خاطرات جبهه
 

بدجوری باختی دکتر حسین علایی!

اگر شکم های تان را انباشته از حلال کنید، بعید نیست آن را از حرام هم پر کنید.
پیامبر اسلام حضرت محمد (ص)

سرداردیروز و دکتر باخته امروز!
جناب آقای حسین علایی

مردم ایران، از قدیم الایام ضرب المثل جالبی دارند که خیلی به حال امروز می خورد:
"طرف شیر مادرش را خورده، ولی سینه او را گاز می گیرد."

وقتی نامه ات را خواندم، ناخواسته یاد حدیث ارزشمند بالا و به دنبال آن ضرب المثل مذکور افتادم!

هنوز جای پوتین هایت، بر استخوان های پاره پاره ای که روزی تحت امر تو، برای دفاع از دین، شرف و ولایت، در فکه و شلمچه  جان خویش بر کف نهادند و این روزها بر شانه ها روانند، به چشم می خورد.

هنوز شادمانی همراهان و همرزمان امروزت، از تحریم های قلدران جهانی علیه جمهوری اسلامی فراموش مان نشده که برای سقوط نظام اسلامی لحظه شماری می کنند.

هنوز خیابان های تهران، سرخی خون شهیدان علم و فضیلت، علی محمدی، شهریاری و همین اواخر احمدی روشن را بر خود دارد و خیال خام فتح و ظفر صهیونیست ها، و همراه با آن تبلیغات مسموم فتنه گران را نظاره می کند.

خیلی باختی!
اگر فکر کردی افتخار هشت سال دفاع مقدس به آن است که بر شانه هایت نهادی، سخت در اشتباهی.
افتخار امروز، استواری و پایداری در کوچه بنی هاشم، در کنار ولایت است نه در برابر او ایستادن و شاد ساختن دشمنان.

خیلی خیلی باختی!
هشت سال همراهی و همرزمی با شهیدان را به سادگی فروختی.
می دانی چرا؟
از بس به دنبال "جهاد اصغر" بودی و خود را غرق – نمی گویم حرام، ان شاالله که حلال! - دنیا ساختی که از محاسبه نفس خویش بازماندی!
و آن قدر که در افراط، از همقطارانت نیز جلو افتادی که مراعات جایگاه و شان خویش را هم نکردی.

جالب است مرد جلیل القدر آقای "عبدالحسین روح الامینی" که فرزندش "محسن" غریبانه در ایام فتنه کشته شد، برای آن که دشمنان سوء استفاده نکنند، بزرگوارانه لب فروبست، و همه آن چه را بدخواهان نظام جمهوری اسلامی بافته بودند، پنبه کرد.
ولی تو! دایه دل سوزتر از مادر شدی، گریبان چاک دادی، دیده بسته، دهان گشادی و هر آن چه سال ها در ذهن مریضت تلنبار کرده بودی، نثار نظام ساختی.

یک سوال ساده:
در روز عاشورای 1388 که فتنه گرانی که امروز بر مظلومیت شان می گریی و برایشان یقه می درانی، حرمت اباعبدالله الحسین (ع) را شکستند و آن کردند که یزیدیان در سال 61 هجری مرتکب شدند، آقای روح الامینی کجا بود؟
در کدام صف محکم و استوار سینه سپر کرده بود؟
علیه نظام، در کنار بهائیان و منافقین، یا در صف بنیان مرصوص حزب الله در برابر فتنه گران؟!

حسین حسین (ع) می گفت، یا همچون همقطاران تو، میرحسین، کروبی، مسعود رجوی، مریم رجوی، رضا پهلوی و گوگوش را به یاری می طلبید؟!

و تنها خدا داند به خاطر همین صبر و گذشت عظیم پدری این چنین دل سوخته، که ضرباتی بس سهمگین علیه نظام جمهوری اسلامی از جانب منافقین و بدخواهان را خنثی کرد، در سرای باقی، جایگاه فرزندش دلبندش در کجاست.
واقعا تنها لحظه ای توانسته ای خود را جای آن مرد صبور بگذاری؟!
با آن چه که در همان ایام از تو دیدیم، بسیار بعید می دانم بصیرت و صبری چنین عظیم و ارزشمند داشته باشی!

دوم خرداد 76 هجدهم تیر 78 و از همه مهم تر فتنه 88 ، علیرغم تلخی ای که در خود داشتند، شیرینی بزرگی هم داشتند و آن این بود که برگ های خشکیده و پلاسیده، شاخه های آویزان نامطمئن، با تندبادی که وزیدن گرفت، از درخت تنومند نظام اسلامی جدا شدند.

همین که امثال حجاریان، عبدی، تهرانی، گنجی، نبوی، خوئینی ها، باغی، سروش و همه فتنه گران و فتنه سازان این سال ها، در برگریزان این ایام فروافتاده و از صف انقلاب اسلامی جدا شدند، برای ملت مسلمان ما جای بسی شکر دارد.

چقدر باختی سردار؟!
آن قدر که جرات به خرج داده و آموخته های دوستانت را زود رو کردی. همان که حضرت امام خمینی (ره) را آیت الله نامیدند و آن گفتند که اکبر گنجی فاسد و ملعون ذکر کرد.
و تو، امروز درست همان راهی را می روی که گنجی رفت و خود، نه به موزه تاریخ، که به زباله دان تاریخ پیوست و حتی برای آنان که همچون دستمالی نجس از او و امثال او بهره بردند، بهایی ندارد و در کوچه پس کوچه های غربت، بر صندلی می ایستد و برای مفسدین و دریوزگان داد سخن می دهد.

خوب حق نمک را ادا کردی!
فقط کافی است لحظه ای با خود بیندیشی اگر امام خمینی و انقلاب اسلامی نبودند، تو امروز کجا بودی و چه می کردی؟!

33 سال ملی گراها، منافقین، کمونیست ها و همه سهم خواهانه زیاده طلب، از لفظ "انقلاب اسلامی" گریزان بودند؛ ولی شاید باورش برای من یکی سخت باشد کسی که عنوان "سردار دفاع مقدس" را یدک می کشد، این روزها که دیگر همه چیز خود را به پای فتنه گران قربان کرده و بلندگوی آنان شده، "انقلاب اسلامی ایران" را "قیامی مردی و فراگیر" بخواند که "ظرف حدود یک سال توانست شاه را از کشور بیرون کند."
همین خود نشان گر نگاه سوء جنابعالی نسبت به تاریخ ایران و به خصوص ریشه های انقلاب اسلامی است.

تو، درحالی بسیار مشعوف از این هستی که بتواند در سالگرد انتشار مقاله اهانت آمیز "رشیدی مطلق" علیه امام خمینی، نقش امروزین او را ایفا کنی، به سادگی تمام حرکت های اسلامی و مردمی  از شهید نواب صفوی تا 15 خرداد 1342 و تبعید 15 ساله حضرت امام را نادیده گرفته و پیروزی انقلاب فقط اسلامی را، ثمره اشتباه تاکتیکی شاه در انتشار مقاله روزنامه اطلاعات می دانی؛ و این که چه بسا اگر آن مقاله نوشته نمی شد، همه تلاش و توان امام و خون شهدای مظلوم در زندان های شاه به هدر و بی فایده بود و هیچ انقلابی صورت نمی گرفت و همچنان حکومت جبار پهلوی بر سر کار بود!

واقعا چه کسی به تو اجازه داده است که کتاب ها و متون درسی دانشگاهی دفاع مقدس را بنگاری تا دردانشگاه ها توسط استادی بدتر از خودت (که هیچ ارزش و مقداری نمی بینم نام او را ذکر کنم) تدریس شود؟!

تو شروع انقلاب اسلامی با هزارن شهید را "خیلی ساده" می دانی که "بهانه آن را خود حکومت فراهم کرد."
وقتی نگاهت به تاریخ انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی این گونه است، واویلا بر آن چه بر سر تاریخ دفاع مقدس خواهی آورد. آن هم کتب و متونی که به چند ناشر مختلف بفروشی و نان حلال ابتیاع فرمایی!
یادت می آید که؟!

یا قراردادهای متعدد و کلانت با این جا و آن جا برای به اصطلاح طرح های پژوهشی دفاع مقدس!

واقعا اگر موسسه نشر آثار امام نسبت به این ظلمی که تو در حق ثمره تلاش و رهبری حکیمانه امام خمینی (ره) کرده ای سکوت کند، باید فاتحه آن جا را خواند.

جالب تر این که به اصل خویش رجوع کرده و ضمن طرفداری از حکومت پهلوی و به خصوص شخص شاه، نارضایتی مردم را فقط "رفتار غلط مامورین امنیتی شاه" می دانی و به همین سادگی ساواک و حکومتگران پهلوی را از سال ها جنایت و ظلم تبرئه می کنی!
وقتی رضا ربع پهلوی! بداند چنین سینه چاکانی در جنبش سبز لجنی دارد، باید هم که با رهبران فتنه همراه و هماهنگ شود.

تو با نمک نشناسی تمام، انقلاب اسلامی را قیامی خوجوش مردمی بدون رهبری امام می دانی که در نهایت آن، "با رهبری امام خمینی همه مردم علیه وی بسیج شدند"
واقعا جای امام خمینی در نهضتی که سال ها برای آن زحمت کشید، به تبعید رفت و مجاهدان دلیرمردی چون آیت الله حسین غفاری، آیت الله سیدمحمدرضا سعیدی، آیت الله سیدمحمود طالقانی و اندرزگوها و دیگران در راه آن شکنجه ها شدند و خون شان در زندان ها مظلومانه ریحته شد، کجاست؟
اگر روزی دیگر - که چه بسا دیر نباشد - دیدیم و خواندیم در همین روزنامه اطلاعات "دعایی مطلق"! مقاله ای همچون آن چه "اکبر گنجی" قهرمان گریزپای اصلاحات و همرزم گوگوش! به نام حسین علایی در محکومیت امام خمینی در راه انداختن قیام علیه شاه، تعجب نخواهیم کرد!
که این همه، از انباشت مال حلالی است که چه بسا به قول پیامبر اسلام (ص) به کسب مال حرام نیز بیانجامد!

آقای علایی !
فقط کافی است نگاهی به کارنامه اقتصادی و مثلا فرهنگی خود و همفکران و همکیشانت، بعد از پایان جنگ بیندازید.
شمایان که از همان آخرین ماه های پایان جنگ و پر کردن جام زهر و نوشاندن در کام روح الله، از یکدیگر سبقت گرفتید و برای جبران عقب ماندگی اقتصادی خویش از ستادی ها و تهران نشینان، تهاجم اقتصادی انجام دادید! و مصلای بزرگ امام خمینی که سرانجام نمایشگاه عرضه کالای شب عید، فروش البسه مد روز، فلان و بهمان گردید، نمونه بارز عملکرد جنابعالی است!

آقای علایی!
کافی است فقط برای یک بار هم که شده، به اصلاح طلبانی مدعی شان هستید، نگاهی بیندازید.
نه! اصلا 9 دی 1388، روز قدس و 22 بهمن هر ساله را نمی گویم. بلکه منظورم آن عده ای است که سنگ شان را بر سینه می زنید:
سعید حجاریان، عباس عبدی، اکبر خوشکوش، خسرو تهرانی، سعید منتظری، احمد منتظری، سیدمحمدعلی ابطحی، فائزه هاشمی، محمد نوری زاد، عمادالدین باغی ...
همان ها که (استغفرالله) رذیلانه شهادت امام حسین (ع) را قربانی خشونت جدش رسول الله (ص) خواندند و تو لب برنیاوردی!
آنانی که 8 سال تمام در دولت افتضاحات، به تمسخر شهدا و بسیج پرداختند و به نیابت از منافقین، برای قبورتروریست های اعدامی "لعنت آباد" گریستند و در روزنامه هاشان سوگواری کردند.

در خارج نیز از میهن گریختگان:
علیرضا نوری زاده، محسن سازگارا، گوگوش، رضا پهلوی، فرح پهلوی، اکبر گنجی، فاطمه حقیقت جو، علی اکبر موسوی خوئینی، محسن مخملباف، حسین حاج فرج دباغ (سروش)، حسن یوسفی اشکوری، مهدی هاشمی، سیدعطاالله مهاجرانی، محسن کدیور، جمیله کدیور، مریم رجوی، مسعود رجوی، شیرین نشاط، شهرنوش پارسی پور، عبدی کلانتری، شیرین عبادی، فریبا داودی مهاجر و ... همه آنان که هر یک به نوعی، ذلیلانه به آغوش غرب پناه بردند و روزی خواران صهیونیست ها شدند.

باور نداری؟
همین خانم حقیقت جو، در یکی از دانشگاه های آمریکا، کرسی "بررسی جنگ ایران و عراق" راه اندازی کرده است. اتفاقا شدیدا به کمک امثال تو نیاز دارد. جالب است که او خود بهتر از همه می داند طراحان و حامیان مالی این کرسی، کسی نیست جز موسسه ای یهودی که مستقیما زیر نظر صهیونیست ها فعالیت می کند!
حالا بقیه را خودت بهتر می شناسی، بگیر برو تا آخر.

سردار دیروزی!
اگر واقعا غیرت زمان جنگ را داشتی و به نوشته هایی که چه بسا به تحریک و سفارش دوستان می نویسی و شده ای پیشمرگشان، معنقد بودی، آن لباس مقدس را از تن درآورده و سینه سپر می کردی! نه اینکه فرصت طلبانه هر از چندگاه نوایی از خود بروز دهی!

همواره برای خودت مصونیت قائل بودی و این به خاطر لباس سپاه و این فقط احترام و حرمتی بود که همرزمان قدیم برایت نگه داشتند، نه برای شخص خودت1 بدان امید که از راه برگردی.

درد شما از آن جا آغاز شد که نان حلال خوردید!
بله نان حلال!
نمی گویم حرام خوردید، که اطلاع ندارم و نمی توانم یوم القیامت پاسخگو باشم.
حلال مسئله دار خوردید!
از چند جا حقوق رسمی می گیری؟
حق مشاوره، قراردادهای مختلف مثلا فرهنگی و تحقیقاتی تحت عنوان دکتر، با ارگان های نظامی، پژوهشکده ها، بنیادها و ...
درست از هنگامی که از نزدیک با عملکرد برخی بنیادها و موسسات مرتبط با دفاع مقدس آشنا شدم، همواره این سوال برایم وجود داشت:
"چرا باید در هر بنیاد، موسسه، سازمان فرهنگی، پژوهشگاه و موزه و ... رد پای آقای علایی وجود داشته باشد؟!"
واقعا چرا؟
خودت تا به حال شمرده ای چند قرارداد، به نام مستقیم خودت و یا از طرف تو، با این موسسات و مراکز بسته شده که بازده کاری و نتیجه؟ الله اعلم.
کی جرات می کند از سردارعلایی بپرسد نتیجه فلان قرارداد کلان مثلا فرهنگی چه شد؟!!

من هم از ظلم و بی عدالتی می نالم ولی مطمئنا نه مثل تو!
نه مثل شما که بعد از جنگ، رزمنده ها را ویلان و سرگردان وانهادید و خود به شغلی شریف شتافتید!
من هم از خانه 2000 متری دوست عزیزت در فلان شهرک شکایت دارم که فقط خودش، زنش ودختر وپسرش در آن زندگی می کنند. از بقیه چیزها بگذزیم که شرم دارم بگویم. تف سر بالاست.

خداوکیلی این را جواب بده:
سهم هر نفر ایرانی از بیت المال مسلمین چند اتومبیل، چند متر خانه و چفدر حقوق است؟
اگر توانستی در برابر دوستان گرامت بنشینی و این را بپرسی، نشان داده ای که هنوز غیرت زمان جنگ در خونت جریان دارد!

کاش برای یک بار هم که شده به بذل و بخشش های دوران نخست وزیری میرحسین موسوی اشاره ای می کردی تا ما هم معنای عدالت از منظر شما را بفهمیم!

"کارخانه جوراب آسیا" (استارلایت زمان طاغوت) را که یادتان می آید؟!
مگر نه این که جناب موسوی آن را به آقای "هادی غفاری" تندروی دوآتشه دیروز و امروز! هدیه کرد؟! برای چه؟ برای این که ایشان جهت تبلیغ دین مبین اسلام "بنیاد الهادی" یا به قول دوستان قدیم ایشان همان "کاخ الحادی" را بنیان نهد، و به نشر ... بپردازد!
باشگاه بدن سازی، سالن عروسی، دندانپزشکی، مهد کودک و .... همه آن چیزی بود که آقای غفاری از هدیه آقای موسوی نصیب انقلاب کرد و امروز هم آن بنای عظیم، ملک شخصی ایشان شده است.

فقط به این سوال یک بسیجی ساده پاسخ بده و بس:
فروش کتابی که برای تدریس دفاع مقدس در دانشگاه ها نوشته ای، به چند ناشر بدون اطلاع دیگران، چه حکمی دارد؟ حلال یا حرام؟
بستن قراردادهای سنگین مشابه، به اسامی مختلف با دوستانت در سازمان های فرهنگی برای کار مثلا فرهنگ دفاع مقدس، برای فردی که نیروی رسمی نظامی است، حلال است یا حرام؟

فقط این را بگویم:
ما هم از آن چه در ماه های اخیر بر شما رفته، به خوبی اطلاع داریم. درست مثل دوست همفکرت "محمد نوری زاد" که تا نانش بریده شد به همه پرید و شد منتقد دواتشه، ولی تا وقتی میلیارد میلیارد می چاپید، همه چیز آرام و خوب بود.

بنشین و با خود فکر کن که شاید قطع برخی مواجب که می پنداشتی روزی حلالت و حقت بوده! برکتی است که خدا می خواسته از انباشت زیادی مال حلال به حرام خواری نیفتی!

آقای علایی!
خلاصت کنم.
مشکل شما با شخص علی نیست، اصلی ترین مشکل شما با ولایت است!
که اگر در زمان امام راحل نیز جرات می کردید، آن می کردید که این روزها نشان دادید چه کاره اید و در کدام صف!

آقای علایی!
حواست را جمع کن تا ببینی در کوچه بنی هاشم، در کدام جبهه ایستاده ای؟!
که این بار، ملت غیور ایران در فرونشاندن فتنه خوارج صفتان، اثبات کرد دیگر نخواهد گذاشت تاریخ آن چه را در کوچه بنی هاشم بر مولا رفت، تکرار کند.


راستی! در نوشته اخیرت، چقدر راحت خود و خانواده ات را با اهل بیت اباعبدالله الحسین (ع) مقایسه می کنی! الله اکبر.
واقعا اگر فرد دیگری چنین عباراتی به کار می برد، خود و تو دوستانت، باران دشنام را بر آن نمی باریدید که سوءاستفاده از دین و ...!

اگر خیلی ساده لوح باشم، می گویم انشاالله گربه است و آن گونه که خواستی ترمیمش کنی، راست می گویی و نیت خیر داشته ای! ولی کافی است گشتی در شبکه های خبری غرب و سایت های ضدانقلاب از صدای آمریکا و بی.بی.سی گرفته تا منافقین و فتنه گران و هر که به نحوی با انقلاب اسلامی و بخصوص ولایت فقیه مشکل و عناد دارد، بزنی تا به راحتی مشاهده کنی در بین آنان چقدر سینه چاک و طرفدار پیدا کرده ای و شده ای سردار عزیز و حرّ آزاده و ...
واقعا خوب شد شهیدان همت و باکری امروز نیستند تا ببینند دوستان و بستگانشان، چگونه شده اند خوراک دائمی دشمنان اسلام و ایران. که لحظه ای عکس و اسمشان از صفحات آنها نمی رود!

پس خوب چشمانت را باز کن!
به راستی اگر امروز شهیدان همت، باکری، خرازی، متوسلیان، همه و همه بودند، جان بر سر دین و ولایت خویش می نهادند یا همچون برخی که نانخور نام آنانند، آبروی خویش را به پای سران فتنه و ضلالت قربان می کردند؟!
که این حقیقت را، آن روز با خون خویش و وصیت نامه شان که الحمدلله هنوز نپوسیده و مقابل چشمان است، به خوبی اثبات کردند.

فقط حواست باشد:
قیامت، چپ و راست نمی شناسد و فریاد از ظلم و بی عدالتی، دوست و آشنا ندارد.
اگر قرار بود عناوین حاجی، دکتر، مهندس، شهردار، سردار، رتبه، درجه و ... عاقبت کسی را بیمه کند، قبل از اینها، خیلی دیگر در صف محشر منتظر پارتی بازی هستند!
آن دنیا نه با شهدا - که این قدر دیگران و من و تو خودمان را به آنها می چسبانیم و پز همسری و همرزمی شان را می دهیم - در پیشگاه عدل الهی حاضر خواهیم شد، که با اعمال و کرداری که تا گور با خود داریم، محشور می گردیم.
به قول امام عزیز:
عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.

راستی! بد نیست سری هم به وصیت نامه همانان که سنگشان را بر سینه می زنیم، بزنیم!
به قول امام راحل: این وصیت نامه ها انسان را می لرزاند و بیدار می کند.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱۱/٦ - حمید داودآبادی

و ما ادریک "سه راه مرگ"؟

به سر دوران هجر و رنج آمد

زمان کربلای پنج آمد

همین طور که توی حال و هوای خودم بودم و سرگرم تصحیح یکی دو تا کتاب های آماده انتشارم، زنگ پیامک باعث شد تا به طرف گوشی برم.
"هاشم اسدی" بود. جانباز عزیزی که به دفاع از اهل بیت (ع)، در نبرد با اشغالگران آمریکایی در نجف اشرف یک دست و دو پای خودش را فدا کرده:
"امروز با زبان روزه بازار داغ شهادت را تمام کردم و به حال تمام شهدای سه راه شهادت غبطه خوردم. مخصوصا بوجاریان و هاتف."

همین که پیامکش رو خوندم از پسرم پرسیدم امروز چندمه؟
وای این روزها در سه راه مرگ چه خبر بود؟

اگر دلتون خواست و حوصله داشتید، کتاب "از معراج برگشتگان" قسمت "بازار داغ شهادت" رو که درباره عملیات کربلای پنجه بخونید.

اولین روزهای بهمن 1365
عملیات کربلای پنج
شلمچه - سه راه مرگ

بر خلاف شب و روز اول، آتش دشمن خیلی سنگین شده بود و این برای امثال من که گول آرامش لحظات اولیه‌ی ورودمان را خورده بودیم، شوکه‌کننده بود. یک آمبولانس تویوتا، مجروح‌های پست امداد را سوار کرد تا به عقب منتقل کند. ماشین پر بود؛ اصلا جای خالی نداشت. مجروح‌ها پس از خداحافظی، در ماشین جای گرفتند. «قاسم گودرزی» که یک پایش را چند ماه قبل در عملیات از دست داده بود و حالا مصنوعی بود، پای دیگرش هم ترکش خورده بود. شیشه‌ی عقب آمبولانس شکسته بود. او به‌زور از آن‌جا سوار شد و روی همان لبه‌ی پنجره نشست. در حالی که می‌خندید، دستش را به طرف ما تکان داد و گفت: خداحافظ بچه‌ها ... ما رفتیم تهرون ...
هنوز آمبولانس چند متری از پست امداد دور نشده و حرف قاسم تمام نشده بود که در مقابل چشمان ناباورمان، گلوله‌ای مستقیم را دیدیم که از سمت چپ، از تانکی عراقی شلیک شد و عجولانه از پهلو، از در عقب پشت راننده وارد شد. در حالی که وحشیانه از طرف دیگر خارج می‌شد، بدن‌های تکه‌تکه را که بعضی در حال سوختن بودند، هرکدام به طرفی پرتاب کرد. صحنه‌ی رقت‌انگیزی بود. با منهدم شدن آمبولانس و در پی آن آتش گرفتنش، امکان جلو رفتن نبود. جالب آن بود که راننده‌ی آمبولانس و پسرخاله‌اش که در کنارش نشسته بود، هر دو سالم به بیرون پرت شدند و توانستند خود را به پست امداد برسانند. اجساد شهدا در جاده پخش شدند و عراق از شادمانی زدن آمبولانس پر از مجروح، با خمپاره‌ی 60 آن‌جا را زیر آتش گرفت تا کسی نتواند جلو برود.
یک آن از همان فاصله‌ی چهل-پنجاه متری، متوجه تکان‌خوردن‌های مشکوک شدم. با خودم گفتم امکان دارد کسی از آنها زنده باشد و به کمک نیاز داشته باشد. بی‌خیال خمپاره‌های افسارگسیخته شدم و با ذکر وجعلنا به طرف آمبولانس دویدم.
کنارش که رسیدم، سریع روی زمین دراز کشیدم. سعی کردم در فرصت اندک، با چشمانم اطراف را بکاوم و هر که را زنده است، پیدا کنم. تنهای تنها، کنار آمبولانسی که می‌سوخت، دراز کشیده بودم، ولی هیچ ندیدم جز تکه‌های بدن که در حال جان دادن بودند؛ دستها، پاها و سرهایی که به اطراف پاشیده بودند. آن‌چه از دور دیده بودم، چیزی نبود جز تکان‌های غیر ارادی دست و پاهای قطع‌شده‌ی شهدایی که بدن‌شان متلاشی بود.

یک دستگاه نفربر پی.ام.پی که جهت آوردن مهمات به جلوترین حد ممکن آمده بود، دقایقی کنار پست امداد توقف کرد تا مجروح‌ها را سوار کنیم. مجروح‌های بد حال را که غالبا دست و پا قطع بودند، سوار آن کردیم. راننده مدام می‌گفت: زود باشین ... فرصت نیست ... الانه که تانکای عراقی بزنند.
ولی ما بدون توجه به حرف او، تا آن‌جا که جا داشت مجروح‌ها را سوار کردیم. حتی آنها را به هم فشار می‌دادیم تا تعداد بیشتری جا شوند. ناله‌ی بیشتر آنها بلند شد، ولی کاری نمی‌شد کرد. معلوم نبود کی وسیله‌ی دیگری برای بردن مجروح‌ها بیاید. خوب که مطمئن شدیم دیگر جایی برای کسی نیست، به‌زور در نفربر را بستیم و از بیرون قفل کردیم. باقی مجروح‌ها به داخل پست امداد رفتند تا همچنان منتظر آمدن آمبولانس بمانند.
نفربر با تکانی از جا کنده شد و به راه افتاد. هر چه سلام و صلوات که به ذهن‌مان رسید، نذر کردیم تا سالم از سه‌راه مرگ رد شود. همین که به سه‌راه رسید، تانکی که همچون گرگی گرسنه در کمین نشسته بود، از سمت چپ به طرفش شلیک کرد.
در مقابل چشمان وحشت‌زده و مبهوت ما، گلوله‌ی مستقیم تانک به پهلوی نفربر خورد، آن را جر داد و با ورود به داخل آن، در جا منفجر شد و نفربر را به کنار خاکریز پرتاب کرد. به دنبال آن، باران خمپاره و توپ بود که باریدن گرفت. به هیچ وجه نمی‌شد کاری کرد. در نفربر از بیرون قفل شده بود و مجروح‌ها که لای همدیگر فشرده بودند، میان آتش می‌سوختند. صدای دل‌خراش جیغ که از حلقوم آنها به هوا برمی‌خاست، تنم را به لرزه انداخت. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم جیغ مرد، این‌گونه سوزاننده باشد.
به زمین و زمان فحش می‌دادم و بیشتر به خودم که هر چه راننده گفت: بسه دیگه ... جا نداره،
به حرفش گوش ندادم و تعداد بیشتری را سوار آن ارابه‌ی آتشین مرگ کردم. حالا خودم را روی سینه‌ی سرد خاکریز ول کرده بودم و همچون کودکان مادرمرده، زار بزنم و هق‌هق بگریم. نه فقط من، همه‌ی بچه‌ها همین احساس را داشتند. دود خاکستری و سیاه همراه با بوی گوشت سوخته، منطقه را پر کرد. آفتاب خیلی زودتر داشت غروب می‌کرد و هوا تاریک می‌شد! قاطی کردم. هذیان می‌گفتم. کنترلم دست خودم نبود. اصلا نمی‌فهمیدم کجا هستم و چه می‌کنم. فقط به صدای جیغ آنها گوش می‌کردم که جلوی چشمانم داشتند می‌سوختند و من فقط تماشاچی بودم.
رو کردم به آسمان. به هر کجا که احساس می‌کردم خدا آن‌جا نشسته و شاهد این اتفاقات است. از ته دل فریاد زدم. چشمانم را بستم، دهانم را باز کردم و ... کفر گفتم. عربده زدم و با های های گریه، گفتم: خدایا ... اگه من رو شهیدم کنی، خیلی نامردی. اون دنیا آبروت رو جلوی شهدا می‌برم. می‌گم که من نمی‌خواستم شهید بشم و این به‌زور من رو شهید کرد ... خدایا، بذار من بمونم، برم توی این تهران خراب¬‌شده، یه ورق کاغذ به‌م بده تا توی اون بگم توی سه‌راه مرگ شلمچه چی گذشت.

شب که شد، نفربر هم از سوختن خسته شد و از نفس افتاد! یعنی دیگر چیزی برای سوختن نداشت. در آن را که باز کردند، یک مشت پودر استخوان سوخته کف آن جمع شده بود. معلوم نبود که چند نفر بودند و کی بودند ... هیچی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱۱/٤ - حمید داودآبادی

مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس آلوده بازی‌های سیاسی شده است

حمید داودآبادی گفت: مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس، نه تنها متولی فعالیت فرهنگی در حوزه دفاع مقدس نیست، بلکه به دلیل آلوده شدن به بازی‌های سیاسی از نام خود و دفاع مقدس استفاده‌های مشکوکی نیز می‌کند.
حمید داودآبادی، نویسنده و فعال مطبوعاتی دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار مهر با اشاره به اینکه نوع فعالیت مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس از پایه مشکوک است، گفت: این افراد و این مجمع، قبل از هر کار اسامی اعضای خود را منتشر کند تا همه بدانند چه کسانی عضو آنها هستند. مجمع شخصی نداریم و هرکسی هم که نمی‌تواند به نام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس برای خود مجمع داشته باشد.

وی با طرح این سئوال که آیا مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس نیاز همه خبرنگاران و فعالان این حوزه را برآورده می‌کند یا خیر، گفت: اعضای این مجمع همه از فتنه‌گران سال 88 بوده و هستند. داعیه‌داران فعالیت مطبوعاتی دفاع مقدس در این مجمع، روز عاشورای سال 88 آن ماجراها را در خیابان ایجاد کردند. کسی تا به حال از آنها پرسیده است که موضع شما در ماجرای فتنه 88 چه بود؟ خب واضح است که با این مساله  بسیاری از خبرنگاران دفاع مقدس با آنها همکاری نمی‌کنند.

داودآبادی ادامه داد: بحث مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس از ابتدا بحث سیاسی و جناحی بود که اگر نبود در مراسم سال 88 آنها همه با دستبند و شال سبز حاضر نمی‌شدند. مشکل کار آنها این میزان از آلودگی سیاسی است.

این فعال مطبوعاتی دفاع مقدس افزود: بحث فرهنگ بسیار بالاتر از این خواسته‌های نفسانی است، اما متاسفانه این افراد مجمع را تنها به عنوان پله‌ای برای صعود خود قرار داده‌اند.

داودآبادی افزود: بنده 20 سال است که فعال مطبوعاتی دفاع مقدس هستم. چه کمک و یا حمایتی از سوی مجمع دیده باشم خوب است؟ هیچ! اینها فقط هر از گاهی دور هم جمع می‌شوند و به نام خودشان به افرادی خاص جایزه می‌دهند. داوران جشنواره آنها هم که همه ساله ثابت است. آیا این حرکتی مشکوک نیست؟

وی تصریح کرد: شاید اعضای این مجمع مدعی باشند که عضو زیادی دارند، اما بعد از این ماجرا خیلی از این اعضا از مجمع کنار کشیدند و الان خلا وجود نیروهای پرکار در آنها دیده می‌شود.

داودآبادی تصریح کرد: متولی فرهنگی دفاع مقدس در کشور بنیاد حفظ آثار و بعد از آن نیز سازمان حفظ آثار سپاه و ارتش است و نظر آنها درباره این مجمع باید مورد توجه قرار بگیرد.

بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس روز گذشته با صدور نامه‌ای ضمن اعلام عدم موافقت با فعالیت مجمع خبرنگاران و نویسندگان دفاع مقدس اعلام داشته است که مصاحبه‌ها و اطلاع رسانی این مجمع در باره برگزاری دوازدهمین جشنواره مطبوعات دفاع مقدس مورد تایید این بنیاد نیست.
 
منبع: خبرگزاری مهر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ - حمید داودآبادی

رزمنده ای که خودش گمنام، ولی عکس زیبایش آشناست

پیرمرد رزمنده حاج "احمدقلی علی بیگی بنی" فرزند میرزاجان، متولد 1312ساکن استان چهار محال و بختیاری ( شهر بن) طی سه دوره یکی در سال 1360 عملیات فتح المبین و در سال 1362 عملیات خیبر و در سال 1365 عملیات کربلای پنج در دفاع مقدس حضور داشته است و دارای 25 درصد جانبازی می باشد .
عکس زیر، به گفته خودش:
"در عملیات خیبر سال 62 در جزیره مجنون سوار بر قایق بودیم که یک خبرنگار نیز با ما بود که این عکس را از ما گرفت ."
ایشان می گوید: "رزمنده جوانی که کلاه مشکی بر سر دارد، اهل جونقان است و سه نفر رزمنده جوان دیگر اهل شهرک (شهر کیان) می باشند."

حاج احمد قلی علی بیگی بنیحاج احمد قلی علی بیگی بنی


ایشان می گوید: "سال 137۱ که حضرت خامنه ای (دام ظله) به استان ما سفر کردند، سراغ من را گرفته بودند و گفته بودند به این رزمنده بگویید بیاید پیش من. من هم به حضور او رفتم. وقتی من در کنار ایشان بودم، از ما خیلی عکس گرفتند، که یک نمونه از آن عکس ها را خودم داشتم که چند سال پیش در اصفهان به یکی از اقوام دادم."

نقل از وبلاگ "آرزوهای من"

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ - حمید داودآبادی

یوسفی اشکوری از افراط تا تفریط

جاهل را نمی بینی مگر در افراط یا تفریط.
امیرالمومنین علی (ع)

 

"حسن یوسفی اشکوری" تئوریسین اصلاح طلبان و فتنه گران سبز لجنی به روایت تصویر :

همراه همسرش در اشکور سال 1354

 

سخنرانی در جمع اهالی اشکور در ایام پیروزی انقلاب اسلامی

روز آزادى از زندان بتاریخ ۱۷ بهمن ماه ۱۳۸۳

در ساحل شهر آنتالیا ترکیه آذر ماه ۸۹  مشغول کسب فیض از نعمات الهی! فراوان در آن سوی دوربین!

مراسم تودیع در بخش فرهنگی شهرداری کیوسی - ایتالیا - شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۹

با دختر مومنه و حاصل عمرش!!! در بن - آلمان - فروردین ۹۰

با همسر در بن - آلمان - فروردین ۹۰

 در جمع حامیان خالص و فداکار و اهل دل! جنبش سبز در آمریکا آماده همه نوع جان نثاری در راه ...؟

 

نلرزین نترسین ... ما همه با هم مستیم!

و در کنار افراطیون دیروز مهرانگیز کار و اکبر گنجی در آمریکا در حال عشق و صفا و خنده به همه فتنه گران جنبش سبز و مدعیان دین و وطن دوستی سبز لجنی!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ - حمید داودآبادی

جایگاه فعالان گمنام فرهنگ دفاع مقدس، کجاست؟

پیشکش به استادان بزرگ عرصه فرهنگ دفاع مقدس و جبهه، بزرگواران "علیرضا کمری"، "هدایت الله بهبودی" و "مرتضی سرهنگی".

دو سه روز پیش خبری داشتیم که رئیس جمهور از تعدادی فعالان فرهنگی کشور که از سوی فرهنگستان های زبان و ادب، علوم، علوم پزشکی و هنر تجلیل کرد و نشان پرارزش فرهنگی به آنان اعطا کرد.
قبول باشد و مبارک همه گیرندگان آن.

مرتضی سرهنگی

ولی یک سوال مهم:
جایگاه فرهنگ مقاومت و پایداری، در عرصه فرهنگی کشور جمهوری اسلامی ایران کجاست؟
آیا فرهنگی که با اتکای به آن، رزمندگان اسلام 8 سال تمام جلوی دشمنانی که از سراسر دنیا گرده آمده بودند تا هست و نیست انقلاب اسلامی و مملکت مان را بر باد دهند، ایستادند، نباید در هیچ کجای عرصه های فرهنگی کشور باشد؟

به راستی "وظیفه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان بزرگ ترین متولی فرهنگ کشور، در حفظ و نشر ارزش های انقلاب اسلامی و دفاع مقدس کجاست؟"

هدایت الله بهبودی

در انتخاب کتاب سال که جای دفاع مقدس خالی است.
در جشنواره فیلم فجر که جای مد، آرایش و کمدی های جلف، همواره بالاتر از دفاع مقدس است.
در موسیقی که هیچی نگوییم بهتر است.
در ...

و به راستی این وزارت خانه چه برنامه ای برای آشنایی نسل های آینده، با اهمیت فرهنگ دفاع مقدس که نشات گرفته از فرهنگ اسلام ناب محمدی (ع) و فرهنگ عاشورایی است، دارد؟

و نکته ای که بسیار مرا می آزارد، ضعف دید متولیان فرهنگی جامعه است!
چرا در طی 33 سال گذشته، هیچگاه شاهد تجلیل از فعالان عرصه فرهنگ دفاع مقدس نبوده ایم؟
تجلیل از فلان شهید و فلان مرحوم که شیوه دیرین ما ایرانی هاست، پس جایگاه فعالان حی و حاضر که بدن هیچ چشم داشت، سال هاست همچون جهاد و مبارزه در سنگرهای جبهه، امروز همه وجود خویش را وقف دفاع مقدس نموده اند.
جای فعالان فرهنگ دفاع مقدس در "چهره های ماندگار" کجاست؟

علیرضا کمری

چه کسی می تواند بنیان گذاری فرهنگ مقاومت بعد از پایان جنگ هشت ساله را توسط بزرگ مردانی چون "علیرضا کمری"، "هدایت الله بهبودی" و به خصوص "مرتضی سرهنگی" نادیده بگیرد؟

همواره با خود اندیشیده ام، اگر همین 3 دوست و یار بعد از جنگ، نبودند که با کم ترین امکانات اولیه، در کانکس کوچک در گوشه حیاط ساختمان حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی - که در سرما، یخ و در گرما، آتش بود، - امروز چه بر سر این فرهنگ آمده بود؟

نگویید "اگر اینان نبودند، دیگران بار این مسئولیت را به دوش می کشیدند" که اگر این گونه بود، طی 23 سال بعد از پایان جنگ، باید شاهد رشد و تولید بیشتری از امثال آن بزرگواران می بودیم.

و آنان زمانی پای در این عرصه مهم گذاشتند که بسیاری افراد که درجنگ نقشی کلیدی و حساس داشتند، آنان را از چنین کاری بازمی داشتند و مدعی بودند "مردم از جنگ خسته شده اند، بگذارید ملت زندگی اش را بکند!"

مطمئنم آن بزرگواران، از همین نوشته اندک بنده، بسیار ناراحت خواهند شد! چرا که چه تجلیل بشوند چه نشوند، آنان به وظیفه خطیر خویش عمل می کنند و این را فعالیت خالصانه و عظیم 23 ساله شان به خوبی نشان داده است که در هیچ برهه فرهنگی بنیادها و سازمان ها و وزارت خانه ها، منتظر به به و چه چه این آن نبوده اند که فعالیت شان را کند یا تند کنند.

حال که این عزیزان در اوج سکوت و ... کار خود را می کنند، وظیفه ما در قبال حافظان و ناشران واقعی و گمنام فرهنگ دفاع مقدس چیست؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/۱٠/٤ - حمید داودآبادی

بیاد خانم هاشمی، فعال واقعا گمنام فرهنگ دفاع مقدس

این سال ها و روزها، بازار تجلیل و تقدیر از فعالان فرهنگی به خصوص در صدا و سیما بسیار گرم شده و متاسفانه در عرصه فرهنگ دفاع مقدس اصلا کسی به چنین موضوعی نیندیشیده و یا اگر هم بوده، بسیار محدود بوده است.

در این میان بوده اند افرادی که خالصانه، بی هیچ چشمداشت و حتی با وجود موانع بسیاری که برخی مدعیان نیز بر سر راه آنان قرار می دادند، با چنگ و دندان و مایه گذاشتن از جسم و روح خویش، تاثیر ارزشمندی در این عرصه داشتند که متاسفانه نه تنها برای مدیران و مسئولین فرهنگی، که برای مخاطبین نیز گمنام مانده اند.

شاید برخی تصورشان این است که عرصه فعالیت فرهنگی دفاع مقدس، مملو است از سکه زر و تقدیر و ... اتفاقا نه. و اگر هم چیزی هست، متعلق به یک عده بادمجان دورقاب چین است که همواره یا دبیرهمیشه کنگره های سکه باران شعر و داستان و ... هستند و یا خود را جلوی چشم مدیران قرار می دهند و مدام نیز از آنان تجلیل شده است که اصلا سزاوارش نبوده اند.

در این میان، هستند و متاسفانه بودند انسان های بی ادعایی که فقط به فکر انجام تکلیف خود بوده و در عرصه کار امروزی خویش، خود را همچون رزمنده حاضر در خط مقدم می پنداشتند؛ و به جای حسرت و افسوس خوردن که چرا زمان جنگ نبودند، همچون رزمندگان به جای حسرت خوردن به این که چرا عاشورای 61 هجری نبودند تا امام خویش را یاری کنند، سنگرهای فرهنگی را پر می کنند تا مبادا دشمن آن جا را هم به تصرف درآورد.

اگر اشتباه نکنم، اواسط سال 72 بود که خانمی تماس گرفت و گفت که از رادیو زنگ می زند. ظاهرا ایشان کتاب خاطرات بنده "یاد یاران" را خوانده و شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بود. قرار را برای روز بعد در ساختمان رادیو در میدان 15 خرداد (ارک) گذاشتم.

از همان بدو ورود، پیشنهادی که داد، خیلی برایم عجیب بود. او متنی از خاطراتم درباره شهید مصطفی کاظم زاده  جلویم گذاشت که به صورت سناریوی نمایش رادیویی درآورده بود، و گفت که من باید در نقش خود و فرد دیگری در نقش مصطفی بازی کند و نمایشی رادیویی تولید کنیم.
من که تا آن زمان تجربه چنین کاری را نداشتم، پیشنهاد دادم که فرد دیگری نقش من را ایفا کند که ایشان رد کرد و گفت:
- اصل کار ما بر این است که صاحب خاطره در جای خودش بازی کند و خاطره را به صورت نمایش تعریف کند.
هر چه اصرار کردم که نه، از ایشان انکار که بله.

و سرانجام آن شد که اولین کار نمایشی ام تولید شد.
من در نقش خودم بودم و جوانی خوش سیما که فهمیدم نامش "امیرحسین مدرس" است، در نقش مصطفی بازی کرد و انصافا هم نقش او را خوب از آب درآورد.
طی سال های بعد، آن برنامه که ظاهرا مخاطب و طالب زیادی داشت، چندین بار از برنامه "تا انتها حضور" پخش شد.
بعدها نیز یکی دو بار دیگر خاطرات دیگری ازکتابم را ایشان به صورت نمایشنامه درآورد که با امیرحسین مدرس و دیگران اجرا کردیم و از رادیو پخش شد.

"طاهره سادات هاشمی پوراصل تهرانی" تهیه‌کننده رادیو ایران بود که برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" را نویسندگی تهیه و تولید می کرد.
وی از اول آبان ماه سال 61 با عنوان نویسنده، فعالیت خود را در رادیو ایران آغاز کرد و سال 72 با عنوان شغلی پژوهشگر به استخدام رسمی سازمان درآمد و به مدت 17 سال در رادیو به عنوان تهیه‌کننده و سردبیر مشغول بکار بود.
هاشمی خود نویسندگی و کارشناسی برنامه‌هایش را برعهده داشت و در طول فعالیتش در رادیو برنامه‌هایی چون "جان شناس"، "سیب نقره‌ای" و "تا انتها حضور" را تولید و پخش کرد.
بنا براظهار کارشناسان و مخاطبین، "تاانتها حضور" پرشنونده‌ترین، موثرترین و جذاب‌ترین برنامه‌های رادیو ایران در حوزه دفاع مقدس و پیوند آن با آسیب‌شناسی مسائل روز جامعه محسوب می‌شود. هاشمی در این برنامه ارتباط بسیار خوبی با شهدا و خانواده‌های معظم آنها برقرار کرده بود، به طوری که پنجره جدیدی را به سمت ارزش‌ها و ناگفته‌های جنگ و دفاع مقدس گشوده بود.

طاهره سادات، خواهر "سیدجواد هاشمی"، متولد 1343 سرانجام شامگاه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در سن 46 سالگی بر اثر بیماری سرطان دارفانی را وداع گفت.

بدون شک خانم هاشمی یکی از فعالان گمنام عرصه فرهنگ دفاع مقدس است که از دید همگان دورمانده و از او برنامه ارزشمند "تا انتها حضور" برجای مانده است.
امیدوارم مسئولین رادیو، همه قسمت های آن را مجددا پخش کنند، یا در اینترنت، یا به صورت لوح فشرده در اختیار مخاطبین قرار دهند.
روحش شاد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/۳٠ - حمید داودآبادی

خواندنی های جالب و خنده دار از سخنرانی ها – 3

چند سال پیش بچه های دانشگاه علوم پزشکی بابل تماس گرفتند و اصرار داشتند که برای سخنرانی به آن جا بروم. من هم بنا را بر این گذاشته بودم که هرطور شده، نروم. علتش هم این بود که قرار بود مراسم بزرگ و مفصلی با حضور همه اساتید، دانشجویان و روسای دانشگاه برگزار شود که در آن از دانشجویان نمونه تجلیل کنند. یعنی یک جمع کاملا علمی و دانشگاهی.
هر چه گفتم:
- آخه پدرآمرزیده ها، خاطرات جبهه چه ربطی داره به انتخاب دانشجوی نمونه؟
قبول نکردند و گفتند:
- چون چندتایی از دانشجویان نمونه بسیجی هستند، مسئول برگزاری مراسم هم بسیج دانشجویی شده و برای همین ما تشخیص دادیم شما بیایید و برای ما سخنرانی کنید.

مجبوری قبول کردم. روز موعود، ماشینی آمد دنبالم و یک راست رفتیم بابل. ظاهرا سخنران اول مراسم آقای دکتر "محمد اسلامی ندوشن" استاد بزرگ تاریخ در دانشگاه های ایران بود. بعد از ایشان، من وارد سالن شدم و هنگامی که ردیف اول صندلی ها نشستم، متوجه شدم همه اساتید و روسای دانشگاه و دانشکده ها آن جا نشسته اند. یکی از آنان در گوشم گفت:
- خیلی خوش اومدید. من خواستم ازتون خواهش کنم با توجه به این که دانشجویان ما بسیار خوش فکر و مستعد هستند، لطف کنید و در رابطه تفاوت شهادت و خودکشی برای آنها سخنرانی کنید که یکی از موضوعات مهمی است که دشمن علیه آن تبلیغ می کند.
ای وای! قرارمان این بود که فقط خاطره تعریف کنم، حالا شده بود یک سخنرانی علمی درباره تفاوت شهادت و خودکشی!

طبق روال همیشه و این بار بیشتر، هزار صلوات به پیشگاه حضرت زهرا (س) نذر کردم و با سلام و صلوات رفتم پشت تریبون. شروع کردم به طرح سوال درباره این که "باتوجه به این که در اسلام خودکشی حرام است، چرا بچه بسیجی ها خودشان را روی میدان مین می انداختند؟" و ...

به لطف خدا، حدود یک ساعت در این رابطه سخنرانی کردم که وسطش چندتایی خاطره مرتبط با موضوع گفتم. همین که والسلام را گفتم و خواستم که بروم بنشینم، صدای صلوات جمع بلند شد.
رئیس دانشگاه و دانشکده ها جلو آمدند و کلی تشکر کردند. من هم شروع کردم به ذکر صلوات.

ناهار را در بسیج دانشگاه خوردیم. چندتایی از بچه های بسیج که دورمان بودند، شروع کردند به سوال. یکی از آنها گفت:
- ببخشید استاد، شما مدرک تحصیلیتون چیه؟
خیلی راحت گفتم:
- من سیکل دارم. چون از وقتی رفتم جبهه، دیگه به پشت میز و نیمکت مدرسه برنگشتم.
بیچاره ها یخ کردند. بدجودری خورد توی ذوق شان. با خنده گفتم:
- چیه حالتون گرفته شد یه بچه سیکلی براتون سخنرانی کرد؟ نکنه توی گزارش کارتون می خواستین بنویسین دکتر یا پروفسور؟

موقع برگشتن به تهران، با دکتر ندوشن در یک ماشین بودیم و تا خود تهران، با هم بر سر موضوعات تاریخی و فرهنگی بحث و صحبت کردیم. البته من بیشتر شنونده بودم و از آموزش های علمی استاد بهره می بردم. نزدیک تهران که رسیدیم، آقای ندوشن گفت:
- ببخشید آقای داودآبادی، شما دکترای چی دارید؟
که خندیدم و گفتم:
- من سیکلانس دارم.
تعجب کرد و پرسید: "یعنی چی؟"
که گفتم: "همون سیکل خودمونه. ته سوم راهنمایی. البته ردی اول دبیرستان هم دارم."
او هم جا خورد. خنده ام گرفت. بیچاره چند ساعت داشت با من درباره تاریخ و ادبیات بحث می کرد، آخرش که فهمید با یه بچه که فقط سیکل داره بحث می کرده، حالش گرفته شد و تا ته مسیر دیگه حرف نزد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٢٤ - حمید داودآبادی

خواندنی های جالب و خنده دار از سخنرانی ها – 2

دو سه سال پیش، بچه های اسلامشهر دعوت کردند تا برای مراسم هفته بسیج، به مسجد آنها بروم و خاطراتی از شهدا تعریف کنم.
شاید بزرگترین نفرینی که شهدا در حق امثال من کردند، این بود که آنها بروند و من بمانم تا با روسیاهی، شکستگی و خستگی، از آن عزیزان و حماسه و عشق شان خاطره تعریف کنم. آن هم برای بچه بسیجی های مخلصی که عاشقانه منتظر شنیدن آن خاطرات از زبان الکن و قاصر امثال بنده هستند.

القصه!
وقتی وارد مسجد شدم، دیدم چند تایی روحانی نشسته اند و در کنارشان خانواده معظم شهدا. بچه های جوان و نوجوان بسیجی هم با لباس و تیپ زیبای خود، صف بسته بودند.

مجری رفت پشت تریبون ایستاد و پس از قرائت چند خطی شعر، به حضار نوید داد که:
- امروز میهمان عزیزی در جمع ماست که عطر و بوی شهدا را با خود آورده است ...
و در معرفی این میهمان عزیز و ارجمند! گفت:
- هم اکنون در خدمت دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام ...

تا این را گفت، با خودم گفتم:
- حالا باید یکی دو ساعت پای صحبت حاج آقا بشینم.
چون قبلا به دعوت کنندگان گفته بودم که برنامه مرا بگذارند اول مراسم که زود برگردم و به کارهای دیگرم برسم. با این حساب ذکر خاطرات من می افتاد بعد صحبت های دانشمند فرزانه و ...

در همین حال و هوا بودم و با خودم کلنجار می رفتم که مجری ادامه داد:
- دانشمند فرزانه، استاد معظم، حضرت حجت الاسلام والمسلمین حمید داودآبادی. از ایشون دعوت می کنم تا ما را به فیض اکمل برسانند. شما هم با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد، ایشان را همراهی کنید.

رنگم پرید. دوروبرم را نگاه کردم. کسی جز خودم را ندیدم. ولی هر چه فکر کردم، هیچ کدام از این القاب در من نبود. نگاه مجری و اشارات او را که دیدم، متوجه شدم با بنده است.
بسم الله گفتم و رفتم پشت تریبون. پس از سلام  به حضار گفتم:
- ببخشید، ظاهرا قرار بوده میهمان دیگری این جا تشریف بیاورند، چون بنده نه دانشمند هستم و نه فرزانه. اسمم حمیده. به خدا تا امروزحتی یک خط هم از کتب فقهی مثل "جامع المقدمات" و غیره رو هم نخوندم. اینو گفتم که یه وقت فکر نکنید این آخونده که خلع لباسش کردند، واسه چی اومده سخنرانی ...
بعدا فهمیدم این شیطنت، از طرف یکی از بچه ها آب می خورد که نتوانسته بودم بروم هیئت شان سخنرانی و این طوری خواسته بود مرا یک گوش مالی حسابی بدهد که داد!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٢٤ - حمید داودآبادی

گوشه هایی از نمایش نفاق نوری زاد در فیلم پسرش

جاهل را نمی بینی مگر در افراط یا تفریط.
امیرالمومنین علی (ع)

به گزارش ندای انقلاب، فیلمی که در زیر می بینید مروری است کوتاه بر زندگی موجودی که آخرین تلاشهایش را برای مطرح شدن را به هر نحو انجام می دهد!
ولیکن حیف که هرگز مطرح نمی شود....!

لینک دانلود فیلم نفاق نوری زاد


اعترافات پسر نوری زاد: ساخت این فیلم یک ماموریت بود
اباذر نوری زاد پسر محمد نوری زاد که در آمریکا سکونت دارد، در گفت و گو با رادیو کوچه پرده از پیش طراحی شده بودن این فیلم برداشته است.

پس از انتشار فیلمی افشاگرانه در برخی رسانه ها در مورد محمد نوری زاد، پسر وی در گفتگو با برخی رسانه های ضد انقلاب اعترافات جالبی داشته است.
به گزارش ندای انقلاب، اباذر نوری زاد پسر محمد نوری زاد که در آمریکا سکونت دارد، در گفت و گو با رادیو کوچه پرده از پیش طراحی شده بودن این فیلم برداشته است.

وی در این گفت و گو ضمن تاکید بر این نکته که این فیلم قسمتی از پروژه از پیش طراحی شده بوده می گوید:" تمامی صحنه‌های گرفته شده مربوط به بین دو تا چهار ماه پیش است که وی برای بخشی از یک پروژه سینمایی خود از پدرش گرفته است."
در ابتدا طبق گفته های محمد نوری زاد این فیلمی بوده که توسط خودش به صورت مستند و به صورت محدود ساخته شده است ولیکن با اظهارات پسرش مشخص شد که نوری زاد مانند گذشته با دروغگویی و آدرس غلط دادن درصدد انحراف افکارعمومی از این حرکت ضدانقلابی اش بوده است.


اباذر نوری زاد در حال آموزش پدر بازیگرش در فیلم کذایی!

همچنین بنابر اظهارات اعتراف گونه پسر نوری زاد، مشخص شد که وی با ماموریتی که برایش در خارج ازکشور تعریف شده درصدد ساخت چنین فیلمی با استفاده از پدرش برآمده است و پدر نیز که همچون سالهای گذشته درصدد مطرح شدن بوده است، این بار جلوی دوربین پسرش به نقش آفرینی پرداخته و دروغهایی از جنس دروغهای فتنه گران را بازگو نموده است.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳٩٠/٩/٢٠ - حمید داودآبادی