خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

جمعی از نوجوانان و جوانان که در مسابقه کتاب خوانی برنامه خندوانه، با شهید مصطفی کاظم زاده آشنا شده اند، بر مزار این شهید گرد آمدند.

جوانان مسابقه کتاب خوانی خندوانه ای در سالگرد شهید کاظم زاده +عکس

جوانان مسابقه کتاب خوانی خندوانه ای در سالگرد شهید کاظم زاده +عکس

جوانان مسابقه کتاب خوانی خندوانه ای در سالگرد شهید کاظم زاده +عکس

جوانان مسابقه کتاب خوانی خندوانه ای در سالگرد شهید کاظم زاده +عکس



به گزارش خبرنگار حوزه پایداری تهران پرس: چندی پیش برنامه خندوانه از شبکه نسیم، ده کتاب را برای ترویج کتاب خوانی در جامعه، تحت عنوان "بخون و ببَر" معرفی کرد. از بین آنها، کتاب "دیدم که جانم میرود" زندگی و خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده، با استقبال مخاطبین روبرو شد.

عصر روز پنجشنبه 22 مهر 1395، همزمان با سالگرد شهید مصطفی کاظم زاده در روز پنجشنبه 22 مهر 1361 در عملیات مسلم بن عقیل در سومار، جمع کثیری از نوجوانان و جوانانی که این کتاب را خوانده بودند، بر مزار این شهید در قطعه 26 بهشت زهرا (س) تهران گرد آمدند.
در این مراسم معنوی که با حضور خانواده و دوستان شهید برگزار شد، حمید داودآبادی نویسنده کتاب "دیدم که جانم میرود" به بیان گوشه هایی از اخلاقیات شهید کاظم زاده پرداخت.

کتاب "دیدم که جانم میرود" تاکنون بیش از 13 نوبت توسط "نشر شهید کاظمی" منتشر شده است. اغلب خوانندگان این کتاب، شدیدا تحت تاثیر روحیات زیبا و رفتار و معنویات شهید کاظم زاده که در 17 سالگی به شهادت رسید، قرار گرفته اند.
خواندن این کتاب، به مشتاقان فرهنگ دفاع مقدس به خصوص آنان که دنبال آشنایی با روابط دوستانه و برادرانه و اخلاقیات معنوی رزمندگان اسلام هستند، توصیه می شود.
www.tehranpress.com

[ ۱۳٩٥/٧/٢۳ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

مجید حدادی از بچه محل های ما، سال 67 اواخر جنگ، درحالی که خدمت سربازی را در ارتش میگذراند، چشمانش مورداصابت ترکش قرار گرفتند و نابینا شد. ده بیست سالی است که ازدواج کرده. خدا همسر و فرزندش رو براش نگه داره.
چندسال پیش،خانمش دچار درد ومشکل عجیبی شد.وقتی به بیمارستان مراجعه کرد،جواب معاینات و آزمایش پزشکان خیلی بد بود.یک تومور بدخیم در سر همسر او جاخوش کرده بود.موقعیت اونقدر وخیم بود که ظاهرا از دکترها کاری برنمی آمد.
به پیشنهاد یکی از دکترها،مدارک رو برای پروفسور "مجید سمیعی" که خارج از ایران بود، ایمیل کردند. در کنار مدارک، توضیحی هم از وضعیت خانوادگی بیمار و این که شوهرش جانباز نابیناست، نوشت.پروفسور سمیعی که ظاهر درطول سال فقط چندروز به ایران می آید و به لطف خدا وهمت والایش، بیماران بسیاری را درمان میکند، پذیرفت که همسرمجید را عمل کند.مدتی بعد،پروفسور سمیعی به تهران آمد و همسرمجید را خدمت ایشان بردند.پس از معاینات اولیه، برای عمل و برداشتن تومور وقت تعیین کرد.

http://images.khabaronline.ir/Images/news/Larg_Pic/18-7-1391/IMAGE634854034723029353.jpg



قرار شد اولین عمل در نوع خود در ایران که عمل تلسکوپی نام داشت، روی سر آن خانم صورت بگیرد.
آن طور که می گفتند، احتمال داشت عمل موفق نباشد و همسرمجید حدادی .... روز عمل، مجید که تحمل چنین مسئله ای نداشت،همراه خانمش به بیمارستان نرفت.کادر پزشکی و اتاق عمل آماده شدند. بیمار را که به اتاق عمل آوردند،پروفسور سمیعی مکثی کرد. از کادر پزشکی سراغ همسر بیمار یعنی آقا مجید را گرفت که به ایشان توضیح دادند به دلیل اینکه احتمال خطر برای همسرش هست، تحمل نداشته و نیامده است.پروفسور سمیعی، در اقدامی عجیب گفت: "تا همسر ایشان نیاید، من عمل را شروع نمی کنم." بالاجبار با مجید تماس گرفتند که با آژانس خودش را به بیمارستان رساند.مجید وارد بیمارستان شد، پروفسور سمیعی جلو رفت و دولا شد و بر سینه مجید که روی صندلی بود بوسه زد و گفت: "من فقط خواستم تو را ببینم تا بهت بگم: "من مدیون فداکاری امثال شما هستم. کاری که تو و امثال تو برای کشور انجام دادید، از کارهای من خیلی باارزش تر و بزرگتره." و همسر مجید را بدون اخذ ریالی، عمل کرد. پروفسور سمیعی شب قبل وارد ایران شده بود و پس از ساعت ها که صرف عمل کرد، مجددا به آلمان بازگشت.انگاری ماموریت الهی داشت که فقط بیاید ایران و همسر مجید را عمل کند و برود.به لطف خدا ومعجزه علم و عمل پروفسورسمیعی،خوب شد وهمچنان درکنار خانواده خوش میگذراند.‏
حمید داودآبادی
www.instagram.com/hamiddavodabadi

[ ۱۳٩٥/٧/۱۳ ] [ ۳:٢٥ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

"دیدم که جانم میرود" در مسابقه کتابخوانی خندوانه

کتاب "دیدم که جانم میرود" زندگی نامه و خاطرات شهید "مصطفی کاظم زاده" نوشته حمید داودآبادی منتشر شده از نشر شهید کاظمی، در مسابقه "بخون و ببر" برنامه خندوانه، قرار گرفت.



http://media.snn.ir/Original/1395/05/06/IMG12342658.jpg

 

علاقه مندان به شرکت در این مسابقه، برای تهیه نسخه الکترونیکی (p.d.f) و نسخه کاغذی کتاب، باید به سایت www.taaghche.ir مراجعه کنند.

 

مسابقه بزرگ "بخون و ببر 2" (با 10 میلیارد ریال جایزه) از 7 شهریور شروع شده و تا ۳۱ شهریور ادامه خواهد داشت.

شرکت در این مسابقه بسیار ساده است.

 

برای این مسابقه ۱۰ کتاب معرفی شده‌اند که سوالات مسابقه از این‌ کتاب‌ها طرح خواهند شد؛ هرکتاب ۱۰ سوال.

 

شما می‌توانید به هرتعداد از سوالات هرکتابی که علاقه داشته باشید پاسخ دهید و درنهایت بسته به تعداد پاسخ صحیح، در قرعه‌کشی‌های مختلف این مسابقه شرکت کنید.

 

سوالات مسابقه از ۲۴ شهریور ساعت ۱۰:۰۰ صبح تا چهارشنبه ۳۱‌ شهریور ساعت ۱۲:۰۰ ظهر بر روی طاقچه قرار می‌گیرد.

دقت داشته باشید برای پاسخ به سوالات، لازم است با شماره موبایل در طاقچه ثبت‌نام کنید.

 

درصورتی که کتاب را به صورت چاپی از کتاب‌فروشی‌ها خریدید، دقت کنید که حتما برچسب کُد به پشت کتاب الصاق شده باشد.

 

کسانی که کتاب را به صورت دیجیتال از طاقچه دریافت کنند، خودبه‌خود کُد به حساب‌شان منظور خواهد شد، اما به هرحال پس از خرید، کُد کتاب نمایش داده خواهد شد و ‌می‌توانید جداگانه آن را ذخیره کنید.

https://cf.taaghche.com/website/khandevaane.html

 

[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حدود 10 سال پیش، در دفتر خود در خیابان دانشگاه نشسته بودم که زنگ در به صدا درآمد. در را که گشودم، متوجه خانمی شدم که قبلا خبرهایی درباره فعالیتش خوانده بودم. ایشان خودش را "نرگس آبیار" به عنوان رمان نویس معرفی کرد و درخواست داشت تا درباره عملیات تفحص شهدا کمکش کنم.
آن زمان هنوز چادری بود و دچار انقلاب فرهنگی نشده بود که چادر از سر برکشد! ظاهرا از دوستانی شنیده بود بنده کتابی در رابطه با تفحص دارم و نشانی ام را هم از آنان گرفته بود.
مقداری درباره حال و هوای تفحص صحبت کردم و یک جلد کتاب تفحص نوشته خودم که سال 1379 توسط موسسه جنات فکه منتشر شده بود، به ایشان دادم.

دیگر هیچ خبری از ایشان نداشتم تا این که شنیدم فیلمی ساخته است به نام شیار 143. باز هم توجهی نداشتم و علاقه ای هم برای دیدن فیلم نداشتم.
آخرین روزهای سال 1394 بر حسب اتفاق متوجه شدم یکی از کانال ها شب عید دارد فیلم شیار 143 را پخش می کند. اواخر فیلم بود.
ناگهان متوجه شدم جوانی که مثلا نیروهای گروه تفحص بوده تعریف می کند که خوابی می بیند و سراغ شیار 143 می روند و آن جا چند شهید پیدا می کنند!
به یکباره جا خوردم. این خاطره برایم کاملا آشنا بود. حتی صحنه ای که مادر کفن کوچک مثلا فرزند شهیدش را در آغوش می کشد بسیار آشناتر بود. چون این صحنه ها را در فیلمهای مستندی که یک جوان گمنام به نام عادل در معراج شهدای تهران گرفته بود دیده بودم که مادری کفن فرزندش را در آغوش گرفته و با خود می گفت: عزیزم، قنداقت که می کردم از این هم بزرگ تر بودی!

ظاهرا خانم آبیار همه جا مدعی شده که کل این فیلمنامه ساخته و پرداخته ذهن و نوشته خودشان است و در انتهای فیلم نیز کلمه ای از منابعی که از آنها استفاده کامل برده، نیاورده است!

نه بنده و نه هیچکدام از دوستان داعیه و طلبی نداریم، ولی:
باور کنید که با سرقت و دروغ نمی شود برای خدا و شهدا کار کرد! حتی اگر به دلایلی!!! فلانی برای فیلم جامه بدرد و جشنواره را به خاطر دستمالی به آتش بکشد! یا این و آن در اهدای جایزه صف بکشند و فتنه گران از آن تجلیل کنند!

دروغ دروغ است، حتی در حق شهدا!
مثلا ما مسلمانیم و معتقدیم هدف وسیله را توجیه نمی کند!
این را هم نوشتم که ایشان و دوستانشان باور کنند:
"همه هم که خواب باشیم، خدا بیدار است!"

کتاب تفحص نوشته حمید داودآبادی
اینجا شهیدی خفته است: خاطره مرتضی شادکام از خوابی که دید و کشف شهدا در شیار 143
چاپ اول 1379 موسسه جنات فکه صفحات 118 – 117
چاپ دوم 1393 موسسه شهید کاظمی صفحات 131 - 130

[ ۱۳٩٥/۱/۱٥ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

نکند مکر بنی ساعده تکرار شود
که علی در قفس خانه گرفتار شود
مرحوم محمدرضا آغاسی

روز عید غدیر، بیش از 100 هزار نفر که از امروز من و تو خیلی حزب اللهی تر بودند، مستقیم و نه با وایبر و تلگرام و واتساپ پیامبر را می دیدند و درک می کردند، شاهد بودند که حضرت محمد (ص) دست حضرت علی (ع) را گرفت، بالا برد و فرمود:
"من کنت مولا، فهذا علی مولا" هر آنکس من مولای اویم، این علی مولای است.

هنوز کفن پیامبر خشک نشده بود که در خانه ای مجلل و بزرگ در سقیفه، در دامنه کوهستان خوش آب و هوای شمال شهر، آنان که مثلا یار غار و خانه زاد پیامبر بودند و مردم آنان را به اصحاب و یاران رسول خدا می شناختند (و نه حتی در انتخابات عمومی برگزیده شده بودند) جلسه ویژه برگزار کردند و بدون توجه به امر ولایت، برای ریاست بر مسلمانان تصمیم گرفتند.
در لیستی که در دست داشتند، نام چند نفر به چشم می خورد. ملاک، قدرت بود و توجیه، نزدیکی به پیامبر و در خانه اش مدام حاضر بودن!

در تاریکی شب، مردی افسار اسب در دست که زنی بر آن نشسته بود، دو پسر خود را به همراه داشت و در کوچه ها می گشت.
آن شب، درِ خانه 40 نفر از سرداران پیامبر به صدا درآمد. اهل بدر و مهاجرین و اهل سابقه دیدند که پشت در حضرت علی (ع) است.
- ای وای علی، این که بر اسب نشاندی فاطمه است؟ حسن و حسین این جا چه می کنند؟!

علی اما، به آنان یادآوری کرد که پیامبر خدا فرموده بود اگر اینان با تو همراه شدند، قیام کن، وگرنه ...

فردا صبح و روزهای بعد، برخلاف قول و وعده چهل نفره،  بجز سلمان و مقداد و ابوذر و زبیر، هیچ کس نیامد.

آن یکی سردار بود، رفته بود از لشکرش سان ببیند!
آن یکی دکتر بود، رفته بود دانشگاه تدریس کند!
آن یکی ملا بود، آموزش قرآن به کودکان را واجبتر شمرده بود.
آن یکی ...

ریسمان گردن کسی انداخته اند و در خیابان می کشند.
کسی با صدای بلند می گوید:
- حالا تو واسه ما مدعی شدی؟ یادت رفته من کی هستم؟ سردار پیامبر در جنگ احد.

و آن دیگری با تمسخر می گوید:
- اون روز که ما در بدر می جنگیدیم امثال تو کجا بودید؟
دیگری جامه می درد و چاک چاک شمشیر بر اندام خویش را می نمایاند و هوار می کشد:
- این زخمها را که بر بدنم می بینی، یادگار نبرد خیبر است.

و باز یکی دیگر قد علم می کند:
- این عبا که می بینی بر دوش دارم، خود پیامبر به پاس حماسه آفرینی ام در نبرد بدر بر شانه ام انداخت، حالا تو مسلمان تری یا من؟!

آن یکی با لبخندی شیطانی جلو می آید:
- آن روز که من در غار بادیگارد پیامبر بودم و شخصا از جان او حفاظت کردم، هیچکدام شما نبودید!

آن که ریسمان بر گردن مرد مظلوم انداخته و می کشد، عربده می زند:
- حالا تو مدعی ولایت پیامبر شده ای؟ تو به او نزدیکتری یا اینها ...
همهمه ای به گوش می رسد. صدای صلوات پشت سر هم می آید.
چند نفر مقابل دری چوبی جمع شده اند. کسی قربت الی الله مشعل را به در خانه نزدیک می کند. آتش زبانه می کشد.
چهار نفر جلو رفتند و سینه سپر کرده اند که پس زده می شوند.

یکصد هزار نفر، گوشی اپل در دست، مشغول فیلمبرداری هستند.
هرکدام سعی می کنند نزدیکتر از چهره مردی که بر زمین افتاده عکس بگیرد.

کسی فریاد می زند:
- زنگ بزنید آتش نشانی.
- زنگ بزنید اورژانس ...

جمعی آن سوتر، هیئت متوسلین به اهل بیت (ع) برقرار است! کم از صدهزار نفر ندارند، بر سر و سینه می کوبند:
علی جان ... زهرا جان ...

و ناله زنی با صدایی گرفته فضا را پر می کند:
- بابا ... پیامبر ... علی ...


حمید داودآبادی
7 اسفند 1394

[ ۱۳٩٤/۱٢/۸ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

فروش آثار منتشر شده "حمید داودآبادی"، مستقیم  توسط خود مولف
زمان: روزهای شنبه، یکشنبه، چهارشنبه و پنجشنبه
از ساعت 10 صبح تا 15 عصر


مکان: تهران – خیابان انقلاب اسلامی – خیابان دانشگاه – تقاطع لبافی نژاد – پلاک 65 طبقه اول
تلفن تماس: 66400338 - 021
تلگرام: telegram.me/davodabadi61


 

فروش آثار منتشر شده "حمید داودآبادی"، مستقیم  توسط خود مولف
زمان: روزهای شنبه، یکشنبه، چهارشنبه و پنجشنبه
از ساعت 10 صبح تا 15 عصر


مکان: تهران – خیابان انقلاب اسلامی – خیابان دانشگاه – تقاطع لبافی نژاد – پلاک 65 طبقه اول


تلفن تماس: 66400338 - 021
تلگرام: telegram.me/davodabadi61


 

آثار موجود:


آسمان زیر خاک:
گزیده خاطرات تفحص. 103 صفحه با عکسهای رنگی ویژه 5/500 تومان

آن که فهمید، آن که نفهمید:
خاطرات و ناگفته هایی از دفاع مقدس به شیوه و بیانی نو. 111 صفحه 4/000 تومان

پهلوان سعید:
زندگی و خاطرات شهید "سعید طوقانی" پهلوان ورزش باستانی کشور. 213 صفحه همراه با عکسهای رنگی خاص 10/000 تومان

تفحص: (متن کامل)
مصاحبه، گزارش و خاطرات و مقالات درباره چگونگی جاماندن و تفحص و کشف پیکر مطهر شهدا در مناطق عملیاتی. 438 صفحه 12/000 تومان

تفحص:
گزیده کتاب تفحص. 160 صفحه همراه با عکسهای رنگی 2/800 تومان

چادر وحدت:
خاطرات و مشاهدات ناگفته مولف از بحرانها و حوادث اولیه انقلاب اسلامی در سالهای 1358 تا 1360 در درگیری با ضدانقلابیون و منافقین در تهران. 646 صفحه 19/500 تومان

دیدم که جانم میرود:  
زندگی و خاطراتی از شهید "مصطفی کاظم زاده" همراه با خاطراتی درباره پس از شهادت وی، که تاثیر بسیار زیادی بر مخاطب جوان دارد. 304 صفحه همراه با عکسها و اسناد مرتبط 10/000 تومان

سید عزیز:
زندگی نامه بسیار جالب و جذاب حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" دبیرکل حزب الله لبنان. حاصل بیش از 7 ساعت گفتگوی خصوصی. 175 صفحه با عکسهای رنگی 6/000 تومان

شهید بعد از ظهر:
زندگی و خاطراتی از شهید "مصطفی کاظم زاده" که تاثیر بسیار زیادی بر مخاطب جوان دارد. 194 صفحه همراه با عکسهای رنگی جالب 9/500 تومان

عقل درخشان:
زندگی و خاطرات ویژه از شهید "حسان اللقیس" از فرماندهان مقاومت اسلامی لبنان. 374 صفحه همراه با عکسهای منتشر نشده اختصاصی 12/000 تومان

نامزد خوشگل من:
خاطراتی شگفت انگیز و تاثیرگذار از دفاع مقدس و بعد از جنگ. 181 صفحه 8/000 تومان

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٥ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

داودآبادی، زندگی نامه پهلوان شهید سعید طوقانی را منتشر کرد
به گزارش تهران پرس، حمید داودآبادی رزمنده ونویسنده دفاع مقدس، زندگی نامه و خاطرات شهید سعید طوقانی را منتشر کرد.
شهید سعید طوقانی، متولد فروردین 1348 در تهران، زیر نظر پدرش مرحوم پهلوان اکبر طوقانی ورزش باستانی را فراگرفت و سال 1355 با چرخ 300 دور در 3 دقیقه، بازوبند پهلوانی کشور را از آن خود کرد.

داودآبادی، زندگی نامه پهلوان شهید سعید طوقانی را منتشر کرد

حمید داودآبادی در گفت وگو با تهران پرس، درباره جدیدترین کتابش اظهار داشت:
از همان زمان که اخبار و روزنامه ها از کودکی به اسم سعید به عنوان پهلوان کشور یاد می کردند، مشتاق شدم که با او آشنا شوم. این ذوق و شوق تابستان 1363 در گردان ابوذر در منطقه بستان اتفاق افتاد و از آن روز به بعد با هم دوست شدیم.

سعید طوقانی، در سن 15 سالگی در عملیات بدر در شرق دجله به شهادت رسید. داودآبادی دوست و همرزم او که کتاب زندگی و خاطرات پهلوان سعید را به رشته تحریر درآورده است، می گوید:
سعید، در آخرین روزها و دم عملیات مریض شده بود که به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک برای مداوا منتقل شد ولی وقتی فهمید عملیات نزدیک است، هر طور که بود با رضایت خودش از بیمارستان مرخص شد و خود را به عملیات رساند.

نویسنده کتابهای از معراج برگشتگان، یاد یاران، تفحص و ... درباره کتاب جدید خود می گوید:
کتاب پهلوان سعید را خیلی سال بود که درصدد نوشتنش بودم که بالاخره امسال توفیق نگارش آن را یافتم. از این که سرانجام توانستم زندگی نامه شهید سعید طوقانی را که در ضمن معرفی خانواده پهلوانان طوقانی نیز هست بنویسم، خیلی خوشحالم.
خانواده طوقانی دو شهید و دو جانباز در دفاع مقدس تقدیم دین و میهمن نموده است.
کتاب پهلوان سعید، جدیدترین اثر حمید داودآبادی، در قالب زندگی نامه، خاطرات و اسناد و تصاویر رنگی منحصر به فرد و منتشر نشده از شهیدان محمد و سعید طوقانی، منتشر شده است.
پهلوان سعید در 216 صفحه و شمارگان 5000 نسخه و با قیمت 100/000 ریال، از سوی نشر نارگل روانه بازار کتاب شده است.
مرکز پخش: نشر نارگل: 021-66989356 --- 021-66989360
فروش اینترنتی:   Www.dinkala.ir

[ ۱۳٩٤/۱٠/٧ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

حاج "محمود حسینی" (پدر خانمم) که از قدیمی های تهرونه (البته اصلیتش کاشونیه) یه خاطره قشنگ داره که تا حالا چندین بار برام تعریف کرده، ولی هر بار جذابیت و تاثیر خودش را برام داره.

حاج محمود می گفت:
"اون قدیم قدیما که اصلا شماها نبودین، ته چهارراه کوکاکولا (خیابان پیروزی، انتهای خیابان نبرد) یه حاجی بازاری بود (متاسفانه حاج محمود اسم اون حاجی رو یادش رفته) که همه 30 روز ماه محرم رو خرج می داد.
یه باغ داشت که هر روز ده بیست تا دیگ بزرگ بار می ذاشتن و برای ظهر، قیمه نذری می دادن. اونم از اون قیمه ها که عطرش آدمو زنده می کنه. (یعنی زنده تر می کنه).

دم ظهر که غذای نذری آماده می شد، خود حاجی، یه کاسه می گرفت دستش و می رفت وسط جماعتی که از یکی دو ساعت پیش صف کشیده بودن تا نذری بگیرن. می رفت وسط اونا توی صف، کاسه اش رو دراز می کرد و با التماس می گفت:
- آقا تو رو خدا ... یه کاسه غذای نذری هم به من بدین ...

وقتی بهش گفتن:
- آخه حاجی، خوب نیست. همه این دیگهای غذا که مال خودته. این چه کاریه می کنی؟!
گفت:
- روزی و غذای امام حسین (ع) رو باید گدایی کرد و گرفت."

[ ۱۳٩٤/٧/٢٥ ] [ ٥:٠٢ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hamedani.jpg

حمید داودآبادی – سردار شهید حاج حسین همدانی – داوود کریمی فرزند سردار شهید عباس کریمی
تیرماه 1394 یادواره شهیدان لشکر 27 محمدرسول الله (ص)

سردار حسین همدانی شب گذشته در سوریه به شهادت رسید.
به گزارش خبرنگار دفاعی خبرگزاری فارس، سردار حسین همدانی از فرماندهان سپاه پاسداران شب گذشته در سوریه به شهادت رسید.
سردار حسین همدانی یکی از فرماندهان قدیمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنگ تحمیلی و از بنیانگذاران سپاه همدان بود و مدتی نیز فرماندهی لشکر 27 محمدرسول‌الله را برعهده داشت.
پس از تبدیل این لشکر به سپاه محمد رسول‌الله فرمانده این سپاه نیز برعهده سردار همدانی بود.
خاطرات وی در قالب 2 کتاب «مهتاب خیّن» و «تکلیف است برادر» منتشر شده است

[ ۱۳٩٤/٧/۱۸ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]

http://cdn.fararu.com/files/fa/news/1392/5/16/78468_485.jpg

 

حسن روحانی رئیس جمهور، صبح روز چهارشنبه 15 مهر 1394 در همایش طلایه‌داران فرهنگ ترافیک گفت:
"در زندگی اجتماعی و سیاسی، همه باید یاد بگیریم اگر می‌خواهیم به چپ برویم، باید راهنمای چپ بزنیم. اگر برعکس عمل کنیم یعنی راهنمای راست بزنیم و به چب بزنیم، فاجعه آفریده می‌شود."

اواسط دهه 60، در بین سیاسیون کشور، لطیفه سیاسی مهم و جالبی شایع بود. آن لطیفه، بیانگر خط و ربط سیاسی و مواضع شخصیتهای اصلی مملکت بود:

"اتومبیلی که سرنشینان آن مسئولین مملکتی بودند، به چهارراه رسید.
هرکدام از شخصیتهای سیاسی به فراخور موضع خود، به راننده دستوری دادند:
یکی گفت: راهنمای راست را بزن، بپیچ به راست.
دیگری گفت: راهنمای چپ را بزن، بپیچ به چپ.
هاشمی رفسنجانی گفت: راهنمای راست را بزن، بپیچ به چپ!
آن یکی گفت: ولش کنید هرجا رفت، رفت.
و آخری گفت: اصلا دنده عقب بزن برگردیم عقب."

[ ۱۳٩٤/٧/۱٦ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش" سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد" سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه" همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ... مدیر مسئول سایت های: WWW.SAJED.IR و WWW.4DIPLOMATS.COM کتاب‌های منتشر شده: - آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس - از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ - پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان - پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا - تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید) - حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی - خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی - خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی - دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی - دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی - دیدم که جانم می رود: خاطرات شهید مصطفی کاظم زاده - ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان - سید عزیز: زندگی نامه خودگفته سیدحسن نصرالله - کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان - یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367- - یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه - القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان) - : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82" به زودی منتشر می‌شود: - تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس - داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان - روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس - قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح" - من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان و ...
موضوعات وب
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب