خاطرات جبهه
 

هوالمعشوق

امشب تازه فهمیدم بسیجی حاج احمد متوسلیان بودن، چه عشق داره!
امشب تازه فهمیدم فرمانبرداری از کسی مثل حاج احمد چقدر شیرینه!
امشب تازه فهمیدم دلم چقدر برای حاج احمد تنگ شده!

 

حالا دیگه به دوربین عکاسی یه جور دیگه نگاه می کنم، چون عطر خوش کاظم اخوان رو داره!
حالا دیگه بسیجی برای من خود خود تقی رستگاره. ولایتی و پای کار تا آخر مسیر. چه اسارت و گمنامی و چه شهادت و در خون خفتن!
حالا دیگه به لبنان یه جور دیگه نگاه می کنم چون توی گوشه گوشه اش سیدمحسن موسوی رو می بینم!

خیلی وقت این عقده توی دلم مونده بود که چرا حاج احمد و ندیدم و درکش نکردم ...
ولی امشب ...
کلی حال ردم.
با حاج احمد و رفیقاش.

امشب، انگار خود حاجی نشسته بود کنارم، دیکته می کرد و من می گفتم.
کاظم وایساده بود جلوم و هی شاتر دوربینش تیریک تیریک می کرد.
سید محسن می خندید و می گفت: دمت گرم مثل اینکه تو هم آره ...
وای از تقی رستگار. با اون قیافه خاکی و قشنگش، تبسم می کرد و می گفت: بسیجی! تو فقط پای کار بمون، تا اون سر دنیا هم که شده یارای حاج احمد رو کول می کنم و می برم.

خلاصه ...
امشب صفا کردم.
به قول "خسروی نژاد" عزیز که اولین نفر بود بعد برنامه بهم تلفن زد، "همه کارهایی که تا امشب برای حاج احمد و لبنان کردم یه طرف، برنامه امشب هم یه طرف."

راستی، خدا رو شکر که شهید عزیز آذربایجانی، شیرمرد طلبه تبریزی "سید عبدالصمد امام پناه" قابل دونست و اجازه داد تا یادی هم از اون و مظلومیت خانواده محترمش داشته باشم.
مطمئنم از امشب به بعد، هر چی خدا بهم عنایت کنه، به آبروی اونن سید شهید و دعای خیر مادر عزیزشه.

خدایا شکرت که امشب این نعمت بزرگ رو ارزانی من کردی.
در این ماه عزیز و این شب عزیزتر (بیست و هفتم) عالی ترین روزی را بهم دادی:
نوکری شهدا و ایثارگران و پابوسی پدر و مادرشون.
امشب شیرینی سرباز ولایت بودن همه وجودم رو گرفت.
درست مثل حاج احمد و همه رفیقاش.
یا حق

عزیز بزرگوار، دوست نادیده "مجتبی محمدی" زحمت کشیده و برنامه "راز" را برای دانلود در وبلاگ خود با عنوان "پیروان ولایت" در این نشانی قرار داده که بسیار ممنونم.

http://valayatt.mihanblog.com/post/584

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٦/۱٦ - حمید داودآبادی

راز طالب زاده و چهار گروگان

به لطف خدا و گوش شیطان کر، شاید امشب (دوشنبه 15 شهریور) میهمان برنامه "راز" دوست عزیزم آقای "نادر طالب زاده" باشم.
قرار است در این برنامه پیرامون وضعیت چهار گروگان ایرانی در لبنان (حاج احمد متوسلیان – کاظم اخوان – تقی رستگار – سیدمحسن موسوی) به بحث بپردازیم.
امیدوارم این دفعه به بلایی که در 14 تیر ماه امسال سر "برنامه گفتگوی ویژه خبری شبکه 2" آمد که قرار بود به همین موضوع بپردازیم ولی حضرات ساعتی قبل از برنامه آن را منتفی کردند، دچار نشود. بلکه نتیجه ای هر چند اندک گرفته شود.
پس امشب ساعت 11 و ربع از شبکه 4 تلویزیون برنامه زنده راز، میهمان دیدگانتان هستم.
بدان امید که خبری خوش از آن سفرکردگان گمنام، به خانواده های چشم انتظار و ملت قدرشناس ایران اسلامی برسد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٦/۱٥ - حمید داودآبادی

نامزد خوشگل من!

اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8
یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن‌طور که خودش می‌گفت، از خانواده‌ای پول‌دار و بالاشهری بود. همواره آرایش غلیظی می‌کرد و با ناخن‌های بلند لاک‌زده می‌آمد و ما را پانسمان می‌کرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروح‌ها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برای‌شان کار می‌کرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هم‌اتاقی شیرازی من لگن می‌آورد و پس از دستشویی، بدن او را می‌شست و تر و خشک می‌کرد.

            جانباز

یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... این‌جا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آن‌جا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاق‌شان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست می‌گفت. بدجوری چندشم شد. آن‌قدر هورت می‌کشیدند و شلپ و شولوپ می‌کردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقه‌ی بسیار، به بعضی از آنها که دست‌شان هم مجروح بود، غذا می‌داد و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهان‌شان می‌ریخت.

یکی از روزها، محسن - از بچه‌های تند و مقدس‌مآب محل‌مان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوش‌تیپ! هم داشت دست من را پانسمان می‌کرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن که آن¬‌طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- می‌بخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که می‌خواست به چهره‌ی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچه‌ها از این کار محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا این‌جوری برخورد کردی؟ او که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافه‌شو نمی‌بینی؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفته‌ان داغون شده‌ان که این آشغال این‌جوری خودش رو آرایش کنه؟
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آن‌قدر بد بود که یکی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هر‌طوری بود، از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که به‌م می‌گه آخه دختر، تو مگه دیوونه‌ای که با این سن و سال و این تیپت، می‌ری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگ‌ترن، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوری‌شون؟ بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که من برم اون‌جاها، ولی من گفتم که فقط و فقط می‌خوام در این‌جا خدمت کنم. من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا پاک‌ترین آدمای روی زمین هستند ... اون‌وقت رفیق شما با من اون‌جوری برخورد می‌کنه. مگه من به‌ش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟

هر‌طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعه‌ی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم می‌زدم که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش می‌دادند و زارزار گریه می‌کردند.

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز، جوانی که نصف چهره‌اش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچه‌ی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی او داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاه‌سوخته فامیل‌تونه؟
که جا خورد، ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم، خندید و گفت:
- نه‌خیر ... ولی خیلی به‌م نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافه‌ی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه‌ی آبادانه، ولی این‌جا بستری بود. این‌جا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی به‌ش می‌رسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم می‌گفت که این با این قیافه‌ی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضی‌شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاه‌سوخته شدی؟
که این‌بار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ‌‌ها ... اون از هر خوشگلی خوشگل‌تره.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٦/۱٢ - حمید داودآبادی

داداش من فرمانده‌‌ی لشکره ...

 آتش عشق اگر در دل ما خانه نداشت
عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

 

فروردین 1364: اردوگاه آموزشی لشکر 27 – سد دز
شب در چادر نشسته بودیم تا غذا بخوریم، درست روبه‌‌روی تعقلی نشستم. هی به صورتش نگاه کردم که زیرچشمی نگاه کرد و مثلا می‌خواست بی‌محلی کند. غذا را که خوردیم، گفتم:
- راستی اسم شما چی بود؟
جوان خنده‌رویی که پهلویش نشسته بود و همیشه دهانش تا بناگوش باز بود، با صدایی کلفت گفت:
- این؟ این اسمش تققولیه. تققولی تققولی.
و با تاکید بر روی ق تکرار کرد. تعقلی نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- گفتم که به‌تون ... اسمم تعقلی‌یه؛ محمدرضا تعقلی.
وقتی سیامک گفت که آن جوان خنده‌رو «سیدمحمد دستواره» برادر کوچک حاج رضا دستواره است، جاخوردم. جوان شاد و صاف‌دل و باحالی بود. اتفاقا از من خیلی خوشش آمده بود و هر گاه به چشمانم نگاه می‌کرد، همین‌طور الکی می‌خندید. خنده‌ی قشنگش، مرا هم به خنده‌ وامی‌داشت.
محمد که اخلاق و رفتارش نشان از صداقت و سادگی‌اش داشت، موقع غذا درست روبه‌‌روی من می‌نشست و سعی می‌کرد با جملات خنده‌دار، زودتر با هم خودمانی شویم.

شهید سیدمحمد دستواره

شهید سیدمحمد دستواره - فروردین ۱۳۶۴ اردوگاه آموزشی سد دز

یکی از روزها بعد از ناهار، وقتی به پتوهای تلنبار شده در چادر لم داده بودیم و چای می‌خوردیم، سیامک گفت:
- حاج امینی وقتی فهمید محمد آقا داداش حاج رضا دستواره ست، اون رو گذاشت آرپی‌جی‌زن. یه روز که رفته بودیم میدون تیر، محمد که تا اون روز اصلا قبضه‌ی آرپی‌جی رو هم ندیده بود، برای این که کم نیاره، موشک رو گذاشت و جات خالی، شلیک کرد. زدن موشک همان و غش کردن محمد آقا هم همان. هیچی دیگه، آقا رو بردند بهداری.
خود محمد زد زیر خنده و گفت:
- خب پس چی؟ می‌خواستی بگن داداش فرمانده لشکر بلد نیست آرپی‌جی بزنه؟
سیامک گفت:
- اتفاقا چند روز پیش حاج رضا اومده بود این‌جا. محمد قایم شد که نبیندش. وقتی حاج امینی گفت که داداشت رو گذاشتیم آرپی‌جی‌زن، حاج رضا جاخورد و گفت:
- واسه چی این کار رو کردید؟
که محمد رو گذاشتند تیرانداز عادی.

آن‌طور که بچه‌ها تعریف می‌کردند، سیدمحمد که بچه‌ی محله‌ی "علی‌آباد" بود - یکی از جنوبی‌ترین محله‌های تهران- خیلی ادعای لاتی داشت. همیشه یک چاقوی ضامن‌دار در جیبش داشت و تا با کسی بحثش می‌شد، سریع آن را می‌کشید و با همان سادگی‌اش می‌گفت:
- می‌دونی من کی‌ام؟ داداش من فرمانده لشکره. من داداش حاج رضا دستواره‌ام.
فقط کافی بود طرف مقابل بگوید:
- خب پس می‌رم پهلوی داداشت شکایت می‌کنم که چرا داداشش توی جبهه چاقو می‌کشه.
آن وقت بود که محمد چاقو را در جیب می‌گذاشت و به التماس می‌افتاد که چیزی به برادرش نگویند.

شهید دستواره

دونفر نشسته: شهیدان محمودرضا استادنظری و سیدحسین دستواره

زمستان ۱۳۶۴ قبل از عملیات والفجر ۸

تابستان 1364: تهران
یکی از روزها که برای مرخصی رفته بودیم تهران، وقتی با سیامک و "مسعود ده‌نمکی" دم خانه‌ی تعقلی بودیم، حرف محمد دستواره و خل‌بازی‌هایش به میان آمد. محمدرضا گفت که یک سر برویم دم خانه‌شان. سوار بر دو موتور، رفتیم به کوچه‌های تنگ علی‌آباد و خانه‌ی آنها را پیدا کردیم. سید حسین، کوچک‌ترین پسر خانواده در را باز کرد. حسین که مقداری حالت داش‌مشدی داشت، مثلا خواست قیافه بگیرد و خیلی سنگین و با تکبر داد زد:
- داش ممد، بیا دم در ریفیقات کارت دارن.
که من خندیدم و گفتم:
- به‌به داداش‌مون یه پا لاته ‌‌ها.
که نگاه تندی انداخت و رفت داخل.

محمد که آمد دم در، گیر داد برویم تو. هر چه گفتیم نه، قبول نکرد. خانه‌ای نقلی و داغان که ظاهرا طبقه‌ی پایین آن متعلق به حاج رضا بود که با زن و بچه‌اش آن‌جا زندگی می‌کرد. به طبقه‌ی بالا رفتیم که پدر و مادرشان هم آمدند نشستند. حسین با همان قیافه‌ی سنگین آمد کنار محمد نشست. مادر حاج رضا از دست او می‌نالید که:
- هر چه به رضا می‌گم یه نامه بده که این ممد این شیش ماه رو توی جبهه بوده، می‌گه نه. این از خدمت فرار کرده، باید بره دادگاهی و تنبیه بشه تا بفهمه خدمت یعنی چی.
حاج خانم میان صحبت‌هایش، نگاهی به محمد انداخت و گفت:
- اینم که آبروی ما رو توی محل برده.
وقتی پرسیدیم چی شده؟ خود محمد گفت:
- هیچی بابا. حوصله‌ام سررفته بود، گفتم یه کاری کنم یه کم بخندیم. رفتم دم خونه‌ی عباس همسایه‌ی روبه‌‌رویی‌مون و گفتم: می‌بخشید حاج خانم، عباس خونه است؟ که ننه‌اش گفت: «نه، عباس آقا جبهه است» که منم گفتم: «نه آبجی. عباس‌تون شهید شده، فردا هم جنازش رو می‌آرن تهران.»
همه‌ی محل از این شوخی محمد ریخته بود به هم، ولی او خونسرد گفت:
- خب حالا خواستیم یه ذره بخندیم.

آن‌طور که خود محمد می‌گفت، هر کاری کرده بود تا برای سربازی بیفتد سپاه تا بتواند به جبهه بیاید، نشده بود و از شانس بدش افتاده بود در ارتش که محل خدمتش هم شهر خرم‌آباد بود. او که شدیدا مایل بود به جبهه بیاید، بی‌خیال همه چیز شده بود و شش هفت ماهی بود که از محل خدمتش فرار کرده و با عضویت بسیجی، به لشکر 27 آمده بود. ارتش هم در عکس‌العمل به این کارش، به عنوان فراری او را به دادگاه نظامی معرفی کرده بود.
بعد از شهادت حاج عباس کریمی در عملیات بدر، مدتی مسئولیت لشکر به عهده‌ی حاج سید رضا دستواره گذاشته شد. هر چه مادر حاج رضا و پدرش به او می‌گفتند و از او می‌خواستند تا نامه‌ای به ارتش بنویسد مبنی بر این که محمد فراری نبوده و چون یگانش در ارتش به خط مقدم نمی‌رفته، او به بسیج آمده تا به عملیات برود، حاجی قبول نمی‌کرد.

با همان آشناییت کمی که با هر سه برادر داشتم، چندین بار دوستانه از حاج رضا خواستم تا نامه را برای محمد بدهد¬، چون امکان دارد دادگاه نظامی با او برخورد تندی بکند، ولی حاج رضا جواب همیشگی را می‌داد:
- نه. او تخلف کرده، از فرماندهانش سرپیچی کرده و محل خدمت خودش رو ترک کرده. باید بره و تنبیه بشه تا دیگه از این کارا نکنه.

شهید دستواره

دی ۱۳۶۳ پادگان دوکوهه - در میان جمع شهیدان:

سیدمحمدرضا دستواره - سعید طوقانی - عباس دائم الحضور

شب دوشنبه 9 تیرماه 1365
دقایقی قبل از آغاز عملیات کربلای 1، در پشت خاکریز جاده‌ی دهلران به مهران، هنگامی که کنار نیروهای گردان شهادت که قرار بود خط دشمن را بشکنند، ایستاده بودم، متوجه‌ جیپ فرماندهی لشکر شدم که حاج رضا داخل آن ایستاده بود و سراغ بچه‌های اطلاعات عملیات را می‌گرفت. جلو رفتم و با او دست دادم. همین که دستش در دستم قرار گرفت، آن را بوسیدم. با عصبانیت دستش را کشید و با پرخاش گفت:
- این چه کاری بود کردی؟
خجالت کشیدم بگویم از همان اولین بار که او را دیدم، مهرش بر دلم نشسته بود. نمی‌دانم چه شد که آن شب به خودم جرأت دادم و دستش را بوسیدم. شاید چهره‌ی زیبا و واقعا نورانی‌اش باعث این کار بود. با خنده گفتم:
- راستی حاج رضا از محمد چه خبر؟
که عصبانیتش فروکش کرد و گفت:
- اون رو ولش کن. بذار بره تنبیه بشه ...
و سر انجام حاضر نشد پارتی‌بازی کند و برای برادرش که محل خدمت خود را در ارتش ترک کرده و به بسیج پیوسته بود، نامه بدهد تا از محکومیتش کاسته شود.

آذر 1365: قبل از عملیات کربلای 5
در پادگان دوکوهه، چشمم به "سیدمحمد دستواره" افتاد. پس از روبوسی و حال و احوال، به او گفتم:
- به‌ت تسلیت می‌گم که داداشات حسین و رضا شهید شدند.
محمد با خنده گفت:
- برو بابا. حالا دیگه راحت با همه دعوا می‌کنم. تا یقه‌ی کسی رو می‌گرفتم، زود می‌گفت الان می‌رم به داش رضات می‌گم. حالا دیگه آزاد آزادم و همه‌شون رو می‌زنم.
دست در جیبش کرد و عکسی بسیار زیبا از شهید "محمودرضا استاد نظری" (از بچه‌های گردان حمزه، جمعه 24 بهمن 1364در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید) درآورد و نشان داد. خیلی با آن عکس ذوق می‌کرد. با هم در یک گردان بودند. از او خواستم عکس را به عنوان یادگاری به من بدهد که با خوش‌رویی پذیرفت و داد. این آخرین دیدار ما با او بود.

"قاسم صادقی" (زمستان 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه جاودانه شد) تعریف می‌کرد:
- یکی از بچه‌ها اومد و خبر شهادت رضا دستواره رو داد. حال کردم. دویدم طرف زمین صبحگاه. محمددستواره در حالی که کفش کتانی نوک پایش بود، دست‌هایش را باز کرده بود و لاتی راه می‌رفت. به ما که رسید، تنه‌ی محکمی به او زدم. با عصبانیت گفت:
- هُش‌ش‌ش بابا ... حواست کجاست؟
که گفتم:
- برو بینیم بابا سیرابی.
پرید طرفم و گفت:
- می‌دونی من کی هستم؟ داداشم رضا دستواره معاون لشکره. می‌زنم داغونت می‌کنم ها.
که من سریع به‌ش گفتم:
- بفرما. کور خوندی داداش. داش رضات امروز صبح توی مهران شهید شد و با اجازه‌تون رفت پیش داداش حسینت.
با گفتن این حرف، رنگش پرید. ناگهان از حال رفت و همان جا افتاد زمین. به کمک بچه‌ها او را به بهداری بردیم که رفت زیر سرم.


"سیدحسین دستواره" متولد 1348 روز پنج‌شنبه 29 خرداد 1365 در منطقه‌ی مهران به شهادت رسید.
"سیدمحمدرضا دستواره" متولد 1338 قائم‌ مقام لشکر 27 محمد رسول الله (ص) جمعه 13 تیر 1365 در عملیات کربلای یک در مهران به شهادت رسید.
"سیدمحمد دستواره" متولد 1341 شنبه 20 دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به شهادت رسید و سال ها بعد پیکرش به خانه بازگشت.

           شهیدان دستواره

هر وقت رفتید بهشت زهرا (س)، می تونید این سه تا داداش رو کنار هم خفته و آرمیده ببینید. این جا: قطعه 26 ردیف 90 شماره 50
"قاسم صادقی" این جا خودش رو به خواب زده: قطعه‌‌ی 53 ردیف 19 شماره 8
"محمودرضا استادنظری" این جا چشمانش رو به دنیا بسته: قطعه‌‌ی 27 ردیف 3 شماره 11
"محمدرضا تعقلی" هم این جا آروم گرفته: قطعه‌‌ی 26 ردیف 98 شماره 4

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/٢٩ - حمید داودآبادی

محمد رضا دیگه برنمی گرده!

بهار 1364 – اردوگاه آبی خاکی لشکر 27 – گردان حمزه
به هر زحمتی که بود، از خاکیان بریدم و سری به منطقه زدم. یک‌راست به اردوگاه آبی¬‌خاکی لشکر محمد رسول الله (ص) در کنار رود دز رفتم. بچه‌های محل‌مان در گردان حمزه بودند.
در آن سه شبی که آن‌جا بودم، خیلی صفا کردم و روحم جلا یافت. وقتی کنار رود، پتوها پهن می‌شد و پس از برگزاری نماز جماعت «محسن گلستانی» (بهمن 1364 در عملیات والفجر هشت در فاو به شهادت رسید.) متن نماز غفیله و به دنبال آن، ادعیه‌ی مختلف را می‌خواند، دلم رضا نمی‌داد به دنیا برگردم. همه‌اش به دنبال این بودم که همین جا بمانم و قید تهران را بزنم.

همان روز اول، داخل چادر نوجوانی را دیدم که سنش 16 سال بیشتر نشان نمی‌داد، ولی نگاهش برای من جالب بود. وقتی از سیامک پرسیدم: این پسره کیه؟
خندید و گفت: "محمدرضا تعقلی" اتفاقا بچه‌ی باحالی‌یه ولی اخلاق خاصی داره.
- چه‌طور، مگه چه جوری‌یه؟
خیلی باصفا است، اهل نماز شب و این حرفاست. خیلیا سعی کردند باهاش رفیق بشن، ولی به کسی راه نمی‌ده.
راست می‌گفت. برخلاف چهره‌اش که آرام و جذاب بود، سعی می‌کرد با بی‌محلی و اخلاق مثلا تند، نگذارد کسی باب رفاقت با او را بگشاید.
به سیامک گفتم: صبر کن همین امروز باهاش رفیق می‌شم.
سیامک گفت: من خودم رو کشته‌ام ولی راه نداده، حالا تو می‌خوای توی یکی دو روز باهاش رفیق بشی؟

ساعت حدود 3 عصر بود که می‌خواستند برای آموزش تاکتیک، گردان را از اردوگاه بیرون ببرند. تعقلی که بسیار منظم بود، تجهیزات و بند حمایل را به خود بسته و بیرون چادر منتظر بود. بهترین فرصت بود. سریع دوربین را از ساک درآوردم و رفتم جلو. گفتم: ببخشید برادر ... تیپت خیلی قشنگه. درست مثل یه رزمنده‌ی اسلام. یه دقیقه همین‌جوری وایسا تا یه عکس باحال ازت بگیرم.
سیامک که باورش نمی‌شد، با دهان باز مرا نظاره می‌کرد. تعقلی هم که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود، نتوانست چیزی بگوید. سریع یک عکس تکی از او گرفتم و سیامک را صدا زدم و گفتم عکسی از من و تعقلی بگیرد که گرفت. این اولین مرحله بود.

شب که در چادر نشسته بودیم تا غذا بخوریم، درست روبه‌‌روی تعقلی نشستم. هی به صورتش نگاه کردم که زیرچشمی نگاه کرد و مثلا می‌خواست بی‌محلی کند. غذا را که خوردیم، گفتم: راستی اسم شما چی بود؟
جوان خنده‌رویی که پهلویش نشسته بود و همیشه دهانش تا بناگوش باز بود، با صدایی کلفت گفت: این؟ این اسمش تققولیه. تققولی تققولی.
و با تاکید بر روی ق تکرار کرد. تعقلی نگاه تندی به او انداخت و گفت:
- گفتم که به‌تون ... اسمم تعقلی‌یه؛ محمدرضا تعقلی.
آن جوان "سیدمحمد دستواره" بود (برادران دیگرش سیدحسین و سیدمحمد تیر ماه 1365 در مهران به شهادت رسیدند و خود محمد دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه) .بی‌مقدمه گفتم: برادر تعقلی یا همون تققولی که ایشون می‌گن، لطفا چاییت رو که خوردی، یه سر بیا بیرون چادر کارت دارم.
با تعجب گفت: فرمایش؟
- شما تشریف بیارید، فرمایش رو هم خدمت‌تون عرض می‌کنم.

ضبط صوت کوچک به همراه دو سه تا نوار کاست خام و چند تا نوحه‌های «منصور ارضی» را از ساک برداشتم و همراه سیامک رفتم بیرون. سیامک گفت: بابا تو چرا این‌جوری باهاش حرف زدی؟ بعید می‌دونم اون به این راحتی بیاد بیرون.
خندیدم و گفتم: اونی که من دیدم، خودش هم از خداش بود. صبر کن حالا می‌بینی.
دقایقی نگذشت که در برابر چشمان گردشده‌ی سیامک، تعقلی از چادر خارج شد و در تاریکی محوطه، جای ما را پیدا کرد و آمد پیش‌مان. هنوز هم گارد داشت. وقتی نشست کنارم، باز گفت: خب فرمایش؟
خندیدم و گفتم: اصلا ببینم تو بچه‌ی کجایی که این‌جوری حرف می‌زنی؟
تا سیامک گفت: بچه‌ی نازی‌آباده ...
با پا زدم به او که ساکت شود. گفتم: داداش‌مون خودش اون‌قدر زبون داره که بفرماد بچه‌ی کدوم محله.
- ایشون که گفت، نازی‌آباد.
از ادامه‌ی صحبت طفره می‌رفت، ولی تشخیص دادم که خودش هم بدش نیامده. وقتی که دید ضبط صوت را روشن کرده‌ام، با تعجب گفت: این‌جا چه خبره؟ با اجازه‌تون من می‌رم چادر. شاید شب رزم شبانه بزنند ...
دستش را گرفتم و در حالی که کنار خودم می‌نشاندمش، گفتم: بشین بابا ... نماز شبت دیر نمی‌شه آقا. اینم ضبطه، لولوخرخره که نیست.
قانعش کردم که راحت بنشیند و اصلا توجهی به ضبط نداشته باشد. شروع کرد به حرف زدن. کم‌کم یخش باز شد. شروع کرد از نشانی خانه‌شان گفتن: نازی آباد، بازار دوم، خیابون بنفشه، کوچه‌ی بنفشه ...
لحنش خیلی داش‌مشدی بود. از سیامک شنیده بودم که یک برادر دارد به نام رحمت که راننده‌ی تاکسی است و برای خودش لاتی است و «تیزی‌کش». تا گفتم: «داداش رحمتت چی‌کار می‌کنه؟» نگاه تندی به سیامک انداخت. رنگش پرید. باز خواست بلند شود برود که دستش را گرفتم.
وقتی از برادر بزرگ دیگرش «مهرداد» گفت که مهر ماه 1361 در عملیات مسلم بن عقیل در سومار به شهادت رسیده بود، سیامک جاخورد. خودش هم نمی‌خواست از برادر شهیدش بگوید، ولی مجبورش کردم. سرانجام حرف اصلی را زدم. گیر دادم که: ببین، باید قول بدی اگه شهید شدی، روز قیامت ما دو تا رو شفاعت کنی.
سعی کرد طفره برود. قبول نمی‌کرد. با گفتن باشه، خواست از زیرش دربرود که مجبورش کردم شمرده شمرده بگوید: «خب بابا، رضایت می‌دم. باشه. اگه من شهید شدم، قول می‌دم شما دو تا رو شفاعت کنم ...» دو نوار کامل از حرف‌های آن شب پر کردم.

اسفند 1364 – عملیات والفجر 8 – اردوگاه کارون
داشتم وسایلم را جمع و جور می‌کردم تا دوباره ساک‌ها‌مان را تحویل تعاون لشکر بدهیم. داخل چادر ده بیست نفری نشسته بودند. تعقلی هم نشسته بود و صحبت می‌کرد. ناگهان دستش را به داخل ساکم برد که زیپش باز بود و عکسی را از آن برداشت. عکس تکی خودم بود که چند ماه قبل محمود معظمی‌نژاد در خانه‌شان در شوشتر از من گرفته بود. خیلی از آن عکس خوشم می‌آمد. احساسم این بود که زیباترین عکس خودم با حالتی عرفانی است. به قول بچه‌ها انگار لامپ مهتابی قورت داده بودم.
از کار تعقلی جاخوردم. چون او آدمی نبود که زیاد با کسی شوخی کند. به او گفتم که عکس را پس بدهد، ولی او قبول نکرد. هر چه گفتم و حتی تهدید کردم، قبول نکرد. به اوگفتم: ببین ... یا به زبون خوش عکس رو می‌دی، یا همچین می‌زنم زیر گوشت که برق از سه فازت بپره ...
خندید، صورتش را جلو آورد و گفت: بفرما بزن ... من رو از چی می‌ترسونی؟
اصلا نفهمیدم چی شد. صورت صاف او جلوی صورتم بود که ناگهان دستم را بالا بردم و شوخی شوخی سیلی محکمی بر او نواختم. آن‌قدر محکم بود که صدایش باعث شد همه‌ی اهل چادر سکوت کنند و روی‌شان به طرف ما برگردد. محمدرضا با صورتی که جای دست و انگشتان من بر آن سرخ سرخ مانده بود، نگاه تندی انداخت و گفت: زدی؟ باشه، ولی من عکس رو نمی‌دم.
من هم کم نیاوردم. گفتم: این تازه اولش بود ... اشکت رو در می‌آرم ... مگه این که خودت عکس رو بذاری سر جاش.
بلند شد و از چادر بیرون رفت. نگاه همه رویم سنگینی می‌کرد. خودم را کنترل کردم و گفتم: چیه؟ دوستمه ... دوست دارم حالش رو بگیرم ... به کسی مربوطه؟

دم غروب بود که به چادر بچه‌های گردان سلمان رفتم. کنار محمدرضا نشستم و گفتم که به زبان خوش عکسم را پس بدهد، ولی او گفت که از آن عکس خیلی خوشش آمده، بهایش را هم پرداخت کرده و حاضر نیست آن را پس بدهد. اصرار کردم و گفتم که سیلی‌ام را بزند و جبران کند، که قبول نکرد و گفت: من که تو نیستم ... زدی؟ خوب کردی، منم عکس رو نمی‌دم.
نداد که نداد.
اذان مغرب که داده شد، همه‌ی بچه‌های داخل چادر به نماز ایستادند. من و محمدرضا هم کنار هم قامت بستیم، ولی من الکی قامت بستم. محمدرضا که به رکوع رفت، بلند شدم و رفتم سر ساکش. عکس آن‌جا نبود. ظاهرا توی جیب پیراهنش گذاشته بود. دفترچه‌ای که داخل آن وصیت‌نامه‌اش را نوشته بود، درآوردم و شروع کردم به خواندن: «بسم رب الشهدا و الصدیقین - این‌جانب محمدرضا تعقلی فرزند ...»
بیچاره نمازش را شکست و پرید طرف من. زدم زیر خنده و گفتم: یا عین بچه‌ی آدم عکس رو پس می‌دی یا فردا توی صبحگاه وصیت‌نامه‌ات رو می‌خونم.
سرانجام کم آورد. ناراحت و پکر، عکس را از جیبش درآورد و با اکراه داد دستم و گفت: من تا امروز از کسی چیزی نخواسته بودم، ولی از این عکس تو خیلی خوشم اومد، دوست دارم داشته باشمش ...
عکس را که از او گرفتم، پشت آن با خودکار نوشتم: «چرا قبل از آن‌که به‌ یاد هم بنشینیم، کنار هم ننشینیم؟ این تصویر ناقابل را تقدیم می‌دارم به برادر عزیزم - باشد که با نظر به آن، از درگاه خداوند عزوجل برای این بنده‌ی عاصی خدا طلب آمرزش نمایید - به امید دیدار شهدا - برادر شما - حمید داودآبادی»
با تعجب عکس را گرفت و گفت: تو اون‌جوری من رو زدی، این همه اذیت کردی، واسه همین؟
- نخیر ... من دوست داشتم خودم این عکس رو به تو هدیه بدم. ( بعد از شهادت محمدرضا، به خانه‌شان رفتم و آن عکس را از داخل ساکش برداشتم.)

سرانجام صبح روز سه‌شنبه بیستم اسفند، از اردوگاه کارون جا کن شدیم و سوار بر کامیون‌های بنز، یک‌راست به نخلستان‌های حاشیه‌ی اروندرود مقابل شهر فاو منتقل شدیم.
نم باران روزهای قبل، زمین را که از خاک رس بود، گل کرده بود. مدام لیز می‌خوردیم. میان نخل‌هایی که بسیار بلندتر از نخل‌های آبادان به چشم می‌آمدند، سوله‌هایی حدود 2 متر در 4 متر زده بودند که روی آنها را با خاک به‌طور کامل پوشانده و محکم کرده بودند. این‌جا را فقط توپ فرانسوی و بمباران هواپیما تهدید می‌کرد.
بعد از ظهر، محمدرضا را که بین بچه‌ها داخل سوله‌ی خودشان نشسته بود، صدا کردم و با هم به روی سقف سوله رفتیم. همان‌طور که کنارش نشسته بودم، سعی کردم نگاهش نکنم. اصلا فکر نمی‌کردم جلوی او زبانم بند بیاید. اول از بچه‌های محل‌مان و رفقای مشترک‌مان حرف زدم. وقتی گفتم: ببین ... می‌گم حالا که داریم می‌ریم خط، معلوم نیست چی به سرمون بیاد ... اگه اجازه بدی، می‌خوام بین خودمون دو تا عقد اخوت بخونم که اگه هر کدوم¬‌مون شهید شد، اون یکی رو شفاعت کنه و دستش رو بگیره ...
این را که گفتم، نگاهی به قیافه‌ام انداخت و با همان صدایش که تند ولی نازک بود و برای من خنده‌دار می‌نمود، قرص و محکم گفت: نه‌خیر ... لازم نکرده ... من از این بازی‌ها خوشم نمی‌آد.
و وقتی که دید من حرفی برای گفتن ندارم، سرما را بهانه کرد، بلند شد و رفت داخل سوله کنار بچه‌های دسته‌ی خودشان.
بدجوری زد توی حالم. شوکه شدم. اصلا توقع نداشتم این‌جوری حالم را بگیرد. با خودم گفتم شاید به خاطر سیلی‌ای بوده که چند روز پیش به‌ش زدم. سرشکسته و ناراحت، رفتم میان نخلستان‌ها قدم زدم.

چهارشنبه بیست و یکم اسفند، زمان حرکت فرارسید. شبانه سوار وانت‌های تویوتا به طرف اسکله حرکت کردیم.«علیرضا الهی» با صدای زیبایش، نوحه‌ی «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه» را خواند و بقیه جواب دادیم. به کنار اسکله که رسیدیم، آب پایین رفته بود و باید منتظر می‌ماندیم. سرم را روی پای «عباس نظریه» (سال 65 در عملیات کربلای پنج در شلمچه به شهادت رسید.) گذاشتم و چرت زدم. عباس ظاهرا جوانی شاد و شلوغ بود، ولی ترجیح می‌داد زیاد با کسی رفیق نشود. یعنی کسی با او رفیق نشود! ولی من آن شب دوستانه و خودمانی، سرم را بر زانوی او گذاشتم و روی زمین سرد و نم‌دار کنار نهر دراز کشیدم که مثلا استراحت کنم. عباس هم با انگشتانش موهایم را می‌جورید.

ساعت نزدیک 11 بود که در تاریکی‌ای که چشم چشم را نمی‌دید، صدای محمدرضا به گوشم خورد که مرا صدا می‌زد و ظاهرا دنبالم می‌گشت. همین که جواب او را دادم و سرم را بلند کردم، عباس خنده‌ی شیطنت‌آمیزی سر داد و گفت: بدو که داره صدات می‌کنه ... مبارکه ...
اول متوجه منظورش نشدم. بلند شدم و رفتم طرف جایی که احساس کردم محمدرضا آن‌جاست. نزدیک که شدم، دستش را دراز کرد و سلام و احوال‌پرسی کردیم. همان‌طور که دستم در دستش بود، بریده بریده گفت: می‌گم چیزه ... اگه می‌خوای با هم عقد اخوت ببندیم، من حاضرم ...
جا خوردم. نه به برخورد سرد و تند دیروزش، نه به این که حالا بدون مقدمه، خودش درخواست داشت تا با هم برادر صیغه‌ای بشویم!
با تعجب پرسیدم که چی شده، او گفت: هیچی ... گفتم اگه هنوز مایلی، بخونیم.
شروع کردم به خواندن عقد اخوت. تمام که شد، دستش را فشردم، صورتش را بوسیدم و او را در بغلم فشردم. خوب احساس می‌کردم این آخرین ایام اوست که حاضر به این کار شده! وقتی از او خواستم که اگر شهید شد، حتما شفاعتم کند، با خنده گفت: آخه داداش جون، تو که قول شفاعتت رو روی نوار ضبط کرده‌ای ... دیگه عقد اخوت می‌خوای چی‌کار؟
سپس ساعت مچی‌اش را باز کرد و به رسم یادگار، به من داد. شاید آن لحظه فراموش کرد بگوید ساعتش یک ساعت عقب می‌ماند. با این که ساعتی کاملا معمولی و چه‌بسا از نظر قیمت بسیار ارزان و ساده بود، ولی برای من از این لحاظ که قبلا بر دست محمدرضا بوده و حالا بر مچ من، دارای ارزش بالایی بود که شاید قابل ذکر نباشد!
نیمه‌های شب که آب بالا آمد، سوار بر قایق‌ها وارد اسکله‌ی فاو شدیم. در اسکله سوار بر کامیون به پایگاه موشکی دوم در جاده‌ی فاو-ام‌‌القصر رفتیم.

روز یک‌شنبه بیست و پنجم اسفند ماه، ساعت 8 صبح، دیده‌بان روز بودم. دیده‌بانی روز، در سنگری کوچک و تک‌نفره و برای هر نفر به مدت یک ساعت بود. البته ساعت پست آن روز برای من خیلی جالب بود، چون یک دستگاه بولدوزر عراقی که چند نفر بالای آن نشسته بودند، با پررویی تمام از پشت خاکریز خارج شد تا به نقطه‌ای دیگر برود. به محض این‌که در دید قرار گرفت، با تیربار گیرینوف خودم آن را نشانه رفتم و تا آن‌جا که جا داشت گلوله نثارش کردم. از نفرات روی آن، تنها یک نفر توانست از معرکه بگریزد. بولدوزر در جای خود ثابت ماند و بچه‌های ادوات هم با خمپاره‌ی 60 آن را هدف قرار دادند.
دقایقی بعد متوجه شدم کسی از داخل خاکریز مرا به نام صدا می‌زند. به سوی صدا برگشتم. محمدرضا تعقلی بود که خندان و شاد برایم دست تکان داد و صبح بخیر گفت. با خنده و شادمان از دیدار مجدد، برایش دست تکان دادم. آن لحظه نمی‌دانستم این آخرین دیدار ما خواهد بود.

فروردین 1365 – تهران - بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از ظهر روز شنبه دوم فروردین 1365 بود که مردم برای ملاقات مجروحین جنگ آمدند. بیمارستان آن‌قدر شلوغ و پرهیجان شده بود که اصلا درد و جراحت یادمان رفته بود. یکی از بچه‌ها تلفنی خبر شهادت عده‌ای از بچه‌ها را داد و گفت: دو ساعت بعد از این که تو مجروح شدی و از خط رفتی، فرامرز عزتی‌پور و علیرضا موسیوند و نصرالله پالیزبان داشتند سوله رو درست می‌کردند که یه گلوله‌ خورد وسط‌شون و همان‌جا توی سوله شهید شدند ... رفیقت محمدرضا تعقّلی هم روز سه‌شنبه بیست و هفتم اسفند، درست دو روز بعد از مجروحیت تو، داشت توی سنگر نگهبانی می‌داد که یه خمپاره‌ 60 اومد توی سنگرش و شهید شد. حاج آقا نوروزیان هم توی خاکریز ایستاده بود که یه خمپاره‌ی 60 صاف اومد روی ران پاش و از پشتش اومد بیرون، خورد توی خاکریز و منفجر شد ...

«محسن شیرازی» از بچه‌های گردان حمزه، شنیدن خبر شهادت محمدرضا را این گونه تعریف می‌کرد:
عملیات‌ والفجر هشت‌ که‌ تمام‌ شد، شنیدم‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ آمده‌اند تهران‌. چند وقتی‌ می‌شد که‌ از محمدرضا بی‌خبر بودم‌. شماره‌ تلفن ‌خانه‌شان‌ را گرفتم‌. خیلی‌ خوشحال‌ بودم‌. منتظر بودم‌ خود محمدرضا گوشی را بردارد. چند تایی‌ که‌ زنگ‌ خورد، یک‌ نفر با صدایی‌ گرفته‌ از آن‌ سوی خط الو گفت‌. می‌شناختمش‌. پدرش‌ بود. حال‌ و احوال‌ کردم‌. خونسرد جوابم‌ را داد. دست‌ آخر گفتم‌: می‌بخشید‌ حاج‌ آقا ... مثل‌ این که‌ بچه‌های‌ گردان‌ حمزه‌ اومده‌ان‌ تهران مرخصی ‌... می‌خواستم‌ ببینم‌ محمدرضا هم‌ اومده‌؟
- محمدرضا؟
- بله‌، می‌خواستم‌ ببینم‌ خونه‌اس‌؟
- نه‌ نیستش‌.
- می‌بخشین‌ حاجی‌ آقا ... کجاس‌؟
- محمدرضا رفت ‌... رفت‌ بهشت‌ زهرا ...
- بهشت‌ زهرا؟ خب‌ کی‌ برمی‌گرده‌؟
- کی، محمدرضا؟
- بله‌.
- دیگه‌ برنمی‌گرده ‌...
تعجب‌ کردم‌. یعنی‌ چی؟ برای‌ چی‌ دیگر برنمی‌گردد. پرسیدم‌: می‌بخشین‌ها حاج‌ آقا... واسه چی‌ دیگه‌ برنمی‌گرده‌؟
- آخه‌ شهید شده‌. یعنی‌ بردنش‌ بهشت‌ زهرا، دیگه‌ نمی‌آد...
گوشی‌ تلفن از دستم‌ افتاد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/٢۱ - حمید داودآبادی

صفای مرام دوستان به ظاهر دورتر!

قال المعصوم (ع): من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق
کسی که از بنده خدا تشکر نکند، از خود خدا هم تشکر نمی کند

چند وقت پیش متنی نوشتم و از دوستان خواستم تا برای راه اندازی بساط عروسی یک جانباز که به دلایل و مشکلات بسیار از جمله نگه داری برادر مریض و مادر مریض ترش، تا امروز فکر ازدواج هم نکرده بود، کمک کنند.
به همه آنهایی که می شناختم، دوستان دور و نزدیک، جون جونی، همکار، سردار، دکتر، مهندس و بخصوص همرزمان قدیمی، پیامک زدم و در وبلاگ هایم هم که مطلب نوشتم.

هیچ توقعی نیست!
شاید امروز، تامین مایحتاج زندگی خانواده خودمان، سخت تر از جنگ و جهاد باشد. چه برسد که بخواهیم دست دوست دیگری را هم بگیریم!
دوستان هر کدام به فراخور توان مالی شان کمک هایی کردند که الحمدلله حدود 3 میلیون تومان جمع شد.
می دانم هیچ کدام راضی نیستند ذکری از نام شان بیاید، ولی دو نفر را نمی توانم نگویم. هر چند می دانم راضی نیستند و ناراحت می شوند.
خدا کند دوستان بر سر این چیزها از دستم ناراحت شوند و راضی نباشند!

برادر بزرگوار سینمایی، "ابوالقاسم طالبی" کارگردان عزیز و با حال (هر چند که از سریال "به کجا چنین شتابان" اصلا خوشم نیامد ولی مرامش از فیلم هایش بیشتر و بهتر است) 500 هزار تومان هدیه کرد که خیلی حال کردم.

برادر بزرگوار سردار "مرتضی طلایی" که معرف حضور همه تان هست (و اتفاقا من تا حالا فقط توی تلویزیون ایشان را دیده ام) یک میلیون تومان هدیه داد و قرار شد انشاالله وامی هم برای تهیه مسکن فراهم کند.

کم و زیادی مبلغ مهم نیست، مهم مرام و معرفت است و بس. وگرنه من که با هیچ کدام آنها صنمی نداشتم که بخواهند به خاطر من کاری بکنند؛ مطمئنا نیت شان رضای خدا بوده است و التماس دعای بندگان خدا.
دمشان گرم و مرامشان مستدام

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/٢۱ - حمید داودآبادی

دمت گرم داداش، دست منم بگیر

لشکر 27 محمد رسول الله (ص) – گردان حمزه سیدالشهدا
پاییز 1365 ارتفاعات قلاویزان مهران

از بچه‌های باصفا و پاک دسته که خیلی علاقه داشتم هر چه زودتر در مدت کم حضور در آن‌جا با او آشنا شوم، «سید محمد هاتف» بود. او با «جعفری»، «یمینی‌فر» و «غفاری» هم‌سنگر بود. سنگرشان حال و هوای خاصی داشت. نمازها را به امامت جعفری و گاهی اوقات هاتف می‌خواندند. شب‌های جمعه، دعای کمیل‌شان به‌راه بود و نوای زیارت عاشورا‌ هر روز صبح از سنگرشان به گوش می‌رسید. همواره به اخلاص و ایمان بچه‌های آن سنگر غبطه می‌خورم.
یک روز در تدارکات که جنب سنگر اجتماعی پایین تپه قرار داشت، کنار «حسین شریفی» مسئول تدارکات دسته نشسته بودم. انگشتری که در دست داشت، چشمم را گرفت. وقتی آن را گرفتم و در انگشت کردم، گفتم: صلواتش رو بفرست.
ولی شریفی اصرار کرد که انگشتر را پس بدهم، چون امانت است. پرسیدم: مال کیه؟
گفت: برادر هاتف.
تا گفت هاتف، گفتم: خب هیچی دیگه، اصلا به‌ت نمی‌دم. اگه اومد سراغش، بگو دست منه، منم انگشتر رو به کسی نمی‌دم.
ساعتی بعد هاتف به سنگرمان آمد. سعی کردم بی‌خیال باشم. آمده بود غذای سنگرهای داخل کانال را بدهد. نیروی تدارکات نبود، ولی هر کاری از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد. انگشترش را خواست که باب شوخی را گشودم. سرانجام قرار شد انگشتر چند روزی پهلوی من بماند و همین شد مقدمه‌ی دوستی محکم و شیرین و در عین حال بسیار کوتاه که هر روزش به اندازه‌ی یک قرن ارزش داشت.

سید دائم الذکر، سیدمحمد هاتف

یکی از شب‌ها پست هاتف ساعت 8 تا 10 بود و پاس‌بخشی من از ساعت 9 تا 12. در سنگر خوابیده بودم. خوابم که نمی‌برد. نمی‌دانم چرا، اما بی‌تاب بودم. این احساس را قبلاً هم در جبهه زیاد داشتم؛ نسبت به آنهایی که چندی پس از آشنایی‌مان به شهادت می‌رسیدند. این حالت همانی بود که در آخرین ساعات نسبت به مصطفی کاظم‌‌زاده داشتم یا در آخرین وداع با سعید طوقانی ...
طاقتم طاق شده بود.
محل استراحت ما با سنگر شماره‌ی 2 که هاتف در آن نگهبان بود، فاصله‌ای نداشت. ناگهان صدای انفجار خمپاره‌ای سنگر را لرزاند. انگار از کابوسی وحشتناک پریده باشم. سراسیمه پوتین‌ها را به نوک پا کشیدم و به طرف سنگر دویدم. نفهمیدم چه‌طوری کانال را دویدم. هاتف همچنان آرام و خونسرد روی بلوک سیمانی کف سنگر نشسته بود و جلو را می‌پایید. بوی تخم ‌مرغ گندیده‌ی ناشی از انفجار خمپاره، در فضا پیچیده بود. مرا که دید، با لبخندی نگاه به ساعتش کرد و گفت: چی شده؟ هنوز که پستت نشده.
کمی که پهلویش بودم، به خودم جرأت دادم. دستش را در دستم فشردم و بدون مقدمه گفتم: یه خواهش ازت دارم، اگه قبول کردی که کردی، اگرم قبول نکردی فقط بگو نه.
با تعجب پرسید: چیه؟
گفتم: می‌خواستم باهات عقد اخوت ببندم.
لبخند بر لبانش نقش بست. در زیر نور سرخ منور، دولاّ شده بودیم تا سرمان از بالای کانال پیدا نباشد که گفت: چی؟ تو می‌خوای با من داداش‌صیغه‌ای بشی؟ یعنی تو این کار رو می‌کنی؟
گفتم: چیه؟ اگه ناراحت شدی ولش کن و ندید بگیر.
باز خندید و گفت: ناراحت چیه؟ اگه تو بخوای باهام عقد اخوت ببندی که من حرفی ندارم، ولی خب کی؟
گفتم: همین الان.
با تعجب گفت: خب این‌جا که کتاب مفاتیح نداریم!
گفتم: تو کاریت نباشه، من خودم از حفظم.
دستان‌مان در هم گره خورد. گرمای جانش در جانم نشست. رگبار سرخی از بالای کانال گذشت. «بسم الله» را که گفتم، خنده بر لبانش شکفت.
نمی‌دانم او در آن لحظه به چه می‌اندیشید و چه فکری ‌کرد. هر چه که بود، من یکی خیلی خوشم آمد. عقد اخوت که تمام شد، صورت همدیگر را بوسیدیم. به حدی دست‌ها‌مان را در هم فشردیم، که کم مانده بود استخوان‌های انگشتان‌مان خرد شوند. دقایقی بیشتر به پاس‌بخشی من نمانده بود. به سنگر رفتم تا اسلحه و تجهیزاتم را بردارم و شیفت را تحویل بگیرم.

یکی دیگر از هم‌محلی‌های دیگر هاتف که در دسته‌ی یک بود، «محمد غلامی چیمه» بود که چند سالی معلم راهنمایی بود و هاتف زیر دست او درس خوانده بود. خیلی جالب بود؛ معلم و شاگرد در یک جبهه.

پاییز ١٣۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران - من و هاتف کنار هم در سنگر


بهمن 1365 – عملیات کربلای پنج - سه راه مرگ شلمچه
عصر یک‌شنبه 5 بهمن، برای استراحت به خاکریز عقب رفتیم که چند سنگر سرپوشیده و کوچک در آن‌ قرار داشت. من و هاتف و مسعود کارگر در یکی از همان سنگرها به استراحت پرداختیم. در سنگری سرپوشیده و کوچک که عرض آن به‌زور 70 سانتی‌متر می‌شد، سه نفری کنار هم دراز کشیدیم تا مثلا استراحت کنیم که برای درگیری‌های شب، راحت باشیم و خواب‌مان نبرد. خواب و استراحت در شلمچه، جزو غنیمت‌هایی به حساب می‌آمد که کم‌تر گیر می‌آمد.
هاتف در سمت چپم و مسعود در سمت راستم دراز کشیده بودند. ظاهرا که خواب بودند. معلوم نبود با آن همه سوت خمپاره و انفجار گلوله‌های مختلف، چه‌‌‌‌طوری خواب‌شان برده بود. ناگهان حس عجیبی وجودم را گرفت. لرزه‌ای در بدنم احساس کردم. رعشه‌ی سختی بر وجودم دوید. عطر خوشی که به مشامم آمد، مرا به یاد آخرین لحظات حیات مصطفی کاظم‌زاده انداخت. سر جایم نشستم. اصلا خواب نبودم، ولی چشمانم بسته بودند. ناخواسته و بر اساس همان حس عجیب که هر گاه عطر خوش وجود مصطفی به مشامم می‌رسید، متوجه شدم کسی آماده‌ی رفتن است. روی آرنج دست چپم لم دادم و در حالی که اشک از دیدگانم جاری بود، پیشانی و صورت سید محمد را بوسیدم. بغض سختی گلویم را می‌خراشید. اشکم روی صورت هاتف که از گرد و خاک سفید شده بود، باریدن گرفت و ردی چون جوی، بر گونه‌هایش جاری ساخت، ولی او که بیدار شده بود، به عمد یا ناخواسته، چشمانش را باز نکرد. همان‌طور که دراز کشیده بود، گفت: چی شده داداش جون؟
که با هق هق آرام گریه گفتم: چقدر این‌جا بوی مصطفی گرفته سید ...
که چشمانش با برقی زیبا باز شدند. همان‌‌‌طور که مقابل دیدگانم نشست، کف دست‌هایش را به هم سایید و با ذوق و شوقی فراوان گفت: آخ جون ... یعنی تمومه دیگه؟
بدجور گریه‌ام گرفت. احساس کردم لحظه‌ی وداع مصطفی دوباره دارد تکرار می‌شود. او را در آغوش گرفتم و شروع کردم به گریستن. برگشتم و صورت مسعود کارگر را بوسیدم که از خستگی، همچون کودکی معصوم، آرام و زیبا خفته بود. چشمانش را باز کرد و با تعجب از گریه‌ی من، گفت: چیزی شده داداش؟
- نه داداش جون ... فقط ... چیزه ... فقط دمت گرم. هوای منم داشته باش.
تعجبش بیشتر شد. از خستگی حال نداشت برخیزد. همان‌‌‌طور که دراز کشیده بود، دوباره پرسید که چی شده؟ و جواب من فقط گریه بود.
ساعتی بعد مجدداً به دژ عمار برگشتیم. هنوز آب و غذا نیاورده بودند که مسعود کارگر گفت: الان می‌رم براتون آب و غذا میارم.
با شوق و ذوق فراوان در خط می‌دوید و هر کاری که از دستش برمی‌آمد، برای نیروها انجام می‌داد. دقایقی بعد در حالی که کیسه‌ای بر دوش داشت، به سنگر نزدیک شد. به هر سنگر چند کیسه آب‌معدنی و چند کنسرو داد. به ما که رسید، به شوخی گفتم:
- تدارکات ضعیف حال می‌ده. آخه مرد مؤمن، تو که کنسرو و آب آوردی، چرا نون نیاوردی؟
لبخندی تحویل داد و گفت: باشه. تا بی‌سیم کارم نداره، می‌رم براتون نون هم میارم.
مسعود بی‌سیم‌چی دسته بود، اما بر حسب عادت که نمی‌توانست آرام و بی‌تفاوت بنشیند، وقتی که دید بچه‌ها آب و غذا ندارند، دنبال غذا رفت تا بچه‌های دژ را تأمین کند. با وجود سن کم و جثه‌ی کوچکش، گونی سنگین غذا را بر دوش می‌کشید و از سه‌راه مرگ به طرف دژ عمار می‌آورد. ساعتی گذشت، اما از نان خبری نشد. با شوخی به عارفی گفتم: حتماً خسته شده، رفته سنگرای عقب یه چرخی بزنه.
عارفی گفت: نه بابا، حتماً بی‌سیم کارش داشته.
دقایقی بعد، طحانی به طرف سنگرمان ‌آمد. از همان دور، از چهره‌اش خواندم باید اتفاقی افتاده باشد. هیچ‌وقت لبخند از لبانش دور نمی‌شد، اما آن لحظه گرفته بود. جلوی سنگر ما که رسید، سلام و علیک کرد و بی مقدمه گفت: یه چیزی می‌گم، به هیچ‌کس نگی ها!
خیلی تعجب کردم. آخر جبهه‌، این حرف‌ها را نداشت. گفتم: مگه چیه که نباید به کسی بگم؟
- یکی از بچه‌ها شهید شده که نمی‌خوام بقیه بفهمن، امکان داره حال‌شون گرفته بشه و روحیه‌شون ضعیف بشه.
- نکنه حاجی امینی شهید شده، هان؟
- نه ... مسعود کارگر شهید شد.
وا رفتم. انتظار شنیدن خبر شهادت هر کسی را داشتم¬، الا مسعود کارگر. آخر او ساعتی قبل کنارمان بود و رفت تا نان بیاورد.
وقتی پرسیدم چه‌‌‌طوری شهید شد؟ گفت: رفته بود عقب تا واسه بچه‌ها نون بیاره، وقتی از سه‌راه اومد این طرف، یه خمپاره 120 خورد بغلش. دویدم پهلوش که دیدم یه ترکش خورده توی سینه‌اش. خورده بود روی قلبش. همون‌جوری افتاده بود زمین. سرش رو گرفتم توی بغلم. چشماش به من زُل شد. بِرّ و بِرّ نگام کرد تا این‌که تکون نخورد و همون‌‌‌طوری موند. چشماش رو بستم. خواستیم بلندش کنیم که دیدیم خونش پاشیده شده روی گونی که پر بود از نون. نون‌ها هم خونی شده بودند.
بغض گلویم را گرفت. خود‌م را مقصر می‌دانستم. هر چند که مشیت الهی این بود. من که خبر نداشتم اگر برود نان بیاورد، این‌‌‌طوری می‌شود. اگر می‌دانستم، اصلا نمی‌گذاشتم از سنگر تکان بخورد. کاشکی فقط برای لحظه‌ای با همان حال شوخی و خنده، کنار سنگر نگه‌ش می‌داشتم تا خطر برطرف شود، اما نه. اگر آن خمپاره کار او را نمی‌ساخت، خمپاره‌ای دیگر در شهادت او تعجیل می‌کرد.
نگاهی به دست راستم انداختم. همان دستی که یکی دو روز قبل در دست مسعود بود و در اردوگاه کارون کنار آتش در زیر زمزمه‌ی زیارت عاشورا، عقد اخوت بستیم؛ «اسقطت عنک جمیع حقوق الاخوة ماخلا الشفاعة والدعا والزیارة» هاتف، بغض کرده، به سنگر ما نزدیک شد. جلو که آمد، توانستم قطرات اشک را در چشمانش ببینم. جلوتر که آمد، گفت: حمید شنیدی؟
بدون این‌که منتظر باشم یا سوالی بکنم، گفتم: آره ... خدا بیامرزدش.

جنازه‌ی تعدادی از شهدا بین خط ما و دشمن جا مانده بود. البته می‌شد آنها را آورد، ولی با زحمت زیاد. کانال به‌قدری تنگ بود که امکان حمل مجروح در آن سخت بود. چهار نفر از بچه‌های تعاون لشکر که رفته بودند پیکر شهیدی را بیاورند، خودشان بر اثر اصابت ترکش همان‌جا شهید شدند و جنازه‌ها‌شان ماند. خراسانی گفت: چند تا از بچه‌ها رو بفرست برن شهدا رو از توی کانال بیارن عقب که جا نمونند.
چند تایی داوطلب شدند. هاتف در حالی که می‌لنگید، از سنگر پایین آمد و گفت: منم می‌خوام با اینا برم.
با خنده گفتم: تو فعلاً برو بشین توی سنگر تا پات خوب بشه.
شب قبل، هنگامی که هاتف و «غفاری» با هم در نزدیکی تانک سوخته در انتهای سمت چپ خاکریز نگهبان بودند، خمپاره‌ای کنار سنگرشان منفجر شد؛ درست روی گونی‌ها. اسلحه‌ی هاتف تکه‌تکه شد، اما در آن میان، فقط یک ترکش کوچک به پای او خورده بود. غفاری هم سالم مانده بود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که خمپاره، اسلحه را در دست او متلاشی کرده، ولی خودش سالم مانده. هر چه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد و سرانجام به هر زوری که بود، با وجود جراحت سختی که در مچ پایش داشت، در خط ماند. وقتی که خیلی اصرار کردم و گفتم: «با این زخم پات، تو که نمی‌تونی راه بری، پس بری عقب بهتره.» خندید و گفت: خب قرار نیست که همه‌ش راه برم، همین جا توی سنگر که می‌تونم بشینم و مواظب باشم عراقیا نیان جلو.
اصلا رسم بر و بچه‌های بسیجی در عملیات کربلای پنج این بود که پس از مجروحیت و در صورت توان، در خط می‌ماندند.
جر و بحث بین من و هاتف بالا گرفت. از او اصرار و از من انکار. وقتی از دستم عصبانی شد، من با خنده گفتم: بی‌خود نمی‌خواد داوطلب بشی، تو اگه خیلی دلت می‌سوزه، راه بیفت برو عقب تکلیف پات رو معلوم کن.
در حالی که چهره‌اش برافروخته شد، از سنگر بیرون آمد. اسلحه را به طرفی انداخت و شروع کرد به راه رفتن در پایین دژ و گفت: آخه مگه من چمه؟ فکر می‌کنی پام قطع شده؟ اگه پای منه، خودم می‌دونم چشه، تو نمی‌خواد غصه‌ی اون رو بخوری.
چند قدمی‌ رفت و برگشت، و من همچنان نگاهش می‌کردم. جلو آمد و گفت: خُب حالا چی می‌گی؟ هان؟
تبسمی سرد بر لبانم نشست. می‌دانستم هر جوابی به غیر از بله بدهم، مورد قبول او نخواهد بود، اما چاره‌ی دیگری نداشتم. می‌دانستم در حالی که جلویم راه می‌رفت و سعی می‌کرد صورت و حالتش را معمولی و عادی جلوه دهد، در وجودش دریای متلاطم درد در جوش و خروش است. این را می‌شد از چشمانش خواند و از پایی که به التماس جلو می‌رفت. بریده بریده گفتم: ببین سید ... نوکرتم، جان من بیا و بی‌خیال این قضیه شو. یکی باید به تو کمک کنه که خودت رو بکشی عقب، اون وقت می‌خوای بری شهید هم کول بگیری و بیاری؟ اگه من دارم به‌ت می‌گم، گوش کن. تو نمی‌خواد بری. تازه فکر این رو هم کردی که اگه بری، ما چه کسی رو بایس بذاریم سر پست نگهبانی؟ هفت هشت تا از بچه‌ها دارن می‌رن، پس کی این‌جا رو داشته باشه؟
همچنان عصبانی و ناراحت بود. نگاهی تند و معنی‌دار به چشمان من انداخت که مثلا می‌خواستم با خنده، بی‌تفاوت نشان‌شان بدهم، اسلحه‌اش را برداشت و به داخل سنگر رفت.
بچه‌ها رفتند تا از داخل کانال بین خط ما و دشمن، دوستان خود را که بعد از ظهر در هنگام درگیری با دشمن، پیکرها‌شان جامانده بود، به عقب بیاورند. تنگی کانال باعث می‌شد تا بچه‌ها برای انتقال مجروح‌ها، برانکارد را بالای سر خود، بیرون از کانال بگیرند. همین، لقمه‌ی خوبی برای تک‌تیراندازان و خمپاره‌های عراقی بود.

کمی که آتش سبک شد، به عنوان پاس‌بخش، رفتم تا به نگهبان‌ها سری بزنم. هاتف داخل سنگر بالای پست امداد نشسته بود. همان‌‌‌طور که در سنگر نشسته بود، نگاهش را به دشت تاریک مقابل دوخته بود. با وجودی که کنارش نشستم، با مشت به بازویش کوبیدم و سلام کردم، بدون این که رویش را برگرداند، جواب سلامم را داد. منوری سرخ که در هوا روشن شد، نگاهم به قطرات اشکی افتاد که روی گونه‌اش جاری بود. وقتی خواستم با دست اشک‌هایش را پاک کنم، رویش را به طرف دیگر برگرداند، ولی از رو نرفتم. با خنده گفتم: چیه؟ قهر کردی؟ حالا دیگه واسه داداش حمیدت ناز می‌کنی؟
نگاهم که کرد، تنم لرزید. عصبانیت در چشمانش موج می‌زد. با گریه گفت: ببین آقا حمید، من با تو عقد اخوت نبستم که جلوم رو بگیری. من باهات داداش شدم که به همدیگه کمک کنیم که بریم بالا، نه این‌که به خاطر عشق و محبت، جلوی هم رو بگیریم.
با همان خنده گفتم: خب مگه غیر از اینه؟
که گفت: فکر کردی من نفهمیدم به خاطر علاقه و محبتت به من، اجازه ندادی تا همراه بچه‌ها برم پیکر شهدا رو بیارم؟
که برایش قسم خوردم و گفتم: به جون عزیز خودت، اصلا بحث این حرفا نیست. آره من خیلی خاطرت رو می‌خوام، ولی به‌خدا قسم اصلا هدفم این نبود. مشکل این بود که تو با این پای داغونت نمی‌تونی خودت رو راه ببری. ببین سید، اون کانال اون‌قدر تنگه که یه آدم سالم به‌راحتی نمی‌تونه توش تردد کنه، اون‌وقت تو می‌خوای بری و پیکر شهدا رو هم بیاری عقب؟
هر‌‌‌طوری که بود از دلش درآوردم. همه‌ی اشک‌هایش را با دستم پاک کردم، بوسه‌ی جانانه‌ای از گونه‌اش گرفتم و رفتم تا به بقیه‌ی بچه‌ها سر بزنم. دیگر خیالم راحت شد که هاتف از دستم ناراحت نیست.

شب چهارشنبه هشتم بهمن، در سنگر نشسته بودیم که هاتف و بوجاریان آمدند پهلو‌مان. هاتف در حالی که اسلحه و تجهیزاتش را به دست گرفته بود، گفت: آقا حمید، من و بوجاریان امشب می‌ریم توی اون سنگر می‌خوابیم. اگه باهامون کار داشتی، من اون‌جا هستم.
دستش را که در دستم بود، فشردم تا تلافی ناراحتی شب قبل را دربیاورم. با خنده‌ای ملتمسانه گفتم: خودمونیم، خیلی جوش‌آورده بودی. کم مونده بود بزنی توی گوشم.
خندید و گفت: برو بینم بابا. حالم رو گرفتی. مگه من بچه‌ننه‌ام که نذاشتی برم؟ مگه خون من از اونا رنگین‌تر بود؟ فوقش شهید می‌شدم.
با خنده‌ای زیبا خداحافظی کرد و رفت.

زمین از شدت انفجار می‌لرزید. تنها جان‌پناه و دل‌خوشی ما، یک پلیت (ورقه‌ی نازک حلبی) بود که روی آن به قطر یک بند انگشت خاک ریخته بودیم و به عنوان سقف، بالای سرمان گذاشته بودیم. هر چه که بود، چشم‌مان به شعله‌های انفجار نمی‌خورد. شعله‌ی انفجاری در آسمان، هراس‌مان را بیشتر کرد. توپ‌های زمانی با صدای مهیب، ناجوانمردانه بالای خاکریز منفجر می‌شدند. خود را به زیر پلیت کشیدیم تا از ترکش‌های توپ زمانی در امان باشیم.
بدجوری ترسیده بودم. پاهایم سست شده بود. بدنم را سرمای عجیبی گرفته بود. در عین حال غرورم اجازه نمی‌داد کسی متوجه حالات روحی‌ام بشود. نمی‌دانستم چه کار کنم تا بتوانم هم اوضاع و احوال خرابم را پنهان کنم و هم روحیه‌¬ام را حفظ کنم. یک آن به یاد آیة‌الکرسی افتادم. آیة‌‌الکرسی جلد شده‌ی کوچک را از جیبم درآوردم و در انعکاس نور منورها شروع کردم به خواندن. شاید تا آن لحظه هیچ‌گاه خود را آن‌قدر محتاجش ندیده بودم. قبل از آن اصلا اهل این چیزها نبودم، ولی از وقتی وارد شلمچه شدم، آیة‌الکرسی و کلی ادعیه‌ی قرآنی را از حفظ شدم.
فکری به ذهنم رسید. شروع کردم به تعریف خاطره‌ای و گفتم: «یادش بخیر، هر وقت اتفاق بدی می‌افتاد یا مادربزرگم می‌خواست برای سلامتی ما دعا کنه، آیةالکرسی رو می‌خوند و این‌جوری دور سرمون فوت می‌کرد.» در حالی که برگه‌ی آیةالکرسی را در دست داشتم، آن را دور سر بچه‌ها و داخل سنگر گرداندم و به اطراف فوت کردم و مثلا با ادای مادر بزرگم، گفتم: ایشاالله همه‌تون به سلامت برگردین پیش پدر و مادرتون.
ظاهرا با خنده و شوخی این‌ها را گفتم، ولی بغض سختی در گلویم جا خوش کرده بود. همین‌‌‌طور که گوشه‌ی سنگر کپ کرده بودم، با خودم گفتم: خدایا، من نوکرتم، غلامتم. این دفعه رو هم بذار از این جهنم جون سالم درببرم، دیگه اصلا گناه نمی‌کنم. به جون خودت هر شب نماز شب می‌خونم. غیبت؟ اصلا؛ نه غیبت، نه دروغ. قول می‌دم هر شب جمعه بشینم پای درس‌هایی از قرآن آقای قرائتی تا آدم بشم. تو فقط بذار من از این خراب‌شده سالم برم ...
سعید زارعی که چشمانش به من خیره بود، متوجه احوالم شد و با خنده گفت: خودمونیم، بدجوری کپ کردی نه؟
که من بادی به غبغب انداختم و گفتم:من کپ کنم؟ بی‌خیال بابا. من قبل از این، صدبرابر بدتر از ایناشم دیده‌م.
ناگهان گلوله‌ی کاتیوشایی کنار سنگر بر زمین نشست و هر چه گل و لای بود، بر سرمان ریخت. من که شدیدا جاخورده بودم و ترسیده بودم، نمی‌دانستم چه عکس‌العملی نشان بدهم. چشمم افتاد به زارعی که قاه‌قاه می‌خندید. از خجالت آب شدم. زارعی با همان خونسردی گفت: خودمونیم، بدجوری ترسیدی نه؟!

خبری از بوجاریان و هاتف نداشتم. خیلی دوست داشتم بروم، سری به آنها بزنم و ببینم در چه وضعی هستند، اما شدت انفجار قدرت هر کاری را از من سلب کرده بود. مانند معلول‌ها، مانند پیرمردهای خانه‌نشین و زمین‌گیر شده بودم. اصلا نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. زارعی هم با وجود سن و سال کمش، خیلی بی‌خیال و با شوخی گفت: چیه پاس‌بخش¬؟ بریدی؟ پاشو برو یه سری به نگهبانا بزن.
اما من همچنان کپ کرده بودم. همچون ستونی بتونی، چسبیده بودم کف سنگر و جرأت بلند شدن نداشتم. هر لحظه که قصد می‌کردم اگر آتش کم‌تر شود، بروم و سری به سنگرهای نگهبانی بزنم، اما تا از جایم تکان می‌خوردم، خمپاره‌ یا کاتیوشایی نزدیک سنگر می‌نشست و باز مرا در جا می‌نشاند. کلافه شده بودم. تا آن وقت، آن‌قدر از خودم متنفر نشده بودم. آرزو می‌کردم کاش جای نگهبان‌ها توی سنگر بودم تا مجبور نباشم بروم و به همه‌ی سنگرهای توی خاکریز سربزنم.
از سنگر بیرون آمدم و به طرف پست امداد راه افتادم. از کنار سنگری رد شدیم که کاتیوشا کنارش خورده بود و گل و لای آن را پر کرده بود. رو به بچه ها گفتم:
- خدا رحم کرد کسی توش نبوده وگرنه داغون می‌شد.
و به سنگر پست امداد رفتیم. چند تایی از بچه‌ها که مجروح بودند، به انتظار آمبولانس روی خاکریز دراز کشیده بودند. آه و ناله خفیف‌شان به گوش می‌رسید که سعی می‌کردند به گوش بچه‌ها نرسد. شاید به‌ این دلیل بود که باعث تضعیف روحیه‌ی آنان نشود.
سراغ هاتف را از بچه‌ها گرفتم، اما در دژ نبود. به خاکریز عقب رفتم، آن‌جا هم نبود. بوجاریان هم نبود. فکر کردم که حتماً مجروح شده‌اند و رفته‌اند عقب، ولی حاج تیموری که پای هاتف را بسته بود، او را می‌شناخت و گفت: نه؛ هاتف توی مجروح‌های دیشب نبود.
ساعتی بعد یکی از بچه ها آمد و گفت: حمید از هاتف و بوجاریان خبر داری؟
- نه، چه‌طور مگه؟
- اون سنگر رو که کاتیوشا خورده بود بغلش و گل اومده بود روش، دیدی که؟ اگه یادت باشه، هاتف دیشب گفت من و بوجاریان با هم می‌ریم اون‌جا می‌خوابیم. یادت اومد؟
کمی فکر کردم، دیدم درست می‌گوید. اصلا حواسم نبود. پس آنها توی آن سنگر ... گفت: هر دو تایی‌شون کنار هم خوابیده بودند که کاتیوشا خورده بغل‌شون و گل و خاک اومده روشون. همون‌جوری خاک شدن و شهید شدن.
بغض گلویم را گرفت. باورم نمی‌شد. همان سنگری بود که صبح از کنارش رد شدم و گفتم: خدا رو شکر کسی توش نبوده.
حالا می‌شنیدم که هاتف و بوجاریان زیر آن شهید شده‌اند. هر دو آرام خفته بودند؛ مثل دو فرشته‌ی پاک و معصوم. نشانی از جان کندن در ظاهرشان نبود.
دیگر دل و دماغ نداشتم. می‌خواستم بنشینم گوشه‌ای و زار بزنم. داخل سنگر نشستم. سیامک گفت: دوربینت رو بده من برم ازشون عکس بگیرم.
با بی‌میلی، دوربین را از جیبم درآوردم و به سیامک دادم. سیامک رفت و من همچنان گوشه‌ی سنگر نشستم. اشکم درنمی‌آمد. اگر می‌خواستم گریه کنم، باید به ‌این می‌گریستم ‌که چرا گریه‌ام نمی‌گیرد. انگار چشمه‌ی چشمانم خشک شده بود. بغض فشار می‌آورد، ولی از اشک خبری نبود. مثل آسمان پر از ابر شلمچه که بارانی نمی‌بارید، ولی رعد و برق می‌زد و می‌خواست بترکد.
سیامک برگشت و گفت: بابا این چه دوربینیه؟ هر چی زور زدم دگمه‌اش رو فشار بدم، نرفت پایین.
دستی به آن زدم. شاسی دوربین آزاد شد و سیامک دوباره رفت، اما لحظه‌ای بعد باز برگشت. ناامیدتر از دفعه‌ی قبل، دوربین را گرفتم و گفتم: مثل این‌که دلش گرفته و حال نداره عکس بگیره.
این دومین باری بود که دوربین به گرفتن عکس رضایت نمی‌داد. چند متر دورتر از اجساد شهدا کار می‌کرد، ولی بالای سر آنها خراب می‌شد و دگمه‌اش از کار می‌افتاد.
جر و بحثم با هاتف جلویم مجسم شد که با پای مجروح می‌خواست داوطلب برود تا جنازه‌ی شهدا را بیاورد. در دل تأسف خوردم که چرا او را نفرستادم عقب. به یاد روزهای قبل افتادم که با او و مسعود کارگر در سنگر عقب استراحت می‌کردیم.

«غلامی چیمه» را که دیدم، خبر شهادت هاتف را دادم. او که در تهران، معلم دبیرستان هاتف بود و در همان محله‌ی خیابان غیاثی (خیابان شهید سعیدی) زندگی می‌کرد، با شنیدن خبر شهادت سید محمد خیلی ناراحت شد. گوشه‌ای نشست و آرام آرام اشک ریخت. اشک معلم در سوگ شاگرد خیلی سوزاننده بود. جالب‌تر آن‌جا بود که زیر لب گفت: آخرش شاگرد از آقا معلمش جلو زد ...
شب، یکی از بچه‌ها خبر شهادت محمد غلامی چیمه را در خاکریز‌های مقطّعی در منتهی‌الیه سمت چپ ما نزدیک محور لشکر عاشورا آورد. با شنیدن آن، چهره‌اش جلوی نظرم آمد، آن هنگام که خبر شهادت هاتف را به او دادم. چند سالی را با هم در سنگر مدرسه با عنوان معلم و شاگرد گذرانده بودند و حالا چند ماهی می‌شد که دوش به دوش هم در مهران و شلمچه می‌جنگیدند. سرانجام هر دو پرکشیدند. شاید غلامی چیمه آمده بود تا به شاگردانش در عمل و در زمین سرخ شلمچه، درس بیاموزد و نه فقط در پای تخته‌سیاه و مدرسه.

خسته و شکسته بر سر باقی مانده پیکر سید محمد هاتف

بهمن 1365 – بعد عملیات – اردوگاه کارون
صبح روز دوشنبه سیزدهم بهمن، دو اتوبوس آمد. همه‌مان را سوار کردند تا به پادگان دوکوهه برویم. هر کدام از دو اتوبوس نصفه مسافر داشتند. با خود گفتم: روزی که خواستیم برویم جلو، حدود 10 اتوبوس بودیم، اما حالا دو اتوبوس هم نمی‌شویم.
به پادگان دوکوهه که رسیدیم، تازه بغض‌مان ترکید. مخصوصاً وقتی که بچه‌های دیگر گردان‌ها آمدند و سراغ دوستان‌شان را از ما گرفتند. واحد تعاون لشکر، فرم‌هایی برای مشخص کردن وضعیت مفقودین به بچه‌ها داد. برای هاتف و بوجاریان فرم پر کردم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٥/۱۸ - حمید داودآبادی

فتوبلاگ جدبد

از امروز می خواهم عکس هایی را که طی سال های گذشته از دفاع مقدس، عملیات تفحص و کشف شهدا در فکه و همچنین رزمندگان مقاومت اسلامی لبنان بخصوص تصاویری جالب از حجت الاسلام والمسلمین سیدحسن نصرالله دبیر کل حزب الله لبنان را که خودم توفیق یافته ام بگیرم، برای شما عزیزان به نمایش بگذارم.


این هم نشانی "فتوبلاگ حمید"

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/٢٧ - حمید داودآبادی

آن که فهمید، آن که نفهمید (11)

آن که فهمید:
ایرانی بود. مثل من.
اون طور که خودش می گفت، ده – پونزده سالی می شد که از ایران رفته بود. چند سالی آمریکا بوده و دکتر شده بود و حالا هم توی سوئد زندگی می کرد.

ایرانی بود و درست مثل بعضی زنای ایرانی که تا از کشور خارج می شن، اولین چیزی که خودشون رو ازش خلاص می کنند، حجابه. انگار یه وزنه سنگین انداختند روی سرشون که توی همون هواپیما، تا فهمیدند از خاک ایران رد شدند، اون رو بردارند و پرت کنند اون طرف. اینم از همونا بود. بی حجاب که هیچی، هر روز یه مدل تیپ می زد.

خب منم ایرانی بودم و با اون همزبون. حالم گرفته می شد اون جوری با خارجی ها می گفت و می خندید. مثلا چند سال برای دفاع از ناموس مملکتم جنگیده و اسیر هم شده بودم!

خیلی خوش اخلاق بود. خیلی.
مودب و با احترام با همه حرف می زد. بخصوص از وقتی که فهمید یه ایرانی توی این بخش بستری شده. از اون مهم تر وقتی متوجه شد یه بسیجیه و چند سالی هم توی زندانای وحشت ناک عراق اسیر بوده و کلی شکنجه و اذیت شده.

فکر کنم احترام و ادبش به من بیشتر از بقیه بود. خیلی بهم می رسید. همسن آبجی بزرگم بود. ولی عمرا اگه من بذارم آبجیم تنها بره خارج. اونم این تیپی!

یه بدی دیگه هم داشت که خیلی برای من سنگین بود. اونم این که نماز نمی خوند. راستش یکی دو بار سر همین باهاش بحث کردم، ولی خب دیگه! این همه سال این طوری زندگی کرده بود و نمی شد ازش توقع داشت یه دفعه درست بشه.

یکی دو بار که لازم بود دکتر متخصص من رو ببینه و مشاوره بده، زنگ زد آمریکا و یکی از دکترای اون جا که خیلی ازش تعریف می کردند، با هواپیما اومد، من رو دید و برگشت کشورش.


عکس جنبه تزئینی دارد


یکی دو ماهی می شد از ایران اومده بودم.
وقتی رفتم بنیاد جانبازان، با هزار منت و غر و لند گفتند:
- ببین برادر، شما که خودت رزمنده بودی، آزاده هم بودی و الان هم جانباز هستی. شما که خودت بهتر از ما باید به "اسراف بیت المال" حساس باشی. شما تا حالا دو بار رفتی خارج از ایران و از مزایای مختلف استفاده کردی. بست نیست؟ فکر نمی کنی این جوری در حق بقیه جانبازا ظلم می شه؟ مگه بیت المال فقط در خدمت شماست؟ ما این همه جانباز عزیز داریم که باید برن خارج مداوا بشند، اون وقت شما فکر کردی هتله، راه به راه بری سوئد؟
ببینم ناقلا، نکنه اون جا خبر مبرایی شده ؟! هان! نکنه یه وقت گلوت پیش اون فرنگی مرنگیا گیر کنه ها! اگه خوبه، ما هم بیاییم!

خون خونم را می خورد. کی داشت از اسراف بیت المال گله می کرد. واقعا فکر می کرد من با این بدن داغون که نه راه می تونم برم نه نفسم بالا میاد، می خوام برم اون ور آب و توی دیسکو میسکوهاش بزنم به خوشی و ...

ای وای که آدم چقدر بد بخت بشه که گیر این جور ... بیفته. خوبه پرونده پزشکیم جلوشه و می بینه که حالا حالاها باید برم زیر تیغ جراحان داخل و خارج که تازه بتونم یه کمی مثل اون راحت زندگی کنم. درد نکشم. ازدواج کنم. با خیال راحت بچه دار بشم و مثلا از زندگیم لذت ببرم.

- ببین نابرادر، گور بابات. هم گور بابای تو، هم اون آقایونی که تا به ما می رسند جانماز آب می کشند و حافظ بیت المال می شن. خودم می رم. من که سلامتیم رو از سر راه نیاوردم. خودم می رم. به هر قیمتی که شده. یه قرون هم از شما نمی خوام. حداقل اون ورا بعضیا پیدا می شن که به یه مجروح جنگی کمک کنند. نه؟

هر چی تونستم از رفیقای زمان جنگم قرض کردم و هر طوری که بود، خودم رو رسوندم سوئد. به همون بیمارستانی که باید ادامه درمان می دادم. شانسم بود که این دفعه اون خانم دکتره به پستم خورد تا مجبور نشم جلوی کسی دست دراز کنم. به قول معروف: "گدایی کن تا محتاج خلق نشی!"

حالم خیلی بهتر شد. اصلا انگار پول بنیاد برکت نداشت که حالم بدتر می شد که بهتر نمی شد!
چیزی نمونده بود که از بیمارستان مرخص بشم. ولی یه چیزی بد جوری عذابم می داد. اونم اون خانم دکتر ایرانی بود. همون بی حجابه که نماز هم نمی خوند. خیلی حالم از دستش گرفته بود. نمی دونستم باهاش چیکار کنم. لج باز شده بود. خیلی هم. اصلا حرف گوش نمی کرد. حرف حرف خودش بود.

- آخه خواهر من، مگه می شه؟
- چرا نمی شه؟ کار که نشد نداره.
- ولی من نمی تونم قبول کنم.
- برای من اصلا مهم نیست که شما قبول کنید یا نه. مهم تصمیمی یه که من گرفتم. به حرف هیچ کس هم گوش نمی دم.
- وقتی من راضی نباشم که درست نیست.
- درست نباشه. مگه خودت بهم گیر نمی دادی که من که توی یه خونواده مسلمون به دنیا اومدم و بزرگ شدم، چرا نماز نمی خونم؟ چرا حجاب ندارم چرا ... اصلا مثل این جایی ها زندگی می کنم؟ خب منم می خوام همون طوری که خودم فکر می کنم، رفتار کنم. به هیچ کس حتی جناب عالی هم مربوط نیست.
- مربوط نیست یعنی چی؟ ناسلامتی من یک طرف قضیه هستم. منم حقی دارم. می خوای عذاب وجدان بگیرم؟ می خوای تا عمر دارم، خودم رو بدهکار حساب کنم؟
- نه اصلا. بدهکار یعنی چی؟
- یعنی همین کار حضرت خانم. آخه خواهر من ...
- چی گفتی؟
- هیچی.
- نه. همین جمله ای که الان گفتی.
- خواهر من. مگه چیه؟
خب همین دیگه. تمومه. من خواهرتم و می خوام یه هدیه کوچولو واسه برادر غرغروی خودم داشته باشم. کجای دنیا یه خواهر اونم بزرگ تر، نمی تونه به برادرش خدمت کنه؟ اصلا می دونی چیه، من از دین و ایمون، همین خواهر برادری رو از تو یاد گرفتم و بس. پس لطفا دیگه بحث رو ادامه نده.
- آخه ...
- گفتم که، آخه بی آخه. فقط لطف کن و زودتر وسایلت رو جمع کن که خودم می خوام برسونمت فرودگاه.
- شما؟
- بله من. مگه یه خواهر نمی تونه تاکسی سرویس برادرش بشه؟
- ببین خواهر من، بذار من با خیال راحت برم کشورم.
- کشورت؟ مگه کشور من نیست؟
چرا کشور شما هم هست. شما درست می گید. بذار اگه فردا افتادم و مردم، روحم عذاب نکشه.
- روحت عذاب نکشه؟ ایشاالله صد سال دیگه زنده باشی. مگه من می خوام چیکار کنم؟
- نمی خوای کاری بکنی. همون کاری که توی این دو سه ماهه با من کردی.
- مگه من کار بدی کردم؟ چرا شماها توقع دارید هرکسی می خواد از این کارا بکنه، باید هم تیپ و هم عقیده خودتون باشه؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه دل ندارم؟ مگه من شرافت و حیثیت سرم نمی شه؟ مگه من مملکت ندارم؟ این چه ظلمیه که شما می خوای به من بکنی؟
- من می خوام ظلم به شما بکنم؟
- بله شما. شما و امثال شما. فکر کردی من چون بی حجابم، مسلمون نیستم؟ فکر کردی من اگه ده پونزده ساله از ایران دورم و توی آمریکا دکتر شدم، آدم نیستم؟ دین و مملکت سرم نمی شه؟
- استغفرالله. من کی این حرفا رو زدم؟
- همین الان. با این خواهش و التماست که قبول نمی کنی. اصلا ببینم، مگه تو با اون سن کمت بلند شدی رفتی جلوی یه مشت نره غول وحشی جنگیدی، زخمی و اسیر شدی، از من و امثال من اجازه گرفتی که حالا من باید از تو اجازه بگیرم؟

هر طوری بود، باهاش خداحافظی کردم و اومدم ایران. مطمئنا هیچ وقت از خاطرم نخواهد رفت که اون خانم بی حجاب ایرانی، سال 1375 برای مداوای من که از بنیاد جانبازان رونده شده بودم، چیزی حدود 80 میلیون تومان از جیب شخصی خودش هزینه کرد و وقتی بهش گفتم:
- آخه خواهر من، من در توانم نیست این همه هزینه رو پرداخت کنم.
گریه اش گرفت و با بغض گفت:
- ببین برادر من، بذار این آخری، تکلیف خودم رو با تو روشن کنم. اگه می بینی من پونزده سال با خیال راحت توی بهترین دانشگاه های آمریکا درس خوندم و دکتر شدم، اگه می بینی من این جا دارم توی آرامش و آسایش زندگی می کنم، همه اینا، مدیون تو و امثال توئه. اگه امثال تو نمی رفتید جلوی دشمن وایسید، اگه امثال شما اون همه زجر و شکنجه رو توی اسارت تحمل نمی کردید، اگه تو، همین تو، این طوری سینه ات رو جلوی تیر و ترکش سپر نمی کردی یا شیمیایی نمی شدید، من هیچی نبودم. فهمیدی؟ بذار راحتت کنم. اگه من خیالم راحت بود که پدر و مادرم که عزیزترین چیزام هستند، توی تهران در آرامش و امنیت زندگی می کنند تا دخترشون توی جایی مثل آمریکا درس بخونه و دکتر بشه، فقط به خاطر تو و امثال توئه. پس تو رو به همون خدایی که هم تو می پرستی و هم من، دیگه هیچی نگو. راحتت کنم، من رو شرمنده نکن. من بیشتر از این دیگه در توانم نبود.
زبونم بند اومد. دیگه لال شدم. هیچی نتونستم بگم.

(از خاطرات یک آزاده جانباز شهرستانی، که شاید روزی اگر راضی شد، نام خودش و خانم دکتر را بنویسم.)



آن که نفهمید:
از بس برای این قسمت نمونه زیادی وجود داره، فقط شما را ارجاع می دم به آسایشگاه های جانبازان، دکاتره (دکترها) و کمیسیون های پزشکی تعیین درصد در دوران ریاست حافظان بیت المال! بر کشتی شکسته بنیاد شهید و جانبازان: شیخ مهدی کروبی، مهندس میرحسین موسوی، سردار محسن رفیقدوست، سردار محمد فروزنده، سردار دکتر حسین دهقان و ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/٢۱ - حمید داودآبادی

یک جرعه برای رفع عطش / گزارشی از یک سلوک معنوی

اول با خودم اندیشیدم: چون تا امروز چندین بار توفیق زیارت روی دوست نصیبم گشته، مغرور شده و این دیدار عاشقانه برایم تکراری شده است! ولی خوب که فکر کردم، دیدم هر بار که به دیدارش می شتابم، اشتیاق و عشقم از دفعه قبل بیشتر می شود و این بار به راستی زبان در کامم چسبید و کلماتی را که عشق آن لحظات را یاد آوری کند، نیافتم.
جایتان خالی. دوشنبه 14 تیرماه همراه جمعی از دوستان به زیارت خورشید رفتیم.
من که چیزی ندارم بگویم، ولی بد نیست گوشه ای از آن روز خوش را از قلم "رضا مصطفوی" سردبیر مجله با صفای امتداد بخوانید:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم و تو در دلم نشستی

رقابت قرابت به دوست از ساعتی قبل آغاز شده بود و ما کمی دیر رسیده بودیم. این کمی دیر رسیدن، انگار در خون ماست و یا با سرنوشت ما گره خورده است. درست مثل روزی که کمی دیر به دنیا رسیدیم و از قافله شهدا واماندیم.

زاویه دیدم را به صندلی آقا تنظیم کردم، در نقطه‌ای که چشمانم به چشمانش زل بزند، جاگیر شدم. عقربه‌های ساعت که به دوازده نزدیک می‌شود، ضربان قلب‌مان هم تندتر می‌زند. چرا در اشتیاق دیدار چهره معشوق، دل پرپر نزند؟ گویی فاصله سال‌ها انتظار در این پنج دقیقه کش آمده است و قلب می‌خواهد برای زودتر رسیدن، از قفس تنگ سینه خارج شود.

عقربه‌ها که درست در نشان 12 روی هم می‌ایستند، ستونی از نور از در وارد می‌شود و همزمان بغض نیز دروازه گلو را باز می‌کند چشم‌ها نیز شروع به باریدن می‌کنند.

بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر
نتوان شرح کنم جلوه والای تو را

سرعشق است که جز دوست نداند دیگر
می‌نگنجد غم هجران وی اندر گفتار

چشم در چشم یار، سلامی‌وعلیکی و اشکی که پرده‌در شده است و صدایی که دیگر از زندان حنجره خارج نمی‌شود. عجب حکایتی است رودررو شدن با یار و این تجربه شیرین دیدار. و چه کار بیهوده‌ای است حاشیه‌نگاری. نور متن که به چشمانت می‌خورد، از حاشیه‌ها هیچ نمی‌بینی.

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می، در طمع خام افتاد

طنین صدای یار در فضا طنین‌انداز می‌شود: «خوب، برادران راویان بفرمایید.» روایت راویان که خدمت حضرت‌آقا عرضه می‌شود. مهر تأییدی بر جریان روایتگری شهدا به عنوان یک حرکت تبلیغی روحانیت می‌زنند و بعد هم کمک‌های غیبی را در این راه قطعی می‌شمرند که در این راه خود شهدا به میدان می‌آیند. و این بشارت حضرت‌آقا عطر شهیدان را در مجلس دوباره می‌پراکند. بعد هم هشدار می‌دهند که مبادا روضه‌خوانی شهیدان به سرنوشت روضه‌خوانی برای سیدالشهدا(ع) در برخی دوره‌ها دچار شود و بیان هنرمندانه بدون افزودن پیرایه‌ها را لازمه این کار می‌دانند و برای نمونه نام می‌برند از واعظی مشهدی به نام حاج‌رکن که در روضه‌هایش با بیانی هنرمندانه، مجلس را زیر و رو می‌کرد، اما می‌گفت خاک بر دهان من اگر از شمشیر و نیزه نامی ببرم!

حضرت عشق، آنگاه التفاتی می‌کند و گوشه چشمی، رعایت حال معشوق... نه... وقتی فرمود «خوب، امتداد بفرمایید.» گویی زمین لرزید و زمان تنگ شد. چشم‌هایمان که لحظاتی بود به خشکی افتاده بود، دوباره بارید. دوباره بارید. دوباره بارید. چه می‌شد بگویی؟ در حضور معشوق مگر می‌شود از خودت بگویی.

با که گویم غم دیوانگی خود جز یار
از که جویم ره میخانه به غیر از دلدار

راهی کوی توام قافله‌سالاری نیست
غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ
غمزه‌ای تا گره از مشکل ما بگشایی

باید از او می‌گفتیم و از اشتیاقمان برای دیدن رویش و از اینکه در بلندای این قله، جز رضایت و لبخندش و در نتیجهُ شهادت، چیزی نمی‌خواهیم. چه می‌شد بگویی... برای آقا نوشته بودیم که تنها و تنها لبخند رضایتت را می‌خواهیم و حالا او نه لبخند، که لب گشوده بود:

«نامه برادران خوب و کوشا و عزیز امتداد را دیدم و خواندم. از این کار خوشحال شدم، اما یک نکته من را خیلی خوشحال کرد؛ آن هم اینکه شخص امضاکننده نامه، در آخر نامه نوشته بود: «افسر جوان جنگ نرم» و امضا کرده بود. این خیلی ارزش دارد. این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین می‌کند. کارتان کار بسیار خوبی است. دغدغه‌تان دغدغه ارزشمندی است.»

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

«این خودجوشی که بدون متولی رسمی و ابلاغ و دستور و از سر احساس تکلیف و روشن‌بینی این حرکت آغاز شده، ارزشمند است. همین چشمه‌های خودجوش است که مظاهرش را در عرصه‌های مختلف می‌بینیم. مسؤولین هم وقتی این کارها را ببینند، تشجیع می شوند و در این مسیر هدایت می‌شوند. ما از کار مجموعه امتداد و مجموعه راویان اطلاع نداشتیم؛ ناگهان می‌بینیم جوشید و این نشان از برکت این کارها دارد. کارتان کار خوبی است.»

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد
از سما تا به سماکش، کشش لیلا بود

بعد رو می‌کنند به فرزند شهید مفتح و می‌گویند «امروز جلسه ما همه‌اش یاد شهدا و نام شهداست.». مفتح که از تشکیل فراکسیون فرزندان شهدا در مجلس می‌گوید، آقا رسیدگی به فرزندان شهدا را مهم می‌شمارد و می‌فرماید: رسیدگی به خود شهیدان مهم‌تر است. و به شهید مطهری اشاره می‌کنندکه تمامی آثار وی با شهادتش، طعم و برکت و رواج دیگری یافت.

و بعد، اصل شهادت را اصل مهمی می‌خوانند و با اشاره به تلاش‌هایی که برای به حاشیه راندن مفهوم شهادت و جهاد و ایثار در سال‌های نه‌چندان دور، انجام می‌‌شد و جرأتی که برخی شش هفت سال پیش برای تمسخر این مفاهیم پیدا کرده بودند، از نمایندگان می‌خواهند تا از مجلس به عنوان منبر بزرگی در برابر کشور و چه بسا در برابر دنیا، برای ترویج و تکریم این اصل مهم استفاده کنند.

... چند دقیقه‌ای به اذان مانده. آقا فرصت را می‌دهند به برادران خارجی که سمت راست ایشان نشسته‌اند. ...

دیدار یار غایب دانی چه کیف دارد
ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

عصمت‌اللهی که دکترایش را از دانشگاه علامه طباطبایی گرفته و الان رئیس برد انتصابات ریاست جمهوری افغانستان است، جملاتش را با این بیت آغاز کرده است. از حمایت‌های آقا در دوران جهاد افغانستان و حمایت از دانشجویان افغانی قدردانی می‌کند و بعد از اقتدار و ثبات و امنیت و پیشرفت ایران در دنیا می‌گوید، و آنگاه، گویی دریافته باشد که ادب عشق، از معشوق گفتن است، لحن را تغییر می‌دهد و با بغض در گلو می‌گوید: آقا، تمام فرزندان شما در آن طرف مرزها شما را دوست دارند و چشم امیدشان به عنوان تنها کسی که مقتدرانه از اسلام دفاع می‌کند، به شماست. همین آقای دکتر راشد از برادران اهل تسنن است. ایشان می‌گفت من بیست سال است که برای دیدار رهبر معظم انقلاب انتظار می‌کشم و امروز صبح که برای دیدار آقا می‌آمدم، غسل زیارت کردم و وقتی که می‌خواستم راه بیفتم دوباره غسل کردم.

و بعد دکتر راشد، که خود افتخار فرزندی شهید را دارد، کوتاه سخن گفت، اما عشق و ادب و عرض ارادتش، جمع را منقلب کرد: «هرچند اگر تمام عمر را با شما سپری کنیم، باز کم است. ما در دنیا بعد از خدا امیدمان به شماست. می‌خواهم ما و خانواده ما و تمام مسلمانان دنیا را از دعای خیرتان محروم نفرمایید.»

حضرت آقا هم فرمودند: مسائل افغانستان، مسائل خود ماست. ما رنج‌های شما را با تمام وجود حس می‌کنیم؛ شادی‌هایتان هم موجب شادی ماست. خدا ان‌شاالله اشرار گوناگون را از سر شما کم کند تا افغانستان به جایگاه واقعی خود در جهان اسلام دست یابد.

صدای اذان بلند شد و آقا جمع را به نماز فراخواندند. ذرات، گرداگرد خورشید را گرفتند و هر یک کلامی از سر عشق و شوق می‌گفت. من بودم و آستان حضرت دوست... گویی تمام حاشیه‌ها ذوب در متن شده بود. هیچ‌کس نبود. چشم در چشمش دوختم و عرضه داشتم: اجازه می‌فرمایید دستتان را ببوسم. دستی را که تقدیم خدا کرده بود، پیش آورد. گرمای دستش لبانم را آتش زد...

دل که آشفته روی تو نباشد دل نیست
آن که دیوانه خال تو نشد عاقل نیست

حضرت دوست، هر چند به کندی، اما هر لحظه به در خروجی نزدیک و نزدیکتر می‌شدند و چشم‌های مشتاق جماعت که آقا را مشایعت می‌کرد و در حسرت لحظاتی دیگر که نقش دوست از سرای چشم‌ها می‌رود، در لحظه وصل، غم هجران می‌چشید.

داستان غم هجران تو گفتم با شمع
 آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

پاورقی: در این سلوک معنوی، طفیلی این دوستان بودم: حسن ابراهیم‌زاده، حمید داوودآبادی، غلامعلی نسایی،  خانم شکوریان فرد، حاج حسین یکتا، داوود صالحی، علی یکتا.

نقل از: وبلاگ قمقمه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٩/٤/۱٧ - حمید داودآبادی