خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بعد از آزادی خرمشهر از اشغال ارتش صدام در خرداد 1361، نماینده دولت بعث عراق در سازمان ملل متحد، مدعی شد سربازان ایرانی در خرمشهر، اسرای عراقی را اعدام کرده اند. نماینده صدام، برای اثبات ادعای خود، عکس جسد یک سرباز عراقی را در کنار جاده خرمشهر ارائه داد. سرباز عراقی درحالی که دست هایش از پشت با طناب بسته شده بودند، کشته شده بود.

این عکس سرو صدای زیادی بپا کرد. مسئولین دیپلماسی و امنیتی ایران، متعجب و حیران، به دنبال چرایی قضیه بودند. سوالات پیش آمده از این قرار بود:
- آیا این سرباز عراقی در هنگامه عملیات بیت المقدس در خاک ایران کشته شده است؟
- آیا واقعا این فرد اسیر بوده و دست بسته اعدام شده است؟ عملی که از بسیجیان و سربازان ایرانی بسیار بعید به نظر می رسید.
- چه کسی این عکس را گرفته است؟
- چه کسی عکس را در اختیار منابع عراقی قرار داده است؟
- آیا عکس مزبور، توسط افراد نفوذی و جاسوس گرفته و در اختیار عراقی ها گذاشته شده است؟

سرانجام با فعالیت و بررسی مسئولین امنیتی جنگ و پی گیری همه عکاسانی که در عملیات بیت المقدس شرکت داشتند، معما حل شد.
عکاس ایرانی که از معروفیت بالایی هم برخوردار بود و به همین واسطه به راحتی در مناطق جنگی تردد می کرد، توانسته بود چنین عکسی تهیه کند.
عکاس معروف که با آژانس های خبری و تصویری خارجی همکاری بسیاری داشت، پس از بازداشت، اعتراف کرد و ماجرای عکس سرباز اعدام شده عراقی را این گونه تعریف کرد:

"در هنگامه عملیات بیت المقدس، داشتم در کنار جاده خرمشهر می رفتم که چشمم به جسد سربازی عراقی افتاد که در حمله ایرانی ها کشته شده بود. یک دفعه فکری به ذهنم رسید. درحالی که مراقب بودم کسی متوجه نشود، اطراف را گشتم و تکه ای طناب پیدا کردم. با آن دست های سرباز عراقی را از پشت بستم و چند عکس از او گرفتم."

ظاهرا آقای عکاس معروف ایرانی، آن زمان (سال 61) یک قطعه از آن عکس ها را به مبلغ یکصد هزار تومان (که خدا می داند معادل چه مبلغ کلان امروز می شود) به عراقی ها فروخته بود.

[ ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از فانتوم ها نترسید، از خالی شدن مساجد بترسید!
امام خمینی (ره)
سال ها پیش، حضرت روح الله، با چنین هشداری به ما فهماند که از بمباران هواپیماهای فانتوم نترسیم، بلکه از خالی شدن مساجد بترسیم.

مگر مسجد چگونه خالی می شود؟
شب های محرم - که کم کم داریم به آن نزدیک می شویم - بعد از اتمام نماز مغرب و عشاء و روضه ای بسیار کوتاه و نمکی، درب مساجد چهار قفله می شود. حضرات ائمه جماعت هم برای سخنرانی پربار! تشریف می برند هیئات خاص!
جوانان مشتاق اهلبیت (ص) که با در بسته مساجد روبرو می شوند، به تکیه هایی که این روزها در کوچه و خیابان و در کنار مساجد زیاد برپا شده و تا نیمه های شب برپا هستند، پناه می برند.

وقتی برای برگزاری مراسم یادمان شهدا و سرداران، به تالار وزارت کشور و برج میلاد پناه می بریم و دهها میلیون تومان فقط برای اجاره دو سه ساعته آن جا پرداخت می کنیم، و مهمانان ویژه با اتوبوس از شهرک می آوریم یا زور می زنیم با سربازان پادگان آن جا را پر کنیم، انتظار داریم چه چیزی عایدمان شود؟!

[ ۱۳٩۳/٧/٥ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز با مسعود دهنمکی، سر شخصیت "فرید چهاردانگه ماسوله احمدآبادی وزه" (امیر نوری) در سریال معراجیها، کل کل داشتیم.
من گفتم:
"شخصیت فرید چهاردانگه، نمادی از شخصیت  سیاسی دهه 70 مسعود دهنمکی است."
که او برآشفت و گفت:
"نه اتفاقا. من شخصیت فرید رو از روی تو درست کردم و نماد توست. مگه ندیدی قیافه اش چقدر شبیه توئه؟"

http://media.isna.ir/content/Mona%20Hoobehfekr%20(22%20of%2035)-1.jpg/4

http://media.isna.ir/content/Mona%20Hoobehfekr%20(5%20of%2035)-1.jpg/4

 

که گفتم:
"شباهت قیافه که دلیل نمیشه. آدمهای توپول همیشه خوشمزه و طناز و دلنشین هستند. مثلا اگر شخصیت و دیالوگهای فرید رو به یک آدم لاغر استخونی می دادی، تاثیرش خیلی پایین بود. در ضمن، من تا سیکل بیشتر درس نخوندم و دانشگاه رو هم فقط جمعه ها برای نماز جمعه می رفتم. جنابعالی علوم سیاسی در یک دانشگاه مجهول الحال آزاد خوندی و مدرکش رو گرفتی. و البته خیلی هم پرتحرک و فعال بودی و در ضمن با فائزه خانم رفسنجانی هم همکلاس بودی!"

سرانجام به این نتیجه رسیدیم که مسعود گفت:
"من عکس تو و فرید چهاردانگه رو میذارم کنار هم، ببینیم مردم چی میگن. آیا این شخصیت ه حمید داودآبادی نیست؟"
که من هم گفتم:
"قبوله. من هیچ عکسی نمیذارم. قضاوت رو می سپرم به بینندگان. اونایی که هم من و هم تو رو می شناسند.
تا ببینیم شخصیت فرید چهاردانگه از روی شخصیت سیاسی پرتحرک و ... دهه 70 تا 80 مسعود دهنمکی ساخته شده، یا از روی شخصیت بی حال و دانشگاه نرفته من!

حالا شما بگید:
شخصیت "فرید چهاردانگه ماسوله احمدآبادی وزه" به "حمید داودآبادی" نزدیکتره یا به "مسعود دهنمکی"؟

[ ۱۳٩۳/٧/۳ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20soleymani.jpg

سردار دلیر سپاه اسلام حاج قاسم سلیمانی در عملیات آزادسازی شهر آمرلی عراق

برخی افراد گلایه می کنند:
"مگر همین عراق نبود که به ما حمله کرد، شهرها ی مان را اشغال و ویران کرد و هشت سال جوانان ما فدا شدند تا کشور را از چنگشان نجات دهیم؟
پس چرا حالا باید به عراقیها کمک کنیم؟
به ما چه در عراق چه خبر است و ..."

فقط این را بگم:
ما با ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق به فرماندهی صدام حسین ملعون جنگیدیم. نه با ملت عراق.

هر آن کس که در هشت سال جنگ علیه ما جنگید، از دو حال خارج نیست:
- یا زخم خورده و تلفات داده و پشیمان دارد زندگی عادی خود را می گذراند.
- یا دوشادوش القاعده و داعش دارد علیه ملت عراق و علیه مسلمانان جنایت می کند.
مگر نه اینکه جنایتکاران داعش که چند ماهی است به جان ملت عراق افتاده اند، همان پس مانده های ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق هستند که این روزها به فرماندهی "عزت ابراهیم الدوری" جانشین و "رغد" دختر صدام حسین، با کمک غرب، سازماندهی شده و دارند علیه حکومت شیعه عراق می جنگند؟!

هیچ چیز عجیبی اتفاق نیفتاده است!
تنها تغییری که پیش آمده، این است که در هشت سال جنگ، دلاوران لشکر بدر به فرماندهی سردار شهید "اسماعیل دقایقی"، دوشادوش ما، علیه ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق می جنگیدند و شهید بسیاری هم دادند.

نیروهای لشکر بدر از دو گروه تشکیل می شد:
- مبارزین عراقی که توسط دستگاه اطلاعاتی صدام تحت تعقیب بودند و بستگان شان اعدام شده و یا در زندان بعث بودند. آنها به ایران مهاجرت کردند و برای مقابله با بعث عراق و صدام، به لشکر بدر پیوستند که انصافا حماسه هایی هم آفریدند.
- اسرای عراقی که توسط رزمندگان اسلام در عملیات مختلف اسیر شده، توبه کرده و به سپاه اسلام پیوسته و جمعی لشکر بدر، به مقابله با متجاوزین بعثی پرداختند که بسیاری شان هم شهید شدند.

پس:
ما امروز داریم دوشادوش آنان که روزی در کنار ما علیه صدام جنگیدند، علیه ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری و تفاله های فدائیان صدام می جنگیم.
با این تفاوت که:
دیگر جبهه های نبرد علیه متجاوزین، شلمچه و فکه و در کل مرز ما نیست، که خط مقدم، به صدها کیلومتر داخل عراق کشیده شده و دست رزمندگان اسلام، گلوی بعثیان را در قلب خاک عراق می فشارد.

نمونه بارز آن هم آزادی شهر آمرلی عراق از تسلط جنایتکاران داعش بود که حضور، فرماندهی و هدایت حاج قاسم سلیمانی، نماد بارز آن است.
خدا پشت و پناه رزمندگان اسلام که در لبنان، سوریه و عراق، علیه بعثیان و تکفیریان و وهابیون می جنگند، باشد.

[ ۱۳٩۳/٧/۱ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

واقعا چه کسی سالگرد تجاوز به کشور خود را تبریک می گوید! که این روزها متاسفانه، در اکثر رسانه ها بخصوص صدا و سیما، می شنویم و می بینیم:


"هفته دفاع مقدس مبارک باد"؟!

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ده بیست سال پیش، حوزه هنری جشنواره داستان نویسی علیه سلمان رشدی برگزار کرد. "م ح. ج" شاعر و داستان نویس، به عنوان دبیر جشنواره انتخاب شد. اونم آدم سفت و خشک، شروع کرد به مدیریت آثار رسیده. ناگهان در عملی قاطع و ضرب العجلی از سوی مدیریت حوزه هنری (محمدعلی زم، حجت الاسلام پریروز، پالایشگاه دار و رئیس حوزه هنری اسبق، قهوه خانه سنتی دار دیروز و معاون مناطق آزاد تجاری کشور امروز دولت تدبیر و امید) آقای "ا. ح" یکی از داستان نویسان حوزه هنری بجای فرد قبلی به عنوان دبیر جشنواره منصوب شد.

همه از این حرکت نابهنگام و بی دلیل آن هم وسط داوری آثار رسیده، متعجب شدند.
خلاصه، آقای "ا. ح" دبیری جشنواره را محکم برعهده گرفت و جشنواره به سرعت برگزار شد.
روز برگزاری مراسم و اعطای جوایز که سکه باران بود، همه نویسندگانی که در مراسم شرکت داشتند، انگشت به دهان ماندند.
داستان نویسان توانا و باسابقه که انتشار کتاب های بسیاری  هم در سابقه خود داشتند، نفر دوم به بعد شدند.
دخترکی شونزده هفده ساله، به عنوان نفر اول معرفی شد و داستانش هم به عنوان داستان برتر، کلی سکه زر جارو کرد و برد!

"ا. ح" دبیر جشنواره، در برابر سوال خبرنگاران که این خانم کیست؟ فقط گفت:
"ایشون هم مثل بقیه، داستان خودش رو ارسال کرد و چون ویژگی های خاصی داشت، برنده شد."
وقتی از ایشان پرسیدند:
"این دختر خانم تا حالا کتابی منتشر کرده؟ یا اصلا در نشریات و یا جای دیگه د استانی منتشر کرده؟" ایشون گفت:
"این خانم داستان های زیادی نوشته ولی چون علاقه نداره معروف بشه، اونارو منتشر نکرده."

حالا اینکه اگر این خانم یک داستان نویس غریبه بوده و مثل بقیه داستانش را برای جشنواره فرستاده، پس شما از کجا می دونید که ایشون کلی داستان نوشته ولی علاقه ای به انتشار نداشته، از کجا درآمده، آقای دبیر سکوت کرد.

جشنواره تمام شد و چندی بعد، برخی داستان نویس های قدیمی که این انتخاب عجیب خیلی بهشون فشار آورده بود، ول کن قضیه نشدند و دنبال ماجرا را گرفتند.
سرانجام توانستند اصل موضوع را کشف کنند که:
دخترک جوان، از بستگان بسیار نزدیک آقای "ا. ح" دبیر جشنواره بود که دایی محترم، به نام او داستان نوشته و در میان داستان های دیگر قرار داده و و به عنوان نفر اول همه سکه ها را جارو کرد.
خب البته حق و حقوق دایی محفوظ بود و ایشون هم حق السهم حلال حلال خویش را اخذ نمودند.
و صدالبته دیگر هیچ اثری از دخترک یک شبه داستان نویس شده، در ادبیات کشور نشد.
مدیریت حوزه هم برای اینکه به فرهنگ و ادب کشور اساعه ادب نشه، بی سر و صدا قضیه را ختم به خیر کرد.
الحمدلله! وگرنه حیثیت جشنواره ادبی در مملکت لکه دار می شد!

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز پنج شنبه، بهشت زهرا که بودم، برحسب اتفاق، در ایستگاه صلواتی لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، یکی از دوستان که گرد سپیدی پیری بر چهره اش نشسته، جلو آمد و کلی با هم حال و احوال کردیم. متعجب ازش پرسیدم که از کجا با هم آشنا هستیم؟ که گفت 30 سال پیش با هم لبنان بودیم ...
در بین صحبت هایش زد زیر خنده و گفت:
- چند روز پیش یکی از دوستانم عکسی از خودش در کنار سیدحسن نصرالله (دبیر کل حزب الله لبنان) نشانم داد و گفت که این عکس را با سیدحسن در لبنان گرفته است.
عکس را که دیدم، تعجب کردم. کلی قسم خورد که این عکس خودمه. زدم زیر خنده. اون عکس تو رو که بلوز بافتنی تنته و کنار سیدحسن ایستادی، از کتاب "سید عزیز" نشونش دادم و گفتم که پس این کیه؟
بیچاره، عکس کله خودش رو بریده و گذاشته بود روی سر تو و همه جا پز می داد که با سیدحسن نصرالله عکس دو نفره داره!

یک آن به زبلی و مثلا زرنگی بعضیا خنده ام گرفت و شک کردم!
نکنه من کله خودم رو گذاشته باشم جای سر اون؟!
ولی این شکم ورقلمبیده قطعا مال خودمه!

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

شرمنده همه دوستان و غیر دوستان.
خجالت زده همه اونایی که می شناسمشون و کسانی که فقط اونا منو می شناسن.

می دونم با گذاشتن این عکس و خبر زیارت آقا، دل خیلیارو سوزوندم.
ولی خداییش حلالم کنید.
هیچ قصدی در بین نبود.

فقط همین که نشون بدم آقا چقدر سلامت و شاد هستند و چه لبخند زیبایی بر لبانشون نشسته، برام کلی ارزش داشت.

تازه، من کلی گریه ام گرفت اون جا. شاید آقا به اشکهای من می خندید!
حق داشت. از آدمی مثل من تعجبه این قدر احساسی باشه!

خیلی شیرین بود و زیبا.
که تو گریه کنی، قربون صدقه آقا بری و هی از خدا طلب سلامت براش کنی، و آقا نگات کنه و بخنده.
و دو رو بری ها هی بهت بگن: انشاالله چیزی نیست. الحمدلله حالشون خوبه.
خب اینو که خودم دارم می بینم. الحمدلله.

ولی شماهایی که برام پیغام گذاشتین
حلالم کنید که تنهاخوری کردم.
اولا اصلا و به هیچ وجه دست من نبود؛ روزی ای بود که قسمت من و بقیه شد.
مهم اینه که حال آقا خوبه و در سایه الطاف الهی، قدرتمندتر از قبل و قوی تر، به راهبری کاروان عشق ادامه میدن.

می دونم همه اینارم که بگم، یک ذره از اون دل سوختتون رو آروم نمی کنه.
فقط خواهش میکنم حلال کنید.
یک وقت خدایی ناکرده فکر نکنید خواستم بهتون پز بدم یا از اون بدتر با انتشار این عکس، فخر بفروشم و جانماز آب بکشم و ...
نه اصلا این حرفها نیست.

فقط دعا کنید قدر هدایت ها و رهبری این عزیز رو که مثل خورشید، لطفش رو بر سر همه می پراکند، حتی من یا محتشمی پور و ...! بدانیم.
خدا رهبر عزیزمون را سلامت پایدارتر از قبل قرار بدهد و ما را مطیع امر مولا و ولی خویش.

[ ۱۳٩۳/٦/٢۳ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

بخند که به پرودگار سوگند، از ولادت تاکنون
هیچ خنده ای این گونه شادمانم نکرده
و آرامم نساخته.

بخند آقا
بخند که دل عاشقانت
به خنده های زیبای تو، سرمست می شود.

بخند آقا
بخند که مومنان و دعاگویانت
تشنه لبخندهای سلامتت هستند.

بخند آقا
که سخت منتظریم تا از بستر بیماری برون آیی
و همچنان در حسینیه امام خمینی (ره)
برایمان از عشق بگویی و پرستش
از مقاومت و غیرت
از همت و باکری
از دلتنگی ات برای چمران
و عشق به آن امام عزیز.

بخند آقا که با لبخندت، قلبمان آرام می یابد.
نمی دانم چه و چطور بگویم ...
فقط بخند آقا

فدای لبخند زیبایت
خورشید ولایت وجودم
آقا

[ ۱۳٩۳/٦/٢٢ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امام خامنه ای در بیمارستان
اللهم احفظ و انصر قایدنا خامنه ای
سلامتیش صلوات
#امام_خامنه_ای
#سید_علی_خامنه_ای
@khamenei_ir  (at امام خامنه ای)


جای همه دوستان خالی و شرمنده همتون.
با اجازه، خدا توفیق داد و عصر امروز جمعه، همراه عده ای از اهالی فرهنگ و ورزش (که صد البته من جزو هیچکدامشون نیستم) رفتیم ملاقات خورشید.

الحمدلله حال آقا بسیار خوب بود و با چهره ای باز و شاداب، انبوه ملاقات کنندگان را تحویل گرفتند و با همه گپ و گفت کردند.
از مسعود ده نمکی، فرج الله سلحشور، ابوالقاسم طالبی، جمال شورجه، نرگس آبیار، فرهاد قائمیان، ناصر فیض، حجت الاسلام پناهیان، داریوش ارجمند، جهانبخش سلطانی، جعفر دهقان، محمدرضا شفیعی، سیروس مقدم، گرفته تا مجید مجیدی و حاتمی کیا و محمدرضا ورزی و شهریار بحرانی و کمال تبریزی و حسین رضا زاده، علی پروین، علیرضا دبیر و ...
خداییش آدم اینجور جاها درک می کنه عجب رهبر بزرگی داریم.
همه عاشقانه و صادقانه بر دست و صورت آقا بوسه می زدند و آقا هم بسیار زیبا و قشنگ با تک تک گفت و گو می کرد و احوالشان را می پرسید.
من که اشکم درآمد ولی بوسه ای که بر دستش زدم، حالم را جا آورد.
خدا سایه با عزتش را بر سرمان مستدام بدارد.

[ ۱۳٩۳/٦/٢۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب