلف هم در اتاق حضور داشتند و هرکدام گزارش خود را دادند.
مسعود هم در چند دقیقه به طور فشرده، شرحی از تولید "فرهنگنامه آزادگان" که 80 جلد قطور شده و بیش از 15 سال روی آن کار کرده، خدمت آقا گفت.
نزدیک اذان ظهر که شد، همچون همیشه، آقا برخاست تا برای نماز تشریف ببرد.
قبل از رفتن آقا، دوستان، من و مسعود را به جایی دیگر بردند. حضرت آقا که تشریف آوردند، با مشاهده 80 جلد قطور (حداقل حدود 000/120 صفحه) فرهنگنامه آزادگان که به درخواست مسئولین، مسعود شب قبل به آن جا برده و در کناری چیده شده بود، تعجب کردند. البته ایشان قبلا درباره انتشار آنها صحبت کرده بود ولی حالا فرهنگنامه که در نوع خود واقعا بی نظیر است (حداقل در کشور خود ما و در زمینه دفاع مقدس) آماده بهره برداری شده است.
آقا توصیه کردند که این کتابها حتما باید به کتابخانه ها برده شود.
یکی از نکات جالب و شیرین، وقتی بود که حضرت آقا درباره هزینه تهیه و آماده سازی این مجموعه عظیم پرسیدند که مسعود گفت:
- آقا، تا امروز از هزینه شخصی خودم، حدود 6 میلیارد تومان خرج این کار کرده ام.
آقا با تعجب فرمودند:
- 6 میلیارد تومان؟ از کجا آورده اید؟
که مسعود گفت:
- آقا، فیلمهایی که ساخته ام و کارهای زیادی که کرده ام، درآمدش را خرج این کار کردم تا به سرانجام برسد.
آقا با خنده بسیار زیبایی گفتند:
- خوبه ... ماشاءالله بچه حزب اللهی ها پولدار شده اند ...
شیرین تر آن جایی بود که آقاوحید، با خنده به آقا گفت:
- آقا این خسیس می خواد این کتابها رو با خودش ببره.
که آقا خندید و فرمود:
- خب اشکالی نداره ببرید. من این 80 جلد رو کجای کتابخونه ام بذارم؟ اینها که محل مراجعه من نیست. اینها را ببرید به کتابخانه ها.

و هنگامی که آقا با تبسم زیبا، از بنده پرسید که چه میکنم و چه دارم؟ با خوشحالی از این که دست پر آمده ام، کتاب های "دیدم که جانم می رود"، "تبسمهای جبهه"، "سید عزیز"، و "آنکه فهمید و آنکه نفهمید" را خدمت ایشان تقدیم کردم.
واقعا جای همه خالی.
البته بازهم حلال کنید.
باور کنید تعریف نکردم که دل شما رو بسوزونم!
خدا توفیق دیدار زیبا و آرامبخش آقا را قسمت همه فرماید، از دعای خیرش بهره مند سازد و ما را همچنان سربازی مطیع، در سپاهش قرار دهد.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20al%20lakkis.jpg

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
سعدی شیرازی

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

 

انتشارات یازهرا (س) کتاب «چادر وحدت»، خاطرات حمید داودآبادی از سال‌های 1358 تا خرداد 1360 را منتشر کرد.
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، خاطرات حمید داودآبادی از سال‌های 1358 تا خرداد 1360 در قالب کتاب «چادر وحدت» روانه کتاب‌فروشی‌های شد.
«چادر وحدت» مجموعه خاطراتی است که داودآبادی در صفحه 104 کتاب «از معراج برگشتگان» قول انتشار آنها را داده بود.
داودآبادی در «چادر وحدت»، دیده‌ها و خاطرات خود را از حوادث و وقایع سال های بحرانی اول پیروزی انقلاب اسلامی، در نبرد با گروه های ضدانقلاب ارایه داده است.
«چادر وحدت» محل تجمع بچه‌های حزب‌اللهی در جلوی دانشگاه تهران در آن سال‌ها بوده است.

در بخشی از این کتاب آمده است:
«در اولین روزهای سال 1358 که جلوی دانشگاه شده بود پاتوق گروهک‌های ضدانقلاب، از منافقین گرفته تا حزب توده و چریک‌های فدایی، چادری قرار داشت که محل تجمع بچه حزب‌اللهی‌ها بود. «چادر وحدت»، جایی بود که طی دو سه سال اول پیروزی انقلاب اسلامی، توانست به مقابله با فتنه‌ها و توطئه‌های دشمنان قسم خورده‌ انقلاب اسلامی بپردازد.»
از همان زمان تا امروز، ضدانقلابیون و به‌خصوص منافقین که بسیاری از نقشه‌های شوم‌شان توسط چادر وحدت رسوا و خنثی گردید، همواره از آن به‌عنوان محلی که ضربات سختی بر آنان وارد کرد نام می‌برند، می‌سوزند و برمی‌آشوبند!
این کتاب در 645 صفحه به قیمت 19500 تومان از سوی انتشارات یازهرا (س) منتشر شد.
خبرگزاری فارس

[ ۱۳٩۳/۱۱/٩ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب