خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

برای اینکه زیاد اذیت نشوید، به خود بباورانید:
این خاطره اصلا واقعی نیست!
این یک داستان تخیلی است و به هیچ وجه در پاییز 1359، در هیچ شهر در خطر اشغالی، برای هیچ هموطنی، اتفاق نیفتاده است!
به سادگی رویتان را برگردانید و به خوشی های امروز فکر کنید!
*
شهر داشت سقوط می کرد. عراقی ها توی کوچه پس کوچه ها، افتاده بودند به جان مردم. خانه ها را غارت می کردند. هرکس را هم که می دیدند، رگباری رویش می بستند.
شاد و شادمان از اشغال شهر، تانک هایشان خیابان ها را زیر شنی خود می گرفتند.

بچه ها اما، سخت مقاومت می کردند. وعده زیاد داده می شد:
- مقاومت کنید الان نیروی کمکی می رسه ...
ولی خودشان می دانستند که اگر قرار بود نیروی کمکی از تهران که هیچ، از آن سر دنیا راه بیفتد، در این یک ماهه رسیده بود.

می جنگیدند. با همه ته مانده مهمات و اسلحه های داغون.
با چنگ و دندان جلوی حمله دشمن به خانه و کاشانه شان را می گرفتند.
خانه شان بود.
شهرشان بود.
کشورشان بود.
یعنی همه کشور، خانه آنها بود که دشمن می خواست اشغالش کند.

رضا هم می جنگید. دوش به دوش بقیه.
یک اسلحه ژ-3 داشت. از آنهایی که با پیروزی انقلاب، از پاسگاه برداشته بودند.
از بچه ها جدا شد.
رفت تا از کوچه بالایی، جلوی هجوم نیروهای دشمن را به محله همسایه بگیرد.
دوان دوان می رفت.
همه هوش و حواسش به این بود که صدای تانک و عربی حرف زدن از کدام کوچه بیشتر به گوش می رسد.

ناگهان ...
درجا میخکوب شد.
دقت کرد. نمی شد.
نفس را در سینه حبس کرد تا بهتر بشنود.
سکوت محض ... نه.
درست شنیده بود.
جیغ بود ...
جیغ؟!
آره جیغ بود.
جیغ دختری وحشت زده، بی پناه و ...
اسیر در چنگ ...

برگشت. خیلی سریع.
لازم نبود زیاد بدود. خیلی آن طرفتر نبود.
همین که رسید سرکوچه، رنگش پرید.

ای وای ...
- این که کوچه خود ماست ...
کوچه چیه؟ این که خونه ...
- وای خواهرم ...
صدای جیغ خیلی آشنا بود.
درست جلوی در خانه خودشان بود.

زیاد بودند.
خیلی بیشتر از او که فقط یک نفر بود.
پنج شیش نفری می شدند.
ولی او فقط یک نفر بود.
رضا نه،
خواهر فقط یک نفر بود.
افتاده در چنگال بعثی ها.
از ته حلقوم جیغ می کشید.
بعثی ها اما، شادمانه از فتح بزرگ شان، هلهله می کردند.
با هم دعوا داشتند که اول ...

رضا اما
دنیا دور سرش چرخید. گیج خورد.
چشمانش سیاهی رفتند.
دیگر هیچ نفهمید.
باید می رفت
باید می زد
چاره ای نداشت

عربده کشید:
- بی شرفا ...
- لعنتی ها ... ولش کنید ...
همین که دوید داخل کوچه، لوله تفنگها به سمتش برگشت
او اما، نترسید. پا سست نکرد.
در همان حال دویدن و فریاد زدن، انگشتش را ناخواسته بر ماشه فشرد.

دود و آتش کوچه را گرفت
همه بر خاک افتادند.
همه متجاوزین بعثی.
ولی ...
یکی دیگر هم بر خاک افتاده بود.
دست و پا می زد.
خون از بدنش بر سنگفرش کوچه، جلوی در خانه خودشان جاری بود.


لیلا بود.
خواهرش!
خواهر دردانه خودش
خواهر گلش
او که عالمی را به فدایش می ساخت.

حالا لیلا، دیگر نفس نداشت.
نه حتی آن قدر که در چشمان برادر نگاه کند.
لیلا افتاده بود.
در میانه جنگ و نبرد یک نفر با پنج شیش نفر
گلوله های ژ-3 برادر، بر بدن او هم نشسته بود.
*
- هرچی باشه، اگر تو نمی رفتی، اگر نمی زدی، معلوم نبود چی می شد ...
شاید ...
- خفه شو ... دهنت رو ببند ...تو اصلا می فهمی یعنی چی؟
- آره می فهمم.
- نه نمی فهمی. من خواهرمو کشتم. من لیلای نازم رو با همین دست های خودم کشتم.
- چرا نمی فهمی. اون جا که نمی تونستی تصمیم بگیری کدام گلوله به کی بخوره، به کی نخوره.
- این که شهید شد بهتره، یا اگه تو نمی رسیدی و ...
- گفتم خفه شو و دهنت رو ببند. من اصلا نمی خوام به هیچی فکر کنم. مهم اینه که چطوری به پدر و مادرم بگم، من، خواهر خودمو کشتم. لیلا با اسلحه من کشته شده ...
*
جنگ تموم شد.
شهر آزاد شد.
همه مردم به خانه های ویران خود بازگشتند.
زندگی دوباره در کوچه های شهر جریان پیدا کرد.
پدر و مادر رضا هم برگشتند خانه شان.
رضا اما، در خانه نبود.
یعنی از همان روزهای غم بار پاییز، دیگر به خانه نیامد.

پدر و مادر که از هیچ چیز خبر نداشتند، گاهی به تیمارستان می رفتند تا فرزندانشان را ملاقات کنند.
رضا ولی، باوجودی که پدر و مادرش را می شناخت، ترجیح می داد سکوت کند و خود را به نشناختن بزند.
این طوری، آرام تر از این بود که سر همه عربده بکشد که به تخت زنجیرش کنند!
دوستانش ولی
وقتی به ملاقاتش می آمدند، ناله می کرد.
سر بر شانه شان می گذاشت، آرام می گریست و زیر لب نجوا می کرد:
- من خواهر خودمو کشتم ...
دلداری آنها هم هیچ فایده ای نداشت.
*
در یک غروب سر پاییزی بعد از جنگ
وقتی پرستارها وارد اتاق شدند، وحشت زده
یکی را دیدند که از سقف آویزان است ...
رضا دیگر آرام گرفته بود!

[ ۱۳٩۳/٩/٢۸ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

ای نفس! پس از حسین خوار باش
و بعد از او شایسته نیست که زنده باشی

یادش به خیر!
سال 64 در گردان شهادت که بودم، وقتی به هیئت بچه های گردان عمار در ساختمانشون رفتم، این بیت زیبا رو که از رجزحوانی حضرت ابالفضل العباس در روز عاشوراست، بر دیوار دیدم، ناخواسته شیفته و مستش شدم.
از آن روز به بعد، وقتی بچه ها گیر می دادند پشت لباسشان با ماژیک چیزی بنویسم، با خط قشنگ می نوشتم و پشت لباس خودم هم نوشتم و کلی باهاش حال می کردم:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

امشب در اخبار ساعت 21 شبکه یک، گزارشی از کربلای عشق پخش کرد.
جوانی ایرانی که از استرالیا آمده بود. با گریه با ارباب خود اباعبدالله الحسین (ع) حرف می زد.
حمید، جوان ساکن استرالیا، نگاه اشک آلودش را برگرداند به سمت حرم حضرت عباس و گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

به یک باره تنم لرزید.
رفتم به 30 سال پیش، به پادگان دوکوهه، به والفجر 8، به گردان شهادت و ...

ای وای که چه می کنند این دو برادر، حسین و عباس!

حمید سال 64 در گردان شهادت کجا و حمید ساکن استرالیا کجا؟
و حرم آقا ابالفضل العباس (ع) کجا؟!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٢ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

امروز شنبه اربعین، ساعت یک ربع به دو، مجری برنامه "با کاروان"، پس از کلی سخن گفتن از شهدا و بخصوص سردار شهید همت، گفت:
توجه شما بینندگان عزیز را به نوحه خوانی شهید همت جلب می کنم.

عجب؟! همت و نوحه خوانی؟ تا حالا نشنیده بودم همت مداحی کند.

تصاویر که پخش شد، صدای مداحی به گوش رسید که نوحه معروف:
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ...
را می خواند. گروهی از رزمندگان هم نشسته بودند.
نه کسی گریه می کرد و نه کسی بر سینه می کوبید.

دوربین که چرخید روی تریبون، متوجه شدم شهید همت است که در اردوگاه قلاجه درحال سخنرانی برای رزمندگان است. متاسفانه مسئولین صدا و سیما، نشناخته و ندانسته، حتی توجه به حرکات دست و نوع بیان شهید همت که درحال توجیه نیروها برای عملیات بوده، توجه نکرده و نوحه صداگذاری شده روی تصویر را به نام "نوحه خوانی شهید همت" اعلام می کنند.

یعنی واقعا در صدا و سیما کسی پیدا نمی شود که تشخیص بدهد این تصاویر بی کیفیت، صداگذاری شده و شهید همت درحال سخنرانی است نه مداحی؟!


مگر نه اینکه باید حواسمان باشد در ترویج فرهنگ دفاع مقدس، نه دروغ گفته شود نه تحریف گردد؟!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

کم نیست زمان گریزم از سریال های تلویزیونی.
و بیشتر است گریزم از فیلم های سفارشی و کذایی که با تبلیغات آنچنانی سعی می کنند بینندگان را به تماشا بنشانند! یا زورکی پیام خود رابه مخاطب القاء کنند.

چند شبی است مهمانی تازه در کنج خانه مان، بر صفحه سیاه تلویزیون جاخوش کرده و جلوه گری می نماید!
مهمانی که اول غریب می پنداشتمش، ولی به مرور شد دوستی که حتما باید هر شب سراغش را بگیرم و نظاره اش کنم.

پرده نشین
سریالی ظریف، قابل تامل و توجه، و صد البته از دید بنده، نه به عنوان آشنا با فیلم و فیلمنامه و ... که قطعا نیستم، بلکه تنها به عنوان مخاطبی که تفاوت فیلم "خوب واقعی" و "خوبِ زورکی سفارشی" را می فهمد!

پرده نشین، که این شب ها از شبکه یک سیما پخش می شود، از آن دست سریال هاست که نه با بهره جستن از طنز و خنده، هنرپیشه های جلوه گر و طناز، دلبران خوش سیما و ... توانسته است پیام ظریف و مهم خود را به مخاطبان برساند و آنان را پای تلویزیون بنشاند.

این را باید صادقانه اعتراف کنم:
پرده نشین، تنها و تنها فیلم (چه سریال و چه سینمایی) درباره روحانیت است که در این سی ساله توجهم را جلب کرده و بر دل سخت گزینم نشسته و خانه کرده است.

بازی حرفه ای هنرمندان توانایی چون فرهاد آئیش، هومن برق نورد و ... که به واقع جالب توجه و تعجب است، بسیار بر گیرایی فیلم تاثیر دارد.
و این نشانه از ریسک بالای کارگردان جوان در گزینش هنرمندان و بازی گرفتن از آنها دارد.

حرکت ظریف و حساس بر تیغ دو دم خط قرمز، پرداختن به آنچه این روزها بیش از دو دهه قبل از روحانیت شاهدش هستیم، همه و همه به موفقیت فیلم کمک کرده است.

بهروز شعیبی در مقام کارگردان پرده نشین، نشان داد که توانایی ساخت سریال در قسمت های زیاد را دارد. برخلاف بعضی که فقط توانایی ساخت فیلم سینمایی دارند و در سریال سازی ...

جا  دارد به این کارگردان جوان خسته نباشید بگویم و برای او که قطعا آینده ای روشن، پرمفهوم و نه گیشه پسند و گیشه فریب دارد، خسته نباشید بگویم و برای تداوم مسیر سخت ولی دلنشینش دعا کنم.

همچنین به دوست عزیز سیدمحمود رضوی که تهیه کنندگی این سریال را برعهده دارد، خدا قوت بگویم.

خلاصه کلام به زبان خودم:
پرده نشین
خیلی سریال قشنگیه، خیلی ظریف و خوب درباره روحانیت حرف زده. من یکی خیلی خوشم اومد.
دمشون گرم. چه نویسندگان زحمتکش و توانا و چه کارگردان جوان و تهیه کننده آن و بازیگران هنرمند که واقعا همه قشنگ سر جای خودشان نشسته اند.
به همه عوامل ساخت سریال پرده نشین خدا قوت می گویم و برای موفقیتشان دعا می کنم.

[ ۱۳٩۳/٩/۱٥ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ جدید کتاب تفحص نوشته حمید داودآبادی، با اضافات جدید، از سوی موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد.

تفحص

چگونه و چرا پیکر شهدا در مناطق جنگی باقی می ماندند؟
چگونه و به چه وسیله پیکر شهدا پس از سال ها، پیدا می شوند؟
چگونه استخوان های شهدای ایرانی و اجساد عراقی تفکیک می شوند؟
چگونه پس از سال ها، مکان دفن شهدا در مناطق عملیاتی شناسایی می شود؟
چگونه و چرا نیروهای تفحص در عملیات کشف شهدا، خود به شهادت می رسیدند؟

و دهها و بلکه صدها "چگونه" دیگر، که طی تحقیق میدانی در مناطق عملیاتی تفحص و گفت وگو با پیشکسوتان تفحص و جستجوی پیکر مطهر شهدا، در کتاب تفحص به آنها پاسخ داده شده است.

تفحص
اولین و تنها کتابی که به سوالات و ابهامات پیرامون باقی ماندن، کشف، تبادل و تشییع پیکر مطهر شهدای دفاع مقدس، مستند و معتبر پاسخ می دهد.

کتاب تفحص در 444 صفحه و قطع رقعی، با قیمت 120/000 ریال در دسترس مخاطبان می باشد.

علاقه مندان به تهیه کتاب تفحص، می توانند با مراجعه به سایت


من و کتاب
www.manvaketab.ir


نسبت به خرید اینترنتی آن اقدام کنند

[ ۱۳٩۳/٩/۱۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

تا پیش از این، با بسیاری از دوستان بحث و جدل داشتم مبنی بر اینکه "اعزام نیرو به سوریه و لبنان در خرداد  1361 توسط برخی افراد، بدون اطلاع و نظر مثبت امام خمینی (ره) بود."
بعد از اینکه دو سه سال پیش در برنامه "راز" با استناد به سخنان خود امام، به این موضوع اشاره کردم، بعضیا کم مانده بود خرخره نام را بجوند و محکوم به ضدولایت فقیه بودن کردند!
روز پنجشنبه 6/9/1393 مقام معظم رهبری با اشاره به این موضوع، ضمن اشاره تلویحی به شهادت "حاج احمد متوسلیان" فرمودند:

http://kashanna.ir/uploads/2014/07/1528_orig.jpg



"در قضیّه‌ى حرکت به سوریه براى جنگیدن با رژیم اشغالگر قدس که خوشحال بودند جوان هاى ما - دو نفرشان هم پیش من آمدند که هر دو الان جزو شهداى عالى‌مقام ما هستند - که میخواهند بروند بجنگند.
امام مطّلع نبودند؛ بعد که مطّلع شدند، گفتند که راه مبارزه‌ى با اسرائیل از عراق میگذرد؛ جلوى آن را گرفتند و آنهایى که رفته بودند برگشتند.
ببینید؛ این، فهمیدن اولویّتها است، شناختن اولویّتها است. امام راه را، جهت را نشان میداد."
بیانات در دیدار اعضاى مجمع عالى بسیج مستضعفین
پنجشنبه 6/9/1393

[ ۱۳٩۳/٩/۸ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره سازی زورکی - 1
خاطراتی مهم از دیدار با شهید اندرزگو
حدود سال 1379 بود که شاید برای اولین بار مراسم مفصل برای شهید حجت الاسلام سیدعلی اندرزگو برگزار می شد. مراسم در مسجد شهرک نوبنیاد در خیابان پاسداران بود.
داخل مسجد، پر بود از افرادی که مشتاق بودند تا بیش تر درباره آن شهید عزیز بدانند. کنار فرزندان شهید اندرزگو، به دیوار تکیه داده بودم و به سخنرانی حجت الاسلام ... مورخ و خطیب قدیمی گوش می دادم.
سخنران اصلی بود و همه انتظار داشتند ناگفته هایی از شهید اندرزگو بازگو کند؛ ولی مثل خیلی از منبری ها، از همه چیز گفت، الا شهید اندرزگو!
آخرهای سخنرانی بود که گفت:

"جا داره خاطره ای از ملاقات خودم با شهید اندرزگو تعریف کنم.
من یک برادر دارم که در قم زندگی می کنه. ایشون از همون قدیم یک مغازه تعمیرات لوازم الکتریکی داشت. به کارش هم خیلی وارد است. منصف هم هست. گرون نمی گیره.
سال 57، بعد از شهادت سیدعلی اندرزگو، وقتی رفتم مغازه اخوی، ایشون به من گفت:
- یادته یه روز اومده بودی داخل مغازه و خیلی شلوغ بود که تعدادی طلبه این جا بودند؟
گفتم: خب بله.
ایشون گفت:
- یکی از اون طلبه ها شهید اندرزگو بود!"

الله اکبر.
عجب خاطره ای.
تا نگاهم به چهره متعجب فرزندان شهید اندرزگو افتاد، آن چنان همگی زدیم زیر خنده که اکثر حضار با تعجب نگاه مان کردند.


خاطره سازی زورکی - 2
خاطراتی مهم از دیدار با امام خمینی
چند شب پیش، فقط برحسب اتفاق! وگرنه هیچ علاقه ای ندارم و کنترل تلویزیون کنارم نبود، بالاجبار شبکه تازه تاسیسی را نگاه می کردم. یکی از افراد که ظاهرا مورخ بن مورخ است! داشت در برنامه ای ویژه حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان خاطره می گفت.
من دیگر هیچی نمی گویم و واگذار می کنم به خودتان و آقای خاطره ساز! ببخشید، خاطره گو:

"من 3 سالم بود که یادمه پدر و برادرانم با هم صحبت می کردند درباره اینکه جان امام خمینی در خطر است!
...
من یک بار خدمت حضرت امام خمینی شرق یاب شدم. آن روز همراه پدرم به منزل امام خمینی در قم رفتیم. ما که از در وارد شدیم، امام خمینی از در دیگر از اتاق خارج شدند و من توفیق دستبوسی ایشان را نیافتم!"

[ ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داماد موقت!
دیگر آخرهای جنگ بود و منم در یکی از ارگان ها مشغول به کار و حقوق بگیر شده بودم. مادرم خیالش راحت شده بود که دیگه جبهه نمی روم و هر روز با دست و پای ترکش خورده، نمی کشانمشان به این بیمارستان و آن شهرستان!
من اصلا نمی خواستم.
این رو جدی میگم. یعنی اصلا بهش فکر هم نمی کردم.
مادرم بود که مدام فشار می آورد:
- خب حالا دیگه شکر خدا دینت رو به مملکت ادا کردی و به اندازه که هیچی، خیلی هم بیشتر از اون که باید، جبهه رفتی. الحمدلله مشغول هم شدی. حالا دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم.
از آنها اصرار و از من انکار.

همین باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند:
با فرامرز از بچه های محل، از نوجوانی با هم بزرگ شده بودیم. با هم کلی جبهه رفتیم و همرزم بودیم. خانوادشون هم کاملا من و خانواده ام رو می شناختند. مادرش که خیلی تحویلم می گرفت. مخصوصا وقتی فرامرز دو سه بار توی جبهه مجروح شد، من شب و روز بالای سرش توی بیمارستان تر و خشکش می کردم. مادرش خیلی قربون صدقه ام می رفت ...
تقصیر مادرم بود که این فکر را در کله پوک من انداخت که همه چیز و همه کس را خوب و عالی می دیدم!
هر طوری بود، به فرامرز گفتم. اونم جا خورد. خیلی. شاید اصلا فکرش را نمی کرد که من درباره خواهرهای او فکر کرده باشم.
خب فکر بد که نکرده بودم. آن هم تازه به فکرم رسیده بود. قبل از آن اصلا هیچ توجهی نداشتم که فرامرز دو خواهر خوب چادری دارد که یکی همسن من و دیگری دوسال کوچکتره. اینها را هم خود او گفت. چون خیلی خوشحال شد. چی بهتر از این که من می شدم داماد خانواده شان. به قول خودش، مادرش خیلی مرا دوست داشت. شده بودم مثل یکی دیگر از شش فرزندش!

قرار شد با مادرش در میان بگذارد. فقط از فرامرز خواهش کردم که به هیچ وجه اسم مرا نبرد. نمی خواستم توی رودرواسی قرار بگیرد. و اگر احیانا جوابش منفی بود، از فردا روم نشود در چشمشان نگاه کنم.
همین طور هم شد. فرامرز رفته بود پهلوی مادرش و گفته بود جوانی مومن، خوب، بچه جبهه و جانباز و کلی هعم تعریف و تمجید دیگر، می خواهد بیاید خواستگاری خواهر ما ...

دو سه روز بعد که فرامرز را دیدم، سرش پایین بود. رویش نمی شد در چشمانم نگاه کند. فهمیدم که باید جواب منفی باشد؛ برای همین هیچی از او نپرسیدم و مسئله را کاملا منتفی فرض کردم.
همین طور که داشتیم با هم در محل قدم می زدیم، فرامرز خودش گفت:
- اون چیزی رو که تو خواستی، به مادرم گفتم.
وحشت کردم. داد زدم:
- چی؟ گفتی؟ حتما اسم منم بردی و گفتی ...
- نه بابا. دیگه این قدر ببو گلابی نیستم. خودم حواسم بود. خدا رو شکر اسمت رو نگفتم.
- مگه چی شد؟
حالم گرفته شد. نشد فامیل بشیم.
- خب مادرت چی گفت؟
- یه چیزی گفت که خودمم جا خوردم. مادرم گفت: ما داماد موقت نمی خواهیم.
- داماد موقت؟ یعنی چی؟
- مامانم گفت: این بچه بسیجی ها داماد موقت هستند. یا میرن جبهه شهید میشن، یا توی تهران منافقین ترورشون می کنن. من نمی خوام دخترم اول زندگی بیوه بشه.
مخم سوت کشید. ای وای ... داماد موقت ...!

27 سال از آن روز گذشت.
جنگ تمام شد.
نه من در جبهه شهید شدم نه فرامرز.
منافقین هم هیچ کداممان را ترور نکردند.

به لطف خدا، به پیشنهاد مادرم، با خانواده ای مومن از اهالی قدیمی محل که یک پسرشان اوایل جنگ قهرمانانه به شهادت رسیده بود، وصلت کردم. زندگی خوبی دارم با دو پسر دانشجو که دیگه باید براشون آستین بالا بزنم ...
الحمدلله تا امروز نفسی می آید و حیاتی می گذرد.
داماد موقت هم نشدم!

ولی خواهرهای فرامرز که تقریبا 50 ساله و 48 ساله اند ...
عروس دائم نشدند!
هیچ کدام ازدواج نکردند، یواش یواش چادر را هم گذاشتند کنار، در فلان شرکت شاغل شدند و ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

ضد ولایت فقیه، یعنی تو!
چند سال پیش، با یکی از دوستان که مدیر موسسه فرهنگی بزرگی بود، بحثم کشید به آقا  و ولایت پذیری. بی مقدمه بهش گفتم:
- ضد ولایت فقیه یعنی تو!
جا خورد. رنگش سرخ شد و با تعجب گفت:
- دستت درد نکنه. حالا من با اون همه سابقه جبهه و ... این همه مسئولیت مهم فرهنگی، شدم ضد ولایت فقیه؟!
که گفتم:
- مگر آقا در تعیین وظایف و ماموریت شما، در جایی، نکته ای به این مضمون ننوشته:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"
که گفت: خب بله.
گفتم:
- پس شما برای چی کتاب های فیلمنامه هالیوود و فلان و بهمان منتشر می کنید و همه تلاشتان را می گذارید روی آثار سینمای غرب و ...؟
پس کو آنچه آقا بر آن تاکید کرده اند:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"ضد ولایت فقیه" یعنی:
ولی فقیه، مقام معظم رهبری در جلسه ای حضوری، مستقیما خطاب به مسئولین یک تشکیلات فرهنگی می فرمایند:
"کار اجرایی انجام ندهید."

از فردای آن روز، مسئولین آن تشکیلات که همواره شعار و ادعایشان این بوده و هست:
از تو به یک اشاره
از ما به سر دویدن

با پول بیت المال:
فروشگاه کتاب راه می اندازند!
نمایشگاه ... و ... برپا می کنند!
مجله و ماهنامه منتشر می کنند!
شبکه تلویزیونی راه می اندازند!
گروه های مستندسازی تشکیل می دهند!
اردوهای بازدید از مناطق جنگی راه می اندازند!
مراسم تجلیل و تقدیر از دوستان برگزار می کنند!
از بودجه بیت المال، ماموریت های خارجی می روند!
فقط از فلان فیلم سینمایی خاص، حمایت مالی کلان می کنند!
مدیرانشان گروهی و چندین بار اردوی خارج از کشور می روند!
و ...


و زمانی که دختر و پسر جوانی بدحجاب را که آشنایی شان با دین و ولایت، با نگرش به اعمال و رفتار ماست، در خیابان می بینیم، عربده سر می دهیم:
مرگ بر ضد ولایت فقیه !!!!!

[ ۱۳٩۳/٩/۱ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب