خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

نامه سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله به رزمندگان جنگ 33 روزه، با صدای شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg

 

رساله السیدحسن نصرالله امین العام لحزب الله للمجاهدین حرب تموز، بالصوت الشهید البطل الحاج حسان اللقیس

 

صوت شهید حسان اللقیس

[ ۱۳٩۳/۸/۱ ] [ ۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

هزار سال گذشته ز مُردن لیلی
هنوز مردم صحرانشین سیه پوشند

سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت 45/16 دقیقه

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh%2015.jpg

http://www.rajanews.com/Files_Upload/84777.jpg



نماز صبح روز سه شنبه، بیستم مهرماه شصت و یک را در تپه‌های سومار خواندیم و با وانت، عازم خط مقدّم شدیم. به همراه مصطفی و یکی دیگر از بچه‌ها، شیار را برای یافتن محلّ مناسبی برای سنگر جستجو کردیم. من که به قول خودم سابقه‌دارتر بودم، جلو رفتم و محلی به نظر خودم امن پیدا کردم و گفتم: بهتر از اینجا نمیشه پیدا کرد، چون اصلاً خمپاره‌گیر نیست!
مصطفی درحالی که به انتهای شیار چشم دوخته بود، به فکر فرو رفت. رویش را برگرداند و خطاب به ما گفت: زود باشین از اینجا بریم بیرون.
گفتم: واسه چی؟ اینجا جاش برای سنگر خیلی خوبه!
هرچی گفتم، قبول نکرد و سر حرف خودش بود که از شیار بیرون برویم، خیلی عجله داشت.
عاقبت تن به اصرارهای او دادیم و به طرف بیرون شیار حرکت کردیم. چند لحظه بعد، در حالی که هنوز کاملاً خارج نشده بودیم، ناگهان سه خمپاره‌ی 120 میلی‌متری با شیهه‌ای وحشتناک – در پی یکدیگر – سینه‌ی آسمان را شکافتند و درست همان جایی که ما بودیم، داخل شیار منفجر شدند. لحظه‌ای بعد، در حالی که از زمین بلند می‌شدیم، رنگ ما دو نفر به سفیدی می‌زد. نگاهی از روی تعجب به مصطفی انداختیم. فقط گفت:
دیدی بهت گفتم زود از اون شیار بریم بیرون!

صبح روز پنج شنبه 22 مهر 1361
... به دهانه‌ی سنگر که رسید، خنده‌کنان صبح به خیری گفت و دولا دولا وارد سنگر شد. دستهایش را از شوق به هم می‌مالید و با خوشحالی می‌گفت: من امروز میرم تهران!
گفتم: خب کی می‌خوای تشریف ببری؟
گفت: «من امروز شهید می‌شم».
فکر کردم این هم از همان شوخیهای جبهه‌ای است که برای همدیگر ناز می‌کردیم و می‌گفتیم: «احساس می‌کنم می‌خوام شهید بشم!»، در حالی که سعی کردم بخندم، گفتم: «از این شوخیهای بی‌مزه نکن».
ولی نه، شوخی نمی‌کرد چرا که اگر می‌خواست شوخی کند، با قهقهه و خنده‌ی همیشگی همراه بود. در چهره‌اش جدیّت عیان بود.
گفت: «حمید دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی می‌گم، خوب گوش کن.
من امروز بعدازظهر شهید می‌شم، چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست، هر چی خدا بخواد، همونه».

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg

پیکرشهید « مصطفی کاظم زاده »

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/jLMZVl0YFroak1gfFtZSsi4dL2-bMF1PoxN2etWC1MXT-EbHr75KGA/s/w535/

خوابی را که شب قبل دیده بود و حکایت از آن داشت که بعدازظهر آن روز به شهادت می‌رسد، بازگو کرد.
کم‌کم شروع کرد به نصیحت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرفهایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصاً در پاسخ به این سؤالم که: «شهادت را چگونه می‌بینی؟» در حالی که دستهایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آنها را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:

«شهادت، رهایی انسان از حیات مادی و یک تولّد تازه‌ است... شهادت مثل رهایی یه پرنده است از قفس ... دوست دارم در برابر تمام عمرم، یک لحظه به عمر امام عزیز اضافه بشه، چون امام با هر لحظه از عمر خودش می‌تونه جامعه‌ای رو هدایت کنه.
... هر وقت توی هر مسئله‌ای گیر کردی، فقط به خدا توکّل داشته باش. هیچ وقت از خدا ناامید نشو چون او خوبی ما رو می‌خواد. آدم وقتی برای خدا کار می‌کنه، نباید از هیچی، حتی از تهمت بترسه. به خدا من فقط برای رضای خدا به جبهه اومدم. آدم باید توی جبهه، خودشو بسازه و تا اونجایی که می‌تونه باید خالصانه به جبهه بره.

همیشه باید به فکر جبران گناهان گذشته باشیم... خوش به حال ما که اسلام رو به دست آوردیم، اگه زمان طاغوت بود، خدا می‌دونه چی شده بودیم و جامون کجا بود...
... شهادت واقعاً سعادت بزرگی می‌خواد، چون فقط خوبها و پاکها هستن که شهید می‌شن.
به خانوادم بگو که من آگاهانه شهید شدم.
بعد از خداحافظی، اشک‌ریزان گفت: «مطمئنم وقت جون دادن، آقا امام زمان (عج) بالای سرم میاد. من وقتی بخوام جون بدم، می‌خندم».

مدام دستهایش را از خوشحالی به هم می‌مالید و پشت سر هم می‌گفت: «خداحافظ، من رفتم».

ناگهان صدای وحشت‌انگیز سوت خمپاره‌ای مرا در جایم میخکوب کرد. دود و غبار در یک آن، تمام فضا را پر کرد. به بیرون سنگر آمدم و فریاد زدم:
مصطفی ... مصطفی...
دود و خاک، آرام آرام بر زمین می‌نشست. هوا کاملاً باز شد. سرش را که از پشت مورد اصابت ترکش قرار گرفته و متلاشی شده بود، دیدم. مثل گل سرخی شکفته بود؛ سرخ و خونین.
هنوز زنده بود. سرش را در میان دستهایم گرفتم. با گریه و التماس از او خواستم چیزی بگوید. ابروهایش را حرکت داد. خواست چشمهایش را باز کند، ولی نتوانست. خواست چیزی بگوید، اما نشد. خون در گلویش پیچید و با خِرخِری فوران کرد و با لبخندی زیبا به سوی حق شتافت.

بهشت زهرا (س) قطعه‌: 26، ردیف: 94، شماره: 9

[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

برای مرحومه "زینب طوبی" که 28 سال از دست نوازش پدر محروم بود و یک ماه پس از ازدواج، دو شب پیش بر اثر سکته قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد.

عرض تسلیت به بچه های باصفای اندیمشک، همرزمهای قدیمی:
خانواده علی اکبری، خانواده طوبی، عبدالرحمن دزفولی، غلامرضا حسین زاده، مهدی بخشی، مهدی بهداروند، منصور الیاس پور، حمید عتیقی نژاد، گودرز مرادی، سعید یزدانی و ...

اولین روزهای دی ماه 1363
من، عباس دائم الحضور، سعید طوقانی، اصغر بهارلویی، حسین رجبی، عباس منیری و سیداکبر موسوی رفتیم خانه‌ی پدر مجید عتیقی نژاد. ساعتی نگذشت که بچه‌های اندیمشک یکی یکی پیدا‌شان شد. غلام‌رضا حسین‌زاده و صفر علی‌اکبری هم آمدند. وقتی منصور الیاس‌پور و گودرز مرادی آمدند، صدای اندیمشکی‌ها درآمد. آن دو نفر که تنگ هم می‌خوردند، یک لشکر را به هم می‌ریختند.

ایستاده از راست: شهید سعید طوقانی - اصغر بهارلویی - شهید عباس دائم الحضور - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید عتیقی نژاد
نشسته از راست: حمید داودآبادی - صفر علی اکبری - سعید یزدانی - شهید حمید طوبی



وقتی صدای زنگ آمد، منصور گفت:
- بچه‌ها، این حمید طوبی‌یه. بیایید امشب یه‌کم اذیتش کنیم.
با تعجب پرسیدم: اذیتش کنیم؟ چه‌طوری؟
گودرز گفت:
- این حمید، از اون فازبالاهاست که نماز شبش ترک نمی‌شه. خنده‌اش هم که فقط تبسمه. اصلا با ما دم‌خور نمی‌شه. واسه همین هم امشب یه کاری کنیم که این‌جا بمونه و نتونه بره نمازشب بخونه.

علی کریم‌زاده گفت:
- ببینید، بی‌خودی به خودتون زحمت ندین. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی نمازشب خوندن اون رو بگیره. ما خودمون رو کشتیم که یه شب توی سپاه نگه‌ش داریم، نتونستیم.

گودرز که شیطنتش بیشتر بود، زیرزیرکی می‌خندید. معلوم بود فکری به سرش زده. گفت:
- کاری نداره. اگه ما به‌ش بگیم، قبول نمی‌کنه، ولی وقتی سعید یا عباس ازش بخوان، توی رودرواسی گیر می‌کنه و می‌مونه.
من با ناراحتی گفتم: پس منم برگ چغندرم دیگه؟
که منصور با خنده گفت:
- نه داداش، شما خود چغندری. مرد مؤمن تو اگه به حمید گیر بدی این‌جا بمونه که از ترس قیافه و هیکل گنده‌ات درمی‌ره. مگه می‌خوای حوری‌های بهشت رو ول کنه و بیاد جهنم پهلوی توی خوشگل وحشتناک بمونه؟

حمید طوبی که آمد تو، با همه دست داد و روبوسی کرد. چهره‌ی متین و آرام و سکوتش، او را زیباتر و دل‌نشین‌تر می‌کرد.
گودرز و منصور، خورده بودند تنگ هم و برای سر کار گذاشتن من و اکبر تلاش می‌کردند. صدای قهقهه‌مان که بلند شد، صفر آمد جلو و گفت: هیس‌س‌س‌س بابا. حداقل حرمت آقا حمید رو نگه‌دارید.
حمید طوبی با تبسمی زیبا گفت: نه آقاصفر. منم راحتم. بذار توی حال خودشون باشند.
گودرز با خوشحالی به طرف صفر دهن‌کجی کرد.

ایستاده از راست: سیداکبر موسوی – اصغر بهارلویی – شهید سعید طوقانی – گودرز مرادی – سعید یزدانی
نشسته از راست: شهید مجید عتیقی نژاد – شهید عباس دائم الحضور – عبدالرحمان دزفولی – شهید حمید طوبی – حمید داودآبادی


شام را که خوردیم، وقت اذیت کردن حمید رسید. ساعت حدود 12 بود که بلند شد و از همه خداحافظی کرد تا برود. مجید و گودرز به او گیر دادند که:
- حالا امشب رو همین‌جا بمون. سعید اینا امشب نمی‌رن پادگان. بمون دیگه.
حمید از ما عذر خواست، ولی من و عباس شروع کردیم که:
- آقاحمید دمت گرم. حالا ما یه شب از پادگان جیم شدیم و به خاطر شما موندیم این‌جا، شما هم کوتاه بیا دیگه.
هر کاری که کردیم، نشد. همانی بود که علی گفت. حمید طوبی نماز شبش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد و رفت.


توضیحات:
- "حمید طوبی" که چند ماهی قبل از شهادت ازدواج کرده بود، وصیت کرده بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید."
حمید طوبی بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید. دخترش که به دنیا آمد، طبق وصیت او زینب نام گرفت.

- "علی کریم زاده" که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد.
علی هم مانند دوست قدیمی خویش حمید طوبی، گفته بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید." چندین سال بعد استخوان‌های علی به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.
- "سعید طوقانی" و "عباس دائم الحضور" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شدند و سال ها بعد استخوان هایشان به خانه بازگشت.
- "حسین رجبی" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد.
- "مجید عتیقی نژاد" اسفند 1366 در عملیات والفجر 10 در غرب کشور به شهادت رسید.
یاد همه شان بخیر

[ ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

صبح روز چهارشنبه 16 مهر 1393، در مراسم اختتامیه هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج، از خانواده شهید "احمدرضا احدی" (نویسنده کتاب ارزشمند حرمان هور)، سردار "حسین همدانی" و "حمید داودآبادی" تجلیل شد.
همچنین از نویسندگان و فعالان عرصه فرهنگ "محمدرضا سرشار" (قصه گوی ظهر جمعه)و "محبوبه معراجی پور" (نویسنده کتاب عباس دست طلا) نیز تقدیر به عمل آمد.

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222389.jpg

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222200.jpg


در این مراسم، حمید داودآبادی هنگام اخذ هدیه و لوح تقدیر، اظهار داشت:
"آن گاه که پس از پایان جنگ، اسلحه را بر زمین گذاشتیم و قلم به دست گرفتیم، تا امروز فقط همسرمان بود که سختی ها را تحمل کرد و با مشکلات ساخت."
سپس با یاد شهید "مصطفی حسینی" (برادر همسرش که 13 آبان 1359 در جبهه کرخه نور به شهادت رسید) همسرش را به روی سن فراخواند و هدیه خود را تقدیم وی کرد.
این حرکت، با تشویق و تبریک بسیار زیاد حضار مواجه شد.

http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/07/16/13930716141517783804564.jpg

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج با اعلام تقدیر از محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور در این جشنواره افزود: محوریت این جشنواره بیشتر با شهرستان‌ها است و آثار راه یافته به بخش نهایی و ملی ۲۲۰ اثر است.

به گزارش خبرگزاری‌ها، رضا رسولی، دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج در نشست خبری این جشنواره که صبح دیروز برگزار شد، با گرامیداشت امیرحسین فردی پدر ادبیات داستانی انقلاب، گفت: شناسایی معرفی و تقدیر از نویسندگان جوان و پیشکسوت ادبیات داستانی و کادر‌سازی نیرو برای جبهه فرهنگی انقلاب از جمله اهداف برگزاری این جشنواره است.

رسولی گفت: مراسم اختتامیه صبح روز چهارشنبه 16 مهر از ساعت 10 تا 12 در فرهنگسرای ارسباران برگزار می‌شود.
رسولی در پایان گفت: در مراسم اختتامیه از یکی از فرماندهان پیشکسوت دفاع مقدس تقدیر می‌کنیم.

همچنین محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور نیز به عنوان سه نویسنده برتر تقدیر می‌شوند.

[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از آزادی خرمشهر از اشغال ارتش صدام در خرداد 1361، نماینده دولت بعث عراق در سازمان ملل متحد، مدعی شد سربازان ایرانی در خرمشهر، اسرای عراقی را اعدام کرده اند. نماینده صدام، برای اثبات ادعای خود، عکس جسد یک سرباز عراقی را در کنار جاده خرمشهر ارائه داد. سرباز عراقی درحالی که دست هایش از پشت با طناب بسته شده بودند، کشته شده بود.

این عکس سرو صدای زیادی بپا کرد. مسئولین دیپلماسی و امنیتی ایران، متعجب و حیران، به دنبال چرایی قضیه بودند. سوالات پیش آمده از این قرار بود:
- آیا این سرباز عراقی در هنگامه عملیات بیت المقدس در خاک ایران کشته شده است؟
- آیا واقعا این فرد اسیر بوده و دست بسته اعدام شده است؟ عملی که از بسیجیان و سربازان ایرانی بسیار بعید به نظر می رسید.
- چه کسی این عکس را گرفته است؟
- چه کسی عکس را در اختیار منابع عراقی قرار داده است؟
- آیا عکس مزبور، توسط افراد نفوذی و جاسوس گرفته و در اختیار عراقی ها گذاشته شده است؟

سرانجام با فعالیت و بررسی مسئولین امنیتی جنگ و پی گیری همه عکاسانی که در عملیات بیت المقدس شرکت داشتند، معما حل شد.
عکاس ایرانی که از معروفیت بالایی هم برخوردار بود و به همین واسطه به راحتی در مناطق جنگی تردد می کرد، توانسته بود چنین عکسی تهیه کند.
عکاس معروف که با آژانس های خبری و تصویری خارجی همکاری بسیاری داشت، پس از بازداشت، اعتراف کرد و ماجرای عکس سرباز اعدام شده عراقی را این گونه تعریف کرد:

"در هنگامه عملیات بیت المقدس، داشتم در کنار جاده خرمشهر می رفتم که چشمم به جسد سربازی عراقی افتاد که در حمله ایرانی ها کشته شده بود. یک دفعه فکری به ذهنم رسید. درحالی که مراقب بودم کسی متوجه نشود، اطراف را گشتم و تکه ای طناب پیدا کردم. با آن دست های سرباز عراقی را از پشت بستم و چند عکس از او گرفتم."

ظاهرا آقای عکاس معروف ایرانی، آن زمان (سال 61) یک قطعه از آن عکس ها را به مبلغ یکصد هزار تومان (که خدا می داند معادل چه مبلغ کلان امروز می شود) به عراقی ها فروخته بود.

[ ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

از فانتوم ها نترسید، از خالی شدن مساجد بترسید!
امام خمینی (ره)
سال ها پیش، حضرت روح الله، با چنین هشداری به ما فهماند که از بمباران هواپیماهای فانتوم نترسیم، بلکه از خالی شدن مساجد بترسیم.

مگر مسجد چگونه خالی می شود؟
شب های محرم - که کم کم داریم به آن نزدیک می شویم - بعد از اتمام نماز مغرب و عشاء و روضه ای بسیار کوتاه و نمکی، درب مساجد چهار قفله می شود. حضرات ائمه جماعت هم برای سخنرانی پربار! تشریف می برند هیئات خاص!
جوانان مشتاق اهلبیت (ص) که با در بسته مساجد روبرو می شوند، به تکیه هایی که این روزها در کوچه و خیابان و در کنار مساجد زیاد برپا شده و تا نیمه های شب برپا هستند، پناه می برند.

وقتی برای برگزاری مراسم یادمان شهدا و سرداران، به تالار وزارت کشور و برج میلاد پناه می بریم و دهها میلیون تومان فقط برای اجاره دو سه ساعته آن جا پرداخت می کنیم، و مهمانان ویژه با اتوبوس از شهرک می آوریم یا زور می زنیم با سربازان پادگان آن جا را پر کنیم، انتظار داریم چه چیزی عایدمان شود؟!

[ ۱۳٩۳/٧/٥ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز با مسعود دهنمکی، سر شخصیت "فرید چهاردانگه ماسوله احمدآبادی وزه" (امیر نوری) در سریال معراجیها، کل کل داشتیم.
من گفتم:
"شخصیت فرید چهاردانگه، نمادی از شخصیت  سیاسی دهه 70 مسعود دهنمکی است."
که او برآشفت و گفت:
"نه اتفاقا. من شخصیت فرید رو از روی تو درست کردم و نماد توست. مگه ندیدی قیافه اش چقدر شبیه توئه؟"

http://media.isna.ir/content/Mona%20Hoobehfekr%20(22%20of%2035)-1.jpg/4

http://media.isna.ir/content/Mona%20Hoobehfekr%20(5%20of%2035)-1.jpg/4

 

که گفتم:
"شباهت قیافه که دلیل نمیشه. آدمهای توپول همیشه خوشمزه و طناز و دلنشین هستند. مثلا اگر شخصیت و دیالوگهای فرید رو به یک آدم لاغر استخونی می دادی، تاثیرش خیلی پایین بود. در ضمن، من تا سیکل بیشتر درس نخوندم و دانشگاه رو هم فقط جمعه ها برای نماز جمعه می رفتم. جنابعالی علوم سیاسی در یک دانشگاه مجهول الحال آزاد خوندی و مدرکش رو گرفتی. و البته خیلی هم پرتحرک و فعال بودی و در ضمن با فائزه خانم رفسنجانی هم همکلاس بودی!"

سرانجام به این نتیجه رسیدیم که مسعود گفت:
"من عکس تو و فرید چهاردانگه رو میذارم کنار هم، ببینیم مردم چی میگن. آیا این شخصیت ه حمید داودآبادی نیست؟"
که من هم گفتم:
"قبوله. من هیچ عکسی نمیذارم. قضاوت رو می سپرم به بینندگان. اونایی که هم من و هم تو رو می شناسند.
تا ببینیم شخصیت فرید چهاردانگه از روی شخصیت سیاسی پرتحرک و ... دهه 70 تا 80 مسعود دهنمکی ساخته شده، یا از روی شخصیت بی حال و دانشگاه نرفته من!

حالا شما بگید:
شخصیت "فرید چهاردانگه ماسوله احمدآبادی وزه" به "حمید داودآبادی" نزدیکتره یا به "مسعود دهنمکی"؟

[ ۱۳٩۳/٧/۳ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20soleymani.jpg

سردار دلیر سپاه اسلام حاج قاسم سلیمانی در عملیات آزادسازی شهر آمرلی عراق

برخی افراد گلایه می کنند:
"مگر همین عراق نبود که به ما حمله کرد، شهرها ی مان را اشغال و ویران کرد و هشت سال جوانان ما فدا شدند تا کشور را از چنگشان نجات دهیم؟
پس چرا حالا باید به عراقیها کمک کنیم؟
به ما چه در عراق چه خبر است و ..."

فقط این را بگم:
ما با ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق به فرماندهی صدام حسین ملعون جنگیدیم. نه با ملت عراق.

هر آن کس که در هشت سال جنگ علیه ما جنگید، از دو حال خارج نیست:
- یا زخم خورده و تلفات داده و پشیمان دارد زندگی عادی خود را می گذراند.
- یا دوشادوش القاعده و داعش دارد علیه ملت عراق و علیه مسلمانان جنایت می کند.
مگر نه اینکه جنایتکاران داعش که چند ماهی است به جان ملت عراق افتاده اند، همان پس مانده های ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق هستند که این روزها به فرماندهی "عزت ابراهیم الدوری" جانشین و "رغد" دختر صدام حسین، با کمک غرب، سازماندهی شده و دارند علیه حکومت شیعه عراق می جنگند؟!

هیچ چیز عجیبی اتفاق نیفتاده است!
تنها تغییری که پیش آمده، این است که در هشت سال جنگ، دلاوران لشکر بدر به فرماندهی سردار شهید "اسماعیل دقایقی"، دوشادوش ما، علیه ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق می جنگیدند و شهید بسیاری هم دادند.

نیروهای لشکر بدر از دو گروه تشکیل می شد:
- مبارزین عراقی که توسط دستگاه اطلاعاتی صدام تحت تعقیب بودند و بستگان شان اعدام شده و یا در زندان بعث بودند. آنها به ایران مهاجرت کردند و برای مقابله با بعث عراق و صدام، به لشکر بدر پیوستند که انصافا حماسه هایی هم آفریدند.
- اسرای عراقی که توسط رزمندگان اسلام در عملیات مختلف اسیر شده، توبه کرده و به سپاه اسلام پیوسته و جمعی لشکر بدر، به مقابله با متجاوزین بعثی پرداختند که بسیاری شان هم شهید شدند.

پس:
ما امروز داریم دوشادوش آنان که روزی در کنار ما علیه صدام جنگیدند، علیه ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری و تفاله های فدائیان صدام می جنگیم.
با این تفاوت که:
دیگر جبهه های نبرد علیه متجاوزین، شلمچه و فکه و در کل مرز ما نیست، که خط مقدم، به صدها کیلومتر داخل عراق کشیده شده و دست رزمندگان اسلام، گلوی بعثیان را در قلب خاک عراق می فشارد.

نمونه بارز آن هم آزادی شهر آمرلی عراق از تسلط جنایتکاران داعش بود که حضور، فرماندهی و هدایت حاج قاسم سلیمانی، نماد بارز آن است.
خدا پشت و پناه رزمندگان اسلام که در لبنان، سوریه و عراق، علیه بعثیان و تکفیریان و وهابیون می جنگند، باشد.

[ ۱۳٩۳/٧/۱ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

واقعا چه کسی سالگرد تجاوز به کشور خود را تبریک می گوید! که این روزها متاسفانه، در اکثر رسانه ها بخصوص صدا و سیما، می شنویم و می بینیم:


"هفته دفاع مقدس مبارک باد"؟!

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب